رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

 جنده × زندایی × داستان سکسی × سکس جنده × داستان جنده × سکس زندایی × داستان زندایی × سکس زن دایی ×

زنداییم جنده بود

میخوام ببرمتون به حدود بیست سال پیش. اونوقتا که تکنولوژی به این حد نرسیده بود‍، موبایل به این وسعت دست هر کسی نبود و زندگیا خیلی ساده تر بود، اون وقتی که صد هزار تومن هنوز خیلی پول بود…
البته اصل داستان از سالها قبلش شروع میشه:
توی یکی از محله های پایین تهرون، خونه مادربزرگه، تهِ یه کوچه بن بست و باریک، ازون خونه های قدیمی که توالتشون کنج حیاط بود و پشت بوم هاشون به همدیگه راه داشت و همه همسایه ها تا چند تا کوچه اونطرفتر همدیگه رو میشناختن و …
این وسط مسطا دایی کوچیکه علاف ما با خواهر همسایه دوتا خونه اونطرفتر شون آشنا میشه. دختر خانم اهل شمالغرب کشور، مهمون خواهرش بوده که با خاندایی من دل و قلوه رد و بدل میکنن و تریپ عشق و عاشقی برمیدارن. قرارهای عاشقانشون دور از چشم همسایه های فضول، روی پشت بوم بوده ولی اینکه توی این قرارها داییِ من، در چه حدی و تا کجا توش کرد، بنده تا این لحظه اطلاعی ندارم! بهرحال بعد از یه مدتی این دایی ما میبینه که دیگه پشت بوم و درمالی کفاف نمیده و بابا بزرگ و ننه بزرگ بینوای من رو میفرسته خواستگاری. جاتون خالی، سور و سات عروسی خیلی زود جور شد و یه مجلسی برپا شد تا این دوتا مرغ عشق برن سر خونه زندگیشون. البته خونه که چه عرض کنم، طبقه بالای همون خونه رو خالی کردن تا عروس و دوماد اونجا زندگی کنن.
اون زمان من تازه به بلوغ رسیده بودم و پشت لبم سبز شده بود و در حقیقت در حال کشف روشهای مختلف جق زدن بودم. هیچوقت یادم نمیره شب عروسی که مجلس تموم شد و یه مشت مردای فامیل داشتیم از سالن برمیگشتیم خونه آقاجون، چه جوکهایی که راجع به شب زفاف تازه عروس و داماد نمیگفتن…احساس میکردم که دیگه خیلی مرد شدم که من هم اجازه دارم این حرفا رو بشنوم و قاطی آدم بزرگا شدم: مثلا میگفتن دایی علی بالاخره از رو پشت بوم به داخل خونه ارتقا پیدا کرده و میتونه با خیال راحت بجای اینکه بماله روش، بندازه توش.یا اینکه مردا میخواستن تا صبح نوبتی کشیک بدن و گوش وایسن ببینن علی و محبوبه چن بار میرن دست به آب و حمام یا اینکه اصلا صدای تلمبه زدناش تا طبقه پایین که ما بودیم میومد یا نه…پیش خودم فکر میکردم اینا دیگه چه کسکشایی هستن! هیچ کدومشون رو برای عروسیم دعوت نمیکنم. آبرو نمیذارن واسه آدم!
چن سالی ازین قضیه گذشت و این دایی کونگشاد بنده هراز گاهی یه چند ماه می رفت سر کار، یا دلش رو میزدیا اینکه اخراج میشد، دوباره میرفت سر یه کار دیگه و…خلاصه اینکه کونِ کار کردن نداشت و بیشتر، آویزون بقیه خواهر برادرا بود که دستشون به دهنشون می رسید.
بعد از یه مدت، خدا یه دختر هم بهشون داد: سفید و گرد و تپل عین مادرش. دایی من سیاه و استخونی و پشمالو بود ولی زندایی به چشم خواهری (البته اون روزها به چشم خواهری بهش نگاه میکردم) خیلی سفید بود. قیافه خیلی خوشگلی نداشت: یه قد کوتاه با موهای فرفری خرمایی رنگ، گرد و نسبتا تپل با سینه های درشت. بدنش، تا جایی که از دست و پاهاش میشد دید، خیلی کم مو بود.با گونه ها و غبغب افتاده ولی همون هم از سر دایی من زیاد بود!
زندایی محبوبه یه شخصیت مرموزی داشت. نمیدونم، شاید هم به خاطر سخت گیریهای دایی بود که اونجوری بود. توی جمع های خونوادگی و مهمونی ها معمولا یه گوشه ساکت مینشست و بجای شرکت کردن توی بحثا و مکالمات، بیشتر شنونده بود. ولی وقتی پاش می افتد و میتونست دور از چشم دایی خودی نشون بده، معلوم بود که شیطونه و قابلیتهای زیادی داره! حتی یکی دوبار که توی بساط بزن و برقص، خاله ها انداختنش وسط، خوب یادمه که حسابی خودی نشون میداد و مجلسو گرم میکرد. همیشه اون کون گردو قلمبه با پستونای مَشک مانند و لرزونش جلو چشمم بود. ولی خب بیشتر مواقع و در حضور دایی، جاش یه گوشه اطاق یا توی آشپزخونه بود.
دوران سالهای دبیرستان من بود. یه دوچرخه زپرتی داشتم که دو سه روز یکبار،وقت غروب می پریدم روش و پا میزدم تا خونه ننه بزرگ. اونجا رو خیلی دوست داشتم. هنوز حس خاصی نسبت به محبوبه نداشتم.یعنی اصلا به فکرم هم نمیرسید که بخوام به زن داییم دست درازی کنم. فقط قربون صدقه رفتنهای مادر بزرگم با غذاهای لذیذش بود که منو میکشوند به اون خونه.
همه چی عادی می گذشت تا عصر اون روز فراموش نشدنی…:
وسطای تابستون بود و هوا گرم… آقا جون توی اتاق عقبی، پای بساط تریاکش بود و من و مادربزرگ توی اتاق کناریش. محبوبه هم این وسط واسه خودش کس چرخ میزد. خاندایی هم که خیر سرش رفته بود سر کار…ما نشسته بودیم و توی اون گرما مثل کسخلا چایی داغ هورت میکشیدیم که مادربزرگ به محبوبه گفت برو حیاط رو یه آب و جارو کن تا بلکه یه کم خنک بشه، بعد فرش کنیم و شام رو بیرون بخوریم. اون وقتا شبا هم بیرون توی حیاط میخوابیدن.
اون که رفت توی حیاط، منم پشت سرش توالت لازم شدم. توالتشون کنج حیاط بود. با یه در آهنی زنگ زده و قدیمی که کامل چفت نمی شد و به اندازه یکی دو سانت باز میموند. چند تا سوراخ کوچیک هم قسمت پایین در بود که نتیجه سالها آب خوردگی و زنگ زدگی بود.
من نشسته بودم و توی عالم خودم داشتم زور میزدم که یهو دیدم محبوبه جلوی در، دو زانو نشسته و داره یه تیکه پارچه رو میشوره. شیر آبِ حیاط، درست کنار در توالت بود.یهو خودم رو جمع کردم که کیر و خایه منو نبینه و همزمان میخواستم با یه دست در رو به جلو هل بدم که اون شکاف بسته بشه ولی قبلش یه لحظه چشمم افتاد توی چشمای زندایی که با موزیگری خاصی تظاهر میکرد که سرش گرمِ شستنه ولی معلوم بود که یه چشمش هم لای پای منه…شوکه شدم و ناخودآگاه در رو کامل هل دادم و نگه داشتم که بسته بشه و چیزی معلوم نباشه.از هیجان قلبم داشت تاپ تاپ میکرد. کل پروسه ریدنم کنسل شد! نمیدونستم چیکار کنم. خام بودم و کم تجربه…اگه یکی مارو ببینه چی؟ اگه من اشتباه کرده باشم و زندایی شاکی بشه و داد و بیداد راه بندازه چی؟ و هزار و یک فکر دیگه. هنوز اونجا نشسته بود و صدای آب میومد. یه کم خم شدم و سعی کردم ازون سوراخ های کوچیکِ پایین در، اوضاع رو بسنجم. چادرِ توی خونه اش رو زیر پاهاش جمع کرده بود ولی پاهاش از هم باز بود و چاک لای پاهاش رو میدیدم. هر چند که یه شلوار گل گلی پاش بود ولی من حضور یه کوس تپل رو با همه وجودم در اون وسط حس میکردم. واقعا برجسته تر از لای پای بقیه زنهایی بود که تا اون موقع موفق شده بودم دید بزنم. یه چیزی در حد خایه های بابابزرگ که وقتی می نشست، هر تخمش اندازه کل کیرو خایه من بود! اونوقتا نمیدونستم که شیمیل چیه وگرنه با اونهمه حجم لای پاهای محبوبه، حتما شک میکردم که شاید زندایی بجای کوس، کیر داره! انگار که فقط کافی بود دستم رو دراز کنم و بگیرمش، بهمین نزدیکی! شیطون رفته بود توی جلدم و هرچی تصورات محترمانه راجع به زندایی داشتم دود شد رفت هوا و جاش رو یه کوس سفید و تپل گرفت. تا اون موقع کوس از نزدیک ندیده بودم. هرچند که اینم از روی شلوار بود ولی نزدیکترین تماس من با یه کوس واقعی و زنده بود! یه حسی بهم میگفت میتونم بهش برسم.
همه اینا توی چند لحظه اتفاق افتاد. درو بی اختیار ول کردم.هر چه بادا باد…حتی اگه داد و بیداد هم که بکنه، خب تقصیر من چیه که در توالتشون خرابه…کسخل شده بودم.اصلا نفهمیدم کِِی کیرم راست شده بود! نور بیرون از لای شکاف در که اومد داخل، چشمای محبوبه هم باهاش اومد. اون نگاهش رو هرگز تا عمر دارم فراموش نمیکنم. یه لبخند مرموز و پیروزمندانه ای گوشه اون لبای گوشتیش بود. گُر گرفته بودم. من با یه کیر سیخ شده روی سنگ توالت نشسته بودم و کشف کرده بودم که زنداییم چه کوسی هست. به نظرم حتی ارزشش ازون کشف مهم ارشمیدس توی حموم هم بیشتر بود، خیلی بیشتر… لا اقل برای خودم که اینجور بود!
شیر آب رو بست و رفت و رویاهای منو هم با خودش برد…باز ترس برم داشت که نکنه بره به ننه بزرگ بگه یا حتی شب برای دایی تعریف کنه. به گا خواهم رفت!
منتظر موندم تا کیرم بخوابه، شلوارم رو بکشم بالا و ببینم چه خاکی باید تو سرم کنم که دوباره یه سایه از شکاف در دیدم. خودش بود. از رنگ چادرش فهمیدم. شیر آبو باز کرد و خودش هم جلوش نشست. به چشماش نگاه میکردم تا شاید چیزی دستگیرم بشه و بفهمم چی کاره ایم! داشتم از استرس میمردم. اصلا به در نگاه نمی کرد و ظاهراً حسابی سرگرم شستشوی یه تیکه دستمال یا حوله بود که یهو چشمم به پایین و لای پاهاش افتاد!
یا ابرفرض… چی میدیدم… رفته بود شلوارش رو در آورده بود و جاش یه دامن سفید پوشیده بود. دامن و چادرش رو مثل دفعه قبل جمع کرده بود زیر پاهاش که مثلا خیس نشه ولی لای دوتا پاهاش رو کامل باز گذاشته بود و شورت قرمزِرنگ و رو رفته اش کامل معلوم بود. ازون شکاف کوچیک یه دنیای دیگه جلوم باز شده بود. نفسم بند اومده بود. فکر میکردم دارم خواب میبینم. زندایی من! که همیشه با چادر و روسری و پوشش کامل دیده بودمش؟ مگه میشه؟ کیرم دوباره آمپر چسبونده و خودم هم حسابی داغ کرده بودم. گفتم حالا که این اینقدر پررو هست و کوسش میخاره منم همینجا جلوی چشماش جق میزنم و آبم رو میپاشم به درو دیوار! واقعا مغزم گوزیده بود و کسخل شده بودم. یهو به خودم اومدم که دیگه خیلی وقته توی مستراح موندم و باید بزنم بیرون. کیرم رو که اصلا دلش نمیخواست بخوابه به هر زحمتی بود تو شلوار جا دادم و آماده شدم که بیام بیرون. محبوب هنوز اونجا مشغول بود، یا لااقل تظاهر میکرد که مشغوله و خودش رو زده بود به اون راه. انگار نه انگار که با یه فکر شیطانی بدو بدو رفته بود شلوارش رو از تنش کنده بود و اون کوس گنده اش رو دودستی جلوی من پهن کرده بود. بیرون که اومدم یه نگاه زیر چشمی به سرتاپای من کرد و زیر لب گفت خسته نباشی!
منم با ضعف تمام گفتم شما هم همینطور،خیلی کار میکنی ها! گفت آره، شلوارم خیس شد مجبور شدم عوضش کنم!
زکی! پس برای این شلوارش رو درآورده بود؟ عجب کیری خوردم!..دنیا دور سرم می‌چرخید…ولی اگه واقعا نمیخارید، پس اون نگاه‌های یواشکی از لای در و لبخند موذیانه اش چی بود؟!
