رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

داستان سکسی سکس خشن در ویلا

اسامی همه مستعار هستند.
زنگ زدم و بی مقدمه گفتم:« آقا امشب تشریف نمیارین ویلا». با صدای خسته ای گفت:« خیلی دلم میخواست میتونستم. ولی حال حاج آقا اصلا خوب نیست.» بعدش کمی مکث کرد و گفت:«حالا فعلا تو ویلا باش تا خبرت کنم.»
ویلا در واقع یکی از بزرگترین ویلاهای میگون بود بالاتر از فشم و اساسا متعلق به حاج لولاچی بزرگ، تاجر شناخته شده و معروف بازار تهران، بود که به خانوم بخشیده بود. ولی در مدت این نه سالی که من مسئول ویلا بودم خانم فقط یه بار همون روزهای اول اومد. منو یواش یه گوشه کشید و گفت:«من اینجا نمیام دیگه. ولی میخوام همه جوره حواست به آقا باشه، از هر نظر» و دوباره با تاکید تکرار کرد:«از هر نظر»
در واقع خود خانوم منو استخدام کرده بود. تازه از مجید طلاق گرفته بودم، هم خوشگل بودم هم مطلقه و بچه هم نداشتم، نه ادعایی داشتم نه تحصیلاتی، خانوم دقیقا دنبال همچین کیسی بود.
از بچگی در سختی و نداری بزرگ شده بودم. پدرم کارگر بنا بود. مرد شریفی بود ولی بد اخلاق و بد دهن و همیشه عصبانی. به سن بلوغ که رسیدم حس میکردم این حس خشم رو از پدرم به ارث بردم.
مجید پسر عموم بود و پسر بدی نبود. جرات نداشتم حرفی بزنم ولی ته دلم هم مخالفتی نداشتم، اما بعد از ازدواج مثل فنری بودم که آزاد شده یا شیری که از قفس بیرون اومده.
خانوم و آقا هم پسر عمو دختر عمو بودند. لولاچی سه تا دختر داشت که هر سه تا رو به خواهرزاده ها و برادرزاده های خودش داده بود تا اموالش در دست خاندان خودش باشه. اموالش شامل شرکت بزرگ صادرات واردات، کارخانه لبنیات، کارخانه ام دی اف، معدن گرانیت، شرکت پیمانکاری رتبه یک با کلی ماشین آلات، صرافی و دهها باب مغازه و خونه و ویلا در همه نقاط کشور میشود که همه را از طریق رانت و دوستی با مقامات بدست آورده بود. اداره اموال دست دخترها و دامادها بود. در بین دامادها فقط آقا بود که برای خودش کسی بود. فوق تخصص انکولوژیست و بازی روزگار که یه عمر لولاچی برای آقا بیمارستان و مرکز تخصصی شیمی درمانی و پرتو درمانی ساخت و حالا خودش در همون مراکز نفسهای آخرش رو با درد و رنج میکشید. شاید داشت تقاص تمام رانتها و امتیازاتی که با حزب اللهی بازی و حسینیه زدن و تسبیح گردوندن بدست آورده بود رو میداد.
زندگی زیر سایه یک سقف با مجید با تنش همراه بود. خشمی که در خانه پدری جرات بروز نداشتم رو سر مجید خالی میکردم. نزدیکیهای پریودیم که میشد اونقدر بهانه می گرفتم تا دعوامون بشه. مجید دست بزن داشت و تا یه کتک سیری نمی خورم آروم نمیشدم. یه بار نزدیک پریودیم که مجید ماموریت بود متوجه خشم زیاد خودم شدم. انگار درد کشیدن آرومم میکرد. کمربند مجید رو برداشتم و به بدن خودم زدم، محکم میزدم، اما آروم شدم، اونجا بود که فهمیدم من یه مشکلی دارم.
خانوم هم مشکلی داشت که احتمالا به جز پدر و مادرش، وخواهرهاش، آقا، من و زینب کسی نمیدونست. خانوم لزبین بود و هیچ علاقه ای به مردها نداشت و اگرچه زینب در ظاهر خدمتکار خانوم بود اما در واقع معشوقه اش بود و این برای خانواده مذهبی و چادر چاقچولی لولاچی که حسینیه شون دو هزار متر بود یه فاجعه بود. برای همین خانوم خودش برای آقا معشوقه پیدا کرد و البته دوست داشت که آقا هم مثل خانوم به معشوقه اش وفادار بمونه، اون معشوقه قرار بود من باشم اما خانوم حساب تنوع طلبی مردها رو نکرده بود.
