رفتن به مطلب

داستان سکسی خاطرات زیبا و دلنشین با زندایی جون


migmig

ارسال‌های توصیه شده

خاطرات بیادماندنی با زندایی

سلام
از وقتی یادم میاد همیشە کار کردم یە جوری کە اصلا از کودکیم خاطره ای به یاد ندارم و از جوونی هم لذتی نبردم
۲۴ سالمه تازگی مدرک کارشناسیم رو گرفتم این داستان هم که میخوام تعریف کنم برمیگرده به یه سال پیش و زمان دانشجوییم
یه ماشین داشتم که اسنپ کار میکردم که به درخواست دایم شدم راننده سرویس مهدکودک دختر داییم و دوستاش
هر روز اول نفر دختر داییم رو سوار کردم و آخر نفر هم پیاده چون زن داییم دستپخت خیلی خوبی داشت و منم از سلف دانشگاه متنفر بودم با اون کباب کمربندش بعضی وقتا به دعوت زن داییم نهار رو اونجا میخوردم
از زن داییم بگم که ۳۷ سالشه و بدن تو پر و قد تقریبا بلندی هم داره که قبل از اون اتفاق هم یه پیکر تراشی مولایی رفته بود قیافه ش هم توپ توپ شده بود چون همیشه بدنسازی هم کار میکرد رو فرم بود
اگه بگم تو کفش بودم همیشه دروغ گفتم چون اصلا وقت فکر کردن بهش رو نداشتم و سرم به کار گرم بود
یه روز خسته و کوفته میخواستم برم خوابگاه که زن داییم منو دعوت کرد و من از خدا خواسته قبول کردم
اون روز زندایی یه تاپ و یه شلوار گشاد مشکی تنش بود که سفیدی بدنش رو بیش از بیش بهتر نشون میداد و منم ماتش شده بودم و به تنهایی خودم فحش میدادم و میگفتم چی میشد منم یکی به زیبایی زندایی داشته باشم که یهو با خنده زنداییم از فکر پریدم که با لحن مسخره بهم گفت چیه مگه جن دیدی
نهارو که خوردم چون کلاس داشتم خدافظی کردم و برگشتم دانشگاه که کلا اون روز تو نخ زنداییم بودم اصلا ندونستم چطوری گذشت
فردا صبح که رفتم دنبال دختر داییم ، زن داییم ازم خواست بعد از ظهر که دختر داییم رو اوردم براش نون و سبزی بیارم خودش ظاهرا قولنج داشت و به زور راه میرفت داییم هم که میرفت سر کار شب برمیگشت
گفتم بعد اینکه بچه هارو رسوندم مهد برات میخرم که شاید واسه ناهار لازم داشته باشه
نون سبزی هارو خریدم زنگ در رو زدم اونو به زنداییم بدم که دیدم هنوز داییم سر کار نرفته و بهم گفت بیا بالا اگه صبحونه نخوردی بخور بعدا میری منم با اصرار قبول کردم
داییم خیلی نموند و رفت سرکار حالا من بودم زندایی و چون آدم خجالتی هستم کلا سرم پایین بود اون روز زنداییم یه تیشرت گشاد و یه شروال عادی تنش بود و زیاد خودنمایی نمیکرد
دیدم زیادی دست میاره رو شونش و از درد هی زیر لب حرف میزنه
بهش گفتم اگه میخوای گردنت رو ماساژ بدم اونم گفت اگه بلدی چرا که نه
به شکم که دراز کشید قشنگ قوس کمر و باسنش تو چشم افتاد با خودم گفتم یا خدا عجب بدنی خدا بهم رحم کنه جنبه داشته باشم ولی رحم نکرد کم کم کیرم داشت بلند میشد و از شلوار داشت میزد بیرون که خودم رو سرگرم ماساژ کردم
ظاهرا خوشش اومد و گفت بزار تیشرتم رو دربیارم کمرمم ماساژ بده من خشکم زد و تیشرتش رو که درآورد یه سوتین مشکی تنش بود وای چقد به سفیدی بدنش میومد
