رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

     زنبوش × گی × داستان زنپوش × داستان گی × سکس زنپوش × سکس گی × سکس با زنپوش × سکس با گی × داستان سکسی × سکس ×

پسری که دختر شد

سلام سامان هستم. پسری که احساس می‌کنم از همون اول دختر بود و یا بهتر بگم دوست داشت که دختر باشه.
از کودکیم پوست سفیدی داشتم و تا حدودی خوشگل بودم(البته نمیخوام بگم خیلی پرفکت بودم ولی خوب پسر پسند بودم). خانوادم با توجه به خوشگلی و پوست سفیدی که داشتم نمیزاشتن زیاد بیرون برم. بیشتر با مامانم مغازه های زنونه، مجالس زنونه و دورهمی های زنونه میرفتم و دورم رو کلی خانم گرفته بود. مرد هم بود دورم ولی خیلی کمتر‌. یه ذره که بزرگتر شدم میتونستم دیگه برم با دوستام بازی کنم ولی خب نگاه اونا روم همیشه سنگینی میکرد و حس میکردم که با بقیه فرق دارم و به نوعی بچه خوشگل کوچه بودم. دو تا سه تا دوست بزرگتر از خودم داشتم که وقتی دوستای اونا منو همراهشون می‌دیدن میگفتن حال میکنی باهاش یا میزنیش و از این حرفا. یه وقتاییم با همکلاسیم تو دبستان لب بازی میکردیم و یا دودولمونو بهم میمالیدیم که این چیزا ناخودآگاه درون آدم رشد میکنه و زمینه ساز دختر شدن میشه.
اواخر دبستانم بود که یه پسر از اقواممون خیلی خونمون رفت و آمد داشت به همراه برادرش. چند سالی ازم بزرگتر بودن و سن بلوغشون بود.
اون موقع‌ها مامانم دست از سر من برنمیداشت و میخواست گل سر سبد خوشگلی باشم و لباس های جذب و کوتاه میداد که بپوشم. شلوارکای خیلی جذب و کوتاه و چون تو اون سن یه خورده تپل بودم خیلی تو تنم قشنگ میشد.
این کارای مامانم باعث بیشد پسرای بیشتری جذبم بشن و همین هم شد. همین پسری که فامیلمون بود بالاخره تونست با سوءاستفاده از احساسم بهش باهام رابطه برقرار کنه البته فقط لاپایی. چندباری لاپایی زد بهم و خب اولش خیلی افسرده شدم و حس بدی داشتم ولی بعد چند وقت خودم بودم که دیوونه این کار شدم. دوست داشتم وقتی کیر گرمشو میزاشت لای پاهام.
کم کم این حس لعنتی شروع شد. حسی که باعث میشد به وجد بیام. حسی که باعث میشد لذت ببرم و اون حس بات بودن.
دبستان گذشت و رسیدم به راهنمایی. اون سال ها اوج کارای یواشکی من بود.
از مسواک شروع شد. خوب یادمه اولین باریو که مسواک کردم تو سوراخم. یکم سوخت و خون اومد و ترسیدم. ولی دو روز بعد دوباره همون کارو کردم. کم کم مسواک عادی شد و رفتم سراغ ماژیک. کم کم اونم عادی شد تا رسیدم به خیار. دیگه عادت شده بود برام اینکار ولی یهو گذاشتم کنار. دیگه چیزی نکردم تو خودم ولی وقتی چند روز خودارضایی نمیکردم این حس اوبی بودن دیوونم میکرد و کونم خارش می گرفت ولی سعی میکردم با خودارضایی برطرفش کنم ولی خودارضایی با فکر کون دادن،با فکر کیر و با فکر اینکه تو بغل یه مرد باشم.
با عکسای کیرای خوشگل و کلفت خودارضایی میکردم و خودم رو درحال ساک زدن و لوندی برای اون کیر میدیدم. خودم رو جای زنایی تصور میکردم که زیر کیرای کلفت تو فیلم سوپرا دارن حال میکنن.
خیلی سعی کردم این حسو بزارم کنار ولی نشد. فقط من نبودم و خیلی چیزا بود که باعث میشد به این سمت برم، به سمت دختر بودن.
یکی از مهم ترین کسایی که باعث شد به این سمت برم مامانم بود.
این پیش زمینه ای از زندگی من بود و حالا بریم سراغ اصل داستان.
