رفتن به مطلب

chochol

ارسال‌های توصیه شده

 فانتزی × زن همسایه × داستان سکسی × داستان زن همسایه × سکس زن همسایه × داستان فانتزی × سکس فانتزی ×

سهم من!

توی اون دوسه هفته‌ای که من تهران نبودم همسایه‌ جدید جایگزین آقای موحد، اسباب کشی کرده بودند. چند روز بعد از برگشتنم، غروب توی پارکینگ، به محض رسیدن آسانسور، درب کابین باز شد و یک خانم اومد بیرون، طبق عادت سلام کردم و یک لحظه چشم تو چشم شدیم، اما از دیدن قیافه‌ش ‌حسابی جا خوردم. یعنی همسایه جدیدمون کاترینه؟! به گمونم نشناخت‌ و بیشتر از دیدن یهویی من جلوی آسانسور، ترسید. ولی با این حال جوابم رو داد و از کنارم رد شد.
حالا کاترین کی بود؟ چند سال پیش یک خانم قد بلند، زیبا و خوش‌استایل و درعین حال متین و با وقار توی محل بود که زیباییش مژده رو هم به تحسین وا داشته بود، جوری که با کاترین زتاجونز مقایسه‌اش می‌کرد و هر موقع که میدیدیمش کلی کیف می‌کرد! البته شاید هیکل و استایل‌ش ‌شباهت‌ داشت اما از نظر زیبایی و ترکیب صورت نه، به نظرم زیبایی خاص خودش رو داشت.
یک روز عصر رفتیم بیرون که هم دوری بزنیم هم یک‌سری مایحتاج خونه رو بخریم. اون روزها هنوز دوسال از ازدواج‌مون نگذشته و پر از شور، شوق بودیم. خونه و بیرون برامون فرقی نداشت و گاهی وسط خیابون شيطنت می‌کردیم و سربه‌سر هم می‌گذاشتیم. اون روز هم طبق معمول، مژده شیطنتش گل کرده بود و توی فروشگاه هی انگولک می‌کرد. یک جا نمی‌دونم چکار کرد که حرصم گرفت و خواستم اذیتش کنم. فرار کرد به سمت عقب اما همین خانم یا به قول مژده کاترین، پشت سرش بود. محکم خورد بهش و اونم تعادلش بهم خورد، اما مژده دستپاچه بغلش کرد و شروع کرد به عذرخواهی، خانمه اول اخماش رفت تو هم ولی بعدش، لبخندی زد و گفت؛ اشکال نداره عزیزم!
در حالی‌که من می‌خندیدم و خانمه هم هنوز آزمون فاصله نگرفته بود، مژده چنگی به بازوم زد و آروم: وای فررررزاد، لعنتی چه باسنی داره!
از این که توی اون وضعیت هم به این چیزها فکر می‌کرد، شدت خنده‌م بیشتر شد و به شوخی گفتم: پس لازم شد منم یک‌بار تست کنم!
همین یک جمله کافی بود تا دیوونه بازیاش گل کنه درحالی‌که همچنان دست راستم توی دستاش بود، بدون اینکه براش مهم باشه کجاییم ، توی یک چشم بهم زدن گوشت بازوم لای دندوناش قرار گرفت. با حرص فشار میداد و به طور نامفهومی تکرار میکرد: بگو غلط کردم، پنج بار بگو غلط کردم!
دوسه نفر مثل کاترین لبخند به لب داشتند و بقیه هم عاقل‌اند‌رسفیه نگاه می‌کردند. در حالی‌که دستم از درد می‌سوخت، خنده‌م بند نمیومد. برای خلاصی، چندبار گفتم غلط کردم تا بی‌خیال شد. کارمون تموم شد و از فروشگاه بیرون اومدیم اما مژده همچنان سوزنش گیر کرد و گیرداده بود بیا بریم از هم جدا شیم، من دیگه نمی‌تونم با یک آدم هرزه زندگی کنم. منم به شوخی گرفته و می‌گفتم الان دیگه دادگاه تعطیله و بذاریم برای فردا!
نه حرفای من جدی بود و نه حرفای مژده و این رو هر دومون می‌دونستیم. بیشتر ناز و کرشمه‌ای بود برای ناز کشیدن‌های من. اون روز هم مثل خیلی مواقع دیگه ناز کردن و نازکشیدن به معاشقه و تخت‌خواب کشیده شد و نیم‌ساعت بعد در حالی که هر دو لخت و بی‌رمق، توی آغوش هم ولو بودیم و نای بلند شدن نداشتیم، همه چیز رو به ظاهر فراموش کردیم، میگم به ظاهر چون مژده برخلاف حرفاش هرزگاهی حرفش رو پیش می‌کشید. تا جایی که یک‌شب حین مسخره بازی‌هامون گفت که خواب دیده مچ من و مژده رو وسط سکس گرفته! با وجودی که خودش داشت میگفت خواب بوده، اما بازم به سلاح همیشگی‌ش متوسل شد و جای دندوناش روی بازوم هک شد. در حالیکه با حرص دست رو میمالیدم، با حرص گفتم: الهی مار نوک دندونات رو بزنه!
اونم خنده کنان: مار نوک کیر تو رو نیش بزنه که اینقدر هرزه‌ای، و به حالت تهدید: فرزاد اگه یک‌بار دیگه چه تو خواب چه بیداری ببینم به کاترین فکر میکنی شک نکن، که کیرت رو ساطوری میکنم!

اون روزا گذشت و فکر کنم دوسه سالی می‌شد که ندیده بودم‌ش. خیال میکردم که از این محل رفته‌اند، یا شایدم من اون‌قدر درگیر بدبختی‌هام شده بودم که دیگه نمی‌دیدمش. اما حالا با حضورش توی ساختمون خاطرات تلخ و شیرین زیادی رو برام زنده کرده بود.
یک ماهی از اومدن‌شون گذشته بود. توی این مدت چند بار دیدمش، اما رفتارش جوری بود که احساس می‌کردم حدسم درست بوده و نمی‌شناسه، تا اینکه یک پنجشنبه شب مهمونی دعوت بودم. دوشی گرفتم و آماده رفتن شدم. آسانسور که از بالا اومد، کاترین و خانم شریفی هم توی آسانسور بودند. سلام و شب بخیری گفتم و اونا هم جواب دادند، اما یهو پرسید: راستی تو این چند وقته خانم‌تون رو ندیده‌ام؟!
من و خانم شریفی چند ثانیه بهم خیره شدیم و از ترس اینکه نتونم خودم رو کنترل کنم، نگاهم رو به زمین دوختم گفتم: نیست!
شبم خراب شد و مهمونی رو هم نصف و نیمه ول کردم و برگشتم. در نهایت هم مجبور شدم به مشروب پناه ببرم تا بتونم بخوابم. عصر جمعه در حالیکه خودم رو با تلوزیون سرگرم کرده بودم زنگ واحد به صدا درومد. تیشرتم رو پوشیدم و رفتم جلوی در. کاترین بود با یک بشقاب شرینی خونگی توی دستش. سلام کردم، در حالیکه سعی داشت مستقیم نگاه نکنه: سلام، خوبید؟
گفتم: ممنون، بفرمایید؟
با نیم نگاهی به صورتم، با لحنی حزن‌آلود: معذرت میخوام، به خدا من خبر نداشتم و با یک مکث: هنوزم باورم نمیشه و زبونم نمی‌چرخه که تسلیت بگم! آخه چرا باید یک دختر سرشار از زندگی، توی این سن پرپر بشه؟!
بی اختیار اشکم سرازیر شد و بغض راه گلوم رو بست. با همه تلاشم برای مقاومت، نتونستم چیزی بگم. چند دقیقه‌ای همانطور سرپا و جلوی در ابراز همدردی کرد و بعد از چند سوال درباره بیماری مژده، آرزوی صبر کرد و با عذرخواهی مجدد، بشقاب شرینی رو داد و رفت!
کمی بعد فهمیدم اسم اصلیش یگانه است. مثل بقیه همسایه‌ سلام و احوال‌پرسی کوتاهی می‌کردیم، یا اگر درسا دخترش همراهش بود چند کلمه‌ای با اون حرف میزدم. دوسه ماه بعد یک روز عصر حین رفتن به خونه، سر خیابون دیدمش که منتظر تاکسی ایستاده بود. به حساب همسایگی جلوی پاش ترمز کردم و گفتم: سلام، اگر منزل تشریف می‌برید، بفرمایید!
بدون تعارف در عقب رو باز کرد و نشست. بعد از سلام و تشکر کمی به سکوت گذشت و یهو پرسید: اسمش مژده بوده، درسته؟!
متعجب، از توی آینه نگاهی بهش انداختم و همزمان با تکان دادن سر، گفتم: بله، درسته!
در حالی‌که به بیرون نگاه میکرد: یادش به خیر چه روزای خوبی بود، ولی خوش به حال‌تون، هر چند که کوتاه، اما اون‌جوری که دل‌تون خواست زندگی کردید!
لبخند تلخی روی لبم نشست و همراه با نفسی عمیق گفتم: اگه بشه اسمش رو گذاشت زندگی؟
بدون اینکه سرش رو برگردونه و نگاه کنه: نا شکر نباش، حتی اگر یک ماه هم زندگی کردید، می‌ارزه به تمام دنیا. شما گفتید، خندیدید و از لحظه‌هاتون لذت بردید، دیگه چی می‌خواستید؟
با لحنی بغض آلود: یعنی سهم ما از دنیا همین مقدار بود؟!
همراه با پوزخندی، سرش رو چرخوند و رو به آینه: همه اون آدمایی که توی فروشگاه، توی خیابون و محل اخم می‌کردند و چپ‌چپ نگاتون می‌کردند، آرزوشون بود که یک ساعت جای شما باشند. اخم‌هاشون از سر دانایی نبود، از سر حسادت بود! خود من آرزو داشتم یک‌بار با همسرم برم بیرون و تهش دعوامون نشه، آرزوم بود مثل شما رفیق باشیم و با هم آتیش بسوزونیم، آرزوم بود مثل خانمت از ته دل بخندم! به نظر من شما خیلی هم بیشتر از سهم‌تون رو گرفتید!
از لحنش خوشم نیومد، با این حال گفتم: ولی عوضش الان شما کنار همسر و دخترتون، از زندگی لذت می‌برید و من پر از حسرتم.
با لحنی عصبی و پر از حرص: کاشکی منم مثل شما می‌تونستم برم سر قبرش و یک دل سیر گریه کنم!
قطعا که منظورش دخترش نیست و همسرشه و این یعنی رابطه خوبی ندارند یا دعواشون شده که تا این حد از دستش عصبانیه، به من ارتباطی نداشت و قصد نداشتم آتیشش رو تند کنم، بخاطر همین دیگه چیزی نگفتم. اما اون بعد از کمی مکث ادامه داد: یک‌شب دیر وقت اومد خونه و مشغول بستن چمدونش شد. گفت برای کاری میره ترکیه، بارها این‌شکلی و باعجله راهی سفر شده بود، پس اصلا برام عجیب و غیر منتظره نبود. اما به محض خروج از ایران گوشیش خاموش شد و عین یک قطره آب رفت توی زمین!
یک هفته بعد از رفتنش و بی‌خبری ما، اول صبح یک نفر با مامور اومد دنبالش و گفت که چِکش برگشت خورده! روزهای بعد هم آدمای جدید از راه رسیدند و یهو فهمیدیم که کلاه کلی آدم رو برداشته و در اصل فرار کرده! ما موندیم و طلب‌کارهایی که باورشون نمیشد این بی همه چیز حتی ما رو هم به امان خدا ول کرده و رفته. باورت میشه این آدم حتی به بچه خودش هم رحم نکرد، نگفت با این کارم چی به سرش میاد؟ !
هنگ کرده بودم، چرا یک آدم باید کلی پول بدزده اما زن و بچه‌ش رو بذاره و خودش فرار کنه بره؟ رسیدیم و متاسفانه حرفاش ناتمام موند. اصلا چرا این حرفا رو داشت به من می‌گفت؟ توی این دوسه ماه همسرش رو ندیده بودم و خیال میکردم بخاطر شغلش ساعت رفت و آمد مون با هم یکی نیست که نمی‌بینمش. خلاصه با کلی سوال توی سرم، جلوی در تشکر کرد و پیاده شد.
