رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

     مرد میانسال × دختر نوجوان × داستان سکسی × داستان مرد میانسال × سکس مرد میانسال × داستان دختر نوجوان × سکس دختر نوجوان ×

بدهی شصت میلیونی

۴۴ سالم بود ازدواج مجدد کردم ازدواج که چه عرض کنم بیشتر خرید بود
فرانک یه دختر از خانواده فقیر بود یه پدر عیاش داشت ک بخاطر بدهیش میخواست شوهرش بده
تو چشمای پدرش نگاه کردم گفتم شصت میلیون هشت سال پیش که زمین چند صاحبه رو بهم فروختی ی میلیارد الانه ولی من میبخشمش اما به یه شرطی
دخترتو بده به من
این جمله ای بود که یه ماه تو مغزم درگیرش بودم تو این مدت عکس فرانکو مثل دیوونه ها نگاه می کردم با خودم میگفتم مگه میشه این دختر مال من بشه درسته خانواده داغونی داره ولی منم پولدار نیستم
پدرش اولش مقاومت کرد ولی واکنش فرانک مثبت بود داشتم می شنیدم که به باباش میگفت اگه زنش بشم بدهیتو می‌بخشه بقیه قرض اتم خودت حلش کن
باباش یکم ادا در میاورد که وای ن این سنش بالاست از این برات مرد زندگی در نمیاد
ولی فرانک با قاطعیت بیشتری گفت ترجیح میدم زن این بشم تا اون پسر لات مشروب فروش که هر روز قرار کتکم بزنه
با هر سختی که بود وصلت ما سر گرفت تنها شرط فرانک این بود که هیچوقت بچه دار نشیم که خودمم باهاش هم‌نظر بودم چون از سن من پدر شدن گذشته بود البته اون سنی نداشت و چند ماهی تا هیجده سالگیش مونده بود
اواسط شهریور بود یه عقد ساده با مهمونای خیلی کم گرفتیم که مادرمم نیومد چون اعتقاد داشت دارم با ی دختر بی خانواده ازدواج میکنم
خواهر فرانک پیشونیش رو بوسید گفت درسته مامان چند سال پیش مرد ولی خواهرتو داری فرانک احساساتی شد خواهرشو بغل کرد و گریه کردن
بعد عقد مستقیم رفتیم خونه دوستم که کلیدشو داده بود بهم تا چند روز اونجا بمونیم آخه خونه قدیمیم تو تهران رو داشتم بازسازی میکردم و تو استان آذربایجان غربی خارج از شهر یه خونه باغ داشتم و مجبور بودیم چند ماهی اونجا زندگی کنیم
درو باز کردم گفتم برو تو
برخلاف زن سابقم که سلیطه و هف خط بود این دختر خیلی مظلوم بود
موقع خواب بهم گفت میشه امشب کاری نکنیم آخه میدونی من از دیروز…
+از دیروز چی؟
سرش پایین بود آروم گفت از دیروز پریودم
+آره چرا نشه، اگه چیزی میخوای بدون خجالت بگو
_نه ممنون چند روز پیش که پول زدید با خواهرم رفتم لباس گرفتم
+میدونی تو پریودی چیا لازم داری دیگه پس چیزی خواستی بهم بگو
_ممنون چیزی لازم ندارم، کجا باید بخوابم؟
تو اتاق خوابید منم جامو تو حال انداختم
ظهر رفتم دنبال یه سری حساب کتاب هام به خواهرم گفتم بره پیش فرانک چون شب دیر میام خونه
پنج روز از ازدواج ما گذشته بود ولی من حتی بدن زنمو لمس نکرده بودم
بهش نگاه کردم و گفتم اگه حالت خوبه فردا صبح حرکت کنیم بریم؟
_آره من خوبم هر ساعتی میگی بریم
+هشت صبح اذیت نمیشی؟
_ن اذیت نمیشم
+وسایلتو جمع کن چیزی جا نذاری لباس گرم هم بپوش اونجا این موقع ها هم سرده
مثل شبای دیگه اون تو اتاق خوابید منم تو حال کلافه بودم نمیدونستم تا کی قراره ازم دوری کنه انگار نه انگار زنم بود
صبح حرکت کردیم و دم دمای غروب لاستیک ماشینم پنچر شد
یه ساعتو نیمی تا خونم راه داشتیم زنگ زدم به مکانیک سیار گفت بیست دقیقه دیگه میرسه
تو خاکی زده بودم بغل فرانک تو ماشین نشسته بود و منم بی قرار منتظر مکانیک
یه ۴۰۵ اومد از کنارمون رد شد سه تا پسر عشق لاتی توش بودن یکم بالاتر از ما نگه داشت یکیشون پیاده شد گفت چی شده کمک میخوای؟
گفتم ن ممنون زنگ زدم تعمیر کار تو راهه
اون یکی که قدش کوتاه تر بود پیاده شد از رو شلوار دست رو کیرش میکشید میگفت تعارف نکن بزار کمکت کنیم
به هم دیگه نگاه میکردن میخندیدن
+گفتم ک ممنون نمیخواد
سومی با حالت خنده گفت ولی حاجی ما کمک نیاز داریم میدونی ما جوونیم و عذب اون دختره تو ماشینت کیه
دوزاریم افتاد سعی کردم محترمانه حرف بزنم گفتم بیخیال دنبال داستان نباشید لطفا.
یکیشون چاقوی بزرگی از پشت شلوارش در آورد گفت ما دنبال داستان نیستیم بزار یه حالی با دختره بکنیم بعدشم میریم
عصبی شده بودم یه دوره مربی دفاع شخصی بودم ولی خب میترسیدم دوباره محترمانه گفتم ببین الکی دردسر درست نکنید
فرانک متوجه بحثمون شد صدام کرد بهش گفتم درو قفل کن و هر چیم شد نیا پایین
_چی شده اونا چی کارمون دارن؟
پسره داد زد اذیت نکن دیگه بزار ی سیخی بهش بزنیم
فرانک با شنیدن این حرف بغض کرد با ترس گفت حسین تو رو خدا نذار اذیتم کنن
دستمو رو صورتش کشیدم گفتم هیش نترس، نترس جنازمم از اینجا بیرون بره نمیزارم دستشون بهت بخوره فقط کاری که گفتمو بکن دستاش میلرزید شماره ۱۱۰ گرفت
رفتم جلو سعی کردم بی دردسر به غائله خاتمه بدم
قد کوتاهه کت هاشو باز کرد اومد جلو گفت اول من با دختره حال میکنم بعدش دوستام
صدام که از ترس میلرزید رو بردم بالا گفتم زر اضافی نزن زنمه
خنده های رو مخشون شروع شد رفیقش اشاره کرد برو جلو اومد از کنارم رد بشه تو یه آن تموم ترسم ریخت کله رو گذاشتم تو صورتش لگد زدم به شکمش رفت عقب پاش لیز خورد یه سراشیبی بود که سه متری پایین میرفت
افتاد پایین رفیقش حمله کرد سمتم رفتم تو شکمش با چاقو گذاشت تو سرم بلندش کردم کوبیدمش زمین و شروع کردم به زدنش
اون یکی رفیقش حمله کرد با مشتو لگد ازم پذیرایی کرد افتاده بودم زمین دستمو رو سرم گرفته بودم کتک میخوردم اونی که چاقو دستش بود رفت حال رفیقشون بپرسه گفت چیزیت که نشده الان میارمت بالا
اون یکی سمت ماشین رفت در ماشینو باز کرد فرانکو کشید بیرون صدای جیغ فرانک باعث شد دوباره سرپا بشم اینور اونور نگاه کردم ی پاره سنگ تو دستم گرفتم ازپشت گرفتم برگشت عقبو نگاه کنه سنگو کوبیدم تو صورتش افتاد زمین گیج منگ بود دوباره رفیقش با چاقو سمتم اومد چاقو رو کشید خورد به پیشونیم لگدو گذاشتم تو تخماش
تو همین حین مکانیکه رسید
دست رفیقشو گرفت و سوار شدن فرار کردن
جونی تو بدنم نداشتم دستای فرانک رو صورتم کشیده میشد گریه کنان می گفت سرت داره خون میاد آقا تو رو خدا بیا کمک
از شونش گرفتم گفتم هیچی نیست آروم باش هیچی نشده نترس
مکانیک لاستیکو عوض کرد بعد چند دقیقه پليس رسید چند تا سوال چرت کرد و سوار ماشین شدیم رفتیم سمت درمانگاه
تو راه فرانک گریه میکردو دستمال کاغذی رو گذاشته بود رو سرم همش تکرار میکرد داره خون میاد
سعی می‌کردم آرومش کنم رسیدیم درمانگاه پیشونیم و سرمو بخیه زدم
سوار ماشین شدیم گوشیم زنگ خورد آقا حجت بود کلید خونمو داده بودم دستش چند روز قبلش هم به زنش سپردم خونه رو تمیز کنه تا میام همه چی مرتب باشه
حسین آقا کجا موندی نگران شدم داستانو براش توضیح دادم تو راه شام حاضری گرفتم یکم خرتو پرت خریدم رسیدیم خونه یه پولی تو جیب حجت گذاشتم گفتم از خانمت تشکر کن
شامو خوردیم رفتم تو اتاق لباسامو عوض کردم اومدم تو حال دیدم فرانک با لباس راحتیه لباساش که خونی بود و دستش گرفته بود گفت اینارو کجا بزارم
از دستش گرفتم همراه با لباسای خودم انداختم تو لباسشویی
_میشه درو قفل کنی در بیرونم قفل کن
+چشم قفل میکنم نترس اینجا امنه
پنجره هارو برانداز میکرد گفتم ببین همشون محافظ دارن خیالت راحت هیچکس نمیتونه وارد خونه بشه
_میشه قفل خونه رو عوض کنی
+چشم عوض میکنم ولی نترس حجت مرد خوبیه چند ساله میشناسمش
رفتیم بخوابیم داشتم پتو هارو از جلدشون در میاوردم صدام کرد میشه پیش من بخوابی تنهایی تو اتاق می‌ترسم
