رفتن به مطلب

behrooz

ارسال‌های توصیه شده

     داستان دوست دختر × داستان دوست پسر × دوست دختر × دوست پسر × داستان سکسی × داستان سکس دوست دختر × داستان سکس دوست پسر ×

سحر زن جذاب شمالی

من ۴۳ سالمه و دوست قشنگم ۳۷ سالشه
چند ماهی میشد که با سحر آشنا شده بودم و یه دوستی ساده بینمون شکل گرفته بود اما داستان از اینجا شروع شد که سحر میخواست یه خونه مجردی توی رشت بگیره وچون دست تنها بود من هم به عنوان یه دوست واسه پیدا کردن خونه همراهیش کردم

چند روزی میشد دوتایی باهم میرفتیم بیرون و دنبال خونه واسه سحر میگشتیم…تابستون بود و هوا شرجی و چسبناک …توی اون هوای گرم فکر و ذهنمون فقط شده بود پیدا کردن خونه واسه سحرجان …تا اینکه خونه مورد نظر رو توی یه جای خلوت واروم شهر تونستیم پیدا کنیم و سرانجام هردومون خوشحال شدیم
از اونجایی که سحر ماشین نداشت ,من وانت گرفتم و کمکش قسمتی از اسباب و وسایل رو بردم م به اون خونه
راستش از اینکه ب بهانه کمک کردن کنارش بودم و اینقدر به سحر نزدیک شده بودم قلبم از شدت هیجان شروع کرد به تالاپ و تلوپ …حس عجیبی توام با شهوت غریزی نسبت بسحر پیدا کرده بودم اما بخاطر حفظ دوستیمون هیچ وقت جرات بیانش رو نداشتم سحر واسم قابل احترام و دوست داشتنی بود و نمیخواستم یه وقت از دستم رنجیده شه …

خلاصه رسیدیم خونه و اسباب رو بردیم داخل , رفت وروب و جا دادن اسباب و غیره رو با کمک یکدیگه توی هوای گرم تابستون انجام دادیم تا اینکه ساعت حدود ۱ ظهر شد و توی اون هوای گرم و مرطوب تمام بدنمون حسابی خیس عرق شده بود سحر یه ساپورت تنگ پاش بود و یه تیشرت چسبون آستین رکابی اسپرت پوشیده بود و سینه های درشتش و بدن ظریفش از فرط خیسی عرق بدن و چسبیدن تیشرت به تنش تقریبا معلوم شده بود و این در حالی بود که , هم من و هم سحر هردو بی رمق و خسته شده بودیم … من نا نداشتم و نشستم رو زمین ,سحر هم خسته تر از من دست و پاش رو میمالید و از کوفتگی بدن شکایت میکرد و میگفت که چقد خسته شده … وای بدنم خیلی درد میکنه

تا اینکه نالان خسته و کوفته اومد کنارم نشست ، منم گفتم میخوای یه خورده ماساژت بدم؟
اونم گفت نه ممنون چیزی نیست
منم گفتم تعارف نکن عزیزم ,خوب بلدما ,خستگیت رو حسابی میگیرم
اونم گفت نه بابا آخه زحمت میشه خودت هم کمتر از من خسته نشدی …
گفتم ,خبری نیست عزیزیم اونجوریا هم خسته نشدم ,بزار ماساژت بدم خستگیت در بشه؟؟
سحر با چهره خسته ادامه داد :
ممنون فقط یه خورده مچ پاهامو ماساژ بدی کافیه

خلاصه از مچ پاهاش شروع کردم و تا ساق و زانوهاش و کف پاهاشو حسابی واسش مالیدم پاهاش خیلی نرم و سفید بود جوری که همون اول که دست زدم نرمی پاهاش دیوونم کرد

هر وقت میخواستم از زانو بالاتر برم سحر با یه خجالت خاصی پاهاشو جمع میکرد و میگفت ببخشید لطفا همون جا …

اروم , پاچه های ساپورتش رو کشیدم تا زانوش بالا پاهای سفید گوشتیش رو ماساژ دادم , از سکوتش معلوم بود که درد ناشی از خستگی پاهاش داره میشه و ریلکس شده , اما در عوض دل من بدجور جذبش شده بود, همینجور که به ارومی ماهیچه های پاش رو مالش میدادم اومدم چشمای زیباش رو نگاه کنم دیدم یکی از دستاش رو روی صورتش گذاشته
حدس زدم که یکم حالش تغییر کرده اما خجالت میکشه …
با مهربونی بهش گفتم سحر جان, عزیز دلم, اگه برگردی هم من راحت تر ماساژت میدم و هم تو راحت تری