دوباره دراز کشید و من مات و مبهوت به بدنش نگاه میکردم و انگار رو خرگوش دست میکشیدم نرم و صاف
با خودم گفتم دیگه فرصت از این بهتر گیرم نمیاد دلم رو زدم به دریا و واسه ماساژ دستم رو تا زیر شروالش هم میبردم که یهو زن داییم گفت داری پررو میشیا
منم با خنده گفتم میخوام قشنگ ریکاوری بشی به داییم خوب برسی
اینو گفتم با حالت خشم و شوخی گفت چی میگی پر رو و بعد ساکت شد
بعد چند لحظه با حالت تمسخر گفت هه دایی ! داییت هر وقت برمیگرده انقدر خسته س که فقط میخواد بدنش هم که چاق و چله
اینو گفت من دستم و برم پایینتر قشنگ رو خم باسنش دیدم چیزی نمیگه و ازش اجازه گرفتم که شلوارشو در بیارم و رون و پاشم مالش بدم
گفت تا اونجا که رفتی دیگه ادامه بده
شروالش رو پایین کشیدم اووف عجب باسنی چه رونی دریغ از یه تار مو سفید و صاف از همه مهم تر یه شورت مشکی
بین پاهاش رو که ماساژ میدادم نفس نفس میزد و قشنگ معلوم بود حشری شده و ضربان قلبش رفته بالا از ماساژ دست کشیدم و کمکش کردن روش رو برگردونه رو به من همین که منو دید به هم زل زدیم و همش به لب هم نگاه میکردیم که اروم اروم رفتم پایین و شروع کردیم به لب گرفتن از همدیگه
لب گوشتیش انقد مزه خوبی میداد که دوست نداشتم ازش بکنم
کم کم رفتم سمت گردن و مالیدن سینه هاش
سینه های نرم و ساز ۸۵ش قشنگ دلمو برده بود
بعد یکم گفت تو هم لباستو دربیار همینکه من در اوردم اونم سوتینش رو باز کرد و ممه هاش یه نفس راحت کشیدن و سریع هجوم بردم سمت سینه هاش و حسابی میمالوندم و میخوردم ک زن داییم بیشتر نفس نفس میزد
اروم اروم از شکم رفتم سمت کصش و گفتم اجازه هست که اونم با یه لبخند رضایت داد و منم شورتش رو کشیدم پایین و اون چیزی رو که انتظار داشتم دیدم یه کس گوشتی سفید بدون مو که میشد مدت ها فقط نگاش کرد
شروع کردم به خوردن و هرزگاهی هم با دستم ماساژ میدادم و زن داییم داشت لذت میبرد چون ای سرم رو فشار میداد و یواش آه و ناله میکرد
بعد یه کم بلند شد گفت بزار دیگه نوبت منه
منم از خدام بود دراز کشیدم که اومد و کمربند شلوارم رو باز کرد و هنوز شلوارم رو پایین نداد بود که کیرم زد بیرون و زنداییم با خنده گفت تو کیر داری داییت هم کیر داره خداروشکر به اون نرفتی منم خندیم و با خودم گفتم ای دایی بیچارم
شروع کرد به ساک زدن یه جوری میخورد که انگار چندین ساله کارش همینه
واقعا هم بهش نمی خورد ۳۷ سالش باشه و همه فکر میکردن زیر ۳۰عه
گفتم بریم سمت اصل کاری ازش پرسیدم که کاندوم دارین که نمیدونم یه چی گفت زیاد متوجه نشدم ولی ظاهرا یه لوله ای رو بسته و بچه دار نمیشه
سکس بدون کاندوم هم که یه چیز دیگه س
اروم اومد نشست رو کیرم انگار بار اولش بود یکی کصش رو میکرد انقد تنگ بود که قشنگ فشار رو کیرم احساس میکردم و یه حسی داشتم که انگار تا الان تجربش نکردم
