رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

     زنبوش × گی × داستان زنپوش × داستان گی × سکس زنپوش × سکس گی × سکس با زنپوش × سکس با گی × داستان سکسی × سکس ×

پسری که دختر شد

سلام سامان هستم. پسری که احساس می‌کنم از همون اول دختر بود و یا بهتر بگم دوست داشت که دختر باشه.
از کودکیم پوست سفیدی داشتم و تا حدودی خوشگل بودم(البته نمیخوام بگم خیلی پرفکت بودم ولی خوب پسر پسند بودم). خانوادم با توجه به خوشگلی و پوست سفیدی که داشتم نمیزاشتن زیاد بیرون برم. بیشتر با مامانم مغازه های زنونه، مجالس زنونه و دورهمی های زنونه میرفتم و دورم رو کلی خانم گرفته بود. مرد هم بود دورم ولی خیلی کمتر‌. یه ذره که بزرگتر شدم میتونستم دیگه برم با دوستام بازی کنم ولی خب نگاه اونا روم همیشه سنگینی میکرد و حس میکردم که با بقیه فرق دارم و به نوعی بچه خوشگل کوچه بودم. دو تا سه تا دوست بزرگتر از خودم داشتم که وقتی دوستای اونا منو همراهشون می‌دیدن میگفتن حال میکنی باهاش یا میزنیش و از این حرفا. یه وقتاییم با همکلاسیم تو دبستان لب بازی میکردیم و یا دودولمونو بهم میمالیدیم که این چیزا ناخودآگاه درون آدم رشد میکنه و زمینه ساز دختر شدن میشه.
اواخر دبستانم بود که یه پسر از اقواممون خیلی خونمون رفت و آمد داشت به همراه برادرش. چند سالی ازم بزرگتر بودن و سن بلوغشون بود.
اون موقع‌ها مامانم دست از سر من برنمیداشت و میخواست گل سر سبد خوشگلی باشم و لباس های جذب و کوتاه میداد که بپوشم. شلوارکای خیلی جذب و کوتاه و چون تو اون سن یه خورده تپل بودم خیلی تو تنم قشنگ میشد.
این کارای مامانم باعث بیشد پسرای بیشتری جذبم بشن و همین هم شد. همین پسری که فامیلمون بود بالاخره تونست با سوءاستفاده از احساسم بهش باهام رابطه برقرار کنه البته فقط لاپایی. چندباری لاپایی زد بهم و خب اولش خیلی افسرده شدم و حس بدی داشتم ولی بعد چند وقت خودم بودم که دیوونه این کار شدم. دوست داشتم وقتی کیر گرمشو میزاشت لای پاهام.
کم کم این حس لعنتی شروع شد. حسی که باعث میشد به وجد بیام. حسی که باعث میشد لذت ببرم و اون حس بات بودن.
دبستان گذشت و رسیدم به راهنمایی. اون سال ها اوج کارای یواشکی من بود.
از مسواک شروع شد. خوب یادمه اولین باریو که مسواک کردم تو سوراخم. یکم سوخت و خون اومد و ترسیدم. ولی دو روز بعد دوباره همون کارو کردم. کم کم مسواک عادی شد و رفتم سراغ ماژیک. کم کم اونم عادی شد تا رسیدم به خیار. دیگه عادت شده بود برام اینکار ولی یهو گذاشتم کنار. دیگه چیزی نکردم تو خودم ولی وقتی چند روز خودارضایی نمیکردم این حس اوبی بودن دیوونم میکرد و کونم خارش می گرفت ولی سعی میکردم با خودارضایی برطرفش کنم ولی خودارضایی با فکر کون دادن،با فکر کیر و با فکر اینکه تو بغل یه مرد باشم.
