رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

 دختر خاله × داستان سکسی × سکس دخترخاله × داستان دخترخاله ×

ترس و شهوت با دخترخاله - 1

سلام به کاربران عزیز کونباز
داستانی که می‌خوام به شما تعریف کنم در مورد سکس با دختر خالم هس که توی همین ۱۰روز پیش اتفاق افتاده
به خاطر اینکه این داستان کاملا واقعی هست اسم هارو تغییر میدم
من اسمم علی هست و ۱۸سالمه و تو ارومیه زندگی میکنیم
و دختر خالم که ۱۶سالشه تازه ازدواج کرده . ما وقتی که ۱۱یا۱۲سالمون بود همیشه باهم بودیم و همیشه از روی لباس سکس میکردیم و لب می‌گرفتیم چون بچه بودیم با ترس این کار هارو انجام می‌دادیم و اصلا خوش نمی‌گذشت که یه روزی از این چیزی که میترسیدم به سرم آمد وقتی که داشتیم تو اتاق باهم لب می‌گرفتیم یهو در باز شدو مادرم مارو دیدو از خجالت آب شدم و همینجوری اومدیم بیرون و دوتا سیلی خوردیم و نشستیم سر جامون که از اون روز دیگه به مدت ۵.۶سال باهم نشدیم و نتونستیم لب بریم یا چیزی مانند سکس بعد از اون مدت که گفتم دختر خالم ازدواج کرد و رفت پی زندگیش منم که معتاد جق شده بودم و هر روز یه بار جق میزدم دیگه داشتم دیوونه میشدم کلا بیمار شده بودم که دلم فقط یه ک.ص واقعی میخواست که فقط بخورم و بکنم نمی‌دونستم چیکار کنم میخواستم به دختر خالم بگم ولی میترسیدم آبرومو تو خانواده ببره می ترسیدم خیلی چند روز که گذشت دختر خالم با مادرش اومدن خونه ما که همسرش هم به خاطر اینکه میرفت سرکار نیومده بود بعد نیم ساعت که گذشت مادرم به خالم گفت که بریم بیرون پارچه بخریم چون چند روز بعد عروسی داشتیم و باید برای خودشون لباس می‌دوختند
بعد اینکه مادرم اینا رفتن منو دختر خالم تنها بودیم تو خونه و دختر خالم اصلا حواسش به من نبود و زیاد با گوشی درگیر بود
هم داغ کرده بودم و هم از ترس میلرزیدم که بهش بگم و یه دعوایی راه بندازه . چون همیشه شهوت از عقل جلو میزنه که با خودم گفتم یا میشه یا آخرش از این شهر میرم با استرس پا شدم و رفتم نشستم کنارش و کمی شوخی کردم و بعد با ترس بهش گفتم که می‌خوام یه چیزی بهت بگم ولی میترسم گفت نترس بگو میخوای دوست دختر برات پیدا کنم؟گفتم نه گفت پس چی گفتم که اگه قبول کنی منم تا آخر عمرم هر کاری رو بگی انجام میدم گفت بگو دیگه که بهش گفتم توروخدا خواهش میکنم میشه یه بار برای آخرین بار باهم سکس کنیم چند ثانیه حرف نزده خشک شد استرسم رف بالا که نکنه گریه کنه یا زنگ بزنه به همسرش و همه چیو بگه بعد چند ثانیه سرشو انداخت پایین گف نمیشه دیدم که یه راهی هست که بشه دوباره اصرار کردم چن بار گفت نمیشه بفهم من ازدواج کردم دستشو گرفتم و دیدم واکنشی نشون نداد که بهش گفتم فقط یه بار هر چی بگی قبول میکنم که گفت کجا چجوری که یهو چشام برق زد انگار دنیا رو دادن بهم که گفتم تو خونه شما وقتی که شوهرت خونه نیس با یه مکث قبول کرد و گفت هر چی که بگم و باید انجام بدی که با جون و دل قبول کردم و گفتم فقط خواهش میکنم وقتی که قراره بیام خونه تون تر و تمیز دوش بگیرم آرایش کن و لباس تنگ بپوش و شورت نپوش که کو.صت معلوم بشه گفت باشه و قرارو گذاشتیم که فردا ظهر برم خونشون بی صبرانه منتظر فردا بودم فردایی که ۵سال عقده داشتم که سکس کنم . و فردا شد و صبح زود قرار بود ماشینو ببرم واسه تعویض پلاک که تمام کردم و منم رفتم حموم و تر تمیز خودمو شستمو اومدم بیرون و به دختر خالم زنگ زدم گفت یه ساعت دیگه بیا قبول کردم نمی‌دونستم یه ساعت و چجوری بگذرونیم که یهو یه فکری به سرم زد و رفتم دو تا تاخیری خریدم خوردم و که نیم ساعت بعد دختر خالم زنگ زد گفت آماده هستم میتونی بیای که گفتم مطمعنی شوهرت دیر میاد خونه گف خیالت راحت شب ساعت ۱۱ میاد گوشیو قطع کردمو یه هندل به موتور زدم و به راه افتادم که تاخیری هم کم کم فعال میشد رسیدم جلو در که در باز بود و زود رفتم داخل وارد که شدم ای واااایی چیا میدیم هوشم داشت از سرم می‌پرید یه تاب تنگ سفید پوشیده بود که نوک ممه هاش کاملا واضح بود یه ساپورت صورتی تنگ که ک.صش کاملا چشمک میزد یه آرایش نابی هم کرده بود مثل فرشته بود باورم نمیشد که دارم این روز رو تجربه میکنم. روی میز هم پر از میوه و نوشیدنی بود سلام کردم و همون اول یه لب گرفتم و نشستیم دو استکان عرق و میوه خوردیم رفتیم تو اتاق پرتش کردم رو تخت و ساپورتشو یواش در آوردم یه ک.ص صورتی کوچک که خیلی تمیز بود و بوی خوبی میداد نمیدونس که می‌خوام ک.صشو بخورم تا حالا تجربه نکرده بود یواش زبونمو گذاشتم رو ک.صش که یهو بدنش لرزید یه جوری ک.صشو میخوردم که انگار گرسنه هستمو کوبیده میخورم

نوشته: علی

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.