خودش اروم اروم بالا پایین میشد و آه ناله میکرد منم نفسم بند اومده بود که رو به خودم خمش کردم و شروع کردم به گردنش رو خوردن و خودم اروم تلمبه زدم چند دقیقه ای تو این حالت داشتیم لب میگرفتیم و میکردمش که دیگه داشت ابم میومد که گفت اگه آبت میاد بزار واسه پوزیشن سگی و ازم خواست یکم تند تر تلمبه بزنم
چهار دست و پا نشست منم موهاش رو گرفتم و شروع کردم به کردنش صداش داشت تو کل اتاق میپیچید که من ابم اومد و ارضا شدم و ولو شدم رو تخت ازش پرسیدم گفتم که راضی گفت تا حالا داییت انقد دووم نیاورده خیلی خوبی و این چیزا
یه ساعتی تو تخت خسته ولو خوابیدیم وقتی خواستم بیدار شم و برم حموم و ازش حوله خواستم گفت نمیزارم تنهایی بری منم میام نوبت منه که ارضا بشم
من که کمری برام نمونده بود ناچار گفتم باشه ولی خودت بگو چجوری ارضا میشی که گفت بیا و کاریت نباشه
رفتیم زیر دوش و یکم خم شد و گفت گردنم رو بگیر و زیر آب منو بکن همین کارو کردم و بعد چند لحظه ارضا شد
خودمو خشک کردم و لباسمم تن کردن از زنداییم که دوست دخترم شده بود خدافظی کردم و رفتم و اون روز برام یکی از به یاد موندنی ترین روزا شد
امیدوارم لذت برده باشین .
بعد اون روز چند بار دیگه تا دانشگام تموم شد و با زن داییم رابطه داشتم که اگه این داستان رو دوست داشتن یکی از مهمتر یناشونو براتون تعریف میکنم
خدا نگه دار
حسینی آندرلاین نود و هشت

نوشته: Hosseini_98

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاطرات بیادماندنی با زندایی - قسمت دوم

یه شب سرد زمستونی برا شام دعوت خونه داییم بودم از قضا همون شب هم داییم قرار بود به یه مسافرت کاری بره و قرار شد من شب رو اونجا بمونم که صبح بچه داییم رو برسونم مهد و از اونجا به دانشگاه برم(من راننده سرویس مهد دختر داییم و دوستاش بودم)
بعد اولین سکسم با زنداییم دیگه روم باز شده بود و همش استیل گنگ زنداییم رو دید میزدم و لحظه شماری میگردم داییم هر چه زودتر راه بیفته چون مسیرش دور بود و باید به تهران می رفت می بایست زود راه می افتد که صبح اونجا باشه
شبهای زمستون هم که نگو انقدر طولانی بود که واسه من دو برابر دیرتر می گذشت ولی من از هر فرصتی استفاده میکردم و خودم رو به زن داییم میمالیدم
با اینکه می ترسید ولی میخندید و اجازه میداد. ساعت حول و حوش ۹ شب بود که کم کم داییم راه افتاد رفت ولی هنوز یه مزاحم داشتیم به اسم دختر دایی
چون من اونجا بودم و شب پیششون میموندم انقد خوشحال بود که خوابش نمی گرفت
ساعت ۱۰ و نیم بود که زنداییم برام تو یه اتاق دیگه جا انداخت و دختر داییم رو برد بخوابونه هرجوری بود راضیش کرد چون فرداش مدرسه داشت من رفتم دراز کشیدم که زن داییم پیام داد تا خودم نگفتم به اتاقم نیا منم که شق کرده بودم گفتم چش به ناچار صبر کردم یه ساعتی طول کشید که خداروشکر صدای پیام اومد و زنداییم گفت بیام
من از خدا خواسته رفتم و یواش در اتاق رو باز کردم دیدم نه اینبار قراره خیلی خوش بگذره
