رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

 زن همسایه × داستان سکسی × داستان زن همسایه × سکس زن همسایه ×

همسایه‌ی خوب من

بی مقدمه…
۷سال قبل از پارکینگ شروع شد
هما خواهر زن دکتر بود و تازه همسایه ما شده بود
ماجرا از این قرار بود که همسایه طبقه چهارم ما خانم و آقای پزشکی بودند که ۵سال قبل از ما ساکن این ساختمان بودند و خواهر زن آقای دکتر ۱سالی بود پیش آنها زندگی می کرد چون از شهرستان آمده بودند
همش توی این فکر بودم که چطور خواهر زن آقای دکتر توی یک واحد ۷۰ متری پیش آنها زندگی می کنه که یک روز اتفاقی آقای مرادی دکتر ساختمان رو توی پارکینگ دیدم بعد از سلام و احوال پرسی گفت حمید آقا ما داریم میریم دوبی البته با خانمم اونجا در حال رایزنی برای یک شرکت تجهیزات پزشکی هستیم و از سال قبل شروع کردیم احتمالا یک ماه دیگه روانه هستیم صحبت ها ادامه داشت وسط حرفاش گفتم ؛ آقای مرادی پس خونه رو میدید اجاره با همان لبخند همیشگی گفت نه بابا خواهر زنم اینجاست کارمنده ،یکسالی هست پیش ماست اون اینجا زندگی می کنه اگر بین کارا فرصت کردیم و برگشتیم ایران جایی داشته باشیم و…خلاصه حمید آقا شما بجای ما مراقب راحله باشید و…
چند ماهی گذشت یک روز گوشیم زنگ خورد جواب دادم گفت ببخشید حمید آقا من توی رمپ پارکینگ گیر کردم میشه ی فکری برای بکنید گفتم شما؟ جواب داد خواهر زن آقای مرادی هستم همسایتون منم بدون اینکه چیزی توی فکرم باشه گفتم چشم ۵دقیقه دیگه میرسم وقتی رسیدم دیدم با پراید توی رمپ که نیم دایره و کمی شیب بکد گیر کرده بود خلاصه بهش گفتم آروم از سمت شاگرد پیاده شد و خودم رفتم پشت فرمون با هر دردسری بود ماشین رو جابجا کردم که به در و دیوار نخوره و بعد از اتمام کار گفتم در نبود آقای دکتر هر کاری داشتید بگید و اون روز تموم شد
البته گفتا باشم من ۳۵ سالمه و راحله حدودا ۳۳ ساله مجرد بود و کارمند بهزیستی بعد از آقای دکتر همسایه ها من رو مدیر ساختمان کرده بودند و برای راحتی کار من شماره کارت برای شارژ و تلفنم رو روی تابلو ساختمان نوشته بودم و راحله همسایه ما هم از اونجا قبلا شماره منو سیو کرده بود
منم بعد از ماجرای پارکینگ شمارتو ذخیره کردم و…
برای اینکه طولانی نشه برم سر اصل شروع ماجرا. یکروز راحله کنار در ورودی چند کیسه میوه و…کنارش بود که دیدمش گفتم خانم مرادی ( از زبان شوهر خواهرش چون نام فامیلش رو نمی دونستم) بزارید کمک کنم چون آسانسور نداشتیم بعد از کلی من و من قبول کرد سری اول رو بردم طبقه چهارم و برگشتم که بقیه رو ببرم سری دوم که رفتم گفت بی زحمت بزارید شون آشپزخانه شرمنده کردید و از ای حرفا مانتوش رو که درآورده بود تازه متوجه شدم چی قایم کرده زیرش دوتا ممه خوشگل بزرگ و …
بعد از اون توی فکرم بود بدم نیست کامی از بگیرم اون که مجرد و تنها و منم تشنه
اون روز وقتی خداحافظی کردم گفتم منم جای آقای مرادی هر وقت کار داشتید زنگ بزنید و…