با عکسای کیرای خوشگل و کلفت خودارضایی میکردم و خودم رو درحال ساک زدن و لوندی برای اون کیر میدیدم. خودم رو جای زنایی تصور میکردم که زیر کیرای کلفت تو فیلم سوپرا دارن حال میکنن.
خیلی سعی کردم این حسو بزارم کنار ولی نشد. فقط من نبودم و خیلی چیزا بود که باعث میشد به این سمت برم، به سمت دختر بودن.
یکی از مهم ترین کسایی که باعث شد به این سمت برم مامانم بود.
این پیش زمینه ای از زندگی من بود و حالا بریم سراغ اصل داستان.
اول دوم راهنمایی بودم که دیگه عاشق کیر بودن دیوونم کرد و تو تابستون یکی از اون سالها با یکی از اون دو تا سه تا دوست بزرگتری که از خودم داشتم شروع کردم به حرف زدن. اسمش محمد بود. پسر مهربونی بود و میدونستم دیوونه کونمه. شروع کردم کم کم باهاش چت کردن و بهش گفتم که دوست دارم بهش بدم. جا خورد ولی شروع کرد تعریف کردن ازم و حرفای دلشو بهم زد. حرفاش دیوونم کرد. من عاشق تعریف کردن بودم و اون داشت با تعریفش از من کس می ساخت. :)
قرارو چیدیدم برای اینکه براش ساک بزنم ولی یهو جا زد. میگفت اولش میگی ساک ولی بعدش دست خودت نیست و مجبورم میکنی بکنمت. راست میگفت ولی دلسرد شدم و رفتم سراغ رفیق دیگم. اسمش رضا بود و حرفایی که به محمد زدم به اونم زدم. قبول کرد تا حدودی. باورم نمیشد این منم که دارم برای کیر التماس میکنم. فردای اون روز رفتیم خیابونا رو گشتیم. تو راه برگشت رفتم رو مخش و سعی میکردم حشریش کنم و موفق هم بودم. تو کوچه ای که خونشون بود یه جایی که درخت زیاد بود و تا حدودی دید نداشت نشستیم و بالاخره تونستم خیلی حشریش کنم و مقاومتش رو بشکنم که این باعث شد که کیرشو در بیاره. این چیزی بود که میخواستم و دختری که درونم زندگی می کرد فریادش میزد. کیر بود یه کیر واقعی. یه کیر سفت با یه کلاهک نرم. با دستم مالیدمش ولی کافی نبود ناخودآگاه خم شدم و کردمش تو دهنم. شروع کردم میک زدن. لعنتی خیلی خوب بود و عاشق حسش بودم. این که با اینکه کیر داری ولی برای یه نفر دیگه زن باشی و ارضاش کنی. درحال میک زدن بودم که یهو گفت دندون نزن و بهش گفتم چشم. فقط چشم و این حس سلطه پذیر بودن برام جذاب بود. وسط ساک زدن یهو گفت بلند شو و بلند شدم. گفت بریم پارکینگ خونمون. رفتیم ته پارکینگ و حالا با خیال راحت تر میتونستم کیرشو بخورم. شلوار و شرتشو کشید پایین و رفتم زیر کیرش نشستم و شروع کردم. ساک میزدم و لذت میبردم و اون مدام میگفت دندون نزن. داشتم خوب پیش میرفتم که صدای در اومد. یواشکی نگاه کرد و گفت پاشو مامانم اومد. ظهر بود و مامانش رفته بود نماز و حالا برگشته بود. پاشدم و به بهانه اینکه دنبال توپ بودیم از خونه اومدیم بیرون ولی با وجود استرسی که یهو بهمون وارد شد نتونستیم ادامه بدیم.

