رفتن به مطلب

داستان سکس با میلف خوش هیکل تپل و گوشتی


arshad

ارسال‌های توصیه شده

     میلف × داستان سکسی × داستان میلف × سکس میلف ×

ننه بابا باکلاس

سلام دوستان عزیز سعید هستم . داستانی که میخوام براتون تعریف کنم واقعیه و کیک نیست و یه کوچولو طولانیه و یه کم هم فان چون ۲۹ اسفند ۱۴۰۲ دارم مینویسمش و بیکارم و حالم خوبه و حال شما هم روز قبل عیدی میدونم خوبه به بزرگی خودتون ببخشید . ۳۳ سالمه و از همسرم جدا شدم . و یه شرکت تبلیغاتی دارم و از اینا که تبلیغات میفرستن برای مردم و فحش میخورن درآمدم بدک‌نیست و قدم ۱۸۵ و وزنم ۹۷ و سبزه . سریع میرم سر اصل مطلب . بعد از جدایی از همسرم و تاوان های سنگینی که بابت یه انتخاب اشتباه و سر موضوع مهریه و … دادم دیدم خودم هستم و خودم . همه شیره جونم و خانواده زن سابقم کسکشا کشیدن بیرون. خونه و ماشین و هر چی داشتم و نداشتم سر خریت و احمقیت خودم که زده بودم به نام زنم بالا کشیدن حتی به اون هم بسنده نکردن و حساب‌های بانکی ام که به نام خودم هم بود مسدود کردن . از این گدا گشنه هایی بودن که یکی گیر میاوردن مثل زالو خونش و تمام و کمال تا نمیخوردن ولش نمیکردن . تو دوران تاهل هم پدر زن سابقم یه پسر عمو داشت که وضع مالیش خوب بود. ننه مرده و اینقدر گاییدنش و ازش پول دستی و وام و قرض و کمک تحت عناوین مختلف مثل کمک هزینه تحصیل پسرشون و کمک خرید جهیزیه و خرید خونه هر چی که به ذهنتون برسه و نرسه ازش گرفتن که دیگه داشت به کس کشی می‌افتاد و بالاخره عقلش رسید و خونه زندگیش و جمع کرد و رفت سمت گرگان و موبایل و همه چیزش هم از ترس بقیه عوض کرد . نمیدونم آتو داشتن ازش یا آدم کسخلی بود یا دل رحم بود یا هر چی معمولا جواب رد به درخواست کمک مالی خانواده پدر زنم نمیداد . با این اوصاف من بی‌شعور نمیدونم چرا اینا رو دیدم ولی باز خونه و ماشین خودم و بنام دخترشون کردم . البته دوستش داشتم ولی اون بعد جدایی چنان ضربه مالی بهم زد که اگه خدا کمکم نمی کرد تا آخر عمر کمر راست نمیکردم . فقط یه میلیارد و خورده ای یه خونه کوچیک سمت اطراف تهران به نام خواهرم کرده بودم که نتونستن اون و توقیف کنن بابت مهریه . خلاصه این ماجرا تموم شد و من یه مدت رفتم خونه پدر مادرم زندگی کنم . تو این سن و سال سن باز مجبور بودم خونه مامانم اینا باشم . هر وقت خاله یا دایی یا عمو و عمه ای میومد خونه مامانم اینا فرارو بر قرار ترجیح میدادم . کسکش ها فقط متلک بلد بودن بندازن زن عموم میگفت اِوااا آقا سعید حیف شد طلاق گرفت زنش قدرشو ندونست ولی من یه دختر خوب براش سراغ دارم دختر همسایه بالایی مون هست مونا جون اون کِر آقا سعیده . بعد نیشخندی میزد که از صدتا فحش خواهر ومادر بدتر بود . چرا ؟ چون مونا جونش یه دختر ترشیده ۴۰ ساله سیبیلو بود مثل سوگلی های پادشاه های قاجار که یه کم هم شیرین میزد . ننه بابای ما هم مثل ماست فقط نگاهش میکردن و فقط بلد بودن به من سرکوفت بزنن و جواب من و بدن . زن دایی و زن داداش و دختر خاله و … هم هر کدوم یه جوری متلک پرونی میکردن .هر کدومشون و به عنوان شاهد معرفی کردم دادگاه که بیان شهادت بدن خونه و ماشین مال منه و پولش و من دادم هر کدوم به یه بهونه ای شونه خالی کردن و نیومدن . شاید بگید دادگاه شهادت فامیلتو قبول نمیکنه یا وکیل میتونست ثابت کنه که پول خونه و ماشین و تو دادی ولی زنم هم که بیل کمرش نخورده بود وکیل گرفته بود و همه اموالی که به نامش کرده بودم رو به نام یکی از آشناهاش کرده بود که من نتونم هبه یعنی بخشش مال و ثابت کنم تا پسش بگیرم ولی با وجود این موارد حقوقی چیزی از کسکشی اونا کم نمی کرد چون اونا به این دلیل که شاید دادگاه شهادتشان قبول نکنه نبود که نیومدن چون یه جورایی ته دلشون خوشحال بودن که من ضربه خوردم و شاید هم می‌خواستن دردسر برای خودشون درست نکنن چون بالاخره دو بار هم بخوای بری دادگاه پاسگاه چند روز معطلی داره ولی واقعا تنهام گذاشتن . اگه میومدن و شهادتشان و دادگاه قبول نمیکرد باز حمایتشان و نشون داده بودن . جاکشا اصلا نگفتن پسر خواهر یا برادری داریم کمکش کنیم . منم دیگه قید همشون و زده بودم . دایی و عموهام خداییش بد نبودن ولی از بس بیخایه و کس لیس بودن از ترس زنهاشون نیومدن دادگاه . خاله و عمه هم که ازشون آبی داغ نمیشد . القصه خانه اطراف تهران و فروختم با پولش و یه کوچولو قرض و قوله و پس اندازی که تو این مدت کرده بودم یه جای کوچیک توی جنوب شرق تهران پیش خرید کردم که متاسفانه اونم خورد به عن و کارمون با سازنده رسید به دادگاه و دادگاه کشی . تو یکی از روزهایی که رفته بودم دادگاه و دادسرا همینجوری که نشسته بودم تا نوبتم بشه دیدم از راه پله دو تا زن خوش کوس و کون اومدن بالا . یکیشون شبیه خانم الیزابت امینی بازیگر سینما بود . یه شلوار چرم مشکی پوشیده بود و تیپی زده بود که تا رسید تو طبقه ای که ما بودیم بلا استثنا همه زنها و مردها میخش شدن . مردها با کیر راست و زنها با حسادت زنانه ای که میشد از نگاهشون خوند . اون یکی که باهاش بود معلوم بود وکیلشه . خلاصه جا نبود و وایساده بودن با هم حرف میزدن و من و باقی حشری های میدان هم مستقیم و غیر مستقیم داشتیم دیدشون میزدیم . می خورد هم سن و سال من باشه . وکیله هم خوب بود ولی رفته بود زیر سایه هیکل و چهره لوَند زنه . همینجوری که داشتم دید میزدم یهو منشی دادگاه صدام زد آقای سعید فلانی بیا تو . خداوکیلی از ۸ صبح تا وقتی که صدام کرد حدود ۳ ساعت و نیم اسیر و عبیر تو راهرو بودم و کسی جوابم و نمی‌داد. ۵ دقیقه نشد داشتم دید میزدم و تصویری حال میکردم که یهو نوبتم شد . با ذکرهای به جا و پرثواب کیرم تو این شانس و مادر و گاییدم منشی دادگاه و کیرم تو قبر پدر پدر زنم رفتم تو . یه بیست دقیقه ای تو بودم و شرح ماجرا رو دادم و اومدم بیرون که دیدم خانمها نیستن . دوباره با تکرار ذکرهای یاد شده ۱۰ دقیقه ای منتظر موندم دیدم نیومدن . دو سه تا شعبه دیگه هم اونجا بود رفتم سرک کشیدم گفتم شاید رفته باشن شعب دیگه که نزدیک بود منشی های شعب دیگه شلوار از پام بِکَنَن . کسکشا مثل برده رفتار میکنن با آدم . میگفتن با کی کار داری اومدی تو ؟ مگه صدات کردیم ؟ برو بیرون . اومدم بیرون و در کمال تعجب دیدم دوتا صندلی خالیه . البته چند نفر با هم دعواشون شده بود تو راهرو دادگاه و ملت فضول همیشه در صحنه رفته بودن فضولی که جا گیرم اومد بشینم گفتم سعید شانست کیریه برو دنبال کارت . اومدم پاشم برم که دیدم از سمت دیگه طبقه ای که توش بودیم با وکیله دارن میان . از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم . مثل کسخلا نشستم و مثلا دیوار روبرو و نگاه میکردم که مثلا حواسم بهتون نیست که با دیدن دوتا صندلی خالی بقل من اومدن سمت من که بشینن . یه زن مادر جنده بی ریخت مثل چنار دراز و بی حاصل که سرپا بود و داشت دورادور دعوا و نگاه می‌کرد تا دید این دوتا دارن میان بشینن بدو بدو دوید نشست اون سر صندلی . یعنی بین من و اون فقط یه صندلی خالی بود . خانم وکیل و زنه که اسمش و مستعاری میزاریم کتایون با دیدن دویدن خانمه و نشستنش به هم‌یه نگاهی کردن و یه لبخندی زدن . بعد کلی و تعارف تیکه پاره کردن کتایون گفت خانم وکیل شما بشینید و خانم وکیل نشست . یادم نمیاد که فحشی نبود که تو دلم نثار اون جنده بی ریخت نکرده باشم . اگه نیومده بود سه تایی راحت میشستیم و دیدم و راحت میزدم . ولی گفتم بد هم‌نشد برای خایه مالی . پا شدم و به کتایون گفتم خانم شما بفرمایید بشینید . کلی تعارف کرد و بعدش نشست سر جای من . منم بیست سانت اونطرف تر کنار دیوار مثل مامور وایسادم بالا سرشون . یه نگاهی به من کرد و لبخندی زد و گفت زشته شما سرپایید من خجالت میکشم اینجوری . یه متر دولا شدم و بغل گوشش گفتم زشت دوتا اونورتر شما نشسته و اون باید شرمنده بشه که دوید جای شما دوتا خانم محترم و گرفت . چنان دوید که یوزپلنگ نمی رسید بهش . شروع کرد خندیدن و دستش و گذاشت جلوی دهنش . وکیلش با تعجب به من نگاه کرد منم مثل مامور دوباره وایسادم بالا سرشون . یه چیزی در گوش وکیله گفت اونم‌خندید و با سر و لبخندی به من نگاه کرد . نمیدونم چرا به دلم افتاد که از من خوشش اومده . کلی کار داشتم ولی گفتم ولش کن فکر میکنم دادگاه هنوز صدام نکرده . از لا به لای حرفاشون فهمیدم یه نمایشگاهی کلاه سر کتی ( کتایون) گذاشته و ماشین سرتاسر رنگ دار و به عنوان بی رنگ بهش فروخته کیلومتر ماشین هم کم کرده و کلی ضرر مالی بهش وارد کرده اونم اومده بود بابت خسارت و فسخ قرارداد و این جور چیزا از نمایشگاهی شکایت کنه . یکی دوبار برگشت گفت من خجالت میکشم شما اینجا وایساده اید . نمیدونم شرمنده بود که من جام و دادم بهش یا منظورش این بود اینجا واینستا؟ گفتم نه خواهش میکنم من میرم‌اون طرف تر که شما معذب نباشید .‌اومد چیزی بگه رفتم الکی سمت شعبه که سمت راستمون بود . دو سه تا سوال پرسیدم که مثلا نوبتم نشده اومدم روبروش وایسادم و با مدارکم ور رفتم . دو سه باری که نگاهم به نگاهش افتاد اونم داشت من و نگاه می‌کرد و نگاهش و دزدید . حدود یه ساعت مثل کسخلا وایسادم تا شعبه صداشون کرد .یه ربعی داخل بودن
