رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

     مامان × تابو × داستان سکسی × داستان مامان × سکس مامان × داستان محارم × داستان تابو × سکس محارم × سکس تابو × سکس مادر × داستان مادر ×

وحدت کلمه - 1
قسمت اول

" علوی ، سامان علوی بیاد دفتر" ، صدایی که از بلندگوی مدرسه پخش شد، ناخوداگاه باعث دلشوره سامان شد. هر وقت قرار بود با آقای کبیری صحبت کنه استرس عجیبی سراغش می اومد.
هم خودش حس کرده بود و هم پوزخند ها و پج پج های همکلاسی هاش برای او شکی باقی نگذاشته بود که کبیری فقط به چشم یک دانش آموز معمولی بهش نگاه نمیکنه.
اگر چه در ان سن و سال چیز زیادی از روابط و لذات جنسی و ارتباط بین زن و مرد نمی دانست، اما به هر حال خیلی از هم کلاسی هاش تفریحاتشون صحبت در اینگونه موارد بود. او بارها شاهد صحبت های هم کلاسی هایش در مورد روابطی بود که برای او گنگ و مبهم بود و فقط در این حد میدانست که اینها امور ممنوعه ایی هستند که در موردش نباید با کسی صحبت کنه.
سامان از آن بچه های خانگی بود که به شدت زیر نظر مادرش تحت تربیت قرار داشت.
تنها حس جنسی سامان که البته در آن زمان خودش از جنسی بودن آن اطلاعی نداشت و فقط برای او یک گرایش لذت بخش خیلی خاص بود، مشاهده پاهای خانم ها بود. کنجکاوی بی حد وحصر ی که تا سالها پس از دوران بلوغش هم برایش عجیب بود و فکر میکرد که تنها انسان روی زمین است که چنین گرایشی دارد. این حس آنقدر در وجود او اصیل و عمیق بود که ذهن او آرشیوی کامل از انواع و اقسام فرم های پاهای زنانه بود و او ناخودآگاه خانم ها را بر اساس فرم پاهایشان طبقه بندی می کرد.

امسال نخستین سالی است که او باید مدرسه را با معلم مرد تجربه کند. فضای آموزشی کشور تحت تاثیر انقلاب در جریان یک تسویه عمومی قرار دارد. تقریبا کلیه معلمین و دبیران سیستم گذشته در معرض اخراج یا بازخرید بوده و جای خالی آنها به سرعت اما بی دقت با افرادی پر می شود که به غیر از التزام ایدئولوژیک به نظام جدید ، نیازمند مهارت، تحصیلات و یا حتی تجربه مرتبط آموزشی هم نیستند.
کبیری یکی از همین افراد است، او هم سال اولی است که به عنوان معلم پایه پنجم ابتدایی وارد این مدرسه شده و کسی از گذشته و سوابق او خبری ندارد. در بدو ورود و زمانی که از خانم فیضی معلم سال گذشته خواست تا بچه های کلاس را به او معرفی کند. نگاه نافذ و لبخند او هنگامی که فیضی، سامان را به عنوان شاگرد اول سال گذشته معرفی کرد،برای سامان افتخار آمیز بود.

کبیری در همان روزهای نخست سامان را به عنوان مبصر کلاس معرفی کرد. این انتخاب که برخلاف رویه گذشته که همیشه مبصر ها از میان بچه های درشت هیکل و به اصطلاح قلچماق های کلاس بودند، برای سامان غیر قابل اجرا بود. و زمانی که این عدم تمایل خود را نشان داد. آقای کبیری از او خواست در این مورد پس از پایان کلاس صحبت کنند.
کلاس خالی شده بود، سامان با کمی دلهره و دستپاچگی عدم علاقه خود را به سمت جدیدی که کبیری برایش در نظر گرفته بود نشان داد. اما ذهن کودکانه او و عدم اعتماد به نفسش در مقابل یک مرد تقریبا 40 ساله که در مقام معلم او نیز بود، کار چندانی از پیش نبرد.
سامان پس از عدم موفقیتش در متقاعد کردن آقای کبیری به عنوان تیر آخر و بدون اینکه قبلا بهش فکر کرده باشه،
گفت : آقا، ببخشید ولی مامانمون گفتن هیچ وقت مبصر نشیم.
کبیری با کمی مکث لبخندی زد و گفت: اشکالی نداره من با مامانت صحبت میکنم.
“مامانت” را طوری با تاکید روی حرف “م” گفت و همزمان لپ سامان را آهسته کشید و بعد با مکث ابتدا صورت و بعد لاله گوش سامان را نوازش کرد که او هم خجالت کشید که کبیری اونو بچه ننه فرض کرده و هم پشیمان شد، که حالا به مامانش چی بگه…تو این فکر بود که با صدای کبیری به خودش اومد، " فردا به مادرت بگو بیاد مدرسه در این مورد صحبت میکنیم" این جمله آنقدر جدی و با تاکید گفته شد که جایی برای هیچ بهانه ایی از طرف سامان باقی نماند.
در تمام مسیر مدرسه تا منزل آنقدر فکر سامان مشغول این بود که چطور مسئله را با مادرش مطرح کنه که اصلا حواسش نبود که دو تا از همکلاسی هاش پشت سر او راه افتادن و با چسباندن دو تکه کاغذ به پشت او میخندن و شکلک در میارن، کاغذ هارو با آدامس جویده شده به پشت باسن سامان چسبونده بودن. زمانی که بچه ها از در مدرسه خارج میشدند معمولا ازدحام در حدی بود که اغلب از این شوخی ها میکردند. بچه ها پشت سر سامان را افتاده بودند و به کاغذها که هر کدام به یک طرف باسن سامان چسبیده شده بود و با راه رفتن و بالا پایین اومدن باسن گوشتی و برجسته پسرک و جابجا شدن کاغذها اسباب خنده و تفریح دو پسر بچه شیطان شده بود. تورج و علی
سامان زمانی پی به ماجرا برد که صدای داد و فریادی از پشت سرش شنید و زمانی که برگشت تورج و علی را دید در حالی که یک طرف صورتشون در اثر کشیده شدن گوششون توسط خانمی قد بلند بالا اومده بود. خانم کمالی یا همون خاله میترا همسایه شون بود که بی توجه به جیغ و داد بچه ها با عصبانیت فریاد زد خجالت نمیکشین اذیتش میکنین وقتی تو درساتون مثل خر گیر میکنین دم خونشون التماس میکنین سامان بهتون کمک کنه . خرتون از پل میگذره جفتک میندازین.
سامان هنوز خبر نداشت که علت اصلی کل این بلوا، باسن خوش فرم و طاقچه خودشه که حتی تو جمع های زنانه خونشون هم اسباب شوخی خانم ها بود و به دور از چشم مادرش به طعنه لباشونو غنچه میکردن میگفتن " ما اگه کون تپل تورو داشتیم شهرو آباد میکردیم پسر خوشگله! " و سامان اینجور وقتا بلوزشو روی باسنش میکشید و با خجالت از جمعشون فرار میکرد…اگرچه معمولا زیاد دوام نمی آورد و باز هم به طمع شکار پاهای لخت زنهای فامیل یا دوستای مادرش دوباره تو جمع آنها حاضر می شد. خاله میترا یکی از همون خانم های مجالس زنانه خونشون بود، که سامان برای پاهای کشیده و ناخن های اغلب پدیکور شده اون احترام زیادی قائل بود.
خانم کمالی پس از رها کردن تورج و علی به سمت سامان رفت و با مهربانی گفت بریم خاله جون. تا سامان خواست دلیل این کار اون و تنبیه هم کلاسی هاشو بپرسه، تورج که از بند خاله میترا خلاص شده بود در حال فرار برگشت و برای جبران نیمه کاره موندن تفریحش با صدای بلند چند بار تکرار کرد " سامان کون تاقچه#34;
سامان اصلا انتظار شنیدن این حرف و جلوی خاله میترا نداشت، قبلا پیش اومده بود که بچه های کلاس چنین شوخی های با او کرده باشن ولی جلوی یکی از نزدیکترین دوستان مادرش، داشت از خجالت آب می شد که خاله میترا به کمکش اومد و اول دو تا کاغذی که هنوز روی دو طرف باسن سامان خودنمایی میکردن از پشتش کند و همزمان زیر لب گفت بچه های بی ادب و تلاش کرد آدامس های چسبیده به شلوار را هم با ناخن های بلندش بکنه که موفق نشد. او که با نیم نگاهی به چهره سامان پی به وضعیت او برده بود، گفت:
اصلا ناراحت نباش عزیزم، الان میریم خونه خودم شلوارتو تمیز میکنم، و دستشو دور سامان حلقه کرد و اونو به خودش چسبوند و با هم راه افتادن.
هنوز چند قدمی نرفته بودن که آقای کبیری با پیکان کرم رنگش به آنها رسید. سامان که قبل از همه اونو دیده بود دعا میکرد که آقای کبیری اونو تو اون وضعیت چسبیده به خاله میترا و تقریبا در حال حرکت تو بغل اون نبینه.
آقای کبیری که از دور شاهد درگیری این خانم جا افتاده و خوش اندام با دو تا از دانش آموزانش بود کنار اونا ایستاد. و از توی ماشین گفت : چی شده بود علوی ؟
سامان : هیچی آقا، چیزی نبود.
همزمان خانم کمالی و آقای کبیری چشم تو چشم شدن.
کبیری : سلام علیکم
سامان زیر لب گفت: خاله معلممونه، آقای کبیری
خاله میترا زن خوش مشرب و اجتماعی بود، پشت سر خانواده چهار نفره آنها حرف و حدیث هایی بود از این قبیل که آقای کمالی راننده یکی از وابستگان دربار سابق و همچنین نیروهای امنیتی حکومت قبل بوده و پس از انقلاب، بصورت گمنام در این محل زندگی میکنه. البته آن وقت ها بازار شایعات داغ بود، و تقریبا 90 درصد اینطور حرف و حدیث ها یا اصلا از پایه دروغ بود یا بیش از حد اغراق شده بود. اما در شرایط انقلابی و بحران زده آن دوران بسیاری از افراد با شایعاتی در این حد هم از دادگاه های انقلاب حکم اعدام گرفته بودند.
در آن دوران که سالهای ابتدایی فشار حکومت جدید برای حجاب اجباری بود بسیاری از خانم های بی حجاب هم با حکومت همراه شده و علیرغم میل باطنی مانتو و روسری را در جهت اهداف انقلاب ضد امپریالیستی خود می دانستند. اما خاله میترا بنا به عادت اصلا در قید این امور نبود اون روز هم ظاهرا با عجله برای خرید از منزل خارج شده بود، مانتویی با دگمه هایی باز تنش بود، به طوری که بلوز سبز رنگ چسبیده به پستان های خوش فرم و برجسته اش و دامنی نازک که انتهای اون از زیر مانتوش بیرون زده بود، دیده میشد. اما از همه اینها مهمتر برای سامان ساقهای لخت و پاهای برهنه خاله میترا در صندل بود صندل هایی که پاشنه های خوش فرم پاهای گندمی رنگ خاله میترا در آن کاملا رها بودند. و خطوط پشت مچ پاهای خاله میترا و تغییرات انگشتان پاهاش در اثر فشار وارد شده هنگام راه رفتن با صندل ، از علاقمندی های سامان بود.
او با لبخند در حالی که به سمت پیکان کبیری میرفت و سامان را هم با خودش میکشید گفت: سلام، شما معلم این بچه ها هستین ، چرا این وروجک هارو تنبیه نمیکنین؟ و همزمان سامان رو برگردوند و گفت برگرد خاله آقاتون ببینه
اینکه کبیری به خاطر احترام به صحبت کردن با یک خانم از ماشینش پیاده شد یا جذابیت های خاله میترا اونو از ماشین پیاده کرد برای سامان مبهم بود فقط در این حد می فهمید که باسن تپل و طاقچه اش که همیشه باعث خجالتش بود حالا وسط کوچه باید بین خاله میترا و آقای کبیری و ده ها دوست همکلاسی مرکز توجه واقع شده بود.
استرس قرار گرفتن در این موقعیت در حدی بود که چیزی از صحبت های اون دو نفر را نفهمید، یک موقع به خودش اومد که کبیری در حال خداحافظی با خاله میترا بود و هنگام رفتن باز هم به سامان جلسه فردا با مادرش را یادآوری کرد.
هنوز چند قدمی نرفته بودند که حس کنجکاوی میترا برانگیخته شد و گفت:
میترا: چی شده خاله که معلمتون گفتن مامان بره مدرسه.
سامان کمی فکر کرد، اگرچه میتونست با یک " چیز مهمی نیست" سرو ته قضیه رو هم بیاره… اما بعدش با خودش گفت شاید خاله میترا بتونه مشاور خوبی باشه، چون هنوز استرس داشت که چطور مشکل دروغی که در مورد نظر مادرش در مورد مبصر شدن به کبیری گفته بود را حل کنه.
برای همین من و منی کرد و گفت: خاله؟
میترا : جون خاله
سامان : شما تا حالا مبصر شدین ؟
به در خانه رسیده بودن و سامان که فرصت را مناسب می دید که از خاله میترا حداقل برای مطرح کردن مشکلش با مادرش کمک بگیره بدون تعارف پشت سر میترا وارد خونه شد. آن زمانها تقریبا 90 درصد خانه های محل ویلایی بودن. منزل خانواده کمالی یک خانه دو طبقه بود که در بدو ورود با تعمیرات اساسی به یک خانه دوبلکس تبدیل شده بود. اتاق خواب ها بالا بودند و هال و پذیرایی و آشپزخانه هم پایین.
میترا : بیا تو خاله جون تا برات بگم، من الان مبصر عموتم که شیطونی نکنه، منظورش از عمو، اتابک بود اتابک کمالی همسرش.
سامان که متوجه شوخی خاله میترا نشده بود گفت : نه منظورم وقتی درس می خوندین بود.
میترا که دیگه الان مانتو و روسریشو درآورده بود چشمان سامان رو که هنگام پوشیدن صندل های رو فرشیش روی پاهاش خیره موند دنبال کرد و لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت پس پسر خوشگله ما میخواد مبصر شه و همزمان بدون اینکه باسنشو روی زمین بزاره روی دو پا نشست تا هم قد سامان بشه و برای حفظ تعادلش بازوهای سامان و گرفت و گفت: خاله جون برگرد شلوارتو تمیز کنم.
و بدون اینکه منتظر پاسخ سامان بشه تو همون وضعیت پسرک را برگردوند و همزمان که با انگشتای کشیدش باسن سامانو از روی شلوار لمس میکرد و با آدامس های چسبیده ور میرفت گفت : داشتی میگفتی.
سامان در حالی که انگشتان خاله میترا رو روی باسن برجسته و نرمش حس میکرد، و مجبور بود برای نتیجه بهتر باسنشو به عقب فشار بده گفت: خاله آقامون میگه باید مبصر بشم ، ولی من دوست ندارم.
میترا : چرا خاله؟ مشکلش چیه؟ بچه ها اذیتت میکنن؟
سامان : خودتون دیدین که… من نمیتونم
میترا : نگران اون دو تا نباش دیدی که به معلمتون گفتم تنبیهشون کنه
میترا بلند شد به سمت آشپزخانه رفت و با یک دستمال خیس برگشت، سامان محو پاهای خاله میترا بود، احساس میکرد باید بهشون دست بزنه، حس یک باستان شناس و داشت که یک عتیقه عهد باستان و پیدا کرده و کنجکاوه همه چیزو دربارش بدونه، لمسش کنه و از نزدیک زوایای مختلفشو بررسی کنه. اخیرا متوجه تغییراتی در خودش شده بود تو این موقعیت ها ناخواسته اندام جنسی کوچکش مثل مواقعی که ادرار داره سفت میشه… و همزمان یک حس خوشایند از دست زدن به آلتش پیدا میکنه.
میترا : خاله جون داره دیرت میشه ممکنه مامان نگران شه شلوارتو در بیار سریع پاکش کنم.
سامان درمانده و خجالت زده با وجودی که چاره ایی نداشت. با مکث گفت : خاله شما زحمت نکشین میرم مامان پاک میکنه.
میترا که واقعا این پسرک خوش سیما رو دوست داشت گفت: ای قربونت برم پسر خوشگلم از خاله خجالت میکشی و در حالی که روی یک صندلی می نشست گفت بیا اینجا لازم نیست خجالت بکشی ولی هر طور دوست داری.
پس از وقایع اون روز و شنیدن عبارت " سامان کون طاقچه " دقت میترا روی باسن پسرک بیشتر شده بود و با خودش میگفت که واقعا عنوان برازنده ایی برای کون زنانه این پسر انتخاب کردن و این افکار اگر چه حس کنجکاوی اونو برای دیدن کون تپل سامان بدون شلوار برانگیخته بود، اما اصراری نکرد وقتی دید سامان از درآوردن شلوارش جلوی اون خجالت میکشه.
در عوض در حالیکه روی صندلی نشسته بود، به بهانه پاک کردن آدامس های چسبیده به شلوار ، سامان را کمی دولا کرد تا باسنش بیشتر در معرض دستانش قرار بگیره.
حالا سامان در نزدیکترین فاصله و چسبیده به پاهای میترا بود، اگر کمی بیشتر خم می شد بالاتنه سامان روی ران های خاله میترا قرار میگرفت ، فرمی شبیه به زمانی که مامانش اونو تنبیه میکرد اونو تو این وضعیت قرار میداد و با ضربات کف دست روی باسنش برنامه تربیتی خودش و کامل میکرد.
اما الان وضعیت فرق داشت، سامان با تمام وجود می خواست با صورت روی پاهای خاله میترا بخوابه، اما میترا که همزمان با مالیدن کون سامان با دستمال خیس اونو بیشتر خم می کرد با دست دیگش که روی شکم پسرک اهرم کرده بود جلوی رسیدن سامان به آرزوشو میگرفت.
شلوار سامان تمیز شده بود.میترا با گرفتن بازوهای نرم سامان اونو طوری هدایت کرد که بایسته ، رودرروی هم در وضعیتی که پاهای سامان به پاهای خودش چسبیده بود.
میترا : خوب پاک شد خاله جون.
و قبل از اینکه سامان فرصت تشکر کردن پیدا کنه ، میترا متوجه برجستگی آلت کوچک سامان از زیر شلوار شد که دقیقا چسبیده به زانوهای لخت و بهم چسبیده خودش قرار گرفته بود.
در عین حال متوجه برافروخته و قرمز شدن صورت سفید سامان شد، و به سرعت دریافت که پسرک به شدت تحریک شده، و حس شیطنت زنانه اش تلنگری خورد و با وجود آنکه دلشوره نگران شدن مادر سامان از تاخیر پسرش را داشت، به دنبال بهانه ایی بود که زمان را بیشتر کش بدهد، در آن لحظات آنچه در ذهنش دنبال میکرد، اطمینان از حدسش در مورد تحریک شدن سامان و البته افتخار به جذابیت های زنانه اش بود.
سامان سر به زیر انداخته بود و قرار گرفتن در وضعیتی نزدیک و چسبیده به پاهای لخت خاله میترا که تا دقایقی پیش در حال مالیدن باسنش بود ، اونو در یک حالت شل و رها شده قرار داده بود که اگر دست های خاله میترا بازوهاشو نگرفته بود تا حالا چند باره روی زمین ولو شده بود، پسرک احساس میکرد که کلیه منافذ خروجی بدنش باز شده و هیچ اختیاری روی آنها ندارد. درحالی که به قسمت باد کرده جلوی شلوارش نگاه میکرد که به قسمت فوقانی ساق ها و زیر کاسه زانوی پاهای لخت خاله میترا مالیده میشد،خیره بود، انگشتان خاله میترا را زیر چانه خودش حس کرد که با بالا آوردن صورتش اونو مجبور به نگاه کردن در چشمان این زن جذاب می کرد.
میترا با چهره ایی آرام و لبخندی در گوشه لب به او خیره شده بود. و همزمان تکان هایی بسیار میلیمتری به پاهای خودش می داد که نتیجه اش مالیده شدن آلت کوچک و برجسته سامان از روی شلوار بود.
سامان : ممنون خاله، شلوارمو تمیز کردین
میترا با لحنی کشدار و با صدایی آرام و تقریبا زیر لب گفت : قابلی نداشت خوشگله!
هیچکدام علاقه ایی به تغییر موقعیت نداشتند …
میترا در حالی که همزمان با جنباندن پاهاش و مالش آلت سامان از روی شلوار، لرزش خفیف اندام پسرک را حس میکرد گفت : دیرت نشه خاله، مامان فرشته نگران میشه ها…
خودش هم میدانست صرفا" برای آرام کردن عذاب وجدانی که از ور رفتن به یک کودک، آن هم فرزند یکی از دوستانش داشت ، این جمله را گفته بود.
سامان دو دلیل برای ادامه این بازی داشت: ابتدا ادامه لذتی که تا کنون تجربه نکرده بود و دوم کمک گرفتن از خاله میترا برای حل مشکل مبصر شدن و دروغی که منجر به جلسه فردای مادرش با کبیری شده بود.
لبهای گوشتی کوچکش که کمی تر شده بود و از لذت می لرزید را به آرامی تکان داد و گفت : خاله من به معلممون دروغکی گفتم مامانم نمیزاره مبصر بشم.
میترا که لرزش صدای پسرک تپش قلبش را بالا برده بود و تر و لزج شدن کسش را به خوبی حس می کرد، کمی سرعت بیشتری به پاهاش داد، در وضعیتی که او نشسته بود. همزمان از مالش کوسش بین پاهاش و برخورد زانوهاش با دودول کوچولوی سامان که در حالت شق شده به تخمین میترا به 4 یا 5 سانت می رسید لذت میبرد.
میترا : خوب چرا راستشو بهش نمیگی عزیزم. بگو دوس نداری مبصر بشی.
سامان مکثی کرد و گفت : آخه عصبانی میشه.
میترا : از اینکه نمیخوای مبصر بشی یا اینکه بچه ها اذیتت میکنن.
سامان : مبصر شدنو نمیدونه خاله ولی بچه ها…
لبخند شیطانی روی صورت میترا نقش بسته بود، زن میانسال که در آستانه تحریک شدن قرار گرفته بود، مسیری شهوت آلود را در ذهنش دنبال میکرد.
میترا : مامان هم میدونه بچه ها چی صدات میکنن.
سامان ابتدا متوجه منظور خاله میترا نشد، اما به سرعت یادش اومد که تورج نامرد در آخرین لحظه جلوی میترا با صدای بلند چند بار با چه صفتی صداش کرده بود. " سامان کون تاقچه#34;
گونه های پسرک از شدت شهوت و خجالت در وضعیت کودکی بود که در تب 40 درجه می سوزد.
دوباره سرشو پایین انداخت و زیر لب به آرامی گفت : نه اونو که نمیدونه.
میترا مجددا با لمس چانه سامان سرش را به بالا هدایت کرد و اینبار با لحن آمرانه اما آرامی گفت: تو چشمای خاله نگاه کن… و همزمان دودول سامان را با چند سانت فاصله دادن به زانوهاش بین پاهاش قرار داد و با فشار و مالشی نرم، فضای مناسبی برای اون فراهم کرد.
سامان که دیگه چشمانش هم از شهوتی که برای نخستین بار تجربه میکرد به سرخی گراییده بود با میترا چشم تو چشم شد.
میترا: اون دوستت وقتی داشت فرار میکرد چی گفت؟
سامان به خوبی منظور خاله میترا را فهمیده بود اما دلیل این کارش برای او گنگ بود. برای چی چنین سوالی پرسیده بود؟ سعی کرد مسیر صحبت را تغییر بده.
سامان : خوب اگه مبصر بشم زورم به اینا نمیرسه، برای همین کلاس همیشه شلوغ میشه، آقای ناظم همکلاسای شلوغو ، مبصر شونو تنبیه میکنه.
میترا که پی به ترفند پسرک برده بود فشار بیشتری به آلت کوچک او که در حال مالش بین زانوهاش بود داد. در حالیکه بازوهای سامان را با دستاش گرفته بود،بی حس شدن و ول شدنش را حس میکرد.
میترا : نگفتی دوستت چی گفت.
سامان دیگه توان مقاومت بیشتر را نداشت. لبهای برجسته و کوچکش نیمه باز مونده و در حالی که بطور مشخص نفس نفس میزد به آرامی گفت: " همیشه درباره پشتم مسخرم میکنن#34;
اگر چه میترا هنوز به هدفش نرسیده بود اما همین اشاره سامان به کونش اولین پرده شرم پسرک را جلوی او پاره میکرد…در اون لحظه دوست داشت دستاش آزاد بود تا حسابی کوس خیسشو می مالید.
میترا : پشتت؟ میشه واضح تر بگی . گفت سامان چی ؟
سامان خودش را کامل در اختیار میترا قرار داده بود و اگر هم میتوانست علاقه ایی به مقاومت نداشت و به این بازی میترا علاقمند شده بود. فقط هنوز از بکار بردن عبارت کون جلوی خاله میترا خجالت میکشید.
در حال نفس نفس زدن گفت: میگن پشتم بزرگه، برای همین میگن طاقچه
میترا چشماشو خمار کرد و گفت : کجای پشتت بزرگه عزیزم ؟ منظورت باسنته؟
سامان مثل اینکه باری از دوشش برداشته شده بود سرشو به نشانه تایید تکان داد.
میترا : ولی دوستت نگفت باسن، چی گفت؟
سامان دیگه دوست داشت خودش هم همراهی کنه حس میکرد احساس نزدیکی بیشتری با این زن زیبا و جذاب داره، دلش نمیخواست هیچ چیزی مخفی بینشون باشه. به آرامی و درحالیکه دوباره سرشو به زیر انداخت گفت : کون … کون تاقچه !
میترا همزمان با شنیدن اعتراف پسرک لذت عمیقی را حس کرد، اینکه این حالت از تابوشکنی لذت جنسی خارج از چارچوب ازدواج یک زن متاهل بود، یا نوعی حس پدوفیلی بود که از اعماق وجودش سر برآورده بود یا لذت سطه گری و تحقیر یک موجود از جنس مخالف بود، برای خود میترا هم ناشناخته و در عین حال تجربه ایی جدید و فوق العاده لذت بخش بود. او سرش را به عقب برد و چنان نفس عمیق همراه با آهی بلند کشید که پستانهای برجسته اش در آستانه پرواز از سوتین گیپور کرم رنگش درآمدند. و هیچ تلاشی برای مخفی کردن لذتی که میبرد نکرد.
چند ثانیه بعد کمی آرامی شده بود و برای چندمین بار سر پسرک را بالا برد و گفت تو چشمام نگاه کن و با لبخندی شیطنت آمیز ادامه داد " تو چشمام نگاه کن سامان کون تاقچه#34;
سامان با میترا چشم در چشم شد، و در کمال تعجب احساس می کرد نه تنها دیگه از شنیدن این جمله مثل قبل ناراحت و حتی خجالت زده نمیشه بله دوست داره و لذت میبره. و به بازی ادامه داد.
سامان : چشم خاله و به چشمان خمار و شهوت آلود میترا خیره شد.
میترا : جلوی شلوارت هم باد کرده خاله جوون…؟
سامان فقط نفس نفس میزد، میترا فشاری به دودول سامان که بین پاهاش جا خوش کرده بود داد که اثر این تحریک ناگهانی با بسته شده چند لحظه ایی چشمان سامان همراه بود. و لذتی که برای نخستین بار سراغ پسرک آمده بود، گرچه قبلا هم از دستمالی کردن خودش لذت میبرد ولی تا کنون به این مرحله نرسیده بود، او دیگه توان ایستادن نداشت فقط زیر لب و در حالی که نفس نفس میزد بصورت بریده بریده گفت: خاله من برم دستشویی؟
میترا که پس از مدت ها احساس میکرد که پس از ارضا شدن از نظر ذهنی هم آرام شده ، پسرک را به سمت خود و در آغوش کشید و در حالی سروسامان را به سینه خودش چسبانده بود در کنار لاله گوش او زمزمه کرد: داره دیرت میشه خاله، مامان فرشته نگران میشه.
سامان: خاله جون؟
میترا : جونم عزیزم
سامان : من نمیخوام به مامان بگم، فردا میای با آقامون حرف بزنی
میترا : نه عزیزم، شما باید به مامان راستشو بگی، در ضمن با اومدن من اتفاقی نمی افته، معلم شما گفته بگو “مامانت بیاد نه دوست مامانت”
سامان : شما میتونی بهش بگی من مبصر نشم. اگر به مامان بگم اونم مجبورم میکنه مبصر بشم
میترا که از یک طرف حوصله بحث و جدل با سامان و نداشت و از طرف دیگه دلشوره دیر کردن اونو داشت برای ختم کلام گفت: باشه حالا تو برو ، من بعد با مامانت صحبت میکنم.
سامان : نه … نه خاله…میخوام یک راز بین من و شما باشه
کلمه " راز " برای میترا وسوسه کننده بود، یکی از نگرانی های او طی دقایق گذشته مخفی ماندن آنچه بود که بین او و سامان گذشته بود. سامان هنوز یک کودک بود و قطعا به اندازه میترا اهمیت پنهان نگاه داشتن این اتفاق را نمی دانست.
وسوسه پیش رفتن در این رابطه و ارضای تمایلات خاموش و پنهان در قهقرای ذهن و روحش که امروز کاملا بدون پیش بینی همچون هیولایی او را در بر گرفته بود.چند ثانیه ایی از فکر او گذشت.
سر سامان که هنوز روی سینه و قسمت فوقانی شکاف بین پستان هایش گرم شده بود را به ترتیبی در میان دستان خود قرار داد که مجددا با او چشم در چشم شد.
احساس کرد در چشمان سامان هم عزم و جسارتی میبیند که پشتوانه مناسبی برای پیشنهادش بود.
میترا : یک راز ؟
سامان : بله خاله یک راز بین من و شما
میترا : میدونی اگر مامانت بفهمه، چی میشه؟
سامان : هیچکس نمیفهمه، فقط شما طوری آقای کبیری رو راضی کن.
میترا چشمکی زد و با لبخند گفت : حالا دیگه برو دیرت شد خاله جون…