ببخشید اگه نتونستم درست بنویسم و اگه دوست دارید ادامشو بخونید لایک کنید. دوستون دارم.
یه پسر که عاشق دختر بودنِ

نوشته: سامان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت دوم

سلام بچه‌ها. خوشحالم دوباره میخوام بنویسم. تو داستان قبلی سنم رو نگفتم. سامانم ۲۲ سالمه از یه شهر پر رنگ؛)
تا جایی نوشتم که برنامه ساک زدنم نصفه نیمه ول شد و حالا بریم سراغ ادامه داستان زندگیم.
میدونید مزه بعضی چیزا فقط کافیه بره زیر زبونت اونوقت تا آخر عمر دیوونه اون یه چیزی که کیررر از اون چیزاس:)
نمیدونم حس بعد ساک زدنم رو چطور توصیف کنم ولی واقعا دیوونه کننده بود برام. حس قشنگی بود و دوست داشتمش. من حس یه مرد رو برانگیختم و حشریش کردم و باعث شدم از خود بی خود بشه. بعد همون ساک زدن نصفه تو همون ۱۳ سالگی و اول راهنمایی به قولی یه کون رسیده بودم مثل یه هندونه. سفید بودم، دستای نرمی داشتم و فیس خوشگل. چی از این بهتر برای جامعه بسته ما و پسرایی که در به در دنبال سوراخن؟
حالا این حس دختر بودن درونم شعله می‌کشید و بیشتر منو برای جذب پسرا و مردا ترغیب میکرد و باعث شد تو همون سال اتفاق سکسی بعدی زندگیم رقم بخوره.
مادربزرگم از سفر اومده بود و فامیل چند روزی دور هم جمع شده بودیم. یکی از پسرای فامیل که ۲ ۳ سال ازم بزرگتر بود هم اومده بود. همبازی بچگیام بود و به شدت آلفا. حرف حرف خودش بود همیشه و قد بلندی داشت. یکی دو روز به بازی گذشت تا رسیدیم به شب سوم و وقت خواب. جای خواب همه رو مشخص کردن و منو اون کنار هم بودیم. همه خوابیده بودن و من پشتم رو کرده بودم بهش و چشامو بسته بودم. یهو دیدم دست کشید به باسنم و گفت بیداری؟ با اینکه خوشم اومده بود برگشتم و گفتم اره، چرا؟ گفت خوابم نمیبره یکم باهم صحبت کنیم و شروع کرد باهام صحبت کردن. از دودول بازی گفت و تعریف میکرد که چقد بهمون خوش میگذره ولی نمیدونست من خودم روانیه کیرم. صحبتش طولانی شد تا جایی که گفت میزاری لاپایی حال کنیم؟ بهش گفتم اگه بعدش نوبت من بشه آره که گفت اوکی. برگشتم و شلوار و شورتمو دادم پایین و باسنم رو قمبل کردم سمتش. کیرشو درآورد و از پشت چسبوند به باسنم. کله کیرش معلوم بود بزرگه و دوست داشتم این فرمشو. یه ذره تف زد به کیرش و گذاشت لای پام و شروع کرد آروم عقب و جلو کردن و من واقعا رو ابرا بودم. باسنمو بیشتر دادم عقب و کلی حال کرد با این حرکتم. به همون حالت آروم عقب جلو میکرد چون اگه تندتر انجام میداد برخورد بدنش به باسنم بقیه رو بیدار میکرد. ادامه داد تا اینکه آبش اومد و خالی کرد بین لاپام. من از این حس که یه پسر رو ارضا کردم رو ابرا بودم و ته دلم خوشحال بود. برگشتم سمتش و گفتم نوبت منه که خندید و گفت تموم شد دیگه بگیر بخواب. درسته مشتاق این کار نبودم ولی بدمم نمیومد اما خب اون بکن بود و تصمیم گرفت و چون من اول لاپا دادم به عنوان یه بات حرفی نمیتونستم بزنم و قبول کردم بخوابیم. چون تو اون سن آبش زیاد نبود نرفتم بشورم و گرفتیم خوابیدیم. فرداش که بیدار شدیم روم نمیشد تو صورتش نگاه کنم و خجالت میکشیدم ولی خوشبختانه همون روز رفتن خونشون.
حالا من مونده بودم و تجربه ای که داشت بالا میرفت البته تجربه دختر بودنم:). یه وقتا افسرده میشدم ولی خب دوباره حس دختر درونم شعله ور میشد و دلش فقط و فقط کیر میخواست.
درسته خیلی از اتفاقات باعث شد من اوبی بشم مثل اولین لاپایی که خوردم ولی قبل از اون چیزایی بود درونم که باعث بشه به سمت اوبی بیام.
مثلا با اینکه به بدن دخترا علاقه داشتم و از دیدنشون لذت میبردم اما خب هر وقت که مردی میدیدم اول به اونجاش دقت میکردم. مثلا وقتی اونجاشو میخاروند نگاهم جذب میشد به شدتی که با نگاه اون به خودم دل از دیدن میکندم. یا زمانی که میرفتم استخر همش چشمم تو شرت مردا و پسرای دیگه بود و لذت میبردم از اون بدن زیبا و مردونه.
این وسط یه چیزی بگم که من بشدت فوت فتیشم و دیوونه پای خانم ها و هروقت با مامیم میرفتیم مهمونی زنونه همش چشم تو پاهای خوش فرم خانوما بود.
خب بریم ادامه…
بعد آخرین لاپایی که پسر فامیلمون تو خونه مادربزرگم بهم زد دیگه نتونستم کیر کسی رو بگیرم تا کلاس نهم. خب من نزاشتم هیچ وقت جز کسایی که میخواستم از حسم باخبر بشن و موفق هم بودم.
کلاس نهم بودم که با دوستم که تو یه نیمکت مینشستیم حرفای سکسی زدیم و هردومون حشری شدیم. زنگ اول بود و دوست داشتم حال اون موقعم رو. گوشام داغ شده بود و سخت نفس می کشیدم که بخاطر استرس بود. اونجامو دراوردم و یکم با دستش مالید برام و حس خوبی داشتم ولی من یه اوبی بودم و چیز دیگه ای خوشحالم میکرد و اونم کیر یکی دیگه بود. اونم کیرش رو دراورد و شروع کردم براش مالیدن و بالا پایین کردم و از این که دستام دور یه کیررر حلقه شدن خیلی لذت میبردم و بالا پایین کردنش حس زندگی میداد بهم. داشتیم ادامه میدادیم که معلم یه لحظه شک کرد و داشت میومد سمتمون سریع جمع و جور کردیم و الکی شروع کردیم به حرف زدن باهم. اما دوباره استرس اون لحظه باعث شد نتونیم ادامه بدیم و رفت واسه چند روز دیگه که همین برنامه تکرار شد ولی اینبار آب هردومون اومد و دیگه بعد از اون اتفاقی بینمون نیوفتاد.

