رفتن به مطلب

dozens

ارسال‌های توصیه شده

     سیسیگاسم × گی × داستان سکسی × سکس گی × داستان گی ×

راستین و نیما - 1
راستین و نیما/پارت اول
•
پرستار آمریکایی
عصبی بودم
باورم نمیشد که با هیجده سال سن مجبور بودم یه پرستار رو تحمل کنم :/
پدر و مادرم قرار بود برن به یکی ازون مهمونی هایی که تقریبا تا صبح طول میکشید و من از اونجایی که دنبال فرصتی برای تنها بودن تو خونه بودم معده دردم رو بهونه کردم و از غروب اومدم تو تختم …
اما تموم فکرم پیش اون وسیله ای بود که زیر تختم توی جعبه سیاه رنگ بین پوشال های مشکی قایمش کرده بودم
بدنم از هیجان مور مور میشد و ناخوداگاه یخ میکردم و زیر لحاف گرمم تکون میخوردم
بدنم با تصوراتی که داشتم حساس شده بود
اما ساعت هشت بود که با زنگ خوردن آیفون دنیا روی سرم خراب شد …
مامانم برای اینکه شب رو تنها نباشم زنگ زده بود به اسما خاتون همسایه طبقه بالایی و ازش خواسته بود نیما نوه اش که تازه از آمریکا اومده بیاد پیشم
من فقط نیما رو سه بار دیده بودم
توی آسانسور ، توی پارکینگ و یه بار هم جلوی در واحدمون
فقط در حد یه سلام معمولی باهاش هم کلام شده بودم
۳۱ سالشه و یه پسره قد بلند و چهارشونه
موهای مشکی پرپشتی داره
و هر بار که دیدمش با تیشرت و شلوار کتان بود
در عین ساده بوسیدنش خیلی هم خوشتیپ بود
نمی فهمیدم مامان چرا اینقدر اصرار داشت با نیما ارتباط بگیرم
اون از من سیزده سال بزرگتره کمتر از یک ماهه دیگه برمیگرده آمریکا و هیچ نسبتی با من نداره
و ازون گذشته من به واسطه گرایشم سعی میکردم ارتباطم رو با هر جنس مذکری کم کنم
حوصله دردسر نداشتم
نمیخواستم با یکی صمیمی بشم و بعدا برام آتو بگیره
تو این فکر بودم که وقتی از ایران رفتم رل بزنم و اعتماد کنم
چون هرچی بود خارج از این مرزها گرایشم به این زیادی ممنوعه نبود …
عصبانی در اتاقم رو به هم کوبیدم و فریاد زدم
_من به پرستار احتیاجی ندارم
میتونستم صدای احوالپرسی مامان و بابامو با نیما بشنوم
اون خرچقدر جذاب و خوشتیپ و خوشگل باشه من باید ازش فاصله بگیرم …
در اتاقمو قفل کردم
روی تختم نشستم
تموم هیجانم دود شده بود رفته بود هوا
مامان چند بار به در کوبید
_راستین جان زشته عزیزم در باز کن نیما اینجاست
با صدای ارومی صحبت میکرد
جوابشو ندادم
_راستین کارت خیلی زشته بیا بیرون
صدای بابا بود
نمیخواستم به حرفشون گوش بدم
ولی جلوی نیما واقعا بد بود و منم اینجوری نبودم
رفتم سمت در و بازش کردم
اخمالو و ناراحت بودم
دوست داشتم با صدای بلندی بهشون بگم
_من میخوام خونه تنها باشم به اندازه کافی بزرگ هستم هیجده سالمه و میخوام روی اون دیلدو کوفتی سواری کنم
ولی فقط به نیما سلام دادم
با لبخند نگاهم میکرد
مامان موهامو بوسید و بعد از حرفایی که ازشون سر در نمیاوردم از خونه رفتن بیرون
نمیفهمیدم چی میگه چون نگاهم روی نیما بود
لعنتی من باید ازش دوری کنم
ولی الان اون با یه رکابی و شلوارک برند جلوم ایستاده
بدن عضلانیشو برام ریخته بیرون
موهاشم نامرتبه
فاک
_چرا اینقدر بداخلاقی
با لبخند جذابی ازم پرسید
آب دهنمو به سختی قورت دادم و گفتم
_هیـ…چی
گلوم خشک شده بود
به سمت پذیرایی رفت و گفت
_چه نقشه ای داشتی که اینقدر از اومدنم ناراحت شدی؟نکنه دوست دخترت داره میاد؟
با خنده سوال دومشو پرسید پ دندونای لمینت شده سفیدشو انداخت بیرون
این پسر همه چیزش نرمال و جذابه
نفسمو بیرون دادم و سمتش رفتم
_نه ازین خبرا نیست
_واقعا؟چون انگار اصلا معده درد هم نیستی
شونه بالا انداختم و کنارش با فاصله کمی روی کاناپه نشستم
و به تلویزیون که راز بقا نشون میداد نگاه کردم
_حوصله نداشتم برم
اونم نگاهشو به تلویزیون داد
_اما مطمئنم این همه ناراحتی از تنها نبودنت حتما یه دلیلی داره
میخواستم تو چشماش نگاه کنم و بگم آره چون مزاحم دیلدو سواریم شدی‌ …
_من هیجده سالمه نباید مثل بچه ها باهام رفتار کنن
خندید
_مامانت نگرانته میگفت دوستی نداری
_توام نمیتونی دوستم باشی چون خیلی ازم بزرگتری و میخوای برگردی آمریکا و …
جملمو خوردم و لبمو گاز گرفتم
با کنجکاوی بهم نگاه کرد و گفت
_و؟!
از روی مبل بلند شدم
سمت آشپزخونه رفتم
_هیچی بیخیال
دنبالم اومد
به جزیره تکیه داد و آرنجشو گذاشت روی سطح سنگیش
_بگو دیگه … باهم صحبت میکنیم … مثل دوتا دوست …
سمت یخچال رفتم
مامان چایی دم کرده بود
اما من خیلی گرمم بود
برای خودم آب پرتقال خنک ریختم
_میخوری؟
جواب داد
_نه من چایی میخورم … لطفا
بهش چپ چپ نگاه کردم خندید
لطفا اگه زحمتی نیست
لبخند زدم
بامزه هم بود
براش توی لیوان های جدید مامان چایی ریختم
از یخچال باقلوا رو بیرون آوردم
_نگفتی سومین دلیلت برای دوست نشدنت با من چیه؟!
از پشت جزیره بهش نگاه کردم نصف آبمیوه خودمو خوردم
نمیدونستم بگم یا نه؟
به نظر آدم قابل اعتمادی میومد
قرار بود از ایران بره
پس دردسر نمیشد
تهش این بود که ازم بدش بیاد و وقتی منو میبینه بهم محل نده
لیوانمو روی جزیره گذاشتم و گفتم
_سومین دلیل اینه که پسری
چشم هاش گرد شد و همزمان با خنده متعجبی گفت
_خب این یعنی چی؟!
شونمو انداختم بالا
_معلوم نیست؟سی و یک سالته یکم مغزتو کار بنداز
یکم نگاه نگاهم کرد و پرسید
_یعنی تو …
_آره همجنسگرام
بعد از چند لحظه انگشتمو سمتش گرفتم و تهدید وار گفتم
_اما هیچکس نمیدونه
_پس چرا به من گفتی؟
_چون دنیا دیده ای فرهنگت بازتره احتمال کمتری هست که قضاوتم کنی برام دردسر بشی …
از کنارش رد شدم دوباره روی مبل نشستم
با کنترل کانال هارو بالا پایین کردم رسیدم به کانالی که هرشب این موقع فیلم سینمایی میداد
کنارم نشست
نیم نگاهی به ران عضلانیش که از شلوارک بیرون مونده بود انداختم
مو نداشت سفید و نرم بود
کاش میتونستم لمسش کنم
_پس قرار بود وقتی تنهایی دوست پسرتو بیاری خونه؟
خندیدم
_نه من دوست پسر ندارم
_من خیلی کنجکاوم که قرار بود چیکار کنی که انقدر خورد تو ذوقت
با لحن بچگونه و ناراحتی گفت که باعث شد بخندم
خودش هم خندید
چند ثانیه به هم نگاه کردیم و دوباره به تلویزیون نگاه کردم
_نمیتونم بگم
احساس کردم کمی اومد نزدیک تر
_نمیتونی یا روت نمیشه؟!
لحنش آروم بود معلوم بود میخواد بازی کنه و سرگرم بشه
_هردو
_اگه رومو بکنم اونور چی؟یا چشمامو ببندم؟یا برام تایپ کنی؟یا میتونی بیای دم گوشم بگی
به چهره سرحال زل زدم
گوشه لبم اسیر دندونم بود
خوشم میومد که داشت انقدر صمیمی و راحت برخورد می کرد
خودمو جلو کشیدم
دیدم که خیره به لبهام لبخندش محو شد
نزدیک تر رفتم
به حدس که بوی خوب عطر خنکش رو بهتر و بیشتر تنفس کردم
نزدیک گوشش که گوشواره نگینی کوچیکی داشت توقف کردم
لب هاش نیمه باز بود
با صدای آرومی زمزمه کردم
_دوهفته پیش یه چیزی خریدم که میخواستم امتحانش کنم
با کنجکاوی سمتم برگشت
فاصله بین صورت هامون خیلی خیلی کم بود
_چی؟
خندیدم
_نمیگم
قبل از اینکه عقب برم
با دستاش منو گرفت
با برخورد دستش به پهلوم تکون شدیدی خوردم
داد آرومی زدم
_من قلقلکیم
خندید محکم تر منو گرفت و من تقریبا روی پاهاش بودم
خم شد و توی گوشم گفت
_باید بگی تا ولت کنم
میخواستم بگم نمیگم تا ولم نکنی چون جام خیلی خوبه
_باشه باشه میگم توروخدا دستتو نزن به پهلووووم
با برخورد دستش تکون دیگه ای خوردم و افتادم تو بغلش
نفس نفس افتاده بودم و اون میخندید
_نخند ولم کن
بیشتر خندید
_زور من بیشتره حالا بگو
وقتی دیدم دستش سمت پهلوم داره میره خودمو عقب کشیدم و گفتم
_یه دیلدو … یه دیلدو خریدم
خیلی سریع ولم کرد
روی مبل برگشتم اما خیلی‌ نزدیک بهش نشستم
چون دست چپش هنوز دور کمرم بود
ازین فاصله بوی بدنش خیلی واضح و جذاب بود
_میتونی بهم نشونش بدی؟
بهش نگاه کردم قبل از اینکه جواب‌بدم دست راستشو بالا آوردم و با فشار انگشت شصتش لبمو از زیر دندونم بیرون کشید
_یه چیزی هست که … خب من … من قبلا تجربش کردم … با یه پسر وقتی آمریکا بودم …
_چجوری‌ بود؟
دوست داشتم بدونم چه حسی داره
_برای من فرقی با یه دختر نداشت فقط هیجان زده تر بودم چون اون یه مرد عضله ای بود که زیر بدنم پیچ و تاب میخورد …
با انگشتش روی لبمو نوازش کرد
_برای اون چطور بود؟!
