رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

     شیمیل × داستان سکسی × داستان شیمیل × سکس شیمیل ×

مسافر مترو - 1

سلام خدمت دوستان کونباز این اولین تجربه داستان نویسی من هستش، امیدوارم که غلط املایی هارو به خوبیه خودتون ببخشید.
پ.ن:داستان بر اساس تخیلات نویسنده نگاشته شده

اولین بار که اونو دیدم خوب یادمه به خاطر افسردگی کنکور و امتحانات حالم خیلی گرفته بود تو مترو سرمو پایین انداخته بودم و داشتم فکر میکردم بقیه سال رو چطور بگذرونم.اون دقیقا روبروی من نشسته بود با یه پالتوی مشکیه بلند و چکمه هاش تا زانوهاش میومد اون فصل سال خیلی هوا سرد از حد معمول شده بود.
تو خیالات خودم بودم که متوجه شدم اونم دزدکی بهم نگاه میکنه گه گاهی و یهو بدون دلیل بدنم داغ شد و استرس گرفتم.اون موقع فکر کردم بخاطر فشار های کنکور و ذهن مشغولمه ولی بعدا متوجه شدم بی دلیل نبوده.
ایستگاه ها دونه به دونه توقف داشت و جمعیت زیادی سوار و پیاده میشدن من ایستگاه بعدی باید پیاده میشدم،از جام بلند شدم و نزدیک در خروجی رفتم.قطار مترو تو ایستگاه من وایساد و پیاده شدم.ولی هیچوقت چهره اون زن زیبارو که پوست سفیدیم داشت فراموش نکردم.
چند ماه گذشت و من کنکور رو به معنای واقعی خراب کرده بودم و خانواده به شدت از دستم شاکی بودن.اوضاع از قبل هم بدتر شده بود تصمیم گرفتم پیش یه مشاور برم تا شاید اون بتونه کمکم کنه یکم حالم بهتر بشه.
چند جایی رو عوض کردم ولی هیچ کدوم تو جلسات اول نتونستن با من خوب ارتباط بگیرن و حالمو بهتر کنن.
خسته و کوفته وارد ایستگاه مترو شدم و خودمو گوشه ای تنها جا دادم تا کمتر کسی ناراحتی و اشک هامو ببینه.
داشتم آهنگ گوش میدادم و گاهی اشک از چشمام میومد که متوجه شدم یه نفر کنارم نشست بی توجه به اینکه کیه چشامو بستم ولی عطر خوش بوی زنونش وارد دماغم شد و بهم حس خوب داد.
یه لحظه چشمامو باز کردم و دیدم همون خانومی که چند وقته پیش دیده بودمش الان دقیقا کنارم نشسته بود هنوز تو شوک این بودم که این از کجا پیداش شد. خیلی مهربون و آروم بهم سلام کرد و چون هدفون تو گوشم بود اول صداشو نشنیدم وقتی هدفونو خاموش کردم واسه اولین بار صداشو شنیدم…

+سلام حالت خوبه؟
*مرسی خوبم
+مطمعنی؟آخه داشتی گریه میکردی
*آره یه لحظه یاد یه چیزی افتادم چیزه مهمی نیست
+چه اتفاقی افتاده ک این مرد کوچولوی مارو ناراحت کرده؟

من تا اون موقع که هیچوقت تجربه صحبت کردن با یه خانوم بزرگتر از خودم رو نداشتم محو صورتش شده بودم همه چیز اون زن بی نظیر بود چشم ابرو های مشکیش هر مردی رو دیوانه میکرد.

دوباره ازم پرسید؛
+چیزی هست که بخوای دربارش صحبت کنی؟
*راستش من همین الان از جلسه مشاوره اومدم این مدت اصلا روزای خوبی رو نگذروندم کنکورم خراب شده و زحمات این دو سالم به باد رفته واقعا حوصله هیچ چیزیو ندارم و احساس میکنم یه احمقم
+من مطمئنم این چیزایی که درباره خودت میگی حقیقت نداره،راستی امروز روزه شانست بوده این کارتمه دوست داشتی بیا مطبم باهم بیشتر صحبت میکنیم.
کارت رو به دستم داد و لبخند زنان تو ایستگاه بعد پیاده شد.
اون روز خیلی حالم خوب بود البته نه برای مدت زیادی ولی صحبت با اون زن برای چند دقیقم که شده بهم حس خوبی داد.وقتی برگشتم خونه دوباره حرفای پدر مادرم که بهم سرکوفت میزدن رو می شنیدم ولی من دیگه واسم هیچی مهم نبود.

من مهران آخرین فرزند خانواده،شده بودم سوژه صحبت های پدر مادرم پیش فامیل که از من گله داشتن برای موفق نشدنم.
بعد از یه مدت تصمیم گرفتم که به دیدن اون دکتر برم اون آخرین تیرم واسه زنده موندن بود هیچ امیدی واسه ادامه راهم نداشتم کارتش رو برداشتم و به مطبش زنگ زدم.

*سلام وقت بخیر یه نوبت ملاقات میخواستم با خانم دکتر
+سلام وقت شما هم بخیر برای چه روزی مد نظرتونه؟
*فرقی نداره فقط تایم عصر باشه بهتره
+برای روز یکشنبه ساعت ۷ خالی دارن اگر میتونید تشریف بیارید
*مشکلی نیست میتونم بیام
+اوکیه نوبت رو به نام آقای کی بزنم؟
*غلامی هستم،مهران غلامی
+واستون ثبت کردم یکشنبه یه ربع قبل اینجا تشریف داشته باشید روزتون بخیر.