پایان قسمت اول

نوشته: خوزه آرکادیو

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

 

وحدت کلمه - 2
سی سال قبل،
یکی از محلات جنوب شهر تهران،
در آن بعد از ظهر گرم و داغ یکی از جمعه های تیر ماه، در کوچه پس کوچه های تنگ و باریک پرنده هم پر نمی زند. مرد و زنی جوان به همراه دختر بچه ایی که به نظر می آید خانواده ایی سه نفره هستند. سلانه سلانه کوچه های تو در تو را طی میکنند، مرد کت و شلواری آجری رنگ مد روزی با چهار خانه هایی عریض و پیراهنی با یقه های خرگوشی و شلواری دم پا گشاد به تن دارد و سیگاری را که در انتهای فاصله بین دو انگشت گرفته، گهگاه به دهان برده و پک عمیقی به آن میزند. زن با چادر نمازی خال خالی که اصراری بر پوشاننده بودن آن ندارد و بخوبی پیراهن کوتاهی را که به تن دارد، نمایش می دهد، دست در دست دخترک زیر لب با هم صحبت میکنند و ریز ریز میخندند. دخترک اما در این میان شوقی آشکار در حرکاتش دیده میشود، انگار که سالهاست در آرزوی این پیاده روی سه نفره بوده است.
زن چادر را که به دندان گرفته لحظه ایی آزاد میکند و میگوید : اکبر آقا، تا معصوم پیشمونه ، یک روز بریم سینما؟
معصوم، دخترک در آستانه بلوغی است که پس از میهمانی شب گذشته و ناهار امروز با برادر و همسرش همراه شده به قصد چند روزی ماندن در خانه آنها و وقت گذرانی با زوج جوان که هنوز صاحب فرزندی نشده و از او در جمع دو نفره شان استقبال میکنند. او که از شنیدن نام سینما به وجد آمده بهت زده میخکوب لب و دهان برادر میشود تا پاسخ او را بشنود.
اکبر که پس از آخرین پک به سیگار و نگاهی به باقیمانده آن و اطمینان از رسیدن آتش به فیلتر، بقایای سیگار را در جوی آب میان کوچه پرتاب میکند، همزمان با خارج کردن دود از سوراخ های بینی، لبخندی زده و میگوید: " ای که اکبر به قربون این دو تا خانم خوشگل بره، مگه میشه آدم دو تا خانم خوشگل همراهش باشه باهاشون گردش و تفریح نره، سینما هم میریم فاطی جون"
فاطی که از این تعریف جلوی خواهر شوهرش کلی کیف کرده بود دست دخترک را در دستانش فشرد و نگاه او را با چشمکی پاسخ داد و هر دو لبخندی موفقیت آمیز زدند.
خورشید در حال پایین رفتن بود و کم کم سر و کله ساکنان محل در کوچه ها پیدا می شد که اکبر با انداختن کلید و فشاری به جلو و عقب، در چوبی کلون دار را که هر حرکتش با جیری جیری همراه بود باز کرد. پس از عبور از حیاط نقلی خانه که حوض گرد آبی رنگی را دربرگرفته بود از سه پله نسبتا بلند بالا رفته و پس از گذر از ایوانی باریک پا به خانه گذاشتند.
اکبر وارث مغازه چلوکبابی خانوادگی است که پس از فوت پدر، سهم سایر وراث را به مرور خرید و با اضافه کردن یک بار مشروب فروشی در گوشه ایی از مغازه و موسیقی زنده و به خدمت گرفتن چند رقاصه، کسب و کار خود را توسعه داد و با خرید این خانه از دو اتاقی که در محله قدیم اجاره کرده بود نقل مکان کرد. او اغلب تا پاسی از شب سر کار است و دم دم های صبح به خانه میرسد و قبل از اذان ظهر هم از خانه بیرون میزند تا وقت ناهار بازار سر کسب و کارش باشد.
تقریبا"دو سالی از ازدواج اکبر و فاطی میگذرد و با وجود پیگیریهای اطرافیان خبری از بچه دار شدن این زوج نبوده و همین امر موجبات پچ پچ های خاله زنک ها و اطرافیان فضول را فراهم آورده است.
شاید علت مخالفت مادر با اطراق چند روزه دخترک در خانه اکبر همین بهم خوردن خلوت زن و شوهر جوان بود. بهرحال معصوم به آرزوی چند ماهه خود رسیده بود و آنشب از برنامه بردن رختخواب به پشت بام و خوابیدن زیر آسمان پر ستاره و شوخی های کلامی فاطی و اکبر آنقدر غرق لذت کودکانه بود که نفهمید کی خوابش برد.
با صدای فاطی چشماشو باز کرد. او که در حال جمع کردن رختخواب ها بود، نگاهی به دخترک انداخت که با کنار زدن رو اندازش بدن سفید و توپر و در عین حال ظریفش در لباس خوابی که خودش برای او خریده بود تا از شر البسه قدیمی و رنگ و وارنگ و کوچک شده این و آن راحتش کند، چشم نواز بود.
فاطی از همان ابتدا که عروس این خانواده شده بود، پی به زیبایی و بانمکی معصوم و در عین حال اندام خوش قواره اش که می توانست دل هر مردی را آب کند برده بود. و حس میکرد که حیف این دختر است که زیر دست مادری سنتی و پیر و بیسواد بزرگ شود. و از هر فرصتی برای محبت و رسیدگی به امور خواهر شوهر کوچکش در جهت امروزی و مدرن کردن او استفاده میکرد.
برای او لباس می خرید، اورا با لباس های ژورنال آشنا کرده بود، وقتایی که خانه آنها بود نحوه استفاده از سرخاب سفیداب و آرایش کردن و یادش میداد، خلاصه مثل یک خواهر کوچکتر در جهتی که دوست داشت به او کمک میکرد. و کدام دختری در آن سن و سال است که از این چنین زن برادری خوشش نیاد.
فاطی : پاشو پاشو خانم خوشگله که آفتاب وسط بومه.
معصوم نشست ، کمی چشماشو مالید و لبهای برجسته و کوچکش را به منظور کشیدن خمیازه ایی کوتاه کمی باز کرد و کش و قوسی به دست هایش داد.
معصوم: سلام،
فاطی : سلام بروی ماهت، صبحت بخیر عروسک. و همزمان رو انداز دخترک را از روی پاهای لخت او که لباس خواب کوتاهش تا بالای زانو شم بزور می پوشاند کشید.
دخترک که این لباس خواب و به توصیه فاطی فقط در خانه برادرش می پوشید و هنوز عادت به دیده شدن پاهای لختش نداشت، با خجالت نیم نگاهی به فاطی انداخت.
فاطی هم که متوجه احساس او شده بود، با چشمک و لبخندی گفت: ای جانم، همه خوشگلیاتم که ریختی بیرون…جمع کن جمع کن الان شهرو بهم میریزی، هر چی مرد حشریه جمع میکنی خونه داداشت.
معصوم با وجود پی بردن به شوخی فاطی ، باز هم تلاش کرد با بغل کردن زانوهایش، پوششی برای پاهای عریانش ترتیب دهد.
فاطی که از رفتار معصومانه دخترک خنده اش گرفته بود او را در آغوش کشید و بوسید و گفت : بریم پایین که کلی کار داریم، داداشت هم صبح زود رفته امروز میخواهیم دو تایی خوش بگذرونیم.
روز خوشی در انتظار معصوم بود، وقت گذراندن با فاطی، معصوم را به دنیای دیگری میبرد، دنیای رویایی هر دختر بچه ایی که در آن دوران در خانواده سنتی بدنیا آمده بود، فرهنگ طبقات فرودست جامعه در حال پوست انداختن بود. و فاطی برای معصوم پرچمدار تغییر و تنوع در زندگی است.
حرف هایی که میزد، لباس هایی که میپوشید ، آرایش کردن و زیبا شدن و دلبری کردن، صحبت از فیلم های جدید و آرتیست های زن و مرد و سرک کشیدن به ژورنال های فرنگی لباس… همه و همه جذابیت های منحصر بفردی بودند که فقط در کنار فاطی برای معصوم امکان پذیر بود.
آن دو آنقدر در کنار هم خوش بودند که از صدای قاروقور شکم پی به وقت نهار بردند. فاطی هم برای تکمیل عیش دو نفره شان چادر را به سر کشید و دست معصوم را گرفت و دو تایی از خانه بیرون زدند و با چند سیخ کباب کوبیده و گوجه در میان نان سنگک برگشتند.
محل صرف نهار و چرت نیم روزی زیر زمین خانه است، بخشی از خانه که از گزند آفتاب داغ تابستان بدور است. بسیاری از زیرزمین ها به قنات های قدیمی راه داشتند که پس از آمدن آب لوله کشی غیر قابل استفاده بودند.
نسیم خنکی که از لابلای درهای چوبی مشبک قنات می وزید و نمناکی محیط ، فضای سحر انگیزی را پدید می آورد که قیلوله ایی شیرین را رقم میزدند.
معصوم چشمانش را با بی میلی باز کرد چند لحظه ایی طول کشید تا زمان و مکان را که گم کرده بود بیابد. بیاد آورد که همراه فاطی روی همان تخت چوبی که نهار را خوردند، اسیر شیرین ترین عنصر حیات یعنی خواب نیمروزی شده بودند.
تشنگی پس از نهار چرب و سنگین گلوی دخترک را خشک کرده بود. او که فاطی را کنار خود نمیدید. با این گمان که زن برادر مهربان، زیرزمین را به قصد رساندن دستی به آب ترک کرده از جا برخواست.
آرام و بی صدا به قصد رفع عطش به سمت پلکان خروجی رفت که صدای پچ پچ و کلماتی نامفهوم از پشت سر او را میخکوب کرد. پس از اطمینان از اینکه منبع صدا از داخل زیرزمین است نگاهی به پشت سر انداخت. صدا از داخل قنات بود.
“این صدای از ما بهترونه” ، اولین فکری که به ذهن معصوم رسید این بود. افسانه های بسیاری از اجنه و از ما بهترون سکنی گزیده در زیرزمین ها و قنات های قدیمی نقل مجالس شب های بلند زمستان بود.
دخترک پیش از طبیعی ترین عکس العمل که جیغ زدن و گریختن از زیرزمین جادویی بود درنگی کرد. اگر او با چشمان خودش آنها را میدید، امشب می توانست درباره شان با برادر و همسرش صحبت کند، و برای اولین بار او بود که مورد توجه واقع می شد.
جسارتی که لذت دیده شدن به او می داد در حدی بود که نشسته و پاورچین خود را به دیوار کناری چهارچوب در مشبک قنات برساند.
او که حالا نشسته روی پنجه هایش و چسبیده به دیوار به آرامی سر را خم کرده و نیمی از صورت را به شکافهای مشبک در چسبانده بود، چیزی جز تاریکی در دل قنات نمیدید. اما اصوات نامفهوم و زیر لب که همراه با ناله هایی خفیف بود، هم ظلمت قنات را خوفناک میکرد و هم این نوید را به او میداد که بزودی آنها را دیده و به سرعت می گریزد. حتی یک نظر هم برای او کافی بود تا داستانی عریض و طویل بسازد و تا مدت ها در مرکز توجهات باشد.
چند ثانیه ایی طول کشید تا چشمانش به تاریکی قنات عادت کرد و با دنبال کردن مسیر صدا به حجمی متحرک در میان تاریکی رسید. حجمی که با پیچ و تاب خوردن در معرض نور ضعیفی که از ورودی پلکان زیر زمین می تابید آهسته آهسته وضوح بیشتری پیدا میکرد.
حالا معصوم دو موجود را می دید که در هم تنیده بودند، این عقیده خرافی که موجودات ماورا الطبیعه موسوم به اجنه به جای پا، سم دارند. چشمان دخترک را به سمت پاهایشان هدایت میکرد. خواب آلودگی او و تاریکی فضای قنات در حدی بود که مدتی زمان برد تا پاها را تا مچ دنبال کند.
دخترک در کمال تعجب دریافت که خبری از اجنه نیست. این دو موجود در هم تنیده دو انسان کاملا عریان، تنگ در آغوش هم بودند.
دختران تا پیش از رفتن به حجله چیز زیادی از ارتباط جنسی بین زن و مرد نمیدانستند. حتی در مواقعی که داماد هم بی تجربه و کم سن و سال بود. اولین همخوابگی ها و برداشتن بکارت دختر با همراهی و کمک اقوام نزدیک داماد انجام میشد.
معصوم اگر چه با کنار هم گذاشتن شنیده های ناشی از فالگوش ایستادن هنگام صحبت زنان فامیل و برخی داستانها و اخیرا فیلم های عشق و عاشقی، به تصاویری مبهم از این ارتباط دست یافته بود. اما آنچه اینک میدید اگر چه هنوز چندان واضح نبود اما ساخته ذهنش نبود. او شاهد هم آغوشی زن و مردی لخت و عریان در میان قنات خانه برادرش بود.
اگر چه از همان ابتدای شنیدن اصوات مبهم و ناله ها، زنگ آشنایی در گوشش به صدا درآمده بود. اما هیجان دیدن از ما بهتران درک این واقعیت را برای او کمی به تاخیر انداخت که یکی از موجودات عریان پیش چشمش، زن برادر دوست داشتنی و مهربانش ، فاطی است.
شناسایی طرف مقابل فاطی فقط تا این حد مهم بود که مشخص شود برادرش نیست. مردی لاغر اندام و قد بلند، از پشت به فاطی چسبیده بود و دستان بلندش با گذر زاویه دار از شانه های لخت فاطی روی پستان های گرد و برجسته او قفل شده بود. با پنجه های قوی و دستان مردانه اش پستانهای نسبتا بزرگ اما سرحال فاطی را می مالید و فاطی که حالا اندام کاملا لختش روبروی در قنات بود از حجم شهوت چشمانش را بسته ، سر را به پشت خم کرده و با زاویه دادن به بدن باسنش را به بدن مرد فشار می داد.
ترس، عذاب وجدان و خشم مجموعه احساسات معصوم در آن لحظه بودند. ترس از دیده شدن، عذاب وجدان از دیدن اندام برهنه دیگران و خشم از خیانتی که از همسر برادر سر میزد.
تنها چند دقیقه خیره شدن به بدن های لخت زن و مرد و مشاهده حرکت دستان آنها در میان پاهای یکدیگر کافی بود تا لذت، جایگزین کلیه احساسات قبلی دخترک شود.
لذتی که هر لحظه و با هماهنگ شدن مردمک چشمان دختر با تاریکی و وضوح بیشتر این نمایش شهوتی بیشتر می شد، تا حدی که او به خوبی خیس شدن شرتی که فاطی برایش خریده بود را حس میکرد. قبلا هم چند باری کوس کوچولوی او تجربه مشابهی را پشت سر گذشته بود.
اما الان خیلی فرق داشت. او در همان حالت ناخوداگاه دستش را روی کوسش قرار داد و همزمان با خیره شدن به کیر مرد جوان که به بدن همسر برادرش مالیده میشد، به آرامی آن را می مالید.
خیسی کوس کوچک معصوم در حدی بود که انگشتان او از روی شرت تر شده بودند.
حالا فاطی جلوی مرد نشسته بود و او کیرش را بصورت زیبایش می مالید. اگر معصوم تجربه دیدن کیر دیگری را در زندگی داشت ، بی شک پی میبرد که کیری که در حال مالیده شدن به بدن لخت و صورت همسر برادرش است و او را اینگونه از خود بی خود کرده به مراتب بزرگتر از اندازه های معمول است.