نیمه های اسفند یک جلسه ساختمان داشتیم و همه توی لابی جمع شده بودیم. جلسه که تموم شد یکی از همسایه‌ها از من پرسید برنامه‌ت برای تعطیلات چیه؟ گفتم برنامه خاصی ندارم و تهرانم، که انگار یگانه شنیده بود. نیم‌ساعتی بعد از بالا اومدن، دیدم توی واتس‌آپ پیام فرستاده: سلام، خوبی؟( شماره من رو نداشت، اما مدیر ساختمان یک گروه درست کرده بود که همه همسایه‌ها عضو بودن)
نوشتم: سلام خانم، ممنون شما خوبید، درسا جان خوبه؟!
نوشت: ممنون، ببخشید مزاحم شدم، البته با عرض پوزش شنیدم گفتید عید تهران هستید، درسته؟
نوشتم: بله، چطور؟
نوشت: راستش ما سه‌چهار روز با بابا میریم مسافرت. چندتا گل دارم، میخواستم خواهش کنم اگر زحمتی نیست یکی دوبار بهشون سر بزنید!
معمولا ایام عید اکثر اهالی ساختمان حداقل نیمه اول رو سفر میرن و ساختمان خلوته، ولی از این که بازم بین اونایی که می‌موندند من رو انتخاب کرده تعجب کردم، گفتم: مشکلی نیست در خدمتم!
یک روز قبل از عید کلید خونه رو آورد داد و گفت یک روز درمیان آب بدم و رفتند.
معمولاً روزا رو پیش مامان و بابا بودم و شب‌ها برمی‌گشتم. در کل هم دوبار بیشتر نرفتم.
روز چهارم غروب که برگشتم، مستقیم رفتم بالا و گل‌ها رو آب دادم و بعد رفتم خونه. زیر کتری رو روشن کردم تا چایی درست کنم. هنوز توی آشپزخونه بودم که صدای زنگ اومد و تصویر یگانه روی مونیتور افتاد. در رو باز کردم. سلام و احوال‌پرسی کردیم و نوروز رو تبریک گفتیم. اومده بود هم تشکر کنه و هم کلید رو بگیره. تعارفش کردم که بفرمایید یکم خستگی در کنید بعد برید!
تشکر کرد و گفت: نه درسا رو نیاوردم. باید یک چیزی بردارم و برگردم خونه بابا!
هم‌زمان که کلید رو بهش می‌دادم، گفتم: به هر حال چایی تازه دمه و منم که تنهام، خوشحال می‌شدم یک چایی می‌خوردیم!
خیلی دور از انتظار نبود که نپذیره، گفت: ممنون، باشه برای یک فرصت مناسب، کلید رو گرفت و رفت.
بیست دقیقه‌ای گذشته بود و منم لباس‌هام رو عوص کرده و با لباس راحتی نشسته بودم که دوباره زنگ خونه به صدا درومد و دوباره تصویر یگانه! متعجب از این‌که باز چی میخواد، رفتنم جلوی در. دوباره سلام کردم و گفتم: جانم؟
لبخندی زد: خدا بگم چکار تون کنه، گفتید تنهایید، دلم ریش شد!
هاج واج زل زدم بهش که ببینم ادامه حرفش چیه!
خنده‌ش گرفت: مگه نگفتی چایی گذاشتی؟
تازه دوزاریم افتاد و خودم هم خنده‌م گرفت. دستپاچه کنار کشیدم و گفتم: ای وای شرمنده، بفرمایید! ضمن خوش‌آمد گویی دعوتش کردم که بشینه و رفتم به طرف آشپزخونه که وسایل پذیرایی رو بیارم.
در حالیکه داشتم ظرف میوه رو از توی یخچال برمی‌داشتم: آقا فرزاد زحمت نکش من زودی باید برم! ظرف میوه رو گذاشتم روی میز و دوتا چایی هم ریختم و نشستم روبه‌روش. دقایقی از حال و احوال و سفرشون پرسیدم و اونم از اینکه من چکار کرده‌ام، پرسید و کمی هم حرف‌های متفرقه. یهو در حالیکه با فنجون چاییش بازی میکرد؛ راستی، میگم اون‌‌روز سر چی دعواتون شد؟
متعجب گفتم: دعوا، کدوم روز؟!
لبخندش بیشتر شد: توی فروشگاه، و در حال خندیدن: همون روز که بلند گفتید، غلط کردم!
خنده‌کنان گفتم: آهاا نه، دعوا نبود!
کمی همراه من خندید: ولی یک خانم بی دلیل این کار رو نمیکنه، قطعا خظایی ازتون سرزده بود!
خنده کنان گفتم: بگذریم!

    چی‌چی رو بگذریم؟ مطمئنم به من ربط داشت!
    اشتباهم این بود که با تکان دادن سر، حرفش رو تایید کردم! دیگه هر چقدر طفره رفتم فایده نداشت و درست عین مژده گیر داده بود و ول هم نمیکرد. جوری که حرصم گرفت و گفتم: هیچی بابا، توی اون شرایط دستش خورده بود به یکی از اندام شما و وقتی برگشت داشت اون‌رو تعریف میکرد!
    رنگ صورتش به وضوح قرمز شد و نگاهش رو دزدید، اما پس از یک سکوت طولانی، گفت؛ پس برای چی با تو دعوا کرد؟
    با همه سماجتش دیگه جوابی ندادم و برای انحراف موضوع، گفتم: راستش مژده از شما خیلی خوشش میومد، جوری که شما رو با کاترین زتاجونز مقایسه و مدام تعریف و تمجید می‌کرد، منم سر همین قضیه هی سربه‌سرش می‌گذاشتم و گاهی مثل اون‌روز دعوامون میشد!
    لبخند کش‌داری روی لبش نشست: پس معلومه که علاوه بر زیبایی خیلی هم با فهم و کمالات بوده!
    از این نوشابه‌ای که برای خودش باز کرد، کمی دوتایی خندیدیم و باز پرسید: خب، اون وقت شما چرا با حرفاشون مخالف بودی؟!
    پرتقالی رو که پوست کنده بودم توی بشقاب مرتب کردم و هل دادم به طرفش و به صورت شوخی گفتم: نمیدونم، به نظرم مژده خیلی بزرگ‌نمایی می‌کرد، نباید با کاترین مقایسه میکرد!
    ابروهاش رو کمی تاب داد ولی خنده‌ش گرفت و بعد از چند ثانیه خندیدن: خیلی بی ادبی!
    کمی شوخی رو ادامه دادم و اونم خندید ولی در نهایت عذرخواهی کردم و گفتم که حق با مژده بوده. بیشتر از نیم‌ساعت نشست و ضمن تشکر بابت پذیرایی، خداحافظی کرد و رفت.
    رفت اما یک اتفاق عجیب داشت می‌افتاد! منی که تقریبا سه سال بعد از مژده، دور خودم یک حصار کشیده و خودم رو زندونی کرده بودم، یهو دلم میخواست که اون حصار رو بشکنم و خودم رو نجات بدم، ولی هنوز از وضعیت یگانه اطمینان نداشتم و نمیدونستم که اصلا از همسرش جدا شده یا هنوز بلاتکلیفه. بعد از دوسه روز کلنجار رفتن با خودم، بالاخره دل رو به دریا زدم و یک‌شب بهش پیام دادم؛ سلام یگانه خانم، شب‌تون بخیر، راستش میخواستم ببینم امکانش هست که یک ناهار یا شام رو در خدمت‌تون باشم؟
    یک‌ساعتی طول کشید تا پیام رو دید و جواب داد: سلام، شب شما هم بخیر، به چه مناسبت؟
    با تردید نوشتم: نمیدونم، مناسبت خاصی نداره، راستش پریشب که افتخار هم‌صحبتی بهم دادی، احساس کردم حالم خوبه، میخواستم ببینم باز هم این افتخار نصبیم میشه یا نه؟
    با کمی تاخیر، به همراه چندتا شکلک خنده: اگر شما به جای من باشی دوست داری افتخار همنشینی با یک آقای بی ادب نصیبت بشه!
    منم چندتا شکلک خنده ارسال کردم و نوشتم: شاید نه، ولی اگر بدونم حضور من باعث حال خوب یک نفر میشه هرگز گروکشی نمی‌کنم!
    نصف خطی دوباره شکلک فرستاد و نوشت: ولی جای من نیستید!
    نوشتم: خب اصلا بیا یک کاری کنیم، بذاریمش به حساب جبران خطای گذشته یا تاوان جسارت و بی ادبی من! نیم‌ساعتی با شوخی و جدی ادامه دادیم ولی در نهایت گفت خبر میده!
    قبل از ساعت دوازده پیام داد: فردا ناهار خوبه؟!
    سریع نوشتم : بله، خیلی هم عالیه!
    وقتی پرسید کجا، همین‌جوری آدرس یک رستوران رو فرستادم و نوشت: ساعت ۱۲:۳۰ اونجا هستم!
    مثل همیشه آرایش خفیفی داشت و شالش رو هم شل بسته بود اما یک مانتوی کوتاه تا زیر باسنش به رنگ مسی و طرح ستنی جلو باز، به همراه شلوار پارچه‌ای سفید رنگ به تن داشت که حذاب‌تر از قبل به نظر می‌رسید. قبلا هیچ وقت این تیپی ندیده بودمش. بعد از سلام و روز بخیر دنبالش رفتیم داخل سالن و با راهنمایی گارسون سر میزی نشستیم. باکس گلی که توی دستم بود رو گرفتم به طزفش و گفتم: شرمنده، آدم خوش سلیقه‌ای نیستم!
    در حالی‌که با لبخند و تشکر باکس رو از دستم می‌گرفت: اتفاقا فکر میکنم تنها پوئن‌ مثبتت داشتن سلیقه خوبه!
    تا بعد از خوردن ناهار تمام سعیم رو کردم که توجه‌ش رو جلب کنم. بعد از ناهار هم کمی توی رستوران حرف زدیم و بعدش قدم زنان رفتیم به سمت باغ فردوس. از علت دعوتم و نیت اصلیم پرسید و منم حرفام رو زدم و از وضعیت اون پرسیدم، کلی در مورد مشکلات و اتفاقات زندگیش حرف زد، اما تهش این بود که به صورت غیابی طلاق گرفته.
    بعد از حدود یک‌ساعت صحبت، گفت: آقا فرزاد، راستش نه ما دیگه نوجوانیم که بخواهیم نقش بازی کنیم نه من آدمی هستم که در لفافه حرف بزنم. شما فوق العاده هستید و چیزی کم ندارید. بر اساس شناختی که ازتون دارم رفتار، منش و شخصیت‌تون هم بی نظیره. ولی واقعیت اینه که من و شما در حال حاضر به درد هم نمی‌خوریم! خودت بهتر از من میدونی که شما هنوز مژده جون رو فراموش نکرده‌ای و سایه‌ش توی زندگیت هست. من هم متاسفانه هنوز تکلیفم با خودم روشن نیست. این ضربه اونقدر برام سنگین بوده که هنوز نتونسته‌م
    هضم و فراموشش کنم. میترسم این مشکلات به هردویمان آسیب بزنه. من به تصمیم شما احترام میزارم. اگرخواستید شانس‌تون رو جایی دیگه امتحان کنید از صمیم قلبم براتون آرزوی موفقیت میکنم ولی اگر احیانا بر این تصمیم‌تون اصرار دارید، باید به خودمون بیشتر وقت بدیم!
    طبیعی بود که توی ذوقم بخوره ولی حرف‌هاش منطقی و درست بود و جای گلایه‌ای نداشت.
    توی فضای مجازی زمان زیادی حرف میزدیم و درد‌ دل میکردیم، اما توی ساختمون چیزی عوض نشد و رعایت می‌کردیم. دوماه بعد از اون ماجرا یک روز غروب تازه رسیده بودم که یهو اومد در خونه، اخمای درهمش نگرانم کرد و فکرم درگیر علت اخماش بود، گفت: میشه بیام تو؟!