اون شب گذشت ولی فقط خدا میدونه همون شب و شبها و روزای بعدش چند بار با خاطره و تصور اون کوس جق زدم و چند میلیون یا بلکه چند میلیارد بچه زبون بسته رو فرستادم به اعماق چاه فاضلاب…
باید تکلیفم رو باهاش معلوم میکردم، یا حداقل با خودم. باید میفهمیدم واقعا میشه باهاش حرکتی زد یا اینا فقط ساخته و پرداخته ذهن جقی خودمه؟
خونه شون حتی تلفن هم نداشت. تنها راه ارتباط گرفتن این بود که زرت و زرت با هر بهونه ای خودمو برسونم اونجا به این امید که دایی خونه نباشه، آقا جون تو فضا باشه و فقط من باشم و محبوبه و یه ننه بزرگ پیر. که خب این هم همیشه اتفاق نمی‌افتاد. محبوب هم خیلی وقتا سرش با بچه اش گرم بود و اصلا پایین نمیومد و من با یه کیر بلااستفاده، دست از پا درازتر برمی گشتم خونه. با همین ترتیب ماهها گذشت بدون اینکه فرصت کنم حرکت خاصی بزنم و همچنان معلق بین زمین و آسمون بودم تا اینکه زد و پدر بزرگه تلپی افتاد و مرد. توی مراسم مرده کشی و مرده خوری که خیلی شلوغ پلوغ و خر تو خر بود فرصت خوبی بود که یه کاری بکنم ولی واقعا با حضور دایی کار سختی بود. همه فامیل منو به عنوان بچه مثبت میشناختن و اگه بند رو به آب میدادم، اونم با زن دایی، دیگه به گای عظما میرفتم. بهمین خاطر فقط به چندتا لاس خشکه و دستمالیِ دختر خاله ها و دخترهای بقیه دایی ها قناعت کردم ولی همش چشمای مراقب و فضول محبوب رو همه جا دنبالم حس میکردم…
آقا جون که ریق رحمت رو سر کشید، من هم سعی میکردم بیشتر اونورا آفتابی بشم. به مادرم میگفتم مادرجون تنها شده باید بیشتر هواشو داشته باشیم. البته خداییش دروغ هم نمیگفتم. اون پیرزن واقعا دوست داشتنی و عزیز بود ولی من در کنارش دلم میخواست محبوب رو هم ببینم. هنوز تصویر اون کوس قلمبه اش عین روز اول، تروتازه جلوی چشمام بود…ولی لعنتی هیچ فرصت مناسبی پیش نمیومد که دوتایی تنها باشیم و تکلیفم رو باهاش معلوم کنم. تابلو بود که مثل سگ از دایی میترسه و خیلی احتیاط میکرد. ولی دیگه اطمینان داشتم که شناگر ماهریه، فقط اینکه آب گیرش نمیاد. یه چند ماه بعد از مردن آقا جون، مادر بزرگ هم عمرش رو داد به شما و اون خونه بی بزرگتر شد. دیگه بهونه ای برای سرکشی وقت و بی وقت نداشتم. هرچند که بقیه ورثه هم به دایی کونگشاد ما بیشتر از چند ماه مهلت ندادن و عذرش رو خواستن تا خونه رو بفروشن وسهمشون رو بگیرن. دایی هم کاسه کوزه اش رو جمع کرد و رفت آذربایجان که با سهم ارثش یه کاسبی راه بندازه. یکی نبود بهش بگه آخه کله کیری! اگه تو کون کار کردن داری واستا توی همین تهران که از همه جای ایران میان اینجا برای پول پارو کردن، دیگه چرا زندایی منو ازم دور میکنی؟!
دقیق یادم نیست ولی یکی دوسالی از تهران دور بودن. دیگه دخترشون هم پنج شش ساله شده بود. منم هر چند وقت یه بار آویزون یه دختر میشدم و در حد یه دستمالی و درمالی ارضا میشدم ولی هنوز کلهٔ کیرم داخل سوراخ یه کوس واقعی نشده بود و همچنان محتاج تف و کف دستم بودم. اون وقتا هنوز پرده کوس واسه خودش تابویی بود و طرف حاضر بود از درد کون دادن، زمین رو گاز بگیره ولی بکارتش رو از دست نده…الان واقعا پیشرفت کردیم!
طی همین کونکونک بازیها فهمیدم که پسر خالم هم بدجور توی کف محبوبه اس. به اون هم آمار داده بود و این بدبخت رو هم مثل من هوایی کرده بود. حمیدِ کونده تو گوش من خوند که بریم شهرستان دوسه روز خونه دایی تلپ می شویم و به هر طریقی شده محبوب رو سیخ میزنیم.گفتم اوکی، چی ازین بهتر؟! یه کوپه قطار دربست گرفتیم و شبونه راهی شدیم. تازه اونجا بود که فهمیدم این مادر قحبه روی کون من سیخ کرده بود و به بهونه وصال کس زندایی، منو گول زده و میخواست منو بکنه. قبلا هم با همدیگه شوخی دستی و دودول بازی کرده بودیم ولی دیگه هیچوقت شب رو تنها باهم نگذرونده بودیم.بهر ترتیبی که بود سوراخ کونم رو حفظ کردم و فقط در حد یه جق زدن برای همدیگه و لاپایی سرو تهش رو هم آوردیم و قرار شد بقیه انرژیمون رو بذاریم توی کس محبوب جون تلمبه بزنیم!
با سلام و صلوات و مغرور از موفقیت در حفظ بکارت کونم، تبریز پیاده شدیم و پرسون پرسون خودمون رو رسوندیم منزل دایی. توی یکی از بیغوله های اطراف شهر یه خونه گرفته بود که جلوش هم مغازه اش بود که خنزر پنزر میفروخت. ما سرزده و بدون خبر رفته بودیم و حسابی غافلگیرشون کرده بودیم ولی قیافه خود ما دو تا دیدنی تر بود! به پسر خالم گفتم مادرتو گاییدم با این طرح و ایده ات! اینکه مغازه اش وسط خونه شه و بیست و چهار ساعت بالای سر زن و بچه ش، چجوری میخوای محبوب رو بکنی؟ اونم مثل من بدجوری خورده بود توی ذوقش.
دو سه روزی اونجا آویزون بودیم و از هر فرصتی استفاده میکردیم که یه دستی به محبوبه برسونیم ولی غیر از یکی دوبار، دور از چشم دایی و دخترشون که حالا دیگه عقلش می رسید، دیگه فرصت نشد. شبا هم اونا توی اطاقشون میخوابیدن و ما دوتای حشری هم توی سالن تا صبح بهم ور میرفتیم تا بلکه یه کم از عطشمون به کوس محبوب کم بشه…درنهایت هم دست از پا درازتر، با اتوبوس برگشتیم چون دیگه واقعا قدرت اینو توی خودم نمی دیدم که سوراخ کونم رو از پسرخاله سگ حشرم توی کوپه قطار حفظ کنم، مخصوصا حالا که دیگه کیرِ نکردنِ محبوب هم توی کونش گیر کرده بود (همچنین توی کون خودم)
چند سال گذشت…دانشگاهِ من که تموم شد، دایی هم دست از پا درازتر برگشته بود تهران. همه پولا رو به کوس گاو زده بود و فراری از دست طلبکارها…دیگه واسه خودم دوست دخترِ فاب داشتم و هوای کوس دست نیافتنی زندایی از سرم پریده بود. یعنی واقعا راهی برای رسیدن بهش نداشتم. فقط هرازگاهی از بین پچ پچ های زنونهٔ خاله ها می شنیدم که وقتی دایی بیرونه، محبوب خیلی ول میگرده و همش توی خیابوناست و ازین کسشرا. دایی خیرِ سرش، خیلی خشکه مذهب و تو کون نرو بود بهمین خاطر، این شلنگ تخته انداختن های زنش، توی کَتِ بقیه نمی‌رفت. تا اینکه زد و اون روز فراموش نشدنی رسید؛
یادم نیست به چه مناسبتی همه فامیل توی باغ خاله پولداره، توی شهریار جمع بودیم. چهل پنجاه نفری میشدیم. برخلاف معمول، دایی و زن و بچه اش هم بودن. مادرقحبه فقط وقتی پول لازم بود دور و بر فامیل میپلکید تا یکی رو تلکه کنه و کلاهِ یه ننه مرده رو برداره.
نهار رو با دوغ و مخلفات خورده بودیم و شکمها سنگین، اکثرا یه گوشه ای توی باغ، زیر سایه یه درخت، توی آلاچیق یا بالکن ولو شده بودن.چند تا از جوانترها، کنار حوض، پای بساط پاسور و قلیون بودن. زنا هم که طبق معمول یه گوشه باغ مشغول پچ پچ و غیبت کردن بودن.
من، تنها داخل خونه، سرم گرم کتابخونه شوهر خالم بود. کتابای خوبی داشت و داشتم نقشه میکشیدم که چجوری و کدومش رو ازش کش برم. کس دیگه ای داخل خونه نبود که یهو دیدم سر و کله زندایی پیدا شد. باز دوباره مثل همون سالها قبل توی توالت، ضربان قلبم سرعت گرفت. بهترین فرصت تمام این سالهای فراموش شده توی کف دستم بود. کف دستم خیس عرق شده بود از اضطراب. همونجور که توی آشپزخونه پشتش بمن بود پرسید چایی میخوری برات بریزم. گفتم توی این گرما کی چایی میخوره؟ گفت ظاهرا مامانت و خاله هات و بقیه گرمشون نیست که منو فرستادن براشون چایی ببرم. حدود ده پانزده متر از هم فاصله داشتیم. سعی می‌کردم خیلی بلند حرف نزنم که اگه یهو کسی سر برسه، گرفتار نشیم. با احتیاط گفتم آخه اونا جای من اینجا ننشستن و این منظره جلوشون نیست که داغ کرده باشن! برگشت و یه نگاهی بمن کرد و یه پوزخندی زد. انگار که داشت منو مسخره میکرد. دوباره مشغول شد و داشت قندون و خرما و نبات رو آماده میکرد. بعدش گفت پوووف راست میگی واقعا گرمه اینجا. چرا نمیری بیرون که خنکتره؟ دلم رو زدم به دریا.به خودم گفتم کون لق هر کسی که ازون در بخواد بیاد تو و من رو با این حال آشفته ببینه. یواش از زمین کندم و از پشت پرده توریِ پنجره یه سر و گوشی آب دادم. هر کسی اون بیرون توی حال خودش بود. زوم کردم روی دایی و مطمئن شدم که خوابه. کائنات،به کیرش هم نبود که من و محبوب اینجا تنهاییم. خودم رو رسوندم پشتش. همین که گفته بود گرمه، چادر سفیدش رو هم از روی سرش سرُ داده بود روی قوس کمرش. موهای فرفری خرمایی رنگش روبروی صورتم بود و بوی شامپوی موهاش رو حس میکردم.
کیرم داشت توی شلوارم میترکید. همزمان که از پشت چسبوندم بهش، گفتم مگه دیوونم برم بیرون وقتی که تو اینجایی؟ انتظارش رو نداشت، یه دفعه مثل برق گرفته ها پرید و گفت دیوونه، ترسیدم!
کونش رو چسبوند به کابینت و خودش رو تا جایی که میشد عقب کشید، دستهاش رو از دو طرف باز کرد و گذاشت روی لبه کابینتها و یه نگاه زیر چشمی به کیرِ باد کرده ام از روی شلوار انداخت و سرش رو تکون داد و گفت:از تو بعیده! همه فامیل یه جور دیگه راجع بتو فکر میکنن.
گفتم خب اولا همه فامیل غلط میکنن، ثانیا اونا اون چیزی رو که من سالها پیش دیدم، ندیدن! چشماش رو تنگ کرد و با تعجب گفت مگه تو چی دیدی؟ چشمام رو دوختم به وسط پاهاش و ابروهام رو دوسه بار انداختم بالا. گفت: دیوونه و دوباره برگشت طرف سماور.
گفت پس یه چایی برات میریزم دیگه! یه نگاهم به در بود و یه نگاهم به کون و کپل زندایی. اصلا دلم نمیخواست ازش دور بشم، حتی به قیمت آبروم. زیر گوشش گفتم همه این سالها منو دیوونه خودت کردی پدرسگ. من خیلی بیشتر از چایی از تو میخوام. خیلی بیشتر.انگار که داشتم با دیوار حرف میزدم! گفت حالا برو بشین تا چاییت رو بیارم. خودم یه استکان چای و دوتا قند از توی سینی برداشتم و تکیه دادم به میز وسط آشپزخانه و بهش خیره شدم و اونم چادرش رو کشید سرش و با سینی و محتویاتش از در رفت بیرون. چایی رو خالی کردم توی سینک و قندا رو انداختم توی دهنم و برگشتم سر جام، کنار کتابخانه.
یه بار عظیمی از روی دوشم برداشته شده بود. بعد از سالها انتظار و بلاتکلیفی بالاخره داشتم به نتیجه می رسیدم. همونجوری توی خیالات خودم بودم و در حال طرح حرکت بعدی که دوباره اومد تو. انگار نه انگار که اصلا من وجود دارم. الکی خودش رو با کاسه بشقابها مشغول کرد. تابلو بود که دنبال بهونه هست که فقط اونجا باشه. کیرم آروم گرفته بود و عقلم کنترل اوضاع رو دست گرفته بود.ازش پرسیدم چجوری باهات تماس بگیرم؟ چه موقع تنهایی؟ کی میری بیرون؟
فقط یه کلمه گفت: داییت! خیلی ازش میترسید. ظاهرا من هم باید از دایی میترسیدم! گفت شماره ات رو بنویس روی یه کاغذ، خودم بهت زنگ میزنم. سریع پریدم سمت کتابها، روی یه تیکه کاغذ شماره خونه رو نوشتمو بهش دادم. پرسیدم مگه شماره مارو نداشتی؟ گفت نه، داییت نمیذاره با کسی تماس بگیرم! پیش خودم گفتم عجب دایی کسکشی داریم ما! صبر کن آنچنان زنی ازش بگام… یه نگاه به کاغذ کرد و گفت این خیلی ریزه، درشت تر بنویس! کاغذ رو ازش گرفتم و پشت و رو کردم شماره تلفن خونه رو در بزرگترین اندازه که کنار هم جا بشن، نوشتم. دوباره یه نیم نگاهی بهش انداخت و گفت: ولی قول نمیدم که زنگ بزنما! گفتم چرا، میزنی، یعنی باید بزنی. کاغذ رو دوبار تا کرد و از چاک یقه اش، هل داد توی سوتینش. گفتم اونجا جاش امنه؟ عرق بکنی، شماره ها پاک میشه ها…گفت برو دیگه پررو، گیر میافتیما…
زنگ زدنهاش شروع شد…اون زمان بیشتر وقتا خونه بودم و منتظر اوکی شدن ویزا… با اون اینترنت دایال آپ چُسکی اون زمان، روزها رو شب میکردم. محبوب هم چند باری زنگ زد. هر وقت که تونسته بود از زیر چنگال دایی در بره و بیرون بزنه و هم اینکه من پای اینترنت مشغول دیدن عکس و فیلم سوپر نبودم و خط تلفن آزاد بود، زنگ میزد. یه رفیقی هم داشت به اسم مریم که غالبا با اون بیرون میرفت. از همون مکالمات تلفنی مون بود که فهمیدم این زندایی ما واقعا شیطون رو درس میده. با اون موجود مظلوم و گوشه گیر جمعهای فامیلی زمین تا آسمون فرق میکرد. وقتایی که دایی سر کار بود با رفیقش میزدن بیرون، معمولا جاهای شلوغ و پر رفت و امدِ اطراف خونشون و با هم کس چرخ میزدن. یکی دو بار گوشی رو داد به مریم و با اون هم صحبت کردم. معلوم بود که استاد زندایی من بود و یه کوس تمام عیار که از همون چند جمله اول، حرف رو کشوند به سکس و تعداد دوست دخترهام و اینکه تا حالا سکس کردم یا نه و…
ننه بدبخت من از دستشون عاصی شده بود. اگه من دم دست نبودم و اون بیچاره گوشی رو برمیداشت، اونقدر زنگ میزد و قطع میکرد که مادرم میگفت فکر کنم با تو کار دارن…
بعد از چند بار مکالمه بهش گفتم که میخوام ببینمت. گفتم ردیف کنه تا برم خونشون چون خونه ما مکان نبود. با یه کم تردید و مِن و مِن قبول کرد. قرار شد وسط یه روز که دایی سر کار هست ودخترش هم مدرسه، برم ببینمش. گفت میخوای بگم مریم هم بیاد دور هم باشیم. فکر کردم هنوز نگرفته که میخوام برم بکنمش! گفتم نه بابا، بذار دونفری باشیم، راحت تریم. حالا نگو اینکه اون منظورش از سکس سه نفره بود و من فکر میکردم که اگه اون باشه، مزاحم خلوت ما میشه…
قرار مدارها رو گذاشتیم و من لحظه شماری میکردم که بالاخره بعد از سالها موفق میشم این کوس تپل رو بگام…یکی دوبار قبل ازون روز موعود، پای تلفن صحبت از پول کرد. یه بارش که گفت داداشم با یکی دعوا کرده و طرف رو زده و الان زندانه و باید دیه بده…دقیق یادم نیست ولی یه چیزی حدود هشتاد هزار تومن ازم میخواست. اون زمان، پول کمی نبود، شاید حدود هفت هشت میلیون الان یا بیشتر. یه بار دیگه هم صحبت از هزینه های دندانپزشکی و ازین کسشرا بود که پول میخواست…نمیگفت قرض بده. فقط میگفت لازم دارم.تابلو بود که داره خالی میبنده و فقط هدفش تیغ زدن منه. من هم هی میپیچوندمش و بهونه میاوردم که فعلا دستم خالیه و جور کنم بهت میدم و از این کسشعرا…
اون چند روز هم با انتظار کشنده گذشت و روز وصال رسید. اون روز لعنتی رو خیلی خوب یادمه…
یه روز نسبتا خنک پاییزی بود. دو سه تا خط اتوبوس عوض کردم تا رسیدم به دولت آباد، محله شون. قرارمون ساعت یازده بود. دایی اون روزا پیک موتوری کار میکرد. محبوب میگفت بعضی وقتا وسط سرویسهاش یه سری به خونه میزنه و میاد یه چایی یا چیزی میخوره (کس کش میرفت خونه دود میگرفت)! ولی من دیگه بعد از اون همه سال انتظار، کسخل شده بودم. همین الان هم که فکرشو میکنم میبینم واقعا بخاطر یه کوس، جونم رو گذاشته بودم کف دستم. اگه دایی منو اونجا میدید، هیچ بهونه ای برای توجیه نداشتم و سر من و محبوب رو گوش تا گوش میبرید. حشر عقلم رو کاملا از بین برده بود.