دیر پیام دادن زنداییم بی دلیل نبود چون خودش رو آماده کرده بود
یه ارایش ملایم و رژ قرمز با یه ساپورت به رنگ پوست و یه نیم تنه مشکی که نه سوتین تنش داشت نه شورت چون قشنگ چاک کصش معلوم بود یواش در رو بستم و به در تکیه کردم و داشتم از زیبایی های خدا لذت می بردم انگار نه انگار داشتم دیوونه میشدم
که زنداییم با یه لبخند یخ رو تو دلم آب کرد پرسید نمیخوای بیای
رفتم سمتش و اون رفت عقب مو های روی صورتش رو زدم کنار و شروع کردم ازش لب گرفتن انقد طعم رژش خوب بود که نمیشد ازش دل کند
کمکش کردم نیم تنش رو از تنش در بیاره و یه نگاه به ممه های نازش کردم شروع کردم به مالوندنش و دوباره ازش لب گرفتم
منم تیشرتم رو در آوردم و شروع کردم به خوردن گردنش ولی زیاد فشار نمی آوردم که کبود نه به گا بریم ولی وقتی رسیدم به ممه هاش بی مهابا میخوردم اونم محکم سرم رو به ممه هاش فشار میداد
هرچند ثانیه یک بار یه لب ریز ازش میگرفتم چون خدایی نمیشد از لبش بگذرم
زنداییم خیلی حشری شده بود منو رو به پشت خوابوند اومد رو کیرم نشست
هرچند که شلوار پام بود هنوز
تو اون پوزیشن هم کلی از هم لب گرفتیم و هی ممه هاش رو میمالید به سینم و منم از نرمیش لذت میبردم
بلند شد و با یه لبخند ریز رفتم پایین سمت کیرم و اروم شلوارم رو کامل از پام در اورد
سر کیرم رو یه بوسه ریز کرد و تف زد به دستش و شروع کرد به مالوندن کیرم و ساک زدن برام
چشامو بسته بودم رو ابرا سیر می کردن با اینکه سکس تقریبا زیاد داشتم ولی زن داییم اصلا یه چیز دیگه بود کلا میلف یه چیز دیگست
پا شد و ساپورتش رو از پاش درآورد ساپورتش خیس خیس شده بود اخه پرتش کرد رو صورتم منم یه دل سیر بوش کردم
کصش همون کص بی مو و صورتی بود که هر آدمی رو دیوونه میکرد
خواست بشینه رو کیرم که گفتم الان وقتش نیست و وقت زیاده که امشب میخوام بیشتر به تو خوش بگذره
یکم خودم رو پایین کشیدم و ازش خواستم بشینه رو صورتم و کصش رو بزاره دهنم
آروم نشست و به کمک دستم کونشو گرفتم و براش با زبون کصلیسی میکردم
و با لبام بوسش میکرد داشت منفجر میشد ولی نمیتونست به خاطر دختر داییم اه و ناله کنه
بلندش کردم و به پشت خوابوندمش و پاهاش رو انداختم رو شونم و دوباره شروع کردم به خوردن کصش و پنجه کردن توش
بعد یه کم دوباره رفتم بالا و شروع کردم به دوباره ازش لب گرفتم که کصش هم یه استراحتی کنه و واسه مرحله بعدی زود ارضا نشه
یه دل سیر بازم از لب و گردن و ممه هاش خوردم
ازش خواستم که به پهلو دراز بکشه و یکی از پاهاش رو بلند کنه
با کمک دستم هی کیرم رو میمالیدم به کصش ولی نمیکردم تو که دیگه نه من طاقت میاوردم نه اون
یواش کردم تو کصش و شروع کردم به آروم تلمبه زدن
گردنش دهنم بود و اروم تلمبه میزدم چون کلا خودم علاقه م به سافت سکسه
