رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

 

صاحب کار مخمو زد

سلام دوستان
من تو سن خیلی کم شوهر کردم و البته خیلیم زود جدا شدم و تو ۲۰ سالگی شدم یه زن مطلقه…
بعد طلاقم خیلی افسرده بودم تصمیم گرفتم برم سرکار با اینکه از لحاظ مالی از سمت خانواده تامین بودم
تصمیم گرفتم برم سراغ فروشندگی دم عید بود چند تا مغازه که زده بودن فروشنده میخوان سر زدم
حقوقا تقریبا مثل هم بود ولی چون من سابقه نداشتم دوست داشتم همکارام زیاد باشن که اخر همونطوری که میخواستم پیدا کردم یه مغازه لباس بچه گانه فروشی با ۵تا فروشنده زن و دوتا صاحب کارم که خواهر برادر بودن…
خلاصه که شروع به کار کردم خواهره خیلی بداخلاق و جدی بود ولی برادره برعکس شوخ و باحال
جفتشون سنشون بالای ۳۰ میخورد…من خیلی زود با دخترای همکارم دوست شدیم روز اول و بهم کارو یاد دادن
همون روز اول متوجه نگاهای صاحب کارم بودم ولی چون تازه جدا شده بودم و ضربه خورده بودم نمیخواستم رو بدم…ولی همون شب اول پیام داد که خانوم فلانی من ازت خوشم اومده!منم ازش پرسیدم چرا من شما این همه فروشنده داری که گفت اونا بچن و تو مشخصه پخته ای و کلی زبون ریخت…باز من قبول نکردم گفتم درست نیست تو محل کار و اینقدر اصرار کرد که گفتم باشه بزار فک کنم
روز بعدش ک رفتم باز همش نگام میکرد وقتی صدام میکرد قلبم تند میزد قلبم برخلاف عقلم خیلی میخواست که با اون باشه
سنمم کم بود خب وا دادم سریع اونم بعد یه شکست عشقی که داشتم…
بهش تو همون مغازه پیام دادم که باشه!خودشم خیلی تعجب کرد که انقد یهویی قبول کردم…
شبش کلی پیام دادیم ولی اتفاق خاصی نیفتاد حرفای عادی و اینا
فرداش ک رفتم مغازه دیدم خواهرش نیومده همکارامم هنوز نیومدن یهو دیدم الان فقط منمو اون!
جفتمون مضطرب شدیم تو اون وضعیت من انگار نه انگار که دوستیم باز رسمی بودمو تن تن کارامو میکردم
رفتم اشپزخونه پشت مغازه که لیوان بشورم دیدم پشت سرم اومد
یعنی قلبم اومد دهنم میدونستم یه چیزی میشه…دستام کفی بود که همون جوری گرفت دستش آب کشید بعد بردتم اونور تر
چشماش خیلیی خمار بود میگفت چیشد که قبول کردی؟منم گفتم خب ازتون خوشم اومده نمیتونم تو چشماش نگاه کنم ولی اون هی بهم نزدیکتر شد…من تو شورتم واقعا احساس خیسی میکردم وقتی بغلم کرد داغه داغ شدم همزمان استرس رسیدن همکارامم داشتم
همون جوری بغلم کرده بود و به خودش میمالوند ولی من سرمو کرده بودم تو گردنش صدام در نمیومد
خودش ازم فاصله گرفت به لبام‌ نگاه کرد و یواش بوسید
ولی اروم بودنش زیاد طول نکشید یهو خیلی با شدت میبوسید تو عمرم همچین بوسه ای نداشتم
انگار این آدم همونی بود که میخواستم…رفت سراغ سینه هام…همونطوری وحشی دراوردو خوردشون…من صدام در اومده بود…واقعا حرفه ای عمل میکرد و منی که خیلی وقت بود سکس نداشتم داشتم میمردم
ولی یکی از همکارام رسید و توهمون موقعیت مارو دید که رژ من پخش بود و…
ولی دمش‌گرم اون لحظه به روی خودش نیاورد صاحب کارم سریع رفت…بعد اون خلوت اتفاقایی تو مغازه افتاد و حرفهای بین همکارام پیچید که رابطه مارو خراب کرد…خیلی راحت گفت دیگه بمن پیام نده…منم احساس میکردم باهام بازی شده با اینکه اتفاق خاصی نیفتاده بود ولی خب من ازش خوشم اومده بود:(
اما به کارم همونجا ادامه دادم دم عید بودو سرمون شلوغ بود ولی باز نگاش که میکردم دلم میخواست دوباره گرمی بدنشو تجربه کنم اونم نگام میکرد ولی دیگه کاری نمیکرد…این داستان یه ادامه خیلی کوتاهیم داره که اگه دوست داشتین مینویسم:)
کلمه ای توش دروغ نبود امیدوارم خوشتون اومده باشه و ببخشید که توش اسمی نبردم

نوشته: فاطیما

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.