زائده ایی گوشتی و استوانه ایی شکل و کلفت که فاطی همچون سگی آن را می لیسید و بو میکرد. و معصوم با مشاهده هنرنمایی همسر برادرش دست در شورت برده و چون خود ارضایی را بلد نیست فقط کوس کوچکش را فشار میدهد که همین هم کافیست که رعشه ایی لذت بخش به اندام کوچکش بیندازد.
کلیه حواس پنجگانه دخترک در خدمت شهوتی که سراسر بدنش را تسخیر کرده بود قرار داشت. چشمانش که سرخ و خمار شده بودند، کوچکترین حرکات بدن های عریان در قنات را دنبال میکردند و گوش هایش حتی زیر و بم ناله های شهوت انگیز فاطی را شنیده و با تمرکز در پی رمزگشایی از کلمات رد و بدل شده میان آندو هستند.
زبان دخترک که در حال تر کردن لبهای کوچک قلوه ایی اوست ، ناخودآگاه از دهان بیرون آمده و تحت تاثیر حس جنسی برانگیخته شده او و عطش، له له می زند. و انگشتان کوچک و کشیده او کوس کوچکش را همچون شی گرانبها در برگرفته اند گویی که این عضو بدن همینک کشف شده است. و بینی او ناخواسته و هماهنگ با له له زدنهایش نفس هایی عمیقی میکشد و هوای نمناک زیرزمین را در شش هایش پر و خالی میکند.
مرد جوان فاطی را روی زیر اندازی حصیری طاقباز خوابانده بگونه ایی که سرش در جهت در چوبی قنات است و پاهای سفید او را بالا داده و خود با زانو زدن در میان پاها، آلتش را با دست گرفته و ضرباتی شلاق وار به کوس فاطی وارد میکند. گویی در حال نرم و آماده کردن کوس این زن شوهر دار برای ورود کیر سهمگینش می باشد.
مرد جوان روبروی اوست و او تمام رخ صورتش را می بیند و پاهای سفید همسر برادرش را بر شانه های او، تلاش مرد برای فرستادن آلتش در کوس فاطی که همراه با ناله های اوست،حرکت انگشتان معصوم در میان پاهایش که در همین تجربه کوتاه نقاط حساس تر کوسش را کشف کرده اند را تندتر میکند.
وارد شدن سر کیر مرد در کوس فاطی، تکانی شدید به بدن سفید او داد و چنان آهی کشید که معصوم که روی پنجه پا در حال خود ارضایی بود به ناگاه تکانی خورد و اگرچه موفق شد تعادل خود را حفظ کند اما سرش به آرامی به در قنات برخورد کرد.
ضربه به قدری آرام بود که فاطی با وضعیتی که داشت و حالی که از کیر فاسقش میبرد، متوجه آن نشد. اما مرد جوان در آخرین لحظه هنگامی که معصوم سرش را دزدید و پشت دیوار پناه گرفت حس کرد که این نمایش شهوت انگیز آنها ظاهرا بیننده ایی دارد و با خونسردی به تلاش خود برای فتح کوس فاطی ادامه داد.
دخترک نفسش را در سینه حبس کرده بود، در عالم کودکانه خود عقلش نمیرسید که اگر کسی هم باید از این وقایع ترسی داشته باشد او آخرین نفر است.
پس از گذشت چند لحظه طولانی برای معصوم در حالیکه در تمام این مدت و نگرانیش از دیده شدن هنوز هم انگشتانش در میان پاهایش می لولیدند و آنچنان غرق این لذت بود که حاضر نبود به هیچ قیمتی از مالش کوسش دست بردارد، وسوسه دیدن ادامه آن نمایش شهوت انگیز او را رها نمیکرد.
معصوم دوباره به پشت در مشبک قنات سرک کشید. چیزی تغییر نکرده بود، پاهای فاطی که روی دوش مرد جوان بود با فشار وزن او به سمت بدنش خم شده بود به ترتیبی که معصوم کف پاهای همسر برادر را که در هوا معلق بود میدید. مرد با حرکات متناوب کمر در میان پاهای زن به عقب و جلو حرکت میکرد. حرکاتی که با ناله های فاطی همراه بود.
معصوم احساس میکرد نگاه مرد جوان روی مخفیگاه او متمرکز شده است. فضای تاریک قنات اجازه نمیداد که در مورد لو رفتن مخفیگاهش اطمینان داشته باشد. اما اتفاقات بعدی کم کم این شک او را به یقین تبدیل کرد.
مرد جوان که حالا از مکالمات او با فاطی در حین هم آغوشی مشخص شده بود نامش داود است در یک آن پس از یک حرکت عمیق کیرش در کوس فاطی، دستانش را از دو طرف به زیر بغل او رسانده و با بلند کردن فاطی موقعیت خودشان را با چند قدم نزدیک تر شدن به در قنات تغییر داد.
حالا نه تنها معصوم میتوانست جزئیات بیشتری از سکس میان آندو را ببیند بلکه قادر به شنیدن صدایشان هم بود.
فاطی در اعتراض به این حرکت گفت: چیکار میکنی؟ گفتم که این دختره خوابیده تو زیرزمین؟
داود با لبخندی بر لب بدون اینکه نگاهش را از موقعیت معصوم بردارد گفت: اونجا خیلی تاریک بود، چیزی دیده نمیشد.
دخترک یقین داشت که این جمله به او ارتباط دارد و منظور فراهم آمدن موقعیت بهتری برای بیننده نمایش است. تپش قلب او بالا رفته بود و حتی نوع شهوتش هم تغییر کرده بود. حالا دیگر نه تنها ترسی نداشت و با آرامش بیشتری کوس کوچکش را میمالید بلکه برای خود در آن اتفاق شهوت آلود نقشی هم قائل بود.
او نیمی از بدنش را از پشت دیوار به پشت در مشبک قنات کشاند. با وضعیتی که او نشسته بود داود در حین لذت بردن از مالش پوست کیرش با جداره داخلی کوس خیس فاطی از دیدن دخترکی در حال خود ارضایی در مقابلش لذتی دوچندان میبرد. این از افزایش سرعتش و صدای بم و ممتدی که از او شنیده میشد مشخص بود. در تمام این مدت نگاه داود متمرکز بر موقعیت معصوم بود که حالا مشخصا در چشمان هم می نگریستند.
داود کیرش را که ترشحات سفید رنگ کوس فاطی روی آن دیده میشد با دست گرفت و با زاویه رو بالا نگه داشت و گفت : دوسش داری ؟ اگر چه برای معصوم مشخص بود مخاطب این سوال اوست اما فاطی در بی خبریش از آنچه به سکسشان در دقایق گذشته اضافه شده گفت : عاشقشم … میمیرم براش.
داود : اگه کیرمو دوست داری دهنتو باز کن.
فاطی چشمانش را بست و همزمان با باز کردن دهانش نفس عمیقی کشید و با عشوه گفت : اون کیر کلفتتو بکن تو کوس کیر ندیدم داود جون.
داود از بسته بودن چشمان فاطی استفاده کرده به معصوم چشمکی زد و منتظر عکس العملش ماند.
معصوم که میدانست داود در حال نمایش آلت مردیش به اوست و نظر او را می طلبد همزمان با مالیدن انگشتش به شیار خیس کوسش تا حد ممکن دهان کوچکش را باز کرده زبانش را بیرون آورد و با له له زدن پاسخی تحریک کننده را به داود داد.
داود که از این نمایش کیر به دخترکی حشری و له له زدنش به شدت تحریک شده بود با تمام قوا ضربه ایی به کوس فاطی وارد کرد و کیرش را در اعماق کوس زن فرو کرد.
داود : کوست کیر ندیده؟
فاطی که متوجه تحریک مضاعف او شده و همه را به هنر خود در همخوابگی با مردان ربط میداد با لحنی کشیده و نفس زنان گفت : نه عزیزم کوسم کیر ندیده.
داود ریتم تند تری به ضرباتش داده بود با نیم نگاهی به معصوم و خطاب به فاطی ادامه داد : مگه شوهر نداری جنده؟
فاطی تجربه وحشی کردن داود را با اینگونه مکالمات داشت اما با وجود دلشوره ایی که از وجود معصوم در زیرزمین داشت ترجیح داد وارد بازی کلامی او نشود و به ناله های خفیف خود ادامه داد.
معصوم اما این پرسش داود در ذهنش ماسید، او که در ابتدای این نمایش خشمی بابت آشکار شدن خیانت همسر برادر وجودش را در بر گرفته بود، خشمی که به سرعت با جاری شدن شهوت شسته شده و از بین رفته بود. حالا هم که همچنان با دستمالی کردن خود در اوج تجربه ایی جدید و لذت بخش بود علاقه ایی نداشت که هیچ مانعی در مقابل شهوت او قرار گیرد.
در حالی که به آرامی تلاش میکرد تا او هم نمایشی دل انگیز از خود ارضایی اش برای داود خلق کند باسنش را روی زمین سرد زیر زمین گذاشته پاهای کودکانه اش را از هم باز کرده و مالیدن کوس کوچکش را از روی شرت در معرض دید داود قرار داده بود.
این لحظات لذت بخش در ذهن دخترک قرار نبود با حاشیه هایی همچون فکر کردن به برادر و خیانت همسرش خراب شود. در آن لحظات رویایی معصوم بیش از هر زمان دیگری فاطی را دوست داشت که چنین تجربه ایی را ناخواسته برای او رقم زده بود.
داود که همچون زنگی مستی در خلسه شهوتی خاص از لذت بردن از یک زن شوهر دار و نمایش آن به خواهر شوهر زن از هر فرصتی برای تمرکز بر خود ارضایی معصوم استفاده میکرد با لحنی کشدار سوال خود را تکرار کرد.
داود : گفتم مگه شوهر نداری جنده ؟
فاطی که از طرفی قصد نداشت عیش این جوانک تنومند کیر کلفت را کور کند و از سویی دیگر نگران طولانی شدن زمان غیبتش در زیرزمین بود. به این نتیجه رسید که بهترین راه همراهی با داود است تا هر چه سریعتر او را ارضا کند.
فاطی : دارم ولی کیر نداره عشقم.
“یعنی واقعا داداش اکبر کیر نداره” اولین گزاره ایی که پس از شنیدن پاسخ فاطی در ذهن معصوم نقش بست این بود. دخترک که هنوز با این عبارات تحریک کننده آشنایی نداشت اندک عذاب وجدانی هم که از لذت بردن مشاهده صحنه خیانت به برادر داشت از بین رفت و پیش خود نه تنها به فاطی حق داد بلکه دلش برای او سوخت. که برادرش با نقصی که دارد او را از این لذت بی نهایت محروم میکند.
داود با لبخندی به معصوم ادامه داد : حالا که کوست کیر ندیده خودت خوب بازش کن. و همزمان با بدست گرفتن و چرخاندن کیرش، دخترک را باز هم به له له زدن انداخت.
فاطی : داود جون بجنب این دختره تو زیرزمین یه وقت بیدار میشه.
معصوم که مخاطب این خواسته داود بود فارغ از زمان و مکان شرتش را از پا بیرون آورده با گرفتن ران هایش تلاش کرد نهایت زاویه را به پاهایش داده تا بهترین نمایش از کوس کوچکش را برای داود پدید آورد.
داود که در فاصله کوتاهی از هم پاهای زن و خواهر اکبر را بالا داده بود، با چپاندن کیرش در کوس فاطی ادامه داد : کدوم دختره ؟
فاطی که به نفس افتاده بود گفت : آبجی اکبره دیگه گفتم که بهت.
داود با چشمانی خمار از شهوت با وجودی که از آن فاصله و آن هم از پشت مشبک های چوبی دید دقیقی از کوس معصوم نداشت اما از فرم قرار گرفتن دخترک که پاهای خود را باز و رو به هوا گرفته بود و کوسش را میمالید لذت کافی را میبرد گفت : جون آبجیشم میکنم.
این عبارتی لذت بخش برای معصوم بود، و این اعتماد به نفس را به او میداد که او هم برای مردان، آنهم مردی که دلبری همچون فاطی را زیر دست خود دارد، جذابیت دارد. تمام زور خود را میزد که با حرکات خود مرد جوان را بیشتر شیفته خود کند.
فاطی که چندان تعصبی روی داود نداشت و میدانست که رابطه با او فقط در دایره لذت طلبی تعریف میشود برای کمک به زودتر ارضا شدنش به کمکش آمد.
فاطی : جونم…خودم برات آمادش میکنم…نمیدونی چه عروسکی در انتظاره کیر کلفتته.
سر دخترک بر گردنش سنگینی میکرد دیگر توان نگاه داشتنش را نداشت در حالی که پاهای عریانش را در حد توان باز کرده و در حال عورت نمایی به نخستین مردی بود که در عمر کوتاهش بدون لباس دیده بود سرش را به پشت خم کرده و از فشار و مالیدن قسمت فوقانی شیار کوسش لذت میبرد و به لحظاتی فکر میکرد که فاطی در حال آرایش و زیبا کردن و به گفته خودش آماده کردنش برای داود بود.
داود با دیدن دخترک شهوت زده دیوانه وار به گونه ایی در حال فشار کیرش در کوس فاطی بود که گویی قصد تخریب و شخم زدن هر آنچه بین او و دخترک حایل شده بود را دارد.
فاطی که متورم شدن و ضربان نبض کیر داود را در کوس خیسش و منقلب شدن او را اثرات کلماتش در مورد خواهر اکبر می دانست و از نمایش دخترک مدهوش از لذت خود ارضایی پشت سر بی خبر بود ادامه داد.
فاطی : هوس کوس کوچولوی خواهر اکبرو کردی ؟
داود نفس زنان بر پستانهای فاطی چنگ انداخت گویی که قصد کندن آنها را دارد، در حالیکه که فاطی از درد ناله ایی دلخراش سر داد، همزمان با فشار های متناوب و بی امانش در کوس فاطی گفت: آره جنده…کوس خواهر شوهرتو میخوام …دوتایی با داداشش لنگاشو بگیرین بالا، کوس کوچولوشو جر بدم.
کلماتی که میان مرد و زن جوان در آن قنات تاریک رد و بدل میشد صرفا کلماتی تحریک کننده بود که چاشنی ارتباط جنسی آنها شده و با شکستن حریم های ذهنیشان لذت رها شدن در سکس را دو چندان میکرد.
اما برای دخترک بی تجربه و لرزان از شهوت این کلمات واقعی تر از فانتزی های ذهنی زن و مرد بود و در ذهنش به سرعت شمایل تصاویر واقعی به خود می گرفت.
او خود را عریان و در وضعیتی تصور میکرد که پاهایش توسط برادر و همسرش بالا آورده شده تا داود بتواند از او هم همچون فاطی لذت ببرد. و در دنیای کودکانه اش این سوال پیش می آمد که چگونه آن زائده کلفتی که از بدن داود آویزان شده در شکاف کوچک خیسی که در حال مالیدن آن است وارد می شود. رشته افکار دخترک با ناله های همزمان مرد و زن داخل قنات پاره شد.
داود که شهوت بر تار و پود وجودش چنگ انداخته بود همچون بختکی روی بدن فاطی افتاده و در حال وارد کردن ضربات نهایی کیرش، چنان او را در برگرفته و می فشرد که فاطی همزمان با ارضا شدن و لرزش اندامش در میان عضلات داود، حس میکرد بند بند وجودش در حال جدا شدن است.
دخترک نیز که با تمام وجود ارتعاشات این ارضای همزمان زن و مرد را دریافت کرده بود، ضربان شدید برآمدگی سفت شده بالای کوسش را زیر انگشتان کوچکش حس کرد و لرزشی لذت بخش را تجربه کرد، چشمانش سفید شده و احساس چند انفجار پیاپی در وجودش او را از حال برد…
پایان قسمت دوم