نیم ساعت بعد آقا زنگ زد. حال حاج آقا رو پرسیدم. با همون صدای خسته گفت:«حالشون اصلا خوب نیست، باید آماده هر اتفاقی باشیم.» و بعد اضافه کرد:«دکتر رضایی داره میاد ویلا. کاری کن که به دکتر خوش بگذره.»
بعد از دعواهای بسیار با مجید به محض اینکه بابام مرد ازش جدا شدم. دنبال کار گشتم تا خانم استخدامم کرد. از اینکه نه سال پیش پنج میلیون حقوق می گرفتم و یه دویست و شش زیر پام و هفته ای فقط دو سه روز باید میومدم تو ویلا حسابی ذوق کرده بودم. خیلی زود در همون شب اولی که آقا به ویلا اومد بندو آب دادم. همچین به آقا کس دادم و آب کمرش رو خالی کردم که نای بلند شدن نداشت. خودم هم بیشتر از شش ماه بود که با کسی نبودم. سه بار اون شب به آقا کس دادم.
بازهم موقع پریودی بداخلاق میشدم اما نمیتونستم به آقا گیر بدم، اما آقا همون اول متوجه تغییر رفتارم شد و بهش حقیقت رو گفتم. آقا کاری کرد که مشکلم رو برای همیشه حل کرد. دستام رو با یه طناب بست. اونقدر محکم که دردم میومد. بعد دوتا گیره بند لباس به نیپلهای پستانهام زد. درد وحشتناکی داشت و کیرش رو تا ته کرد تو کسم و همینطور که تلمبه میزد ناگهان یه کشیده محکم هم توی گوشم زد. در جا ارضا شدم و این عمیقترین و لذت بخش ترین ارضا شدنم بود. تمام اون فشار عصبی هم انگار از روم برداشته شده بود.
با این همه آقا مرد تنوع طلبی بود و اوائل مواقعی که من پریود بودم دخترای دیگه ای میومدن. اما یواش یواش بیشتر هم شد اما من کاری نمی کردم که ناراحت بشه، با این همه بی دی اس ام جزء جدایی ناپذیر سکسمون بود خصوصا موقعی که خودم میفهمیدم عصبی هستم. گاهی اوقات گیره ها رو لاله های کسم میزد که وحشتناک درد داشت و اینقدر با پشت دست به پستانهام میزد که از درد بی حس میشدند. اما وقتی ارضا میشدم دیگه فشار عصبی نبود و شدت ارضا شدنم خیلی زیاد بود.

آقا چند بار با دکتر رضایی به ویلا آمدند، دکتر رضایی رفیق گرمابه و گلستان آقا بود. متاهل بود ولی یه دوست دختر به نام المیرا هم داشت که خیلی چسان فسان بود. اوایل اونها می رفتند تو یه اتاق دیگه، اما یواش یواش رومون به روی هم باز شد و جلوی هم سکس کردیم و سه بار هم ضربدری شد. دکتر رضایی خیلی خوشتیپ تر از آقا بود و من از اینکه بهش کس میدادم راضی بودم.
اما اون شب داستان دیگه ای بود، عصبی بودم و بیقرار و فقط آقا میتونست منو آروم کنه. وانگهی مگه المیرا میزاشت من با دکتر رضایی باشم وقتی آقا نیست.