یه چند ثانیه ای تو همون حال موندیم که دوباره دراز کشیدم و اینبار زنداییم اومد نشست رو کیرم و شروع کرد خودش پایین و بالا کردن داشت کامل لذت می برد منم داشتم با دستم ممه هاش رو میمالیدم و بعضا هم با دو تا دستم کونش رو میگرفتم و فشار میدادم
کیرم رو در اوردم و زن داییم و برگردوندم و به پشت خوابوندمش و دوباره کیرم رو کردم تو کصش و اینبار سریع تر تلمبه میزدم و وحشی تر ازش لب میگرفتم و گردنش رو میخوردم که دیدم ارضا شد و من آبم اومد و همشو ریختم تو کصش (زنداییم باردار نمیشد)
هردومون ولو شدیم رو تخت که سریع زنداییم خودش و ممه هاش رو انداخت روم و شروع کرد به قربون صدقه هم رفتن و به دایی بیچارم فش دادن منم دستام رو میکشیدم رو موهاش و همونجا خوابمون برد
هیچوقت اون شب رو یادم نمیره هرچند باز هم باهم سکس داشتیم ولی اون شب یه چیز دیگه بود

تقدیم به شما
حسینی آندرلاین نود و هشت

نوشته: Hosseini_98

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • فیلم سکسی کوتاه که سه نفری یه دخترو برداشتن بردن طبعیتی چیزی لختش کردن دارن کص کونش میمالن یکیشون هم فیلم میگیره . تایم: 00:12 - حجم: 2 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم جهت مشاهده تمامی فیلم های سکسی ایرانی روی کلیک بزنید.
    • عکس سکسی یواشکی از حمام کردن میلف گوشتی ایرانی 5/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس لخت زن ایرانی با کص کون گنده 4/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های یواشکی سکسی زن لخت ایرانی 3/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی از اندام لخت میلف گوشتی 2/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی ناب داداش بی از اندام سکسی خواهرش 1/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • سن بالا × زندایی × داستان سکسی × سکس سن بالا × داستان سن بالا × داستان زندایی × سکس زندایی × سکس میلف × میلف × سکس با زندایی سن بالا این داستان برمیگرده به پاییز امسال من ۲۹ سالمه و‌ همیشه بین اشنا فامیل مورد قبول بودم داییم شهرا جنوبی کار میکنه و خیلی زود بیا ۲ ماه یکبار هست ۳ تا بچه قد و نیم قد هم داره که بزرگه ۱۸ سالش هست زنداییم هم که اسمش مریم هست ۴۲ سالشه که از همون ۱۸ سالگی به بعد دوست داشتم ترتیبشو بدم ولی نشد هیکل توپی داره سفید سفید سینه ۸۵ به بالا کون گنده کلا خیلی سکسی هست قیافش هم بد نیست و خوبه داستان از اینجا شروع شد که بخاطر درس پسر دومی زیاد میرفتم خونشون پاییز که درس بهش یاد بدم درسش اصلا خوب نیست هروقت میدیمش میگفتم کاش بشه فقط بغلش کرد و سینه هاشو گرفت معمولا هم داخل خونه لباس راحت میپوشید نه لختی ولی کون سینه کامل در دید بود چندین بار گذشت از رفت و اومد در این مدت خودم حس میکردم فهمیده که چشمم بهش هست و پیش خودم میگفتم حتما خوشش میا که صمیمی تر میشه تا بعدازظهری رفتم خونشون که دیدم شال بسته به کمرش گفتم چی شده که گفت مبل بلند کردم و کمرم درد میکنه که بهش گفتم خب پماد بزن و ماساژ بده بهتر میشه گفت زدم ولی تموم شده بالاخره تموم شد و اخر شب اومد تو ذهنم که بهش بگم واست میخرم فردا پیام دادم و احوال پرسی که کمرت بهتره که گفت نه و گفتم فردا واست میگیرم میارم دیگه شروع کرد به تشکر و درد دل که داییت نیست و اذیت میشم منم و به خیلی چیزا نمیرسم و این حرفا صبح ساعت ۸ بیدار شدم ی دوش گرفتم رفتم دو تا پماد واسش گرفتم و بهش زنگ زدم خونه ای بیارم واست گفت اره هستم منم گفتم تا نیم ساعت دیگه میرسم اونم گفت برم دوش بگیرم تا تو میرسی شاید بهتر شدم رسیدم زنگ زدم رفتم بالا که دیدم ی شلوار گشاد پوشیده با تاپ و موهاشو با هوله بسته بود که خشک بشه تنها بود خونه و بچهها رفته بودن مدرسه دیگه تشکر کرد و رفت چایی اورد گفتم این دستور عملا داره باید پماد بزنی و ماساژش بدی و هوله گرم بزاری که تاثیر داشته باشه گفت باشه و تعریف میکردیک که تلفنش زنگ خورد پاشد که جواب بده ی دفعه از پشت چشمم خورد به کونش که شلوار بینش گیر کرده بود ی لحظه حس کردم کیرم راست شد از شهوتش چن دقیقه تلفنش طول کشید و اومد و منم گفتم برم دیگه که گفت مهدی تو که خودت میدونی دستور عملشو واسم پماد نمیزنی ی لحظه دنیا بهم دادن گفتم باشه که بعدش گفت اگه کار داری برو که منم گفتم نه کاری ندارم دوباره نشستم گفت پس بزار این وسایل جمع کنم بیام منم همش با خودم میگفتم چطوری شروع کنم چون نمیخواستم فرصت کردنشو از دست بدم که به خودم گفتم تهش ی دفعه میوفتم روش یا میشه یا نه اومد که گفت شروع کنیم و گفتم زندایی بهتره دراز بکشی که راحت تر انجام بشه بدون حرفی گفت رو مبل خوبه؟ گفتم اره دراز کشید رو‌مبل و لباسشو زدم بالا از چیزی که فکر میکردم سفید تر نبود ولی خوب بود همونم پماد زدم به کمرش که گفت اینجا بالشت نداره بیا بریم داخل اتاق که تخت هست گفتم اگه راحت تری باشه رفتیم داخل اتاق که تابشو بیرون اورد و فقط سوتین ابی بوده گفت میدونم که غریبه نیستی لباسمو دراوردم منم که از خدام بود به پشت دراز کشید منم ایستاده پماد زدم و میمالیدمش از جایی که درد داشت بالاتر رفتم بیشتر میخواستم با این کار بعدش برم سراغ کونش گفتم زندایی پایین تر هم بزنم شاید بهتر نتیجه داد گفت هرچه خودت میدونی کم کم اومدم پایین که رسیدم به شلوار و شرتش دیگه ازش نپرسیدم و ی مقدار کشیدمشون پایین از نصف کمتر کونش معلوم بود وای کونش مثل پنبه نرم بود دیگه فراموش کردم که کمرش کجاس ۳ ۲دقیقه شد که گفت مهدی کمرم بالاتره ی لحظه خواستم بحث بندازم گفتم از بس نرمه یادم رفت که این کمر نیس و خندید گفت حالا که خوشت اومده پس کامل پمادش بزن وای دیگه کیرم داشت میترکید شلوار و شرت تا زیر کونش دادم پایین کل کونش داخل دستام بود ی بار دیگه پماد زدم به کمرش و گفتم خوبه گفت عالیه کارت خودمم از اون نرمه بیشتر خوشم اومده بی زحمت ی بار دیگه ماساژش بده