انگار دنیا رو بهم داده بودن با ذوق گفتم آره عزیزم چرا نشه
رو تخت فلزی که کهنه هم شده بود کنارش خوابیدم البته هنوز ی کوچولو فاصله داشتیم رفتم زیر پتو با لبخند نگاهش کردم به ثانیه نکشید اومد تو بغلم تو آغوشم گرفتمش سرشو بوس کردم قلبم داشت از جاش کنده میشد پاهاشو گذاشت وسط پام سرشو چسبوند به سینم تو بغلم فشارش میدادم باورم نمیشد این لحظه رو دارم حس میکنم اونم چی فرانک با خواسته خودش تو بغلم بود
صورتشو بوس میکردم:قربونت بشم خوشگل من
خودشو لوس کرد دستامو گرفتو تو چشمام نگاه کرد گفت قول بده همیشه مواظبم باشی خب؟
دستای ظریفش رو محکم تر گرفتم صورتشو بوس کردم: جونمو برات میدم
-میشه تو بغلت بخوابم؟اذیت نمیشی
+چرا اذیت بشم؟خوشگلم میخواد تو بغلم بخوابه
صورتمو یه ماچ محکم کرد دستشو رو بدنم میکشید و آروم آروم چشماش بسته میشد
سرش رو بازوم بود خوابش گرفت کیرم از شدت هیجان راست شده بود ولی باید میذاشتم خودش راه بده
صبح زود بیدار شدم رفتم ور وسیله برا خونه بگیرم رو کاغذ نوشتم خانم خوشگلم نون تو یخچاله تو صبحونت بخور من خرید کنم بیام
ساعت ۱۱ اینا رسیدم خونه دیدم سفره رو پهن کرده چایی دم کرده منو دید لبخند زد گفت منتظر شدم تا تو بیای
پیشونیش رو بوس کردم گفتم سنگگ گرفتم تا چایی رو بریزی برم جیش کنم بیام
از حرفم خندش گرفت و گفت اول بوسم کن بعد صورتشو بوس کردم گفت نه بوس از رو لب
خدایا چجوری باور میکردم این دختر اینقدر رامم شده
از رو لبش محکم بوسیدم دستشو گذاشت رو صورتم لباشو داد تو دهنم
چند باری لباشو خوردمو میک زدم
+چقدر خوشمزن لبات چجوری دلت اومد پنج روز اینارو ازم دریغ کنی
_وقتی نمیای سمتم من چیکار کنم؟
+خودت گفتی مریضم نیا سمتم
صداشو حالت اعتراضی کرد گفت من گفتم میشه کاری نکنیم نگفتم که بغلم نکن یا از محبت کردن بدم میاد
سرمو خاروندم: ای بابا راس میگیا
صبحونه رو خوردیم داشتیم مرغ و گوشتو بسته بندی میکردیم همش نگام میکرد لبخند رو صورتش بود
کارمون تموم شد سرشو به بازوم تکیه داد دستمو انداختم دور کمرش تو بغلم گرفتمش انگشتای نازشو رو صورتم میکشید
به دستش بوسه میزدم و کل صورتشو بوس میکردم
_میشه بریم تو اتاق کنار هم بخوابیم میخوام بغلت کنم
+چشم خانم خوشگلم
گفت پتو دونفره رو بیاره بریم زیر پتو
همین ک رو تخت دراز کشیدم فورا پرید تو بغلم
با موهاش بازی میکردم انقدر محکم بغلم کرده بود نفسم گرفت با خنده گفتم:فرانک آروم نترس فرار نمیکنم
سرشو رو بدنم میکشید تند تند بوسش میکردم
لباشو جلو آورد معطل نکردم شروع کردم
به مکیدنشون دستمو بردم رو سینش و آروم میمالیدمشون صدای نفس کشیدنش بلند تر شده بود لباشو می‌چسبوند به لبام تا بخورمشون
لباش تو دهنم بود دستمو از زیر تیشرتش بردم رو سینش انگشتامو زیر سوتینش کردم با نوک سینش بازی میکردم چشماش خمار شده بود تیشرتشو از تنش درآوردم دوباره لباشو خوردم با سینش ور میرفتم آروم آروم دستش حرکت میکرد و کیرمو از رو شلوار پارچه ای گرفته بود
_میشه شلوارتو در بیاری
لباسامو کندم لخت کنارش خوابیدم پشتشو کرد بهم از پشت بهش چسبیدم موهاشو دادم کنار گوششو میخوردم بند سوتینشو باز کردم کشیدمش پایین
سینه های کوچولوش کاملا تو دستام جا شده بود آروم میمالیدمشون گردنشو میخوردم طاقتش سر اومد برگشت بغلم کرد انگشتاشو بین موهای سینم کرد و با موهای سینم ور میرفت
به چشماش نگاه کردم:خانم خوشگلم چی میخواد؟
صداش میلرزید: خودت میدونی چی میخوام
+اسمشو بگو چی میخوای
سرشو پایین تر آورد رو سینم گذاشت با کیرم ور میرفت گفت خودت میدونی دیگه
+ای قربون خانم خجالتیم بشم
شلوارشو در آوردم و از رو شورت کصشو میمالیدم دست به سینم و بازوم میکشید و خودشو شل کرده بود انگشتامو با فشار بیشتری رو شورتش میمالیدم کاملا خیس کرده بود و سعی میکرد کصشو رو انگشتم تکون بده
خودمو بالا تر آوردم که برام ساک بزنه با نگام اشاره دادم بره پایین بخوره برام
کیرمو تو دستش گرفت و با لبخند نگام کرد زبونشو زد رو سر کیرم پتو رو کشید رو سرش بهش گفتم بزار ببینمت خب
_ن اینجوری دوست دارم
خنده رو صورتم بود:باشه بخور عزیزم
کیرم وارد دهنش شد نفسی کشیدم چشمامو از لذت بستم
نصفه نیمه می خورد برخورد دندوناش به کیرم اصلا اذیت کننده نبود و فقط لذت می‌بردم
کیرم تو دهنش عقب جلو میرفت دستمو بردم زیر پتو صورتشو نوازش میکردم؛خانم قشنگم خودتو اذیت نکن بیا بالا
تو چشمام نگاه کرد و لباشو داد بالا حالا چیکار کنیم؟
پتو رو زدم کنار رفتم پایین شورتشو کشیدم پایین زبونمو رو کصش مالیدم لبه های کصشو با دندونم میگرفتم ی آه آرومی میکشید
زبونمو رو چوچولش بازی میدادم
پاهاشو گرفتم آوردمش جلوتر با ولع بیشتری کصشو میخوردم
لوبریکانت رو زدم به کیرم گفتم اگه آماده هستی شروع کنیم
_آماده ام فقط یکم می‌ترسم آخه دوستم میگفت بار اول آدم بیهوش میشه
+مگه جنگه؟ یه کم درد داره بعد چند دقه آروم میشه
دست به صورتم کشید چشماش رو مظلوم کرد: اذیتم نکنیا خب؟
+عزیز دلم اگ خیلی درد داشتی اصلا نمیکنم عجله که ندارم(ولی واقعا عجله داشتم خیلی تو کفش گذاشته بود منو)
به بغل خوابید از پشت بغلش کردم دستم رو سینش بود و باهاشون ور میرفتم ی پاشو انداخت رو پام کیرمو رو کصش بازی میدادم سعی می‌کردم فشارای ریزی بدم تا راشو پیدا کنه بره داخل
کیرمو با دستم گرفتم تا راحت تر هدایتش کنم بره داخل ی فشار کوچیک دادم جیغ آرومی کشید صورتشو بوس کردم؛هیچی نیست نترس حواسم هست
چنگ انداخت از دستم گرفت
ی فشار محکم تر باعث شد جیغش در بیاد
کیرم داغ شده بود فشار بیشتری دادم تا حس کردم میتونم تلمبه بزنم سه چهار بار عقب جلو کردم
نفس نفس میزد و با دستش رو سینم زد سعی کرد خودشو ازم جدا کنه گفت بسه دیگه نمیتونم بسه
+باشه عزیزم باشه تموم شد آروم باش
کیرمو کشیدم بیرون به سمت خودم چرخوندمش تو بغلم گرفته بودمشو بوسش میکردم
_آی، یه لحظه کل بدنم تیر کشید
دستمالو گرفت رو کیرم کشید خونی شده بود صورتشو ناز کردم گفتم ببخشید اگ دردت اومد
_ن فقط چند لحظه بود الان آروم شد
سرشو بوس کردم؛بریم حموم؟
دوش گرفتیمو آبو زدم پایین که در بیایم بیرون فرانک نشست کیرمو تو دستش گرفت گفت چشماتو ببند
چشامو بستم
سر کیرم تو دهنش بود سعی میکرد دهنشو تا جایی که ممکنه باز کنه تا دندون نزنه
+خودتو اذیت نکن هر جوری که میتونی بخور
از ته کیرم گرفته بود و تا نصفه تو دهنش میکرد
به مرور تندتر می خورد و داشت به ساک زدن عادت میکرد
زیر چشمی نگاش کردم لبخندی زدم خودشو لوس کرد چشماتو ببند دیگه
+خب دوس دارم وقتی برام میخوری ببینمت
_خجالت میکشم اینجوری
+دیوونه خجالت نداره من شوهرتم
بلند شد لباشو آورد جلو کردمشون تو دهنم و تا جایی که میشد میک میزدم و لباشو میخوردم دستم رو کصش رفت همزمان که لب میگرفتم کصشو میمالیدم صداش در اومده بود و آخ اوخ میکرد
نشستم زانو زدم زبونمو انداختم دم سوراخش زبونمو تا جایی که میشد می‌کردم داخل و بازی میدادم
ناله هاش بلندتر شده بودن
بلند شدم روبروش وایسادم انگشتمو تو کصش کردم
_اون ژله که اولش زدی دردو کم میکنه؟
+یه جورایی آره، روان کنندس باعث میشه راحت تر سکس کنی
_پس بیارش
+اینجا؟
_آره موهام خیسه بریم بیرون طول میکشه خشکشون کنم
رفتم ژلو آوردم با انگشتام دم سوراخش ژلو میمالیدم کیر خودمو حسابی تو ژل غوطه ور کردم