از ایستگاه آخر که پریدم پایین، یه هفت هشت دقیقه پیاده راه بود تا خونه. تا حالا به این خونه شون نرفته بودم. یعنی اصلا احدی از فامیل با اون دایی عُنق من رفت و آمد آنچنانی نداشت. فقط عید به عید می‌رفتیم خونه اش! ولی آدرس سر راست بود. نقشه ام این بود که یه کم زودتر از قرار برسم. اون دور و برها یه سرو گوشی آب بدم و یه گوشه کمی کشیک وایسم تا مطمئن بشم که از دایی خبری نیست. قرار این بود که اگه همه چی ردیف باشه، درِ خونه رو باز بگذاره و یه حوله آبی هم از پنجره مشرف به کوچه اویزون کنه. بعله…اون موقع ها که موبایل نبود ما پیرمردا اونجوری با دود بهم علامت میدادیم…تازه، در هم نباید میزدم، چونکه صاحبخونه شون طبقه بالا می‌نشست و دایی بنده طبقه همکف…به همین سختی! داخل کوچه شون که پیچیدم، ریدم به خودم! یا خدا…این همه آدم بیرون چیکار میکنن این موقع روز. انگار کل دولت آباد ریخته بودن اونجا. زنها دسته دسته جمع شده بودن، یا مشغول گپ زدن بودن یا چای خوردن و سبزی پاک کردن…شونصد تا بچه قد و نیم قد هم اون وسطا ولو بودن و مشغول انگول کردن همدیگه و کتک کاری…مگه این تخم جنا مدرسه ندارن؟!
برنامه کشیک دادن کنسل شد…اگه یه کم طولش میدادم و مشکوک شدن میکردم، همه توجهشون رو به خودم جلب کرده بودم…نفسم رو حبس کردم و سه تا فوت دور خودم کردم و انداختم توی کوچه…ازون همه سرو صدا، صدای تاپ تاپ قلب خودم از همه بلندتر بود. از یه طرف، همه وجودم داد میزد که جونت رو بردار و از همین راهی که اومدی برگرد، از طرف دیگه هم کیرم فرمان میداد که گوه خوردی، این همه سال صبر کردی و حالا وقتشه که محبوب رو بکنی. خب طبق معمول هم نظر کیرم به عقلم چربید! تنها کاری که کردم وقتی شماره پلاک خونه رو دیدم و مطمئن شدم درست اومدم، چک کردم که موتور سیکلت جلوی در نباشه و حوله از پنجره آویزون باشه…سرم پایین بود ولی احساس میکردم یه میلیون چشم فضول و کنجکاو روم سواره… فکر میکردم الان به هم میگن این پسره شش تیغ کرده، تیپ زده و با عطر و ادکلن، جلوی در این خونه چه گهی میخوره؟! دیگه چاره ای نبود، یا کوس محبوب یا مرگ… به هر بدبختی بود خودم رو جلوی در رسوندم، هلش دادم و رفتم تو و در رو یواش پشت سرم بستم. داخل راهرو هم خبری از موتور نبود. پله هایی هم که تا طبقه دوم کشیده شده بود، خلوت بود. تا ته راهرو پاورچین رفتم، دو تا تقه یواش به در چوبی زدم که زندایی سریع درو به روم باز کرد. قبل از هر حرفی، آروم گفت کفشاتو بیار تو!
ای جانم…چی میدیدم. عشق محالِ سالهای سالِ من جلوی روم بود. در اختیار من بود. بالاخره وقتش رسیده بود که یه دلی از عزا دربیارم. یه پیراهن کتان ساده دو جیبه سفید تنش بود با یه شلوار چسبون نارنجی. کوس و کونش توی شلوار آنچنان برجسته و تحت فشار بود که هر آن ممکن بود شلوار جر بخوره و همه چیزش بپره بیرون.کوس همون کوس سالها پیش بود. به همون عظمت! یه روسری سورمه ای با گلهای درشت نارنجی هم سرش کرده بود. گفتم تورو قران اینو از سرت باز کن! خودم گره هاش رو شل کردم و از سرش کشیدم و پرت کردم یه گوشه. خدایی به خودش رسیده بود. بوی عطرش همه خونه رو برداشته بود. با اون محبوبی که من طی سالها دیده بودم خیلی فرق داشت. آماده بود که بیاد توی حجله من! بعد از سلام، اولین چیزی که ازش پرسیدم از دایی بود. خیلی ریلکس گفت که کارش معلوم نیست. ممکنه یهو سر و کله اش پیدا بشه! گفتم مادرشو…لااقل یه کمدی چیزی بمن نشون بده که اگه یهو کلید انداخت من بتونم بپرم توش!
گفت حالا بیا بشین یه چایی بخور…کوفت میخورم! چایی میخوام چیکار؟اصلا مگه اینجور مواقع توی این داستانها شربت نمیدادن؟!
من داشتم از استرس میمردم ولی از یه طرف کیرم هم داشت خودش رو به در و دیوار می کوبید که خودش رو به کوس و کون محبوب برسونه.همزمان مثانه ام داشت منفجر میشد از اون همه اضطراب و دلهره که بهم هجوم آورده بود. گفتم بزار اول برم دستشویی تا فکرم باز بشه…
حالا توالتشون کجاست؟ بیرون، اون گوشه حیاط…ای خار مادر این شانسو…ببین بخاطر یه کس من بالاخره امروز سرم رو به باد خواهم داد! باید کل طول حیاطی رو طی میکردم که صاحبخونه از بالا کاملا بهش اشراف داشت. فقط کافی بود منو ببینن و راپورتش به دایی برسه…داشتم از شدت شاش میترکیدم. گفتم تورو قران یه ظرف بده من توش بشاشم. گفت گوه نخور ما توی این خونه نماز میخونیم، همه جا رو نجس میکنی!!! ای جانم به اینهمه اعتقاد و ایمان…سرتون رو درد نیارم. یه چادر توی خونه ای ازش گرفتم و سرم کشیدم و با صد تا نذر و نیاز زدم بیرون. گفتم خدایا گوه خوردم…بزار من ازینجا زنده و سالم برم بیرون، دیگه غلط بکنم دور و بر محبوب بپلکم…البته محبوبه میگفت که دایی هم مجبورش کرده تا با چادر بره توی حیاط و توالت. فقط تنها مشکل، تفاوت هیکل قلمی من زیر چادر با هیکل گرد و قلمبه زن دایی بود! جلوی چادر رو تا پایین چونه ام کشیدم پایین و گشاد گشاد راه رفتم و پریدم توی توالت. آخیش…یک خان دیگه رو هم با موفقیت رد کردم. ازون توالت خونه مادربزرگه تا این توالت سالها گذشته بود، اون موقع صفر کیلومتر بودم ولی الان چند تا دوست دختر عوض کرده بودم ولی هنوز همچنان در حسرت محبوب مونده بودم…فقط چند دقیقه دیگه مونده بود. دوباره با استتار کامل برگشتم داخل ساختمون. دیدم که چایی ریخته برام. گفتم جان عزیزت بیخیال شو، من اگه دوباره شاشم بگیره روی همین فرشت میشاشم و عمرا دیگه چادر سرم نمیکنم!
خیلی ریلکس بود. انگار بارها توی همین موقعیت بوده و هیچ عجله ای هم برای شروع نداشت. رفتم روبروش روی زمین نشستم و شروع کردم به لغزوندن انگشتام روی بدنش. قربون صدقه اون پستونای قلمبه و شلوار تنگش میرفتم. هی میگفت نکن و من رو پس میزد. هیچ علاقه ای نشون نمیداد.گفت لطفا چاییت رو بخور و برو، داییت ممکنه بیاد!
حدس میزدم که طبق روال خانما، ناز میکنه و عشوه میاد ولی واقعا وقت برای تلف کردن نبود. باید سریع میداد و میکردم وفورا میزدم به چاک! کیرم تا آخرین حد ممکن راست شده بود و با همه سلولهاش کوس محبوبه رو میخواست. باید از حربه ای برای تسلیم کردنش استفاده میکردم ولی اصلا انگار حواسش پیش من نبود و جای دیگه سیر میکرد. اعصابم خرد شده بود. دهنم کف کرده بود از بس قربون صدقه اش رفته بودم و سعی میکردم با هر زبونی که شده به راه بیارمش و بفهمم حالا که من اینجام چرا نمیده بکنیم! توی اون روز خنک پاییزی، از استرس خیس عرق شده بودم. نمیدونستم دیگه چیکار کنم. باید تحریکش میکردم. هی دست منو از روی بدنش پس میزد و میگفت نکن.
قاعدتا زن را نباید مجبور به سکس ناخواسته و زوری کرد ولی اینجوری هم که نمیشد. بعنوان آخرین حربه، زیپ شلوارم رو کشیدم پایین و کیر راست شده ام رو کشیدم بیرون. هم برای اینکه این بدبخت یه نفسی بکشه و هم اینکه شاید بتونم ترشحات کس محبوب رو راه بندازم. بدون اینکه حتی یه نگاه کنه، روش رو کرد اونور… شورت و شلوار دور تخمام رو گرفته بود و در حالت نشسته روی زمین بهش فشار می آورد، حالت خفگی به کیرم دست داد! هر دو رو با هم کشیدم پایین و گذاشتمشون دم دستم که اگه صدای در شنیدم، برشون دارم و یه گوشه قایم بشم! کلی التماسش کردم که روش رو برگردوند و به کیر و خایه ام نگاه کرد. یه نگاه خیلی معمولی و بدون احساس، انگار که داره به عکس یه غریبه نگاه میکنه، انگار که هزاران بار یه همچین صحنه ای رو دیده. هیچ عکس العملی نداشت. پیش خودم گفتم دم دایی گرم! ببین چه کیر کلفت و درازی باید داشته باشه که زنش اینجوری با تحقیر به کیر من نگاه میکنه! خیلی حالم گرفته شده بود. تمام آرزوهام رو بر باد میدیدم. لامذهب نمی گفت چه مرگشه و چی میخواد! یواش یواش شروع کردم به لخت کردنش. هی میگفت نکن و دستم رو پس میزد ولی حس میکردم که مقاومتش خیلی کمتر شده و داره کم کم راه میاد…امیدوار شدم. دکمه های پیرهنش رو یکی یکی باز کردم و سوتینش آشکار شد. نمیدونم چه سایزی بود، ولی بزرگ بود. در همون حالت نشسته، چند لایه و طبقه چربی زیر پستوناش درست شده بود تا زیر نافش. یه بدن سفید و بدون مو. واقعا بدون مو که تابحال تا اون حد تمیز و طبیعی ندیده بودم.شاید بیشتر از ده هزار بار کلمه نکن از دهنش بیرون اومد ولی من ول کن نبودم. مطمئن بودم که طی تمام این سالها میخواست زیر کیر من بخوابه ولی حالا نمیدونستم چه مرگشه که افتاده روی دنده نکن. بهمین خاطر سعی میکردم از برتری زورم استفاده کنم و بهش بچربم! تابلو بود که یه جای کار میلنگید.
رفتم که سوتینش رو باز کنم که بعد از دوسه بار تلاش ناموفق، ازش خواستم که خودش بازش کنه. من هیچوقت یاد نگرفتم این لعنتی ها چجوری باز و بسته میشن! خودش دست انداخت و سوتینش رو با یه دست باز کرد ولی همچنان بدون هیچ احساس خاص و هیجان این کارو کرد. پستوناش که افتادن بیرون، هوش از سرم رفت…واقعا محشر بودن. با یه نظر بهشون تمام خستگی و استرسم از بین رفت. میشد وسط اون پستونا یه عمر بدون نیاز به خواب و خوراک زندگی کرد…بدنش بوی خوب میداد، خودش رو تمیز کرده بود و عطر خوب زده بود. سوتین صفر کیلومتر پوشیده بود و لباسهاش، توی تموم اون سالها که من میشناختمش، بهترین و شیک ترین بود. فقط یه مشکل بزرگ بود و اون این که نمیخواست بده. با دوتا پستون بزرگ و ملکوتی جلوی چشمام، رفتم سراغ دکمه شلوارش. من داشتم عوض اون احساس خفگی میکردم توی اون شلوار. ممکن بود هر لحظه درزهای شلوار از هم باز بشه.این بار دکمهٔ این رو خودم با همون تلاش اول باز کردم. آروم سرش رو به عقب هل دادم و روی زمین خوابوندمش. گفتم یه تشک پهن کن که راحت باشیم. دیگه اگه دایی هم سر می رسید، هیچ کاری نمیشد کرد جز اینکه اشهد مون رو بخونیم. گفت تشک نمیخواد.
