رفتن به مطلب

داستان سکس اروتیک و عاشقانه زن شوهردار


poria

ارسال‌های توصیه شده

     اروتیک × عاشقی × زن شوهردار × داستان سکسی × داستان زن شوهردار × سکس زن شوهردار × داستان عاشقی × سکس عاشقی × داستان اروتیک × سکس اروتیک ×

جنونِ اَدواری

بی صدا به تخت برگشت و من صورتم توی موهای آبی خوشرنگ ش فرو کردم. بوی خنکِ کاج و زنانگی میداد.
بدن سفید و پرخالش به خودم چسبوندم و موهای آبی خوشرنگش از روی گردنش کنار زدم و پشت گردنش بوسیدم.
-نمیخواستم بیدارت کنم، تو مگه خوابت سنگین نیست؟
با خودم گفتم، بود فائزه عزیزم! بود! قرن ها پیش. اون پسری که می‌شناختی خوابش سنگین بود، اما این مردی که کنارته، انسان متفاوتیه.

چند میلیون سال پیش؛ وقتی فقط ١٧ سالم بود و اون فقط ١۶، یک تابستون کوتاه اومد، یک سفر خانوادگی، و چند تا بوسه مستانه!
و البته اولین بوسه من. به یاد میارم طعم ترش توت‌فرنگی و نرمی اون لب های زیبای برجسته در تاریکی شب. بار اول انگار زمان ایستاد. من بودم و اون لب ها، شناور در حبابی خارج از فضا و مکان.
و بار دوم که حریصانه میخواستم سینه ی کوچک و زیباش لمس کنم اما جرات نکردم. حتی وقتی گردنش بوسیدم و لرزیدنش حس کردم باز هم جسارتش نداشتم!
اما تابستان رفت، سفر تمام شد. و چند صباحی sms بازی و سرانجام پایانی خاموش و بی خاطره.

چند سال بعد فائزه ازدواج کرد، بچه دار شد. یه پسر شیرین.
و رابطه من تا سال ها فقط خلاصه شد به ری اکشن های مؤدبانه ی اینستاگرامی برای آقا آبتین شیرینش، تا امسال، تابستون و سفری دیگه به شهر مادری.

وقتی فائزه درُ باز کرد بی اختیار دلم لرزید. اون دستای سفید و کشیده، با لاک لاجوردی و اون موهای آبی!
ساق های سفیدش، و رون هایی بزرگِ نزدیک به کمال.
خودم جمع و جور کردم: “اون شوهر داره. و حتی آدمی مثل تو هم اصولی داره. به خودت بیا پسر!”
سعی کردم فاصله ام ازش حفظ کنم اما انگار ول کنم نبود. مرضش گرفته بود. همش یا مبل کناریم بود یا گپ میزد و امان از اون سِتِ کشنده لاک و مو.
باز به خودم تشر زدم: “هی اون شوهر داره!”
خواستم بهش یادآوری کنم پس پرسیدم:
-خاله جان، آقا حسین ماموریت تشریف دارن؟
یهو خونه یخ زد.
-حسین و فائزه یکمی دعواشون شده.
بابام گفت: انشاالله که چیزی نیست دعوا نمک زندگیه…

ناخودآگاه به فائزه زل زدم. دور چشماش ورم کرده، اون پوست سفید و دوست داشتی انگار دیگه نمی‌درخشید.
چرا توجه نکردم؟ فائزه که از من کوچیکتره چرا چند سال از من مسن‌تر به نظر میاد؟ و چشماش، این نگاه عمیق از کجا اومده؟ اون چشمهای سرکش کجا رفته؟

صدای زنگ در نجاتم داد. بالاخره باقی مهمونا اومدن، حالا میتونستم از این عطر گَسِ کاج فرار کنم. خودم توی تعارف های بی‌معنی مودبانه غرق کردم تا وقتِ عکس دست جمعی. و باز بوی کاج. درست کنار من… و بالاخره مهمونی تمام شد!