    دستپاچه گفتم: آره حتما و خودم رو کنار کشیدم. در رو بستم و دعوتش کردم که بشینه، اما ترجیح داد سرپا بایسته! با کلی استرس و دلشوره نزدیکش شدم و گفتم : حالت خوبه، اتفاقی افتاده؟
    زل زد بهم: بریده‌ام!
    متعجب گفتم: جاان؟!
    یهو بغضش ترکید و زد زیر گریه: فرزاد کم آورده‌م، خسته شدم از بس نیش و کنایه شنیده‌م و هرجا میرم متلک بارم می‌کنند!
    تا حدودی خیالم راحت شد، ولی نمی‌دونم چرا یهو تصمیم گرفتم بغلش کنم. همراه با اشاره سر، دست‌هام رو از هم باز کردم. خوشبختانه استقبال کرد و هق‌هق‌کنان خودش رو توی آغوشم رها کرد. دروغ چرا پر از حس لذت شدم. همزمان که داشت تعریف میکرد که چه اتفاقی افتاده، من پشت شونه‌هاش رو می‌مالیدم و نوازش می‌کردم. انگار رفته بود خونه مامانش سر بزنه، شوهر خواهرش در مورد همسر سابق یگانه متلک میگه که اینم براشون قاطی میکنه!
    دوسه دقیقه همانطور سرپا توی آغوشم گریه کرد تا کمی آروم شد. کمی ازش فاصله گرفتم و با دستام اشکاش رو پاک کردم، همزمان گفتم: آخه قربون دلت برم حیف از وقت و اعصابت نیست که صرف این حسادت‌های بچگانه میکنی؟!
    با حرص: آخه مگه من کاری به اونا دارم؟
    دوباره به خودم چسبوندمش و چند دقیقه‌ای باهاش حرف زدم و به حرفاش گوش کردم. نشوندمش و یک لیوان آب براش آوردم. خوشبختانه بعد از یک‌ساعت موفق شدم خنده روی لباش بیارم و از اون حال و اوضاع فاصله بگیره. سراغ درسا رو گرفتم، گفت مامان نذاشت بیارمش. حوالی ساعت هشت می‌خواست بره، اما گفتم: مگه نمیگی درسا موند خونه مامان؟ خب بشین، همین‌جا یک چیزی درست می‌کنیم با هم می‌خوریم، جوابی نداد و با کمی مکث بلند شد سرپا و شال و مانتوش رو در آورد و انداخت روی دسته مبل و رفت به سمت دستشویی. تا برگرده، ظرف میوه رو سر میز گذاشتم و مانتو شالش رو به جالباسی آویزون کردم. از دستشویی که بیرون اومد گوشیش رو برداشت و رفت کنار پنجره مشغول صحبت با مامانش شد. انگار اون داشت میگفت باباش میاد وسایل درسا رو ببره ولی یگانه گفت نمیخواد، بابا شب نمی‌تونه رانندگی کنه. اگر حوصله داشتم خودم میارم، اگر نه فردا صبح میارم که ببرمش مدرسه!
    حرفاش که تموم شد گوشیش رو گذاشت روی میز و چرخی توی خونه زد. ایستاد جلوی آینه و مشغول مرتب کردن موهاش شد. یک تاپ کشی و شلوارجین تنش بود و اندامش خودنمایی میکرد. نمیدونم شاید عجله و حرکتم باعث به هم ریختن همه چیز میشد، ولی واقعیت این بود که یک جورایی تحریک شده بودم و نمی‌تونستم بی‌تفاوت باشم.
    دنبالش رفتم و با کمی فاصله پشت سرش ایستادم.
    در حالیکه با موهاش ور می‌رفت: چیزی شده؟!
    لبخندی زدم: نه، دارم کیف میکنم!
    با قیافه‌ای متعجب اما آمیخته به شیطنت: از چی؟
    یک کم دیگه جلوتر رفتم، اما بهش نچسبیدم و خیره به چشماش( از توی آینه) گفتم: از اینکه اینجایی!
    همانطور در حال بازی با موهاش اما بدون حرف فقط نگاه کرد. همراه با کمی ترس و استرس آروم دستام رو گذاشتم دو طرف روناش و تا روی پهلوهاش کشیدم و گفتم: میتونم ببوسمت؟
    لبخندی زد: الان اجازه گرفتی که دستات رو اونجا گذاشتی؟
    همراه با خنده گفتم: اون داستانش متفاوته!
    درجا چرخید و لبخند به لب: می‌شنوم!
    با چرخشش، دستام رو گذاشتم پشت کمر و بالای باسنش و صورتم رو تا جایی که نفس‌هامون به هم بخوره جلو بردم. همزمان که دستام رو به طرف باسنش سُر میدادم: یگانه خانم داستان اینه که من به خاطر اینا جلوی کلی آدم گفتم، غلط کردم، یادت که نرفته؟! در حالیکه سعی میکرد دستام رو از هم باز کنه، خنده کنان: ولم کن، اگر می‌دونستم که موضوع این بوده که خودم دهنت رو سرویس می‌کردم!
    بی توجه به تلاشش باسنش رو بیشتر به طرف خودم کشیدم و به صورت ناگهانی بوسه ریزی به لبش زدم و سرم رو عقب کشیدم: یگانه جون شما ندونسته هم، ما رو سرویس کرده‌ای!
    بیحرکت ایستاد و به طعنه: الان من اجازه دادم که بوسیدی؟
    قیافه‌م رو مظلومم کردم و با لحنی بچگانه: خب چکار کنم لبات خوشگله، آدم هوس میکنه!
    در حالیکه با لبخند وحرص فقط نگاه میکرد، پرروتر شدم و چندبار پی‌درپی لباش رو بوسیدم. بار آخر دیگه ازش جدا نشدم. با آمیخته شدن بزاق دهانمان، پر از حس شهوت شدم و دیگه قید همه چیزرو زدم، همزمان که لباش رو با ولع می‌خوردم، دستام رو باسنش می.چرخید و هی به خودم فشار میدادم. بعد از چند ثانیه تک‌روی، کشیده شدن زبانش رو به روی لبم حس کردم و همین تشویقم کرد که جسورتر باشم. چند بار زبونش رو کشید روی لبام ولی یهو دستاش رو گذاشت روی سینه‌م و محکم هل داد به عقب و با حرص: لعنتی من اومدم که آرومم کنی ن…
    نذاشتم ادامه بده و شوخی‌طور پریدم تو حرفش و گفتم: به خدا آروم میکنم، اصلا من خودم از خشونت بیزارم!
    صدای قهقهه‌ش توی دهنم خاموش شد و دیگه لباش رو ول نکردم و همزمان ک یک دستم رو بردم زیر تاپش و با نوک انگشتام روی ستون فقراتش کشیدم. بعد از لحظاتی بالاخره مقاومتش شکست دستاش از روی سینه تا زیر بغلم کشیده شد و لباش دست به کار شدند. نمیخواستم برای بار اول کم بیارم، پس خیلی زود دست به کار شدم و تاپش رو از تنش در آوردم. با وجودی که به سوتینش دست نزدم اما بازم دستاش رو گذاشت روی سینه‌هاش، هر چند که لحظاتی بعد برداشت دوباره از زیر بغلم برد تا پشت شونه‌هام. با بوسه‌های ریز و مداوم به تمام نقاط صورتش، لبام رو به گردن سفید و بلورینش رسوندم. چند بار به روی نای و پوست گردنش زبون کشیدم. خوشش اومده بود و با کشی که به گردنش داد بهم حالی کرد که وقت بیشتری برای اون قسمت بذارم. همزمان با خوردن، بوسیدن و لیسیدن، دستام هم روی گردن اطراف گوشش می‌چرخید. بعد از لحظاتی سرگرم شدن با سر و گردنش دستام رو زیر باسنش قلاب کردم، از زمین جدا کردم و نشوندمش روی میز آینه و با بوسیدن سرشونه و بالای سینه‌اش، تا چاک وسط سینه جلو رفتم و دستام رو به سینه‌های خوشگلش رسوندم. همزمان با لیس زدن خط وسط، از روی سوتین مشغول مالش و نوازش شدم. دستای یگانه رفته بود لای موهام و همراه با سر من حرکت میکرد.وقتش بود که سینه های خوشگلش رو بدون پوشش ببینم. آروم قفل سوتین رو باز کردم وبرای لحظاتی فقط نگاه‌شون کردم و خیره به چشمان یگانه گفتم: میدونستی تو از اول هم سهم من بودی؟
    صدای قهقهه‌ش توی خونه پیچید و سرم رو محکم به سینه‌ش فشار داد!
    عین سانسور فیلم یهو یک قسمت حذف شد! به خودم اومدم دیدم هردوتایی لخت روی تختیم. چه اتفاقی افتاد؟ یگانه زیرم بود. بدن من عین فنر بالا و پایین میشد و یگانه ناله‌های شهوتناک میکرد و ازم میخواست با همه وجود بکنم. منم دیوار وار کیرم رو کامل بیرون می کشیدم و بلافاصله تا دسته فرو میکردم. یگانه هم بیکار نبود، در حالیکه پاهاش رو بالا گرفته و کامل باز کرده بود با گرفتن دو طرف پهلوهام توی تلنبه زدن کمکم میکرد و قربون صدقه‌م میرفت. انگار ساعت‌ها بود که داشتم تلنبه میزدم، خیس آب شده بودم و عرقم روی بدن یگانه چیکه میکرد! بالاخره وقتش رسید و آبم راه افتاد. با صدای غیر عادی گفتم: دارم میام! لبخند یگانه تمام صورتش رو در برگرفت. صورتم رو محکم گرفت و دیوانه وار شروع به بوسیدن کرد. با اولین پمپاژ آبم توی کُس یگانه چشمام سیاهی رفت و روی یگانه ولو شدم!!!
    چشمام رو که باز کردم توی اتاق خودم نبودم! شبیه بیمارستان بود و کلی دم و دستگاه پزشکی توی اتاق بود! می‌خواستم از جا بلند شم اما درد وحشتناکی توی سرم پیچید! یهو درب اتاق باز شد و دوسه نفر به سمت تختم دویدند و یک نفر با صدای بلند گفت: دکتر رو خبر کنید به هوش اومد!
    در حالی‌که هر کدوم کاری انجام می‌دادند و از من می‌خواستند حرکت نکنم، من وحشت کرده بودم. چه اتفاقی برام افتاد؟ از شدت ترس دوباره چشمام سیاهی رفت.
    این‌بار که چشم باز کردم کلی آدم اونجا بود اما از بین‌شون فقط یگانه و درسا رو شناختم . یگانه بدون توجه به هشدار خانم سفید پوشی که میگفت مراقب باشید سرش تکون نخوره، گریه‌ کنان خودش رو به کنار تختم رسوند و پر از حرص: لعنتی، نگفتی اگه من بمیرم، یگانه چه خاکی تو سرش بریزه؟! کنار تخت روی دو زانو افتاد و با گذاشتن سرش رو سینه‌م، زد زیر گریه. صدای پرستار بالا رفت و تهدید کرد که اگر ادامه بدید بیرون‌تون میکنم، گریه یگانه بند اومد و تند تند شروع کرد بوسیدن دستم. پرستار بقیه رو بیرون کرد اما با اصرار یگانه درسا هم با قیاف‌ای اندوهگین اومد جلو. یگانه در حالی که بی صدا اشک می‌ریخت، درسا رو محکم بغل کرد و با اشاره من: دیدی گفتم بابا ما رو تنها نمیذاره!!
    بابا؟ چی داره میگه؟! دوباره دردی توی سرم پیچید و صدای سوت دستگاه توی گوشم طنین انداخت! چشمام رو که باز کردم فقط همون خانم سفیدپوش توی اتاق بود ، لبخندی زد: خوبی؟
    بدون انتظار برای جوابم از اتاق بیرون رفت و یگانه اومد تو. اما چشماش پر از اضطراب و نگرانی بود. در حالی که سعی داشت خودش رو کنترل کنه صندلی رو گذاشت کنار تخت و نشست و بی حرف سرش رو گذاشت روی سینه‌م . به زور خودم رو جمع کردم و گفتم: یگانه!