اول دوم راهنمایی بودم که دیگه عاشق کیر بودن دیوونم کرد و تو تابستون یکی از اون سالها با یکی از اون دو تا سه تا دوست بزرگتری که از خودم داشتم شروع کردم به حرف زدن. اسمش محمد بود. پسر مهربونی بود و میدونستم دیوونه کونمه. شروع کردم کم کم باهاش چت کردن و بهش گفتم که دوست دارم بهش بدم. جا خورد ولی شروع کرد تعریف کردن ازم و حرفای دلشو بهم زد. حرفاش دیوونم کرد. من عاشق تعریف کردن بودم و اون داشت با تعریفش از من کس می ساخت. :)
قرارو چیدیدم برای اینکه براش ساک بزنم ولی یهو جا زد. میگفت اولش میگی ساک ولی بعدش دست خودت نیست و مجبورم میکنی بکنمت. راست میگفت ولی دلسرد شدم و رفتم سراغ رفیق دیگم. اسمش رضا بود و حرفایی که به محمد زدم به اونم زدم. قبول کرد تا حدودی. باورم نمیشد این منم که دارم برای کیر التماس میکنم. فردای اون روز رفتیم خیابونا رو گشتیم. تو راه برگشت رفتم رو مخش و سعی میکردم حشریش کنم و موفق هم بودم. تو کوچه ای که خونشون بود یه جایی که درخت زیاد بود و تا حدودی دید نداشت نشستیم و بالاخره تونستم خیلی حشریش کنم و مقاومتش رو بشکنم که این باعث شد که کیرشو در بیاره. این چیزی بود که میخواستم و دختری که درونم زندگی می کرد فریادش میزد. کیر بود یه کیر واقعی. یه کیر سفت با یه کلاهک نرم. با دستم مالیدمش ولی کافی نبود ناخودآگاه خم شدم و کردمش تو دهنم. شروع کردم میک زدن. لعنتی خیلی خوب بود و عاشق حسش بودم. این که با اینکه کیر داری ولی برای یه نفر دیگه زن باشی و ارضاش کنی. درحال میک زدن بودم که یهو گفت دندون نزن و بهش گفتم چشم. فقط چشم و این حس سلطه پذیر بودن برام جذاب بود. وسط ساک زدن یهو گفت بلند شو و بلند شدم. گفت بریم پارکینگ خونمون. رفتیم ته پارکینگ و حالا با خیال راحت تر میتونستم کیرشو بخورم. شلوار و شرتشو کشید پایین و رفتم زیر کیرش نشستم و شروع کردم. ساک میزدم و لذت میبردم و اون مدام میگفت دندون نزن. داشتم خوب پیش میرفتم که صدای در اومد. یواشکی نگاه کرد و گفت پاشو مامانم اومد. ظهر بود و مامانش رفته بود نماز و حالا برگشته بود. پاشدم و به بهانه اینکه دنبال توپ بودیم از خونه اومدیم بیرون ولی با وجود استرسی که یهو بهمون وارد شد نتونستیم ادامه بدیم.

ببخشید اگه نتونستم درست بنویسم و اگه دوست دارید ادامشو بخونید لایک کنید. دوستون دارم.
یه پسر که عاشق دختر بودنِ

نوشته: سامان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت دوم

سلام بچه‌ها. خوشحالم دوباره میخوام بنویسم. تو داستان قبلی سنم رو نگفتم. سامانم ۲۲ سالمه از یه شهر پر رنگ؛)
تا جایی نوشتم که برنامه ساک زدنم نصفه نیمه ول شد و حالا بریم سراغ ادامه داستان زندگیم.
میدونید مزه بعضی چیزا فقط کافیه بره زیر زبونت اونوقت تا آخر عمر دیوونه اون یه چیزی که کیررر از اون چیزاس:)
نمیدونم حس بعد ساک زدنم رو چطور توصیف کنم ولی واقعا دیوونه کننده بود برام. حس قشنگی بود و دوست داشتمش. من حس یه مرد رو برانگیختم و حشریش کردم و باعث شدم از خود بی خود بشه. بعد همون ساک زدن نصفه تو همون ۱۳ سالگی و اول راهنمایی به قولی یه کون رسیده بودم مثل یه هندونه. سفید بودم، دستای نرمی داشتم و فیس خوشگل. چی از این بهتر برای جامعه بسته ما و پسرایی که در به در دنبال سوراخن؟
حالا این حس دختر بودن درونم شعله می‌کشید و بیشتر منو برای جذب پسرا و مردا ترغیب میکرد و باعث شد تو همون سال اتفاق سکسی بعدی زندگیم رقم بخوره.