دو دستم رو انداختم دور کمرش و شلوار و شورت رو با هم کشیدم پایین. هیچ راه دیگه ای نبود. آنچنان چربیهای کمرش به لباسهاش فشار آورده بود که امکان نداشت شلوار رو بدون پایین اومدن همزمان شورت پایین کشید. پاهاش رو بهم چسبوند، هم برای اینکه لباسش رو راحت بکشم پایین هم اینکه چاک کوسش رو تا حد ممکن پنهون کنه. شدت «نکن» گفتن هاش کمتر شده بود ولی همچنان سر ناسازگاری داشت و زیر لب غر میزد. دیگه برام مهم نبود که چه مرگشه و چرا مثل آدم نمیده. فقط میخواستم کیرم رو بکنم توی کوسش.شهوت تمام وجودم رو گرفته بود.
شلوارش که کامل در اومد، شورت توری آلبالویی رنگش رو از توش کشیدم بیرون و بو کردم. بوی کوس میداد! اونم چه کسی…یه کم ترشح هم داده بود. یه لیس زدم روش انگاری که دارم عسل میخورم.لذیذ و خوشبو. دیگه چیزی نمونده بود که کیر تشنه و گرسنه ام بره توی سوراخی که این ترشحات ازش بیرون اومده بود. اگه نمیخواست، این شورتِ توری و سکسی چی بود تنش کرده بود. دیگه نوبت کوسش بود. دستم رو آروم از وسط دو تا زانوهاش گذاشتم لای پاهاش و خزوندم سمت بالا. هی سعی میکردم کیرم رو توی دید مستقیمش بگذارم که تحریک و رام بشه. لای پاهاش رو خودش قبل ازینکه دستم به کوسش برسه باز کرد…
وااااای! فتبارک الله احسن الخالقین. فاک می! خدای من، چی میدیدم. کوس نبود، یه دنیا بود لای پاش! قسم میخورم بهترین و بینظیرترین کوسی بود که در تمام سالهای عمرم دیده ام. توی تمام عمرم، به حد خودم با پارتنرهای مختلف بودم، از کشورهای مختف، فیلم و عکس سوپر هم که تا دلتون بخواد، بی حساب…ولی هرگز، هنوز که هنوزه من شبیه اون کس محبوبه رو ندیده ام! کوس بی مو خوبه ولی کوسی که مادرزادی و طبیعی بدون مو باشه، بینظیره. یه کوس تپل و سفید و بی مو، بدون لب اضافه با دوتا برجستگی موازی هم که با یه خط صورتی خوشرنگ از هم جدا میشدن. یه بهشت واقعی جلوی چشمای من بود که حاضرم اگه مال من میبود، روز و شب بشینم جلوش و فقط عبادتش کنم. کیرم گُر گرفته بود. تخمام از جوشش آبکیر داشت تیر میکشید و همه سلولهای وجودم داشت التماس میکرد که سر کیرم رو بگذارم دَمِ اون سوراخش. محبوبه، اون دختر روستایی، با اون قیافه و هیکل نه چندان جذاب و سکسی، یه چنین ثروت عظیمی لای پاهاش بود که اگه خودش میدونست، شاید بهترین شرکتهای پورن سازی دنیا حاضربودن میلیونها پاش بریزن فقط برای اینکه این کوس و پستونها رو بیاره جلوی دوربین. ای کیرم دهنت دایی جون که اینهمه سال این کوس رو تنهایی گاییدی.
ناخوداگاه ازش پرسیدم که دایی قدر این پستونا و کوس تورو میدونه یا نه؟ من اگه جای اون بودم هر روز اینا رو پرستش میکردم! بدون اینکه دهنش رو باز کنه، فقط سرش رو به علامت نه تکون داد و با حسرت یه آه کشید!..خیلی درد توی چشماش بود و حالم گرفته شد. داشتم دیوونه میشدم. داشتم التماسش میکردم که برم روش سوارش بشم و به وصال برسم. بوسش کردم، بغلش کردم، فرق سر تا نوک پاهاشو ماچ کردم…گفت نه نمیشه، نمیدم که نمیدم…اعصابم واقعا خرد شده بود. دیگه باید چیکار میکردم که نکردم… میتونستم دستاش رو روی زمین فشار بدم و خودم رو بزور لای پاهاش جا بدم و کیرم رو بفرستم داخل ولی واقعا معلوم بود که به هیچ وجه قلباً راضی نیست بده. من هم که اهل سکس زوری نبودم. بعد از چند دقیقه التماس، دیگه واقعا بریدم…کم آوردم.خسته شده بودم. مغزم کار نمیکرد. هیچ راهی به جلو نبود. به خودم اومدم و دیدم بیشتر از دو ساعته که اینجام و اگه دایی سر برسه، نه به وصال کوس محبوب رسیدم و نه اینکه زنده از اینجا بیرون میرم. باز لااقل اگه کرده بودمش، ارزش مردن بعد از گاییدن رو داشت ولی حالا چی…بلند شدم و کوس و کونم رو جمع کردم و کیر بدبخت و بینوام رو که اندازه دیدن نیم دوجین فیلم سوپر، پیشاب ازش رفته بود جا کردم و لباسهام رو پوشیدم و بدون هیچ حرف اضافه، فقط یه خداحافظ گفتم و زدم بیرون. محبوب، بدون اینکه لباس بپوشه، لخت مادرزاد تا پشت درِ سالن اومد. حتی بهش نگاه هم نکردم. توی راهرو یه سرک کشیدم و از راه پله، بالا رو چک کردم که کسی نباشه…در آهنی کوچه رو یواش باز کردم و زدم بیرون…اون جماعت کسکش بی غم توی کوچه، همچنان فارغ از اونچه که طی اون دو ساعت بر سر من و کیر بینوای من گذشته بود، هنوز توی کوچه ول بودن. ولی دیگه هیچی کیرم هم نبود. میخواستم به همه فحش بدم و همه رو بزنم. حتی اگه خود خدا هم میومد دم دستم شاید کونش میذاشتم و یه لگد محکم میخوابوندم توی تخماش…یه چن ساعتی توی خیابونا بی هدف چرخیدم و هوا تاریک شده بود که رسیدم خونه ولی هنوز یه علامت سوال بزرگ توی ذهنم بود که چرا؟!
محبوب یکی دو روز بعد زنگ زد. با اینکه میدونستم اونه که وقتی مادرم گوشی رو برمیداره، زرتی قطع میکنه، بازم میلی به حرف زدن باهاش نداشتم. بالاخره مادرم هم کم آورد و مجبور شدم خودم جواب بدم. انگار نه انگار که دو روز پیش، اونجوری منو تا لب چشمه برده و تشنه برگردونده بود. اصلا بروی خودش نمیاورد. بهش گفتم که از دستش خیلی شکارم و دیگه نمیخوام بهم زنگ بزنه مگه اینکه علت اون بازی مسخره اش رو برام معلوم کنه…انگار که من واقعا از یه شکست عشقی بزرگ بیرون اومده بودم ولی برای اون فقط در حد تکوندن گرد و خاک از سر شونه هاش بود. گفت حالا بعدا بهت میگم. گفتم پس هر وقت آماده بودی بگی، بهم زنگ بزن.
چند روز دیگه دوباره زنگ زد و قبل از هرچیز ازش دوباره همون سوال رو پرسیدم و اون دوباره طفره رفت. فقط میگفت که پول لازمه و اگه میشه یه مقدار پول بهش برسونم. گوشی رو گذاشتم!
میدونستم که سر و گوشش میجنبه، اینو فهمیده بودم که با مریم که بیرون هستن شیطونی میکنن ولی اصلا فکرش رو هم نمیکردم که ممکنه یه جنده حرفه ای باشه و بیزینس کار کنه و همه اون بلایی که سر من آورد فقط برای پول بوده باشه. همه شواهد اینو ثابت میکرد ولی مغزم نمیخواست باور کنه.چطور میتونست با این همه سخت گیریهای دایی قسر در بره؟ باید با چشمای خودم میدیدم.
میدونستم پاتوقش کجاست. معمولا با دوستش می رفت نازی آباد. یکی از دخترخاله هام یه بار محبوبه رو اونجا تصادفی دیده بود و خودش هم چند بار گفته بود که از تلفن عمومی اونجا داره بمن زنگ میزنه. مثل این کارآگاه های توی فیلما، رفتم که ببینم چه خبره. دو سه هفته ای بود که دیگه زنگ نزده بود ولی امیدوار بودم که اونجا پیداش کنم. سه روز پشت سر هم رفتم عین کسخلا مغازه های نازی آباد رو چند ساعت بالا پایین میکردم و سرم رو توی هر سوراخی میکردم تا ردی از محبوب ببینم. روز سوم دیگه خسته شده بودم و داشتم برمیگشتم سمت ایستگاه اتوبوس که برگردم خونه، صف چهار پنج تا ماشین نظرم رو جلب کرد که واسه دوتا زن مانتو پوش، قبل از تقاطع، به خط شده بودن. زنها به فاصله دو سه متری از هم ایستاده بودن و تابلو بود که دارن با راننده ماشین هایی که جلوشون ترمز میزدن سر قیمت چونه میزنن. تقریبا مطمئن بودم اون زن دومی که کمی چاق و یه کون گرد و قلمبه داشت، زندایی منه. هنوز صورتش رو ندیده بودم ولی دلم نمیخواست به خودم بقبولونم که زندایی من جنده است! فقط به همین دلیل که من محبوبه رو همیشه با چادر دیده بودم ولی این یکی مانتو تنش بود و حتی این نکته که روسری ای که سر این خانم بود، گلهای درشت نارنجی داشت، نمیتونست دلیل قانع کننده ای برای من باشه! توی همین احوالات بودم و داشتم فکر میکردم که آخه این موقع روز(ساعت حدود یک بعد از ظهر) کی کوس میکنه؟اصلا از کجا معلوم اینا جنده باشن و یه مسافر معمولی نباشن؟ که یهو یادم افتاد همین دو سه هفته پیش، درست توی همین ساعت من داشتم التماس میکردم که کوس محبوبه بذارم!..دیگه حتی لازم نبود صورت اون خانم رو ببینم…

به دو سه ماه نکشید که ویزای من اومد و زندایی رو برای آخرین بار توی مهمونی خداحافظی با فامیل دیدم.هنوز از دستش دلخور بودم ولی بیشتر از اون، از دایی حالم بهم میخورد که مفت مفت، هر وقت دلش بخواد میتونه این کوس رو بکنه. یا شاید هم اصلا نمیکنه که زنش زیر همه میخوابه. اصلا شاید خودش از همه چیز خبر داره و پول کوس دادن زنش رو ازش میگیره و پای منقل دود میکنه…متنفرم از همه اونایی که پول دادن و محبوب رو کردن. حتی شمایی که داری این داستان رو میخونی، اگه یه روز طرف های نازی آباد، یه کوسی بلند کردی که زیباترین و تپل ترین کسی بوده که در عمرت دیدی و گاییدی، باید بگم که کیرم دهنت! اون کوس حق من بود که هرگز بهش نرسیدم!
ولی آیا اگه برگردم عقب و محبوب برای خوابیدن باهام مستقیما بگه پول میخواد، قبول میکنم؟!