    باعجله سرش رو برداشت: جان یگانه، دورت بگردم حرف بزن دلم ترکید! اشکاش سرازیر شد و
    چشمان منم پر از اشک شد. با بغض گفتم: برای چی من رو آوردی اینجا؟
    بهت زده: یعنی چی، یادت نیست تصادف کردی؟!
    شوکه شدم: تصادف کردم کردم، کی؟
    آره قربونت برم، هفته گذشته توی مسیر فرودگاه تصادف کردی، خدا خیلی بهمون رحم کرد، دکتر میگه اگر یک‌ذره ضربه سنگیت‌تر بود …!
    چند ثانیه زل زد به قیافه بهت زده من ، خم شد و آروم لبم رو بوسید و با شیطنت: نمیدونی چقدر دلم برای بوسیدن لبات تنگ شده بود! و آروم دم گوشم: البته به وقتش باید در مورد مژده حرف بزنی!
    هااااااااااا؟!
    پایان
    پیشاپیش از وقتی که گذاشتید ممنونم و بابت طولانی بودن و همچنین ایرادات احتمالی پوزش میخوام.🙏

نوشته: رسول شهوت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • gayboys
      فرشته - 1 بغلم کرد بردم توی اتاق هرچه داد می زدم و کمک میخواستم فایده نداشت جواد نامرد رفیقم بود من جسمم کوچیک بود ولی جواد خیلی بزرگ بود سنی هم یک سال بزرگتر بود یکی دو سال بود باهم تو کوچه فوتبال بازی میکردیم منم خوره کامپیوتر بودم علیرضام دو سه سال از من کوچیکتر بود همیشه میرفتم خونشون پلی استیشن بازی میکردم جواد من انداخت رو تخت و دو سه تا پس گردنی زد گفت خفه شو کاریت ندارم فقط میخوام لاپایی بکنمت دیگه داشتم گریه میکردم غرورم له شده بودم برا خودم حس میکردم کسیم ولی الان… علیرضای نامرد منو دعوت کرده بود خونه به بهونه درست کردن کامپیوترش خونه علیرضا و حواد یه دوطبقه بود که جواد اینا بالا بودن جواد چنباری گفته بود که علیرضا رو کرده و همیشه تا میدیدمش بهش میگفت تو زنمی جلو من. علیرضام هیچ واکنشی نشون نمیداد گاهی ناراحت میشد ولی هیچی نمیگفت منم یه پسر سفید و خوشکل که خیلی از دختر و پسرای محل دوست داشتن باهام دوست بشن ولی من فقط میرفتم پیش علیرضا چون مثل خودم بود و خانوادشم به من اطمینان داشتن چون بچه درس خون بودم رفت روی رونم و یهو شلور و شرتم باهم پایین کشید تا من خواستم عکس العملی نشون بدم روم خوابید کیرشو گذاشت لای پام و از زیر دستش رسوند به سینم یه ربع همینجوری بود علیرضا گفت بعد نوبت منه التماس جواد میکرد بزار منم بکنم من دیگه خفه شده بودم و تو دلم فقط فحش میداد فهمیدم که کسی خونه هاشون نیست که داد و فریاد های من براشون مهم نبود علیرضا هم می گفت داد نزن کسی نیست جواد به علیرضا گفت برو اسپری و روغن بیار کیر کلفت و داغش از لا پام دراورد و روی رونم نشست گفت مثل بچه ادم بهم میدی وگرنه کونت پاره میکنم من هنوز تو شوک بودم و ترس جونی برای تقلا برام نذاشته بود گفتم تورو خدا بزار برم به خدا به هیشکی نمیگم اون موقع نمیدونست اسپری بی حسیه زد به کیرش و شروع کرد به مالیدن بعد روغن ریخت روی کون و لای پام و بی هوا یه انگشتش هل داد توی کونم که دادم رفت هوا دونفری باهم لخت لختم کردن پاهامو بستن که تقلا نکنم دستامم از پشت بستن بعد به کم درازم کرد و به علیرضا گفت لخت شو گفت خود محمد هست بزار محمدو بکنیم گفت گوه نخور چاقال لخت شو کیرشو ساک بزن و خودتم برو توالت تمیز کن علیرضا رفت بعد چند دقیقه اومد کیر خوابیده من رو گرفت دهنش خایه هام و کیرم ده دقیقه یا بیشتر ساک زد تا آخر کیرم بلند شد تو این مدت هم جواد داشت کون علیرضا رو انگشت می کرد همینکه کیرم شق شد پاهام باز کرد به کیر منم اسپری زد به علیرضا گفت رو کیر محمد بشین برای بار اول داشت کیرم توی کون یکی می رفت یکم بالا پایین کرد جواد گفت بسه علیرضا عین این فیلما فقط ناله میکرد رو کیرم منو خوابوند به پشت و شروع کرد به خوردن سینه و گردنم اخرشم به زور لبام میخورد شهوتی شده بودم ولی هنوز ترس تو وجودم بود کم کم از اینکه کیرش از جلو لای پام بود داشت خوشم میومد شهوتی شده بودم دوباره به شکم خوابودنم شروع کرد به انگشت کردنم انگار دستش به چیزی خورده باشه وقتی تو کونم بود پا شد منم با دست بسته برد توی توالت به حالت سجدم کرد و با شلنگ و فشار اب هرچی توی کونم بود رو ریخت بیرون همونجا با آب کرم دوباره انگشتم کرد کیر علیرضا کوچیک بود و التماس میکرد بزار من بکنمش تا عادت کنه و باز بشه برا کیر جواد ولی من تا می خواستم جق بزنم بعضی وقتا با خیار تو کونم می کردم برا همین کونم اونقدم تنگ نبود کیر جواد لاغر سفید و بلند بود برم گردوندن رو تشک کیرم خوابیده بود دوباره روغن ریخت روی باسنم و توی کونم دیگه تقلا نمی کردم منتظر بودم تموم بشه یا بالش بزرگ گذاشت زیر شکممم و با همون روغن شروع کرد کیرمو چلوندن همینکه کیرم شق شد سر کیرش رو بدون هیچ مکثی هل داد تو کونم میخواستم فرار کنم برم جلو ولی نمیتونستم یکم گذاشت بمونه دوباره درش اورد روغن ریخت دوباره تا همون کلش هل داد چندبار این کار کرد تا یکبار تا نصفه داد تو داشتم می سوختم ولی همینطور اروم اروم تا ته همشو کرد توی کونم و روم دراز کشید بهم گفت فرشته تو زنم شدی دیگه کیرم تو دستش گرفت گفت اینم نشونش ببین چقد شق شده کیرت بعد ده دقیقه روم خوابید و کم کم شروع کرد تلمبه زدن کم کم تلمبه هاش تندتر و تندتر ش و دیگه کامل روم خوابیده بود نمی دونم چرا ولی حس خوبی داشتم دهنم بسته بودم که ناله نکنم چندتا کمر سفت و عمیق زد و همه آبش ریخت توی کونم رو به علیرضا کرد گفت بیا بکنش ولی دست به کیرش نزن که ابش نیاد کیر علیرضا کوچیک و کلفت بود موقع روم خوابید یکم درد کشیدم ولی راحت رو خوابید گفت اینجوری نمیتونم باید داگی بشه دستاشو باز کن تا بکنمش دستام باز کرد منم بدون هیچ حرفی داگی شدم علیرضا عین خروس تند تند شروع کرد به تلمبه زدن تمام آبم پشت خایه ام بود خواستم دستم ببرم سمت کیرم گفت دست بزنی جرت میدم کونی علیرضا ابش خالی کرد تو کونم جواد دوباره اومد ولی به علیرضا گفت برو لباس های خواهرتو بیار تا فرشته خانم رو حسابی عروس کنم یه دامن اورد کردن پام دیگه تسلیم بودم بهم گفت دست به کیرت بزنی زنگ می زنم به فلانی و فلانی بیان بکننت تمام اب کمرم تو خایم بود ولی جرات نکردم سوتین الناز خواهر علیرضا که اونم با اسم خواهرش دیگه صدا می زد رو اورد کرد تنم ویکم ارایشم کرد جلو اینه قدی دامنم از پشت داد بالا و کیرش یکم لای پام عقب جلو کرد بعد از پشت موهام کشید گفت دستاتو بزن به اینه نگاه خودت کن چه عروسی شدی تف انداخت در کونم و کیرش هل داد تا ته تو کونم شروع کرد تلمبه زدن فرشته جووون چه کونی داری زیر خواب کی هستی هیچی نگفتم محکم تر زد تا دادم هوا رفت گفت خواهر جنده مگه با تو نیستم مادر کونی جواب بده زیر خواب کی هستی جواد کونی کی هستی جواد اسمت چیه جنده خواستم بگم محمد ک زد در کونم فرشته افرینن کونی الناز هردوتون زیر خواب کیرمین کیرش در اورد گذاشت رو کمرم گفت کونتو بده عقب کمرت بده تو بعد بهم بگو ارباب لطفا کونمو بکن هیچی نگفتم محکم زد در کونم به علیرضا گفت زنگ بزن به محسن گفتم شوهرم منو بکن کیرت بکن تو کون خانومت فرشته خانوم کیرش مالید در کونم و یجا هلش داد تو بی اختیار اه کشیدم گفت جووون وایساد کشوندم تو بغلش گفت خانومم دوس داره تو تخت خواب بکنمش یا همینجا گفتم تخت دست کرد ریشه کیرم گرفت آب بیغیرتی تو خایته یه فشاری به خایم داد که درد وجودم گرفت دراز کشید رفتم سر کیرش از لباسی ک تنم بود انقدر حشری شده بودم که تند تند رو کیرش بالا پایین می کردم صدای الناز زد گفت کیرت بده دهنش تا اب الناز رو نیاری و نخوریش رو کیرم حق نداری بالا پایین کنی بعد میزارم بهم کون بدی فرشته جون اگه عروس‌خوبی باشی لباس مادرتم میدم بپوشی اونم میکنم دوس داری هیچی نگفتم التماس گونه گفتم میشه فقط فرشته رو بکنی کیر علیرضا رو گذاشتم دهنم داگیم کردن و مثل فیلما دونفری تلمبه میزدن اب علیرضا اومد گفت حق نداری تفش کنی به محسن زنگ میزنم بعد به الناز گفت از هم لب بگیرین و آب رو قورت بدین دوباره برم گردوند رو شکم دراز کشیدم همینکه کیرش تا ته رفت توی کونم ابم پاشید و همونجا شروع کردم به لرزیدن و اونم بعد چند ثانیه تلمبه هاش زیاد کرد و همه آبش تو کونم خالی کرد ادامه دارد نوشته: ناپلئون
    • gayboys
      سحر و پسر پررو در تاکسی سلام سحرم ۲۹ سالمه و مجردم، چند وقت پیش سوار تاکسی شدم که یه پیرزن عقب نشسته بود و بعد از سوار شدن من به پسر بچه حدودا،۱۶،۱۷ ساله سوار شد و کنار من نشست، من یه جین زخمی و تاپ با یه مانتو جلو باز پوشیده بودم ،یکم بعد از سوار شدنش دستشو گذاشت روی پاس جوری که پشت دستش به رون من چسبیده بود و یکم بعد حس کردم از پارگی شلوارم داره رونمو لمس میکنه ، نمیدونم چرا چیزی نگفتم و وانمود کردم حواسم نیست و تو گوشیم رفتم، اروم اروم حرکت دستش بیشتر شد تا جایی که انگشتشو کامل میکشید روی رونم از پارگی شلوارم ، یه, اون دستشو اورد و ارنج دستش که چسبیده بود بi بازوی من و گرفت ، من فهمیدم چکار میخواد بکنه و اصلا واکنش نشون ندادم ، به بهانه دادن کرایه اش شونه اش و اورد روی شونم حالا دستش که ارنجشو گرفته بود گاهی میخورد به سینم ،اروم اروم با انگشتش فقط سینمو لمس میکرد و میمالید به سینم دستشو ،لرزش دستشو حس میکردم حالا یا از ترس و اضطراب یا شهوت نمیدونم،یهو یکم که دستشو میمالید به سینم نمیدونم چه فکری کرد انگشتشو یکم کج کرد که از یقه تاپم بکنه داخل ،خوب دیگ نمیشد وانمود کنم حواسم نیست و نمیفهمم منم زدم زیر دستش گفتم مثل ادم بشبن بیچاره رنگش مثل گچ سفید شد و اروم گفت چشم ببخشید ، ولی دستش همچنان روی رونم بود تا پیاده شدن دیگه تکونش نداد اصلا ، منم حسابی خیس شده بودم نمیدونم چرا اصلا گذاشتم دست بزنه بهم ،این تجربه رو داشتم گفتم بگم براتون ، نوشته: سحر