تلفن رو قطع کرد و من باید چند روز صبر میکردم تا روز موعود فرا برسه.
بالاخره یکشنبه شد قبل رفتنم دوش گرفتم و خودمو ترو تمیز کردم دوس نداشتم جلوی خانم دکتر ظاهر ژولیده داشته باشم.
یک ساعت زودتر با اسنپ از خونه زدم بیرون، مطب دکتر دقیقا تو شمال شهر قرار داشت حدودا نیم ساعتی با توجه به ترافیک طول کشید تا برسم به آدرس کمی اون اطراف چرخ خوردم چون زودتر رسیده بودم.
یکمی‌ استرس داشتم واسم سخت بود که رو در رو بشینم و باهاش حرف بزنم حس میکردم با چشماش منو هیپنوتیزم‌ میکنه.
ساعت یه ربع ۷ شد،وارد ساختمون شدم در واحد ۱۰۷ رو زدم،یه دختر تقریبا جوون در رو باز کرد خودم‌ رو معرفی کردم و روی یه صندلیه چرمی خودمو ولو کردم.
منشی بهم گفت منتظر بمونم تا نفر قبلی از اتاق بیاد بیرون.من آخرین مریض اون شب بودم و بعد از من کسی منتظر نبود.تنها همینطور که محو تماشای دکوراسیون مطب بودم که با توجه به قدیمی بودن ساختمون بهش نمیومد همچین واحد شیک و لاکچری داخلش باشه در اتاق باز شد و بالاخره مریض آخر هم بیرون اومد و من بعد از اون وارد شدم…

خانم دکتر جلوم‌ بلند شد و بهم دست داد منم در جوابش و به رسم ادب بهش محترمانه دست دادم.ازم خواست صندلیه روبرو بشینم که راحت بتونیم باهم صحبت کنیم.
+سلام خوش اومدی بعد از اون روز توی مترو اصلا فکر نمیکردم که بیای دیدنم و خوشحالم که تصمیم درست رو گرفتی و اومدی اینجا که مشکلاتت رو رفع کنی
*حقیقتا راهه دیگه ای جلوم نبود شما تیر آخرم بودید واسه خلاص شدن از این وضعیت
+خیلی خوبه که این اعتماد رو به من داری و میتونم کمکت کنم تو این موضوع‌.
خب برای شروع خودتو معرفی کن و سعی کن بدون استرس کامل واسم تعریف کنی چی شده

*اسم من مهرانه ۲۰ ساله آخرین بچه خانوادم،از خودم ۴ تا خواهر بزرگتر دارم و حدودا دو ساله که پشت کنکورم و نتونستم رتبه مورد نظرمو بگیرم و یه جورایی آینده خودمو سیاه و تاریک میبینم

+چرا اینطور فکر میکنی مگه طی این دوسال تمام تلاشت رو نکردی؟
*چرا واقعا ولی نتونستم اون چیزی که بهش میخواستم رو برسم شاید یه جای کار میلنگه
+پارتنر یا دوست دختر داری؟
*نه از وقتی یادم میاد علاقه ای نداشتم به این چیزا
+تو تصمیمت تجدید نظر کن یه پارتنر خوب میتونه به روند درمانت کمک کنه…

اون روز با صحبت های الهام کمی بیشتر به فکر فرو رفتم اینکه چه خلع هایی تو زندگیه شخصیم دارم.
تایم جلسه که تموم شد،منو تا خونه رسوند و ازش کلی تشکر کردم،قرار شد دوباره برم پیشش واسه ادامه جلسات مشاوره.

توی مدت درمانم خیلی با الهام صمیمی تر شده بودم اینطور که جلسات مون رو توی محیط بیرون انجام میدادیم حس آزادی عمل بیشتری بهم میداد.ولی یه روز که الهام خیلی عجیب غریب بود سوال های متفاوتی ازم پرسید و منو تا عمق تاریکی ذهنم برد.
اون روز با یه تیپ خیلی سکسی اومده بود یه ساپورت پوشیده بود و یه مانتو جلو باز و یه نیم تنه زیرش که بزرگی سینه هاشو به رخ میکشید.
بعد از سفارش دادن قهوه هامون الهام شروع به صحبت کردن کرد؛
+تا حالا به رابطه دو طرفه با یه شخص فکر کردی؟
اینکه شاید عمده دلایل ذهنیتت بخاطر اینکه تو باید تحت سلطه یه نفر باشی و اینطور بیشتر میتونی پیشرفت کنی؟
*اصلا متوجه صحبتات نمیشم یعنی چی؟
+ببین من احساس میکنم که تو این حسو داری یعنی اینکه تو هیچوقت نمیتونی یه رابطه معمولی مثل بقیه آدمای دورت داشته باشی
*این چیزی که میگی رو قبلا بهش خیلی فکر کردم…

اون خیلی خوب میدونست که یه نفرو چطور هیپنوتیزم کنه،وقتی که داشتم صحبت میکردم یهو بی ربط و بدون دلیل از دهنم پرید که یه روز دوست دارم نقش مفعول رو با یه خانم انجام بدم توی سکس بعد از این حرف الهام انگار منتظر حرف من بود و یه لبخند پیروزمندانه رو صورتش جا گرفت…

از اون روز توی کافه رفتار الهام خیلی باهام عوض شد اونکه یه زن مقتدر با قد ۱۸۰ و سینه های درشت اندام‌ بود هر مردی رو مطیع خودش میکرد.
جلسات آخرم با الهام حسو حال دیگه ای داشت کاملا متوجه رفتارش میشدم اینکه خیلی با خشونت بیشتری باهام حرف میزد یا اینکه با حالت دستوری باهام صحبت میکرد.

