رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

زندگی دوبار بعد از جدایی ...

سلام دوستان این خاطره ای که میخوام بگم مربوط میشه به دوران بعد از جداییم با همسرم
سی سالم بود یک بچه یک ساله داشتم که از نرگس جدا شدم مشکلات زیادی داشتیم هر روز تو خونمون دعوا بود بعد از جدایی افسردگی شدیدی گرفتم از نظر روحی خیلی داغون شده بودم همش توی خونه بودم بیرون‌نمی رفتم از خانواده و فامیل فاصله گرفتم میرفتم سرکار برمیگشتم زندگیم همین بود دو سال گذشت دیگه قرص مصرف میکردم باروانشناسم حرف زدم گفت به همین منوال پیش بری باید تو بیمارستان روانی بستریت کنم . قرص های قوی تری بهم داد ولی خوابم بیشتر شده بود داروها باعث شده بود صورتم پف کنه کلا بی ریخت شده بودم به خودم نمی رسیدم حال نداشتم ریشهای بلند عین درویش ها ، هر از چند گاهی صرفا برای اینکه سرکار میرفتم یک سری هم آرایشگاه میزدم خلاصه زندگی سگی داشتم .
یکی از همکارام که اسمش کاملیا بود و تقریبا " از اوضاع و احوال زندگیم خبر داشت من رو با همکاری بقیه همکارام سورپرایز کردن
اون روز من نمیدونستم تولدمه ، اونها برام توی محل کارم جشن گرفتن ، باور کنید دو سال بود لبخند نزده بودم اولین بار بود از مسخره بازی همکارام خندم گرفت نمیدونم شاید جک هاشون هم اینقدر خنده نداشت ولی من قه قهه میزدم از خودم تعجب کردم
یکی از همکارا بچش اومد وسط قر داد ناگهان یاد بچه ی خودم افتادم که دو سال ندیدمش یک دفعه گریم گرفت اصلا " گریم بند نمیومد صدای هق هقم بلند شده بود . کاملیا خیلی مهربون بود اومد بهم دلداری داد بهم گفت میخوای با خانومت حرف بزنم برگردین بهم ؟ بهش گفتم اون ازدواج کرده ، از شوهر جدیدش بچه هم داره ، بهم گفت پس چرا حضانت بچتو خودت قبول نکردی گفتم دادگاه بخاطر افسردگی شدیدی که دارم صلاح ندید بچه رو به من بسپاره بهم گفت نگران نباش خواهرم وکیل میگم برات حداقل هر هفته وقت ملاقات با فرزندتو بگیره
خلاصه اینکارو برام کرد دخترم طناز که الان حدود سه سالش شده بود رو هر هفته ۲۴ ساعت میدیدم این موضوع بهم خیلی امید داد کم کم بارقه هایی از نور در تاریکی محض زندگیم هویدا میشد و خودم رو مدیون کاملیا میدونستم یک روز که دخترم بود دعوتش کردم بیاد پیشم اون هم قبول کرد شام از بیرون سفارش داده بودم ساعت هشت شب رسید سه نفری کلی با هم خندیدیم از حضورش توی خونه کلی به زندگی دلگرم شده بودم و چقدر هم با طناز قشنگ بازی می کرد دخترم اینقدر عاشقش شده بود که اصرار کرد روی پاهای ملیکا بخوابه ساعت ۱۲ بود ملیکا از توی اتاق بیرون اومد گفت طناز رو خوابونده ازش خیلی تشکر کردم بهم گفت باید دیگه کم کم بره ولی اصرار کردم یک خرده دیگه باشه آخه فرداش تعطیل بودیم اون شب کلی حرف زدیم از زندگی خصوصی خودش گفت اون هم توی زندگیش دچار شکست شده بود شوهرش معتاد بود ولی بالاخره تونست ازش جدا بشه البته بچه نداشتن توی همین حرف زدنها بودیم که برقها رفت تاریک شد نور چراغ گوشی هامون رو روشن کردیم به حرف زدن ادامه دادیم نمیدونم چی شد که بحث رفت سر اینکه روابط عاطفی من با همسر سابقم چطور بوده ؟ گفتم خیلی سرد و بی روح بود باور کن موقع بغل کردنش انگار یک جنازه رو بغل کردم فقط میخواست من سریع کارمو تموم کنم متوجه شده بودم منو دوست نداره ملیکا گفت خیلی سخت ، منم مثل شما دوست دارم طرفم عاطفی باشه گفتم منظورتون هات باشه با این حرف خجالت کشید سرشو پایین انداخت ازش معذرت خواستم برق ها هم اومد گفتش نه شما واقعیت را گفتید اینو که گفت نمیدونم چی شد دستشو گرفتم توی دستم و دستشو بوسیدم جا خورد دستشو کشید با خودم گفتم چه گوهی خوردم بنده خدا اینقدر بهم محبت کرد من ناراحتش کردم وقتی متوجه شد عذاب وجدان دارم بهم گفت ببخشی تو رو خدا چندین ساله دست هیچ مردی بهم نخورده بخاطر همین دستمو کشیدم گفتم اشکال نداره من تند رفتم گفتش نه اتفاقا دوست داشتم ولی جرات نداشتم با خوشحالی بهش گفتم یعنی تو هم الان بمن همین حس رو داری ؟ گفت اره اینو که گفت صورتمو بردم نزدیک صورتش و لپشو بوسیدم صندلیمو بردم کنارش دستمو گذاشتم روی پهلوش کشیدمش سمت خودم و محکم توی بغلم گرفتمش مدام بوسش می کردم خندید گفت عزیزم یک خرده یواش تر بهش گفتم باور کن حس می کنم الان دنیا برای من شده دوباره شروع کردم بوسیدنش اروم رفتم سراغ لباش شروع کردم خوردن لبای قشنگش
همراهی خوبی می کرد نیم ساعتی بوسش کردمو ازش لب می گرفتم دیگ حدود ساعت یک شده بود خودش رو ولو کرد توی بغلم پیرهنشو در اوردم وااای خدا چی میدیدم چه سینه هایی سفید خوش فرم شروع کردم نوک قهوه ای سینشو خوردن با دستاش یکم سرمو عقب داد طاقت نداشت پشت هم سینه هاشو بخورم نزدیک نیم ساعت داشتم سینه هاشو میخوردم دست انداخت توی شلوارم و از داخل شورت کیرمو گرفت چشاش خمار خمار بود همین طور که کنارم بود دولا شد گیرمو دراورد کرد توی دهنش طاقت نیاورد همینطور که روی صندلی نشسته بودم جلوم زانو زد و سر کیرمو کرد توی دهنش و با اون دستش سینه هاشو میمالید وقتی ساک میزد سعی می کرد کیرمو تا آخر بکنه توی حلقش کیرمو از دهنش در اورد رفت سراغ تخمام یکی از تخمامو کرد توی دهنش میچفید معلوم بود خیلی وقت سکس نداشته خیلی حشرش بالا بود دوباره شروع کرد به چفیدن اون یکی تخمم بعد سرشو برد زیر سوراخ کونم و از اون زیر دو تا تخمم رو با هم کرد توی دهنش و می مکید بعد سعی کرد کیر و خایه رو با هم کنه توی دهنش ولی هر چقدر تلاش کرد همش با هم توی دهنش جا نشدن بعد نوبت من بود شورتشو در اوردم عجب چیزی بود کلوچه زبونم رو گذاشتم روی کسش که پف کرده بود کس تپلشو میخوردم پاشو باز کرده بود با دستاش سرمو فشار میداد به سمت کسش ، آب کسش اومد هر چقدر بیرون میومد با زبونم لیس میزدم میخوردم زبونمو کردم وسط شیار کسش سعی کردم تا جایی که میشه بفرستم داخل مدام داشت ارگاسم میشد لبامو چسبوندن به شیار کوسش و میک میزدم صدای آه و نالش کل ساختمون رو برداشته بود رفتم در اتاق طناز رو بستم نکنه از سر و صدای ما بیدار بشه به ذهنم رسید 69 بشیم سریع پوزیشن رو عوض کردم حالا من داشتم کسشو میخوردم اونم کیر و خایه هام رو میخورد مدام می گفت آخجون چه کیفی میده گفتش چرا تا حالا منو سر کار دستمالی نکردی من عاشقت بودم بعش گفتم فکر می کردم کوچکترین کاری کنم تو ناراحت میشی همینطوری که