دستاشو گذاشت رو سرامیک حموم ی قوسی به کمر باریکش داد کون کوچولوش تو دستم بود کیرمو گذاشتم دم کوصش آروم و با حوصله فشار های ریزی میدادم
هر جا دردش میگرفت نگه میداشتم تا خودش بگه بکن
کم کم داشت عادت میکرد جوری که کیرم تا نصفه می رفت داخل دیگه سعی نمیکرد خودشو جلو بکشه
ریا نباشه کیر کلفتی دارم ولی طولش کمه حدودا ۱۴ سانت
تلمبه هام بدون وقفه شده بود ناله های فرانک از فرط لذت قطع نمیشدن
با هر تلمبه ای که میزدم همزمان با کصش بازی میکردمو میمالیدمش
انگشتام با زیر کیرم برخورد میکرد و لبه های کصشو مالش میدادم
کیرمو کشیدم بیرون تا جلوی ارضا شدنمو بگیرم آخه خیلی وقت بود سکس نداشتم زود آبم میومد
چرخوندمش چشم تو چشم بودیم لباشو میخوردم و کوصشو با انگشتم میمالیدمو میکردمش داخلش
با جفت دستاش بازوم رو گرفته بودو فقط ناله میکرد؛آی آیی دلم میخواد بیا بازم بکن
+خانم خجالتی من چی میخواد اسمشو بگو
تو چشمام نگاه کردو با صدای شهوتیش گفت کیر میخوام کیر شوهرمو
دوباره ژلو مالیدم به کیرم
دراز کشید کف حموم پاهاشو باز کرد گفت اینجوری بکن
+آرنجت درد میگیره اينجوری
دمپایی حموم رو گذاشت زیر آرنجاش؛ اینجوری بکن دلم اینجوری میخواد
پاهاشو گرفتم و بازشون کردم کاملا در اختیارم بود کیرمو گذاشتم رو سوراخش یه فشار آروم دادم لیز خورد سرش رفت داخل دستش رو چوچولش بود و باهاش ور میرفت شروع کردم به تلمبه زدن دوباره آه اوهش رفت بالا تلمبه هامو با سرعت بیشتری میزدم کیرم خیلی داغ شده بود و صدای تلمبه زدنام تو حموم پیچیده بود
با چوچولش ور میرفتو تو چشمام خیره شده بود دستمو رو صورتش می کشیدم خودمو خم کردم و ازش لب میگرفتم
تند تر کیرمو تو کصش عقب جلو میکردمو
بدون وقفه تلمبه میزدم صدای ناله فرانک خیلی بلند شد؛وای آره همینجوری بکن آره همینقدر تند نفس نفس زد دستشو رو کصش ثابت نگه داشت و نفس عمیقی کشید ارگاسم شد.
حرارت کیرم به قدری بالا رفته بود که انگار داشت آتیش میگرفت تند تر از قبل تلمبه میزدم کیرمو بیرون کشیدم یه ناله ای کردم و آبمو با فشار ریختم
تا سر شونش و سینش پاشید خیلی حجمش زیاد بود
چند ثانیه تو همون حالت نگاه هم کردیم از لپش کشید رو بوسیدم
دوش آب گرم گرفتیم بیرون در اومدیم
نشسته بود منم پاهامو باز کرده بودم و بین پام قرار گرفته بود موهاشو سشوار میکشیدم هی سرشو برمیگردونه عقب و لبخند میزد و منم از پیشونیش میبوسیدم
موهاشو کامل خشک کردم
+باید بهم جایزه بدی
با خنده گفت جایزه چی میخوای؟
صورتشو بوس کردمو گفتم این ماچ آبدارو میخواستم
دست به صورتم کشید تو چشمام نگاه کرد: ممنون که اومدی تو زندگیم و صورتمو بوس کرد
تو بغلم گرفتمشو گفتم من ازت ممنونم که منو قابل دونستی و به شوهری پذیرفتی
دست به ریشم میکشیدو گفت شامو من درست میکنما
نگاهمون به هم گره خورده بود و لبخند عشق رو صورتمون نشسته بود

پایان

نوشته: حسین

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • behrooz
      تصمیمات سرنوشت ساز - 4   در اتاق نشیمن، استفانی نفس‌های سنگین می‌کشید. از خدا ممنون بود که شورتش سیاه بود، چون ترسیده بود که خیسی که از بین پاهاش بود، احتمالاً دیگه پارچه را خیس کرده باشد. باور نمی‌کرد که بدون سوتین نشسته و شوهرش با رئیسش در خانه حضور دارند، باور نمی‌کرد که شوهرش این ایده را پیشنهاد کرده باشه، و قطعاً باور نمی‌کرد که این موضوع چقدر او را حشری کرده. در اتاق مهمان، تیم سعی میکرد شلوار جین ش عوض کنه. اندازه کیرش باعث میشد وقتی محدود میشه توی شورتش اذیتش کنه، ، و او در کشوی میز به دنبال ی شورت بود. وقتی بالاخره شلوار جین را درآورد، به کیرش نگاه کرد که به بیرون زده. فکر کرد شاید ایده هوشمندانه‌تر این باشه که شب را در اتاق باشه و بیرون نره. نمی‌دونست شب به کجا ختم میشه، و قطعاً نمی‌خواست چیزی اتفاق بیفتد که کسی بعداً پشیمان بشه. تصویر ذهنی سینه‌های باورنکردنی استفانی دوباره به ذهنش آمد، قطرات آب از روی انحنای سینه پایین می‌چکید. “به جهنم.” به خودش گفت و شروع به پوشیدن شورتش کرد. در حمام، استیو چنان هیجان زده بود که ترسیده بود. ‘این احساس از کجا آمده؟’ تعجب کرد. انگار در طول هفته‌ای که گذشته بود، پرده‌ای از روی تخیلاتش کنار کشیده شده و برای اولین بار آنها را آشکار کرده بود. کیرش به سختی غیرقابل تحملی سفت شد وقتی به طور شهوت‌آلود تصور کرد که تیم سینه‌های همسرش را در دستانش می‌گیرد. او عجله کرد تا به اتاق نشیمن برگرده، در آشپزخانه ایستاد تا بطری شراب را برداره. ‘برای ادامه این شب به بیشتر از این نیاز داریم.’ به خودش فکر کرد. وقتی استیو بالاخره پیش استفانی که روی مبل نشسته بود نزدیک شد، یک لیوان پر از شراب به او داد. “تو خیلی سکسی.” به آرامی گفت، تیم هنوز به اتاق برنگشته بود. استفانی در آن لحظه عاشق شوهرش بود. به خودش افتخار میکرد. لبخند زد و گفت: “این عین دیوونه گیه.” “دیوانه‌وار سکسی.” استیو پاسخ داد. به فضای خالی روی مبل کنار او نگاه کرد، و در تصمیمی سرنوشت‌ساز دیگر، تصمیم گرفت به جای صندلی کنار استفانی،روی صندلی یک‌نفره‌ی نزدیک تلویزیون بنشیند. استفانی متوجه شد، و ضربان قلبش حتی بیشتر بالا رفت. باور نمی‌کرد که شوهرش اینقدر ماجراجو باشد. دیدن رفتار شوهرش او را به شدت حشری میکرد. “هزینه ورودی داره؟” تیم شوخی کرد و دوباره به اتاق بازگشت. باور نمی‌کرد که سینه‌های استفانی چقدر سکسی و جذاب باشند، و به زودی متوجه شد که تنها صندلی خالی دقیقاً کنار او روی مبل است. فکر کرد شاید استیو این را هم برنامه‌ریزی کرده باشد. استفانی سریع به شوخی جواب داد، چون این کار تنش موجود در اتاق را کمی شل کرد، و گفت: “هزینه ورودی اینه که تو برای دو هفته ظرف‌ها رو بشوری.” “خدا، این ممکنه بهترین معامله‌ای باشه که تا حالا کردم.” سینه‌هاش هرچه بیشتر نزدیک می‌شد، جذاب‌تر به نظر می‌رسیدند. وقتی روی مبل نشست، متوجه شد که سینه های استفانی به خاطرش نشستن تیم جهش می‌کنند و به لرز افتادن. استیو به سمت میز کوچک کنار تیم اشاره کرد: “لیوان پر شراب اوردم برات.” تیم آن را گرفت، قدردان. فکر کرد این کمک می‌کند تا آرام شود و در این شب عجیب ذوب شود. سلامتی زد: “به سلامتی دوستان حامی.” اضافه کرد و لبخند زد: “و سینه‌های بدون حامی.” استیو و استفانی هر دو خندیدند. استرسی که استفانی احساس می‌کرد باعث شد که نتواند نوشیدنی بعدی را کنترل کند، شراب از لیوانش ریخت و روی گردنش پاشید، تعدادی از قطرات روی سینه‌هایش جاری شدند. صحنه‌ای بسیار شهوت‌آلود بود. " استیو لبخند زد، دوست داشت. چقدر زیبا به نظر می‌رسید. شلوار جین او به شدت تنگ شده بود و نشان می‌داد که کیرش سفت و سخت شده. او سرخ شد و تعدادی از قطرات شراب را از روی سینه‌هایش پاک کرد، نوک سینه‌هایش سفت شدند وقتی هر دو مرد به لرزش سینه هاش نگاه کردند. “فکنم امشب رو فرم نیستم.” اضافه کرد و سرخ شد. “مخالفم.” تیم وارد گفتگو شد، قادر نبود چشمانش را از سینه‌هایش بردارد. ادامه داد و به سینه‌هاش خیره شد. استفانی به چشمانش که گرسنگی داشتند نگاه کرد و سپس دوباره به سینه‌های خودش. به طور غریزی و در حالت تسلیم، به عقب تکیه داد تا دید کاملی به او بدهد. برای چند لحظه در آن وضعیت نشستند، شهوت در هوا آنقدر غلیظ بود که می‌شد با چاقو برش داد. تمایلات سکسی تیم شروع به جوشیدن از درونش کرد. استیو می‌توانست ببیند