مادربزرگم از سفر اومده بود و فامیل چند روزی دور هم جمع شده بودیم. یکی از پسرای فامیل که ۲ ۳ سال ازم بزرگتر بود هم اومده بود. همبازی بچگیام بود و به شدت آلفا. حرف حرف خودش بود همیشه و قد بلندی داشت. یکی دو روز به بازی گذشت تا رسیدیم به شب سوم و وقت خواب. جای خواب همه رو مشخص کردن و منو اون کنار هم بودیم. همه خوابیده بودن و من پشتم رو کرده بودم بهش و چشامو بسته بودم. یهو دیدم دست کشید به باسنم و گفت بیداری؟ با اینکه خوشم اومده بود برگشتم و گفتم اره، چرا؟ گفت خوابم نمیبره یکم باهم صحبت کنیم و شروع کرد باهام صحبت کردن. از دودول بازی گفت و تعریف میکرد که چقد بهمون خوش میگذره ولی نمیدونست من خودم روانیه کیرم. صحبتش طولانی شد تا جایی که گفت میزاری لاپایی حال کنیم؟ بهش گفتم اگه بعدش نوبت من بشه آره که گفت اوکی. برگشتم و شلوار و شورتمو دادم پایین و باسنم رو قمبل کردم سمتش. کیرشو درآورد و از پشت چسبوند به باسنم. کله کیرش معلوم بود بزرگه و دوست داشتم این فرمشو. یه ذره تف زد به کیرش و گذاشت لای پام و شروع کرد آروم عقب و جلو کردن و من واقعا رو ابرا بودم. باسنمو بیشتر دادم عقب و کلی حال کرد با این حرکتم. به همون حالت آروم عقب جلو میکرد چون اگه تندتر انجام میداد برخورد بدنش به باسنم بقیه رو بیدار میکرد. ادامه داد تا اینکه آبش اومد و خالی کرد بین لاپام. من از این حس که یه پسر رو ارضا کردم رو ابرا بودم و ته دلم خوشحال بود. برگشتم سمتش و گفتم نوبت منه که خندید و گفت تموم شد دیگه بگیر بخواب. درسته مشتاق این کار نبودم ولی بدمم نمیومد اما خب اون بکن بود و تصمیم گرفت و چون من اول لاپا دادم به عنوان یه بات حرفی نمیتونستم بزنم و قبول کردم بخوابیم. چون تو اون سن آبش زیاد نبود نرفتم بشورم و گرفتیم خوابیدیم. فرداش که بیدار شدیم روم نمیشد تو صورتش نگاه کنم و خجالت میکشیدم ولی خوشبختانه همون روز رفتن خونشون.
حالا من مونده بودم و تجربه ای که داشت بالا میرفت البته تجربه دختر بودنم:). یه وقتا افسرده میشدم ولی خب دوباره حس دختر درونم شعله ور میشد و دلش فقط و فقط کیر میخواست.
درسته خیلی از اتفاقات باعث شد من اوبی بشم مثل اولین لاپایی که خوردم ولی قبل از اون چیزایی بود درونم که باعث بشه به سمت اوبی بیام.
مثلا با اینکه به بدن دخترا علاقه داشتم و از دیدنشون لذت میبردم اما خب هر وقت که مردی میدیدم اول به اونجاش دقت میکردم. مثلا وقتی اونجاشو میخاروند نگاهم جذب میشد به شدتی که با نگاه اون به خودم دل از دیدن میکندم. یا زمانی که میرفتم استخر همش چشمم تو شرت مردا و پسرای دیگه بود و لذت میبردم از اون بدن زیبا و مردونه.
این وسط یه چیزی بگم که من بشدت فوت فتیشم و دیوونه پای خانم ها و هروقت با مامیم میرفتیم مهمونی زنونه همش چشم تو پاهای خوش فرم خانوما بود.