سحر با ناز چشمی گفت و دمر خوابید و پشتش بمن بود وقتی که برگشت دبا دیدن باسنش از زیر اون ساپورت که تپل و گرد بود حسابی راست کردم ,اما هر جور بود خودمو کنترل کردم …چون به پشت خوابیده بود دیگه راحت تر دستامو می بردم روی رونش و سحر بدون اینکه چیزی بگه دستامو میگرفت یعنی نکن …

بهش گفتم سحرجان اگه کمرت رو بمالم خستگیت زودتر میره ها ,کمرت رو بمالم ؟

دیدم هیچی نگفت و منم دستامو بردم روی کمرش از روی لباس شروع کردم ماساژ دادن ‘ وای چون تیشرتش از عرق بدنش خیس شده بود به تنش چسبیده بود مهوه های کمرش و حتی بدن سوتینش که مشکی بود رو واضح می شد دید

در سکوت کامل آهسته کمرش رو ماساژ دادم و در ادامه و یواش یواش, جراتم رو بیشتر کردم و پیرهنشو دادم بالا و بند سوتینش رو باز کردم و دیگه مستقیم دستام روی کمرش بود که دیدم آهسته آهسته داره باسنشو میاره بالا و پایین
قلبم داشت تند تند تالاپ تلوپ میکرد ,دل رو زدم به دریا یه خورده از پشت دستمو بردم زیر ساپورت تنگی که جای شلوار پوشیده بود که دیدم سریع ساپورتشو کشید بالا

واقعا نمیخواستم واسه شهوت و خودخواهی خودم اذیت بشه ,از طرفی هم دلم واسه بغل کردن و بوسیدنش یه ذره شده بود و طاقتم داشت طاق میشد یه جورایی حسابی داغ کرده بودم ,اما دوست داشتم سحر معذب نشه و توی حال خودش ریلکس بمونه پس دیگه دستمو نبردم زیر شلوارش و اونم که دید خبری نیست دوباره باسنشو داد بالا و این بار اینقدر شهوتی شدم که با دو تا دستام آهسته از دو طرف کمی شلوار تنگش,رو تا وسط باسنش دادم پایین و کمر و روی نصف باسنشو رو مالش دادم , سحر زیر دستم بی حرکت دمر افتاده بود و من نرم و ملایم از گردنش ودر امتداد مهره های کمرش دستم رو با کمی فشار و به حالت ماساژ فشار دادم اومدم پایین تا رسیدم به نیمه بالای باسنش ک زیر دستم خیس و براق شده بود باسنش خیلی نرم و لطیف بود و یه جورایی بزرگتر از زمانی بود که زیر شورت ساپورتش پنهان بود

, با فشار ملایم نیمه بالای باسنش رو توی دستم گرفتم و مالش دادم , دیدم مقاومتی نمیکنه و از طرفی خیلی اروم گرفته و توی حال خودش غرق شده ,

جراتم رو بیشتر کردم و شورتش رو یه کوچولو بیشتر کشیدم پایین … و دیگه نیمه بیشتری از باسنش توی دستام بود و چاک زیبای کونش رو میتونستم ببینم ,کون سحر شهوتم رو به اوج رسونده بود حسابی کیرم شق شده بود و داشت شلوارم رو جر میداد ,باسنش رو حسابی مالش دادم …

حدود نیم ساعتی بود که توی اون حالت بدن سفید سحر زیر دستام مالیده میشد و من هر لحظه نسبت بهش عاشق و شهوتی تر میشدم , خیلی جذاب و بسیار حشریم کرده بود ,حالم حسابی خراب شده بود !!!

دیگه نتونستم طاقت بیارم و دل رو زدم ب دریا و همونطور که سحر به پشت خوابیده بود، نشستم وسط پاهاش و پاهاشو باز کردم که در سکوت اول مقاومت کرد ولی بالاخره نشستم وسط پاهاش و کامل ساپورت و شورتشو تا روی رونش پایین کشیدم نه من و نه سحر هیچکدوم حرفی نمیزدیم هردومون بعد چند ماه دوستی که داشتیم به این لحظات نیاز پیدا کرده بودیم ,اما شرم و حیا بینمون تا اون موقع مانع نزدیکیمون شده بود حتی توی اون لحظه هم اون شرم و حیا باعث شده بود بینمون سکوت حکم فرما بشه…

لای باسن گرد و گوشتی سحر رو باز کردم و با دیدن سوراخ قهوی کوچولو و ناز کونش ناخودآگاه سوراخش رو بوسیدم و با زبون سوراخ کونش رو اروم لیس زدم توی اون لحظه دیگه خودم نبودم و اختیاری نداشتم
سحر کونشو کامل قمبل کرده بود به حالت خوابیده به پشت و پاهاشو باز کرده بود و منم تا ته زبونمو فرو کرده بودم تو سوراخ کونش