که در چشمان آنها چه چیزی وجود دارد. می‌دانست که آنها به هم علاقه‌مند هستند. این موضوع را سال‌ها بود که می‌دانست، اما این موقعیت آن را تقویت کرده بود، و واضح بود که آماده‌اند تا فوراً منفجر شوند. این موضوع او را ترساند، اما بار دیگر برانگیختگی‌اش تمام شک‌ها و تردیدهایی که در ذهنش می‌دوید را تحت الشعاع قرار داد. دهان تیم خشک بود، به شدت می‌خواست او را لمس کند، به جای آن توانست بگوید: “اینا حتی بهتر از چیزی هستند که تصور می‌کردم.” استفانی لبخند زد و با گرفتن هر سینه‌ی سنگینش در دستانش توجه بیشتری را به سینه‌هایش جلب کرد. آنها از کناره‌های دستانش بیرون زدن و از نوک انگشت‌هایش آویزان ماندند. برای تاثیر بیشتر آنها را تکان داد. “از دبیرستان به بعد دیگه توی دستام جا نمی‌شند. حتی در دست‌های استیو هم جا نمی‌شند.” اضافه کرد و خنده‌ای کرد. “شرط می‌بندم که در دست‌های من جا می‌شوند.” تیم واکنشی نشان داد، بدون اینکه به عواقب احتمالی کلماتش فکر کند. ناگهان استفانی احساس سبکی در سرش کرد و شکمش از فکر اینکه او ممکن است او را لمس کند، شروع به پیچ خوردن کرد. اتاق ساکت بود، و دیگر نمی‌توانست خودش را کنترل کند. نوک سینه‌هایش در حال سوختن بود از داغی و شورتش از هیجان خیس شده بود. از لحظه‌ای که بلوزش را درآورد، دیگر چیزی نمی‌خواست جز اینکه این مرد خوش‌تیپ با دستان بزرگش سینه‌هایش را بگیرد. به یاد آورد که شوهرش را فراموش نکند و به سمت او نگاه کرد. تقریباً بیهوش شد وقتی نگاه موافقش را دید. ذهن استیو از کنترل خارج شده بود. به تیم نگاه کرد و توانست بگوید: “شرط قبول میکنم.” تیم هیچ وقت تلف نکرد، با حس غالب و مهربانانه سینه ها را در دستانش گرفت راستش ، استفانی قبلاً میدونست چیزی که بین پاهای تیم هست خیلی بزرگه سال‌ها پیش متوجه شده بود. او در مورد خیره شدن بسیار ماهرتر از شوهرش یا رئیسش بود. همیشه لذت می‌برد که به حجم سنگین در جین تیم خیره بشه. دیدن آن باعث می‌شد بین پاهاش خیس بشه. در زندگی‌اش فقط با یک مرد دیگر قبل از اینکه استیو را بشناسد، رابطه داشته بود و آن مرد حتی کیر کوچک‌تری از شوهرش داشت. او به طور غریزی به کیر تیم جذب می‌شد، انگار درک کرده بود که اندازه آن چیزی است که به عنوان یک زن توی خودش میخواست حس کند. حالا با لذت به کیر عظیم او نگاه می‌کرد و آرزو می‌کرد که شورتش آن را پنهان نمیکرد. استیو متوجه نشد، حداقل در ابتدا. او دچار شدیدترین حالت عدم تمرکز بود که می‌توان تصور کرد. تمام توجهش معطوف به دستان تیم بود که سینه‌های همسرش را نوازش می‌کردند. او، به طور شهوت‌آلود، دوست داشت این صحنه را ببیند. هیجانش از حالت سرریز شده به سطحی فرازمینی رسید وقتی صدای همسرش را شنید. “خدای من، تیم، اون چیه؟” صدایش شهوت‌آلود بود. درخشش الماس حلقه ازدواج استفانی ناگهان توجه استیو را جلب کرد. دست چپش مشغول کاوش بود. استیو تقریباً سکته کرد وقتی دید دست ظریف همسرش در حال کاوش یک برآمدگی عظیم در شورت تیم است. “اوه، به لعنت بهت. استفانی، داری چیکار می‌کنی؟” تیم گفت، بی‌قرار. او هیچ چیزی نمی‌خواست جز اینکه او ادامه دهد، اما از عواقب وحشت داشت. تصمیم گرفت که باید استیو را دوباره وارد ماجرا کند، از او بخواهد که این کار را متوقف کند. “استیو! همسرت کاملاً خارج از کنترل شده!” نمی‌دانست چه بگوید، فریادش از یأس بود، انگار آخرین تلاش ها برای مودب بودن بود استیو این فرصت را برای بازگشت به موقعیت دید، : “چی؟ تو تا حالا زنی به کیرت دست نزده؟” “لعنت به جفتتون. شما دو نفر دیوانه‌اید.” تیم سرش را به عقب روی بالش مبل تکیه داد، چشمانش را بست و دستانش از سینه‌های استفانی کنار کشید. تسلیم شد و حالا شروع کرد به تمرکز روی لمس او. استفانی با اظهارات شوهرش کاملاً شوکه شد. باور نمی‌کرد که او اینقدر آرام و راحت با اتفاقاتی که در حال وقوع است کنار بیاد. تصمیم گرفت که واقعاً بفهمد ذهنش کجا است، گفت: “بله. تا حالا زنی به کیر بزرگت دست نزده؟” صدایش شوخ‌طبعانه بود. او حلقه لاستیکی شورتش را کشید. تیم به نظر می‌رسید به طور غریزی واکنش نشان دهد، باسن خود را از روی مبل بلند کرد و به استفانی اجازه داد که شورتش را از پاهایش بکشد. اتاق به سکوت فرو رفت وقتی آلت عظیم تیم رها شد. نه استیو و نه استفانی نمی‌توانستند به چشمان خود باور کنند. استفانی، با وجود اینکه برای دیدن آن آماده بود، برای دیدن آن آماده نبود. او در زندگی‌اش فیلم‌های پورنو زیادی ندیده بود و حالا به سختی درک میکرد که چطور می‌تواند یک مرد اینقدر بزرگ باشد. هرگز چیزی به این مردانگی، به این جذابیت کامل ندیده بود. به آلت او خیره شد، هر سانتش او را جذب می‌کرد در حالی که کسش مایع بیشتری به شورت خیس‌اش اضافه می‌کرد. با وجود اینکه بازوها و تنه‌اش مو داشت، کیر تیم تمیز و مرتب بود. به بیضه‌های بزرگ و سنگینش نگاه کرد، متورم و روی مبل لم داده بودند. چشمانش شروع به حرکت به سمت بالا کرد. طول آلت بلند او احتمالاً دو برابر شوهرش بود، بله، حداقل دو برابر استیو بود. این شگفت انگیز کیری بود که تا به حال دیده بود. نیاز ناگهانی درونی برای بوسیدن آن را حس میکرد، برای گرفتن آن در دهانش. ولی، این غرایز را سرکوب کرد و آن را با دستان کوچک و ظریفش گرفت. استیو تقریباً بیهوش شد وقتی دید همسرش شروع به حرکت دادن کیر تیم کرد. متوجه شد که دستان کوچکش حتی نمی‌توانند دورش بپیچند. او با شور و شوق آن را حرکت می‌داد، با حسرت به کیرش خیره شد. استیو فکر کرد که شاید از صندلی بلند شود و فریاد بزند که این دیوانگی متوقف شود، اما به جای آن با دهان باز نگاه می‌کرد، ذهنش منفجر شده بود. دیدن اندازه تیم حسادت شدیدی در استیو ایجاد کرد، اما به نوعی، دیدن هیجان همسرش باعث شد هیجانش به همان اندازه افزایش یابد. انگار در ذهنش یک کش و مکش بین مغز منطقی‌اش در حال انجام بود. آنها مساوی بودند. ناگهان استیو صدایش آزاد شد. “خدای من، تیم. کی فکر می‌کرد که تو اینقدر بزرگ باشی؟” تیم به سمت کارمند قدیمی‌اش نگاه کرد. صحبت کردن با دوست قدیمی‌اش در حالی کیرش نوازش می‌شد. علاوه بر این، واضح بود که کسی که کیر او را نوازش می‌کرد، همسر آن دوست بود. “خب می‌دونی که من چطوریم استیو. هیچوقت از خودم تعریف نکردم.” استفانی تا به حال اینقدر هیجان زده نشده بود. گرمای کیر تیم، وزنش، اندازه باورنکردنی‌اش. داشت چیزی به ذهنش القا میشد. نیاز داشت ببوستش توی دهانش ببره، و به طور غیر قابل توصیف، جاهای دیگر. کنترل غرایزش را به دست گرفت و به سادگی ادامه داد به حرکت دادن کیر چاق و زیبا در دستانش. به بیضه‌های سنگینش نگاه کرد، هنوز باور نمی‌کرد که چقدر بزرگ‌تر و گوشت‌آلودتر از شوهرش هستند. باید حداقل دو برابر بیضه‌های استیو بودند. ناگهان متوجه شد که لب پایینی‌اش را گاز گرفته است. تیم حالا به سمت استفانی نگاه کرد،. می‌توانست بفهمد که او از اندازه‌اش مجذوب شده است، که برایش تعجب‌آور نبود، اما این موضوع اعتماد به نفس او را بسیار افزایش داد. صحبت کرد، در حالی که به سینه‌های باورنکردنی‌اش که بالا و پایین می‌پریدند نگاه می‌کرد: “که گفتی چهار هفته ظرفشویی هاان؟” تصمیم گرفت که کمی شوخی به این موقعیت اضافه کند. استفانی سرخ شد، اما ادامه داد و او را نوازش کرد. حالا از هر دو دستش استفاده می‌کرد، طول آن