منم با خنده گفتم پس به من نگو یادت رفته گفت پس اگه میخوای راحت باشی بیا رو تخت خودش رفت وسط تخت و منم رفتم رو تخت اما از رو شلوارم مشخص بود شق کردم و فکر کردم متوجه شده و منم فکر میکردم چراغ سبز داده اگه بخوام کاری کنم داشتم ماساژش میدادم که خم شدم پماد بردارم از عمد کیرمو زدم بهش ببینم واکنشش چیه و چیزی نگفت و بعدش گفت زیاد بزن که خوب بشم منم گفت پماد کاری نمیکنه ماساژ مهمه که گفت تو هم خوب بلدی ی دفعه بلند شد و گفت شونه هامو هم ماساژ بده دیگه فشارم بالا رفت گفتم میخوای سوتینو باز کنم که راحت ماساژ بدم گفت باشه بازش کردم و سینشو با دست گرفت داشتم که ماساژش میدادم کم کم رفتم زیر بغلش که برم سمت ممه هاش گفتم اگه چیزی نگفت یعنی بکنم کم کم ممه هاشو گرفتم اصلا حرف نمیزد و فهمیدم راضی هست از پشت بهش نزدیک شدم و محکم گرفتشون و بهش چسبیدم فهمیدم حشرش زده بالا که چیزی نمیگه از پشت به گردنش نزدیک شدم و بوش کردم که گفت اگه میخوای کاری کنی راضیم اینو که گفت گردنشو بوسیدم و سینه هاشو‌ول کردم و دستمو برم سمت کصش و مالیدمش و برگشت سمتم و از لب گرفتم گفتم کاش زودتر میگفتی اونم گفت کاش زودتر کمرم درد میگرفت و گفت فقط سریع که سامان پسرش ساعت ۱ میا از مدرسه منم لخت شدم و افتادم روش و شروع کردم به خوردن لب و سینهاش اونم با دستاش کیرمو میمالوند چند دقیقه که گذشت کیرمو گذاشتم وسط سینه هاش و عقب جلو میکردم وای انگار بالشت پر قو بود که ی دفعه ابم اومد ریختم رو سینه و گردنش دستمال اوردم پاک کردم که گفت صبر کن کاندوم بیارم نمیخوام حاملم کنی که گفتم اره دست به حامله شدنت خوبه کت ۴ تا داری و کاندوم آورد و کشید رو کیرم و دراز کشید گفت ۲۰ روزه که جرنخوردم بدون مقدمه تا ته کردم داخل کصش و اه اوهش بلند شد محکم تلمبه میزدم صداش کل اتاق گرفته بود ۴ ۵ دقیقه گذشت از کنار کصش داشت ابش میومد فهمیدم ارضا شده منم همون لحظه اومد و کشیدم بیرون از کصش و کاندومو برداشت ریختم رو سینش چند دقیقه ازش لب گرفتم و پاشدیم داشت لباس میپوشید از پشت بهش چسبیدم و گفتم بعدی کی باشه گفت فردا خوبه و فردا دوباره زندایی رو مورد گایش قرار دادم از اون روز به بعد هفته ای دو بار میکنمش و یادش رفته شوهر داره. امیدوارم خوشتون اومده باشه نوشته: مهدی
    • شوهر وفادار سمانه - 1 سلام اسمم سمانه و ۲۸ سالمه تو ۲۰ سالگی با علی ازدواج کردم اون ۸ سال از من بزرگتره اوایل سکس های خوبی داشتیم اما کم کم تمایلش کم شد اصلا طرفم نمیومد گاهی انقدر حشری بودم که غرورم رو میشکوندم و آلتش رو موقع خواب در می‌آوردم و ساک میزدم خیلی کوچیک بود و شل درست شبیه خودش .خیلی راست نمی شد اما انقدر ساک میزدم و فانتزی های جنسی که داشتم به ذهن می‌آوردم تا کمی احساس بهتری داشته باشم اما هیچ وقت ارگاسم نشده بودم با کیرش . حتی پیش مشاور رفتم اما اونم گفت طلاق بگیر ازش اما جریان خانواده هامون طوری بود که حرف طلاق هم نمی شد زد .