این وسط دوباره راجب بدنم بگم که زیاد پرمو نیستم ولی کم مو هم نیستم. پوستم سفید و باسنم خوش فرمه نه بزرگ نه کوچیک. رون دوتا پاهامم تناسب خوبی دارن.

تو همون دوران راهنمایی و کلاس نهم یه بار که با خودم ماژیک برده بودم حموم تا باسنمو باهاش حال بیارم به سرم زد آب خودمو بخورم:). شاید به نظر خیلیا چندش باشه و حال بهم زن و قطعا همینه اما خب یه دختر حشری وقتی به اوج میرسه هیچی نمیفهمه و از سکس بیشتر میخواد و بیشتر.
تکیه دادم به یه گوشه حموم و پاهامو بردم بالا و ماژیک رو تو خودم عقب جلو میکردم و کیرم رو میمالیدم تا اینکه آبم با فشار اومد بیرون و ریخت رو زبونم، لبم و صورتم. مزش خوب نبود ولی مثل خیلیا که میگن مزش خیلی بده، بد هم نبود. معمولی بود و یکم شور و حالت لزجش باعث میشد دهنم یه حالتی بشه ولی بهم حال داد خیلی. یکی از کارهایی که کونی باید بکنه اینه که با آب کیر ارتباط بگیره و حالا من آب خودمو خوردم و خیلی دوست داشتم حسش رو. درسته بعدش باز اون حس بد میومد سراغم ولی بعد چند ساعت یا چند روز نمیتونستم تحمل کنم و باید حتما خودمو انگشت میکردم و یکم از آبم رو میخوردم تا آروم بشم و حس جنده بودنم فروکش کنه.

ادامه دارد

نوشته: سامان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.