هر دومون از خود بیخود شده بودیم و داغ …کیرمن کاملا بزرگ و سفت شده بود
نرمی کون سفید و بدون موی سحر هم بیشتر مدهوشم کرده بود هم زمان که کونش رو میبوسیدم ,دستم رو بردم لای پاش و کوسش رو با انگست وسط دستم مالش دادم کوس سحر کاملا خیس و پر آب شده بود و میشد حدس زد توی چه حال خوشی سیر میکنه و از اینکه تونسته بودم بهش حال بدم خوشحال شدم

انگشتم لای کسش بود و واسش میزاشتم و همزمان سوراخ کونشو میخوردم
سرم رو بردم وسط پاهاش و کوسش رو که پر اب و خیس شده بود رو کردم تو دهان و شروع کردم واسش لیسیدن و خوردن بدنش لرزش کوچولوی کرد و آبش اومد و ارضا شد

وقتی دیدم سحر ارضا شد و داره حال میکنه کیرم رو با اب کوسش خیس کردم و اروم سر کیرم رو گذاشتم روی سوراخ کوسش …سحر هم مقاومت نکرد ,ذره ذره و خیلی آهسته و نرم همراه با آخ سحر کیرم رو اروم اروم کردم توی کوسش تا اینکه تمام کیرم رو فرو کردم داخل کوسش و هم زمان سولاخ کوچولو و قهوه ای کونش رو با آب دهنم خیس کردم و با انگشت میمالیدم که این سحر رو بیشتر حشری می کرد و آهش رو بلند کرد …

داخل کوس سحر کاملن خیس و داغ شده بود , شرجی هوا و خیسی بدن هردومون که روی هم مالیده میشد بر شهوتمون افزوده بود , کوس سحر بدلیل اینکه بمدت طولانی به کسی نداده بود و سکسی نداشت کاملا تنگ و دیوانه کننده بود و چیزی از یه دختر نو عروس توی حجله کم نداشت …پس برای اینکه سحر اذیت نشه و درد نکشه روش خوابیدم و پستون های درشتش رو از پشت تو دست گرفتم و اروم توی کوسش تلمبه زدم , حدود پنج دقیقه اروم و ملایم همراه با عشق و لذت کیرم رو داخل کوس تنگ و آتشینش عقب و جلو کردم و سحر عزیزم رو عاشقانه میکردم و گردنش رو بوسه میزدم , اما بعد چند دقیقه خیسی بدنمون روی هم و تنگی کوس سحر من رو دیوونه تر کرد جوری که کمی از روش جدا شدم و همونجور که سحر زیر پاهام تسلیم بود ,دستم رو روی زمین ستون کردم و با فشار و سرعت بیشتری تمام کیرم رو تا انتها داخل کوسش فرو کردم و علارغم درد و آه سحر واسش تلمبه زدم ,هم من و هم سر که زیر پاهام در اثر فشار کیرم ناله می کشید روی ابر ها بودیم …تمام بدنمون سرشار از کیف و سرخوشی و لذت سکس شده بود , قبل از اینکه آبم بیاد کیرم رو اروم از کوس سحر خارج کردم و تو گوشش زمزمه کردم :عشقم, میخوام آبم رو توی کونت خالی کنم ,
سحر با ناز گفت نه
گفتم تو مال منی من رو از کونت ارضا کن
سحر نالید , عزیزم از کون دردم میاد ,
گفتم جوری میکنم دردت نیاد من به کون تنگ و قشنگت نیاز دارم تو مال منی
سحر گفت تو رو خدا نه درد داره
اما سحر چاره ای نداشت چون تن نرم لطیفش زیر من بود من روش خیمه زده بودم و از طرفی منم به هیچ طریقی نمی تونستم از اون کون جذاب و خوشگل شمالی دل بکنم پس علیرغم مقاومت سحر با عشق
گردن و گونه هاش رو بوسیدم و گفتم تحمل کن زیبای من …بعد که دیدم ارم گرفته و سکوت کرده
لای کون تپل و سفیدش رو باز کردم و با ولع سوراخ کونش رو بوسیدم و زبون زدم , با اب دهنم سوراخ قهوای و زیبای کونش رو خیس کردم و ارام مالیدم تا اونم حال کنه و شهوتی تر بشه و عضلات کونش رو شل کنه ,بعد اروم سر کیرم رو با اب کوسش حسابی خیس کردم و اروم سر کیرم رو گذاشتم روی سوراخ قهوای و تنگ کونش …سحر نخست از روی غریزه و درد کونش رو منقبض کرد …با خواهش ازش خواستم کونش رو شل کنه و اونم همین کار رو کرد و ,ذره ذره و آهسته و نرم کیرم رو تا نیمه کردم توی کونش که اخ سحر بلند شد اما تحمل کرد تا اینکه تمام کیرم رو فرو کردم داخل کونش …

