رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

     شوهر دوست × مرد متاهل × زن شوهردار × داستان سکسی × داستان زن شوهردار × سکس زن شوهردار × داستان مرد متاهل × سکس مرد متاهل ×

عاشق شوهر دوستم شدم

سلام
مه جبین هستم
الان ۲۹سالمه
متاهل با ۳تا بچه در حال حاضر
براتون میخوام داستانیو تعریف کنم که واقعیته و یه دردودل ساده و فقط سکسی یا اینکه ترویج خیانتو این حرفا لطفا قضاوت نکنید فحش الکی ندید و هیچ حرف دیگه ایی ماهیچکدوم جای هم نیستیم ک بخوایم همو قضاوت کنیم منم یه روز دیگرانو قضاوت کردم ک خودمم دچارش شدم تا کفش همو نپوشیدیم و بجای هم راه نرفتیم نمیدونیم واقعا موضوع چیه پس قضاوت از رو ظاهر قضیه ممنوع
من توی سن ۱۷ عقد کردم با مردی ک قلباً دوسش داشتم و واقعا ارزوم بود بهش برسم نه هیکل آنچنانی داشتن قیافه خیلی خاص یه نه قدبلند یه فرد معمولی ک کمو کاستی هاشو نمی دیدم بخاطر صافی و سادگیشو و پاکیش دوسش داشتم و همچنان مرد فوق العاده پاکیه و همه جوره قبولش دارم اونم عاشقم بود و متولد ۶۴ و متولد ۷۳
توی سن ۱۸ عروسی گرفتیم و ۲۰سالگی اولین فرزندم رودنیااوردم البته من بسیار دختر بااحساسو عاطفه ایی هستم و مطمئناً چنین چیزیو از طرف مقابلم توقع دارم دخالت خانواده ها باعث شد بحثو جدل زیاد باشه و من این وسط کوتاه میومدم چون ابرو مدنظرمونه و هیچ وقت برا رهایی ازاین زندگی طلاق ب ذهنم نرسید چون دوسش داشتم و ترس از جداشدن داشتم و تابو تحملشو نداشتم براهمین اولین فرزندمو اوردم شاید اوضاع بهترشه اما تغییر نکرد ب نفع من باشه و اینم بگم همسرم اینکه صاحب شغلی شد و همچین ماشین یا خونه باهمکاری و خواست من و کمک پدرم بود وگرن اول ازدواج بیکار بودن ایشون ۳سال بعد ازدواجمون استخدام شدن و رفتیم غربت از همون ماهای اول شروع زندگیه جدیدتوی غربت بامن چپ بو بدتر شد و در سن ۲۴ سالگی دومین فرزند رو اوردم گفتم شاید وجود بچه ها تابو تحمل زندگیو برامون بیشتر کنه ایشون بااینکه میگفتن عاشقم هستن و منم دوسش داشتم اما موقع بحثو جدل واقعا مثل یه ادم سنگدل بودن تا عاشق درسته همیشه نوبتی کوتاه میومدیم یا اخرش میومد منت کشی اما دلم میشکست هربار فرزند دومم پسر بود ۳ماهش بودیکی از دوستامون ک تازه باهاش اشنا شده بودیم دعوتمون کرد و همسایشونم ک همشهریمون بودن دعوت کرد تا اشناشیم اون موقع هیچ حسی یا ذهنیت خاصی ب ذهنم نرسید مدتی ما خانوما همو میدیدیم باب اشنایی و دوستیمو وا شد حال روحیم نسبت ب قبل بهتر شده بود
(این نکته رو هم بگم من مذهبی تندی نبودم اما اعتقاداتی داشتم و دارم و واقعا از هنجار شکنی متنفر بودم و هستم اما خب گاهی دست خود آدم نیست)