را با لذت کاوش می‌کرد و گاهی بیضه‌های داغش را نوازش می‌کرد. لبخندی زد و پاسخ داد: “فکر می‌کنم دو هفته کافی باشه. بهت تخفیف داشتن کیر بزرگ می‌دم.” تیم به شنیدن تعریف او از اندازه‌اش، به ویژه در مقابل چشمان شوهرش، دیوانه شد. به طور غریزی دست دراز کرد و دوباره سینه‌های او را گرفت، به خاطر آورد که چند بار در خواب دیده بود که دور کیرش پیچیده شدن. حالا متوجه شد که این لحظه برای تحقق آن خیال‌پردازی است، گفت: “می‌خوام شانسم رو امتحان کنم، و چیزی که تو دستات داری بینشون ببینم حرکت میکنه.” به سمت کشاله‌ی رانش اشاره کرد وقتی این حرف را زد. استفانی بلافاصله فهمید که چه چیزی می‌خواهد، به صورت غریزی دوست داشت تسلیم درخواستش باشه هرچی دوست داره ازش بخواد. او به زانو درآمد، باسن را به سمت شوهرش گرفت در حالی که به سمت تیم روی مبل نگاه می‌کرد. استفانی وقت تلف نکرد، هر سینه‌ بزرگش به زور در دستانش گرفت و به آرامی آنها را به هم فشرد. کیر بزرگ و مردانه‌ی تیم حالا بین آنها بود. تیم ناله کرد وقتی احساس کرد کیر متورمش بین سینه های استفانی حبس شده، و بلافاصله فهمید که زودی آبش خواهد آمد. واقعیت این لحظه به طور غیر قابل توصیفی ممنوع بود، و می‌دانست که آن را به خاطر خواهد سپرد. استفانی شروع کرد به بالا و پایین کردن سینه‌هاش روی کیر تیم. به چند باری فکر کرد که استیو و او سال‌ها پیش سعی کرده بودند که اینو حالت را تجزیه کنند، و هر جلسه با خنده‌های مسخره بازی به پایان می‌رسید وقتی کیر کوچک‌ استیو در میان سینه‌هاش گم می‌شد. این بار کاملاً متفاوت بود، کیر تیم با افتخار ایستاده بود، و استفانی حس رضایت را دریافت می‌کرد در حالی که از لمسی که سینه‌هاش از این کیر مردانه دریافت می‌کرد لذت می‌برد. به پایین نگاه کرد. سر باد کرده کیر تیم نزدیک به انفجار بود، و بوی آبش حس کرد. دیدن سینه‌های بزرگش که بالا و پایین کیر او می‌رفتند بیش از حد سکسی بود، و تیم ناله کرد، با لذت منفجر شد. اولین رشته شلیک شده مستقیم به چانه‌ش خورد، آب تیم رشته به رشته، به بالا پرتاب میشد و برمیگشت، روی پوست صاف گردن و سینه‌های زیبا پاشیده شد. او نمی‌توانست باور کند که چقدر زیاد آمده، و سینه‌هاش همچنان به بالا و پایین کیر تیم حرکت داد تا همه آبش روی سینه اش خالی بشه و لذت بیشتری به او بدهد. وقتی غبار فرونشست و سینه‌هایش با آب تیم پوشیده شدند، استفانی انگار از حالت خلسه بیرون آمد. ناگهان احساس وحشت کرد و به سرعت بلند شد، به سمت شوهرش چرخید. انتظار داشت که او را خشمگین ببیند، یا شاید حتی از اتاق خارج شده باشد. اما با کمال تعجب دید که او شگفت‌زده است، شلوار جین‌اش از باد کرده بود. استیو نمی‌توانست چشمانش را باور کند. کلماتی برای توصیف اینکه همسرش چقدر سکسی به نظر می‌رسد وجود نداشت. وقتی استفانی چرخید، سینه‌های بزرگش از حرکتش تکان خوردند. آنها با مقداری زیادی از آب تیم پوشیده شده بودند، به حدی که انگار چندین مرد روی آنها خودشون تخلیه کرده بودند. قبل از اینکه کلمه‌ای بگوید، او دو قدم به سمت او برداشت و دستش را گرفت. “بالا نیازت دارم.” نوشته: sexparty
    • behrooz
      فریبا، زن شوهردار حشری   (این داستان کاملا تخیلی است. هرگونه تشابه با اسامی اشخاص یا مکانها صرفا اتفاقی و غیرعمدی است) -"سلام عشقم. خودتو آماده کن بهرام داره میاد بکنتت.     وااا. یعنی چی؟ خودش بهت گفت اینو؟ -نه. امروز داشت با هم اتاقی هاش صحبت می‌کرد، میگفت که سالگرد ازدواجمونه و ازشون نظر میخواست که به عنوان کادو چی برات بخره. من هم شنیدم حرفاشو. صداش کردم اتاقم و بهش تبریک گفتم. بعد به حسابداری گفتم یه مبلغ بعنوان پاداش به حسابش بریزن. بهش مرخصی هم دادم که بره برات کادو بگیره و بعد بیاد خونه پیشت که با هم جشن بگیرین. حتما بعدش هم میخواد باهات سکس کنه.     راستش چند دقیقه پیش بهم زنگ زد و گفت که شام درست نکنم و میخواد من رو ببره شام بیرون. پس کار تو بوده. این که خوبه امّا سکس بعدش باز میخواد اعصابم رو بهم بریزه. با اون دودولش فکر میکنه خیلی شاهکار میکنه. عین خروس میمونه. دو تا تلمبه میزنه، آبش میاد. بعد باید دو ساعت کسم رو بماله تا من هم حالم جا بیاد. -نگران نباش عشقم. مگه من مُردم. امشب که اون دول موشی زور خودش رو زد، نذار با دست آبت رو بیاره. بگو خسته ای و بگیر بخواب. فردا صبح خودم میام سر حالت میارم. به صابر هم گفتم بیاد دوتایی مثل اون دفعه یه تریسام حسابی بزنیم که تا چند روز آرامش داشته باشی.     آره. من هم هوس یه سکس درست و حسابی کردم. با صابر اون دفعه خیلی خوش گذشت. حتما بیارش. فردا خیلی خوبه. چون احتمالاً دو یا سه روز دیگه پریود میشم بعدش دیگه تا چند روز هیچ کاری نمیتونم بکنم. -جوووون. پس میتونیم آبمون رو تو کُس خوشگلت خالی کنیم. به به چه شود." من حمید هستم. 45 سالمه و مدیرعامل یک شرکت خصوصی در زمینه ساخت و ساز هستم. بهرام، از کارمندای قسمت نقشه کشی شرکت ما، 35 سالشه. تقریبا 6-7 سال میشه که برای شرکت ما کار میکنه. زنش، فریبا، 30 سال داره و خانه داره. اونها 10 ساله که ازدواج کردن و هنوز بچه ندارن. ظاهراً فریبا دلش بچه نمیخواد. من فریبا رو اولین بار تقریبا 5 سال پیش دیدم که اومده بود شرکت دنبال شوهرش تا با هم برن خرید شب عید. بهرام از اون مردهای خسیسه که زورش میاد برای زنش خرج کنه. اون روز هم من شاهد جر و بحثشون دم در شرکت بودم که بهرام می خواست زنش رو قانع کنه که از خرید منصرف بشن. از زنش خیلی خوشم اومد. برخلاف بهرام که قدش کوتاه و خپله، فریبا قد بلند (170) و خوش هیکل بود. صورتش هم با اون پوست سفید و چشم و ابرو مشکی، فوق العاده زیبا بود. از اون زنهایی بود که صورتش اصلا احتیاج به عمل زیبایی نداشت. همه چیزش نچرال بود. مطمئنم اگر در یک کشور اروپایی زندگی می‌کرد یه مدل مشهور می‌شد. از همون لحظه که دیدمش رفتم تو نخش که مخش رو بزنم. به بهانه های مختلف در زمانهایی که شوهرش خونه بود به خونشون زنگ میزدم که بیشتر وقتها فریبل خودش جواب میداد. اوایل بهانه ام این بود که با بهرام میخوام حرف بزنم. اینطوری هر بار چند لحظه ای هم با خودش خوش و بش می کردم. بعدا در مواقعی که بهرام هم خونه نبود باز به خونشون زنگ میزدم و کم کم بهش فهموندم که ازش خوشم اومده. زیاد مقاومت نکرد هر چند برای پذیرش پیشنهاد دوستی من زیاد هم هول نبود. امّا در هر صورت با هم دوست شدیم. این زمینه چینی ها تقریبا شش ماه طول کشید تا اینکه بعد از چند بار که با هم رفتیم کافی شاپ، و بعد از کلی چت سکسی که در غیاب شوهرش باهاش داشتم، بالاخره راضی شد که بیاد خونه ام. از اون زمان ماهی یک یا دو بار باهاش قرار میذاشتم و میومد خونه ام. البته چند بار هم من رفتم خونه اش. یکی از دوستام به اسم صابر، که از سهامداران شرکت هم هست و بهرام رو هم خوب میشناسه، رو هم بعدا به جمعمون اضافه کردم که هر دو سه ماه یکبار میومد پیش من و دو نفری با فریبا سکس می کردیم. فریبا از زمان آشنایی و رابطه با من، و بعدتر صابر، تازه فهمیده بود که سکس واقعی یعنی چی. بهرام هم کیرش کوچکه هم تو سکس زود انزالی داره و نمیتونه فریبا رو بطور طبیعی ارضا کنه. فریبا اولین ارگاسمش رو همون جلسه اول که اومد خونه من تجربه کرده بود. از اون روز دیگه معتاد کیر من شده بود. اگر حداقل ماهی یکبار