خب بریم ادامه…
بعد آخرین لاپایی که پسر فامیلمون تو خونه مادربزرگم بهم زد دیگه نتونستم کیر کسی رو بگیرم تا کلاس نهم. خب من نزاشتم هیچ وقت جز کسایی که میخواستم از حسم باخبر بشن و موفق هم بودم.
کلاس نهم بودم که با دوستم که تو یه نیمکت مینشستیم حرفای سکسی زدیم و هردومون حشری شدیم. زنگ اول بود و دوست داشتم حال اون موقعم رو. گوشام داغ شده بود و سخت نفس می کشیدم که بخاطر استرس بود. اونجامو دراوردم و یکم با دستش مالید برام و حس خوبی داشتم ولی من یه اوبی بودم و چیز دیگه ای خوشحالم میکرد و اونم کیر یکی دیگه بود. اونم کیرش رو دراورد و شروع کردم براش مالیدن و بالا پایین کردم و از این که دستام دور یه کیررر حلقه شدن خیلی لذت میبردم و بالا پایین کردنش حس زندگی میداد بهم. داشتیم ادامه میدادیم که معلم یه لحظه شک کرد و داشت میومد سمتمون سریع جمع و جور کردیم و الکی شروع کردیم به حرف زدن باهم. اما دوباره استرس اون لحظه باعث شد نتونیم ادامه بدیم و رفت واسه چند روز دیگه که همین برنامه تکرار شد ولی اینبار آب هردومون اومد و دیگه بعد از اون اتفاقی بینمون نیوفتاد.

این وسط دوباره راجب بدنم بگم که زیاد پرمو نیستم ولی کم مو هم نیستم. پوستم سفید و باسنم خوش فرمه نه بزرگ نه کوچیک. رون دوتا پاهامم تناسب خوبی دارن.

تو همون دوران راهنمایی و کلاس نهم یه بار که با خودم ماژیک برده بودم حموم تا باسنمو باهاش حال بیارم به سرم زد آب خودمو بخورم:). شاید به نظر خیلیا چندش باشه و حال بهم زن و قطعا همینه اما خب یه دختر حشری وقتی به اوج میرسه هیچی نمیفهمه و از سکس بیشتر میخواد و بیشتر.
تکیه دادم به یه گوشه حموم و پاهامو بردم بالا و ماژیک رو تو خودم عقب جلو میکردم و کیرم رو میمالیدم تا اینکه آبم با فشار اومد بیرون و ریخت رو زبونم، لبم و صورتم. مزش خوب نبود ولی مثل خیلیا که میگن مزش خیلی بده، بد هم نبود. معمولی بود و یکم شور و حالت لزجش باعث میشد دهنم یه حالتی بشه ولی بهم حال داد خیلی. یکی از کارهایی که کونی باید بکنه اینه که با آب کیر ارتباط بگیره و حالا من آب خودمو خوردم و خیلی دوست داشتم حسش رو. درسته بعدش باز اون حس بد میومد سراغم ولی بعد چند ساعت یا چند روز نمیتونستم تحمل کنم و باید حتما خودمو انگشت میکردم و یکم از آبم رو میخوردم تا آروم بشم و حس جنده بودنم فروکش کنه.

ادامه دارد

نوشته: سامان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • فیلم سکسی کوتاه که سه نفری یه دخترو برداشتن بردن طبعیتی چیزی لختش کردن دارن کص کونش میمالن یکیشون هم فیلم میگیره . تایم: 00:12 - حجم: 2 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم جهت مشاهده تمامی فیلم های سکسی ایرانی روی کلیک بزنید.