    • gayboys
      روستای پدری سلام دوستان عزیز من معراج هستم الان ۲۴ سالمه داستانم بر میگرده ب زمانی ک من ۱۷ سالم بود من تک پسر ی خوانواده ۵ نفری هستم و بعد از دو خواهر ب دنیا اومدم پدرم ب خاطر ارثیه ایی ک از مادر و پدرش ک هردوی اونا هم از پدرو مادراشون ارث برده بودن وضع مالی خوبی داشت ما توی شهر زندگی میکنیم اما زمینا و باغاهمون توی روستاس هر روز صبح منو پدرم برای سرکشی ب زمینا و کارگرا ب روستا میومدیم خونه مادر بزرگم تو همون روستاس ی روز ک اومدیم اونجا من از مادر بزرگم خواستم ک از بابام بخواد اجازه بده امشبو بمونم پیشش و اونم قبول کرد اخه پدرم خیلی سخت گیر بود ی مرد مغرور ک عادت داشت ب همه از بالا نگاه کنه و دوست داشت منم مثل خودش باشم میگفت با کارگرا گرم نگیر با همسایه های مادر جوون حرف نزن نمیدونم شاید بخاطر خوشگلی من میترسید خلاصه اونشب با اصرار مادر جوون من موندم روستا مادر جون بعد شام قرصاشو خورد و رفت تو اتاقش ک بخوابه منم جامو تو ایوون خونش پهن کردم دراز کشیدم با گوشیم سرگرم بودم ک دیدم پشت بوم همسایه ی نفر نشسته داره سیگار میکشه گفتم هرکی هست سیگارش تموم میشه میره دیدم ی نیم ساعتی گذشت هنوز اونجاس از زیر درختا رفتم تا نزدیکش ببینم کیه فکر کردم حواسش ب من نیس تا رسیدم نزدیکش گفت معراج تویی یکم ترسیدم گفتم اره گفت نترس منم مهدی مهدی پسر همسایه بود خیلی وقت بود ندیده بودمش ۲۶ ۲۷ سالی داشت ی پسر خوش قیافه و خوش پوش با ی اندام و هیکل مردونه ی چند باری سعی کرده بود باهام گرم بگیره اما بخاطر اخلاق بابا زیاد نزدیکم نمیشد گفت نرفتی همراه بابا گفتم نه موندم اینجا البته پشیمون شدم خیلی حوصلم سر رفته گفت حتما هم صحبت نداری گفتم نه گفت میخوای بیا بالا پیش من بشینی ی کم حرف بزنیم ؟ گفتم اره اگه مزاحم نیستم گفت نه بابا بیا بالا ی نرده بون تو حیاط بود ب درخت تکیه داده بودن اونو اوردم گذاشتم رفتم بالا وقتی رفتم از نزدیک دیدمش خیلی جذاب شده بود قیافش ی ته ریش خوشگل بینی کشیده چشای مشکی لبای قلوه ایی درشت وقتی دید بهش خیره شدم خندش گرفت و گفت چیه چرا اینجوری نگام میکنی گفتم خیلی وقت ندیدمت تغییر کردی گفت توهم بزرگتر شدی با رکابی و شلوارک کوتاه بود زیر نور کم تیر چراغ برق موهای سینه و رونش و پاهاش خود نمایی میکرد رونای تو پری داشت دوست داشتم ب سینه و روناش دست بزنم اما نمی شد گفت خب چرا حالا حرف نمیزنی توک میخواستی حرف بزنی زبونم بند اومده بود تا حالا با ی مرد غریبه این مدلی تنها نصف شب بالا پشت بوم لاب لای درختا تنها نبودم گفتم چی بگم گفت خب من شروع میکنم گفت داشتم از اینجا نگات میکردم ک سرت تو گوشی بود داشتی با دوس دخترت چت میکردی گفتم ن من دوس دختر ندارم گفت پسری ب خشگلی تو چطور دوس دختر نداری حتما ی چندتایی زیر سر داری گفتم ندارم پرسیدم مگه تو داری گفت منم ندارم یعنی خوشم نمیاد از دخترا گفتم بدنسازی کار میکنی گفت اره چطور؟ گفتم از سینه و بازوهت معلومه منم خیلی دوس دارم برم و بدنم مث تو بشه اما اخلاق بابا رو میدونی اجازه نمیده بازوشو نگاه کردو گفت الان ک حجمش کم شده چند مدته اومدم روستا نمیرم باشگاه گفتم نه خوبه بدن رو فرمی داری گفت دوس داری دست بزنی ی کم خجالت کشیدم دستمو گرفت گذاشت رو بازوش خیلی داغ بود داغی بدنش ب منم سرایت کرد فکر کنم اونم متوجه لرزش دستام شد رکابیشو بالا زد گفت اینم شکمم اینبار خودم دست کشیدم زبری موهای شکمش واقعا شهوتیم کرد دستمو کشیدم گفت میذاری منم دست بزنم منتظر اجازه من نشد بازومو گرفت داشت رسما با بدنم ور میرفت منو نزدیک خودش برد گفت چرا میلرزی ترسیدی گفتم ن چرا بترسم گفت من جامو همینجا بالا پهن کردم بیا بریم اونجا من ی سیگار بکشم گفتم باید برم گفت بیا من سیگارمو بکشم بعد برو واقعا دلم نمیخواست برم قبول کردم ی کم اونورتر جاشو پهن کرده بود سیگار و فندکشو برداشت نشست رو تشکش منم اونور تر نشستم گفت بیا کنارم بشین رو تشک زمین سفته منم بدون اعتراض رفتم فهمیده بود ک منم دوس دارم بهم دست بزنه دست انداخت دور گردنم و سیگارشو میکشید گفت کجا میخوای بری امشب پیش من بخواب تا منم از تنهایی در بیام زبونم قفل شده بود حرفی نمیزدم لرزشی همه بدنمو گرفته بود تند تند اب دهنمو قورت میدادم اونم متوجه شده بود گفت فکر کنم سردته منو کامل کشید تو بغلش هیکل کوچیک من تو اون همه عضله گم شده بود داشت پهلوهامو نوازش میکرد کم کم اومد دستشو برد زیر تیشترم شکممو دست میکشید ی اخ ریزی گفت و بعد گفت چ بدنت بی مو منم لال شده بودم شق کرده بودم دیدم داره سینمو میماله گفت میخوای تیشرتت رو در بیاری گفتم اره درش اورد دراز کشید بغلشو وا کرد گفت توهم دراز بکش دیگه چراغ سبزو دیده بود محکم منو بغل کردو گردنمو میبوسید گوشمو میک میزد ی دفع اومد رومو شروع کرد لبامو خوردن حجم کیرشو قشنگ رو شکمم حس میکردم داغ داغ شده بودم زبونشو تو دهنم خیلی حرفه ایی میچرخوند ناخودا گاه همکاری کردم باهاش ب کمرش دست کشیدم زیر پوشش رو در اورد دست زدم ب کیرش بزرگ بود ۱۸ سانتی میشد و کلفت گفت میخوای بدم بخوری با سر تایید کردم شلوارکشو در اورد ی شرت تنگ مشکی پاش بود شلوار منم در اورد ی شرت ابی پام بود تا در اورد رونامو دید ی جون گفت با زبونو دهن افتاد ب جون بدنم همه جامو لیس میزد میگفت تو خیلی نرمی منم بی حال فقط ای ای ای میکردم اونم یک سر جووون جوون میکرد برم گرددوند شرتمو در اورد دوتا لپ کونمو گرفت گفت تمیزی گفتم بیرونش اره اما خودمو خالی نکردم اگه میخوای بکنی کثیف کاری میشه گفت پس برو خودتو خالی کن بیا منم برم داخل خونه وازلین بیارم ک حسابی حالت بیارم لباس پوشیدم بهم گفت حتما میای اره؟ گفتم میام تو دلم گفتم از این کیرو از این بدن مگه میشه گذشت قبلا یکی دوبار سکس داشتم ی بار با یکی از دوستام بود ک سایزش کوچیک بود ی بارم با مربیم بود ک اینقد هوول بود فرطی ارضا شد و چون حال نکردم دیگه بهش ندادم رفتم پایین خودمو خوب شستم و خالی کردم اومدم دیدم لخت لخت کیرشو گرفته تو دستش دراز کشیده کیرشو دیدم ی کم ترسیدم گفتم خیلی بزرگه گفت نترس اذیتت نمیکنم لباسمو در اورد گفت هر کار دوس داری با کیرم بکن نوکشو گرفتم تو دهنم پیش ابش اومده بود همشو خوردم خیلی مزه پیش ابو دوس دارم براش ساک زدم لیس میزدم از بالا تا پایینشودیدم داره حال میکنه خیلی تکون میخوره گفت خایمو بخور اول ی کم بو کردم دیدم تمیزه و بو صابون میده شورع کردم خوردن خایه هاش حسابی براش لیس زدم سرمو فشار میداد سمت لای باسناش با اینکه هیری بود اما اصلا بوی بد نمیداد و خودشو شسته بود منم از خود بیخود شدم زبونمو لای باسنش کشیدم رو سوراخش لیس‌ میزدم تا نوک کیرش کیرشو تا ته تو حلقم جا داد تلمبه میزد و نگه میداشت اب دهنم میریخت رو خایه هاش و میرفت لای باسنش بلند شد گفت داگی شو منم داگی شدم دیدم صورتشو اورد نزدیک سوراخمو ی تف غلیظ انداخ زبونشو گذاشت رو سوراخم اولین بار بود یکی سوراخمو لیس میزد خیلی حال میداد شاید بگم بهترین قسمتش همین بود ک زبون داغشو فرو میکرد داخل خایه هامم لیس میزد میگفت من عاشق کونم تا به حال شاید یکی دوبا کس کردم دیدم حال نمیده اما همیشه پسر کردم خوب ک کونمو لیس زد گفت اماده ایی معراج میخوام بکنمت گفتم فقط اروم گفت چشم عزیزم من تورو تازه پیدا کردم کیرشو وازلین زد اروم گذاشت رو سوراخم یواش یواش داشت فرو میکرد تو گفت خودت اروم بیا عقب هرجا دردت اومد نگه دار خلاصه بعد کلی درد کیرشو تا خایه جا کرد تو شرو کرد ب تلمبه زدن درد داشت کم کم از بین میرفت لذت جاشو میگرفت تا جایی ک اونقدر حال میداد ک خودم میگفتم بکن مهدی اونم نامردی نکرد محکم فشار داد جوری ک نتونستم تحمل کنم ب شکم خوابیدم اونم خوابید روم بیحال زیرش بودم اونم صورتمو برگردونده بود و لبامو محکم میک میزد تا جایی ک جا داشت تلمبه میزد و قربون صدقم میرفت گفت ابمو میخوری گفتم ن بدم میاد خیلی اسرار کرد قبول نکردم ی لحظه از حرکت وایستاد و ی اه بلند کشید و همشو خالی کرد تو کونم همونجور بی حال روم خوابید بعد کیرشو در اورد منو ب بغل خوابوند واسم جق زد اب منم پاشید تو دستش شرتمو برداشت ابمو پاک کرد لای پامم تمیز کرد و کیر خودشم تمیز کرد منو گرفت تو بغلش ی بوس رو گردنم کرد و گفت بهترین کونی بود ک کردم دمت گرم از من پرسید تو چی حال کردی منم با یه لب تایید کردم ی یساعتی تو بغلش خوابیدمو گفتم باید برم مادرجون واسه نماز بیدار میشه ببینه نیستم بد میشه شرتمو نگه داشت گفت اینو نگه میدارم یادگاری. الان بعد چند سال هنوز هر زمان ک میتونم میرم روستا و هر وقت ک برم میرم پیشش و با هم حال میکنیم الان چند ماهی هست ک رفته سمنان قراره اخر هفته اینده بیاد میگه خیلی دلش واسم تنگ شده منم همیطور . ببخشید اگه بد بود یا طولانی. پایان. نوشته: معراج