لبخند زد
_برای اون؟چهاربار ارضا شد … فریاد میزد چنگ مینداخت آخرشم بیهوش شد فرصت نکردم ازش بپرسم
پاهام ناخودآگاه جفت شد
بدنم داشت عرق میکرد
کلمه هاش نزدیکیش داشت تحریکم میکرد
_حالا میتونی بهم نشون بدیش؟
مطیع و رام شده سرمو تکون دادم
بلند شد با گرفتن دستمو منو هم بلند کرد و سمت اتاقم رفتیم
از تصور اینکه چهار بار ارضا بشم پاهام سست میشه و میلرزه
چه پسر خوش شانس و خوشبختی
وارد اتاقم شدیم کنار تخت ایستاد
_تو مطمئنی که بعدا از من بدت نمیاد؟
اخم کرد
_این چه حرفیه معلومه که آره
نفسمو فوت کردم و روی زمین نشستم
از زیر تخت جعبه رو بیرون آوردم
کنارم نشست
با دست های لرزون در جعبه رو باز کردم
پوشال هارو کنار زدم و اون دیدلدو کرمی با برجستگی های روش نمایان شد
_اوه
اولین کلمه ای بود که از دهنش بیرون اومد
_خوش سلیقه هم هستی هم رنگش هم سایزش هم …
_قرار نشد مسخرم کنی
خندید
_تاحالا امتحانش کردی؟
یک بار تلاش کردم نتونستم کامل انجامش بدم
_خب این نه خیلی کوچیکه نه بزرگ اما اگه تجربه نداشته باشی یکم برات بزرگه و میتونه آسیب بزنه
_اوهوم
چند ثانیه بعد دوباره دستش دور کمرم حلقه شد
_تو دوست داری که بهت کمک کنم؟
بهش نگاه کردم
چشماش برق داشت
معلوم بود نمیخواد اذیتم کنه
ناخودآگاه بغض کردم و چشمام پر از اشک شد
_هی هی ناراحتت کردم؟ببخشید من منظوری نداشتم
جعبه رو بست و بغلم کرد
اشک هام پایین چکید
_بیخیال پسر گریه واسه چیه معذرت میخوام باشه؟نباید میگفتم میدونم برات اعتماد سخته
به رکابیش چنگ زدم
_موضوع این نیست
بین اشک ریختنم گفتم
کمی ازم فاصله گرفت صورتمو پاک کرد موهامو دست کشید
_پس چیه پسر خوب؟
_نمیدونم فقط هیچوقت کسی نخواسته کمکم کنه … مسخرم کردن بهم بد و بیراه گفتن و ازم دور شدن
صورتمو دوباره پاک کرد
_میدونم … گریه نکن باشه؟
چند تا نفس عمیق کشیدم
_میخوای بیای بغلم؟
فقط سرمو تکون دادم
همونطور نشسته بغلم کرد
سرم روی سینش بود
و صورتش روی صورت و پیشونیم
تپش قلبشو حس میکردم
خیلی آروم پشتمو نوازش میکرد
گریه ام بند اومده بود ولی دوست نداشتم از بغلش بیام بیرون
وقتی پیشونیمو بوسید بیشتر توی بغلش رفتم
_فسقلی
زمزمه کرد و این بار گرمی لبهاشو روی لپم حس کردم
بعدش نزدیک لب هام و بعد با مکث طولانیش چشمامو باز کردم
به چشم هام نگاه کرد دستشو بالا آورد روی گردنم گذاشت سرمو بالا برد
_میخوای کمکت کنم؟
هیجان زده بودم
فقط سرمو تکون دادم یک ثانیه بعد لبهاش روی لب هام بود
لعنتی این خیلی تحریک کنندس
خیلی زود زبون هامون روی هم رقصید
لب هامو مک میزد
با زبونش همه جای دهنمو میلیسید
و به اون پسر حق میدادم که در مقابل نیما بیهوش بشه
خودمو جمع کردم
کیرم داشت تحریک میشد و نمیخواستم معلوم باشه
فاصله گرفت
دهنم باز موند
_چی شده؟
_هیچی
کف دستشو روی شکمم گذاشت
_داری حسش میکنی؟خوشت میاد؟
_اوهوم
لبخند زد
_ازش لذت ببر پسر کوچولو امشب شب توعه
دوباره شروع کرد به بوسیدنم
اینبار دستش هم روی تنم رقصید
روی سینه هام روی شکمم و روی پاهام و کم کم زیر شلوارم …
لب هاش که روی گردنم رفت ناله هام ناخودآگاه بود
قلقلکم میومد اما میخواستم ادامه بده
_آاااهههههععه ههههه
ناله بلندم با برخورد دستش با پایین تنم بلند شد
کم اونو از روی شرتم مالید
محکم و بدون رحم
_آاااهههه نیماااا آرووومم هههه
انگار دیوونه شده بود
دیگه به من گوش نمیداد
همینجوری بغلم کرد
منو روی تخت انداخت
روی آرنجام بلند شدم
بین پاهام روی زانوهاش بود
رکابیشو درآورد و من با دیدن سینه ها و بدنش نفسم حبس شد
لبخند زد
دستمو گرفت
کف دستمو روی سینه راستش گذاشت
_میتونی لمسم کنی من بدم نمیاد
لبخند زدم
لمسش کردم
تی شرتمو از تنم دراورد
در مقابلش من جوجه بودم
دوباره سراغ گردنم رفت
اینبار خیلی زود لبهاش کشیده شدن پایین
ترقوه هام که تا اون روز نمیدونم میتونن انقد تحریک پذیر باشن رو مکید
زبونشو روی سینه هام‌کشید
نوک متورم شده سینه چپمو بین لب هاش برد با شدت زیادی مکید
_وووواایییییی هههههه نیییممماااههه
کمرم قوس برداشت
من بی نهایت روی سینه هام حساسم
سراغ سینه راستم رفت
همین کارو تکرار کرد
تقریبا به گریه افتاده بودم
نفس میزدم و گرمم بود
وقتی لباش روی شکمم نشست منقبض شدم
قلقلکم اومد
از همون پایین نگام کرد
_هیشششش
زبونشو دور نافم کشید آروم و با احتیاط
دوباره روی آرنجام بلند شدم
نوک سینه هام کمی میسوخت
کیرم منقبض بود و درد میکرد
پاهام کمی میلرزید
همونطور که نگاهم میکرد پایین تر رفت
_میتونم؟
اشاره اش به شلوارم بود
تند تند سرمو تکون دادم نالیدم
_لطفااا
شلوار و لباس زیرمو درآورد
لبمو گاز گرفتم
_خوردنی و صورتی عاشقشم
لبخند زدم
لبخندم به نفس زدن تبدیل شد وقتی لب هاش روی کشاله رانم نشست
با فاصله کمی از کیرم
_نشتی داری پسر
سر انگشتشو سر کیرم کشید
_آااااااهههه نع
_این همه خیسی فقط با یه عشق بازی؟هوم؟
انگشتشو تا زیر کیرم کشید بعد روی تخمام و در نهایت روی روی مقعدم
_باید باهات چیکار کنم؟
بالا اومد روبه روی صورتم متوقف شد
_لطفا
_لطفا چی توت فرنگی
_لطفا کاری کن مثل اون پسر اینقدر لذت ببرم و ارضا بشم تا از هوش‌ برم
ابخند زد
انگشتش از پیشابم خیس بود روی لب هام گذاشت دهنمو باز کردم
_اینو میخوای؟
انگشتشو داخل دهنم برد روی زبونم کشید
شور بود
انگشتشو بیشتر فرو برد
چشم هام گر شد بزاقم بی اختیار من بیشتر ترشح شد روی چونه ام سرریز کرد
_با کمال میل
خیلی زود برهنه شدم
اون اما هنوز شلوارکش پاش بود
بهش لوب رو داده بودم
_نارگیل؟تفاهم داریم
اشاره اش به عصاره ی لوب بود
اونو باز کرد
_تمیزی؟!
_میدونی که چه تصمیمی داشتم
لبخند خبیثی زد
_بله میدونم
انگشتش روی مقعدم نشست
_پاهاتو بیار بالا …زیر زانوهاتو بگیر سعی کن تا میتونی باسنتو بدی بیرون … آفرین
همونطور که کنار دراز کشیده بود انگشت خیسشو واردم کرد
نگاهم به اون بود
ناخوداگاه به موهاش چنگ زدم
_جونم
انگشتشو بیشتر فرو کرد
_مطمئنی دوست پسر نداری؟
با تعجب نگاش کردم
_چون سوراخت … خیلی هم دست نخورده نیست
لبمو گاز گرفت
لبمو بوسید
_بهم بگو … با خودت چیکار کردی که به این حال افتاده
فشار انگشتش بیشتر شد
_شل شل شل آفرین حالا بهم بگو
_با خودم بازی میکردم
_با چی؟
_با هرچیزی ههههااااههه با میوه ها … اااوووهههه نیما این زیاده
_شیششش این فقط سه تا انگشته سوسول نباش دیگه چی؟
_انگشتام … با انگشتام خودمو گشاد میکردم
لبخند زد
_میتونستی انقدر عمیق جلو بری
_نه نه نمیتونستم
حرکت انگشتاش سریع شد
لوب بیشتری ریخت
_برام ارضا شو بذار بفهمم چقدر داری لذت میبری
دستم سمت کیرم رفت
اونو گرفت و گفت
_آ آ امشب قرار نیست اون عروسک رو لمس کنیم نه من و نه تو قراره آزاد باشه قراره تلاش کنی بیبی
با فرو رفتن بیشتر انگشتاش چشم هام برق افتاد
بدنم منقبض شد
به شونه هاش‌ چنگ زدم لبخند بزرگی زد
_اوه این چیه؟ یه گردالیه نررممم
_آههههه فففاااکککک هههه نه نه بسه بسه نمیتونم
سعی کردم از دستش فرار کنم
_شششش باشه باشه
کمی آروم شدم
صورتمو بوسید
_چه حسی داشت؟
_خیلی شدید بود … انگار داشتم ادرار میکردم
_نترس طبیعیه قرار نیست خودتو کثیف کنی فقط خودتو رها کن باشه؟بغلم کن
سرشو بغل گرفتم
دوباره انگشت هاش عمیق داخلم فرو رفت
کمرم قوس گرفت
_سعی کن رهاش کنی راستین
ـب‌ب ب باشه
حرکاتش خیلی شدید و سریع بود
صدای خیسی و گشاد شدن شدن سوراخ گوشامو ارضا میکرد
تمایل به فریاد زدن داشتم
دلم میخواست فرار کنم
خیلی برام زیاد بود
_میترسم میترسم
بی ناله هام زمزمه کردم
لب هاشو روی گردنم گذاشت
_من پیشتم رهاش کن.هواتو دارم
سرمو بلند کردم
تا حالا کیرمو انقدر شق و قرمز و باد کرده ندیده بودم
اشک از گوشه چشمم چکید
حرکتای فشاری لمسیش روی اون غده به شدت تحریک پذیر پاهامو میلرزوند دستامو دوباره زیر زانو هام گذاشتم
دست آزادشو دور گردنم حلقه‌کرد
لب هام روی گونه و گردن و گوش هام میرقصید
نمیدونستم به کدوم لذتم توجه کنم که فریادم بلند شد
_آاااااااااههههههه ااااااهههه اههههه ههههه ااااااا
بدنم به شدت لرزید یه انقباض طولانی و یه ارگاسم به شدت جدید و شدید رو تجربه کردم
بدنم روی ویبره بود
ناله هام با لب هاش خفه شده بود
پاهام به سینه هام رسیده بود
مقعدم نبغ میزد و کیرم توی هوا اسپرم میپاشوند
رها شدم
بعد از ده ثانیه عضله هام شل شد
پاهام روی تخت افتاد
حتی چشم هام بسته شد
قلبم تند میزد
_جونم
موهامو عقب داد
نوازشم کرد
بدنمو بوسید
اونقدری که از اوج پایین بیام
نگاهش کردم
_چطور بود؟
_خیییلی شدید بود
چند دقیقه بعد دوباره نوازش ها شروع شد