سراغش نمی رفتم خودش بهم زنگ میزد و ازم میخواست قرار بذاریم تا بکنمش. البته علاوه بر سکس، کادوهایی که هر چند وقت یکبار براش میگرفتم هم در اشتیاقش به رابطه با من بی تاثیر نبود. ماجرای اون روز همونطوری بود که تو مکالمه با فریبا بهش گفتم. شوهرش از صبح داشت از خانمهای همکار تو شرکت ایده می‌گرفت که چه کادویی برای سالگرد ازدواج برای زنش بگیره. خانمها هم که معلوم بود بعضی هاشون حسودی میکردن (چون احتمالا هر کدوم شوهرهاشون اصلا اعتنایی به سالگرد ازدواج نمیکردن) یه حرف و پیشنهادی بهش میدادن. من هم دیدم فرصت خوبیه که هم بهرام رو نسبت به ادامه کار تو شرکت دلگرم کنم (آخه شنیده بودم تازگی ها صحبت از این کرده بود که شاید بخواد از شرکت ما بره) و هم اینکه یه بهانه ای پیدا کنم دوباره یه سیخی به فریبا بزنم. با صابر هم که تلفنی صحبت کردم استقبال کرد و اون هم با اینکه از بودجه شرکت یه پولی به حساب بهرام بریزیم مخالفتی نداشت چونکه می دونست بالاخره بیشتر این پول قرار بود نصیب فریبا بشه و در عوضش اونهم با دل و جون به ما کس میداد. صابر به اندازه من پیش فریبا نمیومد. زنش بهش اعتماد نداشت و رفت و آمد ها رو کنترل می‌کرد. برخلاف من که از زمان طلاق زنم دیگه خودم رو درگیر زن و گیر دادناش نکردم. بهرحال، بهرام رو صدا کردم تو اتاقم و بهش گفتم که صحبت هایش با همکارش رو شنیدم. به حسابداری زنگ زدم که 20 میلیون تومان از محل تنخواه گردان بریزن به حساب بهرام و بعد بعنوان پاداش حسن انجام کار از محل ردیف مربوطه به تنخواه برگردونن. به بهرام هم گفتم که بعد از ظهر هم مرخصه و میتونه بره سر فرصت خرید کنه. توصیه ام بهش این بود که بهترین هدیه ای که خانمها رو خوشحال میکنه یک تکه طلا مثل گردنبند است و اضافه کردم که بعد هم برای شام زنش رو ببره بیرون. بهرام خوشحال و خندان از اتاق من رفت و چند دقیقه دیگه اومد از من خداحافظی کرد و رفت. تو مکالمه ام با فریبا باهاش قرار گذاشته بودم که ساعت 10 با صابر برم خونه اش. تا قبل از این، بیشتر وقتها اون میومد خونه من امّا فردا نوبت این بود که نظافتچی، یه خانم به اسم سمیرا، بیاد خونه ام رو تمیز کنه و نمیخواستم سمیرا فریبا رو ببینه (آخه هر دو سه هفته یکبار یک سیخی هم به سمیرا می زدم. طفلک فکر می‌کرد من فقط خودش رو میکنم. یه جورایی رو کیر من حس مالکیت داشت.) فریبا و بهرام تو شهرک اکباتان زندگی میکردن. اونجا رفت و آمد اونقدر زیاده کسی متوجه اومدن و رفتن ما نمی شد. بعد از اینکه بهرام اومد شرکت، چند تا طرح و پلان بهش دادم تا برام نقشه بزنه. اینجوری خیالم راحت بود که سرش اونجا گرمه. ساعت نه و ربع صابر رو در خونه اش سوار کردم و 5 دقیقه به 10 رسیدیم جلوی ساختمونی که فریبا و بهرام زندگی می‌کردن. اول به فریبا زنگ زدم که ما رسیدیم و اوکی داد که بریم بالا. تو طبقه ای که اونها بودن 4 واحد بود و نمیتونست در رو باز بگذاره. امّا طبق روال همیشگی، خودش پشت در وایساده بود تا به محض اینکه رسیدیم پشت در خونه اش، در رو باز کنه و ما بی معطلی بریم تو. وقتی رفتیم تو خونه، فریبا سریع در رو بست. با وجود اینکه در این چند سال بارها با فریبا تنها بودم و کارهای زیادی با هم کردیم، امّا هر بار از زیبایی اش شگفت زده میشم. انگار خودش هم میدونست چه تاثیری روی من و صابر میگذره و هر بار با آرایش یا لباسی جدید ما رو مبهوت خودش میکنه. الان هم همینطور بود. فریبا موهاش رو کوتاه و بلوند کرده بود. آرایش ملایمی کرده بود و یک تاپ بندی نیم تنه سکسی، بدون سوتین، با دامن کوتاه فقط چند سانت پایین تر از کونش پوشیده بود. تاپ و دامنش مشکی بود که کنتراست این رنگ مشکی با پوست سفید تنش کنتراست خیلی قشنگی داشت که خیلی سکسی ترش کرده بود. با هر دومون دست داد و روبوسی کرد. وقتی با من روبوسی می‌کرد، دستم رو گذاشتم روی کونش و حس کردم شورت نپوشیده. از قبل برای پذیرایی وسایلی رو روی میز گذاشته بود. نشستیم روی کاناپه. فریبا وسط نشسته بود و من و صابر دو طرفش بودیم. من و صابر هر دو بهش گفتیم که دلمون براش تنگ شده بود. به دسته گلی که توی گلدان روی سکوی اوپن آشپزخانه بود اشاره کردم و پرسیدم “خوب دیشب سالگرد ازدواجتونن خوش گذشت؟”     اولش خوب بود. همونطور که گفته بودی، بهرام برام یه دسته گل آورد و یه کادو هم گرفت. یه گردنبند. سبکه ولی قشنگه. (بعد با دست به گردنبندش اشاره کرد) شام هم رفتیم بیرون. امّا شب خیر سرش میخواست سکس کنه. نمیدونم چی خورده بود که مثلا آبش دیر بیاد امّا انقدر فکرش مشغول بود که با اون دودولش نه آب من اومد نه خودش. هر دو با سر درد خوابیدیم. بوسش کردم گفتم “اشکالی نداره عزیزم. من و صابر الان برای همین اینجاییم تا حسابی حالت رو جا بیاریم.”     آخ اگه شما نبودید که این چند سال من میمردم این هم (اشاره کرد به کسش) تا الان اصلا خشک شده بود. دستم رو گذاشتم لای رونش و رسوندم به کسش. حدسم درست بود. شورت نپوشیده بود و کسش حسابی آب انداخته بود. -الان که حسابی خیس و سر حاله.     از صبح با فکر اینکه شما قراره بیایید همینجوری آبش سرازیر شده. = (صابر:) جووون. پس پاشو بریم تا تنورت یخ نکرده بهش رسیدگی کنیم.     نیمخوایید قبلش چیزی بخورید؟ -من دو سه هفته است کس نکردم. صابر هم میگه چند روزه زنش باهاش قهر کرده و بهش نمیده. هر دو به امید این اومدیم که درد ما رو درمان کنی عزیزم. با این حرف، فریبا بلند شد و دست من و صابر رو گرفت و رفتیم سمت اتاق خواب. در کمتر از یک دقیقه هر سه نفر لخت شدیم. من فریبا رو بغل کردم و باهاش لب تو لب شدم. صابر هم از پشت بهش چسبید و کیرش رو به شکاف کون فریبا میمالید. کیر من در عرض یکی دو دقیقه مثل چوب سفت شده بود و میمالیدمش به شکم فریبا، اونهم دستش رو انداخته بود دور کمر من و نوازش میداد. بوسه رو قطع کردم و گفتم: “بریم روی تخت.” روی تخت که رفتیم، فریبا طاق باز خوابید، من رفتم پایین پاهاش و از هم بازشون کردم. کسش از بس خیس بود برق انداخته بود. سرم رو بردم جلو و مشغول لیسیدن و خوردن کس داغش شدم. صابر هم بیکار نبود، کنار فریبا دراز کشیده بود، لبهاش رو میبوسید، و با پستوناش بازی می‌کرد. بعد از چند دقیقه مشغول مکیدن ممه هاش شد. فریبا رو پستوناش خیلی حساس بود. قبلا چند بار تونسته بودم فقط با مکیدن و لیسیدن ممه هاش ارضاش کنم. الان که هم ممه ها و هم کسش زیر زبون و لای دهن من و صابر بود، به سرعت نور به ارگاسم رسید. از بس هیجانش زیاد بود بجای آه و ناله، فریاد و عربده می کشید طوری که صابر مجبور شد جلوی دهنش رو بگیره که صدامون بیرون نره. تا حالا ندیده بودم فریبا به این سرعت ارضا بشه. خودش همیشه از دیر ارگاسم شدنش شاکی بود. می گفت که بعد از سکس ناموفق دیشب با بهرام، همچنان شهوتش رو حفظ کرده بود و عمدا خودارضایی هم نکرده بود تا امروز ما بریم پیشش. چند دقیقه صبر کردیم تا آروم بشه و نفسش سر جاش بیاد. بعد نوبت من و صابر بود که از خجالت کیرمون در بیاییم. صابر رفت لای پاهای فریبا و کیرش رو آروم فرو کرد تو کسش. من رفتم بالای سرش که با ممه هاش بازی کنم که گفت: “نه کیرت رو بیار برات بخورم.” یه بالش گذاشتم زیر سرش تا بیاد بالاتر، بعد روی سینه اش نشستم طوری که تخمهام روی ممه هاش، و سر کیرم جلوی دهنش بود. دهنش رو باز کرد و مشغول ساک زدن شد برام. البته موقعیتش زیاد خوب