کسشو میخوردم حرف میزد می گفت دوست داشتم سر کار از زیر میز کیرتو بخورم اینو گفتو کیرمو گذاشت توی دهنش ساک زد کسشو دادن بالاتر زبونمو بردم سمت سوراخ کونش به سوراخش چند تا زبون زدم سریع پاهاشو جمع کرد فهمیدم روی سوراخ کونش حساسه ، دیگه ولش نکردم اینقدر زبون زد که داشت میمرد ، بهش گفتم از عقب بکنم یا از جلو گفتش از عقب تا حالا نداده ولی هر دوش رو امشب بکن فقط زودتر داره میمیرم کیر می خوام طاقت ندارم فقط کیر بده اروم سر کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش یکم فشار دادم داخل نرفت ترسیدم بیشتر فشار بدم پاره بشه رفتن سراغ کسش کیرمو گذاشتم دم سوراخ کسش ، پر آب بود فشار دادم رفت داخل یک آه بلندی کشید شروع کردم به تلمبه زدن پاهاشو دورم حلقه زد و محکم منو به خودش فشار میداد حسابی گاییدنش پوزیشن رو عوض کردم اومد روم و حالت دختر گاوچران روی کیرم کمرشو تاب میداد کیرم خورده بود به ته کوسش همینطور که روم نشسته بود سرمو بلند میکردم سینه هاشو می خوردم اینقدر ابش اومده بود تا نصف شکمم خیس خیس شد وقتی زیر میخوابم آبم خیلی دیرتر میاد اونم تا میتونست روی کیرم بالا و پایین میپرید همینطور که روی کیرم نشسته بود دستش رو برد پشتش و رسوند به تخمام و با تخمام بازی میکرد دیگه داشت آبم میومد گفتم ابمو کجا بریزم گفت روی سینه هام منم تموم ابمو روی سینه هاش خالی کردم کار که تموم شد گفتم بریم حموم بشورمت گفت الان نه یک ربع دیگه بریم میخوام با دستام آبتو روی سینه هام بمالمو پخشش کنم بردمش حموم شستمش اون شب تا صبح توی بغل هم خوابیدیم مدتها بود این حس خوب رو نداشتم بعد از آشنایی با ملیکا زندگیم عوض شده بود
من و ملیکا با هم ازدواج کردیم الان پنج ساله عاشقانه همو دوست داریم و طناز هم پیش ما خوشبخته

نوشته: وحید ۲۰۲۴

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • فیلم سکسی کوتاه که سه نفری یه دخترو برداشتن بردن طبعیتی چیزی لختش کردن دارن کص کونش میمالن یکیشون هم فیلم میگیره . تایم: 00:12 - حجم: 2 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم جهت مشاهده تمامی فیلم های سکسی ایرانی روی کلیک بزنید.
    • عکس سکسی یواشکی از حمام کردن میلف گوشتی ایرانی 5/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس لخت زن ایرانی با کص کون گنده 4/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های یواشکی سکسی زن لخت ایرانی 3/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی از اندام لخت میلف گوشتی 2/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی ناب داداش بی از اندام سکسی خواهرش 1/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • سن بالا × زندایی × داستان سکسی × سکس سن بالا × داستان سن بالا × داستان زندایی × سکس زندایی × سکس میلف × میلف × سکس با زندایی سن بالا این داستان برمیگرده به پاییز امسال من ۲۹ سالمه و‌ همیشه بین اشنا فامیل مورد قبول بودم داییم شهرا جنوبی کار میکنه و خیلی زود بیا ۲ ماه یکبار هست ۳ تا بچه قد و نیم قد هم داره که بزرگه ۱۸ سالش هست زنداییم هم که اسمش مریم