رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

 

خاطره و بنیتا...

خاطره دختر دایی منه ۱۳ سالگی با زور مادربزرگ و باباش بایه یکی ازدواج کرد ولی ۱۰ سال بعد جدا شد از بچگی همو دوست داشتیم وقتی خاطره جدا شد من زیر خونه داییم مغازه خریده بودم و سوپری داشتم خاطره از من ۵ سالی کوچکتر بود دو ماهی از اومدن خاطره میگذشت که چند باری اومد مغازه برا خرید کم کم صمیمی شدیم و شروع کردیم به تلفنی حرف زدن رابطه مون خیلی خوب بود احساس خوبی به هم داشتیم یه روز باهم قرار گذاشتیم رفتیم بیرون و معلوم بود که خیلی به من علاقه داشت همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه رفیق داییم برا خاطره یه خواستگار پیدا کرد اسمش مهدی بود و طلافروش بود و ۱۲ سالی از خاطره بزرگتر بود با اینکه پا پیش گذاشتم اما دایی دیوثم مخالف ازدواج فامیلی بود و فقط به مهدی علاقه داشت اونم بخاطر پول خواستیم باهم فرار کنیم اما نمیشد چیزایی تو زندگیمون بود که مانع میشد خلاصه یه شب خداحافظی کرد و دیگه با هم رابطه ای نداشتیم.
گذشت یه شش هفت ماهی خاطره هر از گاهی میومد خونشون اونم با مهدی و یکی دو ساعته می رفت یه بار که اومد چند روزی موند و نرفت فهمیدم که دعواشون شده شماره خاطره رو داشتم بهش پیام دادم
سلام مزاحمت نمیشم فقط احساس کردم شاید مشکلی داری اگه کمک لازمه میتونی بهم بگی…
چند دقیقه بعد پیام داد .سلام چ مزاحمتی مراحمی ممنون که حواست هست کاش هیچ وقت این چیزا پیش نمی اومد
+نه هر کی یه قسمتی داره اینم قسمت ما بود فدای سرت احساس کردم ناراحتی پیام دادم امیدوارم هر چیه بزودی درست شه…
من نمیخواستم زیاد پیام بدم اما ته دلم اصلا نمی خواستم ولش کنم خیلی میخواستمش
ولی به هر حال خودش شروع به درد و دل کرد
=کاش بقیه هم مثل تو حواسشون بهم بود تو تنها کسی هستی که منو میفهمی
+میشه آقا مهدی آدم خوبیه
=آره خوبه اما فقط ظاهرش
بعد اینو زیاد یادم نمیاد دقیق اما دعواشون سر ناخن خشکی مهدی بود با اینکه پولدار بود اما خسیس خسیس بوده تا حدی که لباس هم سالی یه بار براش می گرفت به هیچ عنوان حق رستوران کافه نداشته مسافرت تعطیل خوراکی تعطیل و پسر مهدی که از ازدواج قبلش داشته هم شدیدا خاطره رو اذیت میکرده و دعواشون سر همین بود یه دو سه ساعتی حرف زدیم و دلداریش دادم تا یه هفته بعدش خونه باباش بود و به طور کل هر روز و شبی که بود باهام دردو دل میکرد همش از اینکه کاش میشد از اول با من باشه میگفت میتونستم به راحتی مخشو بزنم اما فقط در حد دوستی باهاش بودم اما میل خودش به بیشتر از دوستی ساده بود بالاخره با وساطت یکی دو نفر بعد یه هفته خاطره برگشت خونش و قرار شد پسر مهدی با مادربزرگ و پدربزرگش باشه،خاطره رفت خونش اما پیامامون ادامه دار شد بعد چند روز دیگه حرفا و پیامامون کاملا صمیمانه شد خواستم باهاش حرف نزنم تا به زندگیش برسه اما چون اون نخواست منم نتونستم دیگه همو عشقم و نفسم و … صدا میزدیم اولین بار قرار گذاشتیم و رفتیم باهم بیرون ساعتایی ۳ یا ۴ بود رفتم دنبالش و باهم رفتیم بیرون مهدی خسیس بود بابت خریدن اما اهل گیر دادن بهش نبود که چی بپوشه کوتاه و باز و اینا اهمیتی نداشت براش
رفتم سمت خونشون تهرانسر یه کوچه بالاتر از کوچه خودشون قرار بود وایسم رفتم دیدم اومد یه مانتو از این کت ها تنش بود بایه شلوار جین از این آبی کم رنگا که خیلی تنگ بود خاطره توپر و قدش بلند تقریبا میشه ۱/۸۷ وزنشم ۸۸