فردای اون روز ساعت ۱۴ گوشیم زنگ خورد دیدم راحله همسایمون هست زنگ زده زودی جواب دادم گفت حمید آقا پشت در گیر کردم میشه بیاید کمک کنید نمیدونم ۱دقیقه شد یا کمتر خودمو رسوندم نفس نفس زنان ،وقتی دید خندش گرفته بود چرا اینقدر تند خلاصه با پیچ گوشتی قفل در رو باز کردم خواستم برم گفت بیا تو یه آبی ،شربتی و…منم ک از خدا خواسته رفتم نشستم ،راحله گفت بزارید لباسای بیرونم رو در بیارم خدمت میرسم، وقتی آمد شاوور راحتی و تاپ پوشیده بود رفت آشپزخونه و تنها چیزی که من نمی‌دیدم شربت بود. از اونجا حرف می زدیم ک فکری بسرم زد گفتم ببخشید راحله خانم چرا ازدواج نمی کنید خندید و گفت ای بابا شوهر کو تازشم حالا زوده و…وقتی اومد روبروی من نشست دل رو زدم به دریا گفتم اجازه میدید بیام کنار شما بشینم،سرخ شد گفت نه درست نیست شربت رو میل کردید لطفا برید و…من ادامه ندادم موقع بیرون رفتن بازم گفتم کاری داشتید مثل امروز بگید و خداحافظی کردم.
دو روز بعد ساعت ۸صبح بود ک راحله زنگ زد و گفت حمید آقا میشه بیاید واحد ما،پرسیدم مگه اداره نیستید گفت نه سرم درد می کرد مرخصی گرفتم مثل برق خودمو رسوندم وقتی رسیدم در نیمه باز بود این بار راحله با دامن کوتاه( مینی ژوپ) و تاب نشسته بود روی مبل گفتم سرتون چطوره چکار کنم گفت هیچی بابا بهانه بود خواستم بیاید بالا…تعجب نکردم چون خودم مشتاق بودم گفت از اون چند روز پیش فکرتون بودم راستش روم نمیشه بگم و…همینطور که حرف می زدیم رفتم پیشش نشستم دستش رو گرفتم و تقریبا بغلش کردم گفتم حیف از تو نیست تنهایی گفت اگر تنها نبودم که الان اینجا نبودی ،همین رو که گفت کشوندم بغلش کردم و سر و صورت رو آروم بوس بارون کردم و کم‌کم دستم رو بردم مه جای بدنش تا رسیدم به زیر دامن کوتاه ،دستم رو بردم داخل پاهاش مقاومتی نمی کرد چون راضی بود خیس خیس بود گفتم تو با این همه نیاز چرا زودتر نگفتی چیزی نمی گفت چشماش رو بسته بود و خودش رو شل کرده بود برای من، آروم تاپش رو درآوردم و دامن رو که در آوردم دیدم عجب بهشتی هست شرت نپوشیده بود دیگه داشتم میمردم آروم درازش کردم روی مبل و سرم رو گذاشتم روی سینه هاش عجب حالی داشت کم کم رفتم پایین تا رسیدم به کس نازش خیس خیس بود لعابی مثل عسل کش میومد خوردم خوردم تا مردم آه و ناله راحله بالا رفته بود دیگه نمیدونستم باید چکار کنم ،گفتم راحله خانم دوست داری چکار کنم با صدایی لرزون گفت درارش دیگه بزار تو،منم شلوار و شرتم رو درآوردم اول دوباره کمی کس خیسش رو خوردم بعد پاهاش رو باز کردم .گفتم نگران پرده ات نیستی گفت نه بابا اونقدر خودارضایی کردم که فکر نمی کنم پرده ای مونده باشه منم همه چیز رو مهیا دیدم کیرم رو گذاشتم روی کصش ندونستم چطور رفت تو مثل باقلوا بود دیگه صدای نفس های راحله توی عرش بود و خودمم از اون بدتر ۱۰دقیقه ای تلمبه میزدم و سینه هاش رو مالش میدادم و لبم رو روی لبش می چرخوندم دیگه آبم داشت میومد که درآوردم ریختم روی شکمش و بعد خوابیدم روش هر دو خیس عرق بودیم ۲۰ دقیقه ای دراز کش کنار هم حرف زدیم و بعد بلند شدیم نای بلند شدن نداشتیم ولی حسابی کیف کردم از اون به بعد هفته ای یکبار پیشش بودم و…امیدوارم قسمت شما هم از همسایه ی خوب از این اتفاقا باشه…

نوشته: حمید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.