دوباره بدنم منقبض شد
عضله هام آماده یه راند دیگه بودن
از تخت پایین رفت
_بیا اینجا
منو دنبال خودش کشید
دیلدو رو از جعبه بیرون آوردم تهش حالت مکشی داشت که میشد به هرجا وصلش کرد
اونو روی زمین گذاشت
روش لوب ریخت
_زانو بزن
مطیع‌ زانو زدم
پشتم رفت
ندیدم چیکار میکنه
سرشو از بغل گوشم جلو آورد کمی جا به جام کرد
با دستش لوب بیشتری بهم مالید و وارد مقعدم کرد
آروم بیا پایین
با برخورد سر دیلدو با مقعدم توقف کرد
_آروم آروم
نفس کشیدم کمی باز پایی رفتم
با سوزش شدیدی متوقف شدم
_میسوزه
_میدونم آروم انجامش بده با حوصله
دوباره لوب زد چند دقیقه بعد بازم فشار وارد کردم
اجازه نمیداد به سمت بالا بیام
دو طرف پهلو رو گرفته بود
_یکم دیگه مونده
_ااااهههه همین الانشم هههه حس میکنممم تا ته رفته
بازم پایین رفتم
به انتها رسیده بودم
با برخوردش به نقطه ای‌ که جلوتر نمیرفت لرزید
_نمیره تهشه اههه
_کارت عالی بود حالا آروم بیا بابا آفرین
چشم هام بسته بود
با هدایت دست هاش آروم بالا و پایین رفتم
کمی روون شده بودم
_سریع ترش کنیم؟
موافقتم باعث شد اونقدر سریع منو روی دیلدو بکوبه که دوباره کیرم شق بشه
ناله هام دست خودم نبود
با فشار دستش به سمت پایین کامل روی دیلدو فرود اومدم و جیغ زدم
رو به روم ایستاد
_همونجا بمون
بی نهایت پر بودم
حس خوبی داشت
جلوی چشم هام شلوارک و بعد شرت برند گرونشو دراورد
با دیدن کیرش دهنم باز موند
دست کمی از دیلدویی که توی کونم بود نداشت
_دوسش داری؟
تتوی روی پهلوش سکسی بود
جلو اومد موهامو گرفت
_ساک بزن میخوام همزمان سواری هم بکنی
جلو رفتم زبونمو روش کشیدم بوی خوبی داشت
چند دقیقه بعد دهنمو کاملا در اختیارش داشت
کیر بزرگش روی زبونم لیز میخورد و تا ته حلقم میرفت
از برخوردم عوق میزدم و ناخودآگاه مقعدمو سفت میکردم که این بهم لذت بیشتری میداد
چند بار روی صورتم زد
_افرین پسر خوب
چند دقیقه بعد کیرش که حسابی قرمز و متورم بود بیرون کشید از دهنم جلوم زانو زد
_درست بشین مثل وقتی که میری دستشویی
قبل از اینکه نفسم سرجاش بیاد و سرفه هام تموم بشه منو طوری که خواست نشوند
اینجوری بیشتر بهم فشار اومد نالیدم و اون با گرفتن پهلوهام باز کمک کرد بالا پایین برم
صدای شهوتناکی توی اتاق پخش میشد
صدای قیژ و قوژ تحرک دیلدو
صدای ناله های من
و نفس های بلند نیما
دست هامو روی شونه هاش گذاشتم
تقریبا ازش آویزون شدم
_میتونی برام‌ بیای؟
_نمیدونمممم
با شدت زیادی بالا پایین میشدم
لذت زیادی داشت قبل از اینکه بفهمم جریان چیه بلندم کردم
سمت تخت رفت
نگاهم به دیلدو افتاد که وسط اتاق داشت تکون میخورد
خیس و براق بود زمین پر از ترشحات و لوب شده بوده
_داگی شو سریع
روی تخت داگی شدم پشتم رفتم
_اووووف اگه ببینی چقد گشاد شدی
بدنم لرزید
احساسش کردم
واردم شد
فقط لذت بود
حسش فرق میکرد
گرم بود و جذاب بود
سرمو روی بالش گذاشتم نالیدم
سیلی محکمی با باسنم زد
ضربه هاشو شروع‌ کرد
سریع و محکم
نگاهم به کیرم افتاد
توی هوا تکون میخورد
آبم ازش آویزون بود
چند ثانیه بعد لرزیدم
پاهام منقبض شد
مقعدم جمع شد
تکون خوردم
و هیچ کدوم باعث نشد نیما از حرکت بایسته
به شکم روی تخت افتادم
فریادم توی بالشتم خفه میشد
و نیما همچنان داشت با کیر محشرش بهم تلمبه میزد
موهامو چنگ زد
_شل کن بیبی نمیخوای که پاره بشی ها؟
توی گوشم زمزمه کرد
عضله هام دوباره شل شد مثل یه تیکه گوشت بودم
حتی جون ناله کردن نداشتم
چیزی که تجربه کردم انقدر شدید بود که هنوز هضمش نکرده بودم
زیرش از آبم خیس بود
نیما بعد از ضربه عمیقی ازم بیرون کشید
مقعدم بی اختیار به بیرون کشیده شد
صدایی مثل گوز ایجاد کرد
دوباره سیلی محکمی به باسنم زد
_با یه بار … انقد گشادت کردم
از تخت پایین رفت
جون نداشتم ببینم کجا میزه با تکون دوباره تخت گفت
_یکم باسنتو بده بالا
با برخورد دیلدو اه کشیدم
چرا اون کوفتی رو خریدم
واردم کردش
اونقدری روون بودم که یه جا واردم شد
کنار گوشم خم شد
_یکی دوبار دیگه زیرم بخوابی میتونم فیستینگت کنم
تنم لرزید
نگاش کردم
داشت دیلدو رو داخلم تکون میداد
_تو ارضا … نشدی
_طول میکشه هموز فرصتش هست
نفس عمیقی کشیدم
_منو بکن نیما هنوز میتونم بازم بیام
خندید
دیلدو رو ازم بیرون کشید دوباره اون صدا تکرار شد
_برگرد بیبی
به سمتش برگشتم
بین پاهام رفت اون رو روی شونه هاش گذاشت
زانو هام جلوی صورتم بود
خودشو واردم کردم
سریع و بدون توقف تلمبه زد
این پوزیشن عمیق تر بود
سکسی تر بود
میتونستم نگاهش کنم
متوجه چیم های کنار چشمش شدم
چندتا تار موی سفید هم داره
دستامو دور گردنش انداختم
_بازم پرستارم میشی؟
بین ضربه هاش خندید
_تا تو چی بخوای؟
_میخوام … ههه هههرررووز هههاههههه پرررستاررم ههه باشی
لبخند بزرگی زد
کیرم بین بدن هامون تحت فشار بود
_این مدتی که ایرانم اونقدر پرستاریتو میکنم که وقتی رفتم نتونی کونتو جمع کنی
خندیدیم
ضربه هاش مستقیم به جایی بود هم لذت داشت و هم یه درد کوچیک و لذت بخش
خیلی زود دوباره به لبه میرسیدم
سرشو خم کرد
_اینبار باید باهم ارضا شیم باشه؟
سرمو تکون دادم
بیشتر خم شد در کمال تعجب نیپلمو بین لباش برد
منقبض شدم
ضربه هاش سریع تر شد
گردنم عقب رفت
کنرم قوس برداشت با چنگ زدنش به موهام
با گزیده شدن گردنم و لرزیدن و نفس های بلندش
به اوج رسیدیم
درونم داغ شد
لرزیدم و چشم هام باز نمیشد
منو بوسید
زبونمو و دهنمو با زبونش فتح کرد
_باید باهام بیای آمریکا
این آخرین چیزی بود که شنیدم
بعد بیهوش شدم ….
……
اسامی غیرواقعی‌ بود
ریتم داستان تلفیقی از واقعیت و اغراق و تخیل بود.

نوشته: رارا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • kale kiri
      شیدا زن همکارم   سلام علی دلیر هستم ۳۱ سالمه و قد و وزن معمولی دارم داستانی که میخوام براتون تعریف کنم راجب ادب کردن خانوم یکی از کارمندام هستش من یه شرکت واردات و صادرات دارم و تعدادی کارمند قدیمی که چند سالی هست باهم کار میکنیم هم نیروی خانوم دارم هم آقا بچه های شرکت گاهی بعد از کار باهم میرن کافه برای شام خوردن و تفریح اونایی هم که متاهل هستن به همسراشون میگن میان اونجا دور هم جمع میشن منم گاهی اگر قراری با پارتنر خودم نداشته باشم باهاشون میرم و مهمونشون میکنم به عنوان تشویقی خلاصش بخوام براتون بگم که طولانی نشه یکی از حساب دارای شرکت که مرد هستش یه خانوم چادری داره ولی اصلا رفتارش مثل خانومای چادری نیست عشوه زیاد میاد تو جمع و شوخی زیاد میکنه با همه با این موضوع کاری ندارم این خانوم که اسمش شیدا یه اخلاق خیلی بد داره همش تو جمع شوهرش میکوبه و بد میگه ازش شوهرشم آدم مظلومی با خنده و شوخی رد میکنه این موضوع خیلی من اذییت میکرد همش رو اعصابم بود چون هر مشکلی هم با شوهرت داری نباید همش تو جمع بگی که اونم جمع همکاراش که یه جوری غریبه حساب میشن این موضوع چندین بار تکرار شده بود و من با اینکه ناراحت میشدم کاری نکردم تا اینکه یه شب با دوست دخترم دعوام شده بود اعصاب نداشتم این شیدا خانوم هم یهو تو جمع برگشت گفت والا شوهر من بی عرضس نمیتونه کارای بزرگ بکنه پول بزرگ در بیاره من جای شوهرش خیلی بهم برخورد و اینکه فهمیدم این خانوم ضعف پول داره و چون شوهرش پولدار نیست باهاش بد رفتاری میکنه اونجا بود که تصمیم گرفتم یه درس حسابی بهش بدم که دیگه از این غلطا نکنه شام که خوردیم بچه ها دونه دونه تشکر کردن و رفتن منم نشسته بودم صورت حساب بیارن حساب کنم برم یهو دیدم شیدا تنها برگشت سر میز گفت کیفم جا مونده بود خوب شد شما نرفته بودید یهو یکی برمیداشت میرفت بهش گفتم خیلی وقته بهت دقت میکنم گفت یعنی چی گفتم فردا میتونی بیای شرکت ببینمت صحبت کنیم یه لبخند ریز زد و پرسید آره ولی راجب چی گفتم بیا حضوری میگم بهت اینجا جاش نیست فقط بین خودمون باشه کسی نفهمه آخر شب بیا که بچه ها رفته باشن دوباره یه لبخند زد و گفت باشه مشکلی نیست و خوشحال رفت کاملا مشخص بود دوست داره با مرد های پولدار لاس بزنه فردا شب شد و بچه های شرکت دونه دونه رفتن منشی اومد پرسید همه رفتن شما هستید گفتم بله شما برید من خودم میبندم دفتر پنج دقیقه نگذشته بودم دیدم زنگ شرکت زدن در باز کردم دیدم شیداس سلام و احوال پرسی کردیم و اومد داخل با خنده بهش گفتم پشت در منتظر بودی بچه ها برن چقدر زود اومدی اونم خندید و گفت آخه فکر کردم کار مهمی دارید گفتم زود بیام و اینکه خونه رفتنم دیر نشه شوهرم شک کنه رفتیم تو اتاق من شیدا وقتی وارد اتاق شد چادرش در آورد گذاشت کنار با مانتو شلوار جذبی که پوشیده بود نشست رو مبل یه آرایش ریزی هم کرده بود منم در اتاق بستم و رفتم پشت میز نشستم کاملا مشخص بود که آماده این بهش پیشنهاد بدم و قبول کنه قشنگ هول مرد پولدار بود پرسید موضوع چیه راجب چی میخواستید حضوری با من صحبت کنید گفتم که مستقیم میرم سر اصل مطلب من متوجه شدم شما با شوهرت مشکل داری و بیشتر مشکلتم سر پول و درآمدش هست گفت آره خب بی عرضس این همه سابقه کاری داره نمیتونه پول خوب در بیاره بهش گفتم پول خوب از نظرت یعنی ماهی چقدر گفت دیگه حداقل باید ماهی ۱۰۰ تومان در بیاره ولی حقوقش ماهی ۳۵ به جایی نمیرسه مرد باید زنش همه جوره تامین کنه منم سریع نذاشتم حرفش تموم بشه گفتم تو با عرضه ای؟ یهو جا خورد و با تعجب گفت معلومه خب آره از اون عرضم بیشتره گفتم من یه فانتزی دارم که دوست دخترم نمیتونست انجام بده تو برام انجام بده ماهی ۱۰۰ تومان بهت حقوق میدم حقوق اولتم همین امشب پرداخت میکنم چشماش از بابت پول برق زد ولی یکم مکث کرد و پرسید چه فانتزی گفتم تو سکس بردم باش رفت تو فکر دیدم ساکت شده گفتم همین که الان شروع نکردی به داد زدن سر من مشخص راضی هستی گفت آخه خیلی یهو گفتی نمیدونم چی بگم من تاحالا به شوهرم خیانت نکردم فهمیدم مشکلش با برده شدن نیست مشکلش اینکه که از خیانت میترسه گفتم نگران نباش کسی متوجه نمیشه ماهی یک بار فقط دیت میزاریم اینکه گفتم بیشتر راضی شد و پرسید آخه من بلد نیستم چجوری باید بردت بشم چیکار باید بکنم گفتم پاشو جمع کن بریم تو راه بهت میگم تعجب کرد پرسید کجا من باید برم خونه گفتم زنگ بزن بگو اومدی خرید دیر میرسی خلاصه با یکمی ناز قبول کرد و زنگ زد به شوهرش گفت دیر میام رسیدیم خونه من و رفتیم تو اتاق ( خلاصه میگم که طولانی نشه ) نشستم لب تخت گفتم وایسا جلوم لباسات در بیار اونم از ذوق پول کاملا مطیع شده بود شروع کرد آروم آروم لباساش در آورد دیدم لباس زیر ست قرمز پوشیده که با پوست سفیدش سکسی بشه گفتم تو که اومده بودی دفتر صحبت کنی پس این چیه تنت خندید و گفت خب فکرش میکردم بهم پیشنهاد بدی ولی دیگه نه در این حد منم خندیدم گفتم بشین زمین چهار دست و پا بیا سمتم نشست و اومد جلوم گفتم از این لحظه به بعد تو سگ منی هر کاری بخوام باهات میکنم فهمیدی خندید یدونه محکم زدم زیر گوشش چشماش گشاد شد و تعجب کرد فهمید خیلی جدیم گفت بله فهمیدم گفتم بله نه باید بگی چشم ارباب تکرار کن گفت چشم ارباب گفتم دستات ببر پشتت برد پشتش از پشت با یه بند سوییشرت بستمش و اومدم جلوش نشستم لبه تخت پام گرفتم جلو صورتش گفتم بخور تعجب کرد گفت واقعا یه کشیده دیگه زدم زیر گوشش سریع گفت چشم ارباب شروع کرد به لیس زدن و میک زدن انگشتای پام و لای انگشتام گفتم چشمات ببند گفت چشم وقتی بستش شروع کردم به فیلم گرفتن ازش با گوشی اون یکی پام آوردم بالا گفتم حالا این بخور شروع کرد به خوردن از چهرش مشخص بود راضی نیست و به زور داره میخوره ترسیده بود قشنگ یکمی که خورد گفتم کافیه رفتم پشتش از موهاش گرفتم بلندش کردم پرتش کردم رو تخت کون سفید خوبی داشت شورتش در آوردم لای کونش باز کردم گفت چیکار میکنی من تاحالا کون ندادم نمیتونم گفتم خفه شو تو دیگه مال منی حق انتخاب نداری از کشو یه پلاگ برداشتم با ژل چربش کردم یهو کردم تو کونش جیغش بلند شد ولی دستاش بسته بود نمیتونست کاری کنه میگفت تورو خدا درد داره درش بیار گفتم نترس الان جا باز میکنه تا اون اکی بشه کمربند برداشتم شروع کردم به اسپنک اولی که زدم دادش بلند شد گفت خواهش میکنم غلط کردم پشیمون شدم نمیخوام پول دستام باز کن یکی دیگه زدم محکم گفتم دیگه دیر شده راه برگشت نیست یکی دیگه زدم رد کمربند روی کونش سرخ شده بود ۷.۸ تا دیگه محکم زدم گریه میکرد میگفت خواهش میکنم بسه نمیتونم دیگه کمربند گذاشتم کشیدمش عقب لب تخت گفتم داگی شو چون دستاش از پشت بسته بودم داگی که شد با صورت خورد رو تخت با گریه گفت حداقل دستم باز کن گفتم خفه شو کونش کامل قرمز شده بود رد کمربند مونده بود پلاگ درآوردم از تو کونش یه جیغ دیگه زد کیرم ژل مالی کردم زدم توش دوباره جیغ زد گفت حداقل آروم بار اولمه دارم کون میدم یه دستم گوشی بود یه دستم کونش گرفته بودم تلمبه میزدم فرمش خوب بود فکر کنم ورزش میکرد که انقدر گرد بود پوست کونش بخاطر اسپنک رفته بود دیگه با دست نمیزدم چون بار اولش بود خیلی تنگ بود یکمی که تند تند تلمبه زدم دیدم داره آبم میاد در آوردم از کونش از موهاش کشیدم پرتش کردم رو زمین گفتم بشین نشست کردم تو دهنش تا حلقش میبردم تو اوق میزد تندش کردم آبم اومد ریختم تو دهنش داشت اوق میزد گفتم همش باید بخوری از ترسش خورد گفت حالا میشه چشمام باز کنم گوشی پرت کردم اون ور رو تخت گفتم باز کن باز کرد با یه حالت مظلومی نگام کرد گفت پس من ارضا نمی کنی گفتم خفه شو بابا پاشو گم شو برو دستاش باز کردم گفتم لباسات بپوش برو گفت یعنی چی گفتم واقعا فکر کردی من میخوام تو پارتنرم باشی گفت پس چرا این کار کردی وقتی بهش گفتم برای تلافی رفتارش با شوهرش اینکارو کردم بدجوری عصبی شد پاشد کلی چرت و پرت بار من کرد منم فقط میخندیدم بیشتر عصبی می شد انقدر حالش بد بود یادش رفت حتی راجب پول صحبت کنه بگه پول بزن برام با عصبانیت لباسش پوشید صورتش شست و مرتب کرد میخواست بره بیرون بهش گفتم شیدا از کل سکس فیلم گرفتم یه بار دیگه با شوهرت تو جمع بد رفتاری کنی بد بلایی سرت میارم در و کوبید و رفت حالا شما بگید درس خوبی بود براش؟ نوشته: A.teh77
    • kale kiri
      بدنتو میخوام 2 سلام قسمت قبلی شروع رابطه خودم و داییم رو تعریف کردم و بازم مجددا میگم دوستان داستان تابو و محارم هستش و چون با جزئیات تعریف میکنم یکم طولانی میشه پس اگه دوس ندارین لطفا نخونید... بعد از اولین باری که سکس کردیم من چون به قصدم موندن نبود اونجا لباس کمی همراهم بودو وسیله های دیگه امم نبرده بودم فرداش با خانوادم برگشتم شهرمونو طبق حرفایی که زده شدوبحثو کشوندم به موندنم و مامان بزرگم با ذوق استقبال زیادی کرد قرارشد فردا صبح که برگشتیم عصر داییم بیاد دنبالم تا بیام خونه مادربزرگمو یه یکی دوهفته ای بمونم ولی وقتی که صبح وقتی بلندشدیم متوجه شدم مامانم سرماخورده و تا عصر رفته رفته حالش بدترشدو قرارما کنسل شدو افتاد برای چندروز بعدو همین منوال از اولین سکس ما یک هفته ای گذشت و حال مامانم که کاملا خوب شدو سرحال شد تصمیم میگیره سوپرایزم کنه خودش زنگ میزنه داییم که بیاد دنبالم،حدود 10روزی مونده بود به امدن زنداییم از خونه مادرش و از این فرصت باید نهایت استفاده رو میکردیم، مامانم که زنگ میزنه داییم 8 صبح بوده و ساعت 10داییم خودش امد بالا سرمو بیدارم کرد😂توقع دیدنشو نداشتم و خیلی ذوق زده فقط بغلش کردم ولی کار بیشتری نتونستم بکنم چون مامانمم تو چهارچوب در ایستاده بودو نگاهمون میکرد،بااینکه با سرعت زیادی رفتم حموم و حسابی شیو کردم و تمامی وسایل لازممو برای ده روز برداشتم و کارامو تموم کردم ولی بازم مامانم برای ناهار نگهمون داشت و از نگاهاش و لمسای یواشکی دستش رو بدنم متوجه شدم که اونم مثل من هرچی میگذره بیقرار تر میشه خلاصه ساعت 5عصر بود که حرکت کردیم تا از شهر زدیم بیرون یدفعه ماشینو زد بغل جاده و دودی جلورو که حالت پرده پلاستیکی بودوکشیدوصلش کرد و چرخید سمتم دوطرف صورتمو گرفتو لباشو گذاشت رو لبام،با ولع با حرص لبامو میبوسیدو گاز میگرفت،دستاشو دور بدنم پیچیدو منو به خودش فشار میداد، با عطش زیاد میبوسیدمشو دستام دور گردنش حلقه بودن،عطش و خواستن دوطرفه خیلی قشنگی بینمون حس میشدو رفته رفته لب بازیمون خیس و صدا دار شدن، نفس کم آورده بودم و آروم زدم به بازوش که لبامو ول کردو سرشو برد تو گردنم،گردنمو زبون میزد تا لاله گوشم و گوشمو خورد و تیشرتمو همراه سوتینم زد بالاو سینه هامو چنگ زدو گذاشت دهنش(چون تو ماشین بودیمو مقصد خونه بود مانتو و شالو اینا نپوشیدم فقط تیشرت و لگ چسبون تنم بود) زبونشو میکشید دور گردی سینمو هرچقدر میتونست حجم سینه امو میکرد تو دهنشو مک میزد، دورتادور گردی سینه هامو کبودکرده بودو حسابی کصم آب انداخته بود ناله هام بلندشده بودن دستشو نوازش وار کشید رو شکممو بردش زیر خط شلواروشرتم دستش به بالای کصم رسید که یدفعه گوشیش زنگ خوردوبا دیدن اسم روی گوشی اخماش رفتن توهم و کشید عقب و بعد چند ثانیه با نفس عمیقی جواب داد و شروع کرد حرف زدن، از حرکتش شوکه شده بودم ولی با جواب دادن گوشیو شنیدن صدای زنداییم ازاونور خط متوجه اوضاع شدم، لباسمو مرتب کردمو صاف نشستم سرجام،ماشینو حرکت دادو راه افتادیم همچنان داشت حرف میزد یعنی بیشتر گوش میداد تا حرف زدن...