اما سَرشب، شماره ناشناس عکس های مهمونی برام فرستاد. فکر کردم پسرخاله امه، منم تشکر کردم و تلگرام بستم.
پیام اومد: “مغرور لعنتی تو چرا پیر نمیشی؟!”
جواب دادم: “فائزه خانم شمایین؟”
-چرا اینجوری بام صحبت میکنی؟
تو سرم جواب دادم: (چون شوهر داری جنده!)
-چون مودبم!
لحنش عوض شد.
-میخواستم اگه برات ممکنه، برای شکایت کمکم کنی
-شکایت چی؟!
-از حسین شکایت کردم برای کتک زدن
انگار آب یخ روی سرم ریختن. حسین؟! اون بچه سر به زیر و مودب؟ دختر خاله من کتک زده؟ امکان نداره!!
بدجوری دردم گرفت. پرسیدم و جواب داد، فهمیدم حسین معتاده و چند ساله داره فائزه کتک میزنه. به شدت بدبینه و زندگیش جهنم کرده.
باورم نمی‌شد! این دختر چرا صداش در نمیومد پس؟!

گزارش پزشک قانونی خوندم، عکس های کبودی و زخم های بدنش دیدم. با خودم عهد کردم:
{از زیر این درنمیری حرومزاده!}
تصمیم گرفتم تا هفته دیگه و وقتِ دادگاه به خونه برنگردم. و برنگشتم.
دادگاه بدوی حسین به پرداخت دیه و حبس تعلیقی محکوم کرد. مطمئن بودم تجدید نظر هم تایید میکنه.
و بعدش راه برای دادخواست طلاقش هموار میشه.

فائزه و باباش از دادگاه برگردوندم خونه.
سرحال و خوشحال، فائزه گفت: “آبتین خونه داییشه بریم بیاریمش؟”
باباش پیاده شد و ما راه افتادیم.
هنوز چند خیابون بیشتر نرفته بودیم که دستم از روی دنده گرفت. با دست همیشه سرد و کشیده اش.
بهش نگاه کردم، جرقه های سرکشی توی چمشهاش سوسو می‌کرد.
میدونستم چی میخواست و من؟ منم میخواستم. مگه چقدر میشد تحمل کرد؟ آخه باز اون موهای آبی از زیر مقنعه اش بیرون زده بود.

کوچه پس کوچه کردم، جای خلوتی پیدا کردم و بوسیدمش. و اینبار اشتباه نکردم، سینه هاش لمس کردم. سینه هایی که درشت شده بود و زنانه. و لب ها! همون لب های زیبا و برجسته. و دوباره رژ توت فرنگی
و حس دژاوو: حباب برگشته بود.
حالا جفتمون میدونستیم که حسش درسته. هیچی اشتباه نیست.
از فائزه جدا شدم، سعی کردم ذهنم مرتب کنم‌‌‌؛
“تابستونه و گرم، حتی خیابون ها خلوته، دیگه خیلی بعید به نظر میرسه که بیابون های اطراف شلوغ باشه.”
میتونستم بوی شهوت حس کنم، بوی ترش زنونه. نیمه مست-نیمه هشیار از شهر زدم بیرون. و پشت یه تپه ماهور پارک کردم.