وقتی اومدن بیرون یه کم حرف زدن و وکیله اسناد مدارکی و جدا کرد دوباره از منشی اجازه گرفت و رفت تو اتاق شعبه . منم سریع خودم و رسوندم بهش و گفتم چه شد ؟‌گفت نمیدونم والله وکیل یه چیزایی گفت که من سر در نیاوردم ولی فکر کنم بتونیم حقمون و ازش بگیریم . گفتم خدا رو شکر . ولی اگه خواستید من نمایشگاهی آشنا دارم خواستید به اون هم ماشین و نشون بدیم ببینیم چقدر حدودی سرتون و کلاه گذاشته یا راهکار بهتری برای پیچوندن گوش نمایشگاهی مربوطه میشه پیدا کنیم یا نه ؟ گفت نه قاضی حرف ما رو قبول کرد و گفت از نمایشگاهی ها این چیزا زیاد دیدم و با انتخاب کارشناس بررسی میکنه چی به چیه . گفت میدونید نمایشگاهی یعنی چی ؟ گفتم بله یعنی آدم صاف و ساده . راستگو . با تقوا . پاک که خودش شروع کرد خندیدن . گفتم تو نمایشگاهی ها آدم خوب پیدا میشه ولی متاسفانه شاید ۱۰۰ نفر نباشن تو تهران . تو این بحثا بودیم که وکیلش اومد و صداش زد و با سر تشکر کرد و با هم‌هم رفتن … نمیدونم چرا تو خیالاتم منتظر پیشنهادی / تلفن‌ دادن و گرفتنی و یا دعوت به جایی بودم که دیدم نه خیر دارن میرن . پکر شدم تکیه دادم دیوار و گفتم اینم کیر بعدی که خوردی ولی دو دقیقه بعد برگشت و گفت شماره تون بده لازم بشه زنگ میزنم برای دوستتون که نمایشگاه داره بریم یه سر پیشش . دیدم که درپوست خودم نمیگنجم ولی به رو خودم نیاوردم و گفتم لطف کنید یادداشت کنید ۰۹۱۲ گفت اینجا کسی موبایل داره ؟ گفتم وایسا بنویسم . ولی خودکار نداشتم از ۸ نفر خودکار خواستم که فقط خودکار گوشتیشون ( کیرشون ) دستشون بود . در حال ناامیدی دنبال خودکار بودم که خودش از وکیلش خودکاری گرفت و آورد . نوشتم براش و رفت . منتظر بودم یه ساعت دیگه زنگ‌بزنه ولی حدود ۴ روز بعد زنگ‌زد . خلاصه از حرفا و لوس بازی و چی دوست داری و فلان چیز و رنگ مورد علاقه ات چیه و …گفتیم تا به جوکهای سکسی کشوندمش .گفت ازدواج نکرده ولی ۳۵ سالشه و خونه مجردی داره . پدر رئیس بانک و مادرش تو شرکت برق سمت مدیریتی داشت . خودش هم تو کار طراحی دکوراسیون بود . کلا بچه مایه داری بود و دستشون به دهنشون می‌رسید. ماهم اندازه خودمون بودیم ولی اینا از لحاظ تحصیلی و مالی بهتر از من بودم . بابام بازنشسته اداره پست بود و مادرم خانه دار ولی علی رغم همه دعواها و سادگی هاشون خداییش آدمهای خوبی بودن . ولی اگه مثلا میخواستم با کتی ازدواج کنم و خانواده هامون هم و ببینن اگه بابای کتی بابام و میدید و دو تا فحش آبدار که همیشه ورد زبونش بود میداد به باباش میگفتی دختر به اینا میدی یا هر روز خر نر کونت بزاره مطمئنم گاییده شدن هر روزه توسط خر نر و انتخاب می‌کرد. تنها شانسم این بود که کتی و خدا زده بود پس کله اش و کسخل از من خوشش اومده بود . بعد دو هفته سکس چت تلفنی و خودشیرینی های من و بی اهمیت جلوه دادن دو سال بزرگتر بودن اون و اختلاف طبقاتی و . … کار به حضور در پارک و کافی شاپی رسید . خودش یه خونه نقلی ۹۰ متری سمت میرداماد نزدیکهای بانک مرکزی خریده بود البته با کمک و وامی که باباش براش جور کرده بود . جدا از پدر مادرش زندگی میکرد . چند بار بردمش و آوردمش ولی تعارف سفت و سخت نمی زد که برم بالا . خلاصه تو دیدارهای حضوری و تو ماشین مالیدن و شروع کردم . پارک‌های خلوت مثل جمشیدیه یا پارک آب و آتش شبها که خیلی خلوت تر بودن میرفتیم برای ممه خوری و لب و لب بازی طولانی ولی این کارا باید تو اتاق باشه و با دلی آرام و قلبی مطمئن کوس کرد نه هول هولی و با ترس و لرز بمالی و بخوری و بکنی . و یکی دوبار هم خیلی تو لب و لب بازی بودیم و حواسمون دیگه پرت شده بود و دختر پسرها دیدنمون و خنده کنان رد شدن . یه بار هم تو پارک قیطریه اون ته پارک یه زن غرغرو با شوهرش لب بازی ما رو دیدن . مرده می خندید و زنه داشت از بی حیایی جوونها حرف میزد … هی میگفتم بالاخره مامور میگیرمون بریم خونت که مجردیه ولی قبول نمی کرد و تا اون موقع هیچوقت نذاشت برم خونش و عملیات اصلی و انجام بدیم البته فکر میکردم تو ساختمان آشنا داشته نمیخواسته آمارش خراب بشه . خلاصه با هزار تا روایت دروغ و حدیث جعلی برای سکس راضیش کردم فقط قرار شد من جا گیر بیارم . دیدم که از طرف کتی آبی گرم نمی‌شدم از طرف دوستهای خودم هم که اکثرا متاهل بودن کاری نمیشد کرد . گفتم هیچ‌جا خونه پدر مادر آدم نمیشه. گفتم هر جا باشه میایی ؟ گفت یعنی چی ؟ گفتم آخه تو بچه سوسولی و نازنازی . وسط شهر یا پایین شهر جا پیدا کنم میایی ؟ گفت آره بابا من اونجوری که تو فکر میکنی نیستم بعد خونه رو میخوام برای عشق و حال نمیخواییم که بخریم یه ساعت میریم و می‌آییم. گفتم توقع هم که بالاست یه ساعت ؟؟؟؟؟ . اگه با طول مسیر یه ساعت منظورته درست گفتی . ۲۵ دقیقه رفت ۲۵ دقیقه برگشت . ۴ دقیقه پارک ماشین و بالا رفتن از پله ۴ دقیقه لباس دراوردن ولی دیگه باقی مدت سکس وحشیانه . کلی خندید و گفت واسه ۲ دقیقه اسیرمون میکنی ؟؟ گفتم‌ ۲ دقیقه نشه ولی یه دقیقه رو قول شرف میدم دوام بیارم . آخه تو خیلی سکسی هستی و هر کسی نمیتونه جلوت دوام بیاره . یه ویشگونی گرفت و گفت تو که مخم زدی و دیگه زبون نریز . گفتم پس منتظر باش خبرت کنم . رفتم خونه و با کلی صغری کبری چیدن گفتم‌ پدر رادیو میگفت‌صله ارحام‌و‌انجام دهید تا رستگار شوید و رزق و روزیتون زیاد بشه . پدرم از آخوندها متنفره و عفت کلامی هم خیلی کم داره بی تفکر ومعطلی گفت گه خوردن آخوند دوزاری های کسکش حرف این بی ناموسشان رو گوش نکن . هزینه های مردم و هزار برابر کردن که دیگه کسی با کسی رفت و آمد نکنه . زر مفت میزنن جاکشا . مامانم از اتاق که داشت میرفت آشپزخونه بدون اینکه به ما نگاه کنه گفت . سعید جان تو نمیخواد صله ارحام کنی همین که فامیلی میاد اینجا فرار نکنی و قایم نشی از دستشون خودش صله رحمه . گفتم آخه مامان دایی احمد و دایی محمود که گفتم بیایین دادگاه شهادت بدید از ترس زنهاشون یا هر چی که بود نیومدن . شاید اگه میومدن یه فرجی میشد . در این حین بابام که از دایی هام هم خوشش نمیومد گفت سعید جان باید یه چایی احمد یه چایی محمود میگرفتی میبردی دادگاه لااقل عطر و بخارشون از دایی های اسکل و بی وجود تو بیشتر بود شاید هم قاضی از این ابتکار عملت خوشش میومد رای به نفع میداد . خوب هم شد نبردیشون اگه میبردشون قاضی میدیدمشون یه بازداشت موقت هم به دلیل ایجاد آلودگی تصویری برات می‌نوشت. البته دایی هات دلیل اصلیشون که نیومدن این بود که می‌دونستن قاضی شهادت دو تا زن و قبول نمیکنه سعید جان تو ۲ تا دایی و دو تا خاله نداری در اصل ۴ تا خاله داری . یه نیشخند قهرمانانه ای هم زد و کنترل تلویزیون و گرفت دستش و شروع کرد کانال عوض کردن . مامانم پرید تو سالن و گفت بی‌شعور داداشای من اسکل هستن و بی بخارن داداشای من زن هستن و شهادتشان قبول نیست ؟ داداشهای من با چایی مقایسه میکنی ؟ اون داداش بی عرضه ات ( عمو جهانگیر و میگفت ) اینقدر از زنش حساب میبره که فکر کنم دیگه تخمهاش آب شده باید براش یه شوهر پیدا کنیم . شهادت اون و قبول نمیکردن که نیومد یه شوهر کنه ۲ قلو بچه میاره . به کچل میگن زلفعلی به این بیخایه هم میگن جهااااانگیر . ههههههه .در دهن گشاد زنش و نمیتونه بگیره واسه ما شده آقا جهااااانگیر . پدرم برگشت گفت ماها همه بی خایه و بی عرضه ایم دیدم دایی ها و خاله هات رفتن دم در دادگاه و یقه قاضی جرررررر دادن . به همین دوتا چایی جوشیده ( دایی احمد و محمود و میگفت ) گفتیم بیایید دادگاه یادته تا این و گفتیم یکیشون رفت تو کُما یکیشون هم همون موقع رفت خارجه و ۲۰ روز تلفن هاش و خاموش کرد .‌ دایی محمود البته واقعا ناخوش بود و برای درد کلیه رفته بود اون روزا بیمارستان ولی بابام دیگه پیاز داغشو زیاد کرد و گفت رفته تو کما . دایی احمد گفت رفته ترکیه و گوشی و خاموش نکرد ولی جواب نمیداد . یکی دوبار با شماره غریبه گرفتیمش گفت خارجه . ولی دروغ میگفت . بابام گفت دایی هات که هیچ به خاله هات گفتیم دادگاه که نیومدید یه دختر برای این پسر پیدا کنید . خاله زری هم دو دقیقه دیگه اش گفت بیا دختر خودم و بگیرید . فرناز عقب افتاده جانش . هر گاگول و ببینی تو یه دانشگاهی بالاخره قبول شده این هنوز پشت کنکور همه دانشگاه‌ها مونده عقب افتاده ذهنی . دروغ میگم بیا تف کن تو صورت من . فقط بلدن چسی بیان خونمون اینقدره خارجه رفتیم . این و خوردیم و اون و خوردیم . بعد هم یواش به تخمش اشاره کرد و گفت بیان این و بخورید . ولی گوش تیز مامانم کار دستش داد گفت به کی گفتی عقب افتاده ؟ بیان چی و بخورن ؟ گفت میوه رو گفتم که رو میزه مگه نه سعید ؟ گفتم همون و گفت . مامانم گفت همون خاله هات که این کلنگ مسخره میکنه دو تا شوهر خوب کردن که تو توشون عقب مونده ای . جفت باجناقات از تو سرتر هستن . دو بار زن و بچه شون خارج بردن . تو چی فقط بلدی ببریمون خونه داهات . اونم برای باباته و ارث و میراث هنگفتیه که بابات برات گذاشته وسط بیابون . سعید جان ما بی عرضه بودیم که این عقب مونده رو به انداختن بهمون . کسی به این زن نمیداد . واسه اون موقع ها که همه ۲۰ سالگی دو تا بچه داشتن این تو ۲۵ سالگی تازه اومد من خر و گول زد . حالا شما محبت کن به عمو جهانگیر بگو یه دختر خوب واست پیدا کنه اگه تخم داره و زنش اجازه میده ؟ بابام گفت برادرم برای این کله کدو زن انتخاب کنه و عشق و حالش و این کنه ؟ دختر پیدا کنیم واسه این کره خر حدیث جعل کن ؟ مامانم گفت وای خدا مرگم بده این دیونه شده دیدم الکی الکی داره دعوا میشه برای اینکه ماجرا رو جمع کنم گفتم کره خر کیه؟ این حرفا چیه ? آقا صله ارحام نکنید اصلا دروغ گفتم خوبه؟ . بابام گفت سعید جان یه محبتی در حق پدرت میکنی ؟ گفتم بله بفرمایید . گفت اسم این کسکش های تازه به دوران رسیده رو جلوی من نیار و نرین تو اعصابمون و دعوا درست نکن . مامان دیگه ترمز برید و گفت مردک حمال هی هیچی نمیگم ول کن نیستی . دوید تو آشپزخونه که ساطوری شمشیری گوشتکوبی چیزی بیاره . بابام و که دیدم ریده به خودش رنگش زرد شده دلم براش سوخت . میدونست زبون سرخش سر سبزش و تا دقایقی دیگر بر باد خواهد داد . دهن سرویس نه گذاشت و نه برداشت یقه من‌و گرفت و گفت همش تقصیر توی دیوث هستش . چرا مردم باید بیان دادگاه برای تو شهادت بدن . گفتیم اون دختر و نگیر گرفتی . مادرت چقدر گفت سند بنام زنت نزن خودت حس زناشویی ات زده بود بالا هیچی نمی شنیدی به ما چه ؟ دایی ها حق دارن نیان . همینطور که می‌گفت و با دستش کنترل و مالش میداد و از ترس یه چشمش هم به آشپز خونه بود و منتظر بود ببینه مامان با چی میخواد به حسابش بره . مامان اینا رو که شنید و آروم شده بود با یه ماهی تابه بزرگ دسته دار اومد بیرون که اگه خایه مالی بابام نبود با خوردن کف ماهی تابه به فرق سر بابام ماهیتابه حتما فرم کله پدرم و میگرفت. مامانم هم باهاش همداستان شد و گفت راست میگه دیگه سر ازدواجت با اون دختره و دعوت نکردن یه سری ها نصف فامیل و رنجوندی با داستان شهادت دادگاه هم نصف دیگه قطع رابطه کردن . دست از سرمون بردار بزار آخر عمری با درد خودمون بسوزیم و بسازیم و بمیریم. بابام اومد سمتش و یه ماچ از کله اش کرد و گفت همین قند مامانت و فشار خون من از دست تو درست شده دیگه . تو دلم گفتم خوارکسته تو ۲۰ ساله فشار داری مامانم هم قندش ارثیه به من چه ؟ ولی تخم نکردم چیزی بگم. القصه گفتم بیام یه حرکتی برم اصولی . گفتم حالا که من مقصرم و باعث قطع رابطه شماها شدم خودم درستش میکنم بیایید جمع کنید برید باغ دایی احمد تو کردان یهویی هم برید سوپرایز بشه . همین فردا پس فردا برید ذوق مرگش کنید . مامانم اشکهاش و جمع کرد و گفت راست میگه خیلی وقته داداشام هم ندیدم . محمود آخر هفته ها بیشتر پیش احمده تو کردان .یهویی بریم منم اونا رو با هم ببینمشون. من بجز دوتا خواهر که سر زندگی خودشونن فقط همین دو تا داداش و دارم اونا جای پدرم هستم . بابام اصلا خوشش نیومد ولی چون از دری وری هایی که به خانواده مامانم گفته بود و ولی هنوز سالم مونده بود و میتونست سرپا باشه گفت حالا ببینم چی میشه . مامانم گفت همین فردا ۵ شنبه میریم بدون هماهنگی . دیدم آقا الکی الکی مکان جور شد. زنگ زدم کتی گفتم فردا صبح میتونی بیایی ؟ گفت ۵ صبح خوبه ؟ گفتم نه ۸ بیا . گفت مشنگ فردا کار دارم خیلی زود بتونم بیام ظهر میام . خونه مامانم اینا خوابیدم و تا صبح به ۱۷ روش سامورایی تو خیالاتم کتی و میکردم . تا صبح دو ساعت نخوابیدم و از ساعت ۸ خواستم راهشون کنم‌که که چند تا فحش از بابام خوردم و با ۱۰۰۰ تا دلیل آوردن و خسته ایم و دیشب نخوابیدم و حالا مگه دنبالمون کردن صبح کله سحر بریم خونه مردم و … خلاصه به زور ۱۱ راهیشون کردم . کتی هم حدود ۱۱ و نیم کارش تموم شد تا برسه به من شد ۱۲ . آقا تا رسید بالا معطلش نکردم مثل گرگ گرسنه حمله کردم بهش هی میگفت وایسا صبر کن و می خندید ولی من دلشوره داشتم تمام لباسها رو کندم . با اینکه خیلی جوان نبود و یه جورایی میلف بود ولی به صد تا دختر ۱۸ ساله می‌ارزید. دستمالی کرده بودم ولی دیدن کوس و کون با خیال راحت اونم لخت لخت یه چیز دیگه است ‌ . بردمش اتاق خودم و پرتش کردم رو تخت . فقط جورابش پاش بود . افتادم به لیس زدن گردنش . دو دقیقه نشد صدای شهوتش اتاق و پر کرد . اومدم سمت سینه هاش دیدم مثل کله قند سرفرازی داره خودنمایی میکنه عمل کرده بود ولی خیلی گنده شون نکرده بود و تقریبا طبیعی به نظر میرسیدند خوردم شون می گفت زیر سینه رو بخور . صداهاش بیشتر شد . شورت و که قبلا درآورده بودم و رون کلفت و سفیدش مثل ورزشکاران بود سفت و سفید و تو‌ پُر . کوسش و بی استرس داشتم میدیدم . یه کس تپل و گوشتی بدون مو و کرم مالیده شده بود مثل دنبه . میزدم بهش قشنگ مثل ژله تکون میخورد و دوتا زائده قهوه ای تیره که اندازه یه لوبیا زده از کوسش زده بودن بیرون . زبون و انداختم لاش جفت سینه هاش و گرفت دست خودش و کمرش از رو تخت بلند کرد . سوراخ کونش هم لیس زدم . نه کوسش نه کونش بوی بدی نمیدادن . سوراخ کونش قهوه ای بود و یه حاله دورش بود . ولی خیلی تمیز بود . گفت اگه بدت نمیاد لیسش میزنی ؟ گفتم مگه خر کله بابام و گاز گرفته که لیس نزنم گفتم فقط قنبل کن قنبل کرد
کمر باریک با کون گنده ای دیدم که نزدیک بود آبم بیاد . یادم افتاد که شلوار چرمی که بهش گفته بودم بپوشه به یاد روز دیدارمون تو دادگاه و با چه مکافاتی از تنش کندم . ۵ دقیقه ای سوراخ کونش لیس زدم و با زبون تو کونش هم میکردم که دیدم لرزید و دمر افتاد . رفتم کوسش و بخورم گفت وایسا یه کم . دوباره دو دقیقه بعد برش گردونم و پاهاش و دادم بالا و افتادم به جون کوس سفیدش . پر آب بود و لیزی آب کوسش یه کم زیادی بود . مثل بقیه نبود. خیلی غلیظ‌تر و کشدار تر بود . از کشداریش خوشم نیومد و با دستمال پاک کردمش دوباره شروع کردم خوردن کوسش . دو بار دیگه با خوردن ارضا شد . یه کم‌ زود آبش میومد مثل بقیه زنهایی که کرده بودم و یا مثل زن خودم نبود که ۲۰ دقیقه یه روند
مثل سوزن چرخ خیاطی باید تلمبه میزدی تازه موتورشون روشن شه . این با لیس و ۳ دقیقه کردن چند بار آبش میومد و کار آدم راحت بود باهاش . البته بگم ساعت ۱۱ که مادرم اینا رفتن یه قرص ویاگرا زدم . چون چند وقت بود سکس نداشتم گفتم یهو ضایع نشم و آبم زود نیاد. آقا اومد بالا کیر و گرفت دستش و یه وای دلنشینی کرد و گفت چقدر بزرگه این بار نکن تو پاره میشم . ادا در می‌آورد ولی خیلی لوند حرف می‌زد. گفتم حالا بخورش . سالار ما متاسفانه یا خوشبختانه یه کم بزرگه . خداوکیلی هرکی و خواستم بکنم گفته بزرگه و دو سه باری هم ندادن و رفتن بقیه هم که دادن اینقدر ادا اطوار در اوردن و قیمت و بالا بردن دیگه کلفت بودن کیر برام آپشن محسوب نمیشه بیشتر دردسر شده تا موهبت . خلاصه پاهاش و گذاشتم رو دوشم واقعا سنگین بودن . گفتم خودت پاهاتو باز کن و نگه دارشون . با سر سالار کشیدم لای کوسش . با خیسی اون فشار دادم با یکی دو بار جابجایی تا ته رفت تو . خیلی تنگ نبود ولی خیلی گشاد هم نبود چون خیس خیس بود و چند بار ارضا شده بود یه کم راحت رفت تو . ولی ماهیچه های کوسش و روی سالار قشنگ حس میکردم . سالار و درآوردم با دستمال کاغذی لای چاک کوسش و پاک کردم تا کشیدم لای چاکش باور کنید دستمال کاغذی خیس و سنگین شد از آب . دو تا دیگه کشیدم لاش تا یه کم خشک شد . دوباره کردم تو . گفت سرش و تا وسط چند بار آروم آروم بکن تو و درآر بعد یهو محکم فشار بده تا دسته تو . همین کار و چند بار کردم ارضا شد . کلی چنان دادی کشید که همسایه ها همه فهمیدن خونمون چه خبره . جلوی دهنش و گرفتم گفتم چته ؟ گفت با کیر اینجوری که گفتم بکنی خیلی شدید ارضا میشم و نمیتونم خودمو کنترل کنم واسه همینه نمیخوام خونه خودم باشم چون همه میفهمن . گفتم راست کردی آبرو حیثیت مردم و ببری ؟‌ یواش تر دیگه . خلاصه با کمک ویاگرا که انداخته بودم بالا حدود نیم ساعتی به روشهای مختلف ترتیبش و دادم و چند باری دیگه آبش اومد ولی داگ استایل و هفتی و دمری که آبش میومد دیگه اینقدر بلند جیغ نمیکشید . واقعا هم‌ من لذت میبردم هم اون . بهم‌گفت یه سال و نیمی هست سکس نداشته ولی راست و دروغش با خودش . با اینکه ازدواج نکرده بود و دختر نبود ولی اصلا برام مهم نبود قبلا عقب مونده بودم این چیزا برام‌مهم بود .ولی منم هر از گاهی دمی به خمره دیگران میزدم ولی سکس با کتی واقعا لذت بخش تر بود . خلاصه آب کمر ماهم بعدش اومد و ریختم و سینه هاش و ده دقیقه ای کنار هم خوابیدیم . خودش و تمیز کرد و گفت بریم راند دوم . گفتم راست نمیشه گفت اون با من القصه داشت سر سالار تو دهن گرم و نرمش می‌کرد و برای راند دوم آماده می‌شدیم دوباره چشماش خمار شده بود که دیدم یهو در خانه باز شد و با فریاد کیرم تو دهن داداشای کسکشت _ولدزناها / بیناموسا/ سگ شرف داره به داداشای تو . / کیر پلاستیکی ها / قسم میخورم چاقال بودن اینا من میدونم . / دختراش معروفترین جنده های کرج هستن . … آقا سر سالار تو دهن کتی بود ولی چشمهای خمارش سریع شدن مثل چشم های جن زده ها . نمیدونست چه خبره و داشت سکته میکرد ولی من فهمیدم چه خبره آروم گفتم پاشو بریم سمت بالکن . اون کسخل هم سر کیر و ول نکرده بود و کشون کشون داشت میرفت . گفتم این و از دهنت درآر کندیش . تازه یادش افتاد دهنش و باز کنه . موهاش خداوکیلی مثل کارتون‌ها که جن میبینن یا برق میگیرنشون واقعا سیخ شده ولی کیر من از ترس در کسری از ثانیه رفت تو دلم و واقعا آب شد . هی میگفت اینا کین ؟ میخوای جمعیتی بکنیدم . من اعتماد کردم بهت سعید . این کار و نکن با من . گفتم بابا خونه ننه بابا دوستمه قرار نبود بیان فعلا قایم شیم زنگ بزنم بکشنشون بیرون تا ماهم جیم شیم . گوشه اتاق یه کمد جالباسی دو در یک داشتیم که فقط یه نفر میشد پشتش قائم بشه . کتی هم با اون رون و کون کلفتش نمیدونستم جا میشه یا نه . با هزار تا زور و فشار و رد کردن کونش زوری تو اون یه تیکه جا کردمش فقط عقلم رسید و گفتم موبایلش و سایلنت کنه . لباسهاشو هم زوری کردم تو همون کمد لباس . یه کم از پرده هم کشیدم سمت جاخالی کمد که معلوم نباشه . گفتم برم بخوابم رو تخت و خودم و بزنم به خواب که گفتم کتی میفهمه خونه خودمونه وگرنه رو تخت مردم که نمیخوابیدم .خلاصه رفتم تو حموم و دستشویی تو اتاقم که خیلی کوچیک هم بود و برق و روشن نگردم و در و هم بستم . در اتاق خودم هم یه کوچولو لاش باز بود و کامل باز نبود وگرنه به محض ورود میدنمون . یه دو دقیقه ای گذشت و فحش وفحشکاری های بابام به دایی هام تمومی نداشت . ظاهرا رفته بودن تا نزدیکی های آزادی مامانم با شوق و شوق زنگ زده بود به دایی احمد که ما داریم‌می‌آییم خدمتتون اونم ظاهرا از ترس زنش یا دلخوری هایی که پیش اومده بود مامانم اینا رو پیچونده بود و گفته بوده مهمون داریم هفته دیگه بیایید . بابام هم قاطی کرده بود و همون لحظه برگشته بوده . مطمئنم از همونجا داشته به دایی هام فحش میداده . خلاصه مامانم یه آب قند آورد و داد بهش و گفت من شرمنده ام تازگی‌ها احمد و محمود خیلی بد شدن و این حرفا . بابام گفت نه عزیزم اینا از اول عن بودن ولی تقصیر تو نیست همش تقصیر این پسره جوئلق و کونکشه که با حدیث جعلی معلوم نیست چه نقشه ای داشت که میخواست ما رو راهی کنه . به جای اینکه دستگیر پدر و مادرش باشه با این پیشنهاد و زن طلاق دادن و به نام زدن زندگیش برای زنش باعث آبرو ریزی و آبرو بری ما شده . حیف اون نونی که دادیم به تو دادیم کوفت کردی . تو دلم گفتم عجب دهن سرویسی هستی تو دیگه . دایی احمد پیچوندتون به من چه ؟ همیشه عادت داشتن کاسه کوزه ها رو سر من بشکنن . گفت اصلا وایسا ببینیم کجاست اومد زنگ بزنه به موبایلم که خوشبختانه تو جیبم بود سریع رو حالت پرواز گذاشتمش . دوباره شروع کرد به دری وری گفتن پشت سر من که معلوم نیست کدوم گوریه و … کتی و نمی دیدم ولی جم نمیخورد . بنده خدا آدم باکلاس و مودبی بود و گیر ما افتاده بود . گفتم اگه سکته نکرده باشه خدا رحم کرده بهمون . فقط تو این فکر بودم که از اونجا رفتیم بگم اینا کی بودن مامان گفت ولش کن اون بدبخت و چکار اون داری ما بخت و اقبال از کجا آوردیم که از بچه بیاریم . پاشو برو اون گوشت و مرغ و سبزی که گذاشتیم صندوق عقب و که خیر سرمون ببریم باغ اون بی لیاقت و تا خراب نشده بیار بالا منم برم یه دوش بگیرم که از گرما و خجالت خیس آبم . حموم مامانم اینا هم تو اتاق خودشون بود . رفت و شیر و باز کرد . میدونستم حداقل تا بیست دقیقه نمیاد ولی بابام وسط سالن نشسته بود و از جاش جم نمی‌خورد. گفتم ای کیر تو این شانس . ۵ دقیقه صبر کردم دیدم پا نمی شد گفتم الان مامانم بیاد بیرون تا شب اسیر میشیم . دل و زدم به دریا و گوشیم و از پرواز درآوردم و زنگ زدم بابام . تا صدام و شنید ۵۰۰ تا فحشی که تا به حال نشنیده بودم و نثارم کرد . گفتم چی شده حالا ؟ گفت لولک و بلوک کسکش پیچوندنمون . گفتن مهمون خاص داریم یه بار دیگه تشریف بیارید . تف تو شرفا . منم چند تا فحش نثار دایی هام کردم و آروم شد گفتم حالا بابا میام خونه حرف می‌زنیم. یه زحمت بکش سریع برو بانک یه میلیون و پانصد یکی میخواد به کارتت بزنه سریع گفت من اس ام اس ندارم. گفتم میدونم اونجا باش تا ریخت به حسابت یه آمار بگیر اگه ریخته بود کارش و انجام بدم پوله هم مال خودت . یه کم آروم شد گفت یه ساعت دیگه میرم گفتم همیم آلان نری دیگه نمیزنه . گفت آخه این کدوم کسکشیه و چه کاریه که همین الان باید بزنه ؟ ما از راه اومدیم خسته ایم دایی جاکشت ما رو پیچوند . لعنت به پدر و مادرت با این پیشنهادات. گفتم خوب عوضش این پول بابت اینکه من پیشنهاد دادم برای خودت به مامان هم‌نگو . گفت تو هم نگی ها که دهنم و سرویس میکنه . اینا کلا یه تختشون کمه . گفتم باشه . آقا لباس هاش و پوشید و رفت . مامانم هم که حموم بود و می‌آمد بیرون هم تو اتاق خودشون یه ربعی سشوار می‌کشید. کتی و آوردم از پشت کمد بیرون و مثل برق و باد لباس هاش و پوشید و منم پوشیدم و اومدیم وسط سالن داشت کفشهاش و که طبقه پایین جاکفشی قائم کرده بود و پا می‌کرد چون همیشه حواسم هست پشت در کفشی نباشه تا کسی نبینه و داستان نشه . منم تا آماده بشه داشتم در حموم و میپاییدم که یهو دیدم یه صدای جیغ نیمه بلندی اومد . اومدم تو سالن که دیدم بععععله بابام برگشته چیزی از خونه برداره و با کتی رو برو شده .عرق سردی رو تنم نشست که الان که دارم مینویسم هم حسش کردم . کتی که داشت زهره ترک میشد و نزدیک بود غش کنه . بابام گفت به به پسر گلم . چطوری بابا ؟ خانم و معرفی نمیکنی ؟ با پت پت گفتم کتی خانم دوستمه . گفت به به کتی خانم و دستش و دراز کرد و دست داد با کتی . اونم با ترس و لرز تازه یادش افتاد سلام بکنه و با بابام دست داد . پدرم روشنفکری شده بود که بیا و ببین . انگار نه انگار تا ۵ دقیقه پیش فحش‌های خانوار و مادری میداد که کتی که هیچ منم هیچ خود علامه دهخدا هم تو لغتنامه دهها جلدیش نداشته و ندارد . گفت کتی جان اصلا نگران نباش من با پسرم مثل دوتا رفیق هستیم . شما هم که جذاب و زیبا . خیلی به پسرم میایید . گفته بود دوست زیبایی داره ولی فکر نمیکردم دیگه اینقدر زیبا و لوند باشه . کتی یه کم ریلکس تر شده بود گفت لطف دارید ممنون . دیگه داشت یواش یواش میرفت تو دل و شکم کتی که خوشبختانه مامانم صداش زد که زیر کتری و روشن کنه و چایی بزاره . بابام هم گفت بچه ها شما برید به کارتون برسید منم برم ظرفها و بشورم و چایی دم کنم . بعد یه کوچولو سرش و خم کرد و با حرکات دست که نمیدون از کی و کجا یاد گرفته بود یه خودشیرینی برای کتی کرد . گفت دفعه بعد تو موقعیت مناسب تری ببینمتون که بشینیم هم صحبت هم بشیم با کتی جون . خیلی متمدنانه رفتار کرد . گفتم با کیری که داییم بهش زده الان میخوابوند تو گوش جفتمون حق داشت . ولی نزد . کتی گفت چرا نگفتی خونه پدر مادرت اومدیم و گفتی خونه دوستمه ؟ گفتم نمیخواستم بدونی خونه مادرم ایناست بعضی ها بد میدونن این وضعیتو . گفت نه بابا خیلی هم خونه قشنگ و گرم و دنجی بود . بابات هم خیلی روشنفکر و باحاله . تو دلم گفتم خیلی . گفت ولی خیلی باحال فحش میده . من بابام تا حالا به من تو هم‌نگفته . گفتم بابام به من هم تو نگفته با فحش صدام میکنه . کلی خندید و گفت که از بابات خیلی خوشم اومده . ما تو فامیلامون از این مدلی ها نداریم همه خشک و آتو کشیده ان. بعدها که با مامان و بابام آشناش کردم خیلی باهاشون راحت بود مخصوصا بابام .‌ ضمنا چون سکس هم خیلی بهش چسبیده بود دیگه بعد از اون روز رفتیم خونه خودش و خیلی شبها دیگه پیشش بودم . مادرش هم بعدا دیدم زن خوب و مودبی بود . باباش و هنوز ندیدم ولی مادرش گفته که کتی با کسی اوکی شده . خیلی باحال و روشنفکر هستن و اصلا سوال و پرسشی از کتی نمیکنن . الان چند ماهی هست با هم هستیم و خیلی اخلاقا و مرامی با هم جور هستیم تقریبا هر شب سکس میکنیم . با روشی که اون دوست داره موقع ارضا خیلی سعی می‌کنیم کنترل کنیم و جلوی دهنش و میگیرم ولی باز چند بار بدجور جیغ کشیده و یه جورایی همسایه هاشون آمار دستشون اومده . ولی چون منطقه بالا هستش و منم همه همسایه هاشون دیدم و میدونن با هم هستیم کسی چیزی به رومون نیاورده . ولی خداییش خیلی بلند ارضا میشه . امیدوارم یه کوچولو خنده به لبهایتان اومده باشه . پیشاپیش سال خوبی داشته باشید . هر کی خوشش اومد دمش گرم هر کس هم فکر کرد خوب نبود و دروغ بود هم مخلص هستم و دستش همتونو میبوسم . ممنون که خوندید ببخشید طولانی بود . اگه قبل عید نبود و وقتتون کم بود کوتاهتر می‌نوشتم .

نوشته: سعید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • gayboys
      فرشته - 1 بغلم کرد بردم توی اتاق هرچه داد می زدم و کمک میخواستم فایده نداشت جواد نامرد رفیقم بود من جسمم کوچیک بود ولی جواد خیلی بزرگ بود سنی هم یک سال بزرگتر بود یکی دو سال بود باهم تو کوچه فوتبال بازی میکردیم منم خوره کامپیوتر بودم علیرضام دو سه سال از من کوچیکتر بود همیشه میرفتم خونشون پلی استیشن بازی میکردم جواد من انداخت رو تخت و دو سه تا پس گردنی زد گفت خفه شو کاریت ندارم فقط میخوام لاپایی بکنمت دیگه داشتم گریه میکردم غرورم له شده بودم برا خودم حس میکردم کسیم ولی الان… علیرضای نامرد منو دعوت کرده بود خونه به بهونه درست کردن کامپیوترش خونه علیرضا و حواد یه دوطبقه بود که جواد اینا بالا بودن جواد چنباری گفته بود که علیرضا رو کرده و همیشه تا میدیدمش بهش میگفت تو زنمی جلو من. علیرضام هیچ واکنشی نشون نمیداد گاهی ناراحت میشد ولی هیچی نمیگفت منم یه پسر سفید و خوشکل که خیلی از دختر و پسرای محل دوست داشتن باهام دوست بشن ولی من فقط میرفتم پیش علیرضا چون مثل خودم بود و خانوادشم به من اطمینان داشتن چون بچه درس خون بودم رفت روی رونم و یهو شلور و شرتم باهم پایین کشید تا من خواستم عکس العملی نشون بدم روم خوابید کیرشو گذاشت لای پام و از زیر دستش رسوند به سینم یه ربع همینجوری بود علیرضا گفت بعد نوبت منه التماس جواد میکرد بزار منم بکنم من دیگه خفه شده بودم و تو دلم فقط فحش میداد فهمیدم که کسی خونه هاشون نیست که داد و فریاد های من براشون مهم نبود علیرضا هم می گفت داد نزن کسی نیست جواد به علیرضا گفت برو اسپری و روغن بیار کیر کلفت و داغش از لا پام دراورد و روی رونم نشست گفت مثل بچه ادم بهم میدی وگرنه کونت پاره میکنم من هنوز تو شوک بودم و ترس جونی برای تقلا برام نذاشته بود گفتم تورو خدا بزار برم به خدا به هیشکی نمیگم اون موقع نمیدونست اسپری بی حسیه زد به کیرش و شروع کرد به مالیدن بعد روغن ریخت روی کون و لای پام و بی هوا یه انگشتش هل داد توی کونم که دادم رفت هوا دونفری باهم لخت لختم کردن پاهامو بستن که تقلا نکنم دستامم از پشت بستن بعد به کم درازم کرد و به علیرضا گفت لخت شو گفت خود محمد هست بزار محمدو بکنیم گفت گوه نخور چاقال لخت شو کیرشو ساک بزن و خودتم برو توالت تمیز کن علیرضا رفت بعد چند دقیقه اومد کیر خوابیده من رو گرفت دهنش خایه هام و کیرم ده دقیقه یا بیشتر ساک زد تا آخر کیرم بلند شد تو این مدت هم جواد داشت کون علیرضا رو انگشت می کرد همینکه کیرم شق شد پاهام باز کرد به کیر منم اسپری زد به علیرضا گفت رو کیر محمد بشین برای بار اول داشت کیرم توی کون یکی می رفت یکم بالا پایین کرد جواد گفت بسه علیرضا عین این فیلما فقط ناله میکرد رو کیرم منو خوابوند به پشت و شروع کرد به خوردن سینه و گردنم اخرشم به زور لبام میخورد شهوتی شده بودم ولی هنوز ترس تو وجودم بود کم کم از اینکه کیرش از جلو لای پام بود داشت خوشم میومد شهوتی شده بودم دوباره به شکم خوابودنم شروع کرد به انگشت کردنم انگار دستش به چیزی خورده باشه وقتی تو کونم بود پا شد منم با دست بسته برد توی توالت به حالت سجدم کرد و با شلنگ و فشار اب هرچی توی کونم بود رو ریخت بیرون همونجا با آب کرم دوباره انگشتم کرد کیر علیرضا کوچیک بود و التماس میکرد بزار من بکنمش تا عادت کنه و باز بشه برا کیر جواد ولی من تا می خواستم جق بزنم بعضی وقتا با خیار تو کونم می کردم برا همین کونم اونقدم تنگ نبود کیر جواد لاغر سفید و بلند بود برم گردوندن رو تشک کیرم خوابیده بود دوباره روغن ریخت روی باسنم و توی کونم دیگه تقلا نمی کردم منتظر بودم تموم بشه یا بالش بزرگ گذاشت زیر شکممم و با همون روغن شروع کرد کیرمو چلوندن همینکه کیرم شق شد سر کیرش رو بدون هیچ مکثی هل داد تو کونم میخواستم فرار کنم برم جلو ولی نمیتونستم یکم گذاشت بمونه دوباره درش اورد روغن ریخت دوباره تا همون کلش هل داد چندبار این کار کرد تا یکبار تا نصفه داد تو داشتم می سوختم ولی همینطور اروم اروم تا ته همشو کرد توی کونم و روم دراز کشید بهم گفت فرشته تو زنم شدی دیگه کیرم تو دستش گرفت گفت اینم نشونش ببین چقد شق شده کیرت بعد ده دقیقه روم خوابید و کم کم شروع کرد تلمبه زدن کم کم تلمبه هاش تندتر و تندتر ش و دیگه کامل روم خوابیده بود