    • gayboys
      مونا - 3 چند روز بعد از اون اتفاقات؛ شب؛ بعدِ شام؛ با شهاب چند پیک شراب زدیم … من مست شده بودم و دلقک بازی در میاوردم … حتی وسطش از شدت مستی درحالیکه قهقهه میزدیم هردو؛ از شدت خنده افتادم کف آشپزخونه …شهاب به شوخی؛ مجبورم کرد که همه لباسامو از تنم دربیارم و کامل لخت بشم و چهار دست و پا ؛ راه برم و براش صدای حیوون در بیارم … که انتخاب کنه؛ با کدوم صدا بیشتر حشری میشه!! … اول میو میو کردم … بعد واق واق کردم … بعد صدای خر و الاغ درآوردم براش و بعد قُدقُد کردم …انگار که بخوام تخم بزارم مثلاً … شهاب که خیلی حشری شده بود؛ بهم گفت بیا بریم رو‌ تخت …مجبورم کردم که سکس کنیم… من بهش گفتم بزار موبایل رو بزارم که فیلم بگیریم بعداً ببینی … گفت باشه و موبایل رو گذاشتم رو میز آرایش روبروی تخت و روشن کردم که فیلم بگیره …. من مجبور بودم باهاش سکس کنم با اینکه درد داشتم ……آخه من بعد ماجرای عرشیا؛ خیلی سوزش شدید و درد داشتم …. ولی نمیتونستم چیزی بگم ….شهاب منو لخت کرد انداخت رو تخت … چراغها نیمه خاموش بود …یعنی بگم عین سگ منو کرد اغراق نکردم … از وسط جر خوردم … انقدر درد داشتم که که اوایل خیلی لذت نبردم اما بعدش کم کم لذت شروع شد… وسط کار یهو کیرشو کشید بیرون و پاهامو داد بالا و شروع کرد سوراخ کون منو و کسمو لیس زدن …. بلند آه و ناله می کردم ….عین خیار جرم داد از وسط ….موقع سکس هی می گفت ساک بزن برام ساک بزن … هی براش ساک میزدم … هی کیرشو میزد تو صورتم … می گفت دوست داری بکنمت؟ از سر ترس که چیزی لو نره گفتم آره شهاب جان از خدامه جرم بدی … در همه حالات منو کرد ….انقدر تلمبه زد که داشتم می میزدم از درد …. چون سوزش شدید و درد داشتم … فاطی چند روز بعدش نهار اومد پیشم …اتفاقات جالبی افتاد… که براتون میگم … وقتی از درب اومد تو؛ چون منم همون موقع رسیده بودم خونه؛ لباس بیرون تنم بود … اولش کلی نازم کرد و باهام لب داد …بهم گفت مونا جون میشه برام همینجا لخت بشی ؟ می خوام همش لخت باشی تو خونه برام ….همه لباسامو درآوردم … یکی یکی ازم می گرفت … هردو خنده مون گرفته بود … همینجور که لباسامو در میاوردم؛ به حالت کنایه، بهش گفتم خوشت اومده ها … گفت چه جور هم که خوشم اومده … تو زن منی …بدو در بیار سریع!! خلاصه کامل همه لباسامو درآوردم و آخر از همه جورابامو…… لخت مادرزاد شدم…. بهش گفتم ببین نازم ملتهب شده …پرسید چی؟ بهش گفتم انقدر با این عرشیا اذیتم کردین که شدید میسوزه … اومد به نازم نگاه کرد… با انگشت دو دستم کمی باز کردم از هم نشونش دادم … با دست چوچوله ام رو گرفته باز کرد … لب های چوچوله ام انگار مثلاً تاول زده باشه قرمز شده بود … بهم گفت چرا اینجوری شده ؟ با خنده گفتم نمیدونم باید از خودت بپرسی پرکاری زیاد … خندید گفت پیش دکتر نرفتی؟ گفتم نه بابا خجالت می کشم … هردو خندیدیم … حقیقتش نمی دونستم چرا اینجوری شده … فاطی با حالت شوخی گفت کُست شبیه گل رُز شده … خلاصه رفتیم تو آشپزخونه نشستیم به صحبت …فک کنین من لخت مادرزاد بادم و فاطی کامل لباس تنش بود و هی انگولکم میکرد هی موهامو به شوخی می کشید … یا در کونم می زد… بعد بهم گفت چند روز پیش پورن نگاه می کرده یکی از این پورن استارها خیلی شبیه من بوده و برام سرچ کرد و پلی کرد دیدم راست میگه چهره اش خیلی شبیه منه اسمش Blake Blossom هست فاطی می گفت حتی حرکاتش و حتی خندیدن هاش هم خیلی شبیه منه … البته پوست من از اون سفیدتر هست …(اگه خواستین سرچ کنین تا ببینینش فک کردم شاید بیشتر همراه پنداری کنین با چهره من )… بهش گفتم شبیه تو هم پورن استاری هست؟ گفت آره صبر کن … شروع کرد و سرچ کرد … یک عکس بهم نشون داد که چهره اش خیلی شبیه فاطی بود … اسمش رو ازش پرسیدم اسم پورن استارش؛ Sinn sage بود … بعد فاطی بهم گفت این کاری که با چند تا از دوستاش راه اندازه کرده؛ مقداری پول هم دستش رسیده که برام فرداش میزنه … هردو خندیدیم گفتم: فاطی منو گیر آوردی؟ گفتم آخه تو سر اون اجاره انقدر با شهاب بگو نگو کردی … فک کردم کارتون به کشت و کشتار برسه اونوقت الان به این راحتی برایمان پول میزنی؟ فاطی با خنده حالت حکیمانه به خودش گرفت گفت هر چیزی سرحال خودش ….چون اون پول سهم من هست و باید می داد …اتفاقاً اون پول رو گرفتم و قول من به تو هم سر جایش هست اگه دوباره هم سعیمو مدیره دقیقاً همین کارها رو میکنم … هردو خندیدیم. بهش گفتم یعنی اگه آخر این ماه هم پول تو رو نده باز منو میبری که عرشیا بکنه منو؟. هر دو قهقهه میزدیم … حرفامون لای خنده هامون گم شده بود… فاطی گفت دقیقاً … دقیقاً همین کار رو می کنم … بعد همینطور که می خندیدم براش مسخره بازی درمیاوردم خیلی خوشش میومد… قهقهه میزدیم هر دو می گفت تو دلقک کوچولوی منی …می خواستم پاشم برم دم گاز؛ یهو کونمو گرفت با دستش و انگشتشو کرد تو کونم …انگشتش عین کیر خر بود انقدر ضخیم بود!!؟ بی حرکت موندم … جیغ زدم گفتم یواش ناخونت تیزه سوراخ شدم….داغون کرد مقعدمو… فاطی شروع کرد به خندیدن… ادای حرف زدن منو درآورد که می گفتم مقعدم روی کلمه ع خیلی تشدید می کرد …می گفت مقعدت درد رفت ؟ بعد موهامو گرفته بود می کشید از بغل … گفت جوون …صبر کن بزار انگشتم بمونه تو کونت … به سیخ کردمت … من انگار عین عروسک هند پاپت؛ تکون نمیتونستم بخورم …داشتم میمردم از شدت شهوت بعد فاطی که دید من تحریک شدم … همونجوری که انگشتش تو سوراخ کونم بود؛ منو تو همون پوزیشن که وایساده بودم جلوش؛ کمی چرخوند و شروع کرد … دهنتو گذاشت رو کُس من و شروع به لیسیدن ناز من … چوچوله مو با دندون می کشید … جیغ میزدم …پاهامو باز کرده بودم از هم یک پامو گذاشته بودم رو صندلی بغلش … سوراخ کونم هم خیلی درد داشت و هم خیلی شهوت …،داشتم همونجا قالب تهی می کردم؛ که صدای باز شدن و بهم خوردن درب خونه اومد!!! همونجا خشکم زد … یعنی کی بود؟؟؟ احتمالاً شهاب بود …شاید چند ثانیه ای طول می کشید تا برسه به من ….سریع به فاطی گفتم همینجا بشین ….سریع پریدم از تو رخت چرکهای پشت یخچال دم پاسیو؛ یه پیرهن و شلوار تنم کردم … اون لحظه مغزم هنگ کرده بود …کار نمی کرد … … ولی چاره ای نبود …سعی کردم آرامشمون حفظ کنم…خیلی آروم اومدم بیرون… که مثلاً هرکی بود فکر کنه مشغول کار بودم … ولی انگار شهاب تو اتاق رفته بود … بعد شاید چند دقیقه؛ شهاب اومد تو آشپزخونه … با خنده با هردومون سلام علیک کرد… و کمی با فاطی خوش و بهش کرد … منم خودم سر گاز مشغول کردم تا حرفاشون تموم بشه … بعد اومد پیش من …برای اینکه فکر نکنه من غافلگیر شدم؛ و مثلاً شکی نکنه، سعی کردم خودمو ریلکس نشون بدم و بهش گفتم چه عالی و به موقع اومدی … میخواستیم الان ناهار بخوریم …با هم نهار بخوریم … شهاب خیلی یواش بهم گفت نه باید برم … باید از تو گاو صندوق اون برگه ها رو میبردم صبح یادم رفته بود … دیرم شده … بعد لپمو بوس کرد و با فاطی خداحافظی کرد و‌رفت … درب رو که بست من و فاطی هر دو بهم نگاه می کردیم خشکمون زده بود… بعد یادمه نشستم رو صندلی … که مثلاً شهاب از روابط ما بویی برده با نه ؟. فاطی که انگار توی مغز منو خونده بود؛ گفت مونا چته ؟ چشمات گرد شده ! به چی فکر میکنی؟ که شهاب فهمیده باشه ؟ با تعجب و تایید سرمو تکون دادم فاطی گفت اون که نفهمید از بس همیشه گیجه …ولی تو فکر کن اصلاً فهمیده بود… مگه ما نمی خوابم باهاش تری سام کنیم ؟ فوقش یک هفته دیگه میفهمه !.. من که سرم درد گرفته بود بابت این شوک … عصبانی شدم … بهش گفتم اصلاً حرفشو نزن واقعاً مغز من گنجایش برای اینهمه استرس نداره… جمله ام تموم نشده بود… که زنگ درب پایینو زدن! باز هر دو بهم نگاه کردیم … فاطی پرید رفت اِف اف یا همون آیفون رو برداشت و با کسی حرف زد و درب پایین رو زد که باز بشه!… و بعد با تعجب منو نگاه کرد… گفت مامان سروره ! ( مادر فاطی و شهاب!!) بعد از من پرسید برای چی امروز اینجا اومده؟؟ من نگاهش کردم… گفتم از من می پرسی ؟ مادرش؛ سرزده قبلاً بارها منزل ما اومده بود؛ اما اون روز بعدِ از شوکی که شهاب ایجاد کرد ؛ سورپرایز جالبی نبود … صدای آسانسور اومد فاطی رو کرد بهم گفت مونا بدو برو لباساتو عوض کن سریع … منم گفتم چشم و رفتم تو اتاق و لباسامو عوض کردم شلوار جین و پیراهن قرمز یقه دار و جوراب پام کردم و اومدم … همونطور که قبلاً هم گفته بودم؛ من تا قبل اون روز؛ همیشه؛ جلوی مادر فاطی؛ با لباس پوشیده بودم و حتی جورابمو در نیاورده بودم…شاید از رفتار خودمونی اش خجالت می کشیدم نمی دونم … مامانش اومده بود بالا و داشت با فاطی حال و احوال می کرد…من رفتم پیشش و سلام و علیک ماچ و بوسه کردیم … مادرش خیلی رفتار گرم و شوخ و شنگ‌ و اخلاق خیلی دوستانه ای داشت …مثل همیشه …و زیادی خودمونی بود و حتی شدت صمیمیتش؛ منو گاهی خیلی عذاب می داد …ولی نمیتونستم به فاطی هم بگم …چون به دو شقّ مساوی تقسیم می کرد … هرچی می گفتند باید سمعاً و طاعتا؛ گوش میکردم …تا از طرف فاطی؛ مورد مواخذه قرار نگیرم… مادرش خیلی مواقع که میومد باما کارت بازی می کرد ….