رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

     بیغیرتی × داستان بیغیرتی × سکس بیغیرتی × سکس همسر × داستان همسر × داستان سکسی × سکس زن شوهردار × داستان زن شوهردار × داستان سکس بی غیرتی ×

ماجرای دادن زن

سلام اسم من مهدی هست و ۳۶ ساله هستم . ماجرا که مینویسم یه مربوط به سال گذشته است . من تا ۳۰ سالگی موفق نشدم ازدواج کنم چون مشغول تحصیلات تکمیلی و آکادمیک و سربازی و پیدا کردن شغل متناسب و مهیا کردن سرمایه برای زندگی مشترک و… بودم و حقیقت اهل هیچ کار خلافی نبودم و نیستم و قبلا فقط دو سه تا دختر داشتم در حد دوستی ساده اونم کاری نه دوست صمیمی در طول عمرم و بقول معروف سرم تو لاک خودم بود و فکر پیشرفت و ترقی بودم چون از نظر وضع مالی خانوادگی پدری جزو طبقه ضعیف بودیم… بگذریم و اصلش را بگم براتون : از طریق یه فامیل با خانمی به اسم سودابه آشنا شدیم و به روش کاملا سنتی با اطلاع بزرگترای دو طرف ازدواج کردیم و اوایل ازدواج حس خوبی به سودابه داشتم اما به مرور حس کردم انگار وصله هم نیستیم و خیلی اختلاف سلیقه داریم … . مشاوره و دخالت دیگران و راهکار هاشون باعث شد تصمیم بگیریم بچه دار بشیم و صاحب یه پسر شدیم . خب نتیجه تجویز دیگران چندان موثر واقع نشد و یه جورایی فقط تحملش میکردم چون مادر بچه مون بود اما حتی سر انتخاب لباس و کوچکترین موضوع ما کاملا متضاد هم فکر می‌کردیم. گذشت تا یه روز یکی از همسایه ها که فضول محله هم هست موقع خرید از سوپر مارکت منو دید و گفت فلانی لطفا به این فامیلاتون بگو ماشین شون را جلو خونه ما پارک نکنن و آدرس داد که فلان ماشین (رانا مشکی) و من گفتم کی و کجا؟ آدرس داد و تاریخ و شک کردم که غیر مستقیم داره میگه وقتی نیستی کسی میره خونتون و میاد و از نوع حرف زدنش و آمار که میداد متوجه شدم ما چنین آشنایی نداریم . بهش گفتم چشم و من می‌سپارم کسی از آشناها که میان خونه ما ماشین جلو خونه شما پارک نکنن و رفتم توی فکر و یکی دو روز فکر کردم که چه کنم و رفتم از یکی از کسبه سر کوچه خواهش کردم و بهونه اینکه یکی اومده آیفون ما را دزدیده و میشه فیلم دوربین مدار بسته کوچه را ببینم اجازه گرفتم و همونجا توی مغازه طرف از روی دی وی آر فیلم اون روز و تاریخی که همسایه فضول ما آمار داده بود را آوردم و دیدم ولی کیفیت دوربین خوب نبود اما حرفش بهم اثبات شد و دیدم یکی با اون مشخصات هست و رفت داخل خونه ما و بعد تشکر کردم و فکر این شدم که چطور ثابت کنم که سودابه دنبال حال خودشه و با وکیل مشورت کردم و گفت فیلم و شاهد مرد میخواد حین انجام کار و با مشاور حرف زدم و… ولی خیلی ذهنم درگیر بود و دوست‌ نداشتم زندگیم از هم با بی آبرویی بپاشه و همه ش باید کار به پلیس و دادگاه و بعدش داستان مجازات و… میکشید و دلم رسوایی برای زنم و بچه م نمی‌خواست. خیلی روزا حوالی اون ساعت که همسایه مون گفته بود میومدم سر میزدم اطراف خونه و میرفتم وقتی ماشین که گفته بود را نمیدیدم . حدود ۴۰ روز بعد تصادفی رمز گوشی سودابه را وقتی حمام بود زدم و فقط یه پیام را دیدم از طرف که نوشته بود " شب بخیر عزیزم" و سعی می‌کردم از طریق کنترل رفتار و گوشی سودابه بفهمم که
چه موقع با طرف قرار داره و گاهی تصادفی چند تا پیام‌ها را از گوشی میدیدم که بهم داده بودن و یواش یواش پی بردم بهم علاقه دارن و اسم طرف نیما است و متاهل هست و اونم بچه داره و کوچکترین فرصت که پیش میومد گوشی سودابه را چک میکردم ( وقت دستشویی حمام یا خواب یا شارژ گوشی یا وقتی دستش به بچه و کارای خونه بند بود) و کم کم متوجه شدم انگار که سودابه هم دل خوشی نداره از زندگی و اونم ناراضی هست ولی چیزی به رو نمیاوردم . حالت سختی بود و عالم عجیبی از طرفی بیزار بودم از کارش از طرفی حرف دلش را که به طرف میگفت می‌فهمیدم حال و روز اونم خوش نیست . بالاخره یه روز وقتی سودابه بچه را برده بود حمام دوستش نیما پیام داد باشه عزیزم فردا صبح ساعت ده و نیم میام پیشت . متوجه شدم فردا برنامه است و قرار خونه ماست و خودم را آماده کردم . صبح الکی بهونه کار رفتم بیرون و آروم برگشتم داخل و منتظر شدم . اول سودابه رفت بیرون با بچه و سپردن به مادرش و برگشت تنهایی خونه . خیلی با خودم کلنجار رفتم خیلی جنگیدم فکر کشتن و گیر انداختن و … همه فکری کردم ولی گفتم بزار حالا که من میدونم کل ماجرا چیه ببینم اینا چه فکری دارن . ساعت ۱۰ونیم آیفون را سودابه زد و درب باز شد و نیما رفت از پله ها بالا و رفت داخل پیش سودابه . سعی کردم خونسرد باشم سعی کردم شر بپا نکنم و فقط دنبال کنم قضیه در چه حدی هست . زمستون بود و هوا سرد بود . بعد از یه ربع یواش یواش از انباری که توش پنهان شده بودم اومدم بیرون و کفشام را در آوردم و آروم از پله ها رفتم بالا و گوشم را چسبوندم به در ورودی حال ولی صدایی نشنیدم . حدس زدم یا حمام باشن یا اتاق خواب و با نهایت ظرافت و یواش در ورودی را باز کردم که صدا نده و پاورچین رفتم داخل حال و متوجه شدم سودابه و نیما رفتن داخل اتاق خواب و اونجا یه موزیک خیلی رومانتیک و لایت با ولم کم از گوشی موبایل شون گذاشتن و مشغول عشق بازی هستن . آروم خودم را رسوندم پشت در اتاق خواب و گوش دادم که چه قربون صدقه ای میرن از همدیگه وچه ماچ بازی با صدا و آبدار و حرفای سکسی میزنن. خواستم برم داخل ولی بازم صبر کردم . یادم اومد با خودم عهد کردم فقط صبر کنم تا همه چیز را بفهمم و بعد بتونم دقیق تفسیر کنم و تصمیم درستی بگیرم که پشیمون شدن بعدش اصلا سودی نداشت . از حرفاشون مشخص بود سودابه مشتاق تره و دلش رفته برای اینکه با نیما سکس کنن . سعی کردم از سوراخ قفل در اتاق داخل را نگاه کنم و تا حدود زیادی میدیدم که چیکار میکنن. سودابه با لباس خواب قرمزش که یه تکه یود و بدون سوتین و شورت کنار تخت بغل نیما بود که هنوز کامل لباس در نیاورده بود و بهم لب میدادن و حرف میزدن . نیما پرسید کی دادی خوشگله ؟ و سودابه گفت آخرین بار به خودت دادم و دیگه حال نکردم تا الان و نیما گفت آخی عزیزم خودم جبران میکنم حالت میارم حسابی و سودابه نشست روی تخت و خم‌ شد که برای نیما بخوره و نیما ایستاده بود و شورت از پاش در آورد و سودابه سریع کیر نیما را گرفت و بوسید و کرد دهنش و شروع کرد ساک زدن و بعد چند لحظه گفت نیما کیرت بو کوس میده کی کردی منیر را؟(بعد فهمیدم اسم زن نیما منیر هست) و نیما گفت دیشب به عشق خودت کردمش از کوس و کون و جرش دادم و سودابه گفت جووون بگو پس کیرت دیشب تو آب نمک بوده و‌ خوشمزه تر شده و با صدای بیشتری کیر نیما را مکید و نیما هم همون حالتی که سودابه ساک میزد براش یه خم‌ شد و لباس خواب سودابه را زد کنار و دستش را توف زد و با کون سودابه ور میرفت و میگفت کون فقط کون خودت و امروز میکنم توش و … اولش سخت بود شنیدن و دیدن این ماجرا و هضمش تقریبا ناممکن بنظر می‌رسید و چند بار زد به سرم برم آشپزخونه کارد بیارم و جفتشون را بزنم و بعد لخت تحویل بدم ولی سعی کردم آروم باشم و جلو خودم را گرفتم . چند دقه بعد سودابه سر تخت جلو نیما قابل زد و نیما زانو زد پشتش و‌ براش حسابی لیس زد و کوس و کون سودابه را جوری خورد که من هم حسودی کردم هم واقعا توی عمرم اینجوری برای سودابه نخورده بودم و سودابه هم بواسطه هیکلش( سفید و تپل و بدن کم مو و چوچوله کوچیک و کوس قلمبه و سینه بزرگ و کون تپل و قد کوتاه) سعی می‌کرد جوری داگی جلو نیما خودش را باز کنه و تقدیم نیما کنه که نیما کاملا بتونه همه جوره حالش را باهاش بکنه . نیما لاغر و پشمالو و سبزه بود و چهره خوبی داشت از طرفی سر زبون دار بود و کار بلد و مشخص بود با زن جماعت زیاد دمخور بوده و حال و روان زن ها دستش هست . حدود ده دقیقه خورد همون حالت برای سودابه و دوتا سوراخ سودابه را لیز لیز کرد و بلند شد تا دسته یواش یواش فرو کرد توی کوس سودابه و جوری سودابه را تحت کنترل داشت که نتونه تکون بخوره و مجبورش می‌کرد همه کیر کلفتش را تحویل بگیره و برای کنترل بیشتر هم انگشت دستش را کرده بود کون سودابه و زاویه تلمبه زدنش را تنظیم تر می‌کرد و سودابه هم فقط ناله و خواهش و جوری میداد بهش که هرگز به من با اون غلظت و شداد نداده بود . از اینکه دیدم سودابه داره واقعی حال میکنه هم بدم اومد هم از طرفی گفتم خب ما که یه جورایی طلاق عاطفی هستیم گناه داره و اونم آدم هست و نیاز داره حال کنه .‌ نیما سودابه را مثل توپ روی تخت ده مدل چرخوند و کردش جوری که سودابه به التماس افتاد و تا نزدیک ارضا شدن می‌برد سودابه را و لحظه آخر رها می‌کرد و دوباره و دوباره و… نیما بالاخره دوتا پای سودابه را بالا گرفت و چسبوندشون بهم دیگه و گذاشت روی شونه چپ خودش و با دستاش سودابه را مهار کرده بود نتونه تکون بخوره و جوری می‌کرد توی سودابه که از درد و لذت داد و ناله سودابه را در آورد تا بالاخره آب سودابه اومد و بی حال شد . بعدش نیما گفت من زود باید برم و به شکم بخواب تا بکنم کونت و آبم زود بیاد و هر چی سودابه چونه زد اثر نکرد و به شکم خوابید و نیما کون قلمبه و سفید سودابه را باز کرد و یه توف انداخت به سوراخ کونش و کیرش را فرو کرد و محکم‌ سودابه را بغل کرد که نتونه تکون بخوره و هر چی خواست پاهاش را تنگ کنه و فرار کنه نتونه و تا دسته فرو کرد تو کون سودابه و آخ و ناله سودابه را در آورد و‌ فقط میگفت عزیزم شل بگیر زود آبش میاد و کون را قشنگ جر داد که سودابه نتونه دو روز بشینه روی کونش و سعی می‌کرد سرش را ببره کنار سر سودابه و گردن سودابه را بچرخونه به سمت خودش تا لب های سودابه را بتونه بمکه . چند دقیقه که کون سودابه را سرویس کرد یهو گفت بریزم توش؟ سودابه هم گفت آره آره بریز توم و ناله نیما در اومد و آبش را توی کون سودابه ریخت و یواش یواش بلند شد از روی سودابه و تشکر کرد و عذر خواهی و … دو سه تا صدا هم از سودابه در اومد و مشخص بود اساسی جر خورده ( ببخشین غیر ارادی سودابه زیر کیر نیما گوزید سه مرتبه) و بعد بلند شدن و شروع کردن به پوشیدن و مرتب کردن و من سریع ولی آهسته از خونه زدم بیرون . من تقریبا همه چیز را شنیدم و دیدم که سودابه و نیما چطور با هم حال کردن ولی سر درگمی عجیبی داشتم و فقط توی این فکر بودم باید چیکار کنم . شاید بعد باز نوشتم چی شد و چی پیش اومد …

نوشته: مهدی

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • فیلم سکسی کوتاه که سه نفری یه دخترو برداشتن بردن طبعیتی چیزی لختش کردن دارن کص کونش میمالن یکیشون هم فیلم میگیره . تایم: 00:12 - حجم: 2 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم جهت مشاهده تمامی فیلم های سکسی ایرانی روی کلیک بزنید.
    • عکس سکسی یواشکی از حمام کردن میلف گوشتی ایرانی 5/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس لخت زن ایرانی با کص کون گنده 4/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های یواشکی سکسی زن لخت ایرانی 3/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی از اندام لخت میلف گوشتی 2/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی ناب داداش بی از اندام سکسی خواهرش 1/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • سن بالا × زندایی × داستان سکسی × سکس سن بالا × داستان سن بالا × داستان زندایی × سکس زندایی × سکس میلف × میلف × سکس با زندایی سن بالا این داستان برمیگرده به پاییز امسال من ۲۹ سالمه و‌ همیشه بین اشنا فامیل مورد قبول بودم داییم شهرا جنوبی کار میکنه و خیلی زود بیا ۲ ماه یکبار هست ۳ تا بچه قد و نیم قد هم داره که بزرگه ۱۸ سالش هست زنداییم هم که اسمش مریم هست ۴۲ سالشه که از همون ۱۸ سالگی به بعد دوست داشتم ترتیبشو بدم ولی نشد هیکل توپی داره سفید سفید سینه ۸۵ به بالا کون گنده کلا خیلی سکسی هست قیافش هم بد نیست و خوبه داستان از اینجا شروع شد که بخاطر درس پسر دومی زیاد میرفتم خونشون پاییز که درس بهش یاد بدم درسش اصلا خوب نیست هروقت میدیمش میگفتم کاش بشه فقط بغلش کرد و سینه هاشو گرفت معمولا هم داخل خونه لباس راحت میپوشید نه لختی ولی کون سینه کامل در دید بود چندین بار گذشت از رفت و اومد در این مدت خودم حس میکردم فهمیده که چشمم بهش هست و پیش خودم میگفتم حتما خوشش میا که صمیمی تر میشه تا بعدازظهری رفتم خونشون که دیدم شال بسته به کمرش گفتم چی شده که گفت مبل بلند کردم و کمرم درد میکنه که بهش گفتم خب پماد بزن و ماساژ بده بهتر میشه گفت زدم ولی تموم شده بالاخره تموم شد و اخر شب اومد تو ذهنم که بهش بگم واست میخرم فردا پیام دادم و احوال پرسی که کمرت بهتره که گفت نه و گفتم فردا واست میگیرم میارم دیگه شروع کرد به تشکر و درد دل که داییت نیست و اذیت میشم منم و به خیلی چیزا نمیرسم و این حرفا صبح ساعت ۸ بیدار شدم ی دوش گرفتم رفتم دو تا پماد واسش گرفتم و بهش زنگ زدم خونه ای بیارم واست گفت اره هستم منم گفتم تا نیم ساعت دیگه میرسم اونم گفت برم دوش بگیرم تا تو میرسی شاید بهتر شدم رسیدم زنگ زدم رفتم بالا که دیدم ی شلوار گشاد پوشیده با تاپ و موهاشو با هوله بسته بود که خشک بشه تنها بود خونه و بچهها رفته بودن مدرسه دیگه تشکر کرد و رفت چایی اورد گفتم این دستور عملا داره باید پماد بزنی و ماساژش بدی و هوله گرم بزاری که تاثیر داشته باشه گفت باشه و تعریف میکردیک که تلفنش زنگ خورد پاشد که جواب بده ی دفعه از پشت چشمم خورد به کونش که شلوار بینش گیر کرده بود ی لحظه حس کردم کیرم راست شد از شهوتش چن دقیقه تلفنش طول کشید و اومد و منم گفتم برم دیگه که گفت مهدی تو که خودت میدونی دستور عملشو واسم پماد نمیزنی ی لحظه دنیا بهم دادن گفتم باشه که بعدش گفت اگه کار داری برو که منم گفتم نه کاری ندارم دوباره نشستم گفت پس بزار این وسایل جمع کنم بیام منم همش با خودم میگفتم چطوری شروع کنم چون نمیخواستم فرصت کردنشو از دست بدم که به خودم گفتم تهش ی دفعه میوفتم روش یا میشه یا نه اومد که گفت شروع کنیم و گفتم زندایی بهتره دراز بکشی که راحت تر انجام بشه بدون حرفی گفت رو مبل خوبه؟ گفتم اره دراز کشید رو‌مبل و لباسشو زدم بالا از چیزی که فکر میکردم سفید تر نبود ولی خوب بود همونم پماد زدم به کمرش که گفت اینجا بالشت نداره بیا بریم داخل اتاق که تخت هست گفتم اگه راحت تری باشه رفتیم داخل اتاق که تابشو بیرون اورد و فقط سوتین ابی بوده گفت میدونم که غریبه نیستی لباسمو دراوردم منم که از خدام بود به پشت دراز کشید منم ایستاده پماد زدم و میمالیدمش از جایی که درد داشت بالاتر رفتم بیشتر میخواستم با این کار بعدش برم سراغ کونش گفتم زندایی پایین تر هم بزنم شاید بهتر نتیجه داد گفت هرچه خودت میدونی کم کم اومدم پایین که رسیدم به شلوار و شرتش دیگه ازش نپرسیدم و ی مقدار کشیدمشون پایین از نصف کمتر کونش معلوم بود وای کونش مثل پنبه نرم بود دیگه فراموش کردم که کمرش کجاس ۳ ۲دقیقه شد که گفت مهدی کمرم بالاتره ی لحظه خواستم بحث بندازم گفتم از بس نرمه یادم رفت که این کمر نیس و خندید گفت حالا که خوشت اومده پس کامل پمادش بزن وای دیگه کیرم داشت میترکید شلوار و شرت تا زیر کونش