رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

     افغان × زن بیوه × داستان زن بیوه × سکس زن بیوه × سکس با زن بیوه × سکس افغانی × داستان سکسی افغانی × سکس با افغانی ×

رابطه با بیوه افغانی

سلام اسم من عباس و اولین باره می‌خوام داستان سکس خودم وبزارم من سی سالمه وکارمند یکی از ادارات دولتی هستم اواخر سال نودو پنج که پدرم بازنشسته شد تصمیم گرفتن کلا برای زندگی برن شهرستان وچون من تنها بچه مجرد خانواده بودم اول اومدن زنم بدن دیدن خیلی مقاومت میکنم ومجبور شدن با مجردی زندگی کردن من کنار بیان اولش فکر میکردم دیگه با خونه مجردی قراره همرو بکنم ولی زهی خیال باطل چون تو رابطه گرفتن یکم ضعیفم تمام سکس های من شده بود دوهفته یه بار زنگ زدن به خاله محله وآوردن کس پولی به خونه وشاید توی این هفت ساله کلا سه تا دوست دختر داشتم اوایل امسال با پس اندازی که داشتم تصمیم گرفتم یه شغل آزادم راه بندازم ولی چون وقت نداشتم گشتم دنبال شریک خاله بزرگ من یه خیاط ماهر لباس مجلسی زنونه ولباس عروسی بود ولی چون سرمایه نداشت برای بقیه کار میکرد تصمیم گرفتیم یه کارگاه خیاطی بزنیم هم دوخت لباس هم کرایه دادن لباس عروس بعد از خریدن چرخ ودم و دستگاه چندتا کارگر ماهر خودش آورد وبرای کارگر معمولی وپادو آگهی دادیم که اول صبحش یه خانم بالهجه با من تماس گرفت شرایط وبهش گفتم با اینکه محیط کاملا زنونست وخیالتون راحت دم ظهر اومدن کارگاه دوتا خانم افغانی بودن یکیشون نزدیک سی ساله ویکیشون بهش میخورد زیر بیست سال باشه خدیجه وفاطمه شرایط وقبول کردن وقرار شد از فردا بیان سرکار توی کارگاه کلا هفت تا نیرو داشتیم به همراه خالم که همه کاره بود منم تا ساعت سه اداره بودم وهمیشه اون چندساعت آخر میومدم وکارای حسابداری وچک واینجور چیزارو انجام میدادم وزیاد کارگرا هم صحبت نمیشدم یه سلام ویه خدافظ تا اینکه اوایل شهریور خالم یه چند روزی با خانواده میخواست بره مسافرت منم اون چهار روزو مرخصی گرفتم از صبح میرفتم کارگاه بازم زیاد صحبت نمی‌کردم با کارگرا چون به غیر فاطمه که گفته بود مجرد اکثرا خانم های سن دارو با آبرو بودن روز دوم نزدیکای ساعت شیش کارگاه وبستم واومدم ماشینم و وردارم برم که دیدم خدیجه وفاطمه سر خیابون منتظر ماشینن بوق زدم اول تعارف کردن وگفتن مرسی ولی بعدش نشستن گفتم مسیرتون کدوم سمت گفتن باقر آباد بهشت زهرا درحالی که مسیر من سمت شرق ونیروهوایی بود الکی گفتم من اونورا کار دارم بریم تو راه یکم صحبت کردیم واز زندگیشون گفتن فهمیدم خدیجه بیست وهشت سالشه ودوتا بچه داره ودوسال قبل شوهرش سرساختمون از داربست میفته ومیمیره والان سمت باقر آباد یه خونه ویلایی دوطبقه اجاره کردن وخاله وشوهرخالش وبه همراه بچه هاش وخدیجه وداداش متاهلش همگی توی اون خونه زندگی میکنن واون روز یکم از اوضاع مالیش ناله کرد وگفت دخترش ماه دیگه باید بره مدرسه ونه پول داره برای ثبت نام نه خرید وسایل فردا صبحش هفت تومن زدم به کارتش وپیام دادم عباسم این پیشت باشه برای خرج مدرسه دخترت به خالمم نگو حقوق که گرفتی کم کم تا آخر سال بهم بده کلی تشکر کردو فرداش خالم از مسافرت اومد وروال عین سابق شد ولی نگاه خدیجه عوض شده بود اینم بگم فوق العاده پوست سفید وصافی داشت حداقل صورت ودستش که من دیدم یه هفته بعد که فاطمه مرخصی بود دیدم آخر وقت پیام داد من تنهام میترسم میشه منو برسونی تا نزدیکای خونه واینکه کارگاه ما تو نازی آباد وتا باقر آباد زیاد راه نبود قبول کردم وآخر وقت رفتم سر خیابون سوارش کردم تا نشست شروع کرد تشکر کردن واز اینجور حرفا چند دقیقه بود که راه افتاده بودیم یدفعه پرسید عباس آقا شما چرا ازدواج نمیکنی ؟