نبود ولی گرمای دهنش حسابی به کیرم حال می داد. چند نوبت پوزیشن رو عوض کردیم و من و صابر هم جابجا شدیم. آخرش در حالی که صابر خوابیده بود، فریبا به حالت داگی خم شده بود و براش ساک می زد و من هم از عقب تو کسش تلمبه میزدم. آبم اومد و تو کس داغش خالی کردم. همزمان با من صابر هم تو دهن فریبا خالی کرد. از قبل با فریبا شرط کرده بودیم که هر وقت دو نفره میایم باید آبمون رو قورت بده. که البته اونهم مشکلی با اینکار نداشت و الان هم تا قطره آخر آب صابر رو خورد. تو این فاصله خود فریبا هم دو بار دیگه ارضا شده بود. هر سه تامون از نفس افتاده بودیم. به نوبت رفتیم دستشویی و خودمون رو تر و تمیز کردیم. فریبا رفت برامون شیر موز درست کرد و آورد. واقعا احتیاج داشتیم. بعدش دراز کشیدیم کنار هم. فریبا بین من و صابر بود. من به پهلو دراز کشیده بودم و نرم نرمک با فریبا لب بازی می‌کردم و ممه هاش رو نوازش می کردم. صابر گفت: “به من که خیلی خوش گذشت. تا کی اینجا هستیم؟” پرسیدم مگه کاری داره. گفت: “آره. به زنم گفتم دو سه ساعت میرم جایی کار دارم. الان اگر پیدام نشه میخواد پشت سر هم بهم زنگ بزنه.” بهش گفتم اگر میخواد بره، من باز هم پیش فریبا میمونم. اون هم کمی با فریبا لب بازی کرد و بعد از خداحافظی از ما اسنپ گرفت و رفت. بعد از رفتن صابر، حدود نیم ساعت همچنان با فریبا روی تخت عشق بازی می‌کردم. اول ممه هاش رو مکیدم، بعد هم کسش رو خوردم، امّا نه اونقدری که ارگاسم بشه. فریبا هم کیرم رو مالید و ساک زد جوری که دوباره قد علم کرد. فریبا رو به پهلو خوابوندم از پشت چسبیدم بهش طوری که کیرم بره لای شکاف کونش و سر کیرم رو روی سوراخ کونش گذاشتم. بهش گفتم که هوس کون کردم. قبلا چند بار از کون گاییده بودمش، اوایل مقاومت می‌کرد ولی بعد راه افتاد و دیگه مشکلی نداشت. البته هر بار باید بعد از اینکه روده هاش رو خالی می‌کرد کلی با ژل لوبریکانت یا وازلین حسابی چربش می‌کردم و با انگشت راهش رو باز می‌کردم تا آماده بشه. البته همیشه هم کاندوم استفاده می‌کنیم. وقتی بهش گفتم کون میخوام، گفت آخه ژل و کاندوم ندارم. گفتم من آوردم. علت اینکه فریبا ژل و کاندوم نداشت این بود که بیشتر سکسهایی که من و فریبا داشتیم تو خونه من بود و کمتر پیش میومد که بیام خونه اون. سکسهای فریبا و بهرام هیچوقت جوری نبود که احتیاج به ژل و کاندوم داشته باشه چون بهرام زودارضا بود و سریع کارشون تموم می‌شد. از طرف دیگه فریبا نگران بود که اگر این جور چیزها رو تو خونه داشته باشن و بهرام ببینه، چه بهانه ای میتونه داشته باشه. بهرحال، فریبا پاشد رفت دستشویی تا کونش رو تخلیه کنه. من هم ژل و کاندوم رو از کیفم آوردم. وقتی از دستشویی اومد، اشاره کرد به کسش و گفت “امّا اول باید اینجا رو یه بار دیگه سر حال بیاری.” گفتم: “ای بروی چشم.” کسش هنوز خیس بود امّا نه به اندازه‌ای ساعت اولی که اومده بودیم اونجا. کمی ژل زدم به کیرم و رفتم روی کار. بعد از دو سه تا تلمبه ای که زدم، جوون جوون گفتنهای فریبا شروع شد.     قربون اون کیرت برم که هر بار من رو میکنی به اندازه چند سالی که با بهرام بودم من رو سرحال میاره. -تو از اول باید زن من میشدی. حیف این کس و کونت نیست دست اون مرتیکه داره حروم میشه. از قدیم گفتن سیب سرخ نصیب دست چلاق میشه.     حرف اون رو نزن. بذار عشقمون رو بکنیم. بعد از حدود ده دقیقه که تلمبه زدم، فریبا یه بار دیگه نفس هاش تند شد و با آه و ناله بلند ارگاسم شد. چند دقیقه ای کنارم دراز کشید. نفسش که سر جا اومد کیرم رو تو دستش گرفت، سرش رو بوسید و گفت: “جوون. میبینم که هنوز شق مونده. معلومه که هوس کون کرده.” وقتی گفتم "آره. چه جورم هوس کرده#34;، روی شکم خوابید، البته یه بالش هم زیر شکمش گذاشت تا کونش بیاد بالاتر. بعد گفت: “بیا عزیزم. این کون در اختیارته. از اول عمرم تا حالا، تو تنها کسی هستی که گذاشتم بزنی اون تو. مالک کون من فقط خودتی.” کمی ژل ریختم روی سوراخ کونش و با انگشتم شروع به مالیدنش کردم. بعد انگشت سبابه ام رو آروم فرو کردم تو کونش. آه کشید. کمی نگه داشتم، بعد آروم کشیدم بیرون و دوباره ژل ریختم و باز همون انگشت رو فرو کردم. کمی عقب جلو کردم، انگشتم رو درآوردم باز ژل زدم و این بار دو تا انگشت سبابه و وسط رو به آهستگی با هم فرو کردم. آه بلندی کشید که معلوم بود ناشی از درد همراه با لذته. دو سه دقیقه اینکار رو تکرار کردم، بعد دستم رو درآوردم، کاندوم رو کشیدم سر کیرم. بعد رفتم روش. هم به کونش هم به کاندوم ژل زدم و و سر کیرم رو گذاشتم روی سوراخش. فریبا بلد بود چکار کنه. سوراخش رو شل کرده بود و همزمان با دستاش لپهای کونش رو از هم باز کرد. به آهستگی شروع به فرو کردن کیرم کردم. درد میکشید امّا از جاش تکون نمیخورد تا اینکه کیرم تا آخر فرو رفت. همونطور کیرم رو نگه داشتم چون میدونستم باید صبر کنم تا فریبا به این حجم از فشار به عضله های سوراخ کونش عادت کنه. دو سه دقیقه که گذشت، فریبا خودش گفت “حالا میتونی بزنی.” شروع کردم به تلمبه زدن. خیلی آروم و ملایم اینکار رو می‌کردم. با اینکه معمولا بعد از یک بار که آبم بیاد، دفعه دوم خیلی طول میکشه، با این کون تنگ خیلی سریع به مرحله ارضا رسیدم. فریبا از تند شدن نفسهام فهمید نزدیک شدم. گفت “آره بزن. عشقم. این کون مال خودته. بزن آبت بیاد. خوشم میاد که میتونم به این سرعت آبت رو بیارم.” آهی کشیدم و خوابیدم روش. در همون حال کیرم توی کونش نبض میزد. فریبا هم که نبض زدن کیرم رو حس می‌کردم “جوون جووون” می گفت. چند دقیقه روش موندم. بعد پاشدم. سوراخ کونش باز مونده بود. فریبا همونطور خوابید تا کمی سوراخش جمع بشه. تو این فاصله من رفتم دستشویی. کاندوم رو کندم و کیرم رو شستم. بعد از من فریبا رفت دستشویی. حدود یک ساعت کنار هم دراز کشیدیم. بجز کمی نوازش همدیگه کار خاصّی نمی کردیم. بعد از مدتی که فکر می کنم خوابش برده بود، فریبا سرش رو آورد بالا سمت من و لبم رو بوسید و گفت: “ممنون عزیزم خیلی امروز خوش گذشت.” -به منم خیلی خوش گذشت. باید کاری کنم که بهرام حسابی تو شرکت سرش شلوغ بشه تا بتونیم وقت بیشتری با هم بگذرانیم. نظرت چیه یه روز بریم ویلای لواسون.     عالیه. خیلی دوست دارم برم تو استخر اونجا لخت آب تنی کنم. ساعت رو که نگاه کردم، یک بعد از ظهر بود. با فریبا با هم اتاق رو مرتب کردیم و هر چیزی که میتونست علامت حضور مرد غریبه باشه برداشتیم. حتی سطل آشغالها که حاوی کاندوم و دستمال کاغذی با بوی آب کیر بود رو هم جمع کردم و تو یه کیسه ریختم. تا با خودم ببرم. فریبا اصرار داشت ناهار بمونم امّا ترجیح دادم که برم. امّا باهاش قرار گذاشتم بزودی بریم یک روز ویلای لواسون تا اونجا برام آشپزی هم بکنه. برای خداحافظی بغلش کردم و بوسیدمش. موقع رفتن، دستش رو از روی شلوار گذاشت روی کیرم و گفت: “مواظب این باش. دلم براش تنگ میشه.” وقتی رسیدم خونه، سمیرا هنوز مشغول کار بود. سلام و علیک گرمی باهام کرد. فکر کنم توقع داشت باهاش سکس کنم. امّا من که اصلا جون اینکار رو نداشتم. بهم اخم کرد و از قیافه اش معلوم بود که حدس زده همین الان کس کردم و اومدم خونه. زنگ زدم شرکت ببینم اوضاع چجوریه. بهم گفتن که بهرام کارهایی که بهش سپرده بودم رو تموم کرده و چند دقیقه پیش تحویل داده. طفلک کارش خوبه. امّا در عین حال زن خوب و سکسی هم داره. میخوام چند وقت دیگه برای چند روز برای یه پروژه بفرستمش بره شهرستان و همزمان با فریبا قرار بذارم برای یه عشق و حال دو سه روزه تو لواسون. نوشته: حمید
