minimoz ارسال شده در 1 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل کارمند شرکت سلام علی هستم تهران شرکت دارم یه کارمند خانوم متاهل چادری داشتم به اسم زهرا مولایی از قصد اسمش میگم که همه بدونن این خانوم سرکار خیلی مذهبی و خشک با همه رفتار میکرد و صمیمی نمیشد با کسی ولی خب کارش درست بود و به موقع همه چیو تحویل میداد یک روز عصر تقریبا دو ساعت مونده بود ساعت کاریشون تموم بشه اومد تو دفترم گفت میشه امروز زودتر برم حالم خوب نیست منم چون میدونستم اهل پیچوندن کار نیست قبول کردم گفتم مشکلی نیست بفرمایید اونم تشکر کرد و رفت تقریبا سه ساعتی گذشته بود منم بیرون از شرکت بودم دیدم گوشیم زنگ خورد خانوم مولایی بود جواب دادم با استرس گفت وقت دارید گفتم بله بفرمایید چیزی شده گفت مشروب داشتم تو ماشین پلیس گرفت میشه شما بیاید اینجا همسرم مسافرت نیستش نمیخوام خانوادم بفهمن منم پرسیدم کجا هستی آدرس داد رفتم ولی خیلی عجیب بود برام که اون خانوم مذهبی خشک مشروب تو ماشینش چیکار میکرده خلاصه رسیدم اونجا و با پلیس صحبت کردم با پول حلش کردیم رفت یه کارت هدیه گرفت و رفت متوجه شدم خانوم مولایی بجز اینکه مشروب همراهش بوده مست هم بوده یعنی تو راه خورده بود ازش بعد از حل شدن موضوع دیگه نذاشتیم به کلانتری برسه پلیس جدا شد رفت و ما موندیم اومد پیشم و تشکر کرد و گفت ببخشید خجالت میکشم ازتون منم پرسیدم موضوع چیه شما که اهل این چیزا نیستید برای ما عادیه ولی شما خیلی عجیب براتون گفت حالم اصلا خوب نیست میشه من برسونید خونه گفتم بله مشکلی نیست میخوای قبلش درمانگاه بریم سرم بزنی گفت نه نیازی نیست فقط بریم خونه گفتم باشه ماشین خودم پارک کردم با ماشین اون رفتیم سمت خونش و نیم ساعتی تقریبا زمان برد تا برسیم تو مسیرم اصلا صحبتی نکردیم فقط آدرس میداد که از کدوم سمت برم وقتی رسیدیم ماشینش پارک کردم تو پارکینگشون و خواستم خداحافظی کنم برگردم سمت ماشینم یهو گفت علی آقا میشه امشب رییسم نباشید و به عنوان دوست یکم صحبت کنیم گفتم من که پرسیدم خودت نگفتی گفتش اگر ممکنه و وقت دارید بریم بالا یکم صحبت کنیم گفتم باشه ایرادی نداره ولی اگر میخوای من کمکی بکنم باید کامل تعریف بکنی که چی شده نصفه نیمه بگی نمیمونم میرم گفت چشم کامل میگم براتون خلاصه رفتیم بالا یه خونه کوچیک هفتاد متری بود یه خوابه من نشستم رو مبل و اون رفت سمت آشپزخانه بهش گفتم چیزی نمیخواد بیاری بیا بشین صحبت کنیم ببینم چی شده گفت نه زشته نمیشه که اینجوری بعد صحبتمون طولانیه یکم خوراکی و میوه و آب میوه با همون مشروب تو ماشین آورد چید رو میز گفتم خب کافیه بیا باز نیامد گفت الان زود میام یک لحظه لباس عوض کنم با اینا راحت نیستم گفتم باشه پس سریع بیا رفت تو اتاق در بست دو دقیقه هم نشد دیدم در اتاق باز شد اومد بیرون چشمام چهارتا شد یه تیشرت لانگ پوشیده بود با شلوارک تا روی زانو موهاشم باز کرده بود هنگ کردم گفتم خانوم مولایی سرکار با چادر میگردی الان شلوارک میپوشی مشروب میخوری داستان چیه خندید و گفت گفتم که امشب رییسم نباش دوستم باش میخوام راحت باهات درد و دل کنم من همینجا فهمیدم این میخواد بده داره زمینه چینی میکنه ولی به روی خودم نیاوردم گفتم یک درصد اگر اشتباه فکر کرده باشم خیلی زشت میشه برام تو شرکت خلاصه اومد نشست و پیک ریخت و شروع کردیم به مشروب خوردن و صحبت یک ساعتی گذشته بود دیگه دوتامون مست مست بودیم از مشکلاتش با شوهرش میگفت که بهش اهمیت نمیده و نمیدونم به خانوادش بیشتر از زنش میرسه محبت نمیکنه از این بهونه ها که همه زنا دارن دیگه منم دیدم مشکلاتی که ازش صحبت میکرد چرت و پرت و چیز جدی نیست پیش خودم گفتم خب پس اینارو بهونه کرده بود من بکشونه اینجا اومد پیک بعدی بریزه بهش گفتم کافیه گفت چرا گفتم خیلی خوردیم من که مست شدم تورو نمیدونم خندید گفت منم شدم گفتم پس کافیه دیگه نریز گفت چشم هرچی شما بگی