جا خوردم گفتم شرایطش پیش نیومده وفکرم درگیر کار وازاینجور کس وشعرا گفت آخه تنهایی سخته من الان دوسال شوهرم فوت کرده مشکلات مالی از یه طرف داره فشار میاره هم تنهایی دوزاریم افتاد میخاره منم نه گذاشتم نه برداشتم با خنده گفتم تنهایی طول روز به درک تنهایی شب بدتره یهو یه پوزخند زد ورسیدیم نزدیکای خونشون وپیاده شد آخر وقت بهش پیام دادم میتونم شبا بهت پیام بدم چون تو خونه تنهام وخیلی احساس بدیه این‌جوری حداقل حس میکنم یکی به حرفام گوش میکنه بااکراه قبول کرد وگفت فقط یازده به بعد پیام بده که بچه هام خوابن یه دوهفته ای باهم پیامک بازی کردیم و اوضاع خوب پیش میرفت وغیر مستقیم حرف سکس ووسط کشیدم به هوای کارای مدرسه دخترش یه روز مرخصی گرفت وتا ظهر کاراشو انجام داد وقرار شد ناهار باهم باشیم رفتم دنبالش دیدم یه آرایش ملو ولباس خوب تنشه نشست تو ماشین گفتم دوست داری دست پخت منو بخوری به سختی قبول کرد بیاد خونم وقتی کفش ودر آورد واومد توتا چند دقیقه گیج ومنگ بود اصلا صحبت نمیکرد وحتی شالشو هم در نیاورد یکم پذیرایی کردم ورفتم مواد لازانیا رو که آماده کرده بودم گذاشتم تو فر ساعت حدود دو بود یهو زبون وا کرد گفت من شیش باید خونه باشم منو میرسونی گفتم اوکی نشستم بغلش گفتم من تورو دوست دارم چرا خودتو سفت کردی دوری میکنم گفت به خدا ترسیدم چیزی نیست شالشو برداشتم ودستم انداختم دور گردنش وشروع کردم ازش لب گرفتن اون کاری نمی‌کرد ولی بعد یه دقیقه همراهی کرد مانتوشو درآوردم وهمزمان سینه هاشم مالوندم کوچیک بود ولی حال داد که داشتم میرفتم سمت کوسش یدفعه خودشو سفت کرد وگفت تورو خدا اونجا نه با حالت قهر رفتم تو آشپزخونه یه تاخیری هم انداختم بالا شروع کردم ناهار آوردن بعد ناهار یه فیلم گذاشتم وسطای فیلم کنارش نشستم دوباره همون داستان لب وسینه دیگه طاقت نیاوردم وبلندش کردم انداختمش روی تخت شلوارو شرتشو باهم درآوردم دیدم وای یه کس سفید بدون مو وخیس شروع کردم براش خوردن داشت دیوونه میشد انقدر با پاهاش سرمو فشار داد گوشام داغ کرد فکر کنم دوباری ارضا شد بعد سالارو دادم دهنش بلد نبود ولی راستش کرد اون وسط فقط گفت کاندوم بزار توحال خودمون نیستیم کاپوت وسرش کشیدم پاهای کوچیکش وگذاشتم روی سینه هام وشروع کردم تلمبه زدن یه ماهی هم بود جنده نکرده بودم عجیب حشری بودم اونم بدجوری آه وناله میکرد خیلی وقت بود کیر ندیده بود تو چندتا پوزیشن کردمش تا آبم اومد جفتمون عرق کرده بودیم بهش گفتم بریم حموم قبول کرد تو حموم دوباره بلندش کردم واین سری گوشت به گوشت کردم فقط شانس آوردم به موقع کشیدم بیرون اومدیم بیرون یه چایی خوردیم یه یک ساعت روی تخت من خوابید وتو مسیر برگشتم زیاد حرف نزد شب پیام دادم از دست من ناراحتی گفت نه بهترین سکس زندگیم بود تا حالا سه بار تویه روز ارضا نشده بودم ولی ما کار گناه کردیم وحالم بده چون سنی بود صیغه هم قبول نداشت که بشه خرش کرد با هر ترفندی بود راضیش کردم باهام بمونه توی این دوماهه دوبار دیگه کردمش بخاطر سخت گیری داداشش وشرایط بچه هاش سخت میتونه بیاد بده ولی خدیجه واقعا کس خوبی خالم یه شکایی کرده ولی تا حالا بروز ندادم حتی چند روز پیش به شوخی میگفت خیلی هوای این دختر افغانیا رو داری ها و بدبخت فکر میکنه من برای فاطمه دخترخالش تیز کردم نمیدونه خدیجه رو دوماه دارم میکنم 😂

نوشته: Abbas

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.