تو همین افکار بودم در حالی که همزمان ویلا رو جارو و گردگیری میکردم. اونقدر عصبی بود که چند تا از بشقابها رو عمدا شکستم که ناگهان گوشیم زنگ خورد. دکتر رضایی بود. جواب دادم، با صدایی رسا گفت:«سلام خوشگله، کنترل در رو بزن، پشت درم عزیزم»
راستش یه کم تعجب کردم. سعی کردم صورت المیرا ریغو رو موقع خوشگله و عزیزم گفتن دکتر رضایی تصور کنم. اما وقتی از پنجره ویلا ماشین سانتافه دکتر رو دیدم تا حدی شستم خبردار شد. چون المیرا که تو ماشین نبود. نمیدونستم المیرا که قراره خودش بیاد یا اصلا نمیاد. به استقبال دکتر رفتم. اولین چیزی که ازش پرسیدم این بود:«المیرا جون کجاست؟» نگاهی با تعجب بهم کرد و گفت:« دکتر بهت نگفت، مادر المیرا دو سه روز پیش سکته کرد و مرد.» تا وارد ویلا شدیم ناگهان از پشت بغلم کرد و با اشتیاق خاصی گفت:«امشب منو تو تنهاییم. تنهای تنها» و بعد اضافه کرد:«دکتر سفارشت رو کرده که امشب به شکل ویژه ای بکنمت که هیچ وقت فراموشت نشه» و بعد در حالیکه سرش رو در چند میلیمتری سر من آورده بود اضافه کرد:«یه سکس خشن که از درد به خودت بپیچی»
بی مقدمه گفتم:«من آماده ام. الان یا شب؟» در حالیکه شروع به نوازش پستانهام کرد گفت:«وقت زیادی نداریم. دزد مفتخور بزرگ، لولاچی، ده دقیقه پیش مرد. بهرام بهم زنگ زد که وقتی کارمون تموم شد تو رو برگردونم تهران، برای مراسم باید آماده بشین.»
در همون لحظه عملا شروع کرد کار رو با درآوردن پستان سمت چپم و لیس زدن نیپلش. هورنی هورنی بودم. شروع کردم ازش لب گرفتن. همیشه بهش کراش داشتم اما در حضور آقا و المیرا نمیشد. لختم کرد و هر دو تا پستانم رو به تناوب مک میزد و گازهای کوچکی میگرفت که لذتبخش بود. اما وقتی خواستم کیرش رو از شلوارش در بیارم گفت:«نه اولش من دستهات رو میبندم. تو برده منی امشب.» بر خلاف آقا که دستهام رو به تخت می بست دکتر رضایی با طناب دستهام رو محکم به ستون وسط اتاق پذیرایی بست. کمربندش رو درآورد و ضربات آرامی با کمربندش به رونها و کفلهای کونم زد. داد زدم:«دکتر محکمتر بزن»
در حالیکه با دستش چونه ام رو گرفته بود گفت:«صبر کن. من سورپرایز دیگه ای دارم برات.» چشمهام با چشم بندی که همراهش بود بست. حالا دیگه واقعا میترسیدم. نمیدونستم داره چی کار میکنه. یکهو لمبرهای کونم رو باز کرد و در یک لحظه بدون هیچ مقدمه ای کیرش رو که قبلا چرب کرده بود تا دسته یا حداقل تا جاییکه میشد فرو کرد تو کونم.
هیچوقت در زندگیم کون نداده بودم نه مجید نه آقا علاقه ای به کون کردن نداشتند. میدونستم درد داره ولی در این حد اصلا تصور نمیکردم. احساس میکردم اره لای پام هست که داره بدنم رو نصف میکنه. اگه زور دکتر رضایی‌ نبود نمیدونستم سر پا وایسم. اصلا دردش با درد گیره لباس گذاشتن رو نیپل یا لاله های کس قابل قیاس نبود.
دکتر رضایی کمی به عقب رفت، دردش کمتر شد و دوباره تلمبه زد و دوباره جر خوردم. تازه تو تلمبه دوم بود که صدام در اومد و شروع کردم از درد جیغ کشیدن، هر چند کسی جز من و دکتر رضایی اونجا نبود. فکر میکنم در تلمبه چهارم یا پنجم بود که کیرش تا دسته تو کونم رفته بود. کیرش رو نگه داشت بدون حرکت. خیلی درد داشت ولی از تلمبه زدن بهتر بود. تازه اون موقع بود که شروع کردم به گریه کردن و التماس که درش بیاره.
همینطور که داشتم گریه و التماس میکردم در حالی که چشم بند روی چشمهام بود یه دفعه صورتم داغ شد از چکی که دکتر رضایی تو گوشم خوابوند و با صدای تحکم آمیزی گفت:«خفه جنده» و دوباره شروع کرد به تلمبه زدن و من از درد گریه میکردم.
بعد از حدود یک دقیقه شدت درد اندکی کمتر شده بود و یواش یواش با از بین رفتن اون شوک اولیه اون احساس همیشگی لذت از درد رو میتونستم حس کنم. اما ناگهان به شکل عجیبی همه چیز سریع پیش رفت. من که معمولا سه چهار دقیقه درد رو تحمل میکردم تا ارضا بشم در عرض ده تا پونزده ثانیه از وقتی که درد و لذت رو با هم حس میکردم ارضا شدم و عمیق ترین ارگاسم زندگیم رو حس کردم. دکتر که متوجه شده بود دستام باز کرد، در حالی که اسپاسمهای عصبی شدیدی داشتم به کف زمین افتادم و تازه اونجا بود که چشم بند رو ورداشتم.