    • behrooz
      حس بی غیرتی که روشن شد   درود داستانم کاملا واقعی هست، من رامین۳۳ و همسرم رها ۳۱ ساله، منو رها تقریبا۱۰ سال پیش از طریق برنامه وی چت باهم آشنا شدیم و الان یک ساله باهم ازدواج کردیم، اوایل آشنایی من دوس دختر داشتم و نمیذاشتم رها بفهمه و یواش یواش همرو گذاشتم کنار، تو قراره دوم بود که رها رو آوردم خونه و از پشت باهاش سکس داشتم دوبار تو طول یک روز رها ۱۷۰ قدش هست و۶۰ کیلو وزنش وسینه ها ۷۰ هست، تقریبا هفته ای دوبار مییومد پیشم و هر بار تقریبا دوبار از پشت سکس میکردیم تا اینکه بهم گفت ارتجاعی هستم و میتونی از جلو بکنی و این شد شروع سکس کامل ما، چون دختر هات و با معرفتی بود به هیچ وجه نمیتونستم رهاش کنم و برم سراغ یکی دیگه همسایمون بود و هر موقع میخواستم مییومد و بهم میداد و همیشه تمیز و عالی بود، تا اینکه تقریبا ۴ سال پیش کارم افتاد یکی از شهرهای جنوبی کشور و تقریبا ۱۴ روز نمیدیدم و ۷ روزی که برمیگشتم حسابی میکردم هر روز، این ۱۴ روزه خیلی فشار روم بود و اونجا با یه پسری آشنا شدم که گی بود و بات وچون مکان همیشه داشت یه شب در مییون میرفتم و میکردم و از حالت دادنش خوشم مییومد، تو این مدت هم هر روز از رها عکس کس و کونشو میخواستم و میفرستاد تو یکی از شب ها که داشتم یاشار رو میکردم رها زنگ زد و گفت واست عکس فرستادم و ببین، نمیخواستم یاشار ببینه دوباره ز زد گفت چرا ندیدی دیگه مجبور شدم عکس هارو باز کردم و یاشار هم دید و گفت عجب بدنی داره دوس دخترت خیلی حال کردم و آبم زود اومد ازم خواهش کرد که همه عکسارو ببینه منم نشونش دادم دیدم داره جق میزنه حس خوبی داشتم اونشب دیگه کارم شده بود عکس واسه یاشار بزارم بهم بده و منم بکنمش و لذت می‌بردم رها یه شورت توری داشت که با اونم عکس داشت یاشار ازم خواهش کرد که تو سفری که میرم این شورت رو واسش بیارم و از سکسمون هم فیلم بگیرم وبذارم ببینه منم که واسم مهم نبود و خوشم مییومد این کارو انجام دادم و یاشار همیشه شورت رها رو می‌پوشد و واسم ناز میکرد و خوشم مییومد تا اینکه یه شب بهم گفت میشه واسم جق بزنی منم دوس داشتم لمس کنم کیرشو همینجور که داشتم جق میزدم واسش دلم میخواست امتحان کنم دادن رو بهش گفتم میخوای بکنی اونم مثل خر کیف کرد گوشیمو که عکس کص و کون رها رو داشت میدید گذاشت جلوم و شروع کرد لاپایی زدن واقعا دلم میخواست بکنه توم و تجربه کنم حسشون چون خودش و رها وقتی از کون میکردمشون حس عجیبی داشتند، تا خواستم بگم بکنه توش دیدم آبش رو ریخت رو کمرم بهش گفت واسه دفعه بعد واست سوپرایز دارم… شب قرار بود برم پیشش عصرشو مرخصی گرفتم اومدم خوابگاه سریع فول شیو کردم خودمم خالی کردم که امشب باید بدم به رها هم گفتم چندتا عکس از کص و سوراخ کونش بفرسته اونم فرستاد رفتم پیش یاشار گفتم امشب قراره تو منو بکنی گفت نمیتونم و تو هم باید بکنی گفتم باشه اول تو بکن عکس های رها رو که نشونش دادم سیخ کرد یه تف انداخت لاپام که لاپاییی بزنه گفتم بکن توش اینم سوپرایزت دیوانه شده بود وسوراخمو یکساعت لیس میزد و بلاخره آماده کرد و کرد توم نفسم بند اومد تو تلمبه سوم ابشو ریخت تو کونم یکم حس درد داشتم بد نبود، گفت نمیتونم بکنم ولی اگه خواستی یه دوس دارم عربه و فاعل خیلی خوب میکنه بهت معرفی کنم که بکنه قبول کردم و این شد شروع گی بازی های من، خانواده گیر دادند که باید زن بگیری الان که خونه و ماشین و کار داری منم و باید دختر دایی رو بگیری من تقریبا ۶ سال با رها بودم و عاشقش شده بودم ولی دلمم نمی‌خواست ازدواج کنم دیگه راهی نبود یا باید دختر داییم رو میگرفتم یا رها رو، گفتم من یه دختر سراغ دارم خوبه برید واسم خواستگاری معرفی کردم و رفتند تحقیقات رو شروع کردند و پسر خالم که خیلی دختر باز بود رو فرستادند که آمار بگیره مثلا، به پسر خالم گفتم نتیجه هر چی بود باید اول به من بگی قبول کرد و بعداز سه هفته گفت داداش این دختره تا حالا چندتا دوس پسر داشته با پسر خالش هم بوده و اینکه پسر خالش هم خواستگارشه گفتم چجوری فهمیدی گفت با دختر خالش دوس شدم و از اون آمار گرفتم، گفتم چون برادرش میخواتش اینو گفته که مارو دک کنه گفت شاید خلاصه گفتم به خانواده بگو خوب بوده و گفت و عقد کردیمو یکسال پیش عروسی کردیم و منم با دو تا بودم تو جنوب که منتظر عکس و فیلم سکسمون باشند و منو بکنند بهش گفته بودم دوس دخترم هست نمیتونستم که بگم زنم هست، بعد عروسی اصرار از زنم که منم باید بیام جنوب پیش تو خونه اجاره کردم و اومد اینجا ورابطم با این دوتا کمتر شده بود، شب ها با هم فیلم سکس نگاه میکردیم، مشروب می‌خوردیم سکس میکردیم و … یه روز بهم گفت یه رازی رو باید بهت بگم و عذاب وجدان دارم گفتم بگو گفت من قبل از تو دوتا دوس پسر داشتم و اینکه باهاشون سکس هم داشتم گفتم چند مدت باهاشون بودی گفت وحید ۶ ماه و سروش ۱ سال دیدم کیرم سیخ شد توقع اینجور برخوردی رو از من نداشت فکر می‌کرد دعواش میکنم یا هر چیزی وقتی بهش گفتم مشکلی ندارم به شرط اینکه با جزئیات واسم تعریف کنی خوشحال شد و سوپرایز. اولی رو وحید گفت که ۶ ماه باهاش بودم و تقریبا ۷ بار رفتم پیشش و فقد کصشو می‌خورده و لاپایی میزده و ساک هر بار که می‌رفته از صبح تا شب پیشش بوده و چند بار می‌داده بهش و واسش ساک میزده و رفته خارج در مورد سروش هم میگفت بعد از وحید بوده و کیرش خیلی بزرگ نبوده و از پشت بهش می‌داده و از هم دانشگاهیاش بوده و الان زن داره و تقریبا هفته ای دوبار پیشش بوده دقیق مثل من خیلی حشری شده بودم اون شب تا صبح میکردم و لذت می‌بردم و به این فکر بودم که دونفر قبل از من کون زنمو دیدند شورت و شلوارشو پایین کشیدند کصشو خوردند واقعا حس عجیب غریبی بود رها توقع نداشت من اینجوری خوشحال باشم پرسیدم حالا چرا گفتی بعد فهمیدم با دختر خالش دعواش شده ترسیده اون بهم بگه، یک ماهی تو آسمونا بودم و هر شب سکس میکردیم بعد یه ماه یه جرقه اومد به ذهنم که با دختر خالش اوکی بشم و بیشتر بفهمم مخ مریم رو زدم و گفت وحید رها رو اپن کرده و خارج از کشور هست هر موقع میاد رها چند روز پیششه گفتم آخرین روز کی بوده گفت دقیقا یه هفته قبل از عروسیت رها دو شب پیشش بوده آمار گرفتم دیدم اره رها دو روز گفته بوده میرم خونه دوستم و رامین نفهمه هنوز اینو بهم نگفته ولی واقعا دلم میخواد این بار که وحید از خارج اومد بیاد خونمون… در مورد سعید هم گفت که یکی از اقوام دورشون هست و همچنین اینکه داداش مریم هم سه بار وقتی رها اپن بوده کرده رها رو و میخواسته رها رو بگیره که تو اومدی البته همه این هارو با مدرک بهم ثابت کرد عکس وحید و رها رو نشونم داد سعید رو که چندبار از نزدیک دیدم و پسر خاله خانمم هم که همیشه میبینمش و واقعا خوشحالم نوشته: رامین
    • mame85
      خانومش رومبل داگی شده اونم تادسته میکنه تو کونش فاقد صدا . تایم: 01:05 - حجم: 11 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • mame85
      دوست دخترشو برده توجنگل توماشین میکنتش لامصب موقع ارضا شدن جیغ میکشه . تایم: 00:45 - حجم: 9 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18