    • عکس سکسی یواشکی از حمام کردن میلف گوشتی ایرانی 5/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس لخت زن ایرانی با کص کون گنده 4/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های یواشکی سکسی زن لخت ایرانی 3/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی از اندام لخت میلف گوشتی 2/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی ناب داداش بی از اندام سکسی خواهرش 1/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • سن بالا × زندایی × داستان سکسی × سکس سن بالا × داستان سن بالا × داستان زندایی × سکس زندایی × سکس میلف × میلف × سکس با زندایی سن بالا این داستان برمیگرده به پاییز امسال من ۲۹ سالمه و‌ همیشه بین اشنا فامیل مورد قبول بودم داییم شهرا جنوبی کار میکنه و خیلی زود بیا ۲ ماه یکبار هست ۳ تا بچه قد و نیم قد هم داره که بزرگه ۱۸ سالش هست زنداییم هم که اسمش مریم هست ۴۲ سالشه که از همون ۱۸ سالگی به بعد دوست داشتم ترتیبشو بدم ولی نشد هیکل توپی داره سفید سفید سینه ۸۵ به بالا کون گنده کلا خیلی سکسی هست قیافش هم بد نیست و خوبه داستان از اینجا شروع شد که بخاطر درس پسر دومی زیاد میرفتم خونشون پاییز که درس بهش یاد بدم درسش اصلا خوب نیست هروقت میدیمش میگفتم کاش بشه فقط بغلش کرد و سینه هاشو گرفت معمولا هم داخل خونه لباس راحت میپوشید نه لختی ولی کون سینه کامل در دید بود چندین بار گذشت از رفت و اومد در این مدت خودم حس میکردم فهمیده که چشمم بهش هست و پیش خودم میگفتم حتما خوشش میا که صمیمی تر میشه تا بعدازظهری رفتم خونشون که دیدم شال بسته به کمرش گفتم چی شده که گفت مبل بلند کردم و کمرم درد میکنه که بهش گفتم خب پماد بزن و ماساژ بده بهتر میشه گفت زدم ولی تموم شده بالاخره تموم شد و اخر شب اومد تو ذهنم که بهش بگم واست میخرم فردا پیام دادم و احوال پرسی که کمرت بهتره که گفت نه و گفتم فردا واست میگیرم میارم دیگه شروع کرد به تشکر و درد دل که داییت نیست و اذیت میشم منم و به خیلی چیزا نمیرسم و این حرفا صبح ساعت ۸ بیدار شدم ی دوش گرفتم رفتم دو تا پماد واسش گرفتم و بهش زنگ زدم خونه ای بیارم واست گفت اره هستم منم گفتم تا نیم ساعت دیگه میرسم اونم گفت برم دوش بگیرم تا تو میرسی شاید بهتر شدم رسیدم زنگ زدم رفتم بالا که دیدم ی شلوار گشاد پوشیده با تاپ و موهاشو با هوله بسته بود که خشک بشه تنها بود خونه و بچهها رفته بودن مدرسه دیگه تشکر کرد و رفت چایی اورد گفتم این دستور عملا داره باید پماد بزنی و ماساژش بدی و هوله گرم بزاری که تاثیر داشته باشه گفت باشه و تعریف میکردیک که تلفنش زنگ خورد پاشد که جواب بده ی دفعه از پشت چشمم خورد به کونش که شلوار بینش گیر کرده بود ی لحظه حس کردم کیرم راست شد از شهوتش چن دقیقه تلفنش طول کشید و اومد و منم گفتم برم دیگه که گفت مهدی تو که خودت میدونی دستور عملشو واسم پماد نمیزنی ی لحظه دنیا بهم دادن گفتم باشه که بعدش گفت اگه کار داری برو که منم گفتم نه کاری ندارم دوباره نشستم گفت پس بزار این وسایل جمع کنم بیام منم همش با خودم میگفتم چطوری شروع کنم چون نمیخواستم فرصت کردنشو از دست بدم که به خودم گفتم تهش ی دفعه میوفتم روش یا میشه یا نه اومد که گفت شروع کنیم و گفتم زندایی بهتره دراز بکشی که راحت تر انجام بشه بدون حرفی گفت رو مبل خوبه؟ گفتم اره دراز کشید رو‌مبل و لباسشو زدم بالا از چیزی که فکر میکردم سفید تر نبود ولی خوب بود همونم پماد زدم به کمرش که گفت اینجا بالشت نداره بیا بریم داخل اتاق که تخت هست گفتم اگه راحت تری باشه رفتیم داخل اتاق که تابشو بیرون اورد و فقط سوتین ابی بوده گفت میدونم که غریبه نیستی لباسمو دراوردم منم که از خدام بود به پشت دراز کشید منم ایستاده پماد زدم و میمالیدمش از جایی که درد داشت بالاتر رفتم بیشتر میخواستم با این کار بعدش برم سراغ کونش گفتم زندایی پایین تر هم بزنم شاید بهتر نتیجه داد گفت هرچه خودت میدونی کم کم اومدم پایین که رسیدم به شلوار و شرتش دیگه ازش نپرسیدم و ی مقدار کشیدمشون پایین از نصف کمتر کونش معلوم بود وای کونش مثل پنبه نرم بود دیگه فراموش کردم که کمرش کجاس ۳ ۲دقیقه شد که گفت مهدی کمرم بالاتره ی لحظه خواستم بحث بندازم گفتم از بس نرمه یادم رفت که این کمر نیس و خندید گفت حالا که خوشت اومده پس کامل پمادش بزن وای دیگه کیرم داشت میترکید شلوار و شرت تا زیر کونش دادم پایین کل کونش داخل دستام بود ی بار دیگه پماد زدم به کمرش و گفتم خوبه گفت عالیه کارت خودمم از اون نرمه بیشتر خوشم اومده بی زحمت ی بار دیگه ماساژش بده منم با خنده گفتم پس به من نگو یادت رفته گفت پس اگه میخوای راحت باشی بیا رو تخت خودش رفت وسط تخت و منم رفتم رو تخت اما از رو شلوارم مشخص بود شق کردم و فکر کردم متوجه شده و منم فکر میکردم چراغ سبز داده اگه بخوام کاری کنم داشتم ماساژش میدادم که خم شدم پماد بردارم از عمد کیرمو زدم بهش ببینم واکنشش چیه و چیزی نگفت و بعدش گفت زیاد بزن که خوب بشم منم گفت پماد کاری نمیکنه ماساژ مهمه که گفت تو هم خوب بلدی ی دفعه بلند شد و گفت شونه هامو هم ماساژ بده دیگه فشارم بالا رفت گفتم میخوای سوتینو باز کنم که راحت ماساژ بدم گفت باشه بازش کردم و سینشو با دست گرفت داشتم که ماساژش میدادم کم کم رفتم زیر بغلش که برم سمت ممه هاش گفتم اگه چیزی نگفت یعنی بکنم کم کم ممه هاشو گرفتم اصلا حرف نمیزد و فهمیدم راضی هست از پشت بهش نزدیک شدم و محکم گرفتشون و بهش چسبیدم فهمیدم حشرش زده بالا که چیزی نمیگه از پشت به گردنش نزدیک شدم و بوش کردم که گفت اگه میخوای کاری کنی راضیم اینو که گفت گردنشو بوسیدم و سینه هاشو‌ول کردم و دستمو برم سمت کصش و مالیدمش و برگشت سمتم و از لب گرفتم گفتم کاش زودتر میگفتی اونم گفت کاش زودتر کمرم درد میگرفت و گفت فقط سریع که سامان پسرش ساعت ۱ میا از مدرسه منم لخت شدم و افتادم روش و شروع کردم به خوردن لب و سینهاش اونم با دستاش کیرمو میمالوند چند دقیقه که گذشت کیرمو گذاشتم وسط سینه هاش و عقب جلو میکردم وای انگار بالشت پر قو بود که ی دفعه ابم اومد ریختم رو سینه و گردنش دستمال اوردم پاک کردم که گفت صبر کن کاندوم بیارم نمیخوام حاملم کنی که گفتم اره دست به حامله شدنت خوبه کت ۴ تا داری و کاندوم آورد و کشید رو کیرم و دراز کشید گفت ۲۰ روزه که جرنخوردم بدون مقدمه تا ته کردم داخل کصش و اه اوهش بلند شد محکم تلمبه میزدم صداش کل اتاق گرفته بود ۴ ۵ دقیقه گذشت از کنار کصش داشت ابش میومد فهمیدم ارضا شده منم همون لحظه اومد و کشیدم بیرون از کصش و کاندومو برداشت ریختم رو سینش چند دقیقه ازش لب گرفتم و پاشدیم داشت لباس میپوشید از پشت بهش چسبیدم و گفتم بعدی کی باشه گفت فردا خوبه و فردا دوباره زندایی رو مورد گایش قرار دادم از اون روز به بعد هفته ای دو بار میکنمش و یادش رفته شوهر داره. امیدوارم خوشتون اومده باشه نوشته: مهدی