تا رسیدن به خونه حرفی بینمون ردوبدل نشدو دیگه کلا لمسمم نکرد بخاطر تاخیرمون تا رسیدیم تقریبا 7 شب بودو ازاونجایی که عادت آدمای قدیمی رو همه میدونن وقتی رسیدیم کمی بعد مامان بزرگم سفره رو انداخت برای شام،بعد از شام خوردنوجمع کردن سفره ایستادم برای ظرف شستن و مامان بزرگمم رفت پا تی وی بشینه،حین ظرف شستن امدو مثلا میخواست لیوانی بزاره تو سینک چسبید بهمودستشو نرم پیچید دور شکمم که درجا سرم چرخید سمت پذیرایی که تی وی اونجا بودو آشپزخونه اپنش چسبیده به پذیرایی بودو در انتها یه ستون بزرگ مستطیلی بود که جلو دیدو میگرفت و بعدش چهارچوب در وصل میشد به راهرو اتاقا که با یکم گردن کشیدنو چک کردن یواشکی دیدم مامان بزرگم جایی نشسته بود که میشد پشت ستون و دیدی به ما نداره، نفس راحتی کشیدموبرگشتم سرجام و چرخید رو به سینک که سرشو برد تو گردنم یه بوسه ریزی گذاشت و کنارگوشم گفت:ناراحتی ازم؟تعجب کردم:چرا ناراحت باشم؟دوباره بوسید و گفت:چون تو ماشین حشری شدیو ارضات نکردم،سرم چرخید سمتش و گفتم:نههه چرا ناراحت باشم آخه شرایطو درک کردمو ترجیح دادم که تحت فشار نزارمت باخودم گفتم هروقت ذهنت آروم بگیره میای سراغم،زبونشو کشید رو گردنم تا لاله گوشم و لاله گوشمو گاز ریزی زد و گفت:آفرین کوچولوی فهمیده،خنده ریزی کردمو کونمو تکون دادم تا ازم فاصله بگیره و گفتم:برو دیگه الان مامان جون میبینه بدبخت میشیم،باز لاله گوشمو بوسید و گفت:نمیبینه خیالت راحت و همزمان حرفش دستاشو از رو تاپم گذاشت رو سینه هام و فشارشون داد،آخرین بشقابقو آبکشی کردمو گذاشتم تو سینکو دستکشامو دراوردموآبو بستم و خودمو چسبوندم بهش،که سینه هامو محکمتر فشار دادو زبونشو کشید تا رو گردنم، فکمو گرفتو سرمو کج کرد و کمی خم شد رومو لبامو به دهن گرفت،کیرش بزرگ شده بودواز زیر شلوارکش کاملا حس میشدو فشارش میداد به کونم،زبونشو وارد دهنم کرد با زبونم بازی کردو زبونمو مک زد که اوم آرومی گفتم که بلافاصله صدای مامان بزرگم امد:نیلی مادر کارت تموم؟درعرض یک ثانیه ازهم فاصله گرفتیمو نگاهمو دوختم به پذیرایی و با یه تک سرفه گفتم:آره مامان جون تموم کردم چرا؟داییم تکیه زد به دیوار آشپزخونه و مثل من منتظر بود که صداش امد:قربون دستو پنجت دخترکم یه چایی بیار بخوریم،چشم بلندولوسی گفتم که صدای خندش امدوخیالم راحت شد ازاینکه به چیزی شک نکرده و تندی آب ریختم تو کتریو گذاشتم رو گازو بلافاصله رفتمو از گردن داییم آویزون شدم،اول دستام دور گردنش بودنو لبام رو لباش،به آرومی لب بازی میکردیمو سینه های بدون سوتینمو فشار میدادم به بدنشواونم دستاشو کرده بود تو شلوارکمو حسابی کونمو میچلوند و انگشتاش تا سوراخ کصم در رفتو امد بودن، نفس کم آوردمو لبامو ازش جدا کردم که لباش دنبال لبام کش امدنوصحنه خیلی تحریک کننده ای بود برام، سرشو برد تو گردنمو همونجوری که میبوسیدو مک میزد شروع کرد حرف زدن:آخ اگه الان تنها بودیم نمیدونی چه کارایی باهات میکردم،مثل خودش زمزمه وارگفتم:فکرکن مثلا امشب تنها بودیم چیکار میکردی؟دستمو بردم تو شلوارشو بردم زیر شرتشو کیرشو گرفتمو شروع کردم مالیدنش،تخماشو میمالیدمو میومدم بالا کیرشو نرم میمالیدم،آه مردونه ای کشیدو دستشو از جلو وارد شلوارم کردوانگشتاشو لای چاکم کشید تا رو سوراخم و سوراخمو میمالیدو گفت‌:تاخوده صبح میکردمت جوری تو کص تپلیه خیست تلمبه میزدم(یه بند انگشتشو واردم کرد که سریع جلو دهنمو محکم گرفتمو با دست دیگم دستشو چنگ زدم که متوقفش کنم ولی بی توجه به من یه انگشتشو کامل کرد داخلمو دلم ضعف رفتوچسبیدم بهش)جوری این کلوچه رو میخوردم که شیره جونت رو بکشم بیرون که تا یک هفته نتونی راه بری،گفتم:نکن، نکن دایی دربیار دستتو،انگشتشو داخلم تکون میدادوگفت:هیشششش نترس فقط صدات بلند نشه باقیشو بسپار به من،دو دستی دستشو چسبیدمو زور میزدم متوقف بشه و گفتم:دایی توروخدا یهو صدام بلند میشه همین وسط ارضا میشم اونوقت بیاو جمعش کن،مامان جون بفهمه سکته میکنه دربیار دستتو دیگه،حرفم تموم نشده بود که سوت کتری بلندشدوهمزمان شد با صدای مادربزرگم:نیلی؟دختر کجایی کتری جوشه،درجا دستشو ازم دراوردوبازم چسبید به دیوار که دیده نشه و من خودمو مرتب کردمو رسوندم به اپن و با لوس بازی همیشگیم گفتم کف زمین نشسته بودم با گوشیم مشغول بودم، پرس داییمو کرد که گفتم: فکرکنم تو اتاقشه آهانی گفتو چیز بیشتری نپرسید،چایی درست کردمو با سینی لیوانو قندوچیزای دیگه بردم براشو گذاشتم کنارش،از ترس اینکه باز میرم آشپزخونه و یدفعه همونجا میکنتم و منم این شرایط پر استرسو اصلا دلم نمیخواست نشستم جفت مادربزرگم،نیم ساعتی گذشته بود که داییم هم امدو نشست جفت من و شروع کردیم به چت کردن، بیشتر کل کل میکردیمو گله مندبود که چرا برنگشتم آشپزخونه و حرفای من به کتفش بودن، حدود یکساعتی ردشدو ساعت حدودا ‌9بود که یدفعه حواسم جمع مامان بزرگم شد که همونجوری پا تی وی خوابش برده با ارنج زدم به داییم که درجا فهمید،تی وی رو خاموش کردو مادر بزرگمو بیدار کردو یواش یواشی بردش تو اتاقشو وقتی مطمعن شد خوابیده درو بستو رفت سمت اتاق من، چون خونه سه خواب بودو مال من آخرین اتاقو دورترین بود به نسبت بقیه و اتاق مامان بزرگم، تند چراغارو همه خاموش کردم و رفتم سمت اتاقم درو باز کردمو واردشدن همانا کشیده شدن دستم همان،چسبوندتم به دیوار کنار درو درو آروم بستو کلیدشو که پشت در بود چرخوندو لباشو گذاشت رو لبام،لبامو میخوردو دستاش همه جای بدنم میچرخید،بندای تاپمو داد پایینو کشیدش پایین که سینه هام افتادن بیرون چنگشون میزدو نوکشون میکشیدپامو بلند کردمواز ساق گذاشتم کنار بدنشو بیشتر چسبیدم بهش که دستشو از لای پاچه گشاد شلوارکم برد داخلوبرد زیر شرتم و چوچولمو میمالید،زبونشو تو دهنم میچرخوندو با زبونم بازی میکرد بعد از کلی لب بازیو مالیدن هم دستامو بند شلوارکش کردمو همراه با شرتش کمی دادمش پایینو کیرشو دراوردم که نیمه خواب بود، لبامو ازش فاصله دادمو نشستم رو زانوهامو کیرشو گرفتم دستمو شروع کردم ساک زدن، نمیشد گفت حرفه ای میزدم ولی خوبیش این بود که دندون نمیزدمو بلد بودم از زبونم استفاده کنم، تخماشو لیس میزدمو زبونمو میکشیدم تا رو کلاهکش،زبونمو دور کلاهکش میچرخوندمو نرم میبوسیدمو یذره یذره تا ته میکردم تو دهنم و از نصف که بیشتر می‌شد بااینکه عق میزدم ولی درش نمیووردمو کمی نگه میداشتم بعد درمیووردم تفمو میریختم روشو با دست میمالیدمش،ناله های آرومش به گوشم میرسیدو ازاینکه ساک زدنم اینقدر حشریش کرده کیف میکردم،چنددقیقه ای ساک زدم که یدفعه گفت داره میادو خواست از دهنم درش بیاره که تو دهنم نگهش داشتمو تندتند زبونمو میکشیدم رو رگ زیری کیرش تا که ارضا شد تو دهنمو حین ارضا مک های آرومی زدم که تا آخرین قطرش هم دربیاد که انگار خیلی خوشش امد چون موهامو چنگ زدو ناله اش کمی بلندتر شد، وقتی کامل ارضا شد بلندشدمو توی یه مشت دستمال تف کردمو دستمالارو تو یه پلاستیک گذاشتم تا بعد رفتم تو حیاط بندازمشو چشم چرخوندم تو اتاقو با دیدن پارچ آب رو میز کامپیوتر رفتم سمتشوکمی آب خوردم که طعم دهنم عوض بشه و چرخیدم سمتش که دستمو گرفتو نشوندتم لبه تختو دست انداخت دور کمرمو شلوارکوشرتمو باهم دراوردوخوابوندتم همون لبه تخت و پاهاموداد بالاوجمعشون کرد تو شکمم و گفت بگیرشون منم انجام دادمو کمی بعد زبونشو خیلی ملایم میکشید رو کصم،چوچولمو لیس میزدو مک های آروم میزد،کمی که گذشت صدای ملچ ملوچش تو اتاق پیچیده بودو دهنمو محکم گرفته بودم که مبادا صدایی بدم و وقتی خوب خوردومک زد یه انگشتشو ناگهانی واردم کرد که ناله نسبتا بلندی کردم و بدنم لرزید،چندتا تلمبه آروم زد که دستشو چنگ زدمو به شدت ارضا شدم که یه مقدار آب ازم پاشید بیرون،خندیدوگفت:جووونم،چیشد نیلی خانوم؟ خسته که نشدی؟ خیره بهش با نگاه خمارم لبخند کم جونی زدم و گفتم:تا خوده صبح میخوام بهت کص بدم، سیلی آرومی رو کصم زد و گفت:همینو میخوام، کصمو چنگ زدو فشارش داد و ادامه داد:اوووووف کص تپلشو،لبامو گاز گرفتمو پر عطش نگاه کاراش میکردم که یه سیلی دیگه زد و گفت:برو بالاتر صاف دراز بکش،به حرفش گوش دادمو امد روم خوابیدو سینه هامو چنگ زد، یکی یکی میخوردشونو کیرشو لای چاک خیسه کصم میمالوند تا که باز سیخ سیخ بشه چون ارضا شده بود نیمه خواب بود،رو کبودی سینه هامو زبون میزدو باز مکشون میزد یدقیقه نوک سینه هامو گاز میگرفت یدقیقه فشارشون میداد کمی ادامه داد تا که کیرش سیخ شدو با تنظیم کیرش اول دهنموگرفت بعد یدفعه تا ته کردش توم که ناله بلندم پشت دستش گم شد، خوابید روم کنارگوشم گفت:پشیمونم که دست رد به این کص تنگ زدم،هووووف تو محشری دختر و همزمان تلمبه های محکمشو شروع کرد،تندتند میکوبید تو کصم و صدای تلمبه ها و جیرجیر تخت آهنی قدیمی تو اتاق پیچیده بود، میدونستیم مادربزرگم هیچوقت نصف شب نه میره دستشویی و نه اب میخوره ولی بازم اگر یه موقعه ای میومد از اتاقش بیرون قطعا گذرش به اتاق من نمیخورد که صداهارو بشنوه از طرفی اینقدر غرق شهوت و سکس بودیم که دیگه هیچی مهم نبود فقط هنوز ناله هامون رو کنترل میکردیم،سینه هامو چنگ میزدو نوکشون گاز میگرفت و تلمبه میزد کمی بعد پاهامو داد بالا و گذاشتنشون رو شونه هاشو چون دسترسیش کمتر شد سیلی میزد به سینه هامو تند تند میکوبید داخلم،ناله هام داشت از کنترل خارج میشد که پاهامو خمشون کرد و جمع کرد تو شکممو خوابید روم دهنمو بایه دستش محکم گرفت و دست دیگشو ستون بدنش کردو کیرشو تا نوک می کشید بیرونو دوباره یه ضرب می‌کرد داخلم، عااااالی بود سکسامون به قدری شهوت آمیز و فوق العاده خوب بودن که همیشه رو ابرا بودمو تماما لذت می‌بردم،عمیق تلمبه میزد و با بدنم ور میرفت،یه چند دقیقه همین پوزیشن سریع و محکم تلمبه زدو کوبید تو کصم تا یدفعه داخلم نگهداشت ارضا شد،داغی آبیشو که داخلم حس کردم بدنم لرزید و نمیدونم برای بار چندم ارضا شدم.... حدود 15 دقیقه بعد ساعت 11 بود و ما تو ماشین نشسته بودیم به مقصد داروخانه برای خریداری قرص ضدبارداری و قبل بیرون زدن به مادربزرگم گفتم که میریم بیرون یه دوری بزنیم،رسیدیم داروخانه و قرص و خریداری کردم توضیحاتشم بهم داد و خارج شدم، سوار ماشین شدم که دیدم یه پلاستیک دستشه که توش آب معدنی و کلی خوراکی بودو خواستم قرصو بخورم که گفت: فعلا نخور صبر کن،گفتم: چرا؟ با نیشخندی گفت:میفهمی..... کمی بعد پشت یه باغ ویلای خاموش که بعد فهمیدم مال یکی رفیقش بوده ماشینو پارک کرده بود و من تو بغلش رو صندلی عقب رو کیرش سواری میکردمو اینجا دیگه از عمق دلم ناله میکردم، موهاشو چنگ میزدم و سینه هامو یکی یکی میذاشتم دهنش اونم کم نمیذاشت،جوری تو همون چند دقیقه که تازه شروع کرده بودیم اسپنک زده بود به کونم مطمئن بودم کبود شده چون پوستم گزگز میکرد،بعد چند دقیقه این مدلی رو کیرش بالا پایین پریدن چرخوندم بین دو تا صندلی داگی شدم و یه ضرب کرد تو کصم و پهلوهامو گرفتو تلمبه میزد تند تند میکوبید و لابه لاش اسپنک میزدو اخراش خم شد رو بدنمو گردنمو کمرمو لیس زد گاز گرفت،تلمبه هاش سرعت گرفتن همزمان تند تند چوچولمو مالید و گردنمو لیس زد و بعد مکش زد،نمیدونم حواسش پرت شد یا چی همزمان که چندتا تلمبه محکم زد داخلم نگهداشت که بخاطرش مالیدن همزمان ارضا شدیم تا آخرین قطره شو ریخت داخلم و بعد کشید بیرون، همونجوری نیمه لخت لش کردیم عقب قرصو خوردم و بعدم خوراکی هارو...... اون ده روز باقی مونده رو عین ده روز و سکس کردیم حتی روز آخری که می‌خواست بره دنبال زنش که قرار شد وقتی من رفتم بره دنبالش و قرار بود بابام بیاد دنبالم،بابام ساعت 5 عصر رسید و ما دقیقا تا 4ونیم سکس کردیم،اگه براتون سواله چطوری وقتی مادربزرگت رو هست؟ باید بگم مادربزرگم هرروز بلا استثنا بعده ناهار تا 4.5عصر میشینه جلو در پیش زنای همسایه و بعدش میاد که شام درست کنه و وقتایی هم که بودش یا بیداربود یا میرفتیم بیرون تو ماشین سکس می کردیم یا تو انباری خونشون،بابام رسید و یک ساعت همه دور هم نشستیمو استراحت کرد گفت:باباجان وسیله هاتو وردار که بریم نخوریم به شبو تاریکی،ناراحتی از سروروم میبارید و اروم چشمی گفتمو رفتم سمت اتاقم که وسطا راه داییمم بلندشدوگفت: بزاربیام کمکت چمدونتو ببرم،وارد اتاق شدیمو درو بی صدا بستم و چرخیدم که فرورفتم تو بغلش،دستاش دور تنم پیچیدومحکم بغلم کردفشارم داد به خودش و روی موهامو که سرم به سینش چسبیده بودو چندبار بوسیدو آروم گفت:زود زود میبینمت باشه خوشگلم؟سرمو تکون دادمو آروم گفتم:نمیدونم دیگه کی بشه ولی من دلم برات تنگ میشه نمیخوام برم، صورتموگرفت بین دستاشو لبامو بوسید،بعد از چنددقیقه لب بازی خیس که برای من نرفته پر از دلتنگی بود ولی اونو نمیدونم دقیقا چه حسی داشت،لبامو حسابی خوردو وقتی خواستم فاصله بگیرم هوم کشیده ای گفتو با بی میلی لبامو ول کردو دوباره کشیدتم تو بغلش و گفت:منم دوس ندارم بری ولی قول میدم قرارنیست چیزی تغییر کنه، زوده زود میبینمت،چندتا بوسه کوتاه گذاشت رو لبامودر اخر پیشونیمو بوسید و گفت:دلم کلی برات تنگ میشه کوچولوی سکسیم..... نوشته: نیلی
    • kale kiri
      اتاق پرو   ساعت ۳ بعدازظهر. فروشگاه لباس برند سارک تو خیابون کلاهدوز تهران تقریباً خالی بود. نور ملایم زردرنگ از سقف می‌ریخت روی رگال‌ها و بوی پارچه‌های نو و خوشبو کننده تو هوا پیچیده بود. مانا پشت صندوق ایستاده بود. مانتوی کوتاه سفید تنش بود که هر بار خم می‌شد، کمی از گودی کمرش پیدا می‌شد. شلوار جین تنگ و کوتاه، کامل دور ران‌ها و باسنش چسبیده بود و شال آبی نازک دور گردنش، بوی ملایم عطر خودش رو با خودش می‌آورد. مرد میانسال خوشتیپ چند تا لباس برداشت و بدون عجله رفت سمت اتاق پرو. قدش بلند بود، شونه‌هاش پهن، و وقتی راه می‌رفت پارچه‌ی کتش روی بدنش حرکت می‌کرد. مانا نگاهش کرد. یه حس گنگ تو سینه‌ش نشست؛ نه ترس، نه هیجان تند، فقط یه سنگینی گرم و کنجکاوانه. یکی دو دقیقه بعد صداش از پشت پرده اومد، آروم و بم: «ببخشید... می‌شه یه لحظه بیاین؟» مانا پرده رو کنار زد و وارد اتاقک شد. اول عطرش بود که بهش خورد. نه عطر تند معمولی؛ یه رایحه‌ی گرم و عمیق، ترکیبی از پوست تمیز مرد، چوب، و یه چیز کمی تند و حیوانی که مستقیم رفت ته گلوش. هوا تو اتاقک کوچک سنگین‌تر شد. مرد پیراهن رو درآورده بود. سینه‌ش پهن و کمی مودار بود، پوستش زیر نور ملایم اتاقک براق به نظر می‌رسید. عضله‌های شکمش با هر نفس آروم بالا و پایین می‌رفت. شلوار جین تا بالای ران پایین کشیده شده بود و از روی شرت تنگ مشکی، برآمدگی سنگین و واضحی کاملاً شکل گرفته بود. رگ‌های روی شکمش تا پایین ادامه داشت و ناپدید می‌شد زیر پارچه‌ی شورت. مانا برای چند ثانیه هیچی نگفت. فقط ایستاد و نگاه کرد. حس کرد پوست گردنش زیر شال آبی داره گرم می‌شه. دهنش کمی خشک شده بود. عطر مرد الان کامل دورش پیچیده بود و با هر نفس عمیق‌تر می‌رفت تو ریه‌ش. مرد چیزی نگفت. فقط با همون نگاه آرام و کمی تاریک نگاهش می‌کرد. انگار منتظر بود ببینه مانا چی کار می‌کنه. مانا پلک زد، سرش رو پایین انداخت و با صدای کمی گرفته گفت: «بذارید... یه دقیقه‌ی دیگه بیام.» پرده رو کنار زد و اومد بیرون. تو راهروی خلوت اتاق پرو چند قدم راه رفت. قلبش تند می‌زد، ولی نه از ترس. بیشتر از اینکه بدنش داشت به عطر و تصویر اون بدن واکنش نشون می‌داد. هنوز بوی مرد رو تو بینی‌ش حس می‌کرد؛ انگار به پوستش چسبیده بود. دستش رو برد بالا و شال آبی رو کمی شل‌تر کرد. نفس عمیقی کشید. بعد ایستاد، چشم‌هاش رو بست و تصمیمش رو گرفت. برگشت. این‌بار وقتی پرده رو کنار زد و وارد شد، حرکت‌هاش آروم‌تر بود. پرده رو کامل پشت سرش کشید و ایستاد. فاصله‌شون کمتر از یک متر بود. عطر مرد حالا قوی‌تر و نزدیک‌تر بود؛ وقتی نفس می‌کشید، انگار مستقیم از پوست گرم مرد می‌اومد. مانا دستش رو دراز کرد و کف دستش رو گذاشت روی سینه‌ی مرد. پوستش داغ بود. زیر انگشتاش ضربان قلب مرد رو حس کرد. آروم دستش رو پایین آورد؛ از روی دنده‌ها، از روی شکم سفت، تا رسید به کمر شلوار و بعد به اون برآمدگی سفت و سنگین. از روی شرت فشارش داد. کیر مرد کامل سفت شده بود و زیر پارچه‌ی نازک می‌تپید. مانا نفسش رو بیرون داد. مرد هنوز دستی بهش نزده بود. فقط نگاه می‌کرد. بعد خیلی آروم دستش رو آورد بالا و انگشتش رو گذاشت پشت گردن مانا، زیر شال آبی. پوست گردن مانا زیر انگشتاش می‌لرزید. مرد کمی نزدیک‌تر شد. لب‌هاشون هنوز به هم نرسیده بود، ولی نفس‌هاشون قاطی شده بود. مانا حس کرد لب‌های پایینش داره بی‌اختیار باز می‌شه. بعد مرد بوسیدش. اول فقط لب، نرم و گرم. بعد زبانش آروم بین لب‌های مانا لغزید. بوسه عمیق‌تر شد. مانا چشم‌هاش رو بست و کامل تو عطر و گرمای بدن مرد غرق