تعریف کرد که اومده بوده نزدیک منزل ما کارداشته و چون فاطی گفته بوده که امروز پیش منه اونم اومده بوده … ازش پرسیدم شهاب رو ندیدین؟ گفت نه اینجا بوده؟ گفتم آره دقیقا پیشوای شما رفت … خیلی ناراحت شد که شهاب رو ندیده گفت کارش داشتم حیف شد … خلاصه نشستیم سه نفری نهار خوردیم … و شراب آوردم … مادرش که شراب نمی خورد …من؛مثل همیشه زیاد شراب خوردم و باز شروع کردم به کسشعر گفتن … بعد نهار مامانش ظرف ها رو آب میگرفت و میگذاشت داخل ماشین ظرفشویی …فاطی به من اشاره کرد و رفتیم تو اتاق … منو چسبوند به کمد و شروع کرد باهام لب دادن!! زبونشو کرد تو دهنم … زدمش کنار …بهش گفتم مامانت میفهمه جون هرکی دوست داری بی خیال … !!! ول کن نبود شروع ناز کردن من … گردنمو بوس کرد … بعد با خنده گفت: مونا جونم ! یک چیزی ازت می خوام. نه نگو ! با تعجب و خنده و چشمای گرد شده پرسیدم باز چی؟؟ گفت لباساتو دربیار بیا حموم تو وان بخواب بگم که حموم رفتی مثلاً … با تعجب گفتم که چی بشه؟؟؟ گفت برای اینکه برام لخت بشی … به این بهانه همش لخت هستی و منم می تونم ببینمت … با خنده اومدم بگم نه بیخیال؛ که سریع موهامو کشید و دستمو گرفت پیچوند … می خواستم جیغ بزنم … با خنده موهامو گرفته بود… کش سرم باز شد …فاطی گفت میایی حموم یا نه … اشکم دراومده بود هم از خنده و هم از درد … گفتم باشه چشم … چشم …ول کن موهام کنده شد … بعد دستمو ول کرد …بعد گفتم آخه زشته ظرفها چی میشه؟ فاطی گفت ما این حرفها رو ‌با هم داشتیم تا حالا؟ من انجام میدم … بیا با من … دست منو ول نمی کرد … می خواست ببره تو حموم… بهش گفتم صبر کن به مامان بگم … زشته … دستمو ول کرد … رفتم پیش مامانش با خنده گفتم مامان جونم …من می خواستم برم حموم…. اگه اشکالی نداره … وان آب داغ …با لبخند قشنگی گفت به به آره برو عزیزم حتماً …. حتماً راحت باش…من گفتم آخه خیلی ببخشین نمی خواستم تنهاتون بزارم … مامانش خندید گفت نه عزیزم فاطی هست تنها نیستم تو ببخش که من سر زده اومدم … گفتم نه اصلاً این چه حرفیه …خیلی هم خوشحال شدم … یادتون بودیم … خلاصه فاطی که دید دارم وراجی می کنم اومد دستمو گرفت با خنده گفت مونا چقدر زر میزنی!!!مگه نمی خواستی بری حموم … منو کشید و برد تو حموم ! و مجبورم کرد لباسهامو درآوردم … فاطی درب چاهک وان رو بست و شیر حموم رو باز کرد که وان پر بشه کامل لخت شدم و کش سرمو هم بهش دادم و لباسهامو ازم گرفت … بعد باهام لب داد … من همش نگران بودم مامانش و حتی شهاب بهم بیان تو !!! … بعد گفت برو تو وان و شامپو ریخت تو آب … کمی پرشده بود… نشستم کف وان … گفت پاهاتو دراز کن … دراز کردم … گفت صبر کن کامل ور بشه … بعد شیر رو ببند … پرسیدم خب بعدش چی میشه ؟ گفت همینجا تو وان باش اصلاًبیرون نیا… فهمیدی؟ گفتم آخه زشته … فاطی گفت چیش زشته ؟ گفتم مامانت فک میکنه من بهش بی ادبی کردم اینهمه وقت تو حموم … فاطی گفت نه تقصیر خودشه نباید سرزده بیاد … بعد کمی مکث بهم گفت : من بهش می گم تو خیلی از صبح خسته شدی و من مجبورت کردم بری وان آب گرم بگیری … ( البته قبلا ها هم حمام وان آب داغ زیاد گرفته بودم ) … آب وان کامل پر شده بود … لبریز بود …شیر آب رو بست و رفت بیرون درب رو بست … بعد چند دقیقه دوباره اومد و با فندک چند شمع که کنار حموم بود رو‌ روشن کرد و چراغ حموم رو خاموش کرد و همینکه می خواست بره؛ حوله ها رو هم با خنده برداشت گفت ریلکس کن … ! با تعجب پرسیدم حوله ها رو کجا میبری ؟؟؟ با خنده گفت که بیرون نیاییی!!! من کمی توی آب ریلکس کردم … حقیقتش هنوز میت بودم …دراز کشیدم چشمامو بستم … سرم از آب بیرون بود …بعد حدود ده دقیقه شاید؛ فاطی اومد تو با یک لیوان چایی و ظرف توت خشک خنده های شیطانی می کرد!!.. بهش گفتم چیه؟ چی شده … گفت هیچی مامان داره چایی میخوره … برای تو هم آوردم … نشست روی زمین بغل وان و موهامو ناز کرد … بهم گفت ببین فاطی! ازت یک چیزی میخوام!! بهش گفتم دیوونه ام مردی امروز!! چی میخوای ؟؟ فاطی با خنده گفت میخوام یک کار جالب بکنی!! پرسیدم چه کاری؟ گفت امروز باید مامانم تو رو‌لخت مادرزاد ببینه !!! خندیدم…نمیدونستم چی بگم … حقیقتش از وقتی با فاطی لز می کردم و بعد ماجرای سکس با دوست پسر سمی اش، عرشیا یا همون عن شیا ( به شوخی که می خواستم مسخره اش کنم به فاطی می گفتم!)… خیلی حشری شده بودم … خیلی خیلی زیاد …دوست داشتم جلوی همه آدم‌های خیابون لخت بشم و بهشون بدم … احساس جندگی، بی نظیره؛ بی نظیر……!! خیلی دوست داشتم جلوی مادر شوهرم لخت بشم … بابت لخت شدنم مثلاً جلوش تحقیر بشم … نمیدونم … حس عجیبی بود … همیشه عاشق دیده شدن بدن لُختم هستم همینجور فاطی رو نگاه کردم … پاهامو دراز کرده بودم و نوک شست پامو که از ته وان بیرون آورده بودم؛ با شیر آب بازی می کردم و انگشتای پامو که لاک زرد زده بودم؛ به شیر آب میمالیدم …پرسیدم خاک تو سرم! جلوی مامان لخت بشم؟؟ که چی بشه ؟ فاطی با خنده گفت برای اینکه من بینهایت تحریک بشم !!! و از وسط جرت بدم … که سکسامون خیلی جذاب تر بشه … که خودت هم لذت خیلی بیشتری ببری … بعد فاطی پرسید مونا تو چرا انقدر ناخن های پاتو انقدر از ته می گیری؟ پرسیدم چیه دوست نداری؟ فاطی گفت چرا اتفاقاً بیشتر تحریک کننده است …. ادامه داد که پس موافقی ؟ پرسیدم با چی ؟ فاطی گفت همینکه جلوی مامان لخت بشی…. بهش گفتم : خب برفرض که درست بگی … به چه بهانه ای باید جلوشون لخت بشم ؟ … فاطی ادای حرف زدن منو درآورد بعد با خنده دست کرد لای موهام …گفت کسخل! به چه بهانه ای ؟ همین الان لخت مادرزاد … توی حموم … توی وان … چه بهانه ای از این بهتر؟… مونده بودم چی بگم… گفت مگه تو کُست زخم نشده؟ هردو خندیدیم. با خنده گفتم دیوونه عفت کلام داشته باش … باز خندیدیم … بهش گفتم زخم چیه ؟ حساسیت پوستی هست یا همچین چیزی… خب حالا که چی؟؟ فاطی گفت مگه مامان؛ سوپر وایزر بیمارستان نبوده ؟ گفتم خب آره درسته … فاطی گفت من میرم بهش میگم که مونا یه حساسیت پوستی پیدا کرده نازش اینجوری شده … شما که چه می دونم سوپروایزر بودی … با دکترها و انواع مریضها سر و کارداشتی؛ بنظرت چیکار کنیم … بعد احتمالا میاد ببینه … با خنده بهش گفتم خجالت میکشم … حقیقتش هم خجالت می کشیدم. و هم حسّ شدید شهوت که منو لخت ببینه … به فاطی گفتم باشه بهش بگو … فاطی با لبخند؛ با دستش صورتمو ناز کرد و موهامو ناز کرد …بعد صورتشو آورد جلو و لباشو گذاشت رو‌لبم‌ و زبونشو کرد تو دهنم …شاید بیست ثانیه ای با هم لب دادیم … بعد دستشو کرد تو آب وان … یهو نازمو مالید … بی اختیار پریدم از جام … خندید … بعد سینه هامو که چاک سینه ام از آب بیرون بود رو شروع کرد مالیدن و با اون یکی دستش نازمو‌ از تو آب میمالید … من خیلی حشری شده بودم ….بعد گفت الان بهش می گم بیاد … فقط من هم باهاش میام تو … و هر چی بهت گفتم جلوی مامانم گوش کن باشه؟. منم با سر تایید کردم … خلاصه فاطی رفت بیرون … حدود شاید پنج دقیقه بعد درب حمومم رو باز کرد و چراغها رو روشن کرد … مامانش هم باهاش اومد تو… من تو وان دراز کشیدم بودم و چون کف بود تو آب؛ فقط قاچ سینه هام معلوم بود …مامانش اومد طرف وان و با لبخند خاصی؛ منو داشت نگاه می کرد… با لبخند گفت دختر گلم؛ چی شده؟ فاطی جون میگه واژنت؛ حساسیت پیدا کرده؟ گفت بهش نشون دادی خیلی ملتهب بوده !!! میخوای بمن نشون بدی مامان؟ شاید بتونم کمکی بکنم …منم با لبخند و خجالت به فاطی نگاه کردم که یعنی چرا بهش گفتی که به تو نشون دادم؟؟؟؟ به مامانش نگاه کردم … با خجالت و مؤدبانه گفتم : بله …نمی دونم چرا اینجوری شده ….فاطی گفت موناجون!؟چون مامان؛ تجربه دارن؛ تو بیمارستان بودن؛ شاید بتونن کمک کنن … منم با لبخند گفتم بله حتما همینطوره … ولی باز خجالت کشیدم که از جام تکون بخورم … حقیقتش یهو خیلی خجالت کشیدم … نمی دونم چرا… فاطی گفت مونا جون به مامان نشون بده مامان هم ببینن … !!! من دیدم هردوشون دارن منو نگاه می کنن… چند ثانیه سکوت برقرار شد… یهو مامانش گفت مونا جون خجالت نکش مامان ! ما که مرد نیستیم …فاطی که دیده؛ من که اشکالی نداره ببینم عین مادرت هستم …بعدا که بخوای ایشاله وضع حمل کنی!! همه هزار بار همه جا تو میبینن!! با خنده گفتم بله درست میگین … فاطی گفت مونا جون بلند شو بیا بیرون از وان ببینین مامان تو نور !!! منم آروم از تو آب و وان حموم بلند شدم … آب‌ها تکون خورد من ناخودآگاه برای اینکه ادب رو هم رعایت کرده باشم؛ یک دستمو جلوی نازم گرفته بودم و یک دست دیگمو جلوی سینه هام… فاطی حوله انداخت؛ دم وان گفت بیا اینجا وایسا … …پامو از وان گذاشتم بیرون روی حوله و لخت مادرزاد … همینکه خواستم جلوی هردوشون وایسم؛ فاطی یهو جلوی مامانش یک اسپنک محکم به کونم‌ زد… انقدر محکم زد در باسنِ من که شترق صدا داد … صدا تو حموم پیچید … شترق…ق…ق….