بهش نگاه کردم، مانتوش باز کرده بود و زیرش فقط یه تاپ کوتاه مشکی داشت. یکم شکم آورده بود، اما اون پوست شفاف سفید و سینه‌های بزرگ تحریک شده جایی برای شکایت نمی‌ذاشت!
به چشماش نگاه کردم، شعله های سرکش دیگه قد کشیده بودن! بودن مثل کیر من!
آفتابگیر گذاشتم روی شیشه جلو. و از وسط دو تا صندلی رفتم عقب.
انگار برای فائزه بامزه بود: لابد فکر می‌کرد “مغرور لعنتی نگاه کن چطور مثل بچه ها میره عقب!”
لبخندش حرصم درمی‌آورد، کشیدمش روی خودم، خواستم موهاش بکشم عقب و گلوش گاز بگیرم، یادم اومد اونقدری خشونت دیده که دیگه فانتزی خشونت نداشته باشه.
گذاشتم روم بشینه و با حوصله ببوسم. موهام می‌کشید، لبم گاز می‌گرفت. و من سعی می‌کردم حجم شگفت انگیز کونش توی دستام بگیرم. و کمر دوست داشتنیش از زیر مانتو نوازش کنم.
دیگه صبرم تموم شد، چرخیدم و حالا اون زیر بود.
مانتوش دراوردم و تاپش زدم بالا. سینه اش کردم تو دهنم، گاز گرفتم. فشردم. چنگ زدم. حسرتی که داشت ارضا میشد. سینه هایی که ده سال پیش لمس نکرده بودم.
دیگه صداش در اومد و چشماش به سختی باز بود.
دستش گرفتم و گذاشتم روی کیرم.
انگار منتظر همین بود. به سرعت و دقت یک آرایشگر شلوارم باز کرد و کیرم گرفت. اون ناخن های لاجوردی دور کیرم بسته شد و مثل همیشه سرد بود.
چرخیدیم و دوباره اون سوار بود. بهم نگاه کرد و خندید، خنده برنده به بازنده و سواره به پیاده، شکارچی به شکار.
سر کیرم بوسید، با تخمام ور میرفت و من از انتظار برای حس گرما و خیسی دهنش آتیش میگرفتم.
وقتی بالاخره دهنش دور کیرم بسته شد، حس کردم پیش آبم ریخت. چشمام باز کردم و دیدم که بهم خیره شده، چشم های عسلیِ زیباش می دیدم و کیرم که تا انتها توی دهنش بود و انگشت های زیبایی که با تخمام ور میرفت. شروع به ساک زدن کرد. محکم و آروم. انگار که جونم میخواست!
با حوصله داشت از شکارش لذت میبرد. و لعنت به من اگه کمتر از اون لذت ببرم. آهی کشیدم چشمام بستم.
و وقتی دوباره چشمام باز کردم و به چشماش جلوم بود!
فهمیدم که دیگه تمومه. حتی تلاش نکردم که دیرتر ارضا شم. انگار برق از تنم گذشت و توی دهنش خالی کردم. پیروزی های کوچک! :)
به هر حال حقش بود، کلی براش تلاش کرده بود، و من هنوزم تسلیم محضش نبودم.

چند دقیقه بعد، وقتی که خیره به آینه داشت رژ توت‌فرنگی به لباش میزد، من با سیگارپیچم درگیر بودم.
زیر چشمی نگاهی کرد و پرسید‌: “تو مگه سیگار میکشی؟”
و من داشتم فکر میکردم: “نفوذ اعمال حقوقی مجنون ادواری، مشروط بر این است که افاقه او مسلم شده باشد.”

ادامه دارد…

دوستان! این اولین داستان منه. و بسته به بازخوردش تصمیم میگیرم ادامه بدم یا نه. پس لطفا نظر واقعییتون بگید!

نوشته: Prometheus

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


جنونِ اَدواری - 2

بعد از اون ظهر گرم ِ توی ماشین، تمامیِ شب، با خودم کلنجار می‌رفتم: “فائزه هنوز یه زنِ شوهر داره… چرا این‌کار کردی؟؟”

همیشه خودم آدم بی‌قید و بندی می‌دونستم، اما سر بعضی از اصول، نمی‌شد بی‌خیال رفتار کرد.
ولی اگه اشتباه بود، پس چرا اینقدر حسِ درستی داشت؟ و چرا همه چیز انگار سرجاش بود؟
دوست داشتم خودمُ سرزنش کنم، اما فایده نداشت!
یادآوریِ نگاه شهوت آلودش وقتی که لبهای دُرشتش دور کیرم بود، فقط بیشتر تحریکم می‌کرد.