سینه هاش درشت و صاف و باسنشم گنده و خوش فرمه
چشماش سیاه سیاه اما بدن و دستا و صورتش عین کاغذ سفید ولی صورتش یه کم خیلی کوچولو زردی هم داره که جذابترش کرده از دور که دیدمش غرقش شدم واقعا عالی بود نمیدونم به چی و کی تشبیه اش کنم تقریبا شبیه لیلا برخورداری
اما واقعا هلویی بود برا خودش
دیدمش پیاده شدم چند قدمی رفتم جلو دستشو دراز کرد دست دادم سرمو بردم جلو و بوسش کردم یه کم جا خورد اما بهش گفته بودم از قبل میخوام بوسش کنم اومدیم جلو ماشین درو براش باز کردم و نشست و رفتیم سمت دربند تو راه کلی دل و قلوه دادیم به هم همش دستش تو دستم بود رسیدیم پیاده شدیم رفتیم سمت بالا یه کافه رستورانی بود رفتیم اونجا تخت گذاشته بود وسط رود نشستیم اونجا و چای وقلیون اینا آوردن
یه پشتی پشتمون بود دو نفر کنار هم تکیه دادیم به اون و دستامو انداختم دور گردن خاطره و یه کم کشیدم سمت خودم تقریبا تکیه داده بود بهم قلیونو چاق کردیم و مشغول شدم سرو ته صحبت خاطره فقط این بود که کاش میشد از اولش برا هم بودیم میگفت برخلاف خواسته اش شوهرش دادن و مهدی رو دوست نداره میگفت مهدی هم فقط پسرشو دوست داره میدونم که منو دوس نداره.
بهش گفتم مهم نیست عوضش من خیلی دوست دارم و سرشو بو کردمو بوسیدم دستم تو دستش بود محکم فشارش داد و گفت منم خیلی دوست دارم یکی دو ساعت اونجا بودیم و کلا بغلم بود و از دوس داشتنامون حرف میزدیم بعد سوار ماشین شدیم و راه افتادیم و قرارمونم شد هر وقت و هر روز که تونستیم بیایم بیرون تو راه برگشت دست تو دست بودیم گفت مهدی ۱۱ به بعد میاد تا ۱۰ اینا بریم بچرخیم منم از خدام بود بیشتر باهم باشیم رفتیم سمت یه بوستان یه سمت پارکینگش خیلی خلوت بود اونجا وایستادیم و تو ماشین داشتیم سیگار میکشیدیم که بهش گفتم کاش برگردیم چند ماه پیش فرار کنیم شرایطمون سخت میشد اما مال هم بودیم الان تو زن یکی دیگه ای منم غیر تو هیشکی رو نمیخوام
یه ریزه اشکی تو چشم هر دومون بود بهم گفت زن کس دیگه شدم اما دلم فقط پیش توئه
دستمو انداختم دور کمرشو کشیدم سمت خودم و بغلش کردم سینه به سینه بودیم در گوشش گفتم قربون دلت بشم کاش میشد تنت هم مال من بشه
نفساشو بغل گوشم میشنیدم تندتر شده بود گفت اگه تو بخوای من مال توام
آروم لبامونو گذاشتیم رو هم فک نکنم لبی به خوشمزگی لبش باشه لبای همو میخوردیم چشماشو بسته بود هم خاطره غرق لذت بود هم من چند وقتی بود حسرت این حال و هوا رو میکشیدم چند دقیقه ای فقط میک میزدیم لبای همو خیلی حسش خوب بود از هم فاصله گرفتیم یکم بهش گفتم خیلی دلم این لباتو میخواست خیلی دوست دارم تو چشام خیره شده بود
گفت منم خیلی دوست دارم گفتم پیاده شو بریم عقب
زود رفتیم و همینکه درو بستم دستمو گرفت و کشید سمت خودش دوباره لبامون به هم گره خورد انگار پرواز میکردم کاملا دستامو دورش حلقه کردم کاملا بغلم بود گوشتش نرم نرم بود تند تند لبمو میکشیدم و بوسش میکردمو دوباره لباش
چندتا جنده و بیوه خوشگل رابطه داشتم واقعا هم خوشگل بودن اما خاطره واقعا یه چیز دیگه بود احساس میکردم بهترین که میگن همینه
دستامو می کشیدم کمرش گردنش شالش افتاده بود موهاشو نوازش میکردم
اونم با یه دستش زیر گوشم بود و یه دستش کمرم
چند دقیقه ای همینجوری گذشت