هست ۴۲ سالشه که از همون ۱۸ سالگی به بعد دوست داشتم ترتیبشو بدم ولی نشد هیکل توپی داره سفید سفید سینه ۸۵ به بالا کون گنده کلا خیلی سکسی هست قیافش هم بد نیست و خوبه داستان از اینجا شروع شد که بخاطر درس پسر دومی زیاد میرفتم خونشون پاییز که درس بهش یاد بدم درسش اصلا خوب نیست هروقت میدیمش میگفتم کاش بشه فقط بغلش کرد و سینه هاشو گرفت معمولا هم داخل خونه لباس راحت میپوشید نه لختی ولی کون سینه کامل در دید بود چندین بار گذشت از رفت و اومد در این مدت خودم حس میکردم فهمیده که چشمم بهش هست و پیش خودم میگفتم حتما خوشش میا که صمیمی تر میشه تا بعدازظهری رفتم خونشون که دیدم شال بسته به کمرش گفتم چی شده که گفت مبل بلند کردم و کمرم درد میکنه که بهش گفتم خب پماد بزن و ماساژ بده بهتر میشه گفت زدم ولی تموم شده بالاخره تموم شد و اخر شب اومد تو ذهنم که بهش بگم واست میخرم فردا پیام دادم و احوال پرسی که کمرت بهتره که گفت نه و گفتم فردا واست میگیرم میارم دیگه شروع کرد به تشکر و درد دل که داییت نیست و اذیت میشم منم و به خیلی چیزا نمیرسم و این حرفا صبح ساعت ۸ بیدار شدم ی دوش گرفتم رفتم دو تا پماد واسش گرفتم و بهش زنگ زدم خونه ای بیارم واست گفت اره هستم منم گفتم تا نیم ساعت دیگه میرسم اونم گفت برم دوش بگیرم تا تو میرسی شاید بهتر شدم رسیدم زنگ زدم رفتم بالا که دیدم ی شلوار گشاد پوشیده با تاپ و موهاشو با هوله بسته بود که خشک بشه تنها بود خونه و بچهها رفته بودن مدرسه دیگه تشکر کرد و رفت چایی اورد گفتم این دستور عملا داره باید پماد بزنی و ماساژش بدی و هوله گرم بزاری که تاثیر داشته باشه گفت باشه و تعریف میکردیک که تلفنش زنگ خورد پاشد که جواب بده ی دفعه از پشت چشمم خورد به کونش که شلوار بینش گیر کرده بود ی لحظه حس کردم کیرم راست شد از شهوتش چن دقیقه تلفنش طول کشید و اومد و منم گفتم برم دیگه که گفت مهدی تو که خودت میدونی دستور عملشو واسم پماد نمیزنی ی لحظه دنیا بهم دادن گفتم باشه که بعدش گفت اگه کار داری برو که منم گفتم نه کاری ندارم دوباره نشستم گفت پس بزار این وسایل جمع کنم بیام منم همش با خودم میگفتم چطوری شروع کنم چون نمیخواستم فرصت کردنشو از دست بدم که به خودم گفتم تهش ی دفعه میوفتم روش یا میشه یا نه اومد که گفت شروع کنیم و گفتم زندایی بهتره دراز بکشی که راحت تر انجام بشه بدون حرفی گفت رو مبل خوبه؟ گفتم اره دراز کشید رو‌مبل و لباسشو زدم بالا از چیزی که فکر میکردم سفید تر نبود ولی خوب بود همونم پماد زدم به کمرش که گفت اینجا بالشت نداره بیا بریم داخل اتاق که تخت هست گفتم اگه راحت تری باشه رفتیم داخل اتاق که تابشو بیرون اورد و فقط سوتین ابی بوده گفت میدونم که غریبه نیستی لباسمو دراوردم منم که از خدام بود به پشت دراز کشید منم ایستاده پماد زدم و میمالیدمش از جایی که درد داشت بالاتر رفتم بیشتر میخواستم با این کار بعدش برم سراغ کونش گفتم زندایی پایین تر هم بزنم شاید بهتر نتیجه داد گفت هرچه خودت میدونی کم کم اومدم پایین که رسیدم به شلوار و شرتش دیگه ازش نپرسیدم و ی مقدار کشیدمشون پایین از نصف کمتر کونش معلوم بود وای کونش