باسنم قشنگ لرزید…من و مامانش مات و مبهوت به فاطی نگاه کردیم ……فاطی خندید …گفت ببخشین …ببخشین …خیلی گنده است باسن مونا ……باهاش شوخی میکنم گاهی …!!! مامانش بعد کمی مکث بهم گفت: مامان دستاتو بردار راحت باش کسی اینجا نیست!!! منم ناچاراً با حالت شرم، دستامو برداشتم چشماش؛ میخکوب شده بودند رو کُس و پستون من ….قبلاً هم گفته بودم؛ چونکه من لیزر کردم همه بدنمو … کُسم عین هلو شده بود یا بقول فاطی عین آلوی برقانی … اما اون روز؛ چوچوله ام بیشتر شبیه گل رز شده بود که گلبرگ هایش شبیه لبهای چوچوله ی من بود …و چوچوله ام قشنگ معلوم بود ….خیلی صحنه خجالت آوری بود….مامانش چند بار سرتاپای منو نگاه کرد …دیدم مامانش داره منو با نگاه میخوره… خجالت کشیدم … پستونای گنده و آویزون … باسن گنده …وای چه صحنه ای بود جلوی مادر شوهرم … من ناخودآگاه باسنمو یکم قنبل کردم … فاطی که بغل وایساده بود با دستش؛ به گودی کمرم فشار وارد کرد که بیشتر و بیشتر قمبل کنم تا سوراخ کونم بیشتر در دسترسش باشه ….خیلی حشری بودم …هی کونمو سعی میکردم بیشتر قنبل کنم براش …فاطی که یواشکی دستش از پشت رو کون من بود؛ و لپ کونمو با دست رفته بود … در اوج شهوت بودم …بعد یواشکی از پشت انگشتشو مالید به سوراخ کونم … من عاجزانه نگاهش کردم که یعنی تو رو خدا بسه !! مامانت میفهمه!!! یهو به مامانش گفت مامان ببین عروستو! عروست لخته! ببین چه عروس خوشگلی داری … مامانش با لبخند گفت بله بله … تو خوشگلی عروس منو نمیخواد به من گوشزد کنی … خودم دارم میبینم که چقدر ناز و خوشگله ….!! بعد فاطی چربی های زیر شکممو با دست گرفته بود…مامانش هم توجهش جلب شد و خندید… فاطی همینطور که می خندید پرسید اینا چیه ؟مگه عروس خوشگلمون باشگاه نمیره؟! هر سه مون خندیدیم … من که نمیدونستم اون وسط چی بگم یا چیکار کنم؛ انگشتای پامو میکشیدم رو‌حوله …فاطی و مامانش انگار میخواستن منو همونجا بخورن درسته ….انقدر که کس و پستونمو نگاه می کردن… فاطی که انگار میخواست منو بچزونه یا تحریک یا تحقیر کنه؛ گفت مامان ببین ناز عروست چجوری شده …مونا!! نشونشون بده ….گفتم چشم …خیلی صحنه عجیبی بود … فک کنین … منم هم حسّ شهوت داشتم و هم خجالت … با دو انگشت دو دستم؛ نازمو باز کردم … فاطی گفت مامان! میبینی! چه جوری شده … مامانش گفت مونا جون ول کن انگشتتو من ببینم … من انگشتامو برداشتم … مامانش انگشتش رو تو شیار کُسم می کشید …انگشتاش قشنگ به پره های کسم میخورد …من و فاطی همزمان چشم و تو چشم بودیم …بعد با دو انگشتش نازمو از هم باز کرد و چوچوله مو که عین گلبرگ قرمز شده بود رو با انگشتش گرفته بود و نگاه می کرد!!! فاطی دوباره برای اینکه بیشتر کِرم بریزه؛ با خنده و متلک گفت چوچوله اش اوخ شده !!! من تو چشمای فاطی نگاه کردم که یعنی اینکه بی خیال جون هرکی دوست داری!!! … بعد مامانش گفت : مامان ! حساسیت شدید شده … شاید خودتو درست نَشُستی!! پماد ویتامین آ د دارین تو خونه؟. گفتم نمیدونم شاید باشه … تو یخچال قاطی قرصها …( ما همه قرصها و پمادها موتو تو درب یخچال میزاریم ) به فاطی گفت؛ مامان! برو نگاه کن تو یخچال ببین مونا جون نذاشته؟ فاطی منو با خنده نگاه کرد و رفت بیرون از حموم … مامانش که نگاهش قفلی رو کُس و پستونِ من بود؛ بهم گفت : مامان! سابقه داشته؟ که قبلاً اینجوری بشه؟ من آخه بعضی خانوما که اطراف واژن رو اصلاح نمی کنن… مثلاً بخاطر آلودگی، ممکنه اینجوری میشه … ولی مال تو که … در حین صحبت با دو انگشتش چوچوله مو گرفته بود نگاه می کرد …من وسط کلامش گفتم : مامان! من لیزر کردم…. مامانش گفت آهان هم بخاطر مثلاً شرت و لباس ممکنه باشه که حساسیت های شدید پوستی مثل مثلاً خارش و قرمزی شدید می شه. ( انواع اطلاعاتشون داشت به رخ من میکشید!!) و هی به کس من نگاه می کرد …چوچوله مو ول نمی کرد… هم خیلی شهوتی شده بودم … هم خجالت بار بود … فاطی معلوم نبود کدوم گوری رفته بود… مطمئن بودم که از قصد نمیاد که مثلاً من لخت مادرزاد جلوی مامانش بیشتر تنها باشم !!! مامانش همینجوری که چوچوله مو با دو انگشت گرفته بود… با دو انگشت دیگه اونطرف چوچوله مو گرفت و درواقع کسمو باز کرده بود داشت مثلاً علت رو بررسی می کرد!! بعد گفت آخه مامان! اونایی هم که اپیلاسیون میکنن. اپیلاسیون یک روند خیلی دردناک و خطرناکیه!! بعضی موقع ها موها زیرپوستی رشد می کنند یعنی ممکنه پوستشون؛ قرمزی و خارش پیدا بکنه … نمی دونم داشت چی رو با دقت نگاه می کرد … اطراف کُسم رو هی دست می کشید … بعد پرسید: مامان جیش می کنی درد نداری؟! با خنده و تعجب گفتم نه مامان جون!! بعد درسید از کی اینجوری شده؟. من گفتم امروز صبح متوجه شدم … مامانش گفت احتمالاً حساسیت باشه ول نمی کرد چوچوله مو !!! نمیدونم علت انقدر مکس برای چی بود؟ چرا با دو دوست باز نگه داشته بود انقدر نگاهش می کرد؟؟؟ خودم هم انقدر کسمو نگاه نکرده بودم تا حالا !!! فاطی اومد تو حموم با صحنه ای مواجه شد که مامانش داره چوچول منو وارسی میکنه …. منم از عجیب بودن این موقعیت فقط گوشه لبمو گاز می گرفتم….فاطی همونطور که با لبخند تو چشمای متعجب و گرد شده من نگاه می کرد: … گفت مامان ویتامین آ د نداشتند … مامانش بالاخره رضایت داد که بیخیال کس من بشه که فاطی رو به من گفت مقعدتو به مامان نشون ندادی؟ مامانش با تعجب پرسید مگه چی شده ؟ من از روی خجالت گفتم هیچی … چیزی نشده … فاطی رو به مامانش گفت. مامان! الکی میگه … باسنم هم ملتهب شده … مامانش بهم گفت مامان جونم اینجا کسی نیست … نشون بده بهم ببینم چی شده منم پشتمو کردم به اونها و دو طرف کونم رو با دست‌هاش از هم باز کردم … هردوشون قشنگ می‌تونستند سوراخ کونمو ببینند .… و متوجه شدم مامانش کونمو با دست گرفته و دستش رو سوراخ کون من بود….شاید ۱۰ ثانیه گذشت … خیلی کوتاه مامانش خیلی جدی و‌مهربانانه‌ بهم گفت مامان جون! حتما نشون بده به دکتر … چون من تخصص ندارم … پماد بهت بده که زود خوب بشه … گفتم چشم مامان جون …خیلی لطف کردین حتماً حتماً… بعد باز کمی سکوت برقرار شد… دیدم باز داره به بدن لخت من نگاه می کنه… از اینکه جلوی مادر شوهرم تسلیم شده بودم خیلی حسّ لذت بهم میداد ….بعد مامانش رو به فاطی کرد گفت بیا ما بریم بیرون مونا جان راحت باشه… و رفتند بیرون … من برگشتم توی وان دراز کشیدم … تازه خوشم اومده بود… یادم افتاد فیلم سکس با شهاب رو باید بهش نشون بدم … فاطی که بعد حدود ۵ دقیقه اومد تو بهم گفت مامانش رفته کمی بخوابه … من بهش گفتم موبایل منو بیار و رفت آورد … و بیرونمان رو زمین بغل من نشست …فیلم رو براش پلی کردم و با لذت نگاه کرد … وسط هی به ممه های من که تو وان خوابیده بودم دست میزد و دستشو میکرد تو آب و بنازم که زیر آب بود دست میمالید … بهم گفت خُب؟! خوشت اومد جلوی مامانم لخت شدی بالاخره ؟ … هر دو خندیدیم … بعد شروع مرد از بیرون وان با دو دست مالیدن ممه های من تو آب … داشتم میمردم … یک پامو از آب آورده بودم بیرون … انگشتای پامو بهش نشون میدادم که بیشتر خوشش بیاد … بهم گفت کمی تو آب تکون بخورم و بیام بالاتر و یک دستشو گذاشت تو آب زیر کون من خلاصه دیدیم اینجوری نمیشه … رفت درب حمومم قفل کرد … بهم گفت رفتم نشستم لبه ی وان یعنی سه کنج دیوار و دو تا پاهامو هم گذاشتم دو لب وان … فاطی شلوار و جورابشو درآورد و پیرهنشو که خیس نشه … با شورت و سوتین اومد نشست تو وان نشست تپ آب روبروی من … بعد بهم گفت : انگشتات دو طرف کُست رو برام باز کن که ببینم توش چه رنگیه؟ منم با انگشتام‌دوطرف چوچوله ام رو باز کردم … سرشو آورد جلو هی نگاه کرد بعد گفت صورتیه … بعد با خنده گفت :البته هزار بار دیده بودمش کمی برام لیس زد بعد شروع کرد انگشتای پامو لیس زد … بعد دوباره شروع کرد کسمو لیس زد و چوچوله مو تو دهنش کرده بود … هی با زبون میزد تو کُسم …بعد کونمو آوردم بالاتر و سوراخ کونمو هی لیس میزد با دو انگشتش هی می‌کرد تو کُس من … هی ممه هامو میمالید و هی باهام لب میداد … شاید چند دقیقه هی دو انگشتشو تو کسم تلمبه میزد … و انقدر باهام ور رفت تا ارضا شدم …. بعدش بهم گفت دوست داره منو بشوره !! اول آب تو وان رو خالی کردیم … من بلند شدم سرپا کف وان وایسادم …لیف و صابون برداشت … اول رون‌هامون کشید … پاهامو بلند کردم … لیف صابون زد… پشت منو کامل کشید …. وقتی لیف میزد به لپ های کونم… لپهای کونم میلرزیدن … … لپ های کونم بالا پایین میرفت …و بعد جلوی بدنمو …هی زیر و بالای ممه هامو کف و صابون میزد … و ممه هام اینور اونور میرفت… لای نازمو … همه جا مو … بعد گفت قبل اینکه خودتو آب بکشی؛ برو تو آینه خودتو نگاه کن … دستمو گرفت از وان اومدم بیرون… تو آینه حموم خودمو نگاه کردم … فاطی با خنده بهم گفت: عین آدم برفی شدی !! … ادامه دارد … نوشته: مونا ز
    • migmig
      عکس های شکاری وطنی برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.