بعد هولش دادم عقب و کت اش جلو باز بود یه پیراهن جذب زیرش پیراهنشو دادم بالا از این سوتین های کشی داشت که راحت کش میومد یکم بالا کشیدمش هوا یه نمه تاریک بود اما ممه هاش قشنگ معلوم بود دوتا ممه خوشگل و بزرگ شاید سایزش ۹۰ بشه اما سفید سرشم قهوه ای یه کوچولو با دستم مالیدمش و شروع کردم خوردنش تند تند عوضش میکردم و هر بار یه جور قربون صدقه اش میرفتم لیس میزدم نوکشو میک میزدم کامل ممه هاشو میکردم دهنم
بگم باور نمیکنین الانم عاشق ممه هاشم خیلی نرم و خوردنیه
خاطره داشت نفس نفس میزد و خیلی آروم آه و ناله میکرد
دستشو آورد سمت شلوارمو گذاشت رو کیرم
شق شق بود دستاشو میمالید روش و منم ممه و لبشو میخوردم
دو سه تا ماشین کلا اونجا بود سر و صدا اومد جمع کردیم خودمونو خاطره لباسشو درست کرد
بهش گفتم نه الان وقتشه نه اینجا جاشه پاشو بریم
نگاه مایوسی بهم کرد اما میدونست که این آخرش نیست
سوار شدیم رفتیم بیرون شام خوردیم بعد خاطره رو رسوندم سر خیابونشون تو ماشین خداحافظی کردیم و با یه بوس بدرقه اش کردم
اومدم خونه نمیدونم چند بود ساعت که پیام داد و کلی تو پیاما قربون صدقه ی هم رفتیم مهدی اومده بود خونه اما خاطره به بهانه سردرد رفته بود اتاق با خاطره برا فردا بعد از ظهر دوباره قرار گذاشتیم هم اون کلی ذوق داشت هم من
ازش پرسیدم دوست داری کجا بریم فردا
هر دو میدونستیم که فردا وقت یکی شدن و ارضا شدنمونه
گفت هر جا که بخوای
بهش گفتم هر جا تو دوس داری امر کن
گفت تو میخوای منو ببری پس هر جا بگی میریم
عموی من یه باغ ویلا داره شهریار که ۹۰ درصد مواقع خالی
گفتم بریم ویلای عموم شهریار یه جای قشنگه
با کمال میل قبول کرد
فرداش ساعت ۲ اینا پیام داد که بیا حاضرم زود مغازه رو سپردم کارگرمو رفتم سر خیابونشون که قرار گذاشته بودیم
چند دقیقه زودتر از من اومده بود بغل ایستگاه اتوبوس وایستاده بود
یه تیپ مشکی زده بود که واقعا با دیدنش از دور سیخ کردم
یه مانتو کوتاه که تا پایین باسنش بود با یه ساپورت مشکی و یه شال مشکی سفید لباساش مخصوصا ساپورتش تنگ بود گوشتاش معلوم بود بوق زدم اومد نشست یه بوس گرفتمو راه افتادم دستش تو دستم بود هر از گاهی هم دستمو به رونش میکشیدم لامصب نرم تر از پوست بچه بود
واقعا شق دردی داشت میکشتم
یه ۵۰ دقیقه ای طول کشید رسیدم جلو باغ یه نگهبان افغانی داشت درو باز کرد کلید ویلا رو گرفتم و رفتیم تو رسیدم دم ویلا پیاده شدیم
رفتم زود درو برا خاطره باز کردم و دستشو گرفتم و آوردم پایین
در جا محکم بغلش کردمو شروع کردیم به لب گرفتن دیگه‌کاملا مال من بود چشاشو بسته بود لباشو داشتم قورت میدادم دستامو بردم پشتش و از دو طرف کون گنده و قشنگشو میمالیدم کونش انقد خوش فرم و نرم بود که عین ژله میلرزید یکم لبش خوردم بعد زیر گرفتم و از دو تا رونش بغل کردم و انداختم رو کولم و رفتم سمت در همینکه رفت بالا با صدای بلند قهقهه زد و گفت دیوونه چیکار میکنی
گفتم دیوونتم دیگه میخوام ببرم بخورمت
درو باز کردمو رفتم سمت مبل و خاطره رو انداختم رو مبل تی شرتمو در آوردم و پریدم روش بغلش کردمو شالشو از سرش انداختم کنار میز و شروع به خوردن لباش کردم بازم تند تند بوسش میکردم و لباشو میخوردم سرمو بردم سمت گردنش و یکی دوبار گردنشو لیس زدم انگار بنزین آتیش زدن
لامصب در بدترین حالشم یکم گردنشو لیس بزنی داغ داغ میشه
با لیس زدن گردنش آهش بلند شد با دستاش محکم کمرمو گرفته بود و فشار میداد.