نوشته: خوزه آرکادیو

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 سال بعد...


وحدت کلمه 3

قسمت سوم
اتابک پس از تکاندن سیگارش در زیر سیگاری بلوری که لابلای موهای سینه اش جا خوش کرده بود،
گفت: دوباره پیداش شده.
میترا مثل برق گرفته ها طوری به سمت او برگشت و دست را ستون سرش قرار داد که بند باریک لباس خواب توریش از روی شانه لختش سر خورد و بخش اعظم پستان چپش بیرون افتاد.
میترا : کی؟ کجا؟
اتابک : “غروبی دکون نادر سوپری بودم، اون گفت”
میترا : مگه اونم میشناسدش؟
اتابک : نه بابا، داشته آمار میگرفته ، نادر هم فکر کرده خواستگار نوشینه اومدن تحقیق
میترا : خب؟
اتابک : از نشونیایی که داد فهمیدم خودشه.
میترا : از کجا معلوم؟
اتابک با گوشه چشم نگاه عاقل اندر سفیهی به میترا انداخت نگاهی که نشان از اطمینانش به تشخیص درستش داشت.
اتابک : گفتم قاطی این همه بدبختی که هوار شده رو سرمون حداقل از شر این مادر قحبه خلاص شدیم.
میترا: چاره ایی نداریم باز هم یه پولی بهش بده شرش کم شه.
اتابک با جمع کردن گوشه های چشمانش شمایلی درد کشیده به صورتش داد و پک عمیقی به سیگار زد و گفت : خدا کنه، اما اینبار فرق داره.
میترا : چه فرقی؟
اتابک: یه نگاه به دورو برت بنداز، اون زمون پروندش زیر دست من بود و جیک و بوک خودش و رفیقای کس کشه کمونیستشو داشتم. اما حالا چی؟
میترا که چهره اش نگران شده بود گفت : یعنی میتونه کاری کنه ؟ یعنی می تونه شهرامو ازمون بگیره ؟
اتابک : من نگران شهرام نیستم. اون از اولشم قصدی در مورد این بچه نداشت. اون یه حروم زاده ایی که بویی از انسانیت نبرده چه برسه به اینکه حس پدرانه اش گل کنه و بخواد بچه سر راهیشو بگیره.
میترا : پس چی ؟
اتابک : خب قبل این شلوغی ها به این دلخوش بود که تو سازمان کسی هست که دستش زیر ساطور اونه تا اگه یه وقت خودش یا رفقاش گیر کردن کمکشون کنم چند باری هم یک درخواست هایی کرد در کنارش تیغمونم میزد. اما الان دیگه اون سواره و ما پیاده، هر چی بخواد نه نمیتونیم بگیم.
میترا که با دقت به حرف های اتابک گوش می داد گفت: یه چیزی بگم بهت بر نمیخوره؟
اتابک با تعجب گفت : نه چطور؟
میترا : اون شاه بدبخت هم نیروهای به اصطلاح امنیتیش شما کسخول ها بودین که مجبور شد مملکتو بده دست یه مشت آخوند کون گوهی.
اتابک که انتظار چنین ادبیاتی از میترا را نداشت با تعجب برگشت و نگاهی به میترا انداخت.
میترا منتظر نموند و ادامه داد : آخه مرد حسابی تو با این همه اهن و تلپ و مسئول عملیات و آموزش خارج از کشور باید از این مرتیکه جوجه کمونیست باجگیر بترسی.
اتابک که از شوخی تمسخر آمیز همسرش خنده اش گرفته بود گفت : خوب خانم با دل و جرات شما بفرمایید چکار کنم تو وضعیتی که هر قرمساقی یک هفته ریششو نمیزنه پیراهنشو میندازه رو شلوارش یک تسبیح میگیره دستش میشه نیروی انقلابی و اسلحه میبنده کمرش و با هر کی خرده حسابی داره یک انگ ساواکی بهش میزنه. و اون بدبختو بدون هیچ دادگاه و محکمه میزارنش سینه کش دیوار. من با یک گونی سابقه و حکم تو ساواک نباید بترسم که گیر این کس کشا بیوفتم؟
میترا کم کم و خزنده خودشو به اتابک نزدیک کرد و زیرسیگاری را از روی سینه اتابک برداشت و تو چشمان اتابک زل زد و گفت : جواب خودتو دادی آقا پلیسه. اگه به همین راحتی میشه انقلابی شد شما چرا ول میگردی. قبل اینکه اون بخواد گهی بخوره خودت براش پرونده درست کن. یک کم از شهرام یاد بگیر امروز یک سطل ماست از تعاونی گرفته دستش اومده میگه رفتم تو بسیج، دور و بر این آخونده تو مسجد میپره، به قول شما به همین راحتی شده انقلابی. اتابک خواست حرفی بزند که میترا با چسباندن لب هایش به لب های او ختم کلام را اعلام کرد…