یک دقیقه ای در حالی که کیرم تا انتها توی کونش بود و روش خوابیده بودم صبر کردم و تلمبه نزدم تا سحر دردش کم بشه و سوراخ کونش جا باز کنه و اذیت نشه ,واسم مهم بود که سحر نهایت لذت رو ببره و از سکس با من خاطره خوشی داشته باشه و واسش بیادماندنی بشه …
داخل کون سحر ,داغ بود و نبض ماهیچه های حلقوی داخل کونش که از شدت لذت روی کیرم سفت و شل میشد و نبض میزد رو بخوبی حس میکردم , کونش تنگ بود و داغ, …

بعد از یک دقیقه که سحر دردش خوابید جوری که لذت ببره کیرم رو توی کونش آهسته عقب و جلو کردم , گرما و نبض لایه های حلقوی کون سحر از یک طرف و سفیدی و نرمی بدنش که زیرم بود از طرفی و خیسی عرق بدن هامون که روی هم سر میخورد ,شور و شوق و لذت رو برام چندین برابر کرده بود توی اون لحظه با تمام تک تک سلول های بدنم عاشق سحر شده بودم , از عقب دست بردم و سینه های درشتش رو گرفتم توی دستام ,نوک سینه هاش سفت و متورم شده بود …

همونجور که از پشت روی سحر دراز کشیده بودم یواش یواش تلمبه هام رو توی کونش تند تر کردم , توی اوج شهوت و لذت بودم … همراه با عقب جلو کردنهای تند کیرم توی کون تنگش ناله های سحر از شدت شهوت و لذت بلند تر و تبدل به جیغ شده بود و من رو حشری تر میکرد ,چند دقیقه ای با تمام وجود واسش تلمبه زدم ,صدای برخورد بدنم به باسن بزرگ و ژله ایش توی اتاق پخش میشد , بدنم کاملا داغ شده بود و هردومون خیس عرق …گردن نازش رو در همون حال بوسیدم و شروع کردم به تلمبه زدن ,کیرم تا ته داخل کونش میرفت, بدلیل تنگی و گرمای کون سحر زودتر از اونی که فکر میکردم داشتم ارضا میشدم ,که ناگهان توی همون وضعیت تمام بدنم لرزشی کرد و آبم رو با فشار ریختم داخل کونش … و وقتی کیرم رو کشیدم بیرون مابقی آبم ریخت رو کمرش , چون سحر هنوز لذت میبرد و کامل واسه بار دوم ارضا نشده بود و هنوز دلش کیر میخواست از پشت کوسش رو مالش دادم و کمی بعد از من بدن سحر شل شدو واسه دومین بار ارضا شده و آبش اومد و به ارگاسم کامل رسید …

سحر همونجور که به پشت خوابیده بود دستاشو گرفته بود روی صورتش و هیچی نمیگفت
با دستمال آب کیرم که روی کمرش پاشیده بود رو پاک کردم اب کوسش رو هم دستمال کشیدم یه بوسه از کوس سحر گرفتم و شلوارشو کشیدم بالا , بعد با محبت نوازشش کردم و چند تا بوس از گونه هاش گرفتم برش گردوندم و ازش لب گرفتم و بهش گفتم عزیز دلم خیلی دوستت دارم و ممنون که کنارم هستی و بمن این حال بیاد ماندنی رو دادی
اون هیچی نگفت
باز لبش رو بوسیدم و کنارش دراز کشیدم
هردومون خجالت میکشیدم که با هم صحبت کنیم
من سره حرف رو راجع ب آب و هوای گرم شمال و عرق کردن و از این صحبت ها باز کردم …
یواش یواش یخ سحر هم وا رفت و اون هم بحرف اومد

نیم ساعتی کنارش دراز کشیده بودم تا اوضاع بینمون دوباره عادی شد ,…
دیگه وقت رفتن من شده بود و اماده شدم که برم

سحر با مهربونی همراه با خجالت زنونه گفت:
عزیزم از ظهر که گذشته ,نهار هم که فرصت نشد بخوریم بمون عصرونه ی چیز سرهم کنم با هم بخوریم

من که متوجه شدم حسابی خسته شده و بعد از اون سکس احتیاج به حمام و یه خواب راحت داره گفتم ممنون حالا فرصت زیاده حتما خستگیت که رفع شد و تنها بودی میام پیشت و از دستپختت میخوریم

سحر با سکوت و حیای زیبایی تو چشام نگاه کرد و گفت : ممنونم واسه تمام اتفاقات شیرین امروز …و سکوتی شیرین و باشکوه برای چند ثانیه ای بینمون جاری شد , نزدیک به عصر شده بود و عشقم خستش بود باید,تنهاش میذاشتم تا لذتش خراب نشه پس خداحافظی کردم و از در زدم بیرون

نوشته: قاسم

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.