فکر نکنم بپذیرم. من تابحال برای سکس پول ندادم. یعنی پول برای جنده ندادم و تصمیم هم ندارم که بعد ازین هم بدم. اونا که هشتاد درصد لذت رو میبرن و ما مردا فقط بیست درصد، چرا ما باید پول بدیم؟!!! البته بهتون قول نمیدم. شاید اگه یه بار دیگه لای پاهاش رو جلوم باز کنه و اون زیبایی مطلق رو جلوم ببینم، هر چقدر پول ازم طلب کنه، با کمال میل به پاش بریزم…نمیدونم…اگه یه روز رفتم ایران و دیدمش، نتیجه اش رو حتما بهتون میگم…

نوشته: عالیجناب

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • kale kiri
      شیدا زن همکارم   سلام علی دلیر هستم ۳۱ سالمه و قد و وزن معمولی دارم داستانی که میخوام براتون تعریف کنم راجب ادب کردن خانوم یکی از کارمندام هستش من یه شرکت واردات و صادرات دارم و تعدادی کارمند قدیمی که چند سالی هست باهم کار میکنیم هم نیروی خانوم دارم هم آقا بچه های شرکت گاهی بعد از کار باهم میرن کافه برای شام خوردن و تفریح اونایی هم که متاهل هستن به همسراشون میگن میان اونجا دور هم جمع میشن منم گاهی اگر قراری با پارتنر خودم نداشته باشم باهاشون میرم و مهمونشون میکنم به عنوان تشویقی خلاصش بخوام براتون بگم که طولانی نشه یکی از حساب دارای شرکت که مرد هستش یه خانوم چادری داره ولی اصلا رفتارش مثل خانومای چادری نیست عشوه زیاد میاد تو جمع و شوخی زیاد میکنه با همه با این موضوع کاری ندارم این خانوم که اسمش شیدا یه اخلاق خیلی بد داره همش تو جمع شوهرش میکوبه و بد میگه ازش شوهرشم آدم مظلومی با خنده و شوخی رد میکنه این موضوع خیلی من اذییت میکرد همش رو اعصابم بود چون هر مشکلی هم با شوهرت داری نباید همش تو جمع بگی که اونم جمع همکاراش که یه جوری غریبه حساب میشن این موضوع چندین بار تکرار شده بود و من با اینکه ناراحت میشدم کاری نکردم تا اینکه یه شب با دوست دخترم دعوام شده بود اعصاب نداشتم این شیدا خانوم هم یهو تو جمع برگشت گفت والا شوهر من بی عرضس نمیتونه کارای بزرگ بکنه پول بزرگ در بیاره من جای شوهرش خیلی بهم برخورد و اینکه فهمیدم این خانوم ضعف پول داره و چون شوهرش پولدار نیست باهاش بد رفتاری میکنه اونجا بود که تصمیم گرفتم یه درس حسابی بهش بدم که دیگه از این غلطا نکنه شام که خوردیم بچه ها دونه دونه تشکر کردن و رفتن منم نشسته بودم صورت حساب بیارن حساب کنم برم یهو دیدم شیدا تنها برگشت سر میز گفت کیفم جا مونده بود خوب شد شما نرفته بودید یهو یکی برمیداشت میرفت بهش گفتم خیلی وقته بهت دقت میکنم گفت یعنی چی گفتم فردا میتونی بیای شرکت ببینمت صحبت کنیم یه لبخند ریز زد و پرسید آره ولی راجب چی گفتم بیا حضوری میگم بهت اینجا جاش نیست فقط بین خودمون باشه کسی نفهمه آخر شب بیا که بچه ها رفته باشن دوباره یه لبخند زد و گفت باشه مشکلی نیست و خوشحال رفت کاملا مشخص بود دوست داره با مرد های پولدار لاس بزنه فردا شب شد و بچه های شرکت دونه دونه رفتن منشی اومد پرسید همه رفتن شما هستید گفتم بله شما برید من خودم میبندم دفتر پنج دقیقه نگذشته بودم دیدم زنگ شرکت زدن در باز کردم دیدم شیداس سلام و احوال پرسی کردیم و اومد داخل با خنده بهش گفتم پشت در منتظر بودی بچه ها برن چقدر زود اومدی اونم خندید و گفت آخه فکر کردم کار مهمی دارید گفتم زود بیام و اینکه خونه رفتنم دیر نشه شوهرم شک کنه رفتیم تو اتاق من شیدا وقتی وارد اتاق شد چادرش در آورد گذاشت کنار با مانتو شلوار جذبی که پوشیده بود نشست رو مبل یه آرایش ریزی هم کرده بود منم در اتاق بستم و رفتم پشت میز نشستم کاملا مشخص بود که آماده این بهش پیشنهاد بدم و قبول کنه قشنگ هول مرد پولدار بود پرسید موضوع چیه راجب چی میخواستید حضوری با من صحبت کنید گفتم که مستقیم میرم سر اصل مطلب من متوجه شدم شما با شوهرت مشکل داری و بیشتر مشکلتم سر پول و درآمدش هست گفت آره خب بی عرضس این همه سابقه کاری داره نمیتونه پول خوب در بیاره بهش گفتم پول خوب از نظرت یعنی ماهی چقدر گفت دیگه حداقل باید ماهی ۱۰۰ تومان در بیاره ولی حقوقش ماهی ۳۵ به جایی نمیرسه مرد باید زنش همه جوره تامین کنه منم سریع نذاشتم حرفش تموم بشه گفتم تو با عرضه ای؟ یهو جا خورد و با تعجب گفت معلومه خب آره از اون عرضم بیشتره گفتم من یه فانتزی دارم که دوست دخترم نمیتونست انجام بده تو برام انجام بده ماهی ۱۰۰ تومان بهت حقوق میدم حقوق اولتم همین امشب پرداخت میکنم چشماش از بابت پول برق زد ولی یکم مکث کرد و پرسید چه فانتزی گفتم تو سکس بردم باش رفت تو فکر دیدم ساکت شده گفتم همین که الان شروع نکردی به داد زدن سر من مشخص راضی هستی گفت آخه خیلی یهو گفتی نمیدونم چی بگم من تاحالا به شوهرم خیانت نکردم فهمیدم مشکلش با برده شدن نیست مشکلش اینکه که از خیانت میترسه گفتم نگران نباش کسی متوجه نمیشه ماهی یک بار فقط دیت میزاریم اینکه گفتم بیشتر راضی شد و پرسید آخه من بلد نیستم چجوری باید بردت بشم چیکار باید بکنم گفتم پاشو جمع کن بریم تو راه بهت میگم تعجب کرد پرسید کجا من باید برم خونه گفتم زنگ بزن بگو اومدی خرید دیر میرسی خلاصه با یکمی ناز قبول کرد و زنگ زد به شوهرش گفت دیر میام رسیدیم خونه من و رفتیم تو اتاق ( خلاصه میگم که طولانی نشه ) نشستم لب تخت گفتم وایسا جلوم لباسات در بیار اونم از ذوق پول کاملا مطیع شده بود شروع کرد آروم آروم لباساش در آورد دیدم لباس زیر ست قرمز پوشیده که با پوست سفیدش سکسی بشه گفتم تو که اومده بودی دفتر صحبت کنی پس این چیه تنت خندید و گفت خب فکرش میکردم بهم پیشنهاد بدی ولی دیگه نه در این حد منم خندیدم گفتم بشین زمین چهار دست و پا بیا سمتم نشست و اومد جلوم گفتم از این لحظه به بعد تو سگ منی هر کاری بخوام باهات میکنم فهمیدی خندید یدونه محکم زدم زیر گوشش چشماش گشاد شد و تعجب کرد فهمید خیلی جدیم گفت بله فهمیدم گفتم بله نه باید بگی چشم ارباب تکرار کن گفت چشم ارباب گفتم دستات ببر پشتت برد پشتش از پشت با یه بند سوییشرت بستمش و اومدم جلوش نشستم لبه تخت پام گرفتم جلو صورتش گفتم بخور تعجب کرد گفت واقعا یه کشیده دیگه زدم زیر گوشش سریع گفت چشم ارباب شروع کرد به لیس زدن و میک زدن انگشتای پام و لای انگشتام گفتم چشمات ببند گفت چشم وقتی بستش شروع کردم به فیلم گرفتن ازش با گوشی اون یکی پام آوردم بالا گفتم حالا این بخور شروع کرد به خوردن از چهرش مشخص بود راضی نیست و به زور داره میخوره ترسیده بود قشنگ یکمی که خورد گفتم کافیه رفتم پشتش از موهاش گرفتم بلندش کردم پرتش کردم رو تخت کون سفید خوبی داشت شورتش در آوردم لای کونش باز کردم گفت چیکار میکنی من تاحالا کون ندادم نمیتونم گفتم خفه شو تو دیگه مال منی حق انتخاب نداری از کشو یه پلاگ برداشتم با ژل چربش کردم یهو کردم تو کونش جیغش بلند شد ولی دستاش بسته بود نمیتونست کاری کنه میگفت تورو خدا درد داره درش بیار گفتم نترس الان جا باز میکنه تا اون اکی بشه کمربند برداشتم شروع کردم به اسپنک اولی که زدم دادش بلند شد گفت خواهش میکنم غلط کردم پشیمون شدم نمیخوام پول دستام باز کن یکی دیگه زدم محکم گفتم دیگه دیر شده راه برگشت نیست یکی دیگه زدم رد کمربند روی کونش سرخ شده بود ۷.۸ تا دیگه محکم زدم گریه میکرد میگفت خواهش میکنم بسه نمیتونم دیگه کمربند گذاشتم کشیدمش عقب لب تخت گفتم داگی شو چون دستاش از پشت بسته بودم داگی که شد با صورت خورد رو تخت با گریه گفت حداقل دستم باز کن گفتم خفه شو کونش کامل قرمز شده بود رد کمربند مونده بود پلاگ درآوردم از تو کونش یه جیغ دیگه زد کیرم ژل مالی کردم زدم توش دوباره جیغ زد گفت حداقل آروم بار اولمه دارم کون میدم یه دستم گوشی بود یه دستم کونش گرفته بودم تلمبه میزدم فرمش خوب بود فکر کنم ورزش میکرد که انقدر گرد بود پوست کونش بخاطر اسپنک رفته بود دیگه با دست نمیزدم چون بار اولش بود خیلی تنگ بود یکمی که تند تند تلمبه زدم دیدم داره آبم میاد در آوردم از کونش از موهاش کشیدم پرتش کردم رو زمین گفتم بشین نشست کردم تو دهنش تا حلقش میبردم تو اوق میزد تندش کردم آبم اومد ریختم تو دهنش داشت اوق میزد گفتم همش باید بخوری از ترسش خورد گفت حالا میشه چشمام باز کنم گوشی پرت کردم اون ور رو تخت گفتم باز کن باز کرد با یه حالت مظلومی نگام کرد گفت پس من ارضا نمی کنی گفتم خفه شو بابا پاشو گم شو برو دستاش باز کردم گفتم لباسات بپوش برو گفت یعنی چی گفتم واقعا فکر کردی من میخوام تو پارتنرم باشی گفت پس چرا این کار کردی وقتی بهش گفتم برای تلافی رفتارش با شوهرش اینکارو کردم بدجوری عصبی شد پاشد کلی چرت و پرت بار من کرد منم فقط میخندیدم بیشتر عصبی می شد انقدر حالش بد بود یادش رفت حتی راجب پول صحبت کنه بگه پول بزن برام با عصبانیت لباسش پوشید صورتش شست و مرتب کرد میخواست بره بیرون بهش گفتم شیدا از کل سکس فیلم گرفتم یه بار دیگه با شوهرت تو جمع بد رفتاری کنی بد بلایی سرت میارم در و کوبید و رفت حالا شما بگید درس خوبی بود براش؟ نوشته: A.teh77
    • kale kiri
      بدنتو میخوام 2 سلام قسمت قبلی شروع رابطه خودم و داییم رو تعریف کردم و بازم مجددا میگم دوستان داستان تابو و محارم هستش و چون با جزئیات تعریف میکنم یکم طولانی میشه پس اگه دوس ندارین لطفا نخونید... بعد از اولین باری که سکس کردیم من چون به قصدم موندن نبود اونجا لباس کمی همراهم بودو وسیله های دیگه امم نبرده بودم فرداش با خانوادم برگشتم شهرمونو طبق حرفایی که زده شدوبحثو کشوندم به موندنم و مامان بزرگم با ذوق استقبال زیادی کرد قرارشد فردا صبح که برگشتیم عصر داییم بیاد دنبالم تا بیام خونه مادربزرگمو یه یکی دوهفته ای بمونم ولی وقتی که صبح وقتی بلندشدیم متوجه شدم مامانم سرماخورده و تا عصر رفته رفته حالش بدترشدو قرارما کنسل شدو افتاد برای چندروز بعدو همین منوال از اولین سکس ما یک هفته ای گذشت و حال مامانم که کاملا خوب شدو سرحال شد تصمیم میگیره سوپرایزم کنه خودش زنگ میزنه داییم که بیاد دنبالم،حدود 10روزی مونده بود به امدن زنداییم از خونه مادرش و از این فرصت باید نهایت استفاده رو میکردیم، مامانم که زنگ میزنه داییم 8 صبح بوده و ساعت 10داییم خودش امد بالا سرمو بیدارم کرد😂توقع دیدنشو نداشتم و خیلی ذوق زده فقط بغلش کردم ولی کار بیشتری نتونستم بکنم چون مامانمم تو چهارچوب در ایستاده بودو نگاهمون میکرد،بااینکه با سرعت زیادی رفتم حموم و حسابی شیو کردم و تمامی وسایل لازممو برای ده روز برداشتم و کارامو تموم کردم ولی بازم مامانم برای ناهار نگهمون داشت و از نگاهاش و لمسای یواشکی دستش رو بدنم متوجه شدم که اونم مثل من هرچی میگذره بیقرار تر میشه خلاصه ساعت 5عصر بود که حرکت کردیم تا از شهر زدیم بیرون یدفعه ماشینو زد بغل جاده و دودی جلورو که حالت پرده پلاستیکی بودوکشیدوصلش کرد و چرخید سمتم دوطرف صورتمو گرفتو لباشو گذاشت رو لبام،با ولع با حرص لبامو میبوسیدو گاز میگرفت،دستاشو دور بدنم پیچیدو منو به خودش فشار میداد، با عطش زیاد میبوسیدمشو دستام دور گردنش حلقه بودن،عطش و خواستن دوطرفه خیلی قشنگی بینمون حس میشدو رفته رفته لب بازیمون خیس و صدا دار شدن، نفس کم آورده بودم و آروم زدم به بازوش که لبامو ول کردو سرشو برد تو گردنم،گردنمو زبون میزد تا لاله گوشم و گوشمو خورد و تیشرتمو همراه سوتینم زد بالاو سینه هامو چنگ زدو گذاشت دهنش(چون تو ماشین بودیمو مقصد خونه بود مانتو و شالو اینا نپوشیدم فقط تیشرت و لگ چسبون تنم بود) زبونشو میکشید دور گردی سینمو هرچقدر میتونست حجم سینه امو میکرد تو دهنشو مک میزد، دورتادور گردی سینه هامو کبودکرده بودو حسابی کصم آب انداخته بود ناله هام بلندشده بودن دستشو نوازش وار کشید رو شکممو بردش زیر خط شلواروشرتم دستش به بالای کصم رسید که یدفعه گوشیش زنگ خوردوبا دیدن اسم روی گوشی اخماش رفتن توهم و کشید عقب و بعد چند ثانیه با نفس عمیقی جواب داد و شروع کرد حرف زدن، از حرکتش شوکه شده بودم ولی با جواب دادن گوشیو شنیدن صدای زنداییم ازاونور خط متوجه اوضاع شدم، لباسمو مرتب کردمو صاف نشستم سرجام،ماشینو حرکت دادو راه افتادیم همچنان داشت حرف میزد یعنی بیشتر گوش میداد تا حرف زدن...