صدای پیام از فکر بیرونم کشید، روی صفحه گوشیم نوتیف اومد:
-مُبینِ بی‌شعور نباید می‌ریختیش دهنم ☹️

سریعا نوتیف تلگرام هاید کردم. {همینم مونده که کسی همچنین پیامی ببینه!}

پیش خودم گفتم: “اونقدرا هم قرار نیست برنده باشی فائزه عزیزم، یه چیزهایی هم برای من بذار!”

جواب دادم:
-ببخشید، ولی تقصیر خودت بود. خیلی خفن خوردی، کنترلم از دست دادم 🤤

-به‌هرحال نباید می‌ریختی توش، حسین هیچ وقت این کار نکرده بود خیلی بدم اومد 😔

{به دلایلی این حرف چند برابر تحریکم کرد.}

-گفتم که ببخشید! راستی فردا میخوام برگردم تهران

-به این زودی؟ تازه داشت خوش میگذشت که🙄

-مجبورم، خودت که میدونی چقدر کار سرم ریخته، تا الانم زیاد موندم

{انگار بهش برخورد}

-بازم ممنونم ازت. مرسی که تا اینجا موندی، بودنت دلگرمی بود

فکر کردم:
“کارم در اومد! حالا باید از دلش هم دربیارم، قراره از اون شب‌های طولانی باشه…”
{و البته تا صبح، خاطره انگشتام روی کون بزرگ و دوست داشتنیش و طعم توت‌فرنگی دست از سرم برنمی‌داشت.}

برگشتم تهران و سرکارم، اما چَت و صحبت با فائزه شده بود جزئی از روتین زندگیم.
سرکار، هروقت که سرم خلوت می‌شد، موقع استراحت یا حتی وسط باشگاه، کارم شده بود پای درد دل فائزه نشستن و لاس های بچه گونه زدن.

فائزه همیشه دختر شیطونی بود. اون بوسه دوران نوجوانی هم ابتکار خودش بود. اما دخترهای پُرشَر و شور توی شهرهای کوچیک زود مشهور میشن…
خاله ام و شوهرش به این نتیجه رسیده بودن که مجرد موندن برای فائزه به صلاح نیست.
بیست ساله نشده بود که شوهرش دادن.
و به سبک آدم‌های همْ تیپِ شوهرش، همون سال اول یه بچه انداخت بغلش که رامش کنه و خونه نشین.
حسین شوهرش، پسر آروم و معقولی به نظر میومد. از خانواده خوب، خوش قیافه و ورزشکار کار بود.

به قول فائزه:
“تو که خوبی، حتی خانواده و دوستاش هم باور نمیکردن حسین همچین آدمی باشه!”
“از روز اول بدبینی ها شروع شد، گوشیم ازم گرفت و فقط وقتی بیرون میرفتم یا خودش کنارم نشسته بود بم پس میداد.”

بهش گفتم:
-دختر خوب، چرا از همون اول اینا به خانواده‌اش و دوستانش نگفتی که یه کاری کنن؟

-فکر میکردم اگه چند وقتی رعایت کنم، دیگه خوب میشه. فکر میکردم مال مواده، ترک کنه درست میشه

-فائزه عزیزم، پارانویا با همراهی بهتر نمیشه، هی وخیم‌تر میشه و هر روز بدبینی بیشتر و بیشتر میشه… همون اول باید می‌رفتید پیش مشاور، یا حتی روانپزشک! تهش یه نصفه قرص بود

-ولش حالا که دیگه تموم شده.

فائزه، آرایشگریُ دوباره استارت زده بود، یادمه قبل از ازدواجش هر روز یه مدرک جدید می‌گرفت، استعداد عجیبی داشت! مطمئنم اگه حسین مانعش نشده بود تو این چند سال کلی اسم در کرده بود و توی پول شنا می‌کرد…

یه شب که برای یه نود از کون فوق‌العاده‌اش کم مونده بود به التماس کردن بیفتم، بهم گفت که برای یه دوره آموزشی آرایشگری ثبت نام کرده و چند روزی قراره بیاد تهران.
یه سوئیت هم اجاره کرده، ولی می‌خواد بیاد پیش من.
تا پیام خوندم، کیرم بلند شد! و فهمیدم قراره تا وقتی که بیاد دهنم سرویس شه.

رستگارک صبحِ زودِ یه جمعه پاییزی رسید تهران.
شَبش تا صبح، فائزه از فانتزی ها و خواسته‌هاش می‌گفت. از سکس موقع مستی و سیگار بعدش، تا لباس‌های کاستوم و رُل ها.

گاهی حس میکردم جنبه هایی از شخصیت فائزه رشد نکرده.
یه‌جورایی طبیعی بود؛ در سنی که باید سفر می‌کرد، دانشگاه می‌رفت و با افراد جامعه معاشرت می‌کرد، مادر شده بود و خونه نشین.
و بدتر از اون، باقی نوجوانی و اوایل جوانیش درگیر حفظ زندگی خودش و پسرش بود.

در هر حال من که تا صبح نخوابیدم…
و شعر اخوان تو سرم بود:
[لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد، دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های! نخراشی به غفلت
گونه ام را، تیغ!
های! نپریشی صفای زلفکم را، دست!
آبرویم را نریزی، دل!
ای نخورده مست!
لحظه ی دیدار نزدیک است…]

اخوان لعنتی، کمتر عاشقانه‌ای می‌گفت، اما وقتی، نادر-شعری عاشقانه می‌سرود، وای و فغان!

درُ که باز کردم فائزه چمدونش ول کرد پرید بغلم.
همونطور که خودشُ بم می‌فشرد چمدون آوردم تو و در بستم.
بوی عرق میداد. بوی کاج مثل یه مِه غلیظ کل ذهنم پر کرد.
لب هاش بوسیدم و خودم توی حباب رها کردم. چند ثانیه بعد یا شاید چند سال بعد وقتی ازش جدا شدم، با نگاهم بلعیدمش.
موهاش کوتاه کرده بود، کلئوپاتریی با رنگ شرابی. و اون رنگ، عجیب به چشم‌های عسلیش میومد.
و طبیعتا سِتِ خانمان سوزش، همراه بود با لاک سُرخ. یه قرمز به غایت زنانه.
لباس ساده و راحتی پوشیده بود. و به وضوح خسته بود. و اون درخشش گذرا از چشماش، اشک بود؟

خجالت کشیدم. “این چه طرز پذیراییه پسر؟!”
دعوتش کردم بشینه، براش یه لیوان شربت خنک آوردم و اتاق بهش نشون دادم که لباسش عوض کنه:
-ببخشید دیگه، خونه مجردیه. یه اتاق بیشتر نداریم، اگه بخوای من توی سالن می‌خوابم.

-تو رُ خدا چرت نگو مبین! تو تا عمق کُس من دیدی، هزار جور نود ازم گرفتی، آبت تو دهنم ریختی حالا ميخوای جدا بخوابی؟ تنگ کی بودی تو؟

-ادب بهت نیومده، آنشرلی! برو گمشو لباست عوض کن!

خندید و رفت.
از توی مسترِ اتاق صدا زد:
-مبین! میای بریم حموم؟ خیلی کوفته ام.

و کور از خدا چی می‌خواد؟!
تی‌شرت و شلوارم درآوردم و پریدم تو حموم.
می‌دونستم باید انتظار یه بدن زنونه و پر داشته باشم.
اما چیزی که نمیدونستم، اون همه خال بود که روی پوست خیسش می‌درخشید.
و چیزی که که انتظارش نداشتم، پارادوکس عجیبی بود که میدیدم! قُطر کونش بود که در قیاس با قطر کمرش! توی عکس‌ها اینجوری به نظر نمی‌رسید!