بعد از چند ثانیه که آروم شدم دکتر من رو روی زمین گذاشت و بدنم رو اندکی بالا آورد تا حالتی سجده وار پیدا کردم و دستهام رو ستون بدنم کردم. احساس میکردم کونم گشاد گشاد شده و تصور میکردم که کونم الان مثل پورن استارها باز و بسته میشه و دیگه درد نمیگیره، ولی به محض اینکه کیرش رو دکتر فرو کرد فهمیدم اشتباه کردم و به گه خوردن افتادم. دستهام باز بود و سعی کردم خودم را آزاد کنم، اما دکتر زرنگتر از این حرفها بود و با یه حرکت سریع پاهام رو از رون گرفت طوریکه دمر افتادم رو زمین و کیرش تا ته فرو رفت. جیغ کشیدم ولی اعتنایی نکرد و محکم تلمبه میزد. درد زیادی داشت اما چند تا تلمبه که زد دردش کمتر شد.
سه دقیقه بعد هنوز دکتر داشت تلمبه میزد. وقتی اعتراض کردم که چرا آبش نمیاد گفت که یه قرص سیدنافیل صد بالا انداخته. دیگه کونم درد نمیکرد و تلمبه زدنش حال میداد. اگرچه تازه ارضا شده بودم اما داشتم دوباره نزدیک میشدم، برای اینکه کنترل بیشتری داشته باشم دکتر رو روی زمین طاق باز خوابوندم و خودم نشستم روی کیرش تا کیرش تا آخر فرو رفت. این همون پوزیشن کاو گرل یا دختر کابویی بود. در همون حال که کون میدادم با شدت با کسم بازی میکردم. در یه لحظه رویایی برای بار دوم ارضا شدم. میلرزیدم و تلاش میکردم خودم رو از دست دکتر خلاص کنم تا اسپاسمها رو راحت بدون اینکه کیر تو کونم باشه تحمل کنم، ولی دکتر با شدت پاهام رو گرفته بود، هرچند چون بالا بودم تونستم خودم رو رها کنم اما در همون لحظه آب دکتر رو روی کونم و رونهام حس کردم.
هر دو برای دقایقی بی حرکت روی زمین بودیم. بلند شدم و رفتم حموم اما دکتر دنبالم اومد و دوباره میخواست بکنه. اصلا تمایلی نداشتم دیگه، اما ایستادم و لای کونم رو باز کردم. براحتی کیرش رو فرو کرد، اصلا باورم نمیشد نیم ساعت پیش برای همین کار چه دردی رو تحمل کرده بودم. باز هم حال میداد و به سختی هم با کسم بازی کردم تا ارضا شدم برای سومین بار ولی دیگه اصلا اون حس خوبی رو نمیداد. دکتر هم برای بار دوم آبش اومد. بهش گفتم دکتر اصلا سمت کس نرفتی. گفت :«کس دادن که هنر نیست، همه زنها کس میدن. کون دادن هنره که تو هم واقعا هنرت رو خوب نشون دادی.»

نوشته: همشهری کین

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • فیلم سکسی کوتاه که سه نفری یه دخترو برداشتن بردن طبعیتی چیزی لختش کردن دارن کص کونش میمالن یکیشون هم فیلم میگیره . تایم: 00:12 - حجم: 2 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم جهت مشاهده تمامی فیلم های سکسی ایرانی روی کلیک بزنید.