بلندگوی مدرسه که هر بار با جیغی گوش خراش به صدا در می آمد برای چندمین بار تکرار کرد
" علوی ، سامان علوی ، سریع بیا دفتر "
سامان فشار روحی زیادی را در عرض این چند دقیقه که به دفتر فراخوانده شده بود تحمل میکرد.
با وجود طرح خواسته اش در بعدازظهر شگفت انگیز روز گذشته با میترا، چندان امیدی به اجرای نقشه اش نداشت. دیروز پس از ترک میترا برای نخستین بار شورتش با قطرات غلیظ سفید رنگ چسبناکی تر شده بود و باقی روز را با مرور لحظاتی که با میترا گذرانده بود در افکار لذت بخشی فرو رفته بود ، لذتی که با مالیدن آلت کوچکش دوام پیدا میکرد. تا جایی که به کل از فکر مشکل مبصر شدن و خلاصی از اصرار کبیری بیرون آمده بود.
و حالا این صدای لعنتی بلندگوی مدرسه و احضارش به دفتر همچون پتکی بر سرش فرو می آمد. معمولا در اینگونه مواقع ابتدا ذهن منطقی و با هوش تلاش میکرد همه گزینه ها را تحلیل و بهترین عکس العمل را انتخاب کند اما زمانی که ناامید و درمانده می شد یک حس رها شدگی به او دست می داد. حس درماندگی مطلق که همراه با ضربان آرامی زیر بیضه هاش و سفت شدن آلتش بود. اینجور وقتها آنقدر شل و نامتعادل میشد که امکان داشت هر لحظه روی زمین بیفتد. با چنین وضعیتی سامان خودش را در مقابل دفتر مدرسه دید.
این اتاق که برای استراحت معلمان تدارک دیده شده بود معمولا محلی بود برای جلسات با والدین دانش آموزان
در نیمه باز بود و به محض آنکه سامان خواست در بزند، معلمش ،آقای کبیری او را دید و با صدای بلندی گفت: بیا تو ، کجایی پسر جان؟
سامان در را در حدی که بتواند وارد دفتر شود باز کرد و با دیدن خاله میترا که در اوج ناشی گری چادری به سر داشت و روبروی میز کبیری نشسته بود،حالش بدتر شد. با وجودی که خودش از میترا چنین درخواستی کرده بود اما احساس میکرد در مقابل عملی انجام شده قرار گرفته است.
سامان چندان روی آمدن میترا حسابی باز نکرده بود. پسرک احساس میکرد نیاز به هماهنگی بیشتری با خانمی دارد که میخواهد خودش را جای مادرش جا بزند. در همین فکرها بود که صدای آقای معلم او را به خودش آورد.
کبیری:درو ببند، بیا جلوتر پسرم. بیا بشین.
سامان در حالی که لحن مهربان کبیری کمی از استرسش کاسته بود جلو رفت و خواست کنار میترا بنشیند که با اشاره کبیری به صندلی مقابل میترا تغییر جهت داد.
ناخودآگاه نگاهی گذرا و سراسر سوال به چشمان میترا انداخت. میترا با لبخندی بر لب ، هر دو پلک چشمانش را با مکث پایین و بالا کرد و سعی کرد سامانو که هر بیننده ایی با یک نگاه پی به وضعیت نابسامانش میبرد را آرام کند.
پسرک با وجود تمام استرسی که پشت سر گذاشته بود از دیدن میترا که آرایش کرده بود و حتی چادر هم چیزی از جذابیت هایش برای او کم نمی کرد، خوشحال بود. حسی غریب و نا آشنا برای سامان، در واقع از روز گذشته میترا و سامان شریک جنسی هم بودند ، اگرچه رابطه جنسی خاصی را تجربه کرده بودند اما هر دو به اوج لذت رسیده و ارضا شده بودند.
کبیری : خوب آقا سامان شما قرار بود امروز با مامان بیاین اینجا اما …
خاله میترا با هوشمندی تو حرف کبیری پرید … و همزمان دستاشو دراز کرد و یک دست پسرک را بین کف دو دستش قرار داد و در حالیکه که سعی میکرد با مالیدن دست سامان، او را آرام کند با لحنی کشدار و کمی عشوه زنانه گفت:
ببخشید آقای کبیری، شکر تو کلامتون، سامان جان من برای آقای کبیری توضیح دادم که حتما در این مورد با مامان فرشته صحبت میکنم. و خواهش کردم فعلا یک دانش آموز دیگه رو برای مبصر کلاس انتخاب کنند. به جناب کبیری توضیح دادم که شما دوست داری بیشتر رو درس هایت تمرکز داشته باشی …
از اینجا به بعد صحبت های میترا را نه کبیری میشنید و نه سامان ، کبیری محو بازوهای لخت میترا بود که از میان تاپی سبز رنگ و سپس چادر نیمه بازش بیرون زده بود و در حال آرام کردن دستان سامان بود.
و ذهن کودکانه سامان هم کاملا گیج از شرایط پیش آمده مشغول این بود، که میترا چه چیزهایی را به کبیری گفته و تا کجا پیش رفته؟
او چنین شرایطی را پیش بینی نکرده بود و در حال بررسی وضعیت پیش آمده بود که با بلند شدن کبیری از پشت میز ناخودآگاه او هم بلند شد و ایستاد.
اگرچه میترا دست سامان را رها کرده بود اما اصراری به جمع و جور کردن چادرش نداشت و همچنان تصویری تحریک کننده از پستانهای بزرگ و سرحال او در تاپ چسبانش در معرض دید بود.
کبیری از پشت میز، خودش را به کنار سامان رساند، معلم و شاگرد کنار هم شانه به شانه روبروی میترا به ترتیبی ایستاده بودند که کبیری دستش را از پشت ابتدا به شانه و سپس بازوی شاگردش رسانده بود و در حال صحبت با میترا ، سامان را هر چه بیشتر به خودش میچسبوند و بازوی نرم و گوشتی اونو فشار میداد.
کبیری در حالی که مستقیم در چشمان میترا نگاه می کرد ادامه داد:
واقعا خوشحالم سامان جان به عنوان شاگرد اول کلاس من، انقدر به درس هاش اهمیت میده و دوست نداره هیچ چیزی حتی مبصر شدن تمرکزش را بهم بزنه.
میترا که تلاش میکرد هرچه بیشتر معلم هیز را که آشکارا در حال برانداز کردن پستانهایش بود را تحت تاثیر قرار دهد تا مشکل سامان در همین مرحله حل شود و کار به آگاه شدن فرشته مادر سامان نینجامد. در حالی که یک پا را روی پای دیگرش می انداخت تا پیچ و تاب و جزئیات اندام دلفریبش را تا حد امکان نمایش دهد، گفت.
میترا : چقدر عالی جناب کبیری ، من هم دقیقا حس شما را نسبت به سامان دارم.
کبیری : از شما هم واقعا ممنونم که امروز تشریف آوردین اگر چه انتظار داشتم فرشته خانم مامان سامان جان می آمدن، اما مهم اینه که ما با کمک هم شرایط مناسبی برای تحصیل این بچه ها فراهم کنیم که آرامش داشته باشند.
سامان مالش بازوشو توسط کبیری به خوبی احساس میکرد خصوصا زمانی که به عمد مادرش را به اسم صدا کرده بود. فشار کبیری در حدی بود که سامان تقریبا به سمت بدن او کج شده بود. او که از قرار گرفتن در این وضعیت خصوصا جلوی میترا خجالت میکشید و گونه هاش سرخ شده بود نا امیدانه نگاهی به میترا انداخت .
میترا به ظاهر بی توجه به وضعیت تقریبا غیر طبیعی سامان در بغل معلمش سعی میکرد که نشان بدهد با دقت به صحبت های کبیری گوش میدهد. اما زنی با تجربه او به خوبی می فهمید که رفتار معلم از قاعده خارج شده و نیازی به لمس سامان تا این حد نیست.
این واقعیت در ابتدا عذاب وجدانی از جنس آنچه روز گذشته با ورود سامان به خانه اش تجربه کرده بود را در او ایجاد می کرد، او که نگران از برملا شدن این دخالت نابجایش در امری که چندان به او ارتباطی نداشت بود، روز گذشته تا حد امکان جوانب امر را سنجیده بود تا پاسخ مناسبی برای فرشته در صورت آگاه شدن او از مسئله داشته باشد و در پایان هم به این نتیجه رسیده بود که بی خطر ترین راه بازی کردن نقش یک همسایه دلسوز است.
از اینرو قبل از ورود سامان به دفتر تلاش کرده بود با بهره گیری از جذابیت های زنانه اش کبیری را راضی و مشکل سامان را حل کند؛ اما انتظار این رفتار وقیحانه معلم را در مقابل چشمانش نداشت.
حس عذاب وجدان میترا در دقایق بعد کمرنگ و کمرنگ تر شد، چرا که او چاره ایی جز نادیده گرفتن آنچه در حضورش میگذرد نداشت، هر عملی مخالف خواست این معلم میتوانست تبعات بدی برای او و سامان داشته باشد.
و از این مهمتر درگیر شدن ذهنش با فانتزی هایش و در نتیجه غالب شدن آرام آرام شهوت بر او بود شهوتی از جنس لذتی که روز گذشته از بازیچه قرار دادن پسر بچه ایی با اندامی تحریک کننده برده بود و به مراتب قوی تر از آن.
او که میدید کبیری قصد رها کردن بدن جذاب این پسر را ندارد، به منظور احترام و یا تلاشی برای خاتمه جلسه ایستاد. در حالی که موقع ایستادن تر شدن کوسش را حس میکرد.
میترا: واقعا حضور شما غنیمتیه برای این بچه ها امیدوارم قدر معلم های زحمتکش شون را بدونن.
کبیری که به خوبی از مالیدن سامان جلوی چشمان میترا تحریک شده بود و از رفتار میترا پی برده بود ظاهرا او هم مشکلی با این مسئله ندارد به آرامی بازوی سامان را رها کرد، قبل از اینکه سامان بتواند با خلاص شدن از این وضعیت آرام شود، دست کبیری را روی صورتش حس کرد درحالیکه گونه های او را لمس میکرد.
کبیری با لحنی کشدار و آرام و با چشمانی خمار از شهوت ناشی از دستمالی پسرک تپل و زیبا با وقاحت خاصی در چشمان میترا زل زد و گفت:
خانم کمالی باور نمیکنید من از روز اول که سامان جونو دیدم یک علاقه خاصی نسبت به اون دارم. و همزمان با انگشتانش لبهای کوچک و برجسته سامانو لمس کرد.
میترا که دیگر حدسش به یقین تبدیل شده بود و حالا به خوبی تحریک شدن کبیری را حس می کرد، در حالی که نیم نگاهی به برجسته شدن آلتش که از زیر شلوار پارچه ایش مشخص بود انداخت، گفت:
خوب سامان جون واقعا پسر دوست داشتنیه، اگر اینطور نبود من امروز برای حل مشکلش مزاحمتون نمی شدم.
همه چیز دست به دست هم داده بودند تا این زن میانسال جذاب لذتی غریب را در وجودش حس کند.
استرس هیجان انگیز زمان و مکان نامناسب، که هر لحظه ممکن بود فردی وارد شود در کنار تجربه منحصر بفرد مشاهده لذت بردن یک مرد از عروسک جنسی او که از روز گذشته تا به آن لحظه هر بار که به مالیدن کون سامان فکر کرده بود همچون دوران جوانیش تحریک شده بود، و از همه مهمتر فکر کردن به ذهن کثیف معلمی که در پی لذتی خاص بود، میترا بخوبی جنس لذت کبیری را درک می کرد او حالا فقط یک معلم بچه باز نیست، میترا از اینکه کبیری از دستمالی سامان جلوی او لذت میبرد بیشتر از هر چیز دیگر حشری میشد. او کششی غیر قابل مقاومت در درونش به ادامه این بازی و پیش رفتن در آن حس میکرد.
از اینرو به بهانه مرتب کردن چادرش ، سعی کرد نمای بازتری از پستانهایش را در معرض دید معلم حشری بگذارد.
کبیری که چراغ سبزی از خانم سکسی که حتی اندام پنهان در چادرش چشمان هر مردی را خیره میکرد، دریافت کرده ، دست خود را به پهلوی نرم سامان رساند و بدن پسرک تا حد ممکن به خود چسباند،فشار در حدی بود که حالا سامان ناخواسته جلوتر آمده بود و یک پای معلم را پشت خود حس می کرد، کون برجسته سامان حالا با پای معلمش مالیده می شد.
کبیری در حالیکه روی پستانهای میترا که حالا با کنار رفتن کامل چادر با همه ابعادشان در معرض دیدش بود تمرکز کرده ،با هر دو دست بازوهای سامان را گرفته بود. و خیلی آرام در حالی که با پای خود به باسن پسرک فشار می آورد به بدن سامان زاویه داده و با کمی خم کردن او به جلو بهره بیشتری از فشردن و مالش کون سامان می برد.
سامان هیچ گونه توان و اختیاری برای تاثیر گذاری در بازی مرد و زنی از نسل گذشته که عقده های تاریک ذهن خود را در وجود او تخلیه می کردند نداشت. و همچون عروسکی در میان دستان آنها بود.
اما می فهمید که چه اتفاقی در حال رقم خوردن است. از مدتها پیش او و اغلب هم کلاسی هایش معنای نگاه های شهوت آلود کبیری به اندام و باسن برجسته اش را فهمیده بودند.
کبیری هر چند لحظه بیشتر او را خم میکرد، سامان که پس از تجربه روز گذشته میدانست، خاله میترا از آنچه بر سرش می آید آگاه است، هم به شدت خجالت زده بود و هم حسی کمرنگ از ناامیدی و تنهایی داشت. حسی مشابه با خیانت معشوق، ناخواسته احساس میکرد میترا، کبیری را به او ترجیح داده، و این برایش غم انگیز بود، پس از اتفاقات روز گذشته میترا دیگر برایش خاله میترا همیشگی دوست مادرش و همسایه مهربانشان نبود. او را وجود ارزشمندی می دانست که حاضر بود برایش هر کاری بکند.
او حالا در حدی خم شده بود که میتوانست انعکاس چهره مستاصل خود را در میز کوچک شیشه ایی که بین او و میترا قرار داشت ببیند. با گذر از تصویر محو چهره اش در آنسوی شیشه و در زیر میز یکی از جذاب ترین و ارزشمندترین عناصر دنیای سامان یعنی پاهای میترا قرار داشت.
میترا آنروز کفش های پاشنه دار جلو بازی به پا داشت به ترتیبی که فقط اندکی از شست پا و دو انگشت کناریش قابل دیدن بود، اما همین چند سانت از انگشتان پاهای او برای سامان در آن تنهایی مطلق قوت قلب بود.
انگشتان استخوانی و کشیده و ناخن های نسبتا بلند و پدیکور شده میترا همیشه برای سامان از جایگاه ویژه ایی برخوردار بودند. این لذت بصری پسرک از چشم میترا دور نمانده بود و حتی پیش از وقایع اخیر هم او از جذب نگاه کنجکاو او به پاهایش لذت میبرد .
کبیری درحالیکه هر لحظه فشار بیشتری به کون تپل سامان می آورد و با نگاه در چشمان میترا که با لبخند لبهای خود را غنچه کرده و به آرامی بازدم خود را از میان لبهای شهوت انگیزش بیرون میداد، گفت:
من مطرح کردن موضوع با فرشته خانم مامان سامان جونو به شما میسپارم مطمئنم شما بهترین فرد برای اینکار هستین.
کبیری خواسته یا ناخواسته یکی از نگرانی های میترا را برطرف کرده و با این جمله به او اطمینان داده بود که از طرف او همه چیز مخفی می ماند، میترا نفس راحتی کشید و با لبخند رضایتمندانه ایی به کبیری چراغ سبز دیگری برای ادامه کامجویی از سامان را داد.
کبیری با هدف ایجاد فضایی بهتر برای بدن نمایی میترا گفت.
خواهش میکنم بفرمایید بنشینید خانم کمالی، ایستاده خسته میشید.
میترا که با نیم نگاهی به سامان پی به مسیر دید او برده بود، تلاشی موفق به وارد کردن سامان در بازی لذت بخش شان کرد. او مجددا روی صندلی نشست و همینطور که یکی از پاهای خود را با کمک دیگری از کفش در می آورد گفت:
می بخشید جناب کبیری من با اجازتون میشینم. اصلا فکر نمیکردم اینقدر از وقت گرانبهاتونو بگیرم.
حالا پای راست میترا از کفش درآمده بود و پای لخت و بدون جوراب میترا که آثار قرمز کمرنگی از فشار کفش روی پوست نازک آن دیده میشد در کنار رگهای برجسته پا و درخشش ناخن های آن زیر لاک زرشکی رنگ صحنه ایی ویران کننده برای سامان پدید آورده بود.
سامان در زیر فشار های وارده به باسن نرمش و مالش بازوهایش توسط کبیری، با دیدن پای میترا ناخواسته صدایی نامفهوم از دهانش خارج شد.
میترا با تکانهای آرام پا و خم و راست کردن انگشتان پاهایش صحنه مورد علاقه پسرک را فراهم میکرد، بخش قابل توجهی از لذت میترا در مشاهده تحریک شدن سامان نهفته بود.
میترا : سامان جان ، پسرم چیزی میخوای بگی عزیزم، اصلا خجالت نکش ، ما اینجا هستیم تا شما از این به بعد نگرانی نداشته باشی.
سامان که دقیقا نمی دانست باید پاسخی بدهد یا نه ، در حالی که بدنش به شکلی ملموس در اثر فشار های متناوب معلمش تکان میخورد و از خجالت ، اضطراب و و البته لذت مشاهده نمایش دل انگیز پاهای میترا نفسش به شماره افتاده بود،
با صدایی آرام و لرزان گفت : ممنون.
تشکر پسرک در معلم و میترا حس رضایت غرور آمیزی را ایجاد میکرد. اشتراک این حس سلطه گرایانه در آن دو ناخواسته نگاهشان را در هم آمیخت، کبیری و میترا در عمق چشمان هم می نگریستند و از اینکه بدون هیچ کلامی که مرتبط با حس مشترکشان از کامجویی از سامان باشد به درک متقابلی رسیده بودند، لذت می بردند.
کبیری غرق در شهوتی که در ذهنش جایی برای نگرانی از صحنه خطرناکی که با سامان و میترا خلق کرده بود، باقی نمی گذاشت، سامان را کاملا به مقابل خود هدایت کرد، حالا سامان بین میز شیشه ایی کوچک از یک سو و اندام معلمش از پشت فشرده شده بود، در حالی که بدنش با زاویه روی میز خم شده بود.
کبیری هر دو دست را روی شانه های پسرک قرار داده بود و با کمی باز کردن پاهاش آلتش که در اثر تحرک معلم از کنار شورتش بیرون آمده بود و فقط شلوار پارچه ایی سد میان آن و کون سامان بود را به آن میمالید.
کبیری : آفرین پسرم، اینکه شما از من و خانم کمالی برای زحماتی که برای شما میکشیم تشکر میکنی نشان دهنده اینه که قدر زحمات مارو میدونی.
کبیری در حالی که نهایت فشاری را که در آن وضعیت میتوانست به کون سامان میآورد و سعی میکرد بگونه ایی خودش را به بدن سامان بمالد که شاگردش به خوبی حجم کیر معلمش را با کون برجسته اش لمس کند، با لحن آمرانه ایی گفت:
کبیری : از خاله خانم برای وقتی که امروز برات گذاشته تشکر کن.
سامان با وجودی که منطقا خیلی کمتر از آندو از تبعات خطرناک آن جلسه شهوتناک در آن زمان و مکان نامناسب آگاه بود، اما خیلی بیشتر از آندو نگران این بود که کسی او را در این وضعیت ببیند.
کافی بود حتی یکی از همکلاسی هایش او را در حال دستمالی شدن توسط کبیری آن هم جلوی زنی که به ظاهر مادر اوست ببیند. معلوم نبود که به لقب کون طاقچه که به او نسبت داده اند چه صفات دیگری اضافه میشد.
این نگرانی و استرس باعث شد که او با کمی تاخیر متوجه فرمانی که کبیری داده بود بشود.
میترا که در فاصله ایی نزدیک از خود مردی را میدید که سامان را در مقابل خود قرار داده و در حال تعرضی آشکار به اوست و تنها حرمتی که نگاه داشته حفظ پوشش و لخت نشدن است.
فانتزیهای جنسی خاموش در پرت ترین زوایای تاریک ذهنش روشن شده بودند، او آرزو میکرد که میتوانست عریان شود و با باز کردن پاهایش کوس خیسش را در معرض دید آندو قرار دهد و با مشاهده صحنه سوء استفاده جنسی معلم فاسد خود ارضایی کند.
او که مفهوم جمله آخر کبیری که حکم دستوری به سامان را داشت به خوبی درک میکرد و از آن لذت میبرد. از تاخیر سامان در پاسخگویی استفاده کرد و با انگشتان لاغر و کشیده دستانش که ناخن های مانیکور شده اش زیر لاکی بیرنگ و شفاف میدرخشیدند صورت سامان را که روی میز شیشه ایی خم شده و در حال عشقبازی با انگشتان زیبای پاهایش بودند را بالا آورد و در حالی که نگاه نافذش را به چشمان معصوم و بهت زده پسرک دوخته بود گفت:
میترا : نشنیدی جناب کبیری چی گفتن؟
سامان به آرامی و با نگرانی در حالی که صورتش در اثر فشاری که کبیری از پشت به او میآورد سرخ شده بود و لبهای کوچک و قلوه ای اش می لرزید گفت:
سامان: بله خاله ، ممنون
میترا با چشمان خمار از شهوت تحقق فانتزی سلطه گریش ، در حالی که در چشمان سامان زل زده بود پاسخ او را نشنیده گرفت و ادامه داد.
میترا : نشنیدی جناب کبیری چی فرمودن، سامان کون تاقچه…
سامان که روز گذشته از اینکه خاله میترا او را با لقبش "سامان کون تاقچه#34; خطاب کرده بود برای اولین بار نه تنها ناراحت نشده بود بلکه لذت هم برده بود، اما حالا در حضور کبیری انتظار شنیدنش از سوی میترا را نداشت. اما زمانی که همچون دیروز احساس لذت را در چهره و چشمان نیمه باز میترا میدید. دیگر حتی وجود کبیری هم مهم نبود. برای او مهمترین چیز لذت بردن میترا بود.
سامان : ببخشید خاله…ممنون
ضربان قلب زن میانسال سکسی به شدت بالا رفته بود و خونی را که حامل شهوت ناشی از ارضای فانتزیهای تاریک ذهن او بود را با فشار به تک تک سلول های کوس خیسش می رساند و چوچولش را هر لحظه سفت تر و برجسته تر میکرد.
او که حالا بی توجه به چادر دست به سینه در حال مالش ریز و آرام زیر پستانهایش با نوک انگشتان و همچنین لذت بردن از نمایش کبیری بود که دیگر بی اختیار با ضربات شدیدش فشاری به سامان آورده بود که صورتش فقط چند سانتی متر با میز شیشه ایی فاصله داشت.
میترا ناخودآگاه کششی به اندامش داد که نتیجه آن بالا آمدن پاهایش که حالا هر دو را از کفش بیرون آورده بود شد.
اگر میز شیشه ایی سدی در مقابل پاهای میترا نشده بود شهوت غالب شده بر او در حدی بود که پاهایش را به صورت پسرک بمالد.
سامان انگشتان زیبای پاهای میترا را میدید که فشار ناشی از کش و قوس لذت بخش اندام میترا باعث چسبیده شدن آنها به زیر شیشه میز شده بود. او میل و کشش غیر قابل مقاومتی در خود برای بوسیدن و لیسیدن انگشتان زیبای پاهای میترا حتی از روی میز حس میکرد. اما هنوز صورت سرخ شده و لپ های گل انداخته و لبهای نیمه باز پسرک چند سانتی متر با میز فاصله داشت. فاصله ایی کوتاه که معلم حشری که شاهد عطش او برای رسیدن به پاهای میترا بود به عمد و با نگاه داشتن شانه های سامان مانع از رسیدن او می شود.

له له سامان برای رسیدن صورتش به میز شیشه ایی ، در حدی او را بی حال کرده که بی اختیار قطراتی از آب دهانش پس از آویزان شدن از لبهای کوچکش کش آمده و روی میز شیشه ایی می افتاد، او با تمام وجود در پی راه حلی برای نجات از دستان کبیری بود تا صورتش را به شیشه ایی بمالد که در آن سویش پاهای کشیده و سکسی میترا قرار داشتند.
کبیری با شنیدن جمله آخر میترا در حال ارضا شدن بود که صدای ضرباتی به در اتاق شوکی قوی در آن سه ایجاد کرد.