خودمو بالا آوردمو دستای خاطره رو گرفتم و بلندش کردم سرپا مانتوشو در آوردم یه تاپ پوشیده بود زیرش اونم زود درآورد و بازم یه سوتین اسپرت پوشیده بود گرفتم کشیدمش بالا و در آوردم ممه هاش افتاد بیرون چسبیدم بهش لامصب سفید سفید انگار دیوث با شیر حموم میکنه سرپا افتادم به جونش ممه های خوشمزه اشو کردم تو دهنمو شروع کردم به خوردن دستام حلقه بود دورش با کونش ژله ایش ور میرفتم عین یه قحطی زده داشتم ممه هاشو میخوردم وای که چقدر این ممه چیز قشنگیه انداختمش رو مبل و شلوارمو در آوردم و با شرت دوباره افتادم رو خاطره و کاملا چفت خوابیدم روش شروع کردم خوردن لب و صورتش همه جاشو داشتم قورت میدادم گردنش انقد بوی خوبی میداد که نگو
گردنشو تند تند لیس میزدم خاطره دستاشو دورم انداخته بود از زیرو منو میکشید سمت خودش صدای ناله های ریزش هنوز زیر گوشمو دستمو بردم زیر شلوار رو شورتش اونم زدم کنار و یه کس نرم و تپل اومد تو دستم قشنگ اندازه کف دستم بود
دستمو بردم لای پا و سوراخ کس اش
خیس خیس بود آروم سوراخ کس اشو میمالیدم و گردنش خوش بوشو لیس میزدم خاطره هم دستشو کرده بود تو شرتمو داشت کیرمو فشار میداد و ول میکرد
آروم انگشت فاکمو کردم تو کس اش همینکه سر انگشتم رد شد تو خاطره یه آه بلند کشید و بدنشو سفت گرفت ولی پاهاشو باز کرد
آروم انگشتمو عقب جلو میکردم سرمو آوردم بالا یه لبشو بوسیدم و بهش گفتم مرسی که مال خودمی
با صدای قشنگ و لرزونش گفت نمیخوای کارو تموم کنی دیگه از انتظار مردم
واقعا صحنه قشنگی بود یکی از بهترین روزای عمرم
خودمو کشیدم پایینو شلوارو شورتشو باهم در آوردم
معرکه بود رون و ساقش سفید
رونش عین دمبه بود نگاهم که بهش افتاد پاهاشو به هم چسبوند و کس تپل اشو لای پاهاش قایم کرد یه خنده خوشگلی هم رو لبش اومد
بهش گفتم کجا قایمش میکنی این لامصبو دیگه مال خودمه
شرتمو در آوردم کیرم داشت میترکید که بره تو کس خاطره
یه کیری که به عشقش رسیده
یه کیر ۱۷ سانتی که درست اندازه دست خاطره بود خودش که میگه هم از مال مهدی هم از مال مرتضی شوهر اولش خیلی بهتره
خلاصه بدون ساک و بدون لیس پاهاشو از هم باز کردم کس قشنگ و خوش پوش جلو روم بود کیرمو گذاشتم روش و آروم خوابیدم رو خاطره نزاشتم کیرم بره تو نگاهم به نگاهش خیره شده بود و خودمو بالا پایین میکردم و کیرمو میمالیدم رو کس اش
خاطره گفت تو حسرت نزارم بکن بره تو دیگه
یکم کمرمو بردم عقب و یه هل جلو رفت تو کس داغش یه آه بلندی از خاطره در اومد و محکم چسبید به من و شروع کردم تلمبه زدن آروم آروم میزدم خاطره رفته بود به اوج لذت و آه و ناله خوشگل
سرمو بردم جلو گردنشو لیس میزدم خاطره دستاشو انداخت دور کمرمو با صدای بلند گفت تندترش کن جان من دلم میخواد زیرت جر بخورم دلم میخواد کسمو پاره کنی
دیگه تو عالم رویا بودم با تمام توانم با تمام وجودم شروع کردم تلمبه زدن انقد کیرمو می بردم عقب که یه سانت میموند بیاد بیرون بعد محکم میزدم تو
مطمئنم برا خاطره هیچی اون لحظه مهمتر از جر خوردنش نبود