جلسه آخر مشاوره رو داخل مطبش ست کرد و حتما ازم خواست که سره وقت برم.اون شب سره ساعت ۸ رسیدم مطبش ولی خبری از منشی نبود فقط منو اون داخل بودیم.
وقتی وارد شدم مثل همیشه لباس نپوشیده بود این سری با ظاهری متفاوت تر از قبل دیدمش چکمه های بلند تا سره زانو یه شلوار جین تنگ و یه بلوز تقریبا یقه باز که خطه سینه بزرگ و سفیدش تو چشم میزد.
وقتی دیدمش به صورت ناخودآگاه کیرم شق شد و از روی شلوارم مشخص بود برای همین جوری روی مبل نشستم که پیدا نباشه.
جلسه شروع شد و طبق معمول باهم صحبت های عادی داشتیم و تقریبا آخرای تایم بود که الهام اومد و کنارم نشست.

+میدونم‌ این مدت خیلی سختی کشیدی و باهم دیگه از این فشار رد شدیم امشب یه سوپرایز واست دارم.
منم چشام‌ برق زد و گفتم امشب بعد از سالها باکره بودن و خودارضایی کردن بلاخره دلی از عذا در میارم.

لبای داغ الهام روی لبام حس کردم که همین باعث شد به شدت حشری بشم جوری که مثل گوله آتیش شدم‌.اون به صورت حرفه ای زبونشو داخل دهنم تکون میداد و یه فرنچ کیس عالی رو باهاش تجربه کردم.
وزن اون از من خیلی بیشتر بود جوری که نمیتونستم بلندش کنم برا همین من رو پاهای اون رفتم و ازش لب میگرفتم.
همینطور که داشتیم لب میگرفتیم دستاشو زیر لباسم میچرخوند و با نوک سینه هام بازی میکرد واسه اولین بار بود که خوشم میومد از این چیزا.
الهام سرشو آورد پایین تر و گفت:عزیزم مشتاق سوپرایزت هستی،؟
منم با کمال میل گفتم بلههه
گفت خب پس اول باید چشماتو ببندی و تا وقتی کامل لخت نشدم چشاتو باز نکنی
قبول کردم و کنار مبل نشستم و چشامو بستم
صدای باز شدن شلوار و در آوردن لباس الهام نهایت جنون بود انگار داشتم به جایزم که گاییدن یه کس خوشگل بود میرسیدم.
هر لحظه منتظر بودم که بهم بگه چشامو باز کنم و بالاخره کس صورتیشو ببینم.

لحظه موعود فرا رسید و اون دقیقا جلوم بود گفت میتونم چشامو باز کنم و به فاصله اینکه چشامو باز کردم موهامو محکم‌ گرفت و یه چیز بزرگ و سفتو وارد دهنم کرد.
چیزی که میدیدم باور نکردی بود الهام یه شیمیل بود و یه کیره بزرگ سفید داشت.
داشتم تمام‌ تلاشم رو میکردم از دستش فرار کنم که با تمام توانش زد تو گوشم که باعث شد چند ثانیه گیج بشم و همین باعث شد که کیرشو تا ته بکنه تو حلقم و من اولین ته حلق یه عمرم رو تجربه کنم…

+هاا فکر کردی میای اینجا یه کس گیرت میاد کور خوندی امشب این کون ماله منه کاری میکنم لنگون لنگون بری خونتون
*تورو خدا غلط کردم بزار برم من اصلا اهل این کارا نیستم
+خفه شو آشغال
و دوباره سیلی محکم تر توی گوشم‌ زد و مجبورم کرد کیرشو بخورم میتونم به جرعت بگم کیرش ۱۹ سانتی بود سفید و کلفت
دوباره کیرشو به زور فرستاد ته حلقم که باعث شد مقدار زیادی تف و آب دهنم بریزه روی زمین

+ببین چیکار کردی پسره احمق همشو با زبونت تمیز کن
و با لگدی که به شکمم زد مجبورم کرد همشو دوباره بخورم و تمیز کنم اونجارو
میدونستم هیچ راه فراری ندارم و باید هر کاری میگه انجام‌ بدم

+ببین توله اگه امشب به حرفم گوش کنی کمتر اذیت میشی و کمتر ادبت میکنم وگرنه کاری میکنم اینجا گریه کنی التماسم کنی فهمیدی یا نه؟
*بله
+بگو بله ارباب حمال
*بله ارباب
+حالا بدو بیا دوباره کیرمو بخور که طلبه کونته

منم هر چیزی که بلد بودم رو انجام دادم شاید باهام بهتر رفتار میکرد یه ۱۰ دقیقه ای که براش ساک زدم کیرشو دستش گرفتو
گفت پاهاتو باز کن دستاتو بزار روی میز صدات در نیاد فقط حرف بزنی با لگد میزنم تو تخمات
منم از ترسم هرچی که گفتو انجام دادم میدونستم که قرار تا چند دقیقه دیگه درد عجیبی رو تحمل کنم من هیچوقت تجربه همچین چیزی رو نداشتم.
+حالا آروم میخوام‌ شروع کنم جیغو داد الکی نکنی فقط تحمل کن اولش سخته
*چشم ارباب

تو یه دستش کیر سفید و بزرگش بود یه دست دیگش یه ژل رو داشت روی سوراخ کونم میمالوند بعدم دو تا انگشتشو فرو کرد داخل که یکم کونم جا باز کنه درد شدیدی داشت همون دوتا انگشت و منتظر پاره شدنم بودم تو چند دقیقه دیگه.

اون مایع ژلی رو کنار گذاشت و آروم سر کیرشو روی سوراخم‌ عقب جلو میکرد اصلا نمیتونستم اونو تو خودم جا بدم خیلی بزرگ تر از تصوری بود که توی فیلما دیده بودم.
دو طرف بدنم‌ رو محکم گرفت و اروم اروم داشت کیرشو می برد داخل سوزش عجیبی رو داخلم احساس میکردم انگار دنیا دور سرم میچرخید

یهو به بدنم چسبید و سینه هاش به کمرم چسبید و اروم‌ دره گوشم گفت همچیت دیگه ماله منه
یهو افتاد روم و کیرشو تا دسته کرد داخلم، سریع جلوی دهنمو گرفت داشتم میمردم.
اون هی شونه هام رو بوس میکرد که آروم ملوسکم چیزی نیست تموم شد.
بعد از چند دقیقه کیرشو در اورد و یکم از مدفوعم بهش چسبیده بوده مجبورم کرد واسش تمیزش کنم وقتی زیر کیرش بودم نگاهش بهم مثل مالکیت روی اسباب بازی بود.

من که بزور میتونستم حتی روی پاهام وایسم رو پرت کرد روی مبل و خودش اومد پشتم ایستاد و دوباره گفت هنوز شروع نشده
و دوباره کیر بزرگشو داخلم جا داد دیگه جز درد چیزی رو حس نمیکردم و کامل بی حس بودم.

اونم‌ با قدرت تمام ۱۰ دقیقه ای داخلم تلمبه زد و تمام آبشو داخلم خالی کرد که بدجور داغ و سوزناک بود…

ادامه دارد…

نوشته: دکستر

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • زنم از لیسیدن متنفر بود! سلام بهزادم ۳۴ تهران، حشری و داغ البته این داستان مال شش سال پیشه تازه ازدواج کرده بودم،اسمش ترانه بود خیلی دوسش داشتم، اما رفتارهای اون یه جوری بود که کارمون به طلاق کشید… رفتارهاش به کنار اندام زیبا و خوشگلی داشت و صورت ملیح و جذابی منو دیوونه میکرد لحظه شماری میکردم که شب ازدواج برسه بریم خونه خودمون، خونه پدر و مادرش اصلا اجازه موندن و خلوت با هم نداشتیم شب ازدواج فرا رسید و یه سکس سرد کردیم، مثل جنازه روی زمین دراز کشید و آلت بزرگ منو دید و به شکم خوابید تا من کارمو بکنم، حین کردن یک کم آخ و اوخ کرد و کمی درد کشید آبمو ریختم روی پشتش دست کشید به آب منو با حالت خیلی بدی بود کشید و اخ و اوخی کرد که حالم بد شد… تا چندین روز نزدیکش نشدم بدم اومده بود از رفتارش به فکر راه چاره بودم و از این که با کسی مطرح کنم و مشورت بگیرم خجالت می‌کشیدم، فیلم های پورن نگاه میکردمو جق میزدم، با خودم گفتم باهاش صحبت کنم و اگه لازم شد بهش فیلم پورن نشون بدم شاید حشری بشه و یاد بگیره… سر صحبتو که باهاش باز کردم و در مورد سکس صحبت رو شروع کردم دیدم اخماش تو یه هم شد، گفت تنفر دارم خوشم نمیاد نمیخوام ادامه بدی! گفت اصلا حسی به این موضوع ندارم، بیشتر از لذت ازش تنفر دارم اگرم بهت اجازه دادم باهام سکس کنی بخاطر اینه که رسمه و رسومه و تو هم نیاز داری، همین قدر خودتو خالی کنی خوبه و آبتم باید تویه دستمالی چیزی بریزی! جا خوردم هر چه کنجکاوی از من که کنه ماجرا و علت این مطلب رو در بیارم جواب نگرفتم، احساسم این بود که یک رفتار وسواس گونه داره یا یه ماجرای بد تویه کودکی ولی اون حاضر نبود از گذشته اش بگه من تشنه تشنه و هر روز با دیدن اندامش و فیلم های پورن حشری تر میشدم تا اینکه یک روز وحشی شدمو افتادم به جونش، لباساشو از تنش به زور در آوردم اولش یک کم مقاومت کرد بعد تسلیم شد، فکر میکرد میخوام دوباره یک سکس کنم و خالی بشمو برم اما من نقشه دیگه ای داشتم شلوارشو در آوردم و شورتشو از پاش کندم و وحشیانه شروع به خوردن کصش کردم، کص و کونشو مثل فیلمها میخوردم میمکیدم ، حتی زبون میکردم توش ولی اون با دیدن این کارای من تعجب کرده بود و جیغ داد و فحش بهم میداد فکر میکردم حشری میشه رامم میشه اما می‌گفت این چه کاریه می‌کنه حالم به هم خورد خیلی کثیفی، عصبانی شدم بهش پاهاش جوری فشار دادم که دردش بگیره دیگه دست و پا نزنه، داد کشید، رفتم روی صورتش نشستم تا صداش بیرون نره ، کیرمو با زور کردم تویه دهنش واقعا کلافه و دیوونه شده بودم از رفتارهاش نمیدونستم چیکار باید بکنم کیرمو گاز می گرفت با دستم دماغشو فشار دادم و با حالت تهدید گفتم میخوریش و گازم نمی‌زنی و الا خفت میکنم، اشک تویه چشماش جمع شده بود، ترسیده بود سرشو تکون داد یعنی باشه خیالم راحت شد با کله رفتم تویه کصش شروع به خوردن کردم، یه جوری میخوردم که داد از نهاد هر زنی بود بلند می شد اما اون یه تکون هم نخورد، من وحشیانه به خوردن و همزمان تلمبه زدن تویه دهنش ادامه دادم تا اینکه همه آبمو خالی کردم تویه دهنش… خودش یه تکونی داد و ازم جدا کرد هرچی آب تویه دهنش بود رو خالی کرد بیرون پا شد رفت یه دهنشو شست و گریه می کرد بعدم رفت یه گوشه نشست ‌و زانو غم و گریه…‌‌… حالا که خنک شده بودم فهمیدم چه غلطی کردم هر چی رفتم از دلش در بیارم جواب نداد… ازش عذرخواهی کردم به تلویزیون دیدن و گوشی بازی کردن مشغول شدم گفتم یه خورده گریه می‌کنه آروم میشه… خوابم برد صبح بلند شدم اونم همون گوشه خوابش برده بود خودشو مچاله کرده بود بلند شدم روش پتو انداختم و بوسش کردمو رفتم. عصر با یه شاخه گل و یه کادو برگشتم خونه ولی خونه نبود یه کاغذ نوشته بود میرم خونه مون دنبالم نیا… هرچی بهش زنگ زدم جواب نداد، به مادرش زنگ زدم اونم سرد جواب داد هر چی رفتم در خونه شون و عذرخواهی جواب نداد، دیگه منم سرد شدم، تا نامه دادگاه اومد تویه دادگاهم راجع موضوع صحبتی نکردیم البته به مشاور ها یه اشاره ای به موضوع کردم اونا هم وجود رفتار وسواس گونه رو تایید کردن به خانواده اش هم گفتن باید پیش متخصص روانشناس بره اما اون اصرار به طلاق داشت و گفت دیگه نمیتونه این زندگی رو ادامه بده مهریه رو هم بخشید و از زندگیم جدا شد و من هم دیگه ازدواج نکردم و دور ازدواج رو یه خط قرمز کشیدم… بد ترین خاطره عمرم مربوط به بهترین دوره زندگیم بود نوشته: Behzadfada
    • تاوان صدای آهنگ رو تا ته زیاد کردم. نیم ساعته به پارتی رسیدیم، شایان بوقی زد که نگهبانای جلوی در بعد گرفتن کارت دعوت درو باز کردن. -اوه چه امنیتی! -آره چند تا کله گنده تو مهمونی هستن و می خوان معامله کنن. با چشمای گرد نگاهش کردم و گفتم: -چی؟ معامله تو مهمونی؟ شایان جای خطرناکی نباشه؟ با خونسردی گفت:نه بابا، چهارتا دختر میخوان بفروشن دیگه چه خطری. از ترس یه لحظه تو جام خشکم زد که شایان ماشین رو پارک کرد و برگشت طرفم، قیافه ی ترسیدم رو که دید زد زیر خنده و گفت: -دیوونه ی ترسو، شوخی کردم باهات. آب دهنمو با صدا قورت دادم که دستش رو انداخت دور کمرم و گفت: -شوخی کردم عزیزم. اصلا شوخی قشنگی نبود. خواستم از بغلش بیرون بیام که دستش رو گذاشت زیر چونم و صورتم رو بالا آورد و نزدیک تر شد، آنقدر نزدیک که لباش رو گذاشت روی لبام و با حرارت بوسید. یکم لبام رو فاصله دادم و میک آرومی به لب پایینیش زدم که وحشی شد و با حرارت بیشتری شروع به خوردن لبام کرد. نفس کم آورده بودیم که از هم جدا شدیم، نفس عمیقی کشیدم که گفت: -بقیه ش بمونه واسه شب و روی تخت و با جوجه سکسی و… زدم به بازوی عضله ایش و گفتم: -بچه پرو، شتر در خواب بیند پنبه دانه. جوجه سکسی می بینه تو بیداریییی. لبخند خاص خودش رو زد و با سر خوشی گفت: آخر حرفشو با سرخوشی مثل مست ها کشید و از ماشین پیاده شد، خنده ی آرومی کردم و منم پیاده شدم. دستم رو دور بازوی عضله ایش حلقه کردم و باهم به طرف خونه قدم برداشتیم، صدای آهنگ کر کنندش تا بیرونم می اومد. نگهبانی در ورودی رو باز کرد که رفتیم داخل، خدمتکاری به طرفمون اومد که مانتو و شالم رو در آوردم و دستش دادم. -اوه، زیادی تاریک نیست شایان؟ شایان با لبخند خاصش خم شد طرفم و گفت: -چه بهتر، میتونم همینجا کارتو بسازم. -بدجنس، گفته باشم من یه شب رویایی میخواما. ای به چشم خانومی. روی مبلی نشستم که شایان گفت: -چی می خوری؟ اشاره ای به بار شلوغ گوشه سالن کرد که گفتم: ویسکی ابروهاشو با شیطنت بالا انداخت و گفت: نوچ دهنت بو شیر میده بچه، می تونی از بین آب آلبالو و آب پرتقال یکیشو انتخاب کنی چپ چپ نگاهش کردم که با خنده از جاش بلند شد و به طرف بار رفت. نگاهم به پیست رقص افتاد که جوونا با سرخوشی می رقصیدن، وای قر تو کمرم نمی ذاشت آروم تو جام بشینم. شایان دیر کرده بود و داشتم به طرف بار نگاه می کردم که سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم، برگشتم به عقب که یه جفت چشم مشکی براق دیدم که از فاصله نسبتا دوری بهم زل زده بود. خیلی مغرور روی مبل سلطنتی قسمت بالای سالن نشسته بود و سیگار می کشید، سنش خیلی زیاد نبود فوقش سه سال بزرگتر از شایان میزد که اونم کاملا معلوم نبود مخصوصا تو این سایه روشن اینجا. -به چی زل زدی عزیزم؟ با ترس برگشتم که شایان رو با دوتا لیوان تو دستش دیدم، نفسم رو به بیرون فوت کردم و گفتم: -هیچی. لیوان تو دستش رو گرفتم و گفتم: -بیشعور شربت آلبالو آخه! دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه که لیوان رو تا ته سر کشیدم که تا معدم سوخت. -وای سوختم، چقدر تلخ بود، وای شایان… شایان با هل گفت: -اشتباه برداشتی این یکی آلبالو بود چرا یه نفس خوردی اون همه رو. اون یکی لیوان رو ازش گرفتم و سریع تا آخر سر کشیدم. -آخیش، داشتم می سوختم. شایان سرزنشگر نگام کرد و گفت: -بی احتیاط، چیزیت نشه آوا. سرخوش خندیدم و گفتم: -نه. شایانم خنده ی بلندی کرد و گفت: -آره معلومه. دستش رو گرفتم و کشیدم. -شایان پاشو بریم برقصیم. کشون کشون تا پیست رقص بردمش و شروع کردم به تکون دادن خودم، انگار شایان و بقیه دورم میچرخیدن. چرخی زدم که دست شایان از دورم باز شد و رفتم تو بغل یکی دیگه که عطر آشنایی داشت، سرم رو بالا بردم که نیما رو جلوم دیدم. خنده ی بلندی کردم و گفتم: -نیما جون. مثل همیشه اخمی کرد و گفت: -این چه لباسیه که پوشیدی؟ مگه نگفته بودم لباس باز نپوش؟ انگشتم رو بین گره های ابروش کشیدم و دستم رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم: -نیماااا انگشتش رو روی لبم کشید و گفت: -جونم؟ خنده ی بلندی کردم و با سرخوشی گفتم: دیدی گفتی! بهم گفتی جونم. روی پنجه ی پام بلند شدم و لبم رو روی لبش گذاشتم و عمیق بوسیدم، انقدر بوسیدمش که نفس کم آوردم. آروم تو بغلش میرقصیدم که یهو یاد شایان افتادم، وای خدای من ندیده باشتم؟ می خواستم ازش جدا بشم ولی گرمای آغوشش نمی ذاشت، داشتم می چرخیدم که نفهمیدم چی شد و دستم کشیده شد و افتادم تو بغل یکی. -اعه شایانی. کجا رفتی وروجک مست؟ قهقه ای زدم که شایان دستم رو کشید و به طرف طبقه ی بالا برد، سکسه ای کردم که خندم گرفت. دو تا پله بالا رفتم که سرم گیج رفت و یه پله پایین اومدم که قهقه و سکسه م باهم بالا گرفت. شایان دستش رو انداخت زیر پام و خیلی راحت بلندم کرد، دستمو رو دور گردنش حلقه کردم و نفسای داغم رو توی گردنش خالی کردم. انگشتم رو روی گردنش کشیدم که سرش رو کج کرد و خندید. با پاش در اتاقی رو باز کرد و رفت تو و گذاشتم روی تخت نرم و بزرگی. خواست بلند بشه که دستم رو دور گردنش حلقه کردم و کشیدم طرف خودم و لباش رو شکار کردم. بدجوری گرمم شده بود و یه حس قویی داشتم، تمام حس های زنانه م بیدار شده بود و شهوت رو فریاد می زد. دستای بزرگ شایان روی سینه های گردم نشست و فشاری بهش داد. -آخ… -جووون خانمی، دوست داری؟ نفسم رو فوت کردم و گفتم: -آره لباش لاله ی گوشم رو مکید که صدای آه و نالم بلند شد، صدای در اومد ولی انگار شایان نشنید که بی توجه بهش لاله ی گوشم رو ول کرد و گردنم رو لیس زد که زیرش لرزیدم. دستی روی سینم نشست که با تعجب چشمام رو باز کردم -اعه شایان چرا دوتا شدی؟ قهقه ی بلندی زدم که اون یکی گفت: -جوجه سکسی من نریمانم. با خنده دستم رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم: -چی نیما؟ نیما که پایینه. شایان لباسم رو پاره کرد و گفت: نیما رو هم میخوای عزیزم؟ دوست داری باهم جرت بدیم؟ با دستام هلش دادم رو تخت و روش دراز کشیدم و گفتم: -اوم جرم بدین… نمیدونم چند تا دست روی برجستگی های بدنم بود، نمیدونم توهم بود یا نه ولی کیر نیما تو دهنم بود و شایان انگار دوتا بود، یکیش کصم رو می خورد و اون یکی سینه هام و من ناله هام اتاق رو پر کرده بود. حتی اون مرد مرموزم بود، همونی که بی تفاوت تو تاریکی نشسته بود و حالا نگران تو بغلم بود و هی هشدار می داد مواظب باشید اون یه بچه اس. داشتم قهقه می زدم که یه دفعه دردی تو پایین تنم پیچید و چیزی تو کصم فرو رفت، جیغی زدم و ملافه رو چنگ زدم. لبای شایان روی لبام نشست و محکم مکید، انقدر با لبا و سینه هام بازی کردن که درد پایین تنمو یادم رفت و منم شروع کردم به بوسیدنشون. کم کم لذت بود که به تنم تزریق می شد، انقدر تو خوشی غرق بودم که هی فریاد می زدم تندتر…تلمبه ها سرعت گرفتن و کلفت تر شدن، انقدر بیرون رفت و اومد که لرزیدم و تمام جونم از بدنم بیرون رفت ولی انگار کار اونا تموم نشده بود که یکی دیگشون شروع کرد و باز وسط پام نبض زد و کصم پر و خالی شد… سرم داشت از درد میترکید ولی دلم نمی خواست چشمام رو باز کنم، می خواستم بازم بخوابم ولی تمام تنم کوفته بود و انگار تو یه جای سفت و گرم گیر کرده بودم. با بدبختی لای چشمم رو باز کردم که صورت نیما رو کنارم دیدم، دست و پاهاش رو دورم پیچیده بود و محکم بغلم گرفته بود. لبخندی داشت رو لبم می نشست که دیدم هر جفتمون لختیم، اصلا مگه من دیشب با شایان نیومده بودم مهمونی پس تو بغل نیما چیکار می کردم؟ تکون محکمی به خودم دادم که نیما چشماش رو باز کرد، دست و پاش رو اونور انداختم و روی تخت نشستم که چشمام گرد شد من لخت وسط چهار تا مرد لخت خوابیده بودم! یعنی…یعنی اونا خواب نبود؟ اون صحنه ها… دستم رو روی سرم گذاشتم… انگار دنیا داشت دور سرم می چرخید… همشون بیدار شده بودن و نگران بهم زل زده بودن…موهام رو محکم کشیدم و شروع کردم به قهقهه زدن. نوشته: سدنا
    • اولین بار به یه مفعول دادم سلام بچه ها من آرمینم ۲۰ سالمه و بدنم تو پر و سفیده میخوام خاطره اولین دادنمو بهتون بگم که خیلی برام لذت بخش بود و باعث شد خودمم مفعول شم داستان از اونجایی شروع میشه که من با پژمان از بچگی با هم ور میرفتیم و بقول خودمون دکتر بازی زیاد میکردیمو باعث شد به هم وابسته شیم و همیشه با هم ور بریم و سکس کنیم تا وقتی که به بلوغ رسیدیم. راستی پژمان یه سال ازم کوچیک تره و بدنش دقیقا مثل خانوماست و توپر و یه کون کاملا گرد مث خودم داره که خیلی حشریم میکنه هر موقع بهش فکر میکنم اخه خیلی خوشبو و نرم هم هست. خلاصه یه روز مثل همیشه پنجشنبه شد و خونمون خالی شد و بهش پیام دادم که بیاد پیشم و تنهام. چند دقیقه که گذشت نوشت باشه با یه ایموجی قلب شب قبلش هم کونمم شیو کردم و یهو نگام به آینه حموم افتاد و از دیدن کونم لذت میبردم و یه لحظه تصور کردم که میخوام بدم و تجربه دادنو میخواستم امتحان کنم. اون روز همچی و آماده کرده بودم خودمم خوشگل کردم براش تا همه جوره لذت ببره پژمان زنگ درو زد منم درو باز کردم رسید بالا و درو که باز کردم منو چسبوند به دیوار و از رو شلوار کیرمو میمالوند لباشو گذاشت رو لبام منم تا میتونستم خوردم لباشو. از دم در شروع کردیم به کندن لباسامون تا رسیدیم به اتاقم فقط یه شرت پام بود و دیدم پژمان یه لگ توری قرمز جذب پوشیده که وقتی دیدم برق از چشام پرید و کیرم داشت منفجر میشد زود دراز کشید و داگی شد برامو هی میگفت ارمین دوس دارم یطوری بکنی منو نتونم دیگه بشینم اتیش داشت از چشام بیرون میاد. سریع چسبیدم به کون خوش فرمش و کیرمو گذاشتم لای پاهاش و اونم شروع کرد به ناله کردن و هی میگفت بکن توش کسکش و کلی فحشای دیگ منم یه اسپنک محکم زدم روی کونش و لگشو کشیدم پایین سوراخشو که دیدم ناخودآگاه زبونم رفت روش و هی میلیسیدمش و ازش سیر نمیشدم بچه ها باورتون نمیشه میگم بوی توت فرنگی میده لعنتی و مست میشدم هر بار ازش زبونمو میکشیدم رو سوراخش و اون هی نفساش تند تر میشد و هی آه میکشید همینطوری میلیسیدم و میومدم پایین تر نزدیک‌تخماش که دیگ دراز کشید و گفت نکن آبم میاد من کشید تو خودش و یه چند دقیقه ای همو خوردیم انقدر حشری شده بود گردنمو کبود کرد یهو دیدم داره میره سمت پاهام برای اولین بار و هیچی بهش نگفتم داشتم سکته میکردم انقدر که استرس داشتم دیگه تقریبا حالت ۶۹ شدیم و اون چسبید به کیرم و منم سریع لگشو کامل دراوردم