مثل پنبه نرم بود دیگه فراموش کردم که کمرش کجاس ۳ ۲دقیقه شد که گفت مهدی کمرم بالاتره ی لحظه خواستم بحث بندازم گفتم از بس نرمه یادم رفت که این کمر نیس و خندید گفت حالا که خوشت اومده پس کامل پمادش بزن وای دیگه کیرم داشت میترکید شلوار و شرت تا زیر کونش دادم پایین کل کونش داخل دستام بود ی بار دیگه پماد زدم به کمرش و گفتم خوبه گفت عالیه کارت خودمم از اون نرمه بیشتر خوشم اومده بی زحمت ی بار دیگه ماساژش بده منم با خنده گفتم پس به من نگو یادت رفته گفت پس اگه میخوای راحت باشی بیا رو تخت خودش رفت وسط تخت و منم رفتم رو تخت اما از رو شلوارم مشخص بود شق کردم و فکر کردم متوجه شده و منم فکر میکردم چراغ سبز داده اگه بخوام کاری کنم داشتم ماساژش میدادم که خم شدم پماد بردارم از عمد کیرمو زدم بهش ببینم واکنشش چیه و چیزی نگفت و بعدش گفت زیاد بزن که خوب بشم منم گفت پماد کاری نمیکنه ماساژ مهمه که گفت تو هم خوب بلدی ی دفعه بلند شد و گفت شونه هامو هم ماساژ بده دیگه فشارم بالا رفت گفتم میخوای سوتینو باز کنم که راحت ماساژ بدم گفت باشه بازش کردم و سینشو با دست گرفت داشتم که ماساژش میدادم کم کم رفتم زیر بغلش که برم سمت ممه هاش گفتم اگه چیزی نگفت یعنی بکنم کم کم ممه هاشو گرفتم اصلا حرف نمیزد و فهمیدم راضی هست از پشت بهش نزدیک شدم و محکم گرفتشون و بهش چسبیدم فهمیدم حشرش زده بالا که چیزی نمیگه از پشت به گردنش نزدیک شدم و بوش کردم که گفت اگه میخوای کاری کنی راضیم اینو که گفت گردنشو بوسیدم و سینه هاشو‌ول کردم و دستمو برم سمت کصش و مالیدمش و برگشت سمتم و از لب گرفتم گفتم کاش زودتر میگفتی اونم گفت کاش زودتر کمرم درد میگرفت و گفت فقط سریع که سامان پسرش ساعت ۱ میا از مدرسه منم لخت شدم و افتادم روش و شروع کردم به خوردن لب و سینهاش اونم با دستاش کیرمو میمالوند چند دقیقه که گذشت کیرمو گذاشتم وسط سینه هاش و عقب جلو میکردم وای انگار بالشت پر قو بود که ی دفعه ابم اومد ریختم رو سینه و گردنش دستمال اوردم پاک کردم که گفت صبر کن کاندوم بیارم نمیخوام حاملم کنی که گفتم اره دست به حامله شدنت خوبه کت ۴ تا داری و کاندوم آورد و کشید رو کیرم و دراز کشید گفت ۲۰ روزه که جرنخوردم بدون مقدمه تا ته کردم داخل کصش و اه اوهش بلند شد محکم تلمبه میزدم صداش کل اتاق گرفته بود ۴ ۵ دقیقه گذشت از کنار کصش داشت ابش میومد فهمیدم ارضا شده منم همون لحظه اومد و کشیدم بیرون از کصش و کاندومو برداشت ریختم رو سینش چند دقیقه ازش لب گرفتم و پاشدیم داشت لباس میپوشید از پشت بهش چسبیدم و گفتم بعدی کی باشه گفت فردا خوبه و فردا دوباره زندایی رو مورد گایش قرار دادم از اون روز به بعد هفته ای دو بار میکنمش و یادش رفته شوهر داره. امیدوارم خوشتون اومده باشه نوشته: مهدی
