رفتن به مطلب

داستان سکسی زن شوهردار کتابخوان


minimoz

ارسال‌های توصیه شده


از کتابخانه تا خانه
 

اسم من کامرانه، ۲۷ سالمه لیسانس دارم، آدم سر به زیریم و توی دزفول زندگی میکنم
این داستان مربوط به آذرماه پارساله

اون روز رفته بودم کتابفروشی بین قفسه های رمان ایستاده بودم که یه دختر اومد سمت همون قفسه.
یه کتاب می خواست برداره که از دستش افتاد. هر دو همزمان خم شدیم برداریم که انگشتامون به هم خورد و وقتی بلند شدیم چشم تو چشم شدیم.
شناختمش گفتم:
ـ لیلا تویی؟

    کامران؟؟ چند وقته ندیدمت؟
    (لیلا دختر پسرعموی مادرمه که نوزده سالشه)
    حلقه طلای باریکی تو انگشتش بود ( چند ماه پیش ازدواج کرده بود)
    حدود چهل دقیقه همونجا حرف زدیم، یه بار وقتی میخواست یه کتاب از قفسه بالایی نشونم بده شونه هامون به هم چسبید.
    بیرون هوا ابری بود
    هم مسیر شدیم و چند دقیقه بعد بارون شروع کرد به باریدن
    وقتی به خونه اش رسیدیم گفت:
    بیا بالا چایی چیزی بخور تا بارون بند بیاد
    ـ مرسی میرم خونه
    +بیا بالا تو این بارون تعارف نکن
    ـ راستش از شوهرت روم نمیشه😂 کادو هم برای خونتون نیاوردم😅
    نترس شوهرم نیستش مسافرته کادو هم نمیخواد زود بیا بالا خیس آب شدیم
    با اصرارش قبول کردم(تو کونم عروسی بود)

آپارتمان ساکت بود لیلا کتش رو درآورد و گفت میره لباس های خیسش رو عوض کنه
چند دقیقه بعد برگشت با یه کراپ سفید و یه شلوارک با همون رنگ
رونای سفید و تپلش خودنمایی می کرد اما تابلوبازی در نیاوردم.
نشستیم روی مبل و شروع کردیم به شوخی و کلکل
لیلا خندید و گفت:

    تو که همیشه به پسر آروم معروف بودی
    ـ آرومم فقط بعضیا باعث میشن آدم از آروم بودنش دربیاد
    وقتی بلند شد بره آشپزخونه منم به بهانه کمک زود پاشدم رفتم باهاش
    آشپزخونه کوچیک بود و وقتی می‌خواست از کنارم رد بشه سینه‌اش به بازوم مالیده شد
    چند لحظه همونطور موندیم
    لیلا با صدای گرفته گفت:
    جا تنگه
    وقتی خم شد قندون برداره کون گرد و قلمبه اش می خواست شلوارشو پاره کنه و قشنگ خط کونش مشخص بود
    منم زل زده بودم بهش یهو برگشت با خنده گفت:
    +به چی نگاه میکنی؟
    منم با خنده گفتم:
    ـ جا تنگه جای دیگه نیست نگاه کنم
    وقتی بلند شد بهش فرصت ندادم و دستمو گذاشت پشت کمرش و چسبوندمش به خودم لبامون رفت تو هم
    دستم رفت زیر کراپش و سینه هاشو لمس کردم اما سوتین تنش بود
    کراپ رو درآوردم و سوتینش رو باز کردم
    سینه های گرد و خوش فرمش با نوک قهوه ای افتادن بیرون.
    خم شدم و سینه چپش رو به دهن گرفتم و آه لیلا بلند شد
    همینطور که میک میزدم گفتم:
    چقدر سینه هات نرم و خوردنین قشنگم

لیلا فقط ناله کرد و دستش رفت لای موهام
کش شلوارکش رو گرفتم و کامل درش آوردم
رون هاش صاف و تو پر بودن شورت نازکش از شدت خیسی به کس تپلش چسبیده بود
شورت رو کنار زدم و با انگشتام لمسش کردم
لیلا پاهاش رو باز تر کرد و با صدایی حشری و لرزون گفت:

    کامران... نباید...
    دو تا انگشتمو فرو کردم داخل و گفتم:
    ـ دیگه دیره
    لیلا کمرشو تکون میداد تا انگشتام جاهای بیشتری از کسشو کشف کنن
    چند دقیقه بعد زیپ شلوارمو باز کردم و دست چپش که حلقه داشت دور کیرم رو گرفت
    زانو زد و شروع کرد به خوردن
    فکر نمی‌کردم لیلای خودمون انقدر حشری باشه که هنوز به سالگرد ازدواجش نرسیده اینطوری کیر یک نفر دیگه رو با ولع بخوره و صدای ساک زدنش خونشون رو پر کنه
    بردمش تو اتاق و گذاشتمش روی تخت
    به کمر دراز شدم و لیلا اومد بالای سرم
    دو تا پاهاش رو دو طرف سرم گذاشت از اون زاویه باسن تپل و سفیدش و کس خیسش درست جلوی صورتم بودن
    یه لیس از اول کسش تا سوراخ کونش زدم که ناله‌ی لیلا بلند شد و دهنش رو برد روی کیرم
    گاهی کیرمو در می‌آورد و میگفت:
    تند تر لیس بزن... لطفا
    دو طرف کونش رو چنگ میزدم و زبونم رو تو کسش فرو می‌کردم اونم داشت پرتف ساک میزد و از دستش هم کمک می‌گرفت
    حس کردم میخوام ارضا بشم و بلند شدم
    گفتم داگی شو، دست کشیدم رو گودی کمرش و گفتم:
    ـ از پشت هم خوشگلی
    کیرمو بالا پایین کردم رو کسش بعد تنظیم کردم رو سوراخش و آروم سرشو دادم تو که دوباره آهش بلند شد و ازم خواست آروم بکنم
    کسش داغ و تنگ بود و کیرمو تحت فشار زیادی می گذاشت آروم آروم تا اخر فرو کردم و بعد از تقریبا سی ثانیه شروع کردم به تلمبه زدن
    هر بار کیرمو تا جایی که میشد فرو میکردم و گفتم:
    ـ خوبه اینجوری؟ دوس داری؟
    +اره تند تر بزن محکم تر...
    دستمو بردم کسش رو میمالیدم که ناله هاش بلند تر شد و چند دقیقه بعد آب نسبتا زیادی رو کیرم حس کردم
    منم چند حرکت دیگه دوام آوردم و کونشو چنگ میزدم و محکم تلمبه میزدم تا اینکه فشار منی که از تخمام شروع شد رو حس کردم و درش آوردم و ریختم تو گودی کمرش
    هر دوتامون نفس نفس میزدیم
    لیلا خودشو انداخت روی تخت و منم دراز کشیدم کنارش
    این اتفاق نباید میفتاد
    ـ بدن تو نذاشت اتفاق نیفته...

نوشته: رفیق

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18