    • شوهر وفادار سمانه - 1 سلام اسمم سمانه و ۲۸ سالمه تو ۲۰ سالگی با علی ازدواج کردم اون ۸ سال از من بزرگتره اوایل سکس های خوبی داشتیم اما کم کم تمایلش کم شد اصلا طرفم نمیومد گاهی انقدر حشری بودم که غرورم رو میشکوندم و آلتش رو موقع خواب در می‌آوردم و ساک میزدم خیلی کوچیک بود و شل درست شبیه خودش .خیلی راست نمی شد اما انقدر ساک میزدم و فانتزی های جنسی که داشتم به ذهن می‌آوردم تا کمی احساس بهتری داشته باشم اما هیچ وقت ارگاسم نشده بودم با کیرش . حتی پیش مشاور رفتم اما اونم گفت طلاق بگیر ازش اما جریان خانواده هامون طوری بود که حرف طلاق هم نمی شد زد .تا اینکه یه شب با هم فیلم دیدیم فیلم پورن هر چند نمیخواستم ببینم اما به اسرار علی و اینکه شاید با دیدن پورن یکم دودول تکون بخوره و بتونه کاری کنه قبول کردم .یه فیلم اروتیک داستانی بود که یه زن و شوهر جوان مشکل ما رو داشتن و داشتن دنبال راه حلی میگشتن که شوهره با اینکه مشکل داشت اما تمام تلاشش رو می‌کرد تا به همسرش کمک کنه حتی به کمک وسایل جانبی مثل خیار زنش رو ارگاسم می‌کرد و زندگیشون روز به روز با کیفیت تر میشد و کم کم به جایی رسیدن که یک مرد غریبه رو وارد زندگیشون کردن و اون مرد اومده بود خونشون تا با زنه سکس کنه جلوی شوهرش موقع دیدن این فیلم تقریبا ارگاسم شدم از بس هیجان انگیز بود و جذاب .مرد غریبه با آلت بزرگش کاری می‌کرد که خانومه تو فیلم چند بار آبش میپاچید و پاهاش میلرزید و گریه میکرد از شدت ارگاسم های شدیدی که می‌گرفت اما همچنان به شوهرش وفادار بود و زندگی عادی داشتن و همو دوست داشتن فقط از اون مرد غریبه به عنوان ابزار جنسی استفاده میکردن که نیاز خانوم رو برطرف کنه .وقتی فیلم به صحنه های جذاب ارگاسم رسید علی بهم میگفت سمانه تو هم آبت میاد اگه ارگاسم بشی؟ بهش به طعنه گفتم آره اگه مادربزرگ ۸۰ ساله منم کنار این مرده بخوابه آبش میاد و دیدم شروع کرد به حرفهای کاکولدی زدن و اینکه غیر مستقیم بهم میگفت که ما هم میتونیم راه این زن و شوهر تو فیلم رو در پیش بگیریم و… از اون شب به بعد دیگه اوضاع عوض شد و من شدم یه آدم عوضی .منی که همیشه چادر داشتم و با حیا و حجاب بودم با شلوار لی تنگ و مانتو باز و لباس سکسی تو خیابونا دنبال مرد رویاهام بودم تو یه جای شلوغ تو بازار بودیم با علی که یه مرد غریبه از پشت سر ما می‌اومد تا اینکه یه جایی وایسادیم که مردم‌نهاد بودن و همه چسبیده به هم و اون مرده هم از پشت خودشو می‌مالند به من و باسنم رو دست میزد یکم حالی به حولی شدم اما نمیشد به چنین مردی اعتماد کرد واسه همین به علی گفتن سریع از اون شلوغی دور شدیم بعدش به علی گفتم که یکی کونم رو دستمالی می‌کرد تو بازار و… علی هم کلی خندید .من دنبال یکی بودم که مخم رو بزنه بعد کم کم وارد رابطه جنسی بشیم اما همه مردها انگار می‌خواستند اولین بار دیدن ببرن تو رخت خواب .تو تلگرام با جابر دوست شدم و پسر خوبی بود اولین باری که دیدمش تو رستوران گفتم این دیگه همونه که میخواستم و تو رویای این بودم که به علی هم قضیه رو بگم و یه روز دعوتش کنم خونه و به فانتزی جنسی مون برسیم اما بعد از اینکه تو چت باهاش راجع به مسائل جنسی و … باهاش صحبت کردم و فهمیدم یه چیزی تو مایه های شوهر خودمه و اصلا خودش مشکل جنسی داره سریع بلاکش کردم فقط تنها فرقش این بود که اون قدبلند و خوش استایل بود … اگه دوست داشتین کامنت بزارین ادامش رو بگم نوشته: سمانه
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.