با آه و ناله میگفت بکن دورت بگردم همینه بکن که دل به دلدارش رسید من نمیتونستم چیزی بگم ذهنم یاری نمی کرد
فقط بهش میگفتم دیگه مال خودمی فقط همین
کسش عین یه تنور داغ و عین هندونه آبکی بود
کس اش انگار که جارو برقی خودش کیرمو میکشید توش
آه و ناله های خاطره عمرا از یادم بره انگار اصلا زیر من نبود تو آسمونا بود وسط تلمبه هام یهو ناخوناشو کرد تو کمرو گردنم از درد وایسادم و خاطره انقدر فشارم داد که نزدیک بود خفه شم احساس میکنم با تمام وجودش ارضا شد و لرزید
یکم شل که کرد منو شروع کردم خوردن و چنگ زدن ممه اش آروم بودم تلمبه نمیزدم کیرم مونده بود کس اش
سرمو آورد بالا با دستش و بهم گفت بازم بزن تلمبه بزن و لبامو چسبوند به لبش همزمان با خوردن لبش شروع کردم به تلمبه زدن تندتر تندتر میشد تلمبه هام دوباره خاطره شروع کرد به آه و اوخ گفتن لباشو کشید و محکم از گردنم بغل کرد و گفت دورت بگردم که انقد منو عاشق خودت کردی دیگه مال منی
نمیدونم چی گفتم بهش اما اون لحظه جز کردن و تلمبه زدن هیچی نمیدونستم
یه ۴ تا ۵ دقیقه همونجوری تلمبه میزدم و دیگه داشتم ارضا میشدم نمیدونم چرا اما اصلا دوست نداشتم بکشم بیرون
با تمام زورم بغلش کردم و تند تند تلمبه زدم و به یه داد همه ی آبمو خالی کردم تو کس اش خاطره وقتی ریختم توش دوباره ارضا شد و دوباره فشارم داد هر دو از لذت بغل هم میلرزیدیم
یکم به خودم اومدم و بهش گفتم شرمنده ام نتونستم ولت کنم
دستاش دور گردنم بود یه دستشو جدا کرد و رو صورتم کشید و بوسم کرد و گفت من مال توام چرا اینجوری میگی
چند دقیقه ای بغل هم بودیم لباشو میخوردمو دستامو به بدنش میکشیدم
بلند شدیم رفت دستشویی و اومد دوباره بغلش کردم و گفتم بریم حموم و اونم از خدا خواسته قبول کرد و رفتیم آب و باز کردم و هر دو رفتیم زیر دوش آب میریخت رو سر خاطره و من از پشت بغلش کرده بودم و ممه هاشم تو دستم بود کلا از پشت چسبیده بودم بهش
احساس میکردم به هر چی که میخوام رسیدم
با صابون بدنشو شستم و بدنم خودمم کفی کردم بازم همو بغل کردیم و با کف صابون خیلی حال میده بغل هم بودن
بعد دوباره رفت زیر دوش هم من راست کرده بودم هم خاطره دوباره داغ کرده بود
باز هم با یکم لب بازی و ممه خوردن من شروع کردیم به سکس که دیگه دستم داره میترکه نمیتونم وارد جزئیات بشم
بعد سکس و دوش رفتیم بیرون و خشکش کردم و موهاشو سشوار زدم و بافتم و لباساشو پوشید و رفتیم بیرون دیگه کار تقریبا هر روز ما شده بود یکی شدنمون انقد همو دوس داشتیم که بی هم نمیتونستیم زندگی کنیم

یک ماه تا دو ماه هر روز تقریبا کار ما شده بود این
یکی دو بار که مهدی میرفت پیش پسرش شبا می آوردم خاطره رو خونه و باهم تا صبح عشق میکردیم

دو ماهی گذشت که سرو کله بنیتا خواهر زاده مهدی پیدا شد مامان و باباش جدا شده بودن و اون با مامانش میموند و رابطه اش با خاطره خوب بود یه دختر ۱۷ ساله که میتونم بگم مثلش تو ایران نیست انقد که این دختر هات و سکسیه
داستان بعدی داستان بنیتا رو براتون میگم
ممنون که خوندین.
ادامه دارد…

نوشته: محمدحسین

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.