    • شوهر وفادار سمانه - 1 سلام اسمم سمانه و ۲۸ سالمه تو ۲۰ سالگی با علی ازدواج کردم اون ۸ سال از من بزرگتره اوایل سکس های خوبی داشتیم اما کم کم تمایلش کم شد اصلا طرفم نمیومد گاهی انقدر حشری بودم که غرورم رو میشکوندم و آلتش رو موقع خواب در می‌آوردم و ساک میزدم خیلی کوچیک بود و شل درست شبیه خودش .خیلی راست نمی شد اما انقدر ساک میزدم و فانتزی های جنسی که داشتم به ذهن می‌آوردم تا کمی احساس بهتری داشته باشم اما هیچ وقت ارگاسم نشده بودم با کیرش . حتی پیش مشاور رفتم اما اونم گفت طلاق بگیر ازش اما جریان خانواده هامون طوری بود که حرف طلاق هم نمی شد زد .تا اینکه یه شب با هم فیلم دیدیم فیلم پورن هر چند نمیخواستم ببینم اما به اسرار علی و اینکه شاید با دیدن پورن یکم دودول تکون بخوره و بتونه کاری کنه قبول کردم .یه فیلم اروتیک داستانی بود که یه زن و شوهر جوان مشکل ما رو داشتن و داشتن دنبال راه حلی میگشتن که شوهره با اینکه مشکل داشت اما تمام تلاشش رو می‌کرد تا به همسرش کمک کنه حتی به کمک وسایل جانبی مثل خیار زنش رو ارگاسم می‌کرد و زندگیشون روز به روز با کیفیت تر میشد و کم کم به جایی رسیدن که یک مرد غریبه رو وارد زندگیشون کردن و اون مرد اومده بود خونشون تا با زنه سکس کنه جلوی شوهرش موقع دیدن این فیلم تقریبا ارگاسم شدم از بس هیجان انگیز بود و جذاب .مرد غریبه با آلت بزرگش کاری می‌کرد که خانومه تو فیلم چند بار آبش میپاچید و پاهاش میلرزید و گریه میکرد از شدت ارگاسم های شدیدی که می‌گرفت اما همچنان به شوهرش وفادار بود و زندگی عادی داشتن و همو دوست داشتن فقط از اون مرد غریبه به عنوان ابزار جنسی استفاده میکردن که نیاز خانوم رو برطرف کنه .وقتی فیلم به صحنه های جذاب ارگاسم رسید علی بهم میگفت سمانه تو هم آبت میاد اگه ارگاسم بشی؟ بهش به طعنه گفتم آره اگه مادربزرگ ۸۰ ساله منم کنار این مرده بخوابه آبش میاد و دیدم شروع کرد به حرفهای کاکولدی زدن و اینکه غیر مستقیم بهم میگفت که ما هم میتونیم راه این زن و شوهر تو فیلم رو در پیش بگیریم و… از اون شب به بعد دیگه اوضاع عوض شد و من شدم یه آدم عوضی .منی که همیشه چادر داشتم و با حیا و حجاب بودم با شلوار لی تنگ و مانتو باز و لباس سکسی تو خیابونا دنبال مرد رویاهام بودم تو یه جای شلوغ تو بازار بودیم با علی که یه مرد غریبه از پشت سر ما می‌اومد تا اینکه یه جایی وایسادیم که مردم‌نهاد بودن و همه چسبیده به هم و اون مرده هم از پشت خودشو می‌مالند به من و باسنم رو دست میزد یکم حالی به حولی شدم اما نمیشد به چنین مردی اعتماد کرد واسه همین به علی گفتن سریع از اون شلوغی دور شدیم بعدش به علی گفتم که یکی کونم رو دستمالی می‌کرد تو بازار و… علی هم کلی خندید .من دنبال یکی بودم که مخم رو بزنه بعد کم کم وارد رابطه جنسی بشیم اما همه مردها انگار می‌خواستند اولین بار دیدن ببرن تو رخت خواب .تو تلگرام با جابر دوست شدم و پسر خوبی بود اولین باری که دیدمش تو رستوران گفتم این دیگه همونه که میخواستم و تو رویای این بودم که به علی هم قضیه رو بگم و یه روز دعوتش کنم خونه و به فانتزی جنسی مون برسیم اما بعد از اینکه تو چت باهاش راجع به مسائل جنسی و … باهاش صحبت کردم و فهمیدم یه چیزی تو مایه های شوهر خودمه و اصلا خودش مشکل جنسی داره سریع بلاکش کردم فقط تنها فرقش این بود که اون قدبلند و خوش استایل بود … اگه دوست داشتین کامنت بزارین ادامش رو بگم نوشته: سمانه
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.