تا رسیدن به خونه حرفی بینمون ردوبدل نشدو دیگه کلا لمسمم نکرد بخاطر تاخیرمون تا رسیدیم تقریبا 7 شب بودو ازاونجایی که عادت آدمای قدیمی رو همه میدونن وقتی رسیدیم کمی بعد مامان بزرگم سفره رو انداخت برای شام،بعد از شام خوردنوجمع کردن سفره ایستادم برای ظرف شستن و مامان بزرگمم رفت پا تی وی بشینه،حین ظرف شستن امدو مثلا میخواست لیوانی بزاره تو سینک چسبید بهمودستشو نرم پیچید دور شکمم که درجا سرم چرخید سمت پذیرایی که تی وی اونجا بودو آشپزخونه اپنش چسبیده به پذیرایی بودو در انتها یه ستون بزرگ مستطیلی بود که جلو دیدو میگرفت و بعدش چهارچوب در وصل میشد به راهرو اتاقا که با یکم گردن کشیدنو چک کردن یواشکی دیدم مامان بزرگم جایی نشسته بود که میشد پشت ستون و دیدی به ما نداره، نفس راحتی کشیدموبرگشتم سرجام و چرخید رو به سینک که سرشو برد تو گردنم یه بوسه ریزی گذاشت و کنارگوشم گفت:ناراحتی ازم؟تعجب کردم:چرا ناراحت باشم؟دوباره بوسید و گفت:چون تو ماشین حشری شدیو ارضات نکردم،سرم چرخید سمتش و گفتم:نههه چرا ناراحت باشم آخه شرایطو درک کردمو ترجیح دادم که تحت فشار نزارمت باخودم گفتم هروقت ذهنت آروم بگیره میای سراغم،زبونشو کشید رو گردنم تا لاله گوشم و لاله گوشمو گاز ریزی زد و گفت:آفرین کوچولوی فهمیده،خنده ریزی کردمو کونمو تکون دادم تا ازم فاصله بگیره و گفتم:برو دیگه الان مامان جون میبینه بدبخت میشیم،باز لاله گوشمو بوسید و گفت:نمیبینه خیالت راحت و همزمان حرفش دستاشو از رو تاپم گذاشت رو سینه هام و فشارشون داد،آخرین بشقابقو آبکشی کردمو گذاشتم تو سینکو دستکشامو دراوردموآبو بستم و خودمو چسبوندم بهش،که سینه هامو محکمتر فشار دادو زبونشو کشید تا رو گردنم، فکمو گرفتو سرمو کج کرد و کمی خم شد رومو لبامو به دهن گرفت،کیرش بزرگ شده بودواز زیر شلوارکش کاملا حس میشدو فشارش میداد به کونم،زبونشو وارد دهنم کرد با زبونم بازی کردو زبونمو مک زد که اوم آرومی گفتم که بلافاصله صدای مامان بزرگم امد:نیلی مادر کارت تموم؟درعرض یک ثانیه ازهم فاصله گرفتیمو نگاهمو دوختم به پذیرایی و با یه تک سرفه گفتم:آره مامان جون تموم کردم چرا؟داییم تکیه زد به دیوار آشپزخونه و مثل من منتظر بود که صداش امد:قربون دستو پنجت دخترکم یه چایی بیار بخوریم،چشم بلندولوسی گفتم که صدای خندش امدوخیالم راحت شد ازاینکه به چیزی شک نکرده و تندی آب ریختم تو کتریو گذاشتم رو گازو بلافاصله رفتمو از گردن داییم آویزون شدم،اول دستام دور گردنش بودنو لبام رو لباش،به آرومی لب بازی میکردیمو سینه های بدون سوتینمو فشار میدادم به بدنشواونم دستاشو کرده بود تو شلوارکمو حسابی کونمو میچلوند و انگشتاش تا سوراخ کصم در رفتو امد بودن، نفس کم آوردمو لبامو ازش جدا کردم که لباش دنبال لبام کش امدنوصحنه خیلی تحریک کننده ای بود برام، سرشو برد تو گردنمو همونجوری که میبوسیدو مک میزد شروع کرد حرف زدن:آخ اگه الان تنها بودیم نمیدونی چه کارایی باهات میکردم،مثل خودش زمزمه وارگفتم:فکرکن مثلا امشب تنها بودیم چیکار میکردی؟دستمو بردم تو شلوارشو بردم زیر شرتشو کیرشو گرفتمو شروع کردم مالیدنش،تخماشو میمالیدمو میومدم بالا کیرشو نرم میمالیدم،آه مردونه ای کشیدو دستشو از جلو وارد شلوارم کردوانگشتاشو لای چاکم کشید تا رو سوراخم و سوراخمو میمالیدو گفت‌:تاخوده صبح میکردمت جوری تو کص تپلیه خیست تلمبه میزدم(یه بند انگشتشو واردم کرد که سریع جلو دهنمو محکم گرفتمو با دست دیگم دستشو چنگ زدم که متوقفش کنم ولی بی توجه به من یه انگشتشو کامل کرد داخلمو دلم ضعف رفتوچسبیدم بهش)جوری این کلوچه رو میخوردم که شیره جونت رو بکشم بیرون که تا یک هفته نتونی راه بری،گفتم:نکن، نکن دایی دربیار دستتو،انگشتشو داخلم تکون میدادوگفت:هیشششش نترس فقط صدات بلند نشه باقیشو بسپار به من،دو دستی دستشو چسبیدمو زور میزدم متوقف بشه و گفتم:دایی توروخدا یهو صدام بلند میشه همین وسط ارضا میشم اونوقت بیاو جمعش کن،مامان جون بفهمه سکته میکنه دربیار دستتو دیگه،حرفم تموم نشده بود که سوت کتری بلندشدوهمزمان شد با صدای مادربزرگم:نیلی؟دختر کجایی کتری جوشه،درجا دستشو ازم دراوردوبازم چسبید به دیوار که دیده نشه و من خودمو مرتب کردمو رسوندم به اپن و با لوس بازی همیشگیم گفتم کف زمین نشسته بودم با گوشیم مشغول بودم، پرس داییمو کرد که گفتم: فکرکنم تو اتاقشه آهانی گفتو چیز بیشتری نپرسید،چایی درست کردمو با سینی لیوانو قندوچیزای دیگه بردم براشو گذاشتم کنارش،از ترس اینکه باز میرم آشپزخونه و یدفعه همونجا میکنتم و منم این شرایط پر استرسو اصلا دلم نمیخواست نشستم جفت مادربزرگم،نیم ساعتی گذشته بود که داییم هم امدو نشست جفت من و شروع کردیم به چت کردن، بیشتر کل کل میکردیمو گله مندبود که چرا برنگشتم آشپزخونه و حرفای من به کتفش بودن، حدود یکساعتی ردشدو ساعت حدودا ‌9بود که یدفعه حواسم جمع مامان بزرگم شد که همونجوری پا تی وی خوابش برده با ارنج زدم به داییم که درجا فهمید،تی وی رو خاموش کردو مادر بزرگمو بیدار کردو یواش یواشی بردش تو اتاقشو وقتی مطمعن شد خوابیده درو بستو رفت سمت اتاق من، چون خونه سه خواب بودو مال من آخرین اتاقو دورترین بود به نسبت بقیه و اتاق مامان بزرگم، تند چراغارو همه خاموش کردم و رفتم سمت اتاقم درو باز کردمو واردشدن همانا کشیده شدن دستم همان،چسبوندتم به دیوار کنار درو درو آروم بستو کلیدشو که پشت در بود چرخوندو لباشو گذاشت رو لبام،لبامو میخوردو دستاش همه جای بدنم میچرخید،بندای تاپمو داد پایینو کشیدش پایین که سینه هام افتادن بیرون چنگشون میزدو نوکشون میکشیدپامو بلند کردمواز ساق گذاشتم کنار بدنشو بیشتر چسبیدم بهش که دستشو از لای پاچه گشاد شلوارکم برد داخلوبرد زیر شرتم و چوچولمو میمالید،زبونشو تو دهنم میچرخوندو با زبونم بازی میکرد بعد از کلی لب بازیو مالیدن هم دستامو بند شلوارکش کردمو همراه با شرتش کمی دادمش پایینو کیرشو دراوردم که نیمه خواب بود، لبامو ازش فاصله دادمو نشستم رو زانوهامو کیرشو گرفتم دستمو شروع کردم ساک زدن، نمیشد گفت حرفه ای میزدم ولی خوبیش این بود که دندون نمیزدمو بلد بودم از زبونم استفاده کنم، تخماشو لیس میزدمو زبونمو میکشیدم تا رو کلاهکش،زبونمو دور کلاهکش میچرخوندمو نرم میبوسیدمو یذره یذره تا ته میکردم تو دهنم و از نصف که بیشتر می‌شد بااینکه عق میزدم ولی درش نمیووردمو کمی نگه میداشتم بعد درمیووردم تفمو میریختم روشو با دست میمالیدمش،ناله های آرومش به گوشم میرسیدو ازاینکه ساک زدنم اینقدر حشریش کرده کیف میکردم،چنددقیقه ای ساک زدم که یدفعه گفت داره میادو خواست از دهنم درش بیاره که تو دهنم نگهش داشتمو تندتند زبونمو میکشیدم رو رگ زیری کیرش تا که ارضا شد تو دهنمو حین ارضا مک های آرومی زدم که تا آخرین قطرش هم دربیاد که انگار خیلی خوشش امد چون موهامو چنگ زدو ناله اش کمی بلندتر شد، وقتی کامل ارضا شد بلندشدمو توی یه مشت دستمال تف کردمو دستمالارو تو یه پلاستیک گذاشتم تا بعد رفتم تو حیاط بندازمشو چشم چرخوندم تو اتاقو با دیدن پارچ آب رو میز کامپیوتر رفتم سمتشوکمی آب خوردم که طعم دهنم عوض بشه و چرخیدم سمتش که دستمو گرفتو نشوندتم لبه تختو دست انداخت دور کمرمو شلوارکوشرتمو باهم دراوردوخوابوندتم همون لبه تخت و پاهاموداد بالاوجمعشون کرد تو شکمم و گفت بگیرشون منم انجام دادمو کمی بعد زبونشو خیلی ملایم میکشید رو کصم،چوچولمو لیس میزدو مک های آروم میزد،کمی که گذشت صدای ملچ ملوچش تو اتاق پیچیده بودو دهنمو محکم گرفته بودم که مبادا صدایی بدم و وقتی خوب خوردومک زد یه انگشتشو ناگهانی واردم کرد که ناله نسبتا بلندی کردم و بدنم لرزید،چندتا تلمبه آروم زد که دستشو چنگ زدمو به شدت ارضا شدم که یه مقدار آب ازم پاشید بیرون،خندیدوگفت:جووونم،چیشد نیلی خانوم؟ خسته که نشدی؟ خیره بهش با نگاه خمارم لبخند کم جونی زدم و گفتم:تا خوده صبح میخوام بهت کص بدم، سیلی آرومی رو کصم زد و گفت:همینو میخوام، کصمو چنگ زدو فشارش داد و ادامه داد:اوووووف کص تپلشو،لبامو گاز گرفتمو پر عطش نگاه کاراش میکردم که یه سیلی دیگه زد و گفت:برو بالاتر صاف دراز بکش،به حرفش گوش دادمو امد روم خوابیدو سینه هامو چنگ زد، یکی یکی میخوردشونو کیرشو لای چاک خیسه کصم میمالوند تا که باز سیخ سیخ بشه چون ارضا شده بود نیمه خواب بود،رو کبودی سینه هامو زبون میزدو باز مکشون میزد یدقیقه نوک سینه هامو گاز میگرفت یدقیقه فشارشون میداد کمی ادامه داد تا که کیرش سیخ شدو با تنظیم کیرش اول دهنموگرفت بعد یدفعه تا ته کردش توم که ناله بلندم پشت دستش گم شد، خوابید روم کنارگوشم گفت:پشیمونم که دست رد به این کص تنگ زدم،هووووف تو محشری دختر و همزمان تلمبه های محکمشو شروع کرد،تندتند میکوبید تو کصم و صدای تلمبه ها و جیرجیر تخت آهنی قدیمی تو اتاق پیچیده بود، میدونستیم مادربزرگم هیچوقت نصف شب نه میره دستشویی و نه اب میخوره ولی بازم اگر یه موقعه ای میومد از اتاقش بیرون قطعا گذرش به اتاق من نمیخورد که صداهارو بشنوه از طرفی اینقدر غرق شهوت و سکس بودیم که دیگه هیچی مهم نبود فقط هنوز ناله هامون رو کنترل میکردیم،سینه هامو چنگ میزدو نوکشون گاز میگرفت و تلمبه میزد کمی بعد پاهامو داد بالا و گذاشتنشون رو شونه هاشو چون دسترسیش کمتر شد سیلی میزد به سینه هامو تند تند میکوبید داخلم،ناله هام داشت از کنترل خارج میشد که پاهامو خمشون کرد و جمع کرد تو شکممو خوابید روم دهنمو بایه دستش محکم گرفت و دست دیگشو ستون بدنش کردو کیرشو تا نوک می کشید بیرونو دوباره یه ضرب می‌کرد داخلم، عااااالی بود سکسامون به قدری شهوت آمیز و فوق العاده خوب بودن که همیشه رو ابرا بودمو تماما لذت می‌بردم،عمیق تلمبه میزد و با بدنم ور میرفت،یه چند دقیقه همین پوزیشن سریع و محکم تلمبه زدو کوبید تو کصم تا یدفعه داخلم نگهداشت ارضا شد،داغی آبیشو که داخلم حس کردم بدنم لرزید و نمیدونم برای بار چندم ارضا شدم.... حدود 15 دقیقه بعد ساعت 11 بود و ما تو ماشین نشسته بودیم به مقصد داروخانه برای خریداری قرص ضدبارداری و قبل بیرون زدن به مادربزرگم گفتم که میریم بیرون یه دوری بزنیم،رسیدیم داروخانه و قرص و خریداری کردم توضیحاتشم بهم داد و خارج شدم، سوار ماشین شدم که دیدم یه پلاستیک دستشه که توش آب معدنی و کلی خوراکی بودو خواستم قرصو بخورم که گفت: فعلا نخور صبر کن،گفتم: چرا؟ با نیشخندی گفت:میفهمی..... کمی بعد پشت یه باغ ویلای خاموش که بعد فهمیدم مال یکی رفیقش بوده ماشینو پارک کرده بود و من تو بغلش رو صندلی عقب رو کیرش سواری میکردمو اینجا دیگه از عمق دلم ناله میکردم، موهاشو چنگ میزدم و سینه هامو یکی یکی میذاشتم دهنش اونم کم نمیذاشت،جوری تو همون چند دقیقه که تازه شروع کرده بودیم اسپنک زده بود به کونم مطمئن بودم کبود شده چون پوستم گزگز میکرد،بعد چند دقیقه این مدلی رو کیرش بالا پایین پریدن چرخوندم بین دو تا صندلی داگی شدم و یه ضرب کرد تو کصم و پهلوهامو گرفتو تلمبه میزد تند تند میکوبید و لابه لاش اسپنک میزدو اخراش خم شد رو بدنمو گردنمو کمرمو لیس زد گاز گرفت،تلمبه هاش سرعت گرفتن همزمان تند تند چوچولمو مالید و گردنمو لیس زد و بعد مکش زد،نمیدونم حواسش پرت شد یا چی همزمان که چندتا تلمبه محکم زد داخلم نگهداشت که بخاطرش مالیدن همزمان ارضا شدیم تا آخرین قطره شو ریخت داخلم و بعد کشید بیرون، همونجوری نیمه لخت لش کردیم عقب قرصو خوردم و بعدم خوراکی هارو...... اون ده روز باقی مونده رو عین ده روز و سکس کردیم حتی روز آخری که می‌خواست بره دنبال زنش که قرار شد وقتی من رفتم بره دنبالش و قرار بود بابام بیاد دنبالم،بابام ساعت 5 عصر رسید و ما دقیقا تا 4ونیم سکس کردیم،اگه براتون سواله چطوری وقتی مادربزرگت رو هست؟ باید بگم مادربزرگم هرروز بلا استثنا بعده ناهار تا 4.5عصر میشینه جلو در پیش زنای همسایه و بعدش میاد که شام درست کنه و وقتایی هم که بودش یا بیداربود یا میرفتیم بیرون تو ماشین سکس می کردیم یا تو انباری خونشون،بابام رسید و یک ساعت همه دور هم نشستیمو استراحت کرد گفت:باباجان وسیله هاتو وردار که بریم نخوریم به شبو تاریکی،ناراحتی از سروروم میبارید و اروم چشمی گفتمو رفتم سمت اتاقم که وسطا راه داییمم بلندشدوگفت: بزاربیام کمکت چمدونتو ببرم،وارد اتاق شدیمو درو بی صدا بستم و چرخیدم که فرورفتم تو بغلش،دستاش دور تنم پیچیدومحکم بغلم کردفشارم داد به خودش و روی موهامو که سرم به سینش چسبیده بودو چندبار بوسیدو آروم گفت:زود زود میبینمت باشه خوشگلم؟سرمو تکون دادمو آروم گفتم:نمیدونم دیگه کی بشه ولی من دلم برات تنگ میشه نمیخوام برم، صورتموگرفت بین دستاشو لبامو بوسید،بعد از چنددقیقه لب بازی خیس که برای من نرفته پر از دلتنگی بود ولی اونو نمیدونم دقیقا چه حسی داشت،لبامو حسابی خوردو وقتی خواستم فاصله بگیرم هوم کشیده ای گفتو با بی میلی لبامو ول کردو دوباره کشیدتم تو بغلش و گفت:منم دوس ندارم بری ولی قول میدم قرارنیست چیزی تغییر کنه، زوده زود میبینمت،چندتا بوسه کوتاه گذاشت رو لبامودر اخر پیشونیمو بوسید و گفت:دلم کلی برات تنگ میشه کوچولوی سکسیم..... نوشته: نیلی
    • kale kiri
      اتاق پرو   ساعت ۳ بعدازظهر. فروشگاه لباس برند سارک تو خیابون کلاهدوز تهران تقریباً خالی بود. نور ملایم زردرنگ از سقف می‌ریخت روی رگال‌ها و بوی پارچه‌های نو و خوشبو کننده تو هوا پیچیده بود. مانا پشت صندوق ایستاده بود. مانتوی کوتاه سفید تنش بود که هر بار خم می‌شد، کمی از گودی کمرش پیدا می‌شد. شلوار جین تنگ و کوتاه، کامل دور ران‌ها و باسنش چسبیده بود و شال آبی نازک دور گردنش، بوی ملایم عطر خودش رو با خودش می‌آورد. مرد میانسال خوشتیپ چند تا لباس برداشت و بدون عجله رفت سمت اتاق پرو. قدش بلند بود، شونه‌هاش پهن، و وقتی راه می‌رفت پارچه‌ی کتش روی بدنش حرکت می‌کرد. مانا نگاهش کرد. یه حس گنگ تو سینه‌ش نشست؛ نه ترس، نه هیجان تند، فقط یه سنگینی گرم و کنجکاوانه. یکی دو دقیقه بعد صداش از پشت پرده اومد، آروم و بم: «ببخشید... می‌شه یه لحظه بیاین؟» مانا پرده رو کنار زد و وارد اتاقک شد. اول عطرش بود که بهش خورد. نه عطر تند معمولی؛ یه رایحه‌ی گرم و عمیق، ترکیبی از پوست تمیز مرد، چوب، و یه چیز کمی تند و حیوانی که مستقیم رفت ته گلوش. هوا تو اتاقک کوچک سنگین‌تر شد. مرد پیراهن رو درآورده بود. سینه‌ش پهن و کمی مودار بود، پوستش زیر نور ملایم اتاقک براق به نظر می‌رسید. عضله‌های شکمش با هر نفس آروم بالا و پایین می‌رفت. شلوار جین تا بالای ران پایین کشیده شده بود و از روی شرت تنگ مشکی، برآمدگی سنگین و واضحی کاملاً شکل گرفته بود. رگ‌های روی شکمش تا پایین ادامه داشت و ناپدید می‌شد زیر پارچه‌ی شورت. مانا برای چند ثانیه هیچی نگفت. فقط ایستاد و نگاه کرد. حس کرد پوست گردنش زیر شال آبی داره گرم می‌شه. دهنش کمی خشک شده بود. عطر مرد الان کامل دورش پیچیده بود و با هر نفس عمیق‌تر می‌رفت تو ریه‌ش. مرد چیزی نگفت. فقط با همون نگاه آرام و کمی تاریک نگاهش می‌کرد. انگار منتظر بود ببینه مانا چی کار می‌کنه. مانا پلک زد، سرش رو پایین انداخت و با صدای کمی گرفته گفت: «بذارید... یه دقیقه‌ی دیگه بیام.» پرده رو کنار زد و اومد بیرون. تو راهروی خلوت اتاق پرو چند قدم راه رفت. قلبش تند می‌زد، ولی نه از ترس. بیشتر از اینکه بدنش داشت به عطر و تصویر اون بدن واکنش نشون می‌داد. هنوز بوی مرد رو تو بینی‌ش حس می‌کرد؛ انگار به پوستش چسبیده بود. دستش رو برد بالا و شال آبی رو کمی شل‌تر کرد. نفس عمیقی کشید. بعد ایستاد، چشم‌هاش رو بست و تصمیمش رو گرفت. برگشت. این‌بار وقتی پرده رو کنار زد و وارد شد، حرکت‌هاش آروم‌تر بود. پرده رو کامل پشت سرش کشید و ایستاد. فاصله‌شون کمتر از یک متر بود. عطر مرد حالا قوی‌تر و نزدیک‌تر بود؛ وقتی نفس می‌کشید، انگار مستقیم از پوست گرم مرد می‌اومد. مانا دستش رو دراز کرد و کف دستش رو گذاشت روی سینه‌ی مرد. پوستش داغ بود. زیر انگشتاش ضربان قلب مرد رو حس کرد. آروم دستش رو پایین آورد؛ از روی دنده‌ها، از روی شکم سفت، تا رسید به کمر شلوار و بعد به اون برآمدگی سفت و سنگین. از روی شرت فشارش داد. کیر مرد کامل سفت شده بود و زیر پارچه‌ی نازک می‌تپید. مانا نفسش رو بیرون داد. مرد هنوز دستی بهش نزده بود. فقط نگاه می‌کرد. بعد خیلی آروم دستش رو آورد بالا و انگشتش رو گذاشت پشت گردن مانا، زیر شال آبی. پوست گردن مانا زیر انگشتاش می‌لرزید. مرد کمی نزدیک‌تر شد. لب‌هاشون هنوز به هم نرسیده بود، ولی نفس‌هاشون قاطی شده بود. مانا حس کرد لب‌های پایینش داره بی‌اختیار باز می‌شه. بعد مرد بوسیدش. اول فقط لب، نرم و گرم. بعد زبانش آروم بین لب‌های مانا لغزید. بوسه عمیق‌تر شد. مانا چشم‌هاش رو بست و کامل تو عطر و گرمای بدن مرد غرق شد. دست مرد رفت زیر مانتوی کوتاه. انگشتاش روی پوست کمر مانا کشیده شد، بعد رسید به لبه‌ی شلوار جین. زیپ رو آروم پایین کشید. صدای زیپ تو سکوت اتاقک خیلی بلند به نظر می‌رسید. دست مرد داخل شلوار رفت، از روی شورت نازک گذشت و مستقیم انگشتش کشیده شد بین پاهای مانا. کس مانا از قبل گرم و لغزنده شده بود. مرد انگشت وسطش رو آروم بین لب‌های کس کشید و مانا تو بوسه یه ناله‌ی کوتاه و لرزان داد. مرد شورت خودش رو پایین کشید. کیر کلفت و رگ‌دارش آزاد شد و سنگینی‌ش رو روی ران داخلی مانا گذاشت. مانا بدون اینکه از بوسه جدا بشه، شلوار و شورت خودش رو تا وسط ران پایین داد. پشتش رو به مرد کرد، دستش رو برد عقب و گونه‌های باسنش رو از هم باز کرد. حس کرد سر پهن و داغ کیر مرد بین لب‌های خیس کسش قرار گرفت. مرد دستش رو گذاشت روی کمر مانا و خیلی آروم فشار داد. کیر کم‌کم داخل رفت. مانا دهانش رو باز کرد و نفسش برید. حس پر شدن آروم و عمیق، سانتی‌متر به سانتی‌متر. وقتی کامل تا ته جا گرفت، هر دو برای چند ثانیه بی‌حرکت موندن. فقط نفس‌هاشون تو سکوت اتاقک می‌اومد و عطر بدن مرد با بوی تحریک مانا قاطی شده بود. بعد مرد شروع کرد به حرکت. ضربه‌ها سنگین و عمیق بودن. هر بار که کیرش کامل می‌رفت داخل، مانا حس می‌کرد بدنش داره از داخل پر می‌شه. دست مرد از جلو رفت زیر مانتو، سینه‌هاش رو گرفت و نوک سینه‌هاش رو بین انگشتاش فشار داد. شال آبی با هر حرکت روی پوست مانا می‌لغزید. مانا سرش رو عقب برد و به شانه مرد تکیه داد. چشم‌هاش نیمه‌باز بود و فقط حس می‌کرد؛ عطر، گرما، کشش پوست، و اون پر شدن مداوم. سرعت مرد کم‌کم بیشتر شد. صدای خیس برخورد بدنشون حالا واضح‌تر بود. مانا دستش رو برد عقب و انگشتش رو فرو کرد تو گوشت ران مرد تا عمیق‌تر بیاد. نفس‌هاش کوتاه و نامنظم شده بود. یه موج گرم از پایین شکمش شروع شد و بالا اومد. بدنش منقبض شد، انگشتش محکم‌تر شد و با یه ناله‌ی لرزان و خفه اومد. کسش دور کیر مرد می‌تپید و می‌کشید. مرد چند ضربه‌ی آخر عمیق زد و با ناله‌ی بم و کشیده‌ای داخلش خالی کرد. مانا حس کرد آب گرم کیرش داره پرش می‌کنه، موج به موج. چند ثانیه همون‌طور موندن؛ کیر مرد هنوز داخل بود و آروم می‌تپید، نفس‌هاشون با هم بالا و پایین می‌رفت، و عطر بدن مرد حالا کامل روی پوست مانا نشسته بود. بعد مرد خیلی آروم بیرون کشید. وقتی کیرش خارج شد، مانا حس کرد کمی از آب گرم از داخلش بیرون می‌ریزه و روی ران داخلی‌ش می‌لغزه. پاهاش کمی سست بود. مانا شلوارش رو بالا کشید، مانتو رو صاف کرد و شال آبی رو دوباره مرتب دور گردنش پیچید. برگشت و به مرد نگاه کرد. مرد هنوز لخت بالاتنه ایستاده بود و عطر گرمش فضا رو پر کرده بود. مانا برای لحظه‌ای فقط نگاهش کرد، بعد خیلی آروم گفت: «هفته‌ی بعد... همین ساعت. زودتر بیا.» مرد هیچی نگفت. فقط سرش رو کمی پایین آورد و نگاهش رو تا آخر روی مانا نگه داشت. مانا پرده رو کنار زد و از اتاقک بیرون رفت. تو راهروی خلوت، هنوز بوی عطر مرد روی گردن و بین انگشتاش بود و با هر نفس، دوباره همه‌چیز رو حس می‌کرد. نوشته عمو نوشته: عمو
    • kale kiri
      دومادمون منو هم کرد!!   سلام اسم من میلاد هستش الان ۳۴ سالمه ولی داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به ۲۲ سالگیم اینم بگم که من زیاد خوشگل نبودم ولی کون و بدن خیلی خوبی داشتم ما ساکن شهرستان بودیم دامادمون آقا مجتبی ساکن تهران بود و یه مغازه کفش فروشی بزرگی داشت که معمولا دم عید خیلی سرش شلوغ میشد که یه سال دم عید خواهرم اینارو آورد گذاشت شهرستان رفتنی به من گفت میای بریم تا نیمه اول عید کمکم کنی حقوق خوبی بت میدم منم که بیکار بودم قبول کردم باهاش رفتم سه چهار روز اول همه چی خوب بود صب میرفتیم مغازه تا ده یازده شب،صبحونه و ناهار و اونجا میخوردیم برگشتنی غذا می گرفتیم می آوردیم خونه میخوردیم بعدش هر کدوممون دوش می گرفتیم و خوابیدیم صبح باز می رفتیم مغازه تا اینکه یه روز که خیلی سرمون شلوغ بود و خیلی خسته بودیم اومدیم خونه بعد شام دامادمون همونجور که دراز کشیده بود بهم ‌گفت میلاد خیلی خستم بلدی ماساژم بدی کمی خستگیم در بیاد بعد برم حموم ،منم گفتم زیاد بلد نیستم گفت عب نداره یه کم مشت و مالم بدی حله گفتم باشه دامادمون رو شکم چرخید و من رفتم پشتش چون زیاد بلد نبودم زیاد نتونستم خوب ماساژ بدم که دامادمون گفت کافیه ماساژ نمیدادی بهتر بود . وقتی بلند شد که بره حموم گفت بیا من ماساژت بدم تا یاد بگیری که منم قبول کردم و دراز کشیدم،گفت لباساتو در بیار فقط یه شورت تنت بزار بمونه که منم گفتم آخه گفت آخه نداره از رو لباس نمیشه که منم لباسامو در آوردم با یه شورت پادار دراز کشیدم شروع کرد ماساژ دادن که خدایی خیلی خوب ماساژ میداد،خیلی حال میداد،نمیدونم چرا ولی وقتی باسنمو ماساژ میداد کیرم سیخ سیخ شده بود،کارش که تموم شد گفت پاشو تو اول برو حموم من بعد تو میرم که وقتی من پاشدم دید که من بلند کردم خودمم خیلی خجالت کشیدم .