رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

 بی دی اس ام × داستان سکسی × داستان بی دی اس ام × سکس بی دی اس ام ×

زندگی جدید من - 1

این داستان توی ژانر ددی‌دام و بی‌دی‌اس‌اسمه. فاعل این داستان، ایرانی نیست و در عین حال سابی دختر ایرانیه. اگه به هر علتی با این مسأله مشکل دارید یا اگر این ژانر رو دوست ندارید این داستان رو رد کنید و از خوندنش صرف نظر کنید.❤️ پیشاپیش بابت کمی و کاستی ها عذرخواهی میکنم.

فقط پنج ماه بود با هم همخونه ای شده بودیم؛ بخاطر همین حتی فکرم نمی‌کردم توی این مدت کوتاه علاقه‌م به یه نفر اینقدر شدید بشه.
هرچند که اگه منطقی بهش فکر کنم عجیبم نیست. یه وقتایی به نظرم می‌رسید که همه ی دنیا بسیج شدن که من عاشق این پسر بشم. رفتار بد استادا و دانشجو های نژادپرست توی دانشگاه، سختی درس ها، تنهایی و غربت مهاجرت ی طرف، چشم های مهربون تونی و تلاشش برای کم کردن تنهاییم ی طرف دیگه. واقعا نمیتونم تصور کنم کسی باهاش زندگی کنه و عاشقش نشه.
ماجرا از این قرار بود که من چندماه پیش تنهای تنها و بدون خانواده اومدم آلمان برای درس خوندن. از سختی ها نمیگم چون قابل تصوره برای دختری که تو ایران و با محدودیت بزرگ شده چقدر یکهو قبول کردن تمام بار زندگی توی غربت سخته. فقط همین قدر میگم که بعد یک ماه تمام دنبال خونه گشتن و به هر دری زدن، بالاخره تونی رو پیدا کردم که دنبال همخونه می گشت و از نگاه اول به دلم نشست. بور و بانمک بود، با چشمای آبی و بدنی که مشخصه بخاطر ورزش ورزیدس و قد نه چندان بلند(۱۷۳). صورتش قابل اعتماد بود و وقتی فهمید که من حساب باز کردن مشکل دارم چون هنوز خونه ندارم، یکی دو روزه قانع شد که منو به خونش راه بده. هرچند، ی جورایی فکر میکنم اونم از من تو همون نگاه اول خوشش میومد.
من نهالم، ۲۱ سالمه. ۱۶۳ قدمه و وزنم ۷۵.‌ بدنم توپر و سفیده و سینه هام بزرگ و تو چشمان. همینطور کونم. کونم واقعا بزرگه. اینقدر که تونی بعد اولین سکسمون بهم گفت اولین باری که شب قبل خواب به من فکر کرده، تمام مدت توی خواب میدیده که داره کونم رو انگشت و اسپنک می‌کنه.
با همه ی این توصیفات، رابطه ی من و این پسر تا ماه چهارم و پنجم در حد دو تا دوست و همخونه ای بود. از طرف دیگه ای، من کم کم داشتم دچار افسردگی مهاجرت میشدم. دوری از خانواده و فشار درس ها باعث می‌شد اغلب شبا تو خونه با صدای بلند گریه کنم که تونی هم می‌شنید، حوصله نداشتم به کارام برسم، ظرف های غذا تو اتاقم انبار میشد و نمیتونستم درست کارایی که تو خونه سهم من از مشارکت تو وظایف بود رو انجام بدم و کلاسامو یکی درمیون میرفتم. حین این وضع و حال بود که تونی که تا اون موقع همیشه فاصلشو با من حفظ می کرد و به قول خودش به مرز هام احترام می‌گذاشت نگرانم شد و ی روز نزدیک غروب در اتاقم رو زد. (مشخصا مکالمه ای که تو ادامه می‌خوانید به فارسی نبود و ترجمه شده:) )
-نهال؟ این کاسه مشکیه رو ندیدی؟ بزرگه که توش سالاد درست میکنیم؟ تو اتاقت نیست؟ میتونم بیام تو؟
+آره بیا تو
(در رو باز کرد و وارد شد، تمام اتاق بهم ریخته بود. از روی لباس هام کج‌دار و مریز اومد تا رسید کنار من که روی مبل لم داده بودم و تیک تاک میدیدم و خوراکی میخوردم. حتی سرم رو بالا نیاوردم که نگاهش کنم.)
-میگم این کاسه مشکیه رو ندیدی؟
+نه خیر(na-uh)
-میشه سرتو بیاری از گوشیت بیرون ی دقیقه؟
+نه خیر
-نهال من نگرانتم. واقعا چند ماهه که نگرانتم و واقعا نمی‌دونم چطوری میتونم بهت کمک کنم. میخوای باهم حرف بزنیم؟
صفحه ی گوشی رو خاموش کردم و نگاهش کردم. میخواستم باهاش حرف بزنم؟ نمی‌دونم ، شاید… شاید دلم می‌خواست یکی هم منو بشنوه، شاید دلم می‌خواست ی بار بعد گفتن نگرانیام طبق روال دوستای ایرانم نشنوم “ناراحتی برگرد.”…
لباس ها رو از رو مبل ریختم پایین و با سر و قیافه ی مغموم اشاره کردم که بشین. کنارم نشست.
+حالم خوب نیست…
-بله، اونو که دارم میبینم.
براش از حال بدم‌ و خستگیم گفتم. از اینکه اوضاع و احوال خودم و کشورم خوب نیست… بغض کرده بودم. دستش رو دور شونه هام گذاشت و بغلم کرد.
-من خیلی خیلی متاسفم. کاش این مولاها که میگی گورشونو از ایران گم کنن. کاش بتونی آلمانی یاد بگیری که بتونی چهارتا دوست و رفیق اینجا پیدا کنی. من چیکار کنم برات؟ چی خوشحالت می‌کنه الان؟
شونم رو نوازش میکرد. به این فکر میکردم که چقدر از بوی بدنش خوشم میاد. شونه بالا انداختم که یعنی نمیدونم.
+چه می‌دونم…آخوند رو که نمیتونی بندازی بیرون…لااقل بهم آلمانی یاد بده…
یهو مثل فنر از جا پرید
-معلومه که میتونم بهت آلمانی یاد بدم! من قبلا معلم زبان مهدکودک بودم! البته از آلمانی به انگلیسی! معلومه که میتونم به تو هم انگلیسی به آلمانی یاد بدم. فرق چندانی نداره.
اخم کردم و خودمو لوس کردم. یکی از تنها کلمه هایی که به آلمانی بلد بودم رو گفتم:
+Asozial (بی فرهنگ)،من که نی نی نیستم میگی مربی مهدکودک بودم پس میتونم به تو هم یاد بدم
اخم کردم.
-معلومه که نی نی ای. نی نی ها اینجوری فاجعه اتاقشون رو بهم میریزن و بعدش هم جمع نمیکنن. (با لبخند و مهربون باهام حرف میزد. شروع کرد جمع کردن ظرف های کثیف و بردنشون تو آشپزخونه. میتونستم برق چشم هاشو ببینم. احساس میکردم از کمک کردن بهم خوشحاله. حس میکردم میفهمه فرشته ی نجاتمه…بین این رفت و برگشت ها حرفشو ادامه میداد) بعدش که بزرگترشون میاد تو اتاق میبینم ای دل غافل، همه ظرف های خونه اینجا قایم شدن. (وقتی دیگه ظرفی تو اتاق نبود، اومد طرفم و ظرف خوراکی هام رو از دستم گرفت و نگاه شکاکی به لکه ی بزرگ سس روی تاپم انداخت)
-و فقط نی نی هان که وقتی غذا میخورن لباسشونو کثیف میکنن
(رفت توی آشپزخونه و ی دستمال رو نمدار کرد. برگشت طرفم و از پشت کمرم رو با ی دست نگه داشت و محکم روی تاپم کشید تا لکه رو پاک کنه. زیر تاپم سوتین نپوشیده بودم، به همین خاطر سینه هام با ضرب دستش تکون میخورد و می‌لرزید. به بدنم نگاه میکردم و حس های مختلفی داشتم. احساس ترس که آیا این درسته؟ احساس هیجان به خاطر دست های مردانه و گرمش. احساس شهوت و فکر کردن به اینکه طبق تقویم پریودم‌ توی تخمک گذاریمم و شاید برای همین از همیشه حشری ترم. احساس داغ خیس شدن کصم و خواستن اون انگشت ها که الان با سینم اصطکاک داره…
با همین فکرا، نوک سینه هام ارکشن پیدا کرده بود. میتونستم حس کنم نفس های اونم سنگین شده اما نمیدونستم اونم همیشه بهم همچین حسی داره؟ سعی کردم به شلوارش و کیرش نگاه کنم اما خبری نبود…
آب دهنم رو قورت دادم و با شیطنت به چشماش زل زدم: «مرسی ددی!»
جا خورد و وایساد و چند قدم رفت عقب. یهو دیگه تکون نخورد و به من نگاه نکرد و به زمین نگاه میکرد. حالت چهرش طوری بود که نمی‌تونستم بفهمم شوخیم ناراحتش کرده یا نه. ترسیده بودم.
+ببخشید… معذرت می‌خوام نمی‌خواستم بی احترامی کنم…فقط شوخی کردم…
-نه…مشکلی نیست…چیزی نیست…
(دوباره سکوت کرد. اینقدر خجالت کشیدم که جرات نکردم چیزی بگم و پنج دقیقه ی تمام به سکوت گذشت، تا اون سکوت رو شکست و گفت:)
-میتونم ی چیزی بپرسم؟
+حتما…
-اگه جوابت منفیه، امیدوارم این دوستیمون رو تغییر نده. اما من خیلی وقته به این سوال فکر میکنم و می‌خوام الان دلمو بزنم به دریا…سوالم اینه…میتونم ببوسمت؟…
چشمام برق زد. از جام بلند شدم و سریع به طرفش رفتم و دستامو دور گردنش انداختم و محکم و سخت بوسیدمش. دستای من دور گردنش بود و اون هر دو دستش رو روی کمرم گذاشته بود و کم کم یکی رو آورد پایین تر روی باسنم و اون یکی رو روی سینه هام. هردو بی حرکت. من نزدیکتر شدم بهش. ی چیزی تو من بیدار شده بود. فقط شهوت نبود، غیرقابل کنترل بود و وحشی بود. یه نیاز بود. نیاز به بدنش. یه تمنا ی سخت برای داشتنش. شروع کردم بدنم رو روی بدنش حرکت دادن. اونم سینه ی چپمو تو مشتش گرفت و اون یکی دستش رو برد لای پاهام از پشت. از روی شلوار، فقط ی انگشتش رو روی خط لای کصم میکشید و انگار داشت چاک کصم رو میخاروند. یهو از خودش جدام کرد و شروع کرد گونه هامو بوسیدن
-ددی اینجاست…ددی مواظبته…دیگه نمی‌ذارم دختر کوچولوی شیرینم بترسه…خودم کمکت می‌کنم…
همینجوری که می‌بوسیدم و میومد پایین تر شلوارم رو درمی‌آورد. نفس نفس میزدم و می‌خندیدم. بدنم و روحم هردو اینو میخواستن…
وقتی شلوارم رو در آورد دوباره جلوم وایساد‌ و هلم داد روی مبلم. بعد پاهامو گذاشت رو مبل و زانو هامو از هم باز کرد و شروع کرد مالیدن کصم از روی شورت. لای کصم رو می‌مالید و با سر شستش چوچولمو مالش میداد. شورتمو توی کصم می‌مالید و با آب کصم جوری خیسش میکرد که روی سفیدی لباس زیرم دقیقا زیر سوراخم ی لکه ی بزرگ آب بود که راحت دیده میشد. بعد چند ثانیه، وایساد و با پوزخند به شورتم زل زد
-توی شورتت جیش کردی کوچولوی من؟
+نه ددی اع…(از خجالت سرخ شده بودم)
-پس چرا شورتت خیسه؟
(خیلی آروم دقیقا روی خیسی نزدیک سوراخ کصم با دوتا انگشت اسپنک میکرد)
+هیجان زده ام… بابایی…
-هبجان زده؟
+دلم…کیر میخواد…
(شورتم رو با ی دست و خشن در آورد و با اون یکی دست نیپلمو از زیر تاپم گرفت)
-میدونم کیر میخوای عزیزم، اما کیر جایزه ی دخترای خوبه. نه دخترایی که همه جا رو به گند میکشن و همش غذا میخورن و تو تختشون میخوابن. منم که نمی‌دونم تو دختر خوبی میتونی باشی یا نه…
تاپم رو این بار کاملا بالا زد. روم خم شد و نوک سینه هامو با زبونش تحریک کرد، مداوم و مداوم و مداوم
+میتونم ددی…دختر خوبی…میتونم باشم…اااههه…لطفا…لطفا ددی…لطفا…
(خندید و خودشم روی مبل نشست و منو به پشت روی پاهاش خوابوند و شروع کرد با دوتا انگشت سوراخم رو بازی دادن و مالیدن آبم به همه ی جای کصم و کونم، حتی سوراخ کونم رو با اب کصم خیس خیس کرد، اما توی کصم نمی‌رفت.)
-ددی فکر می‌کنه تو خیلی تپل شدی…مثل ی ماده گاو‌‌ شدی که وقت دوشیدن شه…
(ی اسپنک محکم)
+ااااخخخخخخ
(با اون یکی دست سینه ی راستم رو گرفت و مدل دوشیدن می‌کشید)
-اونوقت تو کیر میخوای جنده کوچولو؟
(چندتا اسپنک محکم پشت سر هم)
+ااایییی…ددی…ددی…
-کیر جایزه وقتیه که یاد گرفتی دختر خوبی باشی و مسئولیت زندگیتو قبول کنی…قول میدی دختر خواب باشی و بهم گوش بدی؟
(بدنمو دستمالی میکرد…تمام بدنمو… کیرش به شکمم فشار می‌آورد…)
+قول میدم ددی…قول…
-افرین دختر خوب…
(خیلی ناگهانی دوتا انگشت هاشو توی کصم انداخت و برد تو. اینقدر کصم خیس بود که انگشت‌هاش راحت سر خورد و رفت توم. اصلا دردی نداشتم و از لذت داشتم دیوونه میشدم… انگشت هاش جلوتر می‌رفت و من فرصت داشتم بگم صبر کن، اما دلم میخواست بره جلوتر…دلم میخواست بره و بره و پردمو پاره کنه… همین کارم کرد…خون از توی کصم ریخت بیرون، اندازه ی یه بند انگشت.)
-نمیدونستم باکره ای
(انگشت هاشو توی کصم میلرزوند. از لذت توان هر حرف زدنی رو از دست داده بودم)
+اااه…ااااههههههه…اااااههههههههه…
(همینجوری که نفس نفس میزدم، پاهامو دور دستش سفت کردم و همه ی بدنم لرزید. ی حس فوق العاده ای توی بدنم بود که هیچوقت تجربش نکرده بودم تا اون وقت. ی احساس رضایت عمیق. قبل اون همه ی ارضاهای بدون دخولم نصفه نیمه بود. زیر دست اون عضلات کف لگنم منقبض شدن و کصم تنگ تنگ شد و شروع کرد به نبض زدن. انگشتاشو توی کصم کشیدم‌ و مثل جنده ها با تمام قدرت تکون خوردم و کس دادم تا بدنم غرق لذت بشه و آروم بگیره. وحشی تکون می‌خوردم و اونم با همه ی قدرت تو کصم تلمبه میزد…وقتی ارضا شدم، با چشمای خمار نگاهش کردم و گفتم:«مرسی ددی برای انگشت کردنم…»
بلندم کرد و منو تو بغلش گرفت و موهامو بوسید و سینه هامو آروم آروم با هردو دست نوازش کرد. منو توی بغلش مثل بچه ها تکون میداد.
-دوست داشتی عزیزم مگه نه؟ اگه دختر خوبی باشی، هرشب چیزای خوب خوب تو کصت میگیری. تازه کی میدونه؟ شاید ی روز اینقدر دختر خوبی شدی که کیر ددی گاییدت. (موهامو بوسید) حالا هم بلند شو برو حموم و لباستو عوض کن و دست و روتو بشور. وقتی برگشتی تربیتت رو با ی جلسه ی ساده ی درس خوندن برای دانشگاه شروع میکنیم. اینجوری که من ازت درس هاتو میپرسم و تو جواب میدی، اگه بلد بودی، عالیه! اونوقت میتونی کیر بابایی رو ساک بزنی، اگه نه هم به ازای هر سوال پنج دقیقه رو به دیوار میمونی و به کارای بدت و مسئولیت پذیری فکر می‌کنی. متوجه شدی؟ قبوله؟
+بله بابایی
-افرین…چه دختر خوبی…
کمکم کرد روی پاهای لرزونم وایسم و بعد لپم رو کشید.
-برو ببینم، من اینجا منتظرتم…
نیمه لخت و با روند های خیس از آب کصم، در اتاق رو باز کردم و به سمت حموم رفتم…
پایان قسمت اول

نوشته: نهال کوچک

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • زنم از لیسیدن متنفر بود! سلام بهزادم ۳۴ تهران، حشری و داغ البته این داستان مال شش سال پیشه تازه ازدواج کرده بودم،اسمش ترانه بود خیلی دوسش داشتم، اما رفتارهای اون یه جوری بود که کارمون به طلاق کشید… رفتارهاش به کنار اندام زیبا و خوشگلی داشت و صورت ملیح و جذابی منو دیوونه میکرد لحظه شماری میکردم که شب ازدواج برسه بریم خونه خودمون، خونه پدر و مادرش اصلا اجازه موندن و خلوت با هم نداشتیم شب ازدواج فرا رسید و یه سکس سرد کردیم، مثل جنازه روی زمین دراز کشید و آلت بزرگ منو دید و به شکم خوابید تا من کارمو بکنم، حین کردن یک کم آخ و اوخ کرد و کمی درد کشید آبمو ریختم روی پشتش دست کشید به آب منو با حالت خیلی بدی بود کشید و اخ و اوخی کرد که حالم بد شد… تا چندین روز نزدیکش نشدم بدم اومده بود از رفتارش به فکر راه چاره بودم و از این که با کسی مطرح کنم و مشورت بگیرم خجالت می‌کشیدم، فیلم های پورن نگاه میکردمو جق میزدم، با خودم گفتم باهاش صحبت کنم و اگه لازم شد بهش فیلم پورن نشون بدم شاید حشری بشه و یاد بگیره… سر صحبتو که باهاش باز کردم و در مورد سکس صحبت رو شروع کردم دیدم اخماش تو یه هم شد، گفت تنفر دارم خوشم نمیاد نمیخوام ادامه بدی! گفت اصلا حسی به این موضوع ندارم، بیشتر از لذت ازش تنفر دارم اگرم بهت اجازه دادم باهام سکس کنی بخاطر اینه که رسمه و رسومه و تو هم نیاز داری، همین قدر خودتو خالی کنی خوبه و آبتم باید تویه دستمالی چیزی بریزی! جا خوردم هر چه کنجکاوی از من که کنه ماجرا و علت این مطلب رو در بیارم جواب نگرفتم، احساسم این بود که یک رفتار وسواس گونه داره یا یه ماجرای بد تویه کودکی ولی اون حاضر نبود از گذشته اش بگه من تشنه تشنه و هر روز با دیدن اندامش و فیلم های پورن حشری تر میشدم تا اینکه یک روز وحشی شدمو افتادم به جونش، لباساشو از تنش به زور در آوردم اولش یک کم مقاومت کرد بعد تسلیم شد، فکر میکرد میخوام دوباره یک سکس کنم و خالی بشمو برم اما من نقشه دیگه ای داشتم شلوارشو در آوردم و شورتشو از پاش کندم و وحشیانه شروع به خوردن کصش کردم، کص و کونشو مثل فیلمها میخوردم میمکیدم ، حتی زبون میکردم توش ولی اون با دیدن این کارای من تعجب کرده بود و جیغ داد و فحش بهم میداد فکر میکردم حشری میشه رامم میشه اما می‌گفت این چه کاریه می‌کنه حالم به هم خورد خیلی کثیفی، عصبانی شدم بهش پاهاش جوری فشار دادم که دردش بگیره دیگه دست و پا نزنه، داد کشید، رفتم روی صورتش نشستم تا صداش بیرون نره ، کیرمو با زور کردم تویه دهنش واقعا کلافه و دیوونه شده بودم از رفتارهاش نمیدونستم چیکار باید بکنم کیرمو گاز می گرفت با دستم دماغشو فشار دادم و با حالت تهدید گفتم میخوریش و گازم نمی‌زنی و الا خفت میکنم، اشک تویه چشماش جمع شده بود، ترسیده بود سرشو تکون داد یعنی باشه خیالم راحت شد با کله رفتم تویه کصش شروع به خوردن کردم، یه جوری میخوردم که داد از نهاد هر زنی بود بلند می شد اما اون یه تکون هم نخورد، من وحشیانه به خوردن و همزمان تلمبه زدن تویه دهنش ادامه دادم تا اینکه همه آبمو خالی کردم تویه دهنش… خودش یه تکونی داد و ازم جدا کرد هرچی آب تویه دهنش بود رو خالی کرد بیرون پا شد رفت یه دهنشو شست و گریه می کرد بعدم رفت یه گوشه نشست ‌و زانو غم و گریه…‌‌… حالا که خنک شده بودم فهمیدم چه غلطی کردم هر چی رفتم از دلش در بیارم جواب نداد… ازش عذرخواهی کردم به تلویزیون دیدن و گوشی بازی کردن مشغول شدم گفتم یه خورده گریه می‌کنه آروم میشه… خوابم برد صبح بلند شدم اونم همون گوشه خوابش برده بود خودشو مچاله کرده بود بلند شدم روش پتو انداختم و بوسش کردمو رفتم. عصر با یه شاخه گل و یه کادو برگشتم خونه ولی خونه نبود یه کاغذ نوشته بود میرم خونه مون دنبالم نیا… هرچی بهش زنگ زدم جواب نداد، به مادرش زنگ زدم اونم سرد جواب داد هر چی رفتم در خونه شون و عذرخواهی جواب نداد، دیگه منم سرد شدم، تا نامه دادگاه اومد تویه دادگاهم راجع موضوع صحبتی نکردیم البته به مشاور ها یه اشاره ای به موضوع کردم اونا هم وجود رفتار وسواس گونه رو تایید کردن به خانواده اش هم گفتن باید پیش متخصص روانشناس بره اما اون اصرار به طلاق داشت و گفت دیگه نمیتونه این زندگی رو ادامه بده مهریه رو هم بخشید و از زندگیم جدا شد و من هم دیگه ازدواج نکردم و دور ازدواج رو یه خط قرمز کشیدم… بد ترین خاطره عمرم مربوط به بهترین دوره زندگیم بود نوشته: Behzadfada
    • تاوان صدای آهنگ رو تا ته زیاد کردم. نیم ساعته به پارتی رسیدیم، شایان بوقی زد که نگهبانای جلوی در بعد گرفتن کارت دعوت درو باز کردن. -اوه چه امنیتی! -آره چند تا کله گنده تو مهمونی هستن و می خوان معامله کنن. با چشمای گرد نگاهش کردم و گفتم: -چی؟ معامله تو مهمونی؟ شایان جای خطرناکی نباشه؟ با خونسردی گفت:نه بابا، چهارتا دختر میخوان بفروشن دیگه چه خطری. از ترس یه لحظه تو جام خشکم زد که شایان ماشین رو پارک کرد و برگشت طرفم، قیافه ی ترسیدم رو که دید زد زیر خنده و گفت: -دیوونه ی ترسو، شوخی کردم باهات. آب دهنمو با صدا قورت دادم که دستش رو انداخت دور کمرم و گفت: -شوخی کردم عزیزم. اصلا شوخی قشنگی نبود. خواستم از بغلش بیرون بیام که دستش رو گذاشت زیر چونم و صورتم رو بالا آورد و نزدیک تر شد، آنقدر نزدیک که لباش رو گذاشت روی لبام و با حرارت بوسید. یکم لبام رو فاصله دادم و میک آرومی به لب پایینیش زدم که وحشی شد و با حرارت بیشتری شروع به خوردن لبام کرد. نفس کم آورده بودیم که از هم جدا شدیم، نفس عمیقی کشیدم که گفت: -بقیه ش بمونه واسه شب و روی تخت و با جوجه سکسی و… زدم به بازوی عضله ایش و گفتم: -بچه پرو، شتر در خواب بیند پنبه دانه. جوجه سکسی می بینه تو بیداریییی. لبخند خاص خودش رو زد و با سر خوشی گفت: آخر حرفشو با سرخوشی مثل مست ها کشید و از ماشین پیاده شد، خنده ی آرومی کردم و منم پیاده شدم. دستم رو دور بازوی عضله ایش حلقه کردم و باهم به طرف خونه قدم برداشتیم، صدای آهنگ کر کنندش تا بیرونم می اومد. نگهبانی در ورودی رو باز کرد که رفتیم داخل، خدمتکاری به طرفمون اومد که مانتو و شالم رو در آوردم و دستش دادم. -اوه، زیادی تاریک نیست شایان؟ شایان با لبخند خاصش خم شد طرفم و گفت: -چه بهتر، میتونم همینجا کارتو بسازم. -بدجنس، گفته باشم من یه شب رویایی میخواما. ای به چشم خانومی. روی مبلی نشستم که شایان گفت: -چی می خوری؟ اشاره ای به بار شلوغ گوشه سالن کرد که گفتم: ویسکی ابروهاشو با شیطنت بالا انداخت و گفت: نوچ دهنت بو شیر میده بچه، می تونی از بین آب آلبالو و آب پرتقال یکیشو انتخاب کنی چپ چپ نگاهش کردم که با خنده از جاش بلند شد و به طرف بار رفت. نگاهم به پیست رقص افتاد که جوونا با سرخوشی می رقصیدن، وای قر تو کمرم نمی ذاشت آروم تو جام بشینم. شایان دیر کرده بود و داشتم به طرف بار نگاه می کردم که سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم، برگشتم به عقب که یه جفت چشم مشکی براق دیدم که از فاصله نسبتا دوری بهم زل زده بود. خیلی مغرور روی مبل سلطنتی قسمت بالای سالن نشسته بود و سیگار می کشید، سنش خیلی زیاد نبود فوقش سه سال بزرگتر از شایان میزد که اونم کاملا معلوم نبود مخصوصا تو این سایه روشن اینجا. -به چی زل زدی عزیزم؟ با ترس برگشتم که شایان رو با دوتا لیوان تو دستش دیدم، نفسم رو به بیرون فوت کردم و گفتم: -هیچی. لیوان تو دستش رو گرفتم و گفتم: -بیشعور شربت آلبالو آخه! دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه که لیوان رو تا ته سر کشیدم که تا معدم سوخت. -وای سوختم، چقدر تلخ بود، وای شایان… شایان با هل گفت: -اشتباه برداشتی این یکی آلبالو بود چرا یه نفس خوردی اون همه رو. اون یکی لیوان رو ازش گرفتم و سریع تا آخر سر کشیدم. -آخیش، داشتم می سوختم. شایان سرزنشگر نگام کرد و گفت: -بی احتیاط، چیزیت نشه آوا. سرخوش خندیدم و گفتم: -نه. شایانم خنده ی بلندی کرد و گفت: -آره معلومه. دستش رو گرفتم و کشیدم. -شایان پاشو بریم برقصیم. کشون کشون تا پیست رقص بردمش و شروع کردم به تکون دادن خودم، انگار شایان و بقیه دورم میچرخیدن. چرخی زدم که دست شایان از دورم باز شد و رفتم تو بغل یکی دیگه که عطر آشنایی داشت، سرم رو بالا بردم که نیما رو جلوم دیدم. خنده ی بلندی کردم و گفتم: -نیما جون. مثل همیشه اخمی کرد و گفت: -این چه لباسیه که پوشیدی؟ مگه نگفته بودم لباس باز نپوش؟ انگشتم رو بین گره های ابروش کشیدم و دستم رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم: -نیماااا انگشتش رو روی لبم کشید و گفت: -جونم؟ خنده ی بلندی کردم و با سرخوشی گفتم: دیدی گفتی! بهم گفتی جونم. روی پنجه ی پام بلند شدم و لبم رو روی لبش گذاشتم و عمیق بوسیدم، انقدر بوسیدمش که نفس کم آوردم. آروم تو بغلش میرقصیدم که یهو یاد شایان افتادم، وای خدای من ندیده باشتم؟ می خواستم ازش جدا بشم ولی گرمای آغوشش نمی ذاشت، داشتم می چرخیدم که نفهمیدم چی شد و دستم کشیده شد و افتادم تو بغل یکی. -اعه شایانی. کجا رفتی وروجک مست؟ قهقه ای زدم که شایان دستم رو کشید و به طرف طبقه ی بالا برد، سکسه ای کردم که خندم گرفت. دو تا پله بالا رفتم که سرم گیج رفت و یه پله پایین اومدم که قهقه و سکسه م باهم بالا گرفت. شایان دستش رو انداخت زیر پام و خیلی راحت بلندم کرد، دستمو رو دور گردنش حلقه کردم و نفسای داغم رو توی گردنش خالی کردم. انگشتم رو روی گردنش کشیدم که سرش رو کج کرد و خندید. با پاش در اتاقی رو باز کرد و رفت تو و گذاشتم روی تخت نرم و بزرگی. خواست بلند بشه که دستم رو دور گردنش حلقه کردم و کشیدم طرف خودم و لباش رو شکار کردم. بدجوری گرمم شده بود و یه حس قویی داشتم، تمام حس های زنانه م بیدار شده بود و شهوت رو فریاد می زد. دستای بزرگ شایان روی سینه های گردم نشست و فشاری بهش داد. -آخ… -جووون خانمی، دوست داری؟ نفسم رو فوت کردم و گفتم: -آره لباش لاله ی گوشم رو مکید که صدای آه و نالم بلند شد، صدای در اومد ولی انگار شایان نشنید که بی توجه بهش لاله ی گوشم رو ول کرد و گردنم رو لیس زد که زیرش لرزیدم. دستی روی سینم نشست که با تعجب چشمام رو باز کردم -اعه شایان چرا دوتا شدی؟ قهقه ی بلندی زدم که اون یکی گفت: -جوجه سکسی من نریمانم. با خنده دستم رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم: -چی نیما؟ نیما که پایینه. شایان لباسم رو پاره کرد و گفت: نیما رو هم میخوای عزیزم؟ دوست داری باهم جرت بدیم؟ با دستام هلش دادم رو تخت و روش دراز کشیدم و گفتم: -اوم جرم بدین… نمیدونم چند تا دست روی برجستگی های بدنم بود، نمیدونم توهم بود یا نه ولی کیر نیما تو دهنم بود و شایان انگار دوتا بود، یکیش کصم رو می خورد و اون یکی سینه هام و من ناله هام اتاق رو پر کرده بود. حتی اون مرد مرموزم بود، همونی که بی تفاوت تو تاریکی نشسته بود و حالا نگران تو بغلم بود و هی هشدار می داد مواظب باشید اون یه بچه اس. داشتم قهقه می زدم که یه دفعه دردی تو پایین تنم پیچید و چیزی تو کصم فرو رفت، جیغی زدم و ملافه رو چنگ زدم. لبای شایان روی لبام نشست و محکم مکید، انقدر با لبا و سینه هام بازی کردن که درد پایین تنمو یادم رفت و منم شروع کردم به بوسیدنشون. کم کم لذت بود که به تنم تزریق می شد، انقدر تو خوشی غرق بودم که هی فریاد می زدم تندتر…تلمبه ها سرعت گرفتن و کلفت تر شدن، انقدر بیرون رفت و اومد که لرزیدم و تمام جونم از بدنم بیرون رفت ولی انگار کار اونا تموم نشده بود که یکی دیگشون شروع کرد و باز وسط پام نبض زد و کصم پر و خالی شد… سرم داشت از درد میترکید ولی دلم نمی خواست چشمام رو باز کنم، می خواستم بازم بخوابم ولی تمام تنم کوفته بود و انگار تو یه جای سفت و گرم گیر کرده بودم. با بدبختی لای چشمم رو باز کردم که صورت نیما رو کنارم دیدم، دست و پاهاش رو دورم پیچیده بود و محکم بغلم گرفته بود. لبخندی داشت رو لبم می نشست که دیدم هر جفتمون لختیم، اصلا مگه من دیشب با شایان نیومده بودم مهمونی پس تو بغل نیما چیکار می کردم؟ تکون محکمی به خودم دادم که نیما چشماش رو باز کرد، دست و پاش رو اونور انداختم و روی تخت نشستم که چشمام گرد شد من لخت وسط چهار تا مرد لخت خوابیده بودم! یعنی…یعنی اونا خواب نبود؟ اون صحنه ها… دستم رو روی سرم گذاشتم… انگار دنیا داشت دور سرم می چرخید… همشون بیدار شده بودن و نگران بهم زل زده بودن…موهام رو محکم کشیدم و شروع کردم به قهقهه زدن. نوشته: سدنا
    • اولین بار به یه مفعول دادم سلام بچه ها من آرمینم ۲۰ سالمه و بدنم تو پر و سفیده میخوام خاطره اولین دادنمو بهتون بگم که خیلی برام لذت بخش بود و باعث شد خودمم مفعول شم داستان از اونجایی شروع میشه که من با پژمان از بچگی با هم ور میرفتیم و بقول خودمون دکتر بازی زیاد میکردیمو باعث شد به هم وابسته شیم و همیشه با هم ور بریم و سکس کنیم تا وقتی که به بلوغ رسیدیم. راستی پژمان یه سال ازم کوچیک تره و بدنش دقیقا مثل خانوماست و توپر و یه کون کاملا گرد مث خودم داره که خیلی حشریم میکنه هر موقع بهش فکر میکنم اخه خیلی خوشبو و نرم هم هست. خلاصه یه روز مثل همیشه پنجشنبه شد و خونمون خالی شد و بهش پیام دادم که بیاد پیشم و تنهام. چند دقیقه که گذشت نوشت باشه با یه ایموجی قلب شب قبلش هم کونمم شیو کردم و یهو نگام به آینه حموم افتاد و از دیدن کونم لذت میبردم و یه لحظه تصور کردم که میخوام بدم و تجربه دادنو میخواستم امتحان کنم. اون روز همچی و آماده کرده بودم خودمم خوشگل کردم براش تا همه جوره لذت ببره پژمان زنگ درو زد منم درو باز کردم رسید بالا و درو که باز کردم منو چسبوند به دیوار و از رو شلوار کیرمو میمالوند لباشو گذاشت رو لبام منم تا میتونستم خوردم لباشو. از دم در شروع کردیم به کندن لباسامون تا رسیدیم به اتاقم فقط یه شرت پام بود و دیدم پژمان یه لگ توری قرمز جذب پوشیده که وقتی دیدم برق از چشام پرید و کیرم داشت منفجر میشد زود دراز کشید و داگی شد برامو هی میگفت ارمین دوس دارم یطوری بکنی منو نتونم دیگه بشینم اتیش داشت از چشام بیرون میاد. سریع چسبیدم به کون خوش فرمش و کیرمو گذاشتم لای پاهاش و اونم شروع کرد به ناله کردن و هی میگفت بکن توش کسکش و کلی فحشای دیگ منم یه اسپنک محکم زدم روی کونش و لگشو کشیدم پایین سوراخشو که دیدم ناخودآگاه زبونم رفت روش و هی میلیسیدمش و ازش سیر نمیشدم بچه ها باورتون نمیشه میگم بوی توت فرنگی میده لعنتی و مست میشدم هر بار ازش زبونمو میکشیدم رو سوراخش و اون هی نفساش تند تر میشد و هی آه میکشید همینطوری میلیسیدم و میومدم پایین تر نزدیک‌تخماش که دیگ دراز کشید و گفت نکن آبم میاد من کشید تو خودش و یه چند دقیقه ای همو خوردیم انقدر حشری شده بود گردنمو کبود کرد یهو دیدم داره میره سمت پاهام برای اولین بار و هیچی بهش نگفتم داشتم سکته میکردم انقدر که استرس داشتم دیگه تقریبا حالت ۶۹ شدیم و اون چسبید به کیرم و منم سریع لگشو کامل دراوردم شروع کردم به خوردن رونش زبونم که خورد به رونش اونم سر کیرمو میک زد و جنون تموم بدنمو گرفته بود منم شروع کردم به خوردن کیرش هی اوج میگرفتیم و من سرمو کردم لای پاهاش و ی پاش زیر سرم بود ی پاش روی سرم کیرش فکر کنم ۱۵ سانت باید باشه انقدی که حشری بودم کل کیرشو با ولع تمام میخوردم اونم همینطور دیگ داشتم به اوج اوج میرسیدم و تو دهن هی تلمبه میزدم و یهو در اوردم از دهنم و بهش گفتم بلند شه رو تخت نشستیم روبروی هم و خم شدم وازلینو از کنار تختم برداشتم طوری قمبل کردم براش که ببینه خوب کونمو و گذاشتم وسطمون خیلی اروم و ملیح گفت چرا کونتو شیو کردی شیطون و منم نتونستم چیزی بگم و زل زدم بهش و اونم گف میخوای کاری که باهام میکنی باهات کنم تا ببینی چه حسی داره منم که از خدا خواسته زود داگی شدم و اومد چسبید به کونم و قمبل کردم براش و هی کیرشو میمالوند به سوراخم و منم نفسمو حبس کرده بودم سرشو چسبوند به کونم و شروع کرد به لیسیدن از سوراخم تا تخمام چند دقیقه که گذشت گفت مطمئنی؟منم با صدای لرزون گفتم اره میخوام تجربش کنم و اونم گفت اگه میخوای بکنمت باید اول جوری منو بکنی تا با حرص بکنمت. تو اوج حشریت انگار روم آب ریخت با این حرفش و ی جورایی عصبانی شدم سریع برگشتم و وازلینو گذاشتم وسط و دستشو کردم توش و گذاشتم رو سوراخم اونم با یه لبخند کثیف هی سوراخمو میمالوند انقدر حشری بودم نمیدونستم دارم چیکار میکنم. خودمم داشتم سوراخشو لیز میکردم اخ داشتم روانی میشدم وقتی انگشتاشو رو سوراخم حس میکردم خوب که مالید هلش دادم و دراز کشید کیرمو که میخواستم بزارم توش گفت نکن… دیدم داگی شده دوباره دیگ فرصت ندادم بهش که بخوام اول انگشتش کنمو اینا همون اول کیرمو هل دادم توش و اونم یه آه بلندی کشید و داشت بی قراری میکرد منم تا ته توش کردم و شروع کردم به تلمبه زدن و فقط صدای تاپ تاپ و آه و ناله های پژمان میومد. من همینطور داشتم تلمبه میزدم روش و اون دیگ درد نداشت و داشت لذت میبرد منم دیگه داشت آبم میومد که کشیدم بیرون گفت درش نیار گفتم بلند شو زود باش نوبت توعه و گفت مطمنی از حرفت یعنی واقعا میخوای بهم بدی گفتم اره گفت باشه میبینیم خم شدم جلوش و حسابی حشری بودم هی خودمو میمالیدم به کیرش و اونم داشت اروم اروم کیرشو فشار میداد و میگفت وای آرمین چه کونی داری تو هی میگفت این کون مال کیه منم روم نمیشد بگم تو و فقط ساکت بودم سرشو داشت محکم تر فشار میداد به سوراخم که یهو رفت تو سرش یه آی بلند گفتم و می خواستم بلند شم و پشیمون شدم از کاری ک کردم ولی پژمان نزاشت گفت صبر کن نمیزارم جایی بری الان خوب میشه دردش و بقیشو داشت فرو میکرد از درد داشتم میمردم و اون لعنتی هم ولم نمیکرد و فقط ملافه های تختو چنگ میزدم و هی درد میکشیدم و اون همه اون کیر لعنتیشو فرو کرد توم و شروع کرد اروم عقب جلو کردن اولش خیلی درد داشت و کم کم دردشو دیگ حس نکردم و فقط داشتم لذت میبردم و بهش گفتم تند ترش کنه اونم نامردی نکرد یه طوری تلمبه میزد که داشتم دیوونه میشدم و حس میکردم میخواد آبم بیاد هم درد داشتم هم لذت میبردم و هی درده کمتر میشد و من همش حشری تر میشدم نزدیک ارضا شدنم بود دیدم میگه داره میاد و از پاهاشو محکم چسبیدم که بفهمونم بهش بریز توش اخ نمیدونین چه لذتی داشت آب داغش توی کونم و آهی که میکشید داشت روانیم میکرد در اورد کیرشو و سوراخم داشت میسوخت گفت زود باش منو بکن دراز کشیده بود پاهاشو دادم بالا و خودش پاهاشو بغل کرد و سوراخش آماده آماده بود همین که سرشو گذاشتم داخل گف توهم خودتو توم خالی کن اینو که گفت وحشیانه میکردمش انقدی تند و محکم میکردم که تخمای خودمم درد گرفت و اون لحظه ای که میخواست آبم بیاد روش دراز کشیدم و پاهاشو باز کردم اون دستای زنونشو گذاشت روی کونم و شروع کرد به خوردن لبام و منم آبم اومد و همشو تو کونش خالی کردم انقد حالم خوب بود چند دقیقه همینطوری لبای همو خوردیم و با هم ور میرفتیم تو بغل هم بودیم و هی میگفت از کی میخواستی بهم بدی روت نمیشد منم خندیدم و خجالت کشیدم اومد کنار گوشم گفت ازین به بعد باید زیاد بدی بهم تا حساب بی حساب شیم. رفتیم حموم و اونجا هم حسابی سکس کردیم و اون روز شد اولین باری که کون دادم و خیلی لذت بخش بود و بعد اون تا حالا کلی سکس داشتیم و فردا هم قراره بترکونیم نوشته: کوچولوی داغ
    • عکس مخفی خونگی ایرانی برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های بدن نمایی دختر سکسی وطنی 2/2 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های لخت دختر خوش هیکل ایرانی 1/2 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • فیلم بدن نمایی و خودارضایی خانوم خوش هیکل و سکسی . تایم: 09:00 - حجم: 34 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم جهت مشاهده تمامی فیلم های سکسی ایرانی روی کلیک بزنید.
    • عکس سکسی ایرانی برای تماشای تصاویر در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.