شد. دست مرد رفت زیر مانتوی کوتاه. انگشتاش روی پوست کمر مانا کشیده شد، بعد رسید به لبه‌ی شلوار جین. زیپ رو آروم پایین کشید. صدای زیپ تو سکوت اتاقک خیلی بلند به نظر می‌رسید. دست مرد داخل شلوار رفت، از روی شورت نازک گذشت و مستقیم انگشتش کشیده شد بین پاهای مانا. کس مانا از قبل گرم و لغزنده شده بود. مرد انگشت وسطش رو آروم بین لب‌های کس کشید و مانا تو بوسه یه ناله‌ی کوتاه و لرزان داد. مرد شورت خودش رو پایین کشید. کیر کلفت و رگ‌دارش آزاد شد و سنگینی‌ش رو روی ران داخلی مانا گذاشت. مانا بدون اینکه از بوسه جدا بشه، شلوار و شورت خودش رو تا وسط ران پایین داد. پشتش رو به مرد کرد، دستش رو برد عقب و گونه‌های باسنش رو از هم باز کرد. حس کرد سر پهن و داغ کیر مرد بین لب‌های خیس کسش قرار گرفت. مرد دستش رو گذاشت روی کمر مانا و خیلی آروم فشار داد. کیر کم‌کم داخل رفت. مانا دهانش رو باز کرد و نفسش برید. حس پر شدن آروم و عمیق، سانتی‌متر به سانتی‌متر. وقتی کامل تا ته جا گرفت، هر دو برای چند ثانیه بی‌حرکت موندن. فقط نفس‌هاشون تو سکوت اتاقک می‌اومد و عطر بدن مرد با بوی تحریک مانا قاطی شده بود. بعد مرد شروع کرد به حرکت. ضربه‌ها سنگین و عمیق بودن. هر بار که کیرش کامل می‌رفت داخل، مانا حس می‌کرد بدنش داره از داخل پر می‌شه. دست مرد از جلو رفت زیر مانتو، سینه‌هاش رو گرفت و نوک سینه‌هاش رو بین انگشتاش فشار داد. شال آبی با هر حرکت روی پوست مانا می‌لغزید. مانا سرش رو عقب برد و به شانه مرد تکیه داد. چشم‌هاش نیمه‌باز بود و فقط حس می‌کرد؛ عطر، گرما، کشش پوست، و اون پر شدن مداوم. سرعت مرد کم‌کم بیشتر شد. صدای خیس برخورد بدنشون حالا واضح‌تر بود. مانا دستش رو برد عقب و انگشتش رو فرو کرد تو گوشت ران مرد تا عمیق‌تر بیاد. نفس‌هاش کوتاه و نامنظم شده بود. یه موج گرم از پایین شکمش شروع شد و بالا اومد. بدنش منقبض شد، انگشتش محکم‌تر شد و با یه ناله‌ی لرزان و خفه اومد. کسش دور کیر مرد می‌تپید و می‌کشید. مرد چند ضربه‌ی آخر عمیق زد و با ناله‌ی بم و کشیده‌ای داخلش خالی کرد. مانا حس کرد آب گرم کیرش داره پرش می‌کنه، موج به موج. چند ثانیه همون‌طور موندن؛ کیر مرد هنوز داخل بود و آروم می‌تپید، نفس‌هاشون با هم بالا و پایین می‌رفت، و عطر بدن مرد حالا کامل روی پوست مانا نشسته بود. بعد مرد خیلی آروم بیرون کشید. وقتی کیرش خارج شد، مانا حس کرد کمی از آب گرم از داخلش بیرون می‌ریزه و روی ران داخلی‌ش می‌لغزه. پاهاش کمی سست بود. مانا شلوارش رو بالا کشید، مانتو رو صاف کرد و شال آبی رو دوباره مرتب دور گردنش پیچید. برگشت و به مرد نگاه کرد. مرد هنوز لخت بالاتنه ایستاده بود و عطر گرمش فضا رو پر کرده بود. مانا برای لحظه‌ای فقط نگاهش کرد، بعد خیلی آروم گفت: «هفته‌ی بعد... همین ساعت. زودتر بیا.» مرد هیچی نگفت. فقط سرش رو کمی پایین آورد و نگاهش رو تا آخر روی مانا نگه داشت. مانا پرده رو کنار زد و از اتاقک بیرون رفت. تو راهروی خلوت، هنوز بوی عطر مرد روی گردن و بین انگشتاش بود و با هر نفس، دوباره همه‌چیز رو حس می‌کرد. نوشته عمو نوشته: عمو
    • kale kiri
      دومادمون منو هم کرد!!   سلام اسم من میلاد هستش الان ۳۴ سالمه ولی داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به ۲۲ سالگیم اینم بگم که من زیاد خوشگل نبودم ولی کون و بدن خیلی خوبی داشتم ما ساکن شهرستان بودیم دامادمون آقا مجتبی ساکن تهران بود و یه مغازه کفش فروشی بزرگی داشت که معمولا دم عید خیلی سرش شلوغ میشد که یه سال دم عید خواهرم اینارو آورد گذاشت شهرستان رفتنی به من گفت میای بریم تا نیمه اول عید کمکم کنی حقوق خوبی بت میدم منم که بیکار بودم قبول کردم باهاش رفتم سه چهار روز اول همه چی خوب بود صب میرفتیم مغازه تا ده یازده شب،صبحونه و ناهار و اونجا میخوردیم برگشتنی غذا می گرفتیم می آوردیم خونه میخوردیم بعدش هر کدوممون دوش می گرفتیم و خوابیدیم صبح باز می رفتیم مغازه تا اینکه یه روز که خیلی سرمون شلوغ بود و خیلی خسته بودیم اومدیم خونه بعد شام دامادمون همونجور که دراز کشیده بود بهم ‌گفت میلاد خیلی خستم بلدی ماساژم بدی کمی خستگیم در بیاد بعد برم حموم ،منم گفتم زیاد بلد نیستم گفت عب نداره یه کم مشت و مالم بدی حله گفتم باشه دامادمون رو شکم چرخید و من رفتم پشتش چون زیاد بلد نبودم زیاد نتونستم خوب ماساژ بدم که دامادمون گفت کافیه ماساژ نمیدادی بهتر بود . وقتی بلند شد که بره حموم گفت بیا من ماساژت بدم تا یاد بگیری که منم قبول کردم و دراز کشیدم،گفت لباساتو در بیار فقط یه شورت تنت بزار بمونه که منم گفتم آخه گفت آخه نداره از رو لباس نمیشه که منم لباسامو در آوردم با یه شورت پادار دراز کشیدم شروع کرد ماساژ دادن که خدایی خیلی خوب ماساژ میداد،خیلی حال میداد،نمیدونم چرا ولی وقتی باسنمو ماساژ میداد کیرم سیخ سیخ شده بود،کارش که تموم شد گفت پاشو تو اول برو حموم من بعد تو میرم که وقتی من پاشدم دید که من بلند کردم خودمم خیلی خجالت کشیدم .خلاصه رفتم حموم و در اوردم اونم رفت دراومد اون شبو خوابیدم و صبح رفتیم سرکار. ولی سرکار هی می دیدم که دامادمون زیاد داره منو نگاه میکنه منم خجالت میکشیدم،خلاصه شب شد اومدیم خونه شام خوردیم بعد شام دامادمون بهم گفت ماساژ دیشب رو دوس داشتی گفتم آره خیلی خوب بود گفت دوست داری بریم حموم اونجا ماساژت بدم . منم که بدم نمیومد گفتم بریم خلاصه با کلی خجالت لخت شدم با یه شورت رفتم حموم اونم لباساشو کند اومد تو،کیرش یه کم بلند شده بود قشنگ از رو شورت معلوم بود،بعد شروع کردیم به شستن خودمون که بهم گفت دراز بکش تا ماساژت بدم منم دراز کشیدم اومد نشست رو باسنم و شروع کرد به ماساژ که من همینجوری کیرشو رو کونم حس میکردم ،خودمم شق کرده بودم وقتی رسید به کونم شورتمو داد بالا کامل انداخت لای کونم،باسنم کامل بیرون بود باسنمو خیلی مالید بعد بدون اینکه بهم بگه آروم شورتمو داد پایین که دستمو بردم نزارم دستمو گرفت همزمان شورتمو داد پایین شروع کرد به مالیدن سوراخم منم دیگه مقاومت نکردم چشامو گذاشتم رو دستم انگار که خجالت میکشم گذاشتم کارشو بکنه اونم خدایی کم نذاشت حسابی سوراخ کونمو مالید و لیس زد هراز گاهی هم چک سکسی میزد رو باسنم بعدش یه تف انداخت رو سوراخم و کیرشو گذاشت دم سوراخم آروم آروم اینقد عقب جلو کرد تا کامل تو کونم جا کرد ولی چند تا تلمبه که زد آبش اومد ریخت رو باسنم بعدش خودمونو شستیم اومدیم بیرون ولی فرداش مغازه همش به دیشب فک میکردم اونم هردفه نگام میکرد میگفت امشب باز برنامه داریمااا باشه منم با سر تایید میکردم . واسه همین اون شب خیلی زود مغازه رو بستیم رفتیم خونه که تا رسیدیم بهم گفت سریع دوش بگیر کارت دارم منم رفتم دوش گرفتم در اومدم سرمو سشوار میکشیدم که اومد گفت امشب میخوام مث یه تازه عروس بکنمت دستمو گرفت برد رو تختی که با خواهرم میخوابید گفت میشه لباس خواب خواهرتو بپوشی برام منم گفتم باشه لباس خواب خواهرمو پوشیدم اونم حسابی منو کرد زیر گوشم میگفت خیلی دوست دارم پیش خواهرت بکنمت حیف نمیشه .خلاصه قبل عید و هفته اول عید رو هرشب منو میکرد دیگه جوری شده بود که فیلم سکسمون رو میگرفت بعد با هم نگاه میکردیم.امیدوارم خوشتون بیاد نوشته: Milad.b
    • kale kiri