دادم پایین کل کونش داخل دستام بود ی بار دیگه پماد زدم به کمرش و گفتم خوبه گفت عالیه کارت خودمم از اون نرمه بیشتر خوشم اومده بی زحمت ی بار دیگه ماساژش بده منم با خنده گفتم پس به من نگو یادت رفته گفت پس اگه میخوای راحت باشی بیا رو تخت خودش رفت وسط تخت و منم رفتم رو تخت اما از رو شلوارم مشخص بود شق کردم و فکر کردم متوجه شده و منم فکر میکردم چراغ سبز داده اگه بخوام کاری کنم داشتم ماساژش میدادم که خم شدم پماد بردارم از عمد کیرمو زدم بهش ببینم واکنشش چیه و چیزی نگفت و بعدش گفت زیاد بزن که خوب بشم منم گفت پماد کاری نمیکنه ماساژ مهمه که گفت تو هم خوب بلدی ی دفعه بلند شد و گفت شونه هامو هم ماساژ بده دیگه فشارم بالا رفت گفتم میخوای سوتینو باز کنم که راحت ماساژ بدم گفت باشه بازش کردم و سینشو با دست گرفت داشتم که ماساژش میدادم کم کم رفتم زیر بغلش که برم سمت ممه هاش گفتم اگه چیزی نگفت یعنی بکنم کم کم ممه هاشو گرفتم اصلا حرف نمیزد و فهمیدم راضی هست از پشت بهش نزدیک شدم و محکم گرفتشون و بهش چسبیدم فهمیدم حشرش زده بالا که چیزی نمیگه از پشت به گردنش نزدیک شدم و بوش کردم که گفت اگه میخوای کاری کنی راضیم اینو که گفت گردنشو بوسیدم و سینه هاشو‌ول کردم و دستمو برم سمت کصش و مالیدمش و برگشت سمتم و از لب گرفتم گفتم کاش زودتر میگفتی اونم گفت کاش زودتر کمرم درد میگرفت و گفت فقط سریع که سامان پسرش ساعت ۱ میا از مدرسه منم لخت شدم و افتادم روش و شروع کردم به خوردن لب و سینهاش اونم با دستاش کیرمو میمالوند چند دقیقه که گذشت کیرمو گذاشتم وسط سینه هاش و عقب جلو میکردم وای انگار بالشت پر قو بود که ی دفعه ابم اومد ریختم رو سینه و گردنش دستمال اوردم پاک کردم که گفت صبر کن کاندوم بیارم نمیخوام حاملم کنی که گفتم اره دست به حامله شدنت خوبه کت ۴ تا داری و کاندوم آورد و کشید رو کیرم و دراز کشید گفت ۲۰ روزه که جرنخوردم بدون مقدمه تا ته کردم داخل کصش و اه اوهش بلند شد محکم تلمبه میزدم صداش کل اتاق گرفته بود ۴ ۵ دقیقه گذشت از کنار کصش داشت ابش میومد فهمیدم ارضا شده منم همون لحظه اومد و کشیدم بیرون از کصش و کاندومو برداشت ریختم رو سینش چند دقیقه ازش لب گرفتم و پاشدیم داشت لباس میپوشید از پشت بهش چسبیدم و گفتم بعدی کی باشه گفت فردا خوبه و فردا دوباره زندایی رو مورد گایش قرار دادم از اون روز به بعد هفته ای دو بار میکنمش و یادش رفته شوهر داره. امیدوارم خوشتون اومده باشه نوشته: مهدی
    • شوهر وفادار سمانه - 1 سلام اسمم سمانه و ۲۸ سالمه تو ۲۰ سالگی با علی ازدواج کردم اون ۸ سال از من بزرگتره اوایل سکس های خوبی داشتیم اما کم کم تمایلش کم شد اصلا طرفم نمیومد گاهی انقدر حشری بودم که غرورم رو میشکوندم و آلتش رو موقع خواب در می‌آوردم و ساک میزدم خیلی کوچیک بود و شل درست شبیه خودش .خیلی راست نمی شد اما انقدر ساک میزدم و فانتزی های جنسی که داشتم به ذهن می‌آوردم تا کمی احساس بهتری داشته باشم اما هیچ وقت ارگاسم نشده بودم با کیرش . حتی پیش مشاور رفتم اما اونم گفت طلاق بگیر ازش اما جریان خانواده هامون طوری بود که حرف طلاق هم نمی شد زد .