تا اینکه روضه شبانه گرفتیم خونمون و دوستم با همسرش محمدرضا اومدن نمیدونم چیشد که قلبم لرزید عجیب محو لبخندش صحبتاش شدم بنظرم خوبو ساده و صادقو بی آلایش اومد چشامو دزدیدم بعد از اون شب همش ازش چشم میدزدیدم نمیتونستم نگاش کنم از ترس اینکه بفهمه دلم رفته براش اصلا توفکر سکسو رابطه نبودم فقط دلم لرزیده بود برا مردی که نامحرمم بود و واقعا سعی میکردم از ذهنم دورش کنم ولی نمیشد چون زیاد رفت و آمد داشتیم تا اینکه بعد از ۵ماه رابطه خانوادگی یه روز پیام داد احوال پرسیو بعد ابراز علاقه من باورم نمیشد اولاش ب رو نیاوردم دوسه باری پیام داد و تماس گرفت تا اینکه آخر اعتراف کردم که منم درگیرش شدم یه روز گفت میاد صبحانه پیشم منم که مادر دوتا بچه و بی تجربه در این مسائل وکیلی ترس ته دلم روم نشد بگم ن گفتم الان میگه فکر میکنه میخورمش گفتم باشه
واقعا فکر کردم میاد صبحانه و در تعجب بودم چجوری وقتی بچه هاخوابن صبحانه بیارم براش اونم بی مقدمه تا اینکه اومدو مثل مهمان نشستیم ب حرف زدن از خودش خانومش روابطشون گفت من دور بودم ازش درخواست کرد نزدیک تر بشینم چون معذب میشه رفتم نزدیک ۲۰دقه از حرفامون گذشت دستمو گرفت قلبم رو۱۰۰۰رفت صورتشو اورد نزدیکم بوسه ی ریز کرد گفتم نکن محمدرضا سعی کردم دور بکشم اما میل و کششم بهش زیاد بود منم شروع به بوسیدنش کردم تا اینکه وارد رابطه شدیم با کلی ترس و استرس درمن و لذت در اون بعد یه ساعت و دوبار رابطه رفت
کلی گریه کردم پشیمون بودم اولین بارم بود اما انگار من خیلی درگیرش شده بودم عاشق شده بودم همون روز اول توی نگاه اول من چنین چیزاییو ننگ داشتم ولی سرم اومد بی اختیار
و الان بعد از ۵ سال همچنان هفته ای ۳بار ۲ بار یه بار باهم رابطه داریم
بخاطر بچه هام نمیتونم طلاق بگیرم چن باری مطرح کردم همسرم گفت بچه هارو ازم میگیره
محمدرضا هم چند باری خواست تموم کنه و گفت اول که نزدیکم شد فقط قصدش چشیدن من بود حس خاصی نداشته بهم ولی من عاشقش شدم و نتونستم جدا شم و همچنان میگه دوسم داره اما عاشقم نیست ولی من تا پای جون براش هستم
زندگیمم حفظ کردم بخاطر بچه هام
میدونم الان هرکدومتون میگید خیانته بچه بهانه است چجوری عاشقی که با شوهرتم هستی
ولی واقعا عاشقم تا این بلا سرتون نیاد نمیفهمید چی میگم
اهای مذهبی هایی که قاضی می شوید
اهای کسایی که میگید باغیرتید
مطمئنم اگه عشق بیاد سراغتون روز ساعت دقیقه ثانیه جا و مکان و حال و احوال نمیشناسه نابودتون میکنه غرقتون میکنه نمیتونید نجات پیدا کنید پس قضاوت نکنید لطفا ممنونم ازتون ک بدون قضاوت خوندید ماجرا زیاد بود وقت و حوصله کم ببخشید اگر در همین حد هم طولانی شد فقط خواستم با یکی درددل کنم و الان فرزند سومو دارم که بصورت ناخواسته بود سعی به انداختن و بدبخت نکردنش داشتم اما خدا هیچ جوره کوتاه نیومدو برام نگهش داشت و الان شده دلیل نفسم

نوشته: مه جبین

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.