نمی دونم چرا ولی حس خوبی داشتم دهنم بسته بودم که ناله نکنم چندتا کمر سفت و عمیق زد و همه آبش ریخت توی کونم رو به علیرضا کرد گفت بیا بکنش ولی دست به کیرش نزن که ابش نیاد کیر علیرضا کوچیک و کلفت بود موقع روم خوابید یکم درد کشیدم ولی راحت رو خوابید گفت اینجوری نمیتونم باید داگی بشه دستاشو باز کن تا بکنمش دستام باز کرد منم بدون هیچ حرفی داگی شدم علیرضا عین خروس تند تند شروع کرد به تلمبه زدن تمام آبم پشت خایه ام بود خواستم دستم ببرم سمت کیرم گفت دست بزنی جرت میدم کونی علیرضا ابش خالی کرد تو کونم جواد دوباره اومد ولی به علیرضا گفت برو لباس های خواهرتو بیار تا فرشته خانم رو حسابی عروس کنم یه دامن اورد کردن پام دیگه تسلیم بودم بهم گفت دست به کیرت بزنی زنگ می زنم به فلانی و فلانی بیان بکننت تمام اب کمرم تو خایم بود ولی جرات نکردم سوتین الناز خواهر علیرضا که اونم با اسم خواهرش دیگه صدا می زد رو اورد کرد تنم ویکم ارایشم کرد جلو اینه قدی دامنم از پشت داد بالا و کیرش یکم لای پام عقب جلو کرد بعد از پشت موهام کشید گفت دستاتو بزن به اینه نگاه خودت کن چه عروسی شدی تف انداخت در کونم و کیرش هل داد تا ته تو کونم شروع کرد تلمبه زدن فرشته جووون چه کونی داری زیر خواب کی هستی هیچی نگفتم محکم تر زد تا دادم هوا رفت گفت خواهر جنده مگه با تو نیستم مادر کونی جواب بده زیر خواب کی هستی جواد کونی کی هستی جواد اسمت چیه جنده خواستم بگم محمد ک زد در کونم فرشته افرینن کونی الناز هردوتون زیر خواب کیرمین کیرش در اورد گذاشت رو کمرم گفت کونتو بده عقب کمرت بده تو بعد بهم بگو ارباب لطفا کونمو بکن هیچی نگفتم محکم زد در کونم به علیرضا گفت زنگ بزن به محسن گفتم شوهرم منو بکن کیرت بکن تو کون خانومت فرشته خانوم کیرش مالید در کونم و یجا هلش داد تو بی اختیار اه کشیدم گفت جووون وایساد کشوندم تو بغلش گفت خانومم دوس داره تو تخت خواب بکنمش یا همینجا گفتم تخت دست کرد ریشه کیرم گرفت آب بیغیرتی تو خایته یه فشاری به خایم داد که درد وجودم گرفت دراز کشید رفتم سر کیرش از لباسی ک تنم بود انقدر حشری شده بودم که تند تند رو کیرش بالا پایین می کردم صدای الناز زد گفت کیرت بده دهنش تا اب الناز رو نیاری و نخوریش رو کیرم حق نداری بالا پایین کنی بعد میزارم بهم کون بدی فرشته جون اگه عروس‌خوبی باشی لباس مادرتم میدم بپوشی اونم میکنم دوس داری هیچی نگفتم التماس گونه گفتم میشه فقط فرشته رو بکنی کیر علیرضا رو گذاشتم دهنم داگیم کردن و مثل فیلما دونفری تلمبه میزدن اب علیرضا اومد گفت حق نداری تفش کنی به محسن زنگ میزنم بعد به الناز گفت از هم لب بگیرین و آب رو قورت بدین دوباره برم گردوند رو شکم دراز کشیدم همینکه کیرش تا ته رفت توی کونم ابم پاشید و همونجا شروع کردم به لرزیدن و اونم بعد چند ثانیه تلمبه هاش زیاد کرد و همه آبش تو کونم خالی کرد ادامه دارد نوشته: ناپلئون
    • gayboys
      سحر و پسر پررو در تاکسی سلام سحرم ۲۹ سالمه و مجردم، چند وقت پیش سوار تاکسی شدم که یه پیرزن عقب نشسته بود و بعد از سوار شدن من به پسر بچه حدودا،۱۶،۱۷ ساله سوار شد و کنار من نشست، من یه جین زخمی و تاپ با یه مانتو جلو باز پوشیده بودم ،یکم بعد از سوار شدنش دستشو گذاشت روی پاس جوری که پشت دستش به رون من چسبیده بود و یکم بعد حس کردم از پارگی شلوارم داره رونمو لمس میکنه ، نمیدونم چرا چیزی نگفتم و وانمود کردم حواسم نیست و تو گوشیم رفتم، اروم اروم حرکت دستش بیشتر شد تا جایی که انگشتشو کامل میکشید روی رونم از پارگی شلوارم ، یه, اون دستشو اورد و ارنج دستش که چسبیده بود بi بازوی من و گرفت ، من فهمیدم چکار میخواد بکنه و اصلا واکنش نشون ندادم ، به بهانه دادن کرایه اش شونه اش و اورد روی شونم حالا دستش که ارنجشو گرفته بود گاهی میخورد به سینم ،اروم اروم با انگشتش فقط سینمو لمس میکرد و میمالید به سینم دستشو ،لرزش دستشو حس میکردم حالا یا از ترس و اضطراب یا شهوت نمیدونم،یهو یکم که دستشو میمالید به سینم نمیدونم چه فکری کرد انگشتشو یکم کج کرد که از یقه تاپم بکنه داخل ،خوب دیگ نمیشد وانمود کنم حواسم نیست و نمیفهمم منم زدم زیر دستش گفتم مثل ادم بشبن بیچاره رنگش مثل گچ سفید شد و اروم گفت چشم ببخشید ، ولی دستش همچنان روی رونم بود تا پیاده شدن دیگه تکونش نداد اصلا ، منم حسابی خیس شده بودم نمیدونم چرا اصلا گذاشتم دست بزنه بهم ،این تجربه رو داشتم گفتم بگم براتون ، نوشته: سحر
    • gayboys
      روستای پدری سلام دوستان عزیز من معراج هستم الان ۲۴ سالمه داستانم بر میگرده ب زمانی ک من ۱۷ سالم بود من تک پسر ی خوانواده ۵ نفری هستم و بعد از دو خواهر ب دنیا اومدم پدرم ب خاطر ارثیه ایی ک از مادر و پدرش ک هردوی اونا هم از پدرو مادراشون ارث برده بودن وضع مالی خوبی داشت ما توی شهر زندگی میکنیم اما زمینا و باغاهمون توی روستاس هر روز صبح منو پدرم برای سرکشی ب زمینا و کارگرا ب روستا میومدیم خونه مادر بزرگم تو همون روستاس ی روز ک اومدیم اونجا من از مادر بزرگم خواستم ک از بابام بخواد اجازه بده امشبو بمونم پیشش و اونم قبول کرد اخه پدرم خیلی سخت گیر بود ی مرد مغرور ک عادت داشت ب همه از بالا نگاه کنه و دوست داشت منم مثل خودش باشم میگفت با کارگرا گرم نگیر با همسایه های مادر جوون حرف نزن نمیدونم شاید بخاطر خوشگلی من میترسید خلاصه اونشب با اصرار مادر جوون من موندم روستا مادر جون بعد شام قرصاشو خورد و رفت تو اتاقش ک بخوابه منم جامو تو ایوون خونش پهن کردم دراز کشیدم با گوشیم سرگرم بودم ک دیدم پشت بوم همسایه ی نفر نشسته داره سیگار میکشه گفتم هرکی هست سیگارش تموم میشه میره دیدم ی نیم ساعتی گذشت هنوز اونجاس از زیر درختا رفتم تا نزدیکش ببینم کیه فکر کردم حواسش ب من نیس تا رسیدم نزدیکش گفت معراج تویی یکم ترسیدم گفتم اره گفت نترس منم مهدی مهدی پسر همسایه بود خیلی وقت بود ندیده بودمش ۲۶ ۲۷ سالی داشت ی پسر خوش قیافه و خوش پوش با ی اندام و هیکل مردونه ی چند باری سعی کرده بود باهام گرم بگیره اما بخاطر اخلاق بابا زیاد نزدیکم نمیشد گفت نرفتی همراه بابا گفتم نه موندم اینجا البته پشیمون شدم خیلی حوصلم سر رفته گفت حتما هم صحبت نداری گفتم نه گفت میخوای بیا بالا پیش من بشینی ی کم حرف بزنیم ؟ گفتم اره اگه مزاحم نیستم گفت نه بابا بیا بالا ی نرده بون تو حیاط بود ب درخت تکیه داده بودن اونو اوردم گذاشتم رفتم بالا وقتی رفتم از نزدیک دیدمش خیلی جذاب شده بود قیافش ی ته ریش خوشگل بینی کشیده چشای مشکی لبای قلوه ایی درشت وقتی دید بهش خیره شدم خندش گرفت و گفت چیه چرا اینجوری نگام میکنی گفتم خیلی وقت ندیدمت تغییر کردی گفت توهم بزرگتر شدی با رکابی و شلوارک کوتاه بود زیر نور کم تیر چراغ برق موهای سینه و رونش و پاهاش خود نمایی میکرد رونای تو پری داشت دوست داشتم ب سینه و روناش دست بزنم اما نمی شد گفت خب چرا حالا حرف نمیزنی توک میخواستی حرف بزنی زبونم بند اومده بود تا حالا با ی مرد غریبه این مدلی تنها نصف شب بالا پشت بوم لاب لای درختا تنها نبودم گفتم چی بگم گفت خب من شروع میکنم گفت داشتم از اینجا نگات میکردم ک سرت تو گوشی بود داشتی با دوس دخترت چت میکردی گفتم ن من دوس دختر ندارم گفت پسری ب خشگلی تو چطور دوس دختر نداری حتما ی چندتایی زیر سر داری گفتم ندارم پرسیدم مگه تو داری گفت منم ندارم یعنی خوشم نمیاد از دخترا گفتم بدنسازی کار میکنی گفت اره چطور؟ گفتم از سینه و بازوهت معلومه منم خیلی دوس دارم برم و بدنم مث تو بشه اما اخلاق بابا رو میدونی اجازه نمیده بازوشو نگاه کردو گفت الان ک حجمش کم شده چند مدته اومدم روستا نمیرم باشگاه گفتم نه خوبه بدن رو فرمی داری گفت دوس داری دست بزنی ی کم خجالت کشیدم دستمو گرفت گذاشت رو بازوش خیلی داغ بود داغی بدنش ب منم سرایت کرد فکر کنم اونم متوجه لرزش دستام شد رکابیشو بالا زد گفت اینم شکمم اینبار خودم دست کشیدم زبری موهای شکمش واقعا شهوتیم کرد دستمو کشیدم گفت میذاری منم دست بزنم منتظر اجازه من نشد بازومو گرفت داشت رسما با بدنم ور میرفت منو نزدیک خودش برد گفت چرا میلرزی ترسیدی گفتم ن چرا بترسم گفت من جامو همینجا بالا پهن کردم بیا بریم اونجا من ی سیگار بکشم گفتم باید برم گفت بیا من سیگارمو بکشم بعد برو واقعا دلم نمیخواست برم قبول کردم ی کم اونورتر جاشو پهن کرده بود سیگار و فندکشو برداشت نشست رو تشکش منم اونور تر نشستم گفت بیا کنارم بشین رو تشک زمین سفته منم بدون اعتراض رفتم فهمیده بود ک منم دوس دارم بهم دست بزنه دست انداخت دور گردنم و سیگارشو میکشید گفت کجا میخوای بری امشب پیش من بخواب تا منم از تنهایی در بیام زبونم قفل شده بود حرفی نمیزدم لرزشی همه بدنمو گرفته بود تند تند اب دهنمو قورت میدادم اونم متوجه شده بود گفت فکر کنم سردته منو کامل کشید تو بغلش هیکل کوچیک من تو اون همه عضله گم شده بود داشت پهلوهامو نوازش میکرد کم کم اومد دستشو برد زیر تیشترم شکممو دست میکشید ی اخ ریزی گفت و بعد گفت چ بدنت بی مو منم لال شده بودم شق کرده بودم دیدم داره سینمو میماله گفت میخوای تیشرتت رو در بیاری گفتم اره درش اورد دراز کشید بغلشو وا کرد گفت توهم دراز بکش دیگه چراغ سبزو دیده بود محکم منو بغل کردو گردنمو میبوسید گوشمو میک میزد ی دفع اومد رومو شروع کرد لبامو خوردن حجم کیرشو قشنگ رو شکمم حس میکردم داغ داغ شده بودم زبونشو تو دهنم خیلی حرفه ایی میچرخوند ناخودا گاه همکاری کردم باهاش ب کمرش دست کشیدم زیر پوشش رو در اورد دست زدم ب کیرش بزرگ بود ۱۸ سانتی میشد و کلفت گفت میخوای بدم بخوری با سر تایید کردم شلوارکشو در اورد ی شرت تنگ مشکی پاش بود شلوار منم در اورد ی شرت ابی پام بود تا در اورد رونامو دید ی جون گفت با زبونو دهن افتاد ب جون بدنم همه جامو لیس میزد میگفت تو خیلی نرمی منم بی حال فقط ای ای ای میکردم اونم یک سر جووون جوون میکرد برم گرددوند شرتمو در اورد دوتا لپ کونمو گرفت گفت تمیزی گفتم بیرونش اره اما خودمو خالی نکردم اگه میخوای بکنی کثیف کاری میشه گفت پس برو خودتو خالی کن بیا منم برم داخل خونه وازلین بیارم ک حسابی حالت بیارم لباس پوشیدم بهم گفت حتما میای اره؟ گفتم میام تو دلم گفتم از این کیرو از این بدن مگه میشه گذشت قبلا یکی دوبار سکس داشتم ی بار با یکی از دوستام بود ک سایزش کوچیک بود ی بارم با مربیم بود ک اینقد هوول بود فرطی ارضا شد و چون حال نکردم دیگه بهش ندادم رفتم پایین خودمو خوب شستم و خالی کردم اومدم دیدم لخت لخت کیرشو گرفته تو دستش دراز کشیده کیرشو دیدم ی کم ترسیدم گفتم خیلی بزرگه گفت نترس اذیتت نمیکنم لباسمو در اورد گفت هر کار دوس داری با کیرم بکن نوکشو گرفتم تو دهنم پیش ابش اومده بود همشو خوردم خیلی مزه پیش ابو دوس دارم براش ساک زدم لیس میزدم از بالا تا پایینشودیدم داره حال میکنه خیلی تکون میخوره گفت خایمو بخور اول ی کم بو کردم دیدم تمیزه و بو صابون میده شورع کردم خوردن خایه هاش حسابی براش لیس زدم سرمو فشار میداد سمت لای باسناش با اینکه هیری بود اما اصلا بوی بد نمیداد و خودشو شسته بود منم از خود بیخود شدم زبونمو لای باسنش کشیدم رو سوراخش لیس‌ میزدم تا نوک کیرش کیرشو تا ته تو حلقم جا داد تلمبه میزد و نگه میداشت اب دهنم میریخت رو خایه هاش و میرفت لای باسنش بلند شد گفت داگی شو منم داگی شدم دیدم صورتشو اورد نزدیک سوراخمو ی تف غلیظ انداخ زبونشو گذاشت رو سوراخم اولین بار بود یکی سوراخمو لیس میزد خیلی حال میداد شاید بگم بهترین قسمتش همین بود ک زبون داغشو فرو میکرد داخل خایه هامم لیس میزد میگفت من عاشق کونم تا به حال شاید یکی دوبا کس کردم دیدم حال نمیده اما همیشه پسر کردم خوب ک کونمو لیس زد گفت اماده ایی معراج میخوام بکنمت گفتم فقط اروم گفت چشم عزیزم من تورو تازه پیدا کردم کیرشو وازلین زد اروم گذاشت رو سوراخم یواش یواش داشت فرو میکرد تو گفت خودت اروم بیا عقب هرجا دردت اومد نگه دار خلاصه بعد کلی درد کیرشو تا خایه جا کرد تو شرو کرد ب تلمبه زدن درد داشت کم کم از بین میرفت لذت جاشو میگرفت تا جایی ک اونقدر حال میداد ک خودم میگفتم بکن مهدی اونم نامردی نکرد محکم فشار داد جوری ک نتونستم تحمل کنم ب شکم خوابیدم اونم خوابید روم بیحال زیرش بودم اونم صورتمو برگردونده بود و لبامو محکم میک میزد تا جایی ک جا داشت تلمبه میزد و قربون صدقم میرفت گفت ابمو میخوری گفتم ن بدم میاد خیلی اسرار کرد قبول نکردم ی لحظه از حرکت وایستاد و ی اه بلند کشید و همشو خالی کرد تو کونم همونجور بی حال روم خوابید بعد کیرشو در اورد منو ب بغل خوابوند واسم جق زد اب منم پاشید تو دستش شرتمو برداشت ابمو پاک کرد لای پامم تمیز کرد و کیر خودشم تمیز کرد منو گرفت تو بغلش ی بوس رو گردنم کرد و گفت بهترین کونی بود ک کردم دمت گرم از من پرسید تو چی حال کردی منم با یه لب تایید کردم ی یساعتی تو بغلش خوابیدمو گفتم باید برم مادرجون واسه نماز بیدار میشه ببینه نیستم بد میشه شرتمو نگه داشت گفت اینو نگه میدارم یادگاری. الان بعد چند سال هنوز هر زمان ک میتونم میرم روستا و هر وقت ک برم میرم پیشش و با هم حال میکنیم الان چند ماهی هست ک رفته سمنان قراره اخر هفته اینده بیاد میگه خیلی دلش واسم تنگ شده منم همیطور . ببخشید اگه بد بود یا طولانی. پایان. نوشته: معراج
    • gayboys
      مونا - 3 چند روز بعد از اون اتفاقات؛ شب؛ بعدِ شام؛ با شهاب چند پیک شراب زدیم … من مست شده بودم و دلقک بازی در میاوردم … حتی وسطش از شدت مستی درحالیکه قهقهه میزدیم هردو؛ از شدت خنده افتادم کف آشپزخونه …شهاب به شوخی؛ مجبورم کرد که همه لباسامو از تنم دربیارم و کامل لخت بشم و چهار دست و پا ؛ راه برم و براش صدای حیوون در بیارم … که انتخاب کنه؛ با کدوم صدا بیشتر حشری میشه!! … اول میو میو کردم … بعد واق واق کردم … بعد صدای خر و الاغ درآوردم براش و بعد قُدقُد کردم …انگار که بخوام تخم بزارم مثلاً … شهاب که خیلی حشری شده بود؛ بهم گفت بیا بریم رو‌ تخت …مجبورم کردم که سکس کنیم… من بهش گفتم بزار موبایل رو بزارم که فیلم بگیریم بعداً ببینی … گفت باشه و موبایل رو گذاشتم رو میز آرایش روبروی تخت و روشن کردم که فیلم بگیره …. من مجبور بودم باهاش سکس کنم با اینکه درد داشتم ……آخه من بعد ماجرای عرشیا؛ خیلی سوزش شدید و درد داشتم …. ولی نمیتونستم چیزی بگم ….شهاب منو لخت کرد انداخت رو تخت … چراغها نیمه خاموش بود …یعنی بگم عین سگ منو کرد اغراق نکردم … از وسط جر خوردم … انقدر درد داشتم که که اوایل خیلی لذت نبردم اما بعدش کم کم لذت شروع شد… وسط کار یهو کیرشو کشید بیرون و پاهامو داد بالا و شروع کرد سوراخ کون منو و کسمو لیس زدن …. بلند آه و ناله می کردم ….عین خیار جرم داد از وسط ….موقع سکس هی می گفت ساک بزن برام ساک بزن … هی براش ساک میزدم … هی کیرشو میزد تو صورتم … می گفت دوست داری بکنمت؟ از سر ترس که چیزی لو نره گفتم آره شهاب جان از خدامه جرم بدی … در همه حالات منو کرد ….انقدر تلمبه زد که داشتم می میزدم از درد …. چون سوزش شدید و درد داشتم … فاطی چند روز بعدش نهار اومد پیشم …اتفاقات جالبی افتاد… که براتون میگم … وقتی از درب اومد تو؛ چون منم همون موقع رسیده بودم خونه؛ لباس بیرون تنم بود … اولش کلی نازم کرد و باهام لب داد …بهم گفت مونا جون میشه برام همینجا لخت بشی ؟ می خوام همش لخت باشی تو خونه برام ….همه لباسامو درآوردم … یکی یکی ازم می گرفت … هردو خنده مون گرفته بود … همینجور که لباسامو در میاوردم؛ به حالت کنایه، بهش گفتم خوشت اومده ها … گفت چه جور هم که خوشم اومده … تو زن منی …بدو در بیار سریع!! خلاصه کامل همه لباسامو درآوردم و آخر از همه جورابامو…… لخت مادرزاد شدم…. بهش گفتم ببین نازم ملتهب شده …پرسید چی؟ بهش گفتم انقدر با این عرشیا اذیتم کردین که شدید میسوزه … اومد به نازم نگاه کرد… با انگشت دو دستم کمی باز کردم از هم نشونش دادم … با دست چوچوله ام رو گرفته باز کرد … لب های چوچوله ام انگار مثلاً تاول زده باشه قرمز شده بود … بهم گفت چرا اینجوری شده ؟ با خنده گفتم نمیدونم باید از خودت بپرسی پرکاری زیاد … خندید گفت پیش دکتر نرفتی؟ گفتم نه بابا خجالت می کشم … هردو خندیدیم … حقیقتش نمی دونستم چرا اینجوری شده … فاطی با حالت شوخی گفت کُست شبیه گل رُز شده … خلاصه رفتیم تو آشپزخونه نشستیم به صحبت …فک کنین من لخت مادرزاد بادم و فاطی کامل لباس تنش بود و هی انگولکم میکرد هی موهامو به شوخی می کشید … یا در کونم می زد… بعد بهم گفت چند روز پیش پورن نگاه می کرده یکی از این پورن استارها خیلی شبیه من بوده و برام سرچ کرد و پلی کرد دیدم راست میگه چهره اش خیلی شبیه منه اسمش Blake Blossom هست فاطی می گفت حتی حرکاتش و حتی خندیدن هاش هم خیلی شبیه منه … البته پوست من از اون سفیدتر هست …(اگه خواستین سرچ کنین تا ببینینش فک کردم شاید بیشتر همراه پنداری کنین با چهره من )… بهش گفتم شبیه تو هم پورن استاری هست؟ گفت آره صبر کن … شروع کرد و سرچ کرد … یک عکس بهم نشون داد که چهره اش خیلی شبیه فاطی بود … اسمش رو ازش پرسیدم اسم پورن استارش؛ Sinn sage بود … بعد فاطی بهم گفت این کاری که با چند تا از دوستاش راه اندازه کرده؛ مقداری پول هم دستش رسیده که برام فرداش میزنه … هردو خندیدیم گفتم: فاطی منو گیر آوردی؟ گفتم آخه تو سر اون اجاره انقدر با شهاب بگو نگو کردی … فک کردم کارتون به کشت و کشتار برسه اونوقت الان به این راحتی برایمان پول میزنی؟ فاطی با خنده حالت حکیمانه به خودش گرفت گفت هر چیزی سرحال خودش ….چون اون پول سهم من هست و باید می داد …اتفاقاً اون پول رو گرفتم و قول من به تو هم سر جایش هست اگه دوباره هم سعیمو مدیره دقیقاً همین کارها رو میکنم … هردو خندیدیم. بهش گفتم یعنی اگه آخر این ماه هم پول تو رو نده باز منو میبری که عرشیا بکنه منو؟. هر دو قهقهه میزدیم … حرفامون لای خنده هامون گم شده بود… فاطی گفت دقیقاً … دقیقاً همین کار رو می کنم … بعد همینطور که می خندیدم براش مسخره بازی درمیاوردم خیلی خوشش میومد… قهقهه میزدیم هر دو می گفت تو دلقک کوچولوی منی …می خواستم پاشم برم دم گاز؛ یهو کونمو گرفت با دستش و انگشتشو کرد تو کونم …انگشتش عین کیر خر بود انقدر ضخیم بود!!؟ بی حرکت موندم … جیغ زدم گفتم یواش ناخونت تیزه سوراخ شدم….داغون کرد مقعدمو… فاطی شروع کرد به خندیدن… ادای حرف زدن منو درآورد که می گفتم مقعدم روی کلمه ع خیلی تشدید می کرد …می گفت مقعدت درد رفت ؟ بعد موهامو گرفته بود می کشید از بغل … گفت جوون …صبر کن بزار انگشتم بمونه تو کونت … به سیخ کردمت … من انگار عین عروسک هند پاپت؛ تکون نمیتونستم بخورم …داشتم میمردم از شدت شهوت بعد فاطی که دید من تحریک شدم … همونجوری که انگشتش تو سوراخ کونم بود؛ منو تو همون پوزیشن که وایساده بودم جلوش؛ کمی چرخوند و شروع کرد … دهنتو گذاشت رو کُس من و شروع به لیسیدن ناز من … چوچوله مو با دندون می کشید … جیغ میزدم …پاهامو باز کرده بودم از هم یک پامو گذاشته بودم رو صندلی بغلش … سوراخ کونم هم خیلی درد داشت و هم خیلی شهوت …،داشتم همونجا قالب تهی می کردم؛ که صدای باز شدن و بهم خوردن درب خونه اومد!!! همونجا خشکم زد … یعنی کی بود؟؟؟ احتمالاً شهاب بود …شاید چند ثانیه ای طول می کشید تا برسه به من ….سریع به فاطی گفتم همینجا بشین ….سریع پریدم از تو رخت چرکهای پشت یخچال دم پاسیو؛ یه پیرهن و شلوار تنم کردم … اون لحظه مغزم هنگ کرده بود …کار نمی کرد … … ولی چاره ای نبود …سعی کردم آرامشمون حفظ کنم…خیلی آروم اومدم بیرون… که مثلاً هرکی بود فکر کنه مشغول کار بودم … ولی انگار شهاب تو اتاق رفته بود … بعد شاید چند دقیقه؛ شهاب اومد تو آشپزخونه … با خنده با هردومون سلام علیک کرد… و کمی با فاطی خوش و بهش کرد … منم خودم سر گاز مشغول کردم تا حرفاشون تموم بشه … بعد اومد پیش من …برای اینکه فکر نکنه من غافلگیر شدم؛ و مثلاً شکی نکنه، سعی کردم خودمو ریلکس نشون بدم و بهش گفتم چه عالی و به موقع اومدی … میخواستیم الان ناهار بخوریم …با هم نهار بخوریم … شهاب خیلی یواش بهم گفت نه باید برم … باید از تو گاو صندوق اون برگه ها رو میبردم صبح یادم رفته بود … دیرم شده … بعد لپمو بوس کرد و با فاطی خداحافظی کرد و‌رفت … درب رو که بست من و فاطی هر دو بهم نگاه می کردیم خشکمون زده بود… بعد یادمه نشستم رو صندلی … که مثلاً شهاب از روابط ما بویی برده با نه ؟. فاطی که انگار توی مغز منو خونده بود؛ گفت مونا چته ؟ چشمات گرد شده ! به چی فکر میکنی؟ که شهاب فهمیده باشه ؟ با تعجب و تایید سرمو تکون دادم فاطی گفت اون که نفهمید از بس همیشه گیجه …ولی تو فکر کن اصلاً فهمیده بود… مگه ما نمی خوابم باهاش تری سام کنیم ؟ فوقش یک هفته دیگه میفهمه !.. من که سرم درد گرفته بود بابت این شوک … عصبانی شدم … بهش گفتم اصلاً حرفشو نزن واقعاً مغز من گنجایش برای اینهمه استرس نداره… جمله ام تموم نشده بود… که زنگ درب پایینو زدن! باز هر دو بهم نگاه کردیم … فاطی پرید رفت اِف اف یا همون آیفون رو برداشت و با کسی حرف زد و درب پایین رو زد که باز بشه!… و بعد با تعجب منو نگاه کرد… گفت مامان سروره ! ( مادر فاطی و شهاب!!) بعد از من پرسید برای چی امروز اینجا اومده؟؟ من نگاهش کردم… گفتم از من می پرسی ؟ مادرش؛ سرزده قبلاً بارها منزل ما اومده بود؛ اما اون روز بعدِ از شوکی که شهاب ایجاد کرد ؛ سورپرایز جالبی نبود … صدای آسانسور اومد فاطی رو کرد بهم گفت مونا بدو برو لباساتو عوض کن سریع … منم گفتم چشم و رفتم تو اتاق و لباسامو عوض کردم شلوار جین و پیراهن قرمز یقه دار و جوراب پام کردم و اومدم … همونطور که قبلاً هم گفته بودم؛ من تا قبل اون روز؛ همیشه؛ جلوی مادر فاطی؛ با لباس پوشیده بودم و حتی جورابمو در نیاورده بودم…شاید از رفتار خودمونی اش خجالت می کشیدم نمی دونم … مامانش اومده بود بالا و داشت با فاطی حال و احوال می کرد…من رفتم پیشش و سلام و علیک ماچ و بوسه کردیم … مادرش خیلی رفتار گرم و شوخ و شنگ‌ و اخلاق خیلی دوستانه ای داشت …مثل همیشه …و زیادی خودمونی بود و حتی شدت صمیمیتش؛ منو گاهی خیلی عذاب می داد …ولی نمیتونستم به فاطی هم بگم …چون به دو شقّ مساوی تقسیم می کرد … هرچی می گفتند باید سمعاً و طاعتا؛ گوش میکردم …تا از طرف فاطی؛ مورد مواخذه قرار نگیرم… مادرش خیلی مواقع که میومد باما کارت بازی می کرد ….تعریف کرد که اومده بوده نزدیک منزل ما کارداشته و چون فاطی گفته بوده که امروز پیش منه اونم اومده بوده … ازش پرسیدم شهاب رو ندیدین؟ گفت نه اینجا بوده؟ گفتم آره دقیقا پیشوای شما رفت … خیلی ناراحت شد که شهاب رو ندیده گفت کارش داشتم حیف شد … خلاصه نشستیم سه نفری نهار خوردیم … و شراب آوردم … مادرش که شراب نمی خورد …من؛مثل همیشه زیاد شراب خوردم و باز شروع کردم به کسشعر گفتن … بعد نهار مامانش ظرف ها رو آب میگرفت و میگذاشت داخل ماشین ظرفشویی …فاطی به من اشاره کرد و رفتیم تو اتاق … منو چسبوند به کمد و شروع کرد باهام لب دادن!! زبونشو کرد تو دهنم … زدمش کنار …بهش گفتم مامانت میفهمه جون هرکی دوست داری بی خیال … !!! ول کن نبود شروع ناز کردن من … گردنمو بوس کرد … بعد با خنده گفت: مونا جونم ! یک چیزی ازت می خوام. نه نگو ! با تعجب و خنده و چشمای گرد شده پرسیدم باز چی؟؟ گفت لباساتو دربیار بیا حموم تو وان بخواب بگم که حموم رفتی مثلاً … با تعجب گفتم که چی بشه؟؟؟ گفت برای اینکه برام لخت بشی … به این بهانه همش لخت هستی و منم می تونم ببینمت … با خنده اومدم بگم نه بیخیال؛ که سریع موهامو کشید و دستمو گرفت پیچوند … می خواستم جیغ بزنم … با خنده موهامو گرفته بود… کش سرم باز شد …فاطی گفت میایی حموم یا نه … اشکم دراومده بود هم از خنده و هم از درد … گفتم باشه چشم … چشم …ول کن موهام کنده شد … بعد دستمو ول کرد …بعد گفتم آخه زشته ظرفها چی میشه؟ فاطی گفت ما این حرفها رو ‌با هم داشتیم تا حالا؟ من انجام میدم … بیا با من … دست منو ول نمی کرد … می خواست ببره تو حموم… بهش گفتم صبر کن به مامان بگم … زشته … دستمو ول کرد … رفتم پیش مامانش با خنده گفتم مامان جونم …من می خواستم برم حموم…. اگه اشکالی نداره … وان آب داغ …با لبخند قشنگی گفت به به آره برو عزیزم حتماً …. حتماً راحت باش…من گفتم آخه خیلی ببخشین نمی خواستم تنهاتون بزارم … مامانش خندید گفت نه عزیزم فاطی هست تنها نیستم تو ببخش که من سر زده اومدم … گفتم نه اصلاً این چه حرفیه …خیلی هم خوشحال شدم … یادتون بودیم … خلاصه فاطی که دید دارم وراجی می کنم اومد دستمو گرفت با خنده گفت مونا چقدر زر میزنی!!!مگه نمی خواستی بری حموم … منو کشید و برد تو حموم ! و مجبورم کرد لباسهامو درآوردم … فاطی درب چاهک وان رو بست و شیر حموم رو باز کرد که وان پر بشه کامل لخت شدم و کش سرمو هم بهش دادم و لباسهامو ازم گرفت … بعد باهام لب داد … من همش نگران بودم مامانش و حتی شهاب بهم بیان تو !!! … بعد گفت برو تو وان و شامپو ریخت تو آب … کمی پرشده بود… نشستم کف وان … گفت پاهاتو دراز کن … دراز کردم … گفت صبر کن کامل ور بشه … بعد شیر رو ببند … پرسیدم خب بعدش چی میشه ؟ گفت همینجا تو وان باش اصلاًبیرون نیا… فهمیدی؟ گفتم آخه زشته … فاطی گفت چیش زشته ؟ گفتم مامانت فک میکنه من بهش بی ادبی کردم اینهمه وقت تو حموم … فاطی گفت نه تقصیر خودشه نباید سرزده بیاد … بعد کمی مکث بهم گفت : من بهش می گم تو خیلی از صبح خسته شدی و من مجبورت کردم بری وان آب گرم بگیری … ( البته قبلا ها هم حمام وان آب داغ زیاد گرفته بودم ) … آب وان کامل پر شده بود … لبریز بود …شیر آب رو بست و رفت بیرون درب رو بست … بعد چند دقیقه دوباره اومد و با فندک چند شمع که کنار حموم بود رو‌ روشن کرد و چراغ حموم رو خاموش کرد و همینکه می خواست بره؛ حوله ها رو هم با خنده برداشت گفت ریلکس کن … ! با تعجب پرسیدم حوله ها رو کجا میبری ؟؟؟ با خنده گفت که بیرون نیاییی!!! من کمی توی آب ریلکس کردم … حقیقتش هنوز میت بودم …دراز کشیدم چشمامو بستم … سرم از آب بیرون بود …بعد حدود ده دقیقه شاید؛ فاطی اومد تو با یک لیوان چایی و ظرف توت خشک خنده های شیطانی می کرد!!.. بهش گفتم چیه؟ چی شده … گفت هیچی مامان داره چایی میخوره … برای تو هم آوردم … نشست روی زمین بغل وان و موهامو ناز کرد … بهم گفت ببین فاطی! ازت یک چیزی میخوام!! بهش گفتم دیوونه ام مردی امروز!! چی میخوای ؟؟ فاطی با خنده گفت میخوام یک کار جالب بکنی!! پرسیدم چه کاری؟ گفت امروز باید مامانم تو رو‌لخت مادرزاد ببینه !!! خندیدم…نمیدونستم چی بگم … حقیقتش از وقتی با فاطی لز می کردم و بعد ماجرای سکس با دوست پسر سمی اش، عرشیا یا همون عن شیا ( به شوخی که می خواستم مسخره اش کنم به فاطی می گفتم!)… خیلی حشری شده بودم … خیلی خیلی زیاد …دوست داشتم جلوی همه آدم‌های خیابون لخت بشم و بهشون بدم … احساس جندگی، بی نظیره؛ بی نظیر……!! خیلی دوست داشتم جلوی مادر شوهرم لخت بشم … بابت لخت شدنم مثلاً جلوش تحقیر بشم … نمیدونم … حس عجیبی بود … همیشه عاشق دیده شدن بدن لُختم هستم همینجور فاطی رو نگاه کردم … پاهامو دراز کرده بودم و نوک شست پامو که از ته وان بیرون آورده بودم؛ با شیر آب بازی می کردم و انگشتای پامو که لاک زرد زده بودم؛ به شیر آب میمالیدم …پرسیدم خاک تو سرم! جلوی مامان لخت بشم؟؟ که چی بشه ؟ فاطی با خنده گفت برای اینکه من بینهایت تحریک بشم !!! و از وسط جرت بدم … که سکسامون خیلی جذاب تر بشه … که خودت هم لذت خیلی بیشتری ببری … بعد فاطی پرسید مونا تو چرا انقدر ناخن های پاتو انقدر از ته می گیری؟ پرسیدم چیه دوست نداری؟ فاطی گفت چرا اتفاقاً بیشتر تحریک کننده است …. ادامه داد که پس موافقی ؟ پرسیدم با چی ؟ فاطی گفت همینکه جلوی مامان لخت بشی…. بهش گفتم : خب برفرض که درست بگی … به چه بهانه ای باید جلوشون لخت بشم ؟ … فاطی ادای حرف زدن منو درآورد بعد با خنده دست کرد لای موهام …گفت کسخل! به چه بهانه ای ؟ همین الان لخت مادرزاد … توی حموم … توی وان … چه بهانه ای از این بهتر؟… مونده بودم چی بگم… گفت مگه تو کُست زخم نشده؟ هردو خندیدیم. با خنده گفتم دیوونه عفت کلام داشته باش … باز خندیدیم … بهش گفتم زخم چیه ؟ حساسیت پوستی هست یا همچین چیزی… خب حالا که چی؟؟ فاطی گفت مگه مامان؛ سوپر وایزر بیمارستان نبوده ؟ گفتم خب آره درسته … فاطی گفت من میرم بهش میگم که مونا یه حساسیت پوستی پیدا کرده نازش اینجوری شده … شما که چه می دونم سوپروایزر بودی … با دکترها و انواع مریضها سر و کارداشتی؛ بنظرت چیکار کنیم … بعد احتمالا میاد ببینه … با خنده بهش گفتم خجالت میکشم … حقیقتش هم خجالت می کشیدم. و هم حسّ شدید شهوت که منو لخت ببینه … به فاطی گفتم باشه بهش بگو … فاطی با لبخند؛ با دستش صورتمو ناز کرد و موهامو ناز کرد …بعد صورتشو آورد جلو و لباشو گذاشت رو‌لبم‌ و زبونشو کرد تو دهنم …شاید بیست ثانیه ای با هم لب دادیم … بعد دستشو کرد تو آب وان … یهو نازمو مالید … بی اختیار پریدم از جام … خندید … بعد سینه هامو که چاک سینه ام از آب بیرون بود رو شروع کرد مالیدن و با اون یکی دستش نازمو‌ از تو آب میمالید … من خیلی حشری شده بودم ….بعد گفت الان بهش می گم بیاد … فقط من هم باهاش میام تو … و هر چی بهت گفتم جلوی مامانم گوش کن باشه؟. منم با سر تایید کردم … خلاصه فاطی رفت بیرون … حدود شاید پنج دقیقه بعد درب حمومم رو باز کرد و چراغها رو روشن کرد … مامانش هم باهاش اومد تو… من تو وان دراز کشیدم بودم و چون کف بود تو آب؛ فقط قاچ سینه هام معلوم بود …مامانش اومد طرف وان و با لبخند خاصی؛ منو داشت نگاه می کرد… با لبخند گفت دختر گلم؛ چی شده؟ فاطی جون میگه واژنت؛ حساسیت پیدا کرده؟ گفت بهش نشون دادی خیلی ملتهب بوده !!! میخوای بمن نشون بدی مامان؟ شاید بتونم کمکی بکنم …منم با لبخند و خجالت به فاطی نگاه کردم که یعنی چرا بهش گفتی که به تو نشون دادم؟؟؟؟ به مامانش نگاه کردم … با خجالت و مؤدبانه گفتم : بله …نمی دونم چرا اینجوری شده ….فاطی گفت موناجون!؟