    • عکس سکسی یواشکی از حمام کردن میلف گوشتی ایرانی 5/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس لخت زن ایرانی با کص کون گنده 4/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های یواشکی سکسی زن لخت ایرانی 3/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی از اندام لخت میلف گوشتی 2/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی ناب داداش بی از اندام سکسی خواهرش 1/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • سن بالا × زندایی × داستان سکسی × سکس سن بالا × داستان سن بالا × داستان زندایی × سکس زندایی × سکس میلف × میلف × سکس با زندایی سن بالا این داستان برمیگرده به پاییز امسال من ۲۹ سالمه و‌ همیشه بین اشنا فامیل مورد قبول بودم داییم شهرا جنوبی کار میکنه و خیلی زود بیا ۲ ماه یکبار هست ۳ تا بچه قد و نیم قد هم داره که بزرگه ۱۸ سالش هست زنداییم هم که اسمش مریم هست ۴۲ سالشه که از همون ۱۸ سالگی به بعد دوست داشتم ترتیبشو بدم ولی نشد هیکل توپی داره سفید سفید سینه ۸۵ به بالا کون گنده کلا خیلی سکسی هست قیافش هم بد نیست و خوبه داستان از اینجا شروع شد که بخاطر درس پسر دومی زیاد میرفتم خونشون پاییز که درس بهش یاد بدم درسش اصلا خوب نیست هروقت میدیمش میگفتم کاش بشه فقط بغلش کرد و سینه هاشو گرفت معمولا هم داخل خونه لباس راحت میپوشید نه لختی ولی کون سینه کامل در دید بود چندین بار گذشت از رفت و اومد در این مدت خودم حس میکردم فهمیده که چشمم بهش هست و پیش خودم میگفتم حتما خوشش میا که صمیمی تر میشه تا بعدازظهری رفتم خونشون که دیدم شال بسته به کمرش گفتم چی شده که گفت مبل بلند کردم و کمرم درد میکنه که بهش گفتم خب پماد بزن و ماساژ بده بهتر میشه گفت زدم ولی تموم شده بالاخره تموم شد و اخر شب اومد تو ذهنم که بهش بگم واست میخرم فردا پیام دادم و احوال پرسی که کمرت بهتره که گفت نه و گفتم فردا واست میگیرم میارم دیگه شروع کرد به تشکر و درد دل که داییت نیست و اذیت میشم منم و به خیلی چیزا نمیرسم و این حرفا صبح ساعت ۸ بیدار شدم ی دوش گرفتم رفتم دو تا پماد واسش گرفتم و بهش زنگ زدم خونه ای بیارم واست گفت اره هستم منم گفتم تا نیم ساعت دیگه میرسم اونم گفت برم دوش بگیرم تا تو میرسی شاید بهتر شدم رسیدم زنگ زدم رفتم بالا که دیدم ی شلوار گشاد پوشیده با تاپ و موهاشو با هوله بسته بود که خشک بشه تنها بود خونه و بچهها رفته بودن مدرسه دیگه تشکر کرد و رفت چایی اورد گفتم این دستور عملا داره باید پماد بزنی و ماساژش بدی و هوله گرم بزاری که تاثیر داشته باشه گفت باشه و تعریف میکردیک که تلفنش زنگ خورد پاشد که جواب بده ی دفعه از پشت چشمم خورد به کونش که شلوار بینش گیر کرده بود ی لحظه حس کردم کیرم راست شد از شهوتش چن دقیقه تلفنش طول کشید و اومد و منم گفتم برم دیگه که گفت مهدی تو که خودت میدونی دستور عملشو واسم پماد نمیزنی ی لحظه دنیا بهم دادن گفتم باشه که بعدش گفت اگه کار داری برو که منم گفتم نه کاری ندارم دوباره نشستم گفت پس بزار این وسایل جمع کنم بیام منم همش با خودم میگفتم چطوری شروع کنم چون نمیخواستم فرصت کردنشو از دست بدم که به خودم گفتم تهش ی دفعه میوفتم روش یا میشه یا نه اومد که گفت شروع کنیم و گفتم زندایی بهتره دراز بکشی که راحت تر انجام بشه بدون حرفی گفت رو مبل خوبه؟ گفتم اره دراز کشید رو‌مبل و لباسشو زدم بالا از چیزی که فکر میکردم سفید تر نبود ولی خوب بود همونم پماد زدم به کمرش که گفت اینجا بالشت نداره بیا بریم داخل اتاق که تخت هست گفتم اگه راحت تری باشه رفتیم داخل اتاق که تابشو بیرون اورد و فقط سوتین ابی بوده گفت میدونم که غریبه نیستی لباسمو دراوردم منم که از خدام بود به پشت دراز کشید منم ایستاده پماد زدم و میمالیدمش از جایی که درد داشت بالاتر رفتم بیشتر میخواستم با این کار بعدش برم سراغ کونش گفتم زندایی پایین تر هم بزنم شاید بهتر نتیجه داد گفت هرچه خودت میدونی کم کم اومدم پایین که رسیدم به شلوار و شرتش دیگه ازش نپرسیدم و ی مقدار کشیدمشون پایین از نصف کمتر کونش معلوم بود وای کونش مثل پنبه نرم بود دیگه فراموش کردم که کمرش کجاس ۳ ۲دقیقه شد که گفت مهدی کمرم بالاتره ی لحظه خواستم بحث بندازم گفتم از بس نرمه یادم رفت که این کمر نیس و خندید گفت حالا که خوشت اومده پس کامل پمادش بزن وای دیگه کیرم داشت میترکید شلوار و شرت تا زیر کونش دادم پایین کل کونش داخل دستام بود ی بار دیگه پماد زدم به کمرش و گفتم خوبه گفت عالیه کارت خودمم از اون نرمه بیشتر خوشم اومده بی زحمت ی بار دیگه ماساژش بده منم با خنده گفتم پس به من نگو یادت رفته گفت پس اگه میخوای راحت باشی بیا رو تخت خودش رفت وسط تخت و منم رفتم رو تخت اما از رو شلوارم مشخص بود شق کردم و فکر کردم متوجه شده و منم فکر میکردم چراغ سبز داده اگه بخوام کاری کنم داشتم ماساژش میدادم که خم شدم پماد بردارم از عمد کیرمو زدم بهش ببینم واکنشش چیه و چیزی نگفت و بعدش گفت زیاد بزن که خوب بشم منم گفت پماد کاری نمیکنه ماساژ مهمه که گفت تو هم خوب بلدی ی دفعه بلند شد و گفت شونه هامو هم ماساژ بده دیگه فشارم بالا رفت گفتم میخوای سوتینو باز کنم که راحت ماساژ بدم گفت باشه بازش کردم و سینشو با دست گرفت داشتم که ماساژش میدادم کم کم رفتم زیر بغلش که برم سمت ممه هاش گفتم اگه چیزی نگفت یعنی بکنم کم کم ممه هاشو گرفتم اصلا حرف نمیزد و فهمیدم راضی هست از پشت بهش نزدیک شدم و محکم گرفتشون و بهش چسبیدم فهمیدم حشرش زده بالا که چیزی نمیگه از پشت به گردنش نزدیک شدم و بوش کردم که گفت اگه میخوای کاری کنی راضیم اینو که گفت گردنشو بوسیدم و سینه هاشو‌ول کردم و دستمو برم سمت کصش و مالیدمش و برگشت سمتم و از لب گرفتم گفتم کاش زودتر میگفتی اونم گفت کاش زودتر کمرم درد میگرفت و گفت فقط سریع که سامان پسرش ساعت ۱ میا از مدرسه منم لخت شدم و افتادم روش و شروع کردم به خوردن لب و سینهاش اونم با دستاش کیرمو میمالوند چند دقیقه که گذشت کیرمو گذاشتم وسط سینه هاش و عقب جلو میکردم وای انگار بالشت پر قو بود که ی دفعه ابم اومد ریختم رو سینه و گردنش دستمال اوردم پاک کردم که گفت صبر کن کاندوم بیارم نمیخوام حاملم کنی که گفتم اره دست به حامله شدنت خوبه کت ۴ تا داری و کاندوم آورد و کشید رو کیرم و دراز کشید گفت ۲۰ روزه که جرنخوردم بدون مقدمه تا ته کردم داخل کصش و اه اوهش بلند شد محکم تلمبه میزدم صداش کل اتاق گرفته بود ۴ ۵ دقیقه گذشت از کنار کصش داشت ابش میومد فهمیدم ارضا شده منم همون لحظه اومد و کشیدم بیرون از کصش و کاندومو برداشت ریختم رو سینش چند دقیقه ازش لب گرفتم و پاشدیم داشت لباس میپوشید از پشت بهش چسبیدم و گفتم بعدی کی باشه گفت فردا خوبه و فردا دوباره زندایی رو مورد گایش قرار دادم از اون روز به بعد هفته ای دو بار میکنمش و یادش رفته شوهر داره. امیدوارم خوشتون اومده باشه نوشته: مهدی