شروع کردم به خوردن رونش زبونم که خورد به رونش اونم سر کیرمو میک زد و جنون تموم بدنمو گرفته بود منم شروع کردم به خوردن کیرش هی اوج میگرفتیم و من سرمو کردم لای پاهاش و ی پاش زیر سرم بود ی پاش روی سرم کیرش فکر کنم ۱۵ سانت باید باشه انقدی که حشری بودم کل کیرشو با ولع تمام میخوردم اونم همینطور دیگ داشتم به اوج اوج میرسیدم و تو دهن هی تلمبه میزدم و یهو در اوردم از دهنم و بهش گفتم بلند شه رو تخت نشستیم روبروی هم و خم شدم وازلینو از کنار تختم برداشتم طوری قمبل کردم براش که ببینه خوب کونمو و گذاشتم وسطمون خیلی اروم و ملیح گفت چرا کونتو شیو کردی شیطون و منم نتونستم چیزی بگم و زل زدم بهش و اونم گف میخوای کاری که باهام میکنی باهات کنم تا ببینی چه حسی داره منم که از خدا خواسته زود داگی شدم و اومد چسبید به کونم و قمبل کردم براش و هی کیرشو میمالوند به سوراخم و منم نفسمو حبس کرده بودم سرشو چسبوند به کونم و شروع کرد به لیسیدن از سوراخم تا تخمام چند دقیقه که گذشت گفت مطمئنی؟منم با صدای لرزون گفتم اره میخوام تجربش کنم و اونم گفت اگه میخوای بکنمت باید اول جوری منو بکنی تا با حرص بکنمت. تو اوج حشریت انگار روم آب ریخت با این حرفش و ی جورایی عصبانی شدم سریع برگشتم و وازلینو گذاشتم وسط و دستشو کردم توش و گذاشتم رو سوراخم اونم با یه لبخند کثیف هی سوراخمو میمالوند انقدر حشری بودم نمیدونستم دارم چیکار میکنم. خودمم داشتم سوراخشو لیز میکردم اخ داشتم روانی میشدم وقتی انگشتاشو رو سوراخم حس میکردم خوب که مالید هلش دادم و دراز کشید کیرمو که میخواستم بزارم توش گفت نکن… دیدم داگی شده دوباره دیگ فرصت ندادم بهش که بخوام اول انگشتش کنمو اینا همون اول کیرمو هل دادم توش و اونم یه آه بلندی کشید و داشت بی قراری میکرد منم تا ته توش کردم و شروع کردم به تلمبه زدن و فقط صدای تاپ تاپ و آه و ناله های پژمان میومد. من همینطور داشتم تلمبه میزدم روش و اون دیگ درد نداشت و داشت لذت میبرد منم دیگه داشت آبم میومد که کشیدم بیرون گفت درش نیار گفتم بلند شو زود باش نوبت توعه و گفت مطمنی از حرفت یعنی واقعا میخوای بهم بدی گفتم اره گفت باشه میبینیم خم شدم جلوش و حسابی حشری بودم هی خودمو میمالیدم به کیرش و اونم داشت اروم اروم کیرشو فشار میداد و میگفت وای آرمین چه کونی داری تو هی میگفت این کون مال کیه منم روم نمیشد بگم تو و فقط ساکت بودم سرشو داشت محکم تر فشار میداد به سوراخم که یهو رفت تو سرش یه آی بلند گفتم و می خواستم بلند شم و پشیمون شدم از کاری ک کردم ولی پژمان نزاشت گفت صبر کن نمیزارم جایی بری الان خوب میشه دردش و بقیشو داشت فرو میکرد از درد داشتم میمردم و اون لعنتی هم ولم نمیکرد و فقط ملافه های تختو چنگ میزدم و هی درد میکشیدم و اون همه اون کیر لعنتیشو فرو کرد توم و شروع کرد اروم عقب جلو کردن اولش خیلی درد داشت و کم کم دردشو دیگ حس نکردم و فقط داشتم لذت میبردم و بهش گفتم تند ترش کنه اونم نامردی نکرد یه طوری تلمبه میزد که داشتم دیوونه میشدم و حس میکردم میخواد آبم بیاد هم درد داشتم هم لذت میبردم و هی درده کمتر میشد و من همش حشری تر میشدم نزدیک ارضا شدنم بود دیدم میگه داره میاد و از پاهاشو محکم چسبیدم که بفهمونم بهش بریز توش اخ نمیدونین چه لذتی داشت آب داغش توی کونم و آهی که میکشید داشت روانیم میکرد در اورد کیرشو و سوراخم داشت میسوخت گفت زود باش منو بکن دراز کشیده بود پاهاشو دادم بالا و خودش پاهاشو بغل کرد و سوراخش آماده آماده بود همین که سرشو گذاشتم داخل گف توهم خودتو توم خالی کن اینو که گفت وحشیانه میکردمش انقدی تند و محکم میکردم که تخمای خودمم درد گرفت و اون لحظه ای که میخواست آبم بیاد روش دراز کشیدم و پاهاشو باز کردم اون دستای زنونشو گذاشت روی کونم و شروع کرد به خوردن لبام و منم آبم اومد و همشو تو کونش خالی کردم انقد حالم خوب بود چند دقیقه همینطوری لبای همو خوردیم و با هم ور میرفتیم تو بغل هم بودیم و هی میگفت از کی میخواستی بهم بدی روت نمیشد منم خندیدم و خجالت کشیدم اومد کنار گوشم گفت ازین به بعد باید زیاد بدی بهم تا حساب بی حساب شیم. رفتیم حموم و اونجا هم حسابی سکس کردیم و اون روز شد اولین باری که کون دادم و خیلی لذت بخش بود و بعد اون تا حالا کلی سکس داشتیم و فردا هم قراره بترکونیم نوشته: کوچولوی داغ
    • عکس مخفی خونگی ایرانی برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های بدن نمایی دختر سکسی وطنی 2/2 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های لخت دختر خوش هیکل ایرانی 1/2 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • فیلم بدن نمایی و خودارضایی خانوم خوش هیکل و سکسی . تایم: 09:00 - حجم: 34 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم جهت مشاهده تمامی فیلم های سکسی ایرانی روی کلیک بزنید.
    • عکس سکسی ایرانی برای تماشای تصاویر در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.