تا اینکه یه شب با هم فیلم دیدیم فیلم پورن هر چند نمیخواستم ببینم اما به اسرار علی و اینکه شاید با دیدن پورن یکم دودول تکون بخوره و بتونه کاری کنه قبول کردم .یه فیلم اروتیک داستانی بود که یه زن و شوهر جوان مشکل ما رو داشتن و داشتن دنبال راه حلی میگشتن که شوهره با اینکه مشکل داشت اما تمام تلاشش رو می‌کرد تا به همسرش کمک کنه حتی به کمک وسایل جانبی مثل خیار زنش رو ارگاسم می‌کرد و زندگیشون روز به روز با کیفیت تر میشد و کم کم به جایی رسیدن که یک مرد غریبه رو وارد زندگیشون کردن و اون مرد اومده بود خونشون تا با زنه سکس کنه جلوی شوهرش موقع دیدن این فیلم تقریبا ارگاسم شدم از بس هیجان انگیز بود و جذاب .مرد غریبه با آلت بزرگش کاری می‌کرد که خانومه تو فیلم چند بار آبش میپاچید و پاهاش میلرزید و گریه میکرد از شدت ارگاسم های شدیدی که می‌گرفت اما همچنان به شوهرش وفادار بود و زندگی عادی داشتن و همو دوست داشتن فقط از اون مرد غریبه به عنوان ابزار جنسی استفاده میکردن که نیاز خانوم رو برطرف کنه .وقتی فیلم به صحنه های جذاب ارگاسم رسید علی بهم میگفت سمانه تو هم آبت میاد اگه ارگاسم بشی؟ بهش به طعنه گفتم آره اگه مادربزرگ ۸۰ ساله منم کنار این مرده بخوابه آبش میاد و دیدم شروع کرد به حرفهای کاکولدی زدن و اینکه غیر مستقیم بهم میگفت که ما هم میتونیم راه این زن و شوهر تو فیلم رو در پیش بگیریم و… از اون شب به بعد دیگه اوضاع عوض شد و من شدم یه آدم عوضی .منی که همیشه چادر داشتم و با حیا و حجاب بودم با شلوار لی تنگ و مانتو باز و لباس سکسی تو خیابونا دنبال مرد رویاهام بودم تو یه جای شلوغ تو بازار بودیم با علی که یه مرد غریبه از پشت سر ما می‌اومد تا اینکه یه جایی وایسادیم که مردم‌نهاد بودن و همه چسبیده به هم و اون مرده هم از پشت خودشو می‌مالند به من و باسنم رو دست میزد یکم حالی به حولی شدم اما نمیشد به چنین مردی اعتماد کرد واسه همین به علی گفتن سریع از اون شلوغی دور شدیم بعدش به علی گفتم که یکی کونم رو دستمالی می‌کرد تو بازار و… علی هم کلی خندید .من دنبال یکی بودم که مخم رو بزنه بعد کم کم وارد رابطه جنسی بشیم اما همه مردها انگار می‌خواستند اولین بار دیدن ببرن تو رخت خواب .تو تلگرام با جابر دوست شدم و پسر خوبی بود اولین باری که دیدمش تو رستوران گفتم این دیگه همونه که میخواستم و تو رویای این بودم که به علی هم قضیه رو بگم و یه روز دعوتش کنم خونه و به فانتزی جنسی مون برسیم اما بعد از اینکه تو چت باهاش راجع به مسائل جنسی و … باهاش صحبت کردم و فهمیدم یه چیزی تو مایه های شوهر خودمه و اصلا خودش مشکل جنسی داره سریع بلاکش کردم فقط تنها فرقش این بود که اون قدبلند و خوش استایل بود … اگه دوست داشتین کامنت بزارین ادامش رو بگم نوشته: سمانه
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.