    • شوهر وفادار سمانه - 1 سلام اسمم سمانه و ۲۸ سالمه تو ۲۰ سالگی با علی ازدواج کردم اون ۸ سال از من بزرگتره اوایل سکس های خوبی داشتیم اما کم کم تمایلش کم شد اصلا طرفم نمیومد گاهی انقدر حشری بودم که غرورم رو میشکوندم و آلتش رو موقع خواب در می‌آوردم و ساک میزدم خیلی کوچیک بود و شل درست شبیه خودش .خیلی راست نمی شد اما انقدر ساک میزدم و فانتزی های جنسی که داشتم به ذهن می‌آوردم تا کمی احساس بهتری داشته باشم اما هیچ وقت ارگاسم نشده بودم با کیرش . حتی پیش مشاور رفتم اما اونم گفت طلاق بگیر ازش اما جریان خانواده هامون طوری بود که حرف طلاق هم نمی شد زد .تا اینکه یه شب با هم فیلم دیدیم فیلم پورن هر چند نمیخواستم ببینم اما به اسرار علی و اینکه شاید با دیدن پورن یکم دودول تکون بخوره و بتونه کاری کنه قبول کردم .یه فیلم اروتیک داستانی بود که یه زن و شوهر جوان مشکل ما رو داشتن و داشتن دنبال راه حلی میگشتن که شوهره با اینکه مشکل داشت اما تمام تلاشش رو می‌کرد تا به همسرش کمک کنه حتی به کمک وسایل جانبی مثل خیار زنش رو ارگاسم می‌کرد و زندگیشون روز به روز با کیفیت تر میشد و کم کم به جایی رسیدن که یک مرد غریبه رو وارد زندگیشون کردن و اون مرد اومده بود خونشون تا با زنه سکس کنه جلوی شوهرش موقع دیدن این فیلم تقریبا ارگاسم شدم از بس هیجان انگیز بود و جذاب .مرد غریبه با آلت بزرگش کاری می‌کرد که خانومه تو فیلم چند بار آبش میپاچید و پاهاش میلرزید و گریه میکرد از شدت ارگاسم های شدیدی که می‌گرفت اما همچنان به شوهرش وفادار بود و زندگی عادی داشتن و همو دوست داشتن فقط از اون مرد غریبه به عنوان ابزار جنسی استفاده میکردن که نیاز خانوم رو برطرف کنه .وقتی فیلم به صحنه های جذاب ارگاسم رسید علی بهم میگفت سمانه تو هم آبت میاد اگه ارگاسم بشی؟ بهش به طعنه گفتم آره اگه مادربزرگ ۸۰ ساله منم کنار این مرده بخوابه آبش میاد و دیدم شروع کرد به حرفهای کاکولدی زدن و اینکه غیر مستقیم بهم میگفت که ما هم میتونیم راه این زن و شوهر تو فیلم رو در پیش بگیریم و… از اون شب به بعد دیگه اوضاع عوض شد و من شدم یه آدم عوضی .منی که همیشه چادر داشتم و با حیا و حجاب بودم با شلوار لی تنگ و مانتو باز و لباس سکسی تو خیابونا دنبال مرد رویاهام بودم تو یه جای شلوغ تو بازار بودیم با علی که یه مرد غریبه از پشت سر ما می‌اومد تا اینکه یه جایی وایسادیم که مردم‌نهاد بودن و همه چسبیده به هم و اون مرده هم از پشت خودشو می‌مالند به من و باسنم رو دست میزد یکم حالی به حولی شدم اما نمیشد به چنین مردی اعتماد کرد واسه همین به علی گفتن سریع از اون شلوغی دور شدیم بعدش به علی گفتم که یکی کونم رو دستمالی می‌کرد تو بازار و… علی هم کلی خندید .من دنبال یکی بودم که مخم رو بزنه بعد کم کم وارد رابطه جنسی بشیم اما همه مردها انگار می‌خواستند اولین بار دیدن ببرن تو رخت خواب .تو تلگرام با جابر دوست شدم و پسر خوبی بود اولین باری که دیدمش تو رستوران گفتم این دیگه همونه که میخواستم و تو رویای این بودم که به علی هم قضیه رو بگم و یه روز دعوتش کنم خونه و به فانتزی جنسی مون برسیم اما بعد از اینکه تو چت باهاش راجع به مسائل جنسی و … باهاش صحبت کردم و فهمیدم یه چیزی تو مایه های شوهر خودمه و اصلا خودش مشکل جنسی داره سریع بلاکش کردم فقط تنها فرقش این بود که اون قدبلند و خوش استایل بود … اگه دوست داشتین کامنت بزارین ادامش رو بگم نوشته: سمانه
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.