آخوندی که با عمامه ایی سیاه و ریشی پریشان یا الله گویان در آستانه در ظاهر شده بود آخرین موجود جهان هستی در ذهن هر سه نفر ساکن اتاق بود که میتوانست این نمایش شهوت انگیز را خاتمه دهد…
پایان قسمت سوم
ادامه دارد …

نوشته: خوزه آرکادی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


وحدت کلمه 4
قسمت چهارم

زغال های منقل از شدت سرخی ، پر پر شده و خاکسترهای آتش نشان به هر سوی ایوان پراکنده میشدند، چه کسی میدانست که گر گرفتن زغال ها اثر بادبزن تکه پاره حصیری مردکی بود که پای منقل مچاله شده بود یا آتش حسرت و آه سوزان چشمانش که به منقل آتشین زل زده بودند.
او آنچنان در افکار پریشان خود غوطه ور بود که زمانی پی به آمدن زن برد که در قدیمی خانه را باز کرده و از حیاط خانه که هر گوشه اش شمعدانی سوخته و خشک شده ای قرار داشت و حوض لجن گرفته کوچکی را در بر گرفته بود گذشته و به ایوان رسیده بود.
زن چادر مندرس و تکه پاره اش را به کمر زده و موهای پریشان و چرک خود را از صورت آفتاب سوخته اش کناری زده و با لبخندی طعنه آمیز که دندان های سیاه و جرم گرفته اش را آشکار می کرد گفت :
“چطوری اکبر چلویی ؟ بالاخره جون کندی خودتو از تو دخمه ات به منقل رسوندی اکبر آقا شیره ایی…”
و بعد با قرار دادن زبانش در میان دندانهای یکی در میانش شیشکی بست و ادامه داد.
" الان که خماری ، اینا رو میگم هر وقت جیر جیر بافورت تموم شد و نئشه شدی بلکه بفهمی،
دارم میرم، دیگه باید تو این سگ دونی تنها بمونی و بپوسی تا یه روز جنازتو پیدا کنن که بوش همه محلو برداشته.
اونوخته که میگن اکبر چلویی سقط شد. اما ازت نمیگذرم، دُرُسه که این دنیا بی حساب کتابه، ولی همچینم نیست بالاخره سر پل صراط یَخَتو می چسبم . من وَختی پامو گذاشتم تو خونت نصف تهرون خاطرخام بودن ، خوشگل بودم، جوون بودم، آدم بودم…"
حرف های فاطی که به اینجا رسید در حالی که بغض گلویش را گرفته بود، با دو دست یقه پیراهنش را درید و پستان های چروکیده خود را که جای جایش آثار کبودی و زخم دیده میشد بیرون انداختو گفت:
" نیگا کن اکبر آقا، ببین با سوگولیت چیکار کردی، و در حالی که صدایش از میان گریه ایی که امانش را بریده بود در می آمد گفت: سرتو بگیر بالا ، کلاتم بزار بالاتر ، الان دیگه زنتو، ناموستو ، از میدون غار بگیر تا گود عَرَبا ، هر عملیه بی ناموسی یبارم که شده خوابیده روش…"
اکبر که سر بزیر انداخته بود، در حالی که معلوم نبود در این دنیاست و صدای ضجه های فاطی را میشنود یا هنوز پس از سالها اسیر دقایق آن غروب لعنتی است که زندگی شیرینش را دگرگون کرد، آرام آرام با چرخاندن بافور و نزدیک کردن حُقه سفالینش به زغال های داغ، در حال گرم کردنش بود.
فاطی که گریه امانش را بریده بود در پای دیوار ایوان زانوهایش شل شد و به زمین نشت، در حالیکه با چشمان بی فروغش که از سوگ بخت خوابیده اش به سرخی گراییده به حیاط خانه می نگریست، زیر لب گفت: خوب اینم بخت سیاه تو بود فاطی.
و بعد درحالیکه ظاهرا چیزی را بیاد آورده باشد به سمت اکبر برگشت و گفت :
“صد بار بهت گفتم به خدا ، به پیر به پیغمبر تقصیر من نبود، هزار بار گفتم، اکبر آقا، عزیزم، مرد من، این پسره هیزه، چشاش ناپاکه ، هرزه اس، پاشو از این خونه بِبُر، چی گفتی؟ "
فاطی در حالیکه با تغییر صداش سعی میکرد ادای اکبر را در بیاورد گفت:
" گفتی، فاطی جون بزار انقدر هیزی کنه تا چشمش درمیاد کونش بسوزه ، وقتی از زن خوشگلم مطمئنم چه باک، بذار این کون پاره ها از حسودی ماتحتشان جزغاله شه…”
فاطی در حالیکه گره گوشه چادرش را باز کرده و بسته سیگار زرد و رنگ و رو رفته ایی را بیرون می آورد و سیگار کوتاه و بدون فیلتر را در گوشه لبهای خشک و چاک خورده و سفیدش قرار میداد ، ادامه داد:
" آره ، اکبر آقا ، راس گفتن، وقتی کلفت کلفت میرینی ، خوش خوشانت میشه یه وخ به خودت میای که میبینی کونی شدی رف پی کارش… "
فاطی با پک عمیقی به سیگار، در حال خروج دود از بینی و دهان ادامه داد:
“منه ساده حرفای توئه بی ناموسو باور میکردم ، فک میکردم از اینکه زنی مثل من داری که دل هر مردیو میبره افتخار میکنی…”
“نمیدونستم که او مرتیکه هرزه که پاشو به خونت وا کردی ، کاسبه، خانم بیاره، پا اِندازی میکنه واسه مشتریای دم کلفت عرق فروشیه آقامون… و اکبر آقا خوب بهش چسبیده نون جاکشی و مخنثی… ای فاطی ساده…”
حرف های فاطی که به اینجا رسید، اکبر که از زور خماری آب بینی اش آویزان شده و خمیازه امانش نمی داد، نگاه نافذی به فاطی انداخت و با صدایی گرفته که از جایی میان دهان و بینی اش خارج می شد گفت :
"ما که زندگیمون شد آخرت یزید…عِب نداره، اینم روش، تو ام هرزگیاتو سیاهه کن ته نومه اعمال ما؛ من، بی ناموس، من، بی غیرت، من، کس کشه پفیوزی که انقدر الاغ بودم نفهمیدم که وقتی به زنم به عشقم به همه زندگیم میگم ازت مطمئنم ، دارم زر میزنم ، دارم گوه زیادی میخورم ،تا حالا کدوم مردی از کدوم زنی مطمئن بوده که اکبر چلویی دومیش باشه، من هم تو همین دنیای بی حساب و کتاب شما تاوان دادم ، هم سر پل صراط داد میزنم و میگم که خریت از من بود، منه کسخول، که میخواستم به هر جون کندنیه تورو به آرزوهات برسونم… "
اکبر در حالیکه تکه ایی تریاک را با مهارت روی حقه چسبانده و با سنجاق در حال پهن کردن و پختنش در حرارت منقل بود ادامه داد:
“اما وقتی وسط این همه خوار و خفیف کردن منو چسبوندن عیش و عشرت و بغل خوابیهات به حرص و طمع کاسبیه من،انقدر معرفت نداری که، نه واسه حرمت زن و شوهریمون، واسه نون و نمکی که با هم خوردیم، یبار ، فقط یبار ، راس و حسینی بگی چرا پای اون دختر معصوم و به لش بازیهات وا کردی.
اکبر با بغض ادامه داد: فاطی من که تموم شدم، اما بد کردی، الانم تاوان اونو داری میدی، این صغری کبراهاتم که هزار بار گفتی فقط واسه اینه که یادت بره این آتیش وقتی تو زندگی ما افتاد که تو پای یه طفل معصومو تو کثافت کاریات وا کردی…
فاطی خسته و نا امید از این بگو مگوی تکراری چند ساله، برخواسته و در حال پوشیدن گالش های لاستیکی زوار در رفته اش، باقیمانده سیگار را در حیاط طلسم شده قدیمی پرتاب کرد و زیر لب گفت : گفتم…صد بار گفتم، تقصیر من نبود.
اکبر که زغالی سرخ را انتخاب و با انبر گرفته و در حال فوت کردن به آن بود، ناگهان چیزی به ذهنش رسید، در حالیکه انبر را کنار منقل میگذاشت با تعجب و تندی گفت:
بچه کجاست ؟ چیکار کردی پتیاره ؟
فاطی در میان پله ها ایستاد و آخرین نگاهش را به مردی انداخت که روزگاری با هزار امید و آرزو به خانه اش آمده بود و زیر لب گفت :
" فروختمش، به یک آدم حسابی، هر بلایی هم سرش بیاد، مقابل زندگی تو این خونه واسش بهشته.”
ذهن خمار و خسته اکبر در شوک پاسخ فاطی بود، تمام نیروی خود را جمع کرد که برخیزد و توضیحی بیشتر از او بخواهد، که صدای بسته شدن در خانه قدیمی همچون پتکی بر سرش فرود آمد.
…

با به صدا درآمدن زنگ خانه، فرشته که کم کم داشت نگران تاخیر پسرش می شد نفس راحتی کشید و بدون هیچ صحبتی با فشردن کلید اف اف در را باز کرد و به آشپزخانه رفت که مقدمات نهار را فراهم کند.
ذهنش درگیر آماده شدن برای سین جین سامان برای تاخیرش بود که با شنیدن صدایی از پشت در ورودی ساختمان ، همه چیز را فراموش کرد.
" خاله سلام، اجازه هست"
فرشته پیراهن جذبی به تن داشت که سرعت حرکات پاهایش را محدود می کرد ، همچون موجودات مسخ شده از آشپزخانه بیرون آمده و با گذر از هال به راهروی ورودی خانه رسید.
میهمان ناخوانده جوانکی لاغر و قد بلند بود که پشت لبش سبز شده بود.
جوانک از مشاهده زن ریز نقش در لباس راحت خانه چشمانش برقی زد. پیراهن آبی رنگ فرشته که به سختی تا بالای زانوهایش رسیده بود، جذابیت بازوهای لخت و پاهای عریانش را دوچندان میکرد.
پیراهن به ترتیبی به بدنش چسبیده بود که اضافه وزن جزیی اش که تاثیر مستقیمی در پستانها و باسنش گذاشته بود را به رخ می کشید. پوست در نهایت سفید و براقش هارمونی جذابی با رنگ پیراهن برقرار کرده بود.
صورت گرد و لبهایی برجسته و دهانی کوچک و موهای تیره رنگ کوتاهش در یک نگاه شباهت قابل توجه سامان به مادرش را برای شهرام تداعی میکرد.
شهرام در یک لحظه نگاهش با نگاه فرشته گره خورد و با خود اندیشید که چقدر نام این زن برازنده اوست و چون پیش از این از مادرش شنیده بود که این نام انتخاب شوهر زن پس از ازدواج بوده، در ذهن به آقای علوی احسنت گفت.
شهرام: سلام خاله
فرشته : سلام؛ فکر کردم سامانه
جوانک که عجله در رفتارش مشهود بود، با درآوردن کفش وارد راهرو شد و بدون توجه به صاحبخانه ، در حالی که فرشته را پشت سر می گذاشت و به سمت پلکانی که کنار راهروی ورودی قرار داشت میرفت ، در حال بالا رفتن گفت:
مامان گفت کولرتون خرابه ، میرم درستش کنم.
هیچ کولری در آن فصل سال بکار نمی آمد. اما فرشته نه تنها سوالی نپرسید بلکه صرفا#34; با چشمان گرد و درشتش که با انبوهی از مژه های بلند زینت شده بود ، همچون برق گرفته ها آرام و بی صدا در پی جوانک روان شد. گویی در خوابی عمیق راه می رود.
در انتهای پلکانی که تمامش با موکت طوسی رنگی پوشیده بود پاگردی قرار داشت که به دو در مقابل هم ختم میشد.
یکی از درها به اتاق خوابی نسبتا کوچک منتهی می شد که به زیبایی چیدمان شده و به غایت مرتب و تمیز بود. وسواس افراطی فرشته در نظافت منزل خصوصا اتاق خوابشان در حدی بود که حتی سامان هم مجوز ورود به این اتاق را نداشت.
آفتاب تند بعد از ظهر پاییزی از میان پرده های توری سفید رنگ گذشته و تقریبا نیمی از تختخواب را گرفته بود.
در مقابل اتاق خواب در فاصله ایی کوتاه در آنسوی پاگرد اتاقکی کوچک قرار داشت که تقریبا مملو از کتاب و مجلات بود ، در حدی که قفسه ها پر شده و کارتن های پر از مجلات قدیمی در کف اتاق پهن بودند.
صاحب اموال این اتاق جلال بود، جلال علوی همسر فرشته، او که پیش از انقلاب از پاورقی نویس های مشهور مجلات پر تیراژ بود و برای خود برو بیایی داشت و مجلات مختلف برای جذب او از هم پیشی میگرفتند. با وقوع انقلاب و تخته شدن مجلات، برای گذران زندگی به ترجمه رو آورده بود ،این اتاق برایش ارزش معنوی بسیاری داشت که با مرور خاطرات گذشته اش در آن به آینده مبهم کارش می اندیشید.
فرشته و شهرام بدون هیچ کلامی پس از رسیدن به پاگرد همچون برنامه ایی از پیش تعیین شده از هم جدا شدند و هر یک راهی یک سوی پاگرد شد.
فرشته وارد اتاق خواب شد و در حالی که با مکثی طولانی مدتی به پنجره و آفتاب پاییزی خیره شد بدون بستن در اتاق روی لبه تخت نشست. و شهرام هم وارد کتابخانه شد و روی صندلی مقابل در اتاق نشست.
میهمان و صاحبخانه تقریبا روبروی هم در دو اتاق با فاصله یک راهرو نشسته بودند. شهرام به آن بعد از ظهر گرم و داغ تابستانی می اندیشید که به خواست فرشته و تاکید و اصرار مادرش برای بررسی کولر این خانه آمده و از روی کنجکاوی وارد این اتاق شده بود.
همچون آن روز که مجلات قدیمی مملو از تصاویر زنان نیمه عریان او را مدهوش و تحریک کرده بود، نگاهی به مجلات دوروبر خود کرد ، تصویر زنی با شورت و سوتین که ظاهرا تبلیغ یک نوشیدنی بود توجهش را جلب کرد.
در حال تمرکز بر قسمت های عریان تصویر زن و کاملا بی توجه به فرشته که در مقابلش بی حرکت در لبه تخت نشسته بود ، شلوار و شرتش را تا زانو پایین کشید.
آلت شهرام در حالی که هنوز تحریک نشده در میان پاهایش آویزان شد، ابعاد این کیر تحریک نشده برای بیننده اش در اتاق روبرویی از همان نخستین باری که اتفاقی صاحبش را در حال خود ارضایی در کتابخانه دیده بود، همچون جسمی ماورالطبیعه بود که از اعماق تاریک تاریخ بیرون آمده و فرشته را بی اختیار در وضعیتی غلطان در زمان و مکان قرار میداد. وضعیتی که درکش برای شهرام با شناختی که از شخصیت این زن همسایه سراغ داشت غیر ممکن بود.
خانواده علوی یکی از قدیمی ترین و باشخصیت ترین ساکنان آن محله بوده و هنوز هم پس از بارها تجربه بازی عجیب شهرام با خانم این خانه، هر بار که فرشته را در منزلشان با مادرش و یا در محل میدید فکر میکرد که تمام این اتفاقات را در خواب دیده است.
اگر چه اولین بار که وارد این کتابخانه شده بود از دیدن تصاویر مجلات تحریک شده و خود ارضایی کرده بود؛ اما پس از پی بردن به اینکه خود ارضایی او بیننده ایی دارد که نه تنها اعتراضی نمی کند بلکه در عین ناباوری، تلاشی هم برای پنهان شدن نکرده و با تبدیل شدن به موجودی هیپنوتیزم شده که دیگر برای شهرام غریبه است کاملا آشکارا او را مشاهده میکند و لذت میبرد، دیگر زنان کاغذی جذابیتشان را برای جوانک کیر کلفت از دست داده و با حفظ حریم و فاصله از مدل زنده ایی که در مقابلش از شهوت بیقرار شده و او را به نهایت لذت از مالیدن کیرش می رساند بهره می برد.
شهرام که پایین تنه خود را کاملا لخت کرده بود در حال باز کردن دکمه های پیراهنش ایستاده بود و با چشمانی که تلاش می گیرد عمدا" با خمار کردنشان ، هرزگی نگاهش را بیشتر نشان دهد در چشمان فرشته زل زده بود.
او پس از فارغ شدن از کلیه لباس هایش ، حالا کاملا لخت و عریان در حالیکه آرام آرام روی کیرش دست میکشید گفت:
دوست دارین ؟ جلوتون لخت میشم خانم علوی
ضربان قلب فرشته بالا رفته و پوست براق و سفید گونه هایش همچون سیب گلابی آبدار گل انداخته بود. لبهای کوچک و برجسته اش را باز کرد و با صدایی آرام و لرزان گفت:
خجالت نمیکشی جلوی من لخت میشی؟
شهرام اگرچه چندان باهوش نبود، اما حداقل برای فرشته شاگرد خوبی بود و قواعد این بازی شهوت انگیز را به سرعت آموخته بود. او در سن و سالی بود که با روابط جنسی و جزئیاتش آشنا بود، و با دختران فامیل هم سر و سری داشت اما این رابطه خاص را چیزی عمیق تر از یک رابطه معمولی می دانست.
او در حالی که کیر بلند و کلفتش را بالا گرفته و در حال مالیدن بیضه هایش در مقابل چشمان فرشته بود گفت :
از این که خایه هامو به شما نشون میدم باید خجالت بکشم خانم علوی؟
حفظ شخصیت واقعی و جدی فرشته که با مخاطب قرار دادن مودبانه اش با نام خانوادگی شکل می گرفت در کنار قبیح ترین الفاظ جنسی ، فضایی تحریک کننده برای آندو ایجاد میکرد.
فرشته که درگیر این فضا شده بود با کمی باز کردن پاهای لختش به ترتیبی که شهرام بتواند شرتش را ببیند ادامه داد :
شما همیشه دوست داری اندام های جنسیتو به خانم های متاهل نشون بدی ؟
شهرام روی صندلی کتابخانه نشست پاهایش را تا حد امکان باز کرد و در حالی که تلاش می کرد نمای کاملی از بیضه هایش را در معرض دید فرشته بگذارد . با صدایی آرام و آمیخته به شهوت که از انتهای گلویش خارج میشه گفت :
اندام های جنسی؟ منظورتون چیه دقیقا"؟
با نشستن روی لبه تخت، توان پیراهن کشی برای پوشاندن پاهای فرشته به حداقل رسیده، و حالا ، پاهای سفید و براق و تو پرش تا زیر ران در دید شهرام بود.
پاهای لخت فرشته از هیجان مشاهده کیر بلند و کلفت شهرام که آرام آرام در حال برخواستن بود ، به لرزشی دیدنی افتاده بودند ، رعشه ایی خفیف که در کسری از ثانیه کل اندامش را گرفت و او را واداشت با چرخش غمزه وار گردن خوش تراشش و بالا بردن سر در حد توان از شهوتی که سراسر بدنش را تسخیر کرده بود لذت ببرد و همزمان در حالیکه سر را پایین میآورد و نفسش به شماره افتاده بود با لحنی آرام و زیر لب گفت:
“منظورم آلتته، شما داری اونو جلوی من میمالیش، من یک زن متاهلم در ضمن دوست مادرتم. "
شهرام که با متمرکز شدن در جزئیات فرایند تحریک شدن فرشته از هر ثانیه اش لذت میبرد و به آرامی کیرش را میمالید، ادامه داد:
" درسته ، شما متاهلین، مادر هم هستین، من از اینکه کیر کلفتمو جلوی دوست متاهل مامانم میمالم لذت میبرم، لطفا خوب به جزئیات کیرم توجه کن، چون با دیدن بدن شما دارم تحریک میشم”
فرشته خیس شدن شورتش را حس میکرد و با تمام وجود می خواست آن را به جوانک کیر به دست هم نشان دهد. از اینرو با بلند کردن چند سانتی باسنش از روی تخت ، پیراهن را تا بالای باسن تپل و گردش بالا داد ، و با شورتی فیروزه ایی رنگ با حاشیه های گیپور که لکه تیره رنگ جلوی آن خبر از کوس خیسش می داد ، پاهایش را باز کرد .
شهرام : شورتتون داره خیس میشه خانم علوی، شما که متاهلی و شوهر داری، به نظرتون خوب نیست همسرتون، آقا جلال بدونه خانومش کیر مردای دیگرو میبینه ، آب کوسش راه می افته؟
فرشته به مرور با رفتارش به این جوانک کیر کلفت یاد داده بود، که اساس لذت این بازی شهوتی به زبان آوردن ، ناگفتنی های قبیح جنسی خفته در عمیق ترین بخش های ذهن زن میانسال جذاب است. شهرام با بیان جملاتی که شنیدش در واقعیت برای زنی در جایگاه فرشته تقریبا غیر ممکن بود، او را وارد دنیای لذت بخش فانتزی های ذهنیش میکرد.
فرشته که حالا تا حد امکان پاهایش را از هم باز کرده بود، با غنچه کردن لبهاش و خلق عشوه ایی که با زاویه دادن به سر و بالا بردن یکی از ابروهایش ایجاد شده بود با لحنی کشیده گفت:
این کار صحیحی نیست که در حال مالیدن آلتتون درباره متاهل بودن من صحبت می کنید.
شهرام : آخه دیدم کوستون خیس شده ، به نظرتون حق آقا جلال نیست که بدونه خانم زیباش به کیر کلفت جوونا علاقه داره و با دیدن بدن لخت یک مرد دیگه آب کوسش راه می افته .
فرشته که از پیشرفت بازی راضی بود و هر لحظه که میگذشت و با هر جمله ایی که از دهان شهرام خارج میشد، از تخلیه روحی بیشتری لذت میبرد، به آرامی انگشتانش را به میان پاهایش برده و با فشار به بخش تر شده شرتش تکانی ناگهانی را تجربه کرد و ادامه داد:
منظور شما اینه که همسرم باید بدونه در غیابش یک مرد میاد خونش و جلوی زنش لخت میشه؟
شهرام با احساس غروری که از مرد خطاب شدنش به او دست داده بود، با فشار بیشتر به کیرش، سر بزرگش که پوستش کش آمده و برق میزد را به رخ فرشته کشید و گفت:
بله خوب شما یک خانواده هستین، به نظرتون خوب نیست اعضای خانواده از نیازهای هم مطلع باشن.
فرشته که به واقع فارغ از زمان و مکان شده و از قیود عرفی یک زن باشخصیت ، یک همسر وفادار و یک مادر مسئول کاملا خارج شده و از این رهایی لذت میبرد ، انگشتانش را از کنار شورت وارد کرده و با لمس کوس خیسش ناخوداگاه آهی کشید و ادامه داد:
حالا که بهش فکر میکنم شما درست میگین اعضای یک خانواده نسبت بهم مسئول هستن باید از نیاز های هم آگاه باشند.
شهرام با آشنایی از آنچه بیشتر و بیشتر باعث از خود بی خود شدن فرشته در مقابلش می شد، برای اولین بار میخواست علاوه بر رهایی فرشته از تعهد همسر بودن ، مادر بودنش را هم به چالش کشیده و او را به اوج هرزگی برساند.
اگرچه همواره این سوال بزرگ در پس ذهن شهرام بدون پاسخ مانده بود، که در این دقایق چه بر سر این زن سکسی خانگی می آید که اینگونه از خود بی خود می شود، و قبل و بعد این رابطه بگونه ایی رفتار می کرد که خود او هم به رویا بودن این تجربه شک میکند.
اینگونه ادامه داد:
نه فقط آقا جلال، به نظرم پسرتون هم دیگه بزرگ شده ، اونم باید بدونه مامانش از اینکه کوسشو جلوی یک مرد دیگه غیر از پدرش میماله، لذت میبره.
فرشته که با شنیدن این جمله به ممنوعه ترین بخش های ذهنش حمله شده بود، اگرچه در یک لحظه درگیر عذاب وجدانی از به بازی گرفته شدن احساس مادریش توسط یک مرد لخت حشری شد، اما سفت و برجسته شدن چوچولش در زیر انگشتان، و عادت لذتبخش رهایی از تعهدات عرفی با بیان وقیحانه فانتزیهای جنسی، امانش نداد.
در حالیکه یک دست در شورت و در حال مالش کوس خیسش بود، همزمان با خلاص کردن دست دیگر از پیراهن، پستان بزرگ و سفید و گردش که به سختی و تحت فشار در سوتین جای گرفته بود را خلاص کرده و با مالیدن آرام و بازی با نوک برجسته اش، چراغ سبزی به شهرام برای به لجن کشیدن احساسات مادرانه اش داد.
شهرام با دریافت مجوز ورود ادامه داد:
سامان جان پسر خوب و فهمیده اییه، مطمئنم خوشحال میشه به مامانش کمک کنه تا لذت ببره.
ذهن فرشته درگیر بازی کلامی شهرام شده و در پاسخ فقط آهی از روی شهوت کشید.
شهرام همزمان با مالش بی وقفه کیرش ادامه داد:
خانم علوی لطفا خیلی دقیق به کیرم نگاه کن، من واقعا لذت میبرم وقتی در مورد سامان جان با هم صحبت میکنیم ،مامانش از دیدن کیر کلفتم حشری بشه.
فرشته که چندان توانی برای حرف زدن نداشت با وارد کردن یک انگشت در کس خیسش و تمرکز روی کیر شهرام زیر لب و آرام گفت:
چرا سامان ؟ اون چطور میتونه به لذت بردن من کمک کنه.
شهرام : البته نه فقط به شما به هر دو ما، فکر کنم شما از دیدن بدن لخت من وقتی به اوج شهوت برسم لذت می بری.
جسم فرشته در آن بعد از ظهر پاییزی در اتاق خوابشان بود اما روح و ذهنش در دالان های تاریک افکارش غوطه ور بود، او دیگر در شرایطی نبود که حتی نگران از سررسیدن سامان باشد که دقایقی قبل از رسیدن این میهمان ناخوانده در انتظارش بود.
میهمان و میزبان غافل بودند از اینکه جوانک حشری آنقدر برای حضور در صحنه شهتی طبقه دوم این خانه شتاب داشت که در ورودی خانه را نیمه باز گذاشته و سامان سر مست از لذت دستمالی شدن توسط میترا بی سرو صدا وارد خانه شده ، به اتاقش در طبقه همکف رفته و بی اطلاع از غوغای شهوترانی مادرش با شهرام روی تختش افتاده و با مرور دقایقی که با میترا گذرانده بود،دودول کوچکش را می مالد.
بازی کلامی شهرام بقدری برای فرشته هیجان انگیز و لذتبخش بود که با تمام وجود می خواست همچون یک ماده سگ حشری به سمت کیر افراشته شهرام حمله کند و چون هرزه ایی خیابانی وجودش را در اختیار جوانک کیر به دست قرار دهد.
فرشته با خلاص کردن هر دو دست از پیراهن ،آزادی عمل بیشتری به اندام شهوت انگیزش داده، با پایین کشیدن سوتین پستانهایش را رها کرد در حالی که هنوز سوتین بسته از زیر به آنها فشار می آورد و آنها را برجسته تر نشان می داد .او با هر دو دست به آرامی آنها را نوازش کرده و در حالی که نگاهش را به نگاه شهرام دوخته بود به آرامی گوشه لبهای گوشتی اش را با دندان جمع می کرد و نوک پستانهاش را در میان دو انگشت می فشرد.
شهرام که پی برده بود هر چه فرشته را به هرزگی بکشد هر دو لذت بیشتری میبرند ادامه داد:
خانم علوی دقت کردین چقدر اندام پسرتون سامان شبیه شما شده ؟
همزمان شهرام با مالش کیر و نگاهی نافذ به چشمان فرشته که نفسش از شهوت به شماره افتاده بود، زل زده و با چشمانی خمار و نگاهی بی احساس منتظر پاسخ ماند.
فرشته به خوبی منظور این شریک رابطه جنسی خاص خود را فهمیده و با احساس لذتی جدید و هیجانی خاص تمایل خود به ادامه این بازی کلامی کثیف را اینگونه ادامه داد.
منظورتون اینه که اندامش زنونه شده؟
شهرام : منظورم بیشتر برجستگی های اندام سامانه، خیلی شبیه به شماست.
جوانکی لخت و شهوت زده در حالی که با تمام وجود در حال لذت بردن از خود ارضایی است از برجستگی های اندام فرزند فرشته میگفت، و او با وجودی که میدانست قرار است این مکالمه به کجا ختم شود ادامه میداد.
فرشته : خب پسرم کمی اضافه وزن داره
شهرام : بله تپلی شده هم خودش هم کونش، خانم علوی لطفا کونتونو از نیم رخ نشون بدین، میخوام ببینم کون پسرتون چقدر شبیه مامانش شده.
درخواست غیرمنتظره شهرام لحظه ایی حرکت دستان فرشته روی پستانهایش را قطع کرد، به آرامی باسنش را به جلو رانده و با کمک فشار دستانش به لبه تخت ایستاد.
شهرام یکی از تحریک کننده ترین تصاویر عمرش را در مقابلش میدید، همسر با شخصیت یکی از آبرومند ترین همسایگانشان در حالی لرزان از شهوت جلوی او ایستاده بود که پیراهن آبی رنگی که تا دقایقی قبلی تلاش میکرد بدن فرشته را بپوشاند ، از بالا و پایین جمع شده و چین خورده تنها شکم فرشته را می پوشاند و سوتین فیروزه ایی رنگ از زیر فشار خلاص شده و زیر پستانهای بزرگ فرشته جمع شده و کوس تپل اش هم از کنار شورت بیرون زده بود.
شهرام با لحنی آرام و آمرانه گفت: نیم رخ … نیم رخ…گفتم که میخوام کونتو با کون پسرت مقایسه کنم.
با وجود همه هرزگی هایی که فرشته در این تجربه خاص با شهرام تجربه کرده بود، اما در این لحظه، ناخواسته شرم و حیای ذاتی اش باعث کند شدن حرکاتش شده بود. که درک این نکته لذت شهرام را دو چندان میکرد.
او در حالیکه نیم رخ برای نمایش باسنش در مقابل شهرام ایستاده بود فقط به دیوار مقابل نگاه میکرد، جایی که قاب عکسی از او در لباس عروس در کنار شوهرش، نصب شده بود. با متمرکز شدن در چشمان جلال در قاب عکس روی دیوار، شرم ثانیه های قبل جای خود را به لذت رهایی داد، او برای افزایش شدت لذتی که به سراغش آمده بود به اندامش زاویه داد. باسنش را عقب داده و با کمی زاویه به سمت شهرام گرفت.
آرام و کشیده گفت : میبینی جلال؟ دارم کونمو نشونش میدم…میگه کون سامان شبیه من شده.
مخاطب قرار دادن جلال توسط فرشته ، مسیر جدید و هیجان انگیزی برای شهرام در این رابطه خاص باز کرده بود. او ناخواسته آهی کشید و گفت:
اینطوری که نمیتونه نظر بده آقا جلال ، برگرد تا ببینه کون زنش و پسرش چقدر شبیه هم هستن.
فرشته در حالی که آرام آرام بدن را از شر پیراهن خلاص می کرد ، روی تخت خزید و اینبار کون سفیدش که در زیر نور آفتاب پاییزی در میان شرت فیروزه ایی رنگش میدرخشد به ترتیبی قنبل کرد که در مقابل عکس روی دیوار قرار گیرد، در افکار مشترک فرشته و شهرام، حالا در مقابل چشمان جلال به بازی ادامه می دادند.
شهرام که همزمان از مشاهده اندام نیمه عریان فرشته و تصور لخت کردن یک زن متاهل در مقابل چشمان شوهرش لذت میبرد، آهی کشید و گفت : حالا از همسرتون نظر بخواهین، الان فکر کنم خیلی خوب بتونه کون زنشو با کون تپل پسرش مقایسه کنه.
فرشته که تا حد امکان با فشار سر روی تخت تلاش میکرد تا نمای جذابتری از کون سفیدش را در معرض دید جوانک کیر به دست قرار دهد ، با لرزشی دیدنی به کونش با چشمانی خمار از شهوت ، آرام و بریده بریده گفت: جلال جان، عزیزم خوب به کونم نگاه کن، شهرام میگه کون سامان پسرمون هم داره شکل کون من میشه.
شنیدن این الفاظ که بی محابا از دهان فرشته خارج میشد، و مقایسه شخصیت طبیعی او با وضعیت فعلیش برای شهرام تحریک کننده بود، و باز هم در میان تمام لذتی که میبرد این سوال در پس ذهنش شکل میگرفت که در این دقایق چه بر سر این زن می آید که همچون هرزه های تن فروش صحبت میکند. صدای آه کشیده و نسبتا بلند فرشته رشته افکار آمیخته به شهوت شهرام را پاره کرد.
فرشته که با تمرکز روی اندام شهرام بویژه کیر رویاییش در حال لذت بردن از مالش کوصش بود، با تمام وجود میخواست که با هر چه عمیق تر کردن این دنیای خیالی، لذتی عمیق تر را به جوانک تقدیم کند.
فرشته : آه…جلال…بگو دیگه …شاید لازمه منو سامان جلوت قنبل کنیم تا بتونی خوب مقایسه کنی.
و او که فقط جسمش در آن اتاق بود، با صدایی نسبتا بلند ادامه داد…
سامان جان …مامان بیا…پدرت میخواد ببینه کونت شبیه کون من شده …
شهرام با شنیدن این جمله لحظه ایی پلک هایش را روی هم گذاشت و تصویری از سامان و مادرش را همچون تکه های پازل در ذهنش کامل کرد…تصویری که هر دو لخت در کنار هم قنبل کرده و کون سفید و تپل شان را در مقابل چشمانش می لرزاندن…
فرشته و شهرام فارغ از زمان و مکان در حال مالیدن اندام های جنسیشان و لذت بردن از دنیای فانتزی خود بودند.
جمله آخر فرشته ،حداقل در این حد که مادرش در حال صدا کردنش است، توسط سامان شنیده شد و او را از خلسه لذت بردن از مرور دستمالی شدن توسط میترا بیرون آورد، پسرک با شتاب دست از شورتش بیرون کشیده و از اتاق بیرون آمد و به گمان آنکه مادرش از ورود او مطلع شده و او را برای صرف ناهار صدا میزند به سمت آشپزخانه رفت.
در میانه راه اما اصواتی گنگ و مبهم از طبقه بالا او را میخکوب کرد. به آرامی و با این خیال که مادرش را احتمالا در حال پایین آمدن از پلکان میبیند به سمت پله ها رفته و به بالا نگاه کرد، اگر چه هنوز مادرش را نمیدید اما به وضوح صدای صحبت کردنش را میشنید.
پسرک باهوش به آرامی و بی صدا پله ها را یکی یکی بالا رفت، مسیری که پیش رفتن در آن نسبت مستقیمی با وضوح اصوات نامفهوم ناشی از شهوت مادرش داشت. او که در حال رسیدن به پله های آخر بود، ناخودآگاه ایستاد و سعی کرد با مخفی کردن بدنش به طبقه بالا سرک بکشد. جهت پلکان و اتاق های طبقه بالا به ترتیبی بود که سامان فقط قادر به دیدن بخشی از اتاق خواب بود.
اتاقی که مادرش نیمه عریان با شورت و سوتین، روی تخت به ترتیبی قرار گرفته که با فشار سر روی تشک تخت نهایت تلاش را برای قمبل کردن کونش کرده بود. سامان فقط می توانست بخشی از کمر و بالاتنه مادرش را آنهم از پشت ببیند.
اندام لرزان از شهوت فرشته، حالا به غیر از شهرام ، بیننده ایی دیگر هم داشت، سامان که هنوز ساعتی از نخستین تجربه خاصش با میترا دوست مادرش نمیگذشت شاهد بدن لخت زنی دیگر بود.
او می پنداشت در نیمه دیگر تخت که در دید او قرار نداشت، حتما فرد دیگری حضور دارد که با تصاویری که او از روابط بین زن و مرد در ذهنش ساخته بود قاعدتا باید پدرش باشد.
این ذهنیت پسرک زمانی قوت گرفت که در میان آه و ناله های شهوت آلود مادر نام پدرش را شنید.
فرشته : آه جلال عزیزم بگو چه حسی داری داری کون لختمو میبینی و مقایسه اش میکنی.
سامان نه تنها از فضای فانتزی که مادرش و شهرام در آن دقایق ساخته و در حال لذت بردن از آن بودند، بی خبر بود، بلکه از حضور شهرام هم خبری نداشت و می پنداشت که ناخوداگاه شاهد روابط خصوصی مادر و پدرش می باشد.
از اینرو مجموعه ایی از ترس و استرس و شرم تمام وجودش را در بر گرفت و چون در ذهن کودکانه اش می پنداشت قطعات#34; با لو رفتنش به شدت مورد شماتت والدین قرار می گیرد تصمیم به فراری آرام و مخفیانه به اتاقش داشت که شنیدن صدایی دیگر از طبقه فوقانی خانه پدری، او را میخکوب کرد.
شهرام : خانم علوی به نظرتون بهتر نیست ، همسرتون کون لختتو ببینه تا بهتر بتونه با کون پسرتون مقایسه اش کنه.
شنیدن این جمله انبوهی از سوالات را به مغز سامان سرازیر کرد. این صدای پدرش نیست! صدای نیمه آشنای مردی دیگر که سامان همزمان با تحلیل محتوای جمله ایی که شنیده بود ، صاحب صدا را شناخته بود.
شهرام، پسر میترا دوست مادرش که امروز قبل از ورودش به خانه برای نخستین بار لذت جنسی را به او چشانده بود. او اینجا چکار میکنه ؟
سامان که هنوز دید کاملی به تختخواب نداشت کاملا گیج شده بود.
مادرش دقایقی قبل پدرش را خطاب قرار داده بود. چطور شهرام در حضور پدرش با مادرش آنهم در این وضعیت صحبت میکنه؟! چرا پدرش حرفی نمیزنه؟ و سوال اصلی که سامان هیچ پاسخی برای آن نداشت درخواست شهرام از مادرش بود. " مادرم باید کونشو لخت کنه تا پدرم با کون من مقایسه اش کنه؟!!"
همزمان با درگیر بودن ذهن سامان برای درک آنچه در مقابل چشمانش می گذشت، فرشته دست بکار شده و با بیرون کشیدن کون سفید و گرد و نرم و براقش از شورت، نه تنها احساس رهایی بیشتری کرد بلکه با دنبال کردن مسیر چشمان دریده و خون آلود شهرام که همچون گرگی گرسنه به کونش خیره شده بود لذت مضاعفی را تجربه کرد.
شهرام که مست شهوت از مالش کیرش و لذت بردن از اندام شهوت انگیز فرشته بود گفت: واقعا"کون تپل سامان جون شبیه کون مامانش شده، بنظر شما، آقا جلال هم با من هم نظر هستن؟
فرشته که حالا تنها با سوتینی جمع شده در زیر پستان ها، از نگاه های جوان حشری مقابلش لذت میبرد. به آرامی موقعیت خود را تغییر داد… با قرار دادن چند بالش در پشت خود تکیه گاهی فراهم کرد و لم داد و با رها کردن خود از کلیه قیود دست و پا گیر زندگی متاهلی پاهایش را تا حد امکان باز کرد تا به خوبی کوس خیسش را در مقابل چشمان شهرام بمالد.
فرشته : بله فکر کنم جلال، شوهرم هم با شما هم نظر باشه…کون سامان بنظر پدرش هم خیلی تپل و زنونه شده و نگرانه که …
شهرام که از مسیر بازی کلامی راضی بنظر میرسید جمله فرشته را این چنین کامل کرد.
شهرام : …نگرانه که پسرشو دستمالی کنن…
و همزمان کیر قطورش را به سمت بالا گرفت و ادامه داد : و این کیرهای کلفت برای کون ناز پسرش راست بشن؟ و آهی از لذت کشید و ادامه داد، واقعا" کون نازی داره پسرتون خانم علوی…
سامان که حالا تصویری کاملتر از بدن عریان مادرش را میدید، در ذهن خود جملاتی را که میان شهرام و فرشته رد و بدل شده بود را مرور کرد و پی به واقعیت های جدیدی برد.
او دیگر می دانست خبری از پدرش در طبقه بالا نیست،ذهن کودکانه او به این نتیجه رسید که شهرام و مادرش رابطه ایی همچون رابطه خودش و میترا دارند، که اگر چه تفاوت هایی در ظاهر دارد ، اما همچون تجربه خودش با میترا برای مادرش و شهرام لذتی مشابه دارد. این باعث میشه حس بدی به اتفاقاتی که شاهدش بود نداشته باشد.
او که برای نخستین بار بدن لخت یک زن را میدید، کنجکاوانه و تقریبا" بی توجه به اینکه این خانمی که عریان در مقابل دیدگانش در حال شهوت رانی است مادرش است، روی جزئیات بدنش تمرکز میکرد.
اگر لذت دیدن بدن لخت فرشته به چشمان سامان فرصتی میداد، تلاش میکرد از مخفیگاه نه چندان مطمئن خود زوایای مختلفی از اتاق را جستجو کند تا ردی از شهرام پیدا کند که حالا به وضوح صدایش را می شنید.
شهرام: خانم علوی نظرتون چیه همینطور که داری کوس خیستو میمالی در مورد کون سامان صحبت کنیم. بدون تعارف بهتون بگم هر وقت میبینمش چشمامو میبندم و کون لختشو تصور میکنم ، کون لخت پسرت سامان.
شنیدن این جملات غریب برای زنی همچون فرشته پنجره ایی بود به سوی رها کردن ذهنش در شهوتی خاص.
جسم فرشته هم در شکستن تابو ها با ذهن او همراه شده و کاملا رها روی بالش های نرم و سفید فرو رفته بود. و تنها بخشی که در این اندام شهوت انگیز درگیر بودند عضلات سه انگشت میانی دست چپش بود که با سرعتی تنظیم شده فاصله چوچول تا مرز سوراخ مقعدش را می مالید.
سامان که با ردگیری صدای شهرام پی به موقعیت او در اتاق کار پدرش برده بود، تلاش میکرد که با در کنار هم قرار دادن آنچه که میدید و آنچه که از روابط جنسی در ذهن خود ساخته بود نتیجه ایی بگیرد.
اما در این میان مسئله مهمتری برای پسرک وجود داشت و آن هم عنصر اصلی کلیه وقایع امروز،یعنی کونش بود، امروز هم همکلاسی ها، هم میترا و معلمش آقای کبیری و هم حالا مادرش و شهرام درباره کون او صحبت میکنند.
از اینرو ناخودآگاه همینطور که مخفیانه به مادرش نگاه میکرد تا جایی که می توانست تلاش کرد زوایای بهتری از اندام لخت و عریان اش را ببیند، دستش را به آرامی از روی شلوار گرمکنی که به پا داشت روی کونش کشید و به صحبت های مادرش و شهرام فکر کرد.
“کون پسرم زنونه شده”…“پدرش نگرانه که کونشو دستمالی کنن” …" مردهای دیگه برای کونش تحریک میشن"…و در نهایت صدای بچه های مدرسه در گوشش همچون اکو میپیچید " سامان کون طاقچه “…“سامان کون طاقچه”
برای اولین بار سامان با مالش کون تپل و نرمش، حس جدید و خوشایندی را تجربه کرد. او کمی به اندامش زاویه داد تا بتواند همزمان با دیدن اندام لرزان مادرش از شهوت و شنیدن صحبت های آندو در مورد کونش، یک دستش را داخل شلوار برده و کونش را بمالد.
سامان که همچون خزنده ایی به سه پله نهایی پلکان چسبیده بود. خیلی زود پی برد که باید برای لذت بیشتر دستش را به کون لختش برساند. او دست در شورتش برده و به آرامی تلاش میکرد که انگشتان کوتاه و تپلش را به میان شکاف کونش برساند. این جنبیدن های هر چند آرام او با توجه به موقعیتش هر لحظه خطر لو رفتنش را بیشتر میکرد.
شهوت در طبقه بالا کم کم فضایی خلق کرده بود که برای پسرک هم به شدت تحریک کننده و هیجان آور و البته همراه با استرس بود. سامان همزمان با دستمالی کونش، آرام آرام دودولش را به پله ها میمالید و از خود بی خود میشد.
فرشته تا حد امکان پاهای سفیدش را از هم باز کرده بود و دست از مالش کوس خیسش برداشته و با قرار دادن دستانش در پشت زانوها ، پاهایش را بالا برده تا نمایش واضحی از کوس اش که تشنه کیر بود برای شهرام خلق کند.
شهرام: آهان، چی شده خانم علوی؟ در مورد کون پسرت حرف میزنم طاقت نمیاری؟ کجاست آقا جلال که ببینه زنش جلوی من لخت شده و داره کوسشو نشونم میده
فرشته بی قرار از شهوتی که برایش صدها بار از سکسی معمول و نرمال لذت بخش تر بود آه میکشید و بریده بریده گفت: آره…لختم کردی… با اون آلت بزرگت تحریکم میکنی…میخوامش…به آلت بزرگ و مردونت نیاز دارم
شهرام که همچون جنگجویی پیروز از اینکه فقط با نمایش کیرش توانسته فرشته را به زانو در بیاورد…با انگشت قطرات پیش آب شفاف کیرش را لمس کرد و کش آمدن آن را به رخ فرشته کشید و کلاهک کیرش را به آرامی لیز و لزج کرده و می مالید و لرزشی که ناخودآگاه در کل اندام اش ایجاد می شد را با اغراق همراه کرده تا انعکاس شهوت فرشته را در اندامش پدید آورد.
شهرام : کیرمو خوب نگاه کن خانم علوی…میخوام امروز با کمک پسرت…دوتایی…مادر و پسر…ارضام کنین.
فرشته که با یک دست درحال مالیدن آرام نوک پستانش و با دست دیگر کوس اش را می مالید آهی کشید و گفت : لطفا ارضا شین…میخوام ببینم …ارضا شو لطفا”
زمان برای هر سه ساکن آن خانه متوقف شده بود. در عوض سرعت بالا رفتن شهوتشان به شکلی تصاعدی در حال افزایش بود. هیچ کدام در دنیای واقعی حضور نداشتند.
شهرام از لذت نمایش اندام لخت فرشته در تلالو نور آفتاب که هر لحظه در بخشی از بدن عریانش می رقصید، نفس هایش به شماره افتاده بود همچون حیوان درنده ایی که پس از تعقیب و گریز شکاری را به دندان گرفته است.له له زنان با صدایی بلند گفت:
صداش کن…خانم علوی…پس کونیتو صدا کن…مگه نمیخوای ببینی این کیر کلفتم چطوری می لرزه و آبم میاد.
ذهن فرشته در دالانی تاریک فارغ از زمان و مکان سیر می کرد، در حالی که شهوت لرزه به اندامش انداخته و پستان های گرد و سفیدش را می رقصاند، دو انگشتش را در کوس خیسش می جنباند و همزمان با انگشت شست، چوچولش را فشار میداد.
او هم کاملا ناخوداگاه با صدایی نسبتا بلند با خواسته شهرام همراهی کرد :
سامان جان ، عزیزم ، بیا پسرم…
شنیدن صدای فرشته همچون ضربه ناقوس شوکی به سامان که حالا کون تپل و سفیدش را با پایین کشیدن شلوار کاملا لخت کرده بود، وارد کرد.
ذهن سامان درگیر سوالات بیشماری شد.
مامان داره منو صدا میکنه…یعنی منو دیدن؟…ولی اون الان لخته…چکار کنم الان…اینم یک جور بازیه…مثل بازی با خاله میترا…
فرشته پسرش را متناسب با شان خانوادگی شان بسیار مودب و حرف گوش کن بار آورده بود. شنیدن صدای مادر وقتی او را خطاب قرار داده عکس العملی جز عمل کردن به خواست مادر در ذهن کودکانه سامان نداشت.
او لرزان و خزنده خود را به بالای پلکان رساند، جایی که فقط فرشته امکان دیدنش را داشت. با شلواری که تا زانو پایین آمده بود.
فرشته غرق در شهوتی که او را از اتاق خواب آراسته خانه شان در آن بعد از ظهر پاییزی به دالانی تاریک و معلق در زمان و مکانی نامعلوم برده بود با چشمان خمار و نیمه باز خود، در انتهای دالان تاریک ، سامان را دید که در وضعیتی نامتعادل و لرزان با پایین تنه ایی لخت ایستاده و دستان کوچکش را جلوی آلتش گرفته و چشمان بزرگ و کنجکاوش را به او دوخته است.
پلک های فرشته سنگین شده بود برای لحظه ایی چشمان زیبایش بسته شد. نفس عمیقی کشید. احساس شهوتی عمیق از عمق وجودش همراه با بازدم وجودش را پر کرد. حس میکرد فضا نمناک شده و بویی آشنا به مشامش می خورد، بویی کهنه و قدیمی.
صدای شهرام، فرشته را از خلسه بیرون آورد : وقتی اومد خوب کونشو برانداز کن، از کون پسرت برام بگو وقتی دارم کیرمو میمالم و از دیدن مامان لختش لذت میبرم.
برای فرشته کلماتی که از دهان شهرام خارج می شد همچون طنین کلمات کتاب مقدسی بود که در دالان تاریک ذهنش انعکاس پیدا میکرد.
فرشته چشمانش را باز کرد هنوز سامان را در انتهای دالان تاریک می دهد، ناخودآگاه به قسمت های عریان بدن پسرش خیره شد. و همزمان آخرین خواسته شهرام را در ذهن تداعی کرد.
بریده بریده و لرزان اما به ترتیبی که سامان به خوبی صدایش را بشوند گفت : مامانی…عزیزم…شلوارتو کامل در بیار کونتو به مامان نشون بده.
سامان که تا کنون اشاره ایی چنین مستقیم از سوی مادرش آن هم با لفظ کون و نه باسن یا پشت ، نشنیده بود، پنداشت که بزرگ شده و سطحی بالاتر از رابطه با مادرش در انتظارش است. دستانش را از جلوی دودولش کنار برد و پاهای سفید و نرمش را از شلوار بیرون آورد. و با چرخشی که به بدنش داد کون تپلش را در مقابل دیدگان فرشته قرار داد.
شهرام غافل از اتفاق جدید ،افزایش شهوت فرشته را ناشی از تمایل او به کیر کلفتش دانسته و با فشردن انگشتان به دور کیرش و تلاش برای نمایش کاملتری از آن برای فرشته، با او همراهی میکرد. با همه این وجود جوانک کیر کلفت پی برده بود که معشوقه فانتزی هایش اگرچه لخت و عریان در مقابلش به اندام شهوت انگیزش پیچ و تاب میدهد، اما در دنیایی دیگر سیر میکند.
شهرام: خانم علوی به سامان جان بگو خوب کون تپلشو قنبل کنه مثل خودت کون نرمشو بلرزونه تا ببینی چقدر کون پسرت به مامانش رفته.
فرشته در حالی که به بالش های سفید تکیه داده و بدن لختش را در نرمی آنها رها کرده بود، پاهایش را بیشرمانه تا حد امکان باز کرده و با چشمانی خمار، انگشتانش که آغشته به ترشحات کوسش بود را به دهان برده و با با نیم نگاهی به شهرام، مجددا به مالش کوسش پرداخت.
فرشته :سامان جان پسر گلم، بلدی کونتو قمبل کنی برای مامان تکونش بدی؟
سامان که منظور مامانشو از قمبل کردن نمیدونست، مثل وقتایی که زمان امتحان داره تموم میشه و هنوز پاسخ سوالات ننوشته دچار استرس شد.
درحالی که هنوز پشتش به فرشته بود لپ های کونشو گرفت و از هم باز کرد، تنها کاری که تو ذهنش با کونش می توانست انجام بده.
فرشته که پی به ناشیگری پسرش بده بود به میان تخت آماده و پشت به شهرام قنبل کرد و همزمان با لرزاندن کونش گفت: اینطوری عزیزم…برای مامان قنبل کن کون تپله پسرمو ببینم.
سامان به آرامی و با دقت حرکات مادر را تقلید کرد و با فشردن نیمی از صورت روی زمین، کون سفیدش را بالا برد و در مقابل چشمان فرشته شروع به لرزاندن آن کرد.
شهرام که خبری از واقعیتی که چند متر آنسوتر در حال رخ دادن بود نداشت، از تصور آنچه که به زبان فرشته میآمد لذت خاصی را تجربه میکرد.
فرشته : آخ مامان قربونت بره چقدر کونت تپل شده داره شکل کون مامان میشه .
فرشته با دیدن حرکات سامان و کون برهنه پسرش، با شدت بیشتری کوسش را می مالید.
شهرام : آخ قربون کون پسرت برم خانم علوی …تصور کن سر کیر کلفتمو بمالم به سوراخ کونش.
صدای آه و ناله فرشته و شهرام فضای خانه را پر کرده بود. سامان میل و کششی نیرومند به مالش دودولش در خود احساس می کرد. او ناخودآگاه روی زمین نشست پاهایش را تا حد ممکن باز کرد و در موقعیتی شبیه به فرشته شروع به مالش دودولش کرد.
تصوراتی که فرشته برای شهرام ساخته بود او را بی طاقت کرده بود. به آرامی از روی صندلی برخاست.تنها با برداشتن یک قدم از اتاق خاطرات جلال خارج شد. او که هنوز به قواعد بازی پایبند بود فقط قصد داشت بدن برهنه و مملو از شهوت فرشته را از فاصله ایی نزدیکتر ببیند. تمام تمرکز او روی حرکات فرشته بود. اما همان یک قدم کافی بود تا در معرض دید سامان قرار بگیرد.
پسرک برای اولین بار آلت یک مرد را میدید. کیر شهرام خرطوم وار کاملا عمود بر اندامش با رگ هایی در حال متلاشی شدن در حال نزدیک شدن به مادرش بود…او ناخواسته آهی کشید.
شهرام که انگار از خوابی چند ساله برخواسته با وحشت به سمت صدا برگشت. حالا پسرکی که امروز نقل مجلس فانتزی های شهوت انگیزش با فرشته بود را میدید در حالی که بدون شورت وشلوار در حال مالیدن دودولش بود.
سامان محو تماشای کیر شهرام شده بود… تمام وقایع آن روز در ذهنش مرور شد…در حالی که باز هم صدای هم کلاسی هایش را می شنید …سامان کون طاقچه سامان کون طاقچه.
دیگر نگاه مرد لختی که در مقابلش ایستاده بود برایش مفهوم جدیدی داشت. او میدانست که کون نرم و تپلش برای شهرام جذاب است. میلی شدید در درونش برای جلب توجه کیر شهرام حس میکرد…با آموزش های تصویری چند دقیقه پیش که از فرشته گرفته بود پشت به شهرام قنبل کرد و کون تپل و نرمش لرزاند.
همین حرکت کافی بود تا جوانک کیر به دست با نعره ایی مستانه آخرین مالش های انگشتانش را روی کلاهک کیرش تاب نیاورده و بخشی از وجودش همراه با فشار آب کیر به شدت به بیرون بپاشد.
این نمایش غیر قابل پیش بینی برای فرشته نیز لذتی غیر قابل وصف به همراه داشت و با جیغ هایی بریده بریده ، نفس زنان اندام سفید و نرمش لرزشی محسوس را تجربه کرد و در میان تختخواب از حال رفت. انعکاس ارضای شدید فرشته در آنسوی دیوار لرزشی لذت بخش در اندام سامان پدید آورد و پسرک ناخواسته برای اولین بار شاهد جهش آبی غلیظ و چسبناک از دودولش بود…بدن نرم و سفید سامان که زیر بار این ارضای شدید جنسی قوایش را از دست داده بود شل شد و از حال رفت.
ترس و استرس وجود شهرام را که به دنیای واقعی بازگشته بود در بر گرفت…اگرچه پیش از این نیز همیشه در پایان این بازی شهوتناک با فرشته بدون هیچ کلامی به سرعت از خانه علوی ها بیرون میرفت. با وضعیتی که مادر و پسر در مقابلش داشتند اینبار عجله بیشتری برای فرار از این محیط داشت.
به سرعت لباس هایش را برداشت و در حال پوشیدن برای آخرین بار نگاهی به فرشته انداخت که آرام و بی صدا روی تخت انگار که ساعت ها در خواب بوده است.
در حال خروج از طبقه دوم، نگاهی به قاب عکس جلال و فرشته انداخت. عکسی که لحظاتی قبل برایش در نقش مرد این خانه شاهد بی شرمانه ترین فانتزی های کلامی اش با همسرش بود. انگار که در درونش عذابی به وجدانش نهیب میزد.
قابی دیگر در کنار قاب مذکور نظرش را جلب کرد. انگار مدرکی قاب شده بود. عکس سیاه و سفید کوچکی از فرشته جوان روی آن دیده میشد.
شهرام که حالا از کنار سامان به سرعت گذشته و در میان پله ها بود نوشته های روی مدرک قاب شده دیوار اتاق خواب را در ذهن مرور کرد… دیپلم خیاطی…معصومه چلویی.
پایان قسمت چهارم

نوشته: خوزه آرکادیو

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18