با چشمهای قشنگ و پر از شیطنتش، درخواست کرد:
-میشه کمرمُ ماساژم بدی؟

وقتم تلفِ جواب نکردم. از شونه هاش شروع کردم، همونطور که به نظر میومد، نرم بود و زنونه.
آروم از گردنش اومدم پایین و رسیدم به کتف هاش، حس میکردم خستگیش داره در میره.
اومدم روی فیله کمرش و به سعی کردم خونُ به گردش بندازم.
وقتی رسیدم به کونش، دیگه پاهش سُست شده بود.
دوش داغ گرفتم رو کف حموم که گرم شه. و فائزه روی شکم خوابید.
دوباره از شونه هاش شروع کردم تا پایین. کیرم داشت شرتم پاره میکرد.
کیرم از کنار شورتم کشیدم بیرون نشستم رو کونش. کیرم کم و بیش لای کونش بود و من درگیر ماساژ دادن بودم.
وقتی رسیدم به کونش، در حالی که گودی کمرش نوازش میکردم و به تناقض عظیم بین کون پهن و کمر باریکش نگاه میکردم به خودم گفتم: “همه این‌ها ارزشش داشت!”
رون های بزرگ و ساقه‌های خوش فرمش ماساژ دادم.
دیدم پوستش تحریک شده. کُرکهای روی پوستش راست شدن. میدونستم دیگه داره له‌له میزنه.
فکر کردم: “حالا کی شکاره فائزه؟”
لای کونش باز کردم: {نه اینجوری نمیشه، زبون درست بهش نمیرسه.}
اسپنکِ تیزی زدم و گفتم:
-چه خبرته دختر؟! سهم چندتا کون خوردی؟ بچرخ ببینم!

چرخید و پاهاش باز کرد. {نچ! هنوز زوده.}
لب‌هاش بوسیدم و همزمان سینه هاش لمس کردم. وقتی لاله گوششُ داخل دهنم کردم،
صداش دراومد:.اوووییی…

{حالا کی شکاره فائزه عزیز؟}

اومدم پایین تر و استخوان جناقشُ آروم گاز گرفتم، زبونم کشیدم بالا رو گردنش و دستم بردم لای پاش.
خیس خیس بود و باز باز. {هنوز هم نه}
یکم زیر نافش برجسته بود. یه برجستگی نرم و زنانه.
نافشو بوسیدم و زبونم کشیدم تا پایین و سرم کردم لای پاش.
با یه دستم نوک سینه هاش گرفتم و شروع به لیسیدن و مکیدن کُسش کردم.
آه و ناله‌اش بلند شده بود. و توی حموم اِکو داشت.
بیچاره پسرِ عَذَب همسایه! :)

انگشتم کردم تو کُسش و همزمان که چوچوله اش زبون میزدم، سقف کُسش با انگشتام لمس میکردم.
فائزه شروع کرد به دست و پا زدن، سعی کرد خوش از دستم آزاد کنه. اما من خیلی قوی‌تر بودم. نگهش داشتم و سریعتر انگشت کردم و زبون زدم.
فائزه کنترلش از دست داد و شروع به لرزیدن کرد، اون پاهای خوشگلش بی‌اختیار به لزش افتاد ارضا شد.
نیمه‌جون گفت:
-حسینم هیچ وقت اینکار نکرده بود

{بازهم حسینِ حرومزاده؟!}
خلقم تنگ شد، از شق شدن کیرم کم شد و از سرم گذشت:

<<فردی که دارای جنون ادواری است اگر در هنگام ارتکاب جرم حالت دیوانگی بر او مستولی باشد و این امر برای مراجع قانونی به اثبات برسد هیچ مسئولیت کیفری متوجه او نمی شود>>

ادامه دارد…

نوشته: Prometheus

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.