      جنده دانشگاه 2 سارا از دانشگاه متنفر بود. هر صبح که از خوابگاه بیرون می‌زد، حس می‌کرد داره می‌ره توی جهنم. راهروها پر از نگاه بود. نیلوفر اولین کسی بود که می‌دیدش. همیشه با اون لبخند کثیف و صدای بلندش: «آها، جنده‌ی دانشگاه اومد. کس‌ت هنوز از دیشب سامان می‌سوزه؟» دخترایی که توی کمپ نبودن هم فهمیده بودن. یکی‌شون یه بار توی سرویس بهداشتی گفت: «شنیدم شب کمپ همه کردن‌ت. حتی کونت رو هم.» سارا جوابی نداد. فقط سرش رو پایین انداخت و رفت. پسرا هم دست برنمی‌داشتن. کیان وقتی رد می‌شد شونه‌ش رو به شونه‌ی سارا می‌زد و آروم می‌گفت: «شب خونه سامان؟ یا امشب نوبت منه؟» پویا مستقیم‌تر بود. یه بار توی بوفه دستش رو گذاشت روی کمر سارا و فشرد: «کونت هنوز شله یا سفت شده؟» و سامان… سامان دیگه صاحبش شده بود. چت‌ها تموم‌نشدنی بودن. صبح، ظهر، شب. عکس و فیلم. فیلم‌هایی که خودش از سکس‌هاشون گرفته بود. سارا روی چهار دست و پا، کیر سامان تا ته توی کونش، صورت خیس از اشک و آب دهن. یا سارا که دهنش پر بود و سامان موهاش رو گرفته بود. زیر فیلم‌ها همیشه یه جمله بود: سامان: «اینو بفرستم گروه؟ یا خودت امشب میای خونه؟ انتخاب کن جنده.» سارا راضی نبود. هر بار که پیام می‌اومد، دلش می‌خواست گوشی رو پرت کنه و همه‌چیز رو بگه. ولی نمی‌تونست. سامان فیلم‌ها رو داشت. و هر بار که سارا مقاومت می‌کرد، یه عکس جدید می‌فرستاد یا تهدید می‌کرد که برای نیلوفر و الناز و حتی آراد می‌فرسته. پس سارا می‌رفت. خونه‌ی سامان. تخت سامان. کیر سامان. شده بود سکس‌پارتنر اون. نه دوست‌دختر، نه هیچی. فقط چیزی که وقتی سامان می‌خواست، پا می‌شد و کس و کون و دهنش رو می‌داد. آراد نگاش عوض شده بود. دیگه اون نگاه آروم اول ترم نبود. حالا وقتی سارا رو می‌دید، نگاهش سنگین و ارزیابی‌کننده بود. گاهی توی راهرو می‌ایستاد جلوش و با صدای بم، طوری که فقط خودش بشنوه، می‌گفت: «الناز حداقل وقتی می‌کنمش ناله می‌کشه قشنگ. نیلوفر جیغش بلنده. تو فقط ساکتی و تحمل می‌کنی. جنده‌ی بی‌صدا.» یه بار دیگه مقایسه کرد: «الناز کس‌ش تنگه و خودش درخواست می‌کنه. نیلوفر هر چی بگی می‌ده. تو… تو فقط چون مجبوری می‌دی. ولی کونت از هر دوشون شل‌تره.» سارا چیزی نمی‌گفت. فقط سرش رو پایین می‌نداخت و می‌رفت. جمعه شب، خونه‌ی سامان. سارا زودتر رسیده بود. سامان در رو باز کرد، فقط شورت پوشیده بود. بدون حرف سارا رو کشید داخل و هلش داد وسط پذیرایی. پویا و کیان هم بودن. هر سه لخت از کمر به بالا، کیرهاشون از قبل سیخ و آماده. هستی روی مبل بزرگ نشسته بود، فقط یه تی‌شرت سفید گشاد تنش بود که تا بالای ران می‌رسید. زیرش هیچی نبود. وقتی سارا اومد تو، هستی سرش رو بلند کرد و نگاه کوتاهی انداخت، بعد دوباره به سامان چشم دوخت. سامان به سارا اشاره کرد: «لباس دربیار. کامل.» سارا اطاعت کرد. لباس‌هاش رو یکی‌یکی درآورد تا کامل لخت شد. سامان اومد پشت سرش، دستش رو گذاشت روی سینه‌هاش و نوک‌ها رو بین انگشتاش فشرد. همزمان کیر سیخش رو مالوند به باسن سارا. «برو پیش هستی. پاهاش رو باز کن.» سارا رفت. هستی رو کمی خوابوند روی مبل و پاهاش رو از هم باز کرد. کس هستی از قبل خیس و متورم بود، لب‌هاش براق. سارا خم شد و زبانش رو از پایین به بالا کشید روی کس هستی. هستی ناله‌ی کوتاهی کرد. سارا لب‌ها رو مکید، بعد نوک زبانش رو برد روی کلیتوریس و دایره‌های کوچک و سریع کشید. همزمان دو تا انگشتش رو آروم فرو کرد داخل و شروع کرد به درآوردن. پویا اومد پشت سارا، زانو زد و بدون هیچ مقدمه‌ای سر کیر کلفت و رگ‌دارش رو گذاشت روی کس خیس سارا و با یه فشار محکم تا ته فرو کرد. سارا ناله‌ش توی کس هستی خفه شد. پویا دستش رو گذاشت رو کمر سارا و شروع کرد به کوبیدن. عمیق، سنگین، هر ضربه باسن سارا رو به جلو می‌روند و صورتش رو بیشتر توی کس هستی فشار می‌داد. کیان اومد بالای سر هستی، کیر بلندش رو گذاشت روی لب‌های هستی. «باز کن.» هستی دهنش رو باز کرد و کیان تا ته فرو کرد. دستش رو گذاشت پشت سر هستی و شروع کرد به کوبیدن گلوش. همزمان سامان اومد کنار پویا، انگشتش رو برد عقب و دو تا کرد توی کون سارا. باز کرد، چرخوند، بعد سر کیرش رو گذاشت روی سوراخ و با یه حرکت محکم تا نصف فرو کرد. جیغ سارا بلند شد. حالا دو تا کیر توی بدنش بود؛ پویا توی کس، سامان توی کون. دیواره‌ها از دو طرف فشرده شده بودن و هر حرکت یکی، اون یکی رو بیشتر فشار می‌داد. پویا و سامان ریتم‌شون رو هماهنگ کردن. گاهی با هم عمیق می‌رفتن، گاهی یکی بیرون می‌اومد و اون یکی تا ته فرو می‌کرد. صدای خیس برخورد پوست به پوست توی اتاق می‌پیچید. سارا بین دو کیر گیر کرده بود و فقط می‌تونست ناله و جیغ‌های خفه بکشه درحالی‌که هنوز زبانش روی کس هستی حرکت می‌کرد. کیان سرعتش رو بیشتر کرد توی دهن هستی. آب دهن از گوشه‌ی لب‌های هستی می‌ریخت پایین روی سینه‌هاش. پویا یکی از دستاش رو آورد جلو، موهای سارا رو از پشت گرفت و سرش رو عقب کشید. «بلندتر ناله کن.» بعد کف دستش رو چند بار محکم زد رو باسن سارا. جای قرمز ماند. سامان کیرش رو کامل تا ته توی کون سارا فرو کرد و چند ثانیه همون‌جا نگه داشت، بعد شروع کرد به تلمبه‌های کوتاه و سریع. «کونت داره شکل کیرم رو می‌گیره جنده.» همزمان پویا زاویه رو عوض کرد، پاهای سارا رو کمی بالاتر آورد تا عمیق‌تر بره توی کس. هر دو با تمام قدرت می‌کوبیدن. سارا بدنش می‌لرزید، پاهاش ضعیف شده بود و فقط با کمک دستای پسرها روی چهار دست و پا مونده بود. بعد از چند دقیقه سامان کشید بیرون از کون سارا، کیر براق و خیسش رو آورد جلو و کرد توی دهن سارا که هنوز بالای کس هستی بود. طعم مخلوط شیره‌ی خودش و کون سارا. همزمان پویا هنوز توی کس سارا بود و محکم می‌کوبید. کیان هم از دهن هستی کشید بیرون و اومد پشت هستی. هستی رو کمی بالاتر آورد و از پشت وارد کس‌ش شد. حالا سارا زیر هستی دراز کشیده بود و کس خیس و باز هستی رو می‌لیسید درحالی‌که پویا از پشت کس سارا رو پر می‌کرد و سامان گلوی سارا رو. کیان دستش رو گذاشت رو کمر هستی و شروع کرد به کوبیدن وحشیانه. هر ضربه سینه‌های هستی رو می‌لرزوند و کس‌ش رو بیشتر به صورت سارا فشار می‌داد. سارا زبانش رو برد داخل، لب‌ها رو مکید، کلیتوریس رو تند تند لیسید. هستی ناله‌هاش بلند شده بود. سامان ناگهان سارا رو کشید بالا. پویا هم کشید بیرون. سارا رو خوابوندن رو مبل، پاهاش رو باز. پویا از جلو وارد کس سارا شد، سامان از کنار اومد و کیرش رو کرد توی کون. دوباره دی‌پی. این‌بار سارا رو کمر بود و می‌تونست هر دو رو ببینه که چطور همزمان فرو می‌رن و بیرون می‌آن. کیان هم هستی رو آورد بالای صورت سارا. هستی زانو زد دو طرف سر سارا و کس خیس‌ش رو گذاشت روی دهن و بینی سارا. «بلیس. همزمان.» سارا بین دو کیر و کس هستی گیر کرده بود. پویا و سامان سرعت‌شون رو بالا بردن. هر ضربه عمیق‌تر و محکم‌تر. سامان کف دستش رو پشت سر هم می‌زد رو ران و باسن سارا. پویا یکی از دستاش رو آورد پایین و کلیتوریس سارا رو محکم می‌مالید. سارا جیغ‌هاش خفه می‌شد توی کس هستی. بدنش قوس برمی‌داشت و می‌لرزید. کیان از پشت هستی رو محکم‌تر می‌کوبید و گاهی دستش رو می‌آورد جلو و سینه‌های هستی رو می‌فشرد. «کس‌ت چقدر شل شده… هر دوتاتون جنده‌ین.» ساعت‌ها همین‌طور ادامه پیدا کرد. پسرها چند بار جا عوض کردن. گاهی هر سه روی سارا بودن؛ یکی توی دهن، یکی توی کس، یکی توی کون. گاهی روی هستی. سارا مجبور شد چند بار کس و کون هستی رو بلیسه درحالی‌که خودش پر بود. پسرها سیلی می‌زدن، مو می‌کشیدن، فحش می‌دادن و فیلم می‌گرفتن. نزدیک پایان، پویا داخل کس سارا خالی کرد، سامان داخل کونش، و کیان روی صورت و سینه‌های هستی. هر سه دختر و پسرها عرق‌کرده، نفس‌نفس‌زنان روی مبل و زمین افتاده بودن. شیره‌ها از بین پاهای سارا و هستی روی پارچه‌ی مبل می‌ریخت. نیم ساعت بعد در زده شد. آراد و الناز اومدن تو. هر دو لباس مرتب پوشیده بودن. الناز نگاه کوتاهی به صحنه‌ی به‌هم‌ریخته انداخت و فقط ابروهاش رو بالا داد. آراد هم چیزی نگفت. فقط نشست روی صندلی روبه‌رو. سامان سیگار روشن کرد و خندید: «دیر اومدید. تموم شده بود.» الناز موهاش رو پشت گوشش زد و پرسید: «نیلوفر کو؟ امشب نیومد؟» پویا شونه‌ش رو بالا انداخت: «پیام داد حال نداره.» الناز گوشی‌ش رو درآورد، یه عکس نشون داد. پسر جوون، خوش‌تیپ، ساعت گرون به دست، کنار یه ماشین خارجی. «با این دوست شده. بیرون دانشگاه. داره سعی می‌کنه کمتر… خب، کمتر جندگی کنه. انگار جدی گرفته.» سامان دود سیگار رو فوت کرد بالا و پوزخند زد: «جدی؟ پس باید یه کاریش کنیم. مثل سارا. یه کم تهدید، یه کم عکس، برمی‌گرده تو گروه.» آراد سرش رو تکون داد: «نه. بذار باشه. شاید این‌دفعه واقعاً خوشبخت بشه.» الناز هم خندید: «آره، بذار حداقل یکی‌شون نجات پیدا کنه.» همه ترکیدن از خنده. حتی هستی که هنوز لخت روی مبل بود، صورتش رو با دست پوشوند و خندید. آراد بلند شد، رفت سمت سارا که هنوز لخت و خسته گوشه‌ی مبل نشسته بود. دستش رو دراز کرد و سارا رو کشید بالا. آوردش بین خودش و الناز. دستش رو گذاشت دور کمر سارا، الناز هم از اون طرف دستش رو انداخت دور شانه‌ی سارا. هر دو به هم نگاه کردن و خندیدن. آراد با صدای آروم گفت: «امشب میای با ما. خونه ما می‌خوابی.» الناز هم خندید و موهای سارا رو از صورتش کنار زد: «آره. امشب مال مایی.» سارا چیزی نگفت. فقط سرش رو پایین انداخت. سامان از روی مبل نگاه می‌کرد و سیگار می‌کشید، ولی چیزی نگفت. نوشته: زیبای خفته
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18