تا اینکه یه شب با هم فیلم دیدیم فیلم پورن هر چند نمیخواستم ببینم اما به اسرار علی و اینکه شاید با دیدن پورن یکم دودول تکون بخوره و بتونه کاری کنه قبول کردم .یه فیلم اروتیک داستانی بود که یه زن و شوهر جوان مشکل ما رو داشتن و داشتن دنبال راه حلی میگشتن که شوهره با اینکه مشکل داشت اما تمام تلاشش رو می‌کرد تا به همسرش کمک کنه حتی به کمک وسایل جانبی مثل خیار زنش رو ارگاسم می‌کرد و زندگیشون روز به روز با کیفیت تر میشد و کم کم به جایی رسیدن که یک مرد غریبه رو وارد زندگیشون کردن و اون مرد اومده بود خونشون تا با زنه سکس کنه جلوی شوهرش موقع دیدن این فیلم تقریبا ارگاسم شدم از بس هیجان انگیز بود و جذاب .مرد غریبه با آلت بزرگش کاری می‌کرد که خانومه تو فیلم چند بار آبش میپاچید و پاهاش میلرزید و گریه میکرد از شدت ارگاسم های شدیدی که می‌گرفت اما همچنان به شوهرش وفادار بود و زندگی عادی داشتن و همو دوست داشتن فقط از اون مرد غریبه به عنوان ابزار جنسی استفاده میکردن که نیاز خانوم رو برطرف کنه .وقتی فیلم به صحنه های جذاب ارگاسم رسید علی بهم میگفت سمانه تو هم آبت میاد اگه ارگاسم بشی؟ بهش به طعنه گفتم آره اگه مادربزرگ ۸۰ ساله منم کنار این مرده بخوابه آبش میاد و دیدم شروع کرد به حرفهای کاکولدی زدن و اینکه غیر مستقیم بهم میگفت که ما هم میتونیم راه این زن و شوهر تو فیلم رو در پیش بگیریم و… از اون شب به بعد دیگه اوضاع عوض شد و من شدم یه آدم عوضی .منی که همیشه چادر داشتم و با حیا و حجاب بودم با شلوار لی تنگ و مانتو باز و لباس سکسی تو خیابونا دنبال مرد رویاهام بودم تو یه جای شلوغ تو بازار بودیم با علی که یه مرد غریبه از پشت سر ما می‌اومد تا اینکه یه جایی وایسادیم که مردم‌نهاد بودن و همه چسبیده به هم و اون مرده هم از پشت خودشو می‌مالند به من و باسنم رو دست میزد یکم حالی به حولی شدم اما نمیشد به چنین مردی اعتماد کرد واسه همین به علی گفتن سریع از اون شلوغی دور شدیم بعدش به علی گفتم که یکی کونم رو دستمالی می‌کرد تو بازار و… علی هم کلی خندید .من دنبال یکی بودم که مخم رو بزنه بعد کم کم وارد رابطه جنسی بشیم اما همه مردها انگار می‌خواستند اولین بار دیدن ببرن تو رخت خواب .تو تلگرام با جابر دوست شدم و پسر خوبی بود اولین باری که دیدمش تو رستوران گفتم این دیگه همونه که میخواستم و تو رویای این بودم که به علی هم قضیه رو بگم و یه روز دعوتش کنم خونه و به فانتزی جنسی مون برسیم اما بعد از اینکه تو چت باهاش راجع به مسائل جنسی و … باهاش صحبت کردم و فهمیدم یه چیزی تو مایه های شوهر خودمه و اصلا خودش مشکل جنسی داره سریع بلاکش کردم فقط تنها فرقش این بود که اون قدبلند و خوش استایل بود … اگه دوست داشتین کامنت بزارین ادامش رو بگم نوشته: سمانه
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.