خلاصه رفتم حموم و در اوردم اونم رفت دراومد اون شبو خوابیدم و صبح رفتیم سرکار. ولی سرکار هی می دیدم که دامادمون زیاد داره منو نگاه میکنه منم خجالت میکشیدم،خلاصه شب شد اومدیم خونه شام خوردیم بعد شام دامادمون بهم گفت ماساژ دیشب رو دوس داشتی گفتم آره خیلی خوب بود گفت دوست داری بریم حموم اونجا ماساژت بدم . منم که بدم نمیومد گفتم بریم خلاصه با کلی خجالت لخت شدم با یه شورت رفتم حموم اونم لباساشو کند اومد تو،کیرش یه کم بلند شده بود قشنگ از رو شورت معلوم بود،بعد شروع کردیم به شستن خودمون که بهم گفت دراز بکش تا ماساژت بدم منم دراز کشیدم اومد نشست رو باسنم و شروع کرد به ماساژ که من همینجوری کیرشو رو کونم حس میکردم ،خودمم شق کرده بودم وقتی رسید به کونم شورتمو داد بالا کامل انداخت لای کونم،باسنم کامل بیرون بود باسنمو خیلی مالید بعد بدون اینکه بهم بگه آروم شورتمو داد پایین که دستمو بردم نزارم دستمو گرفت همزمان شورتمو داد پایین شروع کرد به مالیدن سوراخم منم دیگه مقاومت نکردم چشامو گذاشتم رو دستم انگار که خجالت میکشم گذاشتم کارشو بکنه اونم خدایی کم نذاشت حسابی سوراخ کونمو مالید و لیس زد هراز گاهی هم چک سکسی میزد رو باسنم بعدش یه تف انداخت رو سوراخم و کیرشو گذاشت دم سوراخم آروم آروم اینقد عقب جلو کرد تا کامل تو کونم جا کرد ولی چند تا تلمبه که زد آبش اومد ریخت رو باسنم بعدش خودمونو شستیم اومدیم بیرون ولی فرداش مغازه همش به دیشب فک میکردم اونم هردفه نگام میکرد میگفت امشب باز برنامه داریمااا باشه منم با سر تایید میکردم . واسه همین اون شب خیلی زود مغازه رو بستیم رفتیم خونه که تا رسیدیم بهم گفت سریع دوش بگیر کارت دارم منم رفتم دوش گرفتم در اومدم سرمو سشوار میکشیدم که اومد گفت امشب میخوام مث یه تازه عروس بکنمت دستمو گرفت برد رو تختی که با خواهرم میخوابید گفت میشه لباس خواب خواهرتو بپوشی برام منم گفتم باشه لباس خواب خواهرمو پوشیدم اونم حسابی منو کرد زیر گوشم میگفت خیلی دوست دارم پیش خواهرت بکنمت حیف نمیشه .خلاصه قبل عید و هفته اول عید رو هرشب منو میکرد دیگه جوری شده بود که فیلم سکسمون رو میگرفت بعد با هم نگاه میکردیم.امیدوارم خوشتون بیاد نوشته: Milad.b
    • kale kiri
      جنده دانشگاه 2 سارا از دانشگاه متنفر بود. هر صبح که از خوابگاه بیرون می‌زد، حس می‌کرد داره می‌ره توی جهنم. راهروها پر از نگاه بود. نیلوفر اولین کسی بود که می‌دیدش. همیشه با اون لبخند کثیف و صدای بلندش: «آها، جنده‌ی دانشگاه اومد. کس‌ت هنوز از دیشب سامان می‌سوزه؟» دخترایی که توی کمپ نبودن هم فهمیده بودن. یکی‌شون یه بار توی سرویس بهداشتی گفت: «شنیدم شب کمپ همه کردن‌ت. حتی کونت رو هم.» سارا جوابی نداد. فقط سرش رو پایین انداخت و رفت. پسرا هم دست برنمی‌داشتن. کیان وقتی رد می‌شد شونه‌ش رو به شونه‌ی سارا می‌زد و آروم می‌گفت: «شب خونه سامان؟ یا امشب نوبت منه؟» پویا مستقیم‌تر بود. یه بار توی بوفه دستش رو گذاشت روی کمر سارا و فشرد: «کونت هنوز شله یا سفت شده؟» و سامان… سامان دیگه صاحبش شده بود. چت‌ها تموم‌نشدنی بودن. صبح، ظهر، شب. عکس و فیلم. فیلم‌هایی که خودش از سکس‌هاشون گرفته بود. سارا روی چهار دست و پا، کیر سامان تا ته توی کونش، صورت خیس از اشک و آب دهن. یا سارا که دهنش پر بود و سامان موهاش رو گرفته بود. زیر فیلم‌ها همیشه یه جمله بود: سامان: «اینو بفرستم گروه؟ یا خودت امشب میای خونه؟ انتخاب کن جنده.» سارا راضی نبود. هر بار که پیام می‌اومد، دلش می‌خواست گوشی رو پرت کنه و همه‌چیز رو بگه. ولی نمی‌تونست. سامان فیلم‌ها رو داشت. و هر بار که سارا مقاومت می‌کرد، یه عکس جدید می‌فرستاد یا تهدید می‌کرد که برای نیلوفر و الناز و حتی آراد می‌فرسته. پس سارا می‌رفت. خونه‌ی سامان. تخت سامان. کیر سامان. شده بود سکس‌پارتنر اون. نه دوست‌دختر، نه هیچی. فقط چیزی که وقتی سامان می‌خواست، پا می‌شد و کس و کون و دهنش رو می‌داد. آراد نگاش عوض شده بود. دیگه اون نگاه آروم اول ترم نبود. حالا وقتی سارا رو می‌دید، نگاهش سنگین و ارزیابی‌کننده بود. گاهی توی راهرو می‌ایستاد جلوش و با صدای بم، طوری که فقط خودش بشنوه، می‌گفت: «الناز حداقل وقتی می‌کنمش ناله می‌کشه قشنگ. نیلوفر جیغش بلنده. تو فقط ساکتی و تحمل می‌کنی. جنده‌ی بی‌صدا.» یه بار دیگه مقایسه کرد: «الناز کس‌ش تنگه و خودش درخواست می‌کنه. نیلوفر هر چی بگی می‌ده. تو… تو فقط چون مجبوری می‌دی. ولی کونت از هر دوشون شل‌تره.» سارا چیزی نمی‌گفت. فقط سرش رو پایین می‌نداخت و می‌رفت. جمعه شب، خونه‌ی سامان. سارا زودتر رسیده بود. سامان در رو باز کرد، فقط شورت پوشیده بود. بدون حرف سارا رو کشید داخل و هلش داد وسط پذیرایی. پویا و کیان هم بودن. هر سه لخت از کمر به بالا، کیرهاشون از قبل سیخ و آماده. هستی روی مبل بزرگ نشسته بود، فقط یه تی‌شرت سفید گشاد تنش بود که تا بالای ران می‌رسید. زیرش هیچی نبود. وقتی سارا اومد تو، هستی سرش رو بلند کرد و نگاه کوتاهی انداخت، بعد دوباره به سامان چشم دوخت. سامان به سارا اشاره کرد: «لباس دربیار. کامل.» سارا اطاعت کرد. لباس‌هاش رو یکی‌یکی درآورد تا کامل لخت شد. سامان اومد پشت سرش، دستش رو گذاشت روی سینه‌هاش و نوک‌ها رو بین انگشتاش فشرد. همزمان کیر سیخش رو مالوند به باسن سارا. «برو پیش هستی. پاهاش رو باز کن.» سارا رفت. هستی رو کمی خوابوند روی مبل و پاهاش رو از هم باز کرد. کس هستی از قبل خیس و متورم بود، لب‌هاش براق. سارا خم شد و زبانش رو از پایین به بالا کشید روی کس هستی. هستی ناله‌ی کوتاهی کرد. سارا لب‌ها رو مکید، بعد نوک زبانش رو برد روی کلیتوریس و دایره‌های کوچک و سریع کشید. همزمان دو تا انگشتش رو آروم فرو کرد داخل و شروع کرد به درآوردن. پویا اومد پشت سارا، زانو زد و بدون هیچ مقدمه‌ای سر کیر کلفت و رگ‌دارش رو گذاشت روی کس خیس سارا و با یه فشار محکم تا ته فرو کرد. سارا ناله‌ش توی کس هستی خفه شد. پویا دستش رو گذاشت رو کمر سارا و شروع کرد به کوبیدن. عمیق، سنگین، هر ضربه باسن سارا رو به جلو می‌روند و صورتش رو بیشتر توی کس هستی فشار می‌داد. کیان اومد بالای سر هستی، کیر بلندش رو گذاشت روی لب‌های هستی. «باز کن.» هستی دهنش رو باز کرد و کیان تا ته فرو کرد. دستش رو گذاشت پشت سر هستی و شروع کرد به کوبیدن گلوش. همزمان سامان اومد کنار پویا، انگشتش رو برد عقب و دو تا کرد توی کون سارا. باز کرد، چرخوند، بعد سر کیرش رو گذاشت روی سوراخ و با یه حرکت محکم تا نصف فرو کرد. جیغ سارا بلند شد. حالا دو تا کیر توی بدنش بود؛ پویا توی کس، سامان توی کون. دیواره‌ها از دو طرف فشرده شده بودن و هر حرکت یکی، اون یکی رو بیشتر فشار می‌داد. پویا و سامان ریتم‌شون رو هماهنگ کردن. گاهی با هم عمیق می‌رفتن، گاهی یکی بیرون می‌اومد و اون یکی تا ته فرو می‌کرد. صدای خیس برخورد پوست به پوست توی اتاق می‌پیچید. سارا بین دو کیر گیر کرده بود و فقط می‌تونست ناله و جیغ‌های خفه بکشه درحالی‌که هنوز زبانش روی کس هستی حرکت می‌کرد. کیان سرعتش رو بیشتر کرد توی دهن هستی. آب دهن از گوشه‌ی لب‌های هستی می‌ریخت پایین روی سینه‌هاش. پویا یکی از دستاش رو آورد جلو، موهای سارا رو از پشت گرفت و سرش رو عقب کشید. «بلندتر ناله کن.» بعد کف دستش رو چند بار محکم زد رو باسن سارا. جای قرمز ماند. سامان کیرش رو کامل تا ته توی کون سارا فرو کرد و چند ثانیه همون‌جا نگه داشت، بعد شروع کرد به تلمبه‌های کوتاه و سریع. «کونت داره شکل کیرم رو می‌گیره جنده.» همزمان پویا زاویه رو عوض کرد، پاهای سارا رو کمی بالاتر آورد تا عمیق‌تر بره توی کس. هر دو با تمام قدرت می‌کوبیدن. سارا بدنش می‌لرزید، پاهاش ضعیف شده بود و فقط با کمک دستای پسرها روی چهار دست و پا مونده بود. بعد از چند دقیقه سامان کشید بیرون از کون سارا، کیر براق و خیسش رو آورد جلو و کرد توی دهن سارا که هنوز بالای کس هستی بود. طعم مخلوط شیره‌ی خودش و کون سارا. همزمان پویا هنوز توی کس سارا بود و محکم می‌کوبید. کیان هم از دهن هستی کشید بیرون و اومد پشت هستی. هستی رو کمی بالاتر آورد و از پشت وارد کس‌ش شد. حالا سارا زیر هستی دراز کشیده بود و کس خیس و باز هستی رو می‌لیسید درحالی‌که پویا از پشت کس سارا رو پر می‌کرد و سامان گلوی سارا رو. کیان دستش رو گذاشت رو کمر هستی و شروع کرد به کوبیدن وحشیانه. هر ضربه سینه‌های هستی رو می‌لرزوند و کس‌ش رو بیشتر به صورت سارا فشار می‌داد. سارا زبانش رو برد داخل، لب‌ها رو مکید، کلیتوریس رو تند تند لیسید. هستی ناله‌هاش بلند شده بود. سامان ناگهان سارا رو کشید بالا. پویا هم کشید بیرون. سارا رو خوابوندن رو مبل، پاهاش رو باز. پویا از جلو وارد کس سارا شد، سامان از کنار اومد و کیرش رو کرد توی کون. دوباره دی‌پی. این‌بار سارا رو کمر بود و می‌تونست هر دو رو ببینه که چطور همزمان فرو می‌رن و بیرون می‌آن. کیان هم هستی رو آورد بالای صورت سارا. هستی زانو زد دو طرف سر سارا و کس خیس‌ش رو گذاشت روی دهن و بینی سارا. «بلیس. همزمان.» سارا بین دو کیر و کس هستی گیر کرده بود. پویا و سامان سرعت‌شون رو بالا بردن. هر ضربه عمیق‌تر و محکم‌تر. سامان کف دستش رو پشت سر هم می‌زد رو ران و باسن سارا. پویا یکی از دستاش رو آورد پایین و کلیتوریس سارا رو محکم می‌مالید. سارا جیغ‌هاش خفه می‌شد توی کس هستی. بدنش قوس برمی‌داشت و می‌لرزید. کیان از پشت هستی رو محکم‌تر می‌کوبید و گاهی دستش رو می‌آورد جلو و سینه‌های هستی رو می‌فشرد. «کس‌ت چقدر شل شده… هر دوتاتون جنده‌ین.» ساعت‌ها همین‌طور ادامه پیدا کرد. پسرها چند بار جا عوض کردن. گاهی هر سه روی سارا بودن؛ یکی توی دهن، یکی توی کس، یکی توی کون. گاهی روی هستی. سارا مجبور شد چند بار کس و کون هستی رو بلیسه درحالی‌که خودش پر بود. پسرها سیلی می‌زدن، مو می‌کشیدن، فحش می‌دادن و فیلم می‌گرفتن. نزدیک پایان، پویا داخل کس سارا خالی کرد، سامان داخل کونش، و کیان روی صورت و سینه‌های هستی. هر سه دختر و پسرها عرق‌کرده، نفس‌نفس‌زنان روی مبل و زمین افتاده بودن. شیره‌ها از بین پاهای سارا و هستی روی پارچه‌ی مبل می‌ریخت. نیم ساعت بعد در زده شد. آراد و الناز اومدن تو. هر دو لباس مرتب پوشیده بودن. الناز نگاه کوتاهی به صحنه‌ی به‌هم‌ریخته انداخت و فقط ابروهاش رو بالا داد. آراد هم چیزی نگفت. فقط نشست روی صندلی روبه‌رو. سامان سیگار روشن کرد و خندید: «دیر اومدید. تموم شده بود.» الناز موهاش رو پشت گوشش زد و پرسید: «نیلوفر کو؟ امشب نیومد؟» پویا شونه‌ش رو بالا انداخت: «پیام داد حال نداره.» الناز گوشی‌ش رو درآورد، یه عکس نشون داد. پسر جوون، خوش‌تیپ، ساعت گرون به دست، کنار یه ماشین خارجی. «با این دوست شده. بیرون دانشگاه. داره سعی می‌کنه کمتر… خب، کمتر جندگی کنه. انگار جدی گرفته.» سامان دود سیگار رو فوت کرد بالا و پوزخند زد: «جدی؟ پس باید یه کاریش کنیم. مثل سارا. یه کم تهدید، یه کم عکس، برمی‌گرده تو گروه.» آراد سرش رو تکون داد: «نه. بذار باشه. شاید این‌دفعه واقعاً خوشبخت بشه.» الناز هم خندید: «آره، بذار حداقل یکی‌شون نجات پیدا کنه.» همه ترکیدن از خنده. حتی هستی که هنوز لخت روی مبل بود، صورتش رو با دست پوشوند و خندید. آراد بلند شد، رفت سمت سارا که هنوز لخت و خسته گوشه‌ی مبل نشسته بود. دستش رو دراز کرد و سارا رو کشید بالا. آوردش بین خودش و الناز. دستش رو گذاشت دور کمر سارا، الناز هم از اون طرف دستش رو انداخت دور شانه‌ی سارا. هر دو به هم نگاه کردن و خندیدن. آراد با صدای آروم گفت: «امشب میای با ما. خونه ما می‌خوابی.» الناز هم خندید و موهای سارا رو از صورتش کنار زد: «آره. امشب مال مایی.» سارا چیزی نگفت. فقط سرش رو پایین انداخت. سامان از روی مبل نگاه می‌کرد و سیگار می‌کشید، ولی چیزی نگفت. نوشته: زیبای خفته
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18