چون مامان؛ تجربه دارن؛ تو بیمارستان بودن؛ شاید بتونن کمک کنن … منم با لبخند گفتم بله حتما همینطوره … ولی باز خجالت کشیدم که از جام تکون بخورم … حقیقتش یهو خیلی خجالت کشیدم … نمی دونم چرا… فاطی گفت مونا جون به مامان نشون بده مامان هم ببینن … !!! من دیدم هردوشون دارن منو نگاه می کنن… چند ثانیه سکوت برقرار شد… یهو مامانش گفت مونا جون خجالت نکش مامان ! ما که مرد نیستیم …فاطی که دیده؛ من که اشکالی نداره ببینم عین مادرت هستم …بعدا که بخوای ایشاله وضع حمل کنی!! همه هزار بار همه جا تو میبینن!! با خنده گفتم بله درست میگین … فاطی گفت مونا جون بلند شو بیا بیرون از وان ببینین مامان تو نور !!! منم آروم از تو آب و وان حموم بلند شدم … آب‌ها تکون خورد من ناخودآگاه برای اینکه ادب رو هم رعایت کرده باشم؛ یک دستمو جلوی نازم گرفته بودم و یک دست دیگمو جلوی سینه هام… فاطی حوله انداخت؛ دم وان گفت بیا اینجا وایسا … …پامو از وان گذاشتم بیرون روی حوله و لخت مادرزاد … همینکه خواستم جلوی هردوشون وایسم؛ فاطی یهو جلوی مامانش یک اسپنک محکم به کونم‌ زد… انقدر محکم زد در باسنِ من که شترق صدا داد … صدا تو حموم پیچید … شترق…ق…ق….باسنم قشنگ لرزید…من و مامانش مات و مبهوت به فاطی نگاه کردیم ……فاطی خندید …گفت ببخشین …ببخشین …خیلی گنده است باسن مونا ……باهاش شوخی میکنم گاهی …!!! مامانش بعد کمی مکث بهم گفت: مامان دستاتو بردار راحت باش کسی اینجا نیست!!! منم ناچاراً با حالت شرم، دستامو برداشتم چشماش؛ میخکوب شده بودند رو کُس و پستون من ….قبلاً هم گفته بودم؛ چونکه من لیزر کردم همه بدنمو … کُسم عین هلو شده بود یا بقول فاطی عین آلوی برقانی … اما اون روز؛ چوچوله ام بیشتر شبیه گل رز شده بود که گلبرگ هایش شبیه لبهای چوچوله ی من بود …و چوچوله ام قشنگ معلوم بود ….خیلی صحنه خجالت آوری بود….مامانش چند بار سرتاپای منو نگاه کرد …دیدم مامانش داره منو با نگاه میخوره… خجالت کشیدم … پستونای گنده و آویزون … باسن گنده …وای چه صحنه ای بود جلوی مادر شوهرم … من ناخودآگاه باسنمو یکم قنبل کردم … فاطی که بغل وایساده بود با دستش؛ به گودی کمرم فشار وارد کرد که بیشتر و بیشتر قمبل کنم تا سوراخ کونم بیشتر در دسترسش باشه ….خیلی حشری بودم …هی کونمو سعی میکردم بیشتر قنبل کنم براش …فاطی که یواشکی دستش از پشت رو کون من بود؛ و لپ کونمو با دست رفته بود … در اوج شهوت بودم …بعد یواشکی از پشت انگشتشو مالید به سوراخ کونم … من عاجزانه نگاهش کردم که یعنی تو رو خدا بسه !! مامانت میفهمه!!! یهو به مامانش گفت مامان ببین عروستو! عروست لخته! ببین چه عروس خوشگلی داری … مامانش با لبخند گفت بله بله … تو خوشگلی عروس منو نمیخواد به من گوشزد کنی … خودم دارم میبینم که چقدر ناز و خوشگله ….!! بعد فاطی چربی های زیر شکممو با دست گرفته بود…مامانش هم توجهش جلب شد و خندید… فاطی همینطور که می خندید پرسید اینا چیه ؟مگه عروس خوشگلمون باشگاه نمیره؟! هر سه مون خندیدیم … من که نمیدونستم اون وسط چی بگم یا چیکار کنم؛ انگشتای پامو میکشیدم رو‌حوله …فاطی و مامانش انگار میخواستن منو همونجا بخورن درسته ….انقدر که کس و پستونمو نگاه می کردن… فاطی که انگار میخواست منو بچزونه یا تحریک یا تحقیر کنه؛ گفت مامان ببین ناز عروست چجوری شده …مونا!! نشونشون بده ….گفتم چشم …خیلی صحنه عجیبی بود … فک کنین … منم هم حسّ شهوت داشتم و هم خجالت … با دو انگشت دو دستم؛ نازمو باز کردم … فاطی گفت مامان! میبینی! چه جوری شده … مامانش گفت مونا جون ول کن انگشتتو من ببینم … من انگشتامو برداشتم … مامانش انگشتش رو تو شیار کُسم می کشید …انگشتاش قشنگ به پره های کسم میخورد …من و فاطی همزمان چشم و تو چشم بودیم …بعد با دو انگشتش نازمو از هم باز کرد و چوچوله مو که عین گلبرگ قرمز شده بود رو با انگشتش گرفته بود و نگاه می کرد!!! فاطی دوباره برای اینکه بیشتر کِرم بریزه؛ با خنده و متلک گفت چوچوله اش اوخ شده !!! من تو چشمای فاطی نگاه کردم که یعنی اینکه بی خیال جون هرکی دوست داری!!! … بعد مامانش گفت : مامان ! حساسیت شدید شده … شاید خودتو درست نَشُستی!! پماد ویتامین آ د دارین تو خونه؟. گفتم نمیدونم شاید باشه … تو یخچال قاطی قرصها …( ما همه قرصها و پمادها موتو تو درب یخچال میزاریم ) به فاطی گفت؛ مامان! برو نگاه کن تو یخچال ببین مونا جون نذاشته؟ فاطی منو با خنده نگاه کرد و رفت بیرون از حموم … مامانش که نگاهش قفلی رو کُس و پستونِ من بود؛ بهم گفت : مامان! سابقه داشته؟ که قبلاً اینجوری بشه؟ من آخه بعضی خانوما که اطراف واژن رو اصلاح نمی کنن… مثلاً بخاطر آلودگی، ممکنه اینجوری میشه … ولی مال تو که … در حین صحبت با دو انگشتش چوچوله مو گرفته بود نگاه می کرد …من وسط کلامش گفتم : مامان! من لیزر کردم…. مامانش گفت آهان هم بخاطر مثلاً شرت و لباس ممکنه باشه که حساسیت های شدید پوستی مثل مثلاً خارش و قرمزی شدید می شه. ( انواع اطلاعاتشون داشت به رخ من میکشید!!) و هی به کس من نگاه می کرد …چوچوله مو ول نمی کرد… هم خیلی شهوتی شده بودم … هم خجالت بار بود … فاطی معلوم نبود کدوم گوری رفته بود… مطمئن بودم که از قصد نمیاد که مثلاً من لخت مادرزاد جلوی مامانش بیشتر تنها باشم !!! مامانش همینجوری که چوچوله مو با دو انگشت گرفته بود… با دو انگشت دیگه اونطرف چوچوله مو گرفت و درواقع کسمو باز کرده بود داشت مثلاً علت رو بررسی می کرد!! بعد گفت آخه مامان! اونایی هم که اپیلاسیون میکنن. اپیلاسیون یک روند خیلی دردناک و خطرناکیه!! بعضی موقع ها موها زیرپوستی رشد می کنند یعنی ممکنه پوستشون؛ قرمزی و خارش پیدا بکنه … نمی دونم داشت چی رو با دقت نگاه می کرد … اطراف کُسم رو هی دست می کشید … بعد پرسید: مامان جیش می کنی درد نداری؟! با خنده و تعجب گفتم نه مامان جون!! بعد درسید از کی اینجوری شده؟. من گفتم امروز صبح متوجه شدم … مامانش گفت احتمالاً حساسیت باشه ول نمی کرد چوچوله مو !!! نمیدونم علت انقدر مکس برای چی بود؟ چرا با دو دوست باز نگه داشته بود انقدر نگاهش می کرد؟؟؟ خودم هم انقدر کسمو نگاه نکرده بودم تا حالا !!! فاطی اومد تو حموم با صحنه ای مواجه شد که مامانش داره چوچول منو وارسی میکنه …. منم از عجیب بودن این موقعیت فقط گوشه لبمو گاز می گرفتم….فاطی همونطور که با لبخند تو چشمای متعجب و گرد شده من نگاه می کرد: … گفت مامان ویتامین آ د نداشتند … مامانش بالاخره رضایت داد که بیخیال کس من بشه که فاطی رو به من گفت مقعدتو به مامان نشون ندادی؟ مامانش با تعجب پرسید مگه چی شده ؟ من از روی خجالت گفتم هیچی … چیزی نشده … فاطی رو به مامانش گفت. مامان! الکی میگه … باسنم هم ملتهب شده … مامانش بهم گفت مامان جونم اینجا کسی نیست … نشون بده بهم ببینم چی شده منم پشتمو کردم به اونها و دو طرف کونم رو با دست‌هاش از هم باز کردم … هردوشون قشنگ می‌تونستند سوراخ کونمو ببینند .… و متوجه شدم مامانش کونمو با دست گرفته و دستش رو سوراخ کون من بود….شاید ۱۰ ثانیه گذشت … خیلی کوتاه مامانش خیلی جدی و‌مهربانانه‌ بهم گفت مامان جون! حتما نشون بده به دکتر … چون من تخصص ندارم … پماد بهت بده که زود خوب بشه … گفتم چشم مامان جون …خیلی لطف کردین حتماً حتماً… بعد باز کمی سکوت برقرار شد… دیدم باز داره به بدن لخت من نگاه می کنه… از اینکه جلوی مادر شوهرم تسلیم شده بودم خیلی حسّ لذت بهم میداد ….بعد مامانش رو به فاطی کرد گفت بیا ما بریم بیرون مونا جان راحت باشه… و رفتند بیرون … من برگشتم توی وان دراز کشیدم … تازه خوشم اومده بود… یادم افتاد فیلم سکس با شهاب رو باید بهش نشون بدم … فاطی که بعد حدود ۵ دقیقه اومد تو بهم گفت مامانش رفته کمی بخوابه … من بهش گفتم موبایل منو بیار و رفت آورد … و بیرونمان رو زمین بغل من نشست …فیلم رو براش پلی کردم و با لذت نگاه کرد … وسط هی به ممه های من که تو وان خوابیده بودم دست میزد و دستشو میکرد تو آب و بنازم که زیر آب بود دست میمالید … بهم گفت خُب؟! خوشت اومد جلوی مامانم لخت شدی بالاخره ؟ … هر دو خندیدیم … بعد شروع مرد از بیرون وان با دو دست مالیدن ممه های من تو آب … داشتم میمردم … یک پامو از آب آورده بودم بیرون … انگشتای پامو بهش نشون میدادم که بیشتر خوشش بیاد … بهم گفت کمی تو آب تکون بخورم و بیام بالاتر و یک دستشو گذاشت تو آب زیر کون من خلاصه دیدیم اینجوری نمیشه … رفت درب حمومم قفل کرد … بهم گفت رفتم نشستم لبه ی وان یعنی سه کنج دیوار و دو تا پاهامو هم گذاشتم دو لب وان … فاطی شلوار و جورابشو درآورد و پیرهنشو که خیس نشه … با شورت و سوتین اومد نشست تو وان نشست تپ آب روبروی من … بعد بهم گفت : انگشتات دو طرف کُست رو برام باز کن که ببینم توش چه رنگیه؟ منم با انگشتام‌دوطرف چوچوله ام رو باز کردم … سرشو آورد جلو هی نگاه کرد بعد گفت صورتیه … بعد با خنده گفت :البته هزار بار دیده بودمش کمی برام لیس زد بعد شروع کرد انگشتای پامو لیس زد … بعد دوباره شروع کرد کسمو لیس زد و چوچوله مو تو دهنش کرده بود … هی با زبون میزد تو کُسم …بعد کونمو آوردم بالاتر و سوراخ کونمو هی لیس میزد با دو انگشتش هی می‌کرد تو کُس من … هی ممه هامو میمالید و هی باهام لب میداد … شاید چند دقیقه هی دو انگشتشو تو کسم تلمبه میزد … و انقدر باهام ور رفت تا ارضا شدم …. بعدش بهم گفت دوست داره منو بشوره !! اول آب تو وان رو خالی کردیم … من بلند شدم سرپا کف وان وایسادم …لیف و صابون برداشت … اول رون‌هامون کشید … پاهامو بلند کردم … لیف صابون زد… پشت منو کامل کشید …. وقتی لیف میزد به لپ های کونم… لپهای کونم میلرزیدن … … لپ های کونم بالا پایین میرفت …و بعد جلوی بدنمو …هی زیر و بالای ممه هامو کف و صابون میزد … و ممه هام اینور اونور میرفت… لای نازمو … همه جا مو … بعد گفت قبل اینکه خودتو آب بکشی؛ برو تو آینه خودتو نگاه کن … دستمو گرفت از وان اومدم بیرون… تو آینه حموم خودمو نگاه کردم … فاطی با خنده بهم گفت: عین آدم برفی شدی !! … ادامه دارد … نوشته: مونا ز
    • migmig
      عکس های شکاری وطنی برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.