گفتم خانوم مولایی اینایی که تعریف کردی هیچ کدوم باعث نمیشه یه زن مذهبی مشروب بخوره یه مرد غریبه بیاره خونش با شلوارک بشینه جلوش یکمی جا خورد و سرش انداخت پایین نزدیک شدم بهش با دست سرش گرفتم بالا چشم تو چشم شدیم گفتم اصل حرفت بزن موضوع چیه اونی که براش مقدمه چینی کردی بگو الان هم تو مستی هم من دیگه خجالت نداره راحت حرفت بزن بیینم چته یه پیک دیگه برای خودش ریخت و خورد نگام کرد گفت نمیدونم چجوری بگم دیگه کامل فهمیدم میخواد بده ولی روش نمیشه دستم کردم لای موهاش کشوندمش سمت خودم شروع کردم به خوردن لباش دیدم خیلی هات جوری داره لبام میخوره که ممکنه کبود کنه موهاش کشیدم عقب از صورتم جداش کردم گفتم پس میخوای امشب خانوم مولایی نباشی زهرا باشی برام سرش تکون داد گفت آره خوابوندمش رو مبل شروع کردم به خوردن گردنش و لاله گوشش وسطش ازش لب میگرفتم یکم که خوردم تیشرتش دادم بالا دیدم سوتین نداره درآوردم از تنش شروع کردم به خوردن سینه هاش میک میزدم و گاز میگرفتم نوکش ولی جوری که کبود نشه سفید و نرم و خوشمزه بود کلی خوردم سینه هاش داشت کیف میکرد از موهاش گرفتم نشوندمش رو زمین خودم نشستم رو مبل پاهام باز کردم شلوارم در آوردم نصفه گفتم بخور گفت چشم علی جون امشب هرچی بگی انجام میدم برات شورتم خودش کشید کنار کیر سیخ شدم افتاد به جونش جوری ته حلقی ساک میزد و تخمام میخورد که اگر مست نبودم حتما آبم می اومد فکر نکنم جنده ها هم اینجوری حرفه ای میخوردن خلاصه ترسیدم ارضا بشم قبل کردنش گفتم کافیه پاشو بریم تو اتاق بلند شد جلو رفت منم لخت کامل شدم و رفتم دنبالش خوابید رو تخت شلوارکش در آوردم شروع کردم به لیس زدن روناش دو طرف لیس زدم رفتم رو کصش انقدر خیس بود شورت کامل خیس شده بود شورتش درآوردم پرت کردم رو صورتش خندید گفت جون میبینی چیکار کردی با شورتم داره آب میریزه ازش تو دلم گفتم خبر نداری تو باهام چیکار کردی با اون ساکی که زدی دیدم کصش خیس خیس دیگه نخوردمش کیرم مالوندم روش یکم و کردمش تو گفت جووون بکن که امشب مال تو ام من پاهاش انداختم رو شونم و شروع کردم به تلمبه زدن چهار پنج دقیقه ای تو همین پوزیشن کردم و همزمان لباش میخوردم دیگه خسته شدم پاشدم وایسادم گفتم برگرد داگی شو وقتی داگی شد تازه دیدم چه کونی داره گفتم میخوام از عقب بکنم یکم ناز کرد که درد داره و فلان ولی معلوم بود چرت میگه گوش نکردم بهش آروم کردم تو کونش دیدم راحت رفت تو فهمیدم همیشه میده از عقب شروع کردم داگی تلمبه میزدم تو کونش دیگه سر پا هم شده بودم راحت میکردم خستگی نداشت کونشم اونقدری فرق نداشت با کصش فکر میکردم خیلی تنگ باشه ولی نبود همینجوری داشتم میکردم گفت فکر میکردی یه روز خانوم مولایی شرکت از کون بکنی این که گفت اصلا حشریتم چند برابر شد خندیدم گفتم نه ولی الان که میکنم راضیم گفت جووون منم راضیم رییس جون برگردوندمش دوباره کردم تو کصش همینجوری که تو چشماش نگاه میکردم آبم ریختم تو کصش گفت جان ریختی تو منم که داشتم رو ابرا میچرخیدم برا خودم گفتم آره اومد یکم دیگه آروم تلمبه زدم که کامل خالی بشه و بعد درآوردم خوابیدم بغلش یه لب ریز گرفتم ازش گفتم مشکلاتت حل شد خندید گفت خیلی بدجنسی به روم نیار دیگه بهش گفتم دفعه بعدی که مشکل داشتی تو خونت قرار نزار یهو یکی میبینه داستان میشه گفت چشم هرچی شما بگی رییس جون گفتم آفرین من دیگه برم گفت نمیمونی شب گفتم نه میترسم یهو شوهرت بیاد گفت تهران نیست که گفتم باشه تا همین جاشم خیلی ریسک بدی کردم گفت باشه پاشدم لباس پوشیدم اون هنوز ولو بود رو تخت رفتم بوسش کردم گفتم خوب بخوابی خداحافظ عزیزم و زدم بیرون اسنپ گرفتم برای جایی که ماشین گذاشته بودم و رفتم تو راه با خودم فکر میکردم چه دافی این همه مدت زیر چادر بوده و من نمیدونستم ادامه دارد البته اگر خوشتون اومد بگید بزارم بقیش نوشته: A.teh77 لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده