رفتن به مطلب

داستان سکسی ملوان زبل


minimoz

ارسال‌های توصیه شده


ملوان

بعد از هشت ماه کار کردن روی کشتی، دیگه واقعاً توی نَکِش افتاده بودم. دوری و دلتنگی برای خانمم و دختر سه‌ساله‌ام، امونم رو بریده بود. می‌تونستم زودتر برم رِست، اما برای پر کردن سی‌تایم باید می‌موندم تا نه ماه کامل بشه و بتونم ارتقای درجه بگیرم. با سی‌تایم‌های قبلی، تقریباً با این نه ماه، سی‌ماه تکمیل می‌شد.
(سی تایم :
به مدت زمان کار روی کشتی میگن دوستان)
همون روزها بود که یه نفر به کشتی اضافه شد. بار دومش بود که سوار کشتی می‌شد. اهل فیلم و سریال بود و همین برای من کافی بود تا بفهمم از نظر فکری و اخلاقی چقدر به هم نزدیکیم.
توی این مدت اون‌قدر با هم صمیمی شده بودیم که واقعاً نفهمیدم اون ماه آخر چطور گذشت. دیگه برامون فرقی نمی‌کرد تایم استراحته یا کار؛ تا جایی که می‌شد با هم بودیم و برای هم حرف می‌زدیم.
ملوان‌ها می‌دونن پیدا کردن یه رفیق این‌طوری روی کشتی چه نعمت بزرگیه. وقتی بیشتر وقتت رو وسط دریا می‌گذرونی، دور از خانواده و آدم‌هایی که دوستشون داری، داشتن کسی که بتونی باهاش حرف بزنی و از نظر فکری بهش نزدیک باشی، واقعاً غنیمته.
توی صحبت‌هایی که با هم داشتیم، فهمیدم خانواده‌اش فوق‌العاده ثروتمندن. البته دلیل اینکه چرا اومده بود روی کشتی، نه اون موقع برای من قانع‌کننده بود و نه الان هست؛ ولی خودش می‌گفت دیدگاهش با خانواده‌اش کاملاً فرق داره. نمی‌خواسته بره سراغ یه ثروت آماده که نتونه آینده‌ای برای خودش یا بچه‌هاش تضمین کنه. البته اون موقع مجرد بود.
از نظر من که کس‌شعر محض بود! خلاصه، می‌گفت برادرش ــ که داستان ما هم مربوط به همین برادره ــ همه‌کارهٔ کسب‌وکار و ثروت پدرشه و این موضوع با انتخاب همه اعضای خانواده اتفاق افتاده.
می‌گفت برادرم توی حساب‌وکتاب و روش کار خیلی دقیق عمل می‌کنه و معمولاً هر سال سود رو به‌صورت کاملاً عادلانه و برابر بین خودش و خواهرهاش تقسیم می‌کنه.
باز هم تأکید می‌کنم که از نظر من، این حرف‌ها کس‌ شعر محض بود!پولداری برو لذت ببر دیگه این خزعبلات چیه
خلاصه، من هم از خودم گفتم؛ اینکه قبلاً کار ساختمانی می‌کردم، اما به‌خاطر ورشکستگی و بدهی اومدم روی کشتی و دیگه موندگار شدم. کارهایی مثل بازسازی و پیمانکاری‌های اجرایی انجام می‌دادم. اشتباه تصور نشه؛ یه وقت فکر نکنین بسازوبفروش بودم!
فکر می‌کنم حدود ده روز مونده بود تا برسیم و من پیاده بشم که بهم پیشنهاد داد برم برای برادرش کار کنم. می‌گفت برادرش می‌خواد کار بازسازی انجام بده و من برم کارهاش رو انجام بدم.
بهش گفتم:
«اولاً کار کردن برای کسی با اون سطح و لِول مالی خیلی سخته. اون آدم هزار تا مثل من داره که حاضرن براش کار کنن و اصلاً احتیاجی به من نداره. دوماً، دلتنگی خانواده واقعاً سخته. وقتی میری رست، دلت نمی‌خواد هیچ کاری انجام بدی؛ حداقل ماه اول که من این‌طوری‌ام.»
گفت اگه اوکی باشی، من تضمین می‌دم که کار رو بهت بده.
باز هم راضی نشدم. پیش خودم گفتم این خو کس‌خل هست به اندازه کافی که با اون مال و ثروت اومده روی کشتی! بعدش هم یه مدتی با هم صمیمی شدیم و جوگیر شده. من که پیاده بشم، یادش می‌ره اصلاً همچین حرفی زده.
قبول نمی‌کردم و می‌گفتم:
«بابا، جوگیری، روی کشتی این چیزها پیش میاد.»
اما اون دست‌بردار نبود. اون‌قدر گفت و گفت تا بالاخره حاضر شدم برم.
یعنی واقعاً ول‌کن نبود!
بهش گفتم:
«من فقط یه روز می‌رم؛ اونم فقط به‌خاطر خودت که کردی تو کون من و در نمیاری! فکر کردی من طراح برج آزادی‌ام؟»
پیام‌هایی رو که به داداشش داده بود، بهم نشون داد و گفت همه‌چیز رو بهش گفته.
بالاخره وقت خداحافظی رسید.
دل کندن از کشتی و دریا خیلی سخته. یعنی هم سوار شدن سخته، هم پیاده شدن؛ ولی این بار برای من خیلی سخت‌تر بود. همش بهش می‌گفتم: «می‌مردی زودتر می‌اومدی؟!»
خلاصه، بعد از گریه و بغل‌بازی با همکارها و دوست جدیدم که اسمش سپهر بود، از کشتی پیاده شدم.

آشنایی با سعید

تلفنی با داداش سپهر حرف زدم. اسمش سعید بود. یه آشنایی مختصر و احوال‌پرسی کردیم و گفت:
«بیا حضوری همدیگه رو ببینیم.»
چالش اصلی من از همین‌جا شروع شد؛ چون دخترم زنگ زد.
فکر می‌کنم تقریباً یک ساعت باهاشون حرف می‌زدم تا راضی شدن اجازه بدن یک روز دیرتر برم؛ البته به این شرط که این یک روز، حتی یک ساعت هم بیشتر نشه!
از اونجایی که همیشه شانس من تخمیه و هیچ‌چیزی بر وفق مرادم نیست، مطمئن بودم پروازی در کار نیست یا اگه باشه، باید خیلی منتظر بمونم.
اسنپ گرفتم که برم ترمینال و با اتوبوس راه بیفتم. توی مسیر با خودم گفتم بذار یه چکی بکنم؛ شاید پرواز پیدا شد.
نگاه کردم و دیدم چهار ساعت دیگه پرواز داریم!
با خودم گفتم چهار ساعت ارزشش رو داره که سوار اتوبوس نشم. سریع بلیت گرفتم و مسیرم رو به سمت بازار تغییر دادم تا برای یکی‌یک‌دونه دختر ناز و نازنینم و همسر عزیزتر از جونم خرید کنم.
واقعاً هیچ‌چیزی مثل خرید کردن برای این دو تا حالم رو خوب نمی‌کرد.
بعد از داستان ورشکستگی، زندگی خیلی تلخ شده بود. قسط، بدهی و نیش و کنایه اطرافیان کلی چیز دیگه؛ دارک‌ نکنم براتون! تا اینکه این قضیه ملوانی از طریق یکی از بچه‌ها جور شد و زندگی هم یه روی خوش بهم نشون داد.
همه‌چیز کار ملوانی فوق‌العاده بود؛ درآمد دلاری، کار نسبتاً راحت، فقط دوری سخت بود. سخت که چه عرض کنم، خیلی‌خیلی سخت!
خلاصه، رفتیم بازار.
برای دخترم که اسمش نیاز بود، عروسک و لوازم آرایش خریدم. عاشق همین چیزها بود. فقط لوازم آرایش و عروسک! خط لب می‌کشید و مامانش که سی سالش بود، مونده بود این توله‌سگ چطوری خط لب کشیدن رو یاد گرفته!
دلیل انتخاب اسمش هم این بود که نیاز ما باشه برای ادامه این زندگی.
برای خانمم هم لباس، عطر، لوازم بهداشتی و چیزهای دیگه گرفتم. چند تا خرده‌ریز دیگه هم خریدم. خیلی زیاد نبود، ولی خب،بالاخره سوغات بود و می‌دونستم خوشحالشون می‌کنه.
یه ساک جدید هم گرفتم و وسایل رو گذاشتم داخلش.
آلارم گوشی به صدا درآمد و فهمیدم وقت رفتن به فرودگاهه.
بعد از گرفتن کارت پرواز و تحویل وسایل، یه چرخی توی فرودگاه زدم. پروازم رو اعلام کردن. اون‌قدر خسته بودم که چند ثانیه بیشتر طول نکشید از وقتی روی صندلی نشستم تا خوابم ببره.
یعنی خوابم نبرد؛ بیهوش شدم!
با صدای مهماندار بیدار شدم که اعلام می‌کرد وقت پیاده شدن رسیده.
بعد از تحویل گرفتن وسایلم، به سعید زنگ زدم؛ همون داداش سپهر.
زد روی اشغال.
اون لحظه انگار مغزم خاموش شد و فقط فحش توش پخش می‌شد. دیگه هیچی حالی‌ام نبود. فحش می‌دادم و زنگ می‌زدم.
از یه جایی به بعد، حتی اشغال هم نمی‌کرد؛ فقط جواب نمی‌داد.
مستقیم رفتم سمت دفترهای شرکت‌های هواپیمایی تا بلیت بگیرم و برگردم خونه.
وقتی اومدم پول بلیت رو حساب کنم، دیدم چند تا پیام اومده. اون‌قدر عصبانی بودم که اصلاً متوجه پیام‌ها نشده بودم.
بازشون کردم و دیدم کلی عذرخواهی کرده و نوشته جلسه داشته. آدرس هم فرستاده بود.
پیش خودم گفتم:
«این دیگه برای من کار نمی‌شه! یارو ما رو کیرش هم حساب نکرد که جواب تلفن بده، اون‌وقت من توقع دارم از این کار بگیرم؟!»
توی همین افکار بودم که خانم پشت باجه گفت:
«آقا، بالاخره چی کار می‌کنین؟ بلیت می‌خواین یا نه؟»
من هم پیامش رو چند بار می‌خوندم و با خودم کلنجار می‌رفتم که چه تصمیمی بگیرم.
بالاخره گفتم: «بنده‌خدا عذرخواهی کرده. من هم که تا اینجا اومدم؛ نهایتش شب برمی‌گردم.»
گفتم بلیط رو کنسل کنه و اسنپ گرفتم به آدرسی که فرستاده بود.
حدود یک ساعت توی مسیر بودم. وقتی رسیدیم، داشتم وسایلم رو پیاده می‌کردم که تلفنم زنگ خورد.
از اونجایی که کسی به من زنگ نمی‌زد، غیر از دخترم و خانمم، حتی نگاه نکردم ببینم کیه؛ فقط وصل کردم.
دیدم سعیده.
سلام‌ و علیک کرد و کلی بابت جواب ندادن تلفنش عذرخواهی کرد. یکی دو دقیقه‌ای حرف می‌زدیم که دیدم یه ماشین جلوم وایساد و برام دست تکون داد.
پیاده شد. حال‌و‌احوال کردیم و بهم گفت:
«سوار شو بریم استراحت کن. فردا هر وقت بیدار شدی، بیا تا همه‌چیز رو بهت نشون بدم.»
وقتی حرف‌هام رو شنید که فقط برای یک روز از دخترم وقت گرفتم، قبول کرد.
توی مسیر، دخترم تصویری زنگ زد. وقتی داشتم باهاشون حرف می‌زدم، سعید ازم اجازه گرفت و باهاشون احوال‌پرسی کرد.
نمی‌دونم چرا، ولی از این کارش خوشم اومد؛ مخصوصاً از اجازه گرفتنش.
اول رفتیم محل کارش؛ آخرین طبقه یه ساختمون تقریباً نوساز که چهار پنج سالی از ساختش می‌گذشت.
ساختمون بدی نبود، ولی به هر دلیلی تصمیم گرفته بودن تغییرش بدن.
بعد از حرف‌هایی که زدیم و توضیحاتی که بهش دادم، قرار شد بریم ساختمون دوم؛ یه ساختمون مسکونی سه‌خوابه.
اون هم وضعیتش همین بود.
یعنی در حالت عادی، هیچ‌کس این دوتا ساختمون رو بازسازی نمی‌کرد. پول زیادی داشتن یا هر چیز دیگه‌ای، نمی‌دونم؛ به من هم ربطی نداشت.
القصه، بهش گفتم:
«برای هر دو ساختمون، حداقل روی چهار ماه حساب کن؛ البته اگه هر دو رو با هم استارت بزنیم.»
چند تا نمونه‌کار هم از قبل توی گوشی داشتم که بهش نشون دادم.
رسیدیم به بحث هزینه‌ها.
قبلاً وقتی به این مرحله می‌رسیدیم، از قیمت دادن اجتناب می‌کردم و سعی می‌کردم کار رو زخمی کنم تا بعداً بتونم قرارداد رو بگیرم؛ ولی الان نه وقت این کارها بود و نه من دیگه آدم گذشته بودم.
بهش گفتم:
«من خودم می‌دونم که شما هیچ احتیاجی به من ندارین. برای شما امثال من زیادن. من هم آدم خاصی نیستم و همین که تا الان برای من وقت گذاشتین بخاطر اسرار های سپهر بوده.»
بعد درباره هزینه‌های کار و دستمزد خودم صحبت کردم و ...درصد رو پیشنهاد دادم.
به‌هم گفت:
«فردا بیا دفتر، قرارداد ببندیم و استارت بزنیم.»
حقیقتش، من تا اینجا برنامه‌ریزی کرده بودم. یعنی فقط به‌خاطر اینکه به سپهر گفته بودم میام، راه افتاده بودم. از قبل هم می‌دونستم اینجا خبری نیست و خودم رو آماده کرده بودم که بگه «باشه، بهت خبر می‌دم» و من هم مستقیم برگردم.
اما وقتی این حرف رو شنیدم، شوکه شدم.
واقعاً نمی‌دونستم باید چیکار کنم.
درصدی هم که گفته بودم، بالاتر از عُرف بود. در واقع، عمداً یه چیزی گفته بودم که قبول نکنه!
ولی نمی‌دونم اصرارهای سپهر کس‌خل باعث شد قبول کنه یا توضیحات کاری‌ای که بهش داده بودم.
البته گزینه اول منطقی‌تره. من اگه بلد بودم خوب توضیح بدم، که ورشکسته نمی‌شدم!
تقریباً ساعت از یازده گذشته بود. هرچی اصرار کرد که بریم خونه یا غذا بخوریم، قبول نکردم؛ چون زیاد آدم اجتماعی‌ای نیستم و بلد نیستم به‌راحتی ارتباط بگیرم. زیاد تعارف می‌کنم و معمولاً نمی‌تونم راحت باشم.
البته یه دلیل دیگه هم داشتم؛ به نیاز و الهام، فکر می‌کردم.
تنها چیزی که می‌تونست راضی‌شون کنه، این بود که بگم فردا بیان.
بعد از اینکه من رو به هتل رسوند، جریان رو برای خانمم تعریف کردم. همون‌طور هم شد؛ فقط همین حرف باعث شد آروم بشه و قرار شد فردا اول وقت حرکت کنن و بیان اصفهان.
فقط نمیدونستیم با ماشین خودمون بیان یا بدون ماشین ، گفتم بذار فردا قرارداد ببندم، بعد بهت می‌گم؛ چون بالاخره نمی‌شد چهار پنج ماه توی هتل بمونم.
حالا اولش اومده بودم، ولی بعدش باید یه فکری برای این موضوع می‌کردم.
بعد از خداحافظی با الهام و نیاز، به سعید پیام دادم و پرسیدم فردا چه ساعتی بیام دفتر.
سریع جواب داد:
«من از هفت دفترم. هر وقت اومدی، بیا.»
تصمیم گرفتم فردا کمی به خودم برسم؛ برم آرایشگاه و یه دست لباس مناسب با وضعیتی که دیده بودم بگیرم.
بالاخره نه ماه روی کشتی بودم و شکل آدمیزاد نداشتم!

قرارداد و شروع کار

طبق عادت کشتی، ساعت پنج صبح بیدار شدم و دوش گرفتم.
تا از حموم اومدم بیرون، ساعت از شش‌ونیم گذشته بود. رفتم صبحانه خوردم و بعد زدم بیرون تا کارهام رو انجام بدم.وقتی برگشتم، ساعت ده بود.لباس‌ها رو پوشیدم و راه افتادم سمت دفتر.
وقتی رسیدم، به منشی گفتم فلانی هستم و با آقای سعید قرار دارم.منشی سریع گفت:
«بله، خیلی خوش اومدین. بفرمایین بشینین تا اطلاع بدم.»
وقتی نشستم، ناخودآگاه جذب صداش شدم و تو تصوراتم بهش تلمبه میزدم تو کف بودم دیگه بچه ها !
بیست دقیقه‌ای گذشت. چند بار آبدارچی خواست پذیرایی کنه که طبق عادت کیریِ تعارف کردنم، گفتم نه.
بالاخره خانم منشی که تو ذهنم داگ استایل تو کونش تلمبه میزدم
گفت:
«بفرمایین داخل.»
بعد از حال‌و‌احوال با سعید، بهم گفت:
«خودت قرارداد داری یا بگم آماده کنن؟»
گفتم:
«نه، متن قرارداد آماده دارم.»
گفت:
«پس بفرست تا بدم پرینت بگیرن.»
توی همین فاصله، آبدارچی هم دوباره اومد که پذیرایی کنه. این بار، هرچند سخت بود، گفتم:
«فقط قهوه.»
خلاصه، قرارداد رو خوندیم و درباره چند تا بندش حرف زدیم. چند تغییر جزئی هم انجام دادیم و با کلیتش مشکلی نداشت.
دو تا موضوع بود؛ یکی از طرف من و یکی از طرف اون که درباره هر دو صحبت کردیم.
موضوع سعید، زمان بود.
می‌گفت برای اون واحد مسکونی محدودیت زمانی نداره، ولی برای دفتر محدودیت زمانی داره و بیشتر از دو ماه نمی‌تونه اجازه بده.
توی کار ساختمانی، مخصوصاً بازسازی، نمی‌شه قول فورس ماژور داد! یه روز کارگر نمیاد، یه روز ماشین نمیاد، یه روز مصالح نمی‌رسه، یه روز کوفت و زهرمار دیگه‌ای پیش میاد.
با وجود تمام این حرف‌ها، باز هم گفت:
«می‌دونم حرفت درسته، ولی نمی‌شه. بیشتر از دو ماه نمی‌تونم.»
البته نمی‌دونستم چرا زمان براشون این‌قدر مهم بود؛ چون محل کار دیگه‌ای هم داشتن و تعداد زیادی از کارمند هاشون اونجا بودن.
خودش و چند نفر دیگه توی این ساختمون کار می‌کردن. در واقع، به‌خاطر همین بازسازی جابه‌جا شده بودن.
ولی به هر حال، کوتاه نیومد.
من هم مسئله اسکان رو مطرح کردم. گفت با این موضوع مشکلی نداره و پیشنهاد داد اگه می‌خوام، توی یه سوئیت که خودش معرفی می‌کنه بمونم یا یه خونه اجاره کنم که هزینه‌اش رو خودش پرداخت کنه.
حقیقتش برای من فرقی نمی‌کرد؛ چه سویت، چه کاخ! یه مدتی بود و تموم می‌شد.
فقط گفتم:
«اگه سوئیت بزرگه، همون خوبه؛ چون خانمم امروز میاد.»
گفت:
«بزرگ نیست؛ شصت‌متریه، ولی کارراه‌اندازه. برو ببین، اگه پسندت بود، بمون.»
آدم باملاحظه و منطقی‌ای بود.
خلاصه، بعد از امضای قرارداد، بهش گفتم:
«خب، شما که محدودیت زمانی گذاشتی، کی اینجا رو تخلیه می‌کنی و تحویل می‌دی تا من شروع کنم؟»
گفت حدود یک هفته زمان می‌خواد تا کارهاش رو انجام بده و وسایل رو جابه‌جا کنه.
برای من هم این مدت خوب بود؛ چون می‌تونستم با چند تا نیروی اجرایی حرف بزنم.
بالاخره من اینجا غریب بودم و نیروی آماده نداشتم.
بعد از خداحافظی، زنگ زد و کسی اومد دنبالم تا بریم سوئیت رو ببینیم.سوئیت خیلی خوب بود. منطقه رو نمی‌شناختم، ولی کسی که من رو رسونده بود، می‌گفت از نظر امکانات رفاهی، همه‌چیز اون اطراف پیدا می‌شه.
حتی چند تا از جاهای مهم رو هم نشونم داد؛ بازار و چیزهای دیگه نزدیک بودن.وقتی رسیدیم، دیدم یه ساختمون چهار طبقه است که هر طبقه یه واحد دارد و ساختمان شمالی بود.زیر ساختمون پارکینگ بود و انتهای حیاط، سوئیت ما قرار داشت.همه‌چیز هم داشت؛ یخچال، تلویزیون، مبل، تخت و حتی سرویس بهداشتی جدا.
گفتم:
«اوکیه. فقط باید برم هتل رو تحویل بدم و وسایلم رو بیارم.»
بنده‌خدا گفت:
«من مشکلی ندارم، ولی آقای مهندس بهزاد بهم گفته فقط برسونمت و برگردم. اگه مشکلی نیست، خودت باهاش تماس بگیر.»
منظورش سعید بود.یارو برای خودش خری بود! من بهش می‌گفتم آقا سعید.تماس گرفتم و گفتم سوئیت اوکیه.
فقط اگه مشکلی نیست این بنده خدا من و ببره هتل و تحویل بدم و بیام
گفت:
«تا هر وقت کار داری، باهات باشه.»
آقا، ما هم تماس رو قطع کردیم و به الهام زنگ زدم.
گفتم:
«استارت ماشین رو بزن و بیا که اینجا سوئیت هم هست و همه‌چیز اوکیه.»
رفتم هتل تا کارهای تسویه حساب و جمع و جور کردن وسایل و انجام بدم .همون موقع دیدم الهام پیام داده:
«حرکت کردم.»
من هم نوشتم:
«خدا پشت و پناهت. بیا نفسم.»
بعد رفتم سوئیت، دوش گرفتم و کمی توی فضای مجازی چرخیدم تا اینکه خوابم برد.وقتی بیدار شدم، هوا تاریک شده بود.گوشی رو نگاه کردم و دیدم خانمم نه زنگ زده و نه پیام داده.این موضوع غیرممکن بود!سریع زنگ زدم. با اولین بوق جواب داد.
گفتم:
«کجایی؟»
یه‌دفعه زد زیر گریه.آقا، من هم خایه کردم که چی شده!
گفت:
پلیس راه جلوش رو گرفته، گفته ته ماشین بالا هست و ماشین رو برده پارکینگ.
از اون کارهای کیری من بود که عقب ماشین و می‌بردم بالا
یکی نبود بگه خو خارکسه شوتی کجا هستی که این گه ها رو میخوری
پرسیدم:
«حروم زاده با بچه پیادت کردن؟»
گفت:
«آره، ماشین رفته پارکینگ.»
گفتم:
«خب، سکتم دادی! به تخمت که گرفتن!»
گفت :
از ظهر داشتم گریه می‌کردم و دیگه دارم دیونه میشم نه ماه که نبودی حالا هم اینطوری شد هنوز نتونستیم همدیگه رو ببینیم
کمی اذیتش کردم و شوخی کردم تا بخنده، ولی خودم هم واقعاً ناراحت شده بودم.پیش خودم می‌گفتم امشب دیگه تا صبح تلمبه‌ زدن و کُس لیسی براهه ؛ بالاخره شیراز تا اصفهان که راه زیادی نبود!
آره دوستان، من شیرازی‌ام.
به‌خاطر همون داستان‌های ورشکستگی که گفتم، من و الهام هر دو از خانواده‌هامون طرد شدیم. الان سه چهار سالی می‌شه که با هیچ‌کس از خانواده‌هامون رابطه نداریم.
فقط خودمونیم و خودمون.حالا من هی می‌گم ورشکستگی، فکر نکنین میلیاردر بودم! خب، بالاخره دستم توی جیب خودم بود. با بدبختی تونسته بودم یه خونه سرپا کنم و درآمد بدی هم نداشتم. یه کم هم شناخته‌شده بودم.
ولی رویای یه‌شبه پولدار شدن، من رو به گا داد.همه‌اش هم تقصیر خود نکبتم بود
به گا رفت دیگه؛ بیخی!
به الهام گفتم:
«حالا دیگه شده، به تخم من و پشم کُست! ببین پرواز هست یا با اتوبوس بیا.»
گفت :
«می‌خواستم همین کار رو بکنم، ولی چون می‌دونستم اونجا قطعاً به وسیله نقلیه احتیاج داریم، تا الان راه نیفتادم.»
راست هم می‌گفت؛ اینجا که نمی‌شد همه‌جا با اسنپ بریم.
اون ماشین هم حداقل چهل‌وهشت ساعت می‌خوابید.
گفتم:
«آره، این هم درسته. پس چاره‌ای نیست. فقط صبر کن چند تا تماس بگیرم ببینم می‌تونم کسی رو پیدا کنم که حداقل زودتر ماشین رو بهمون بده.»
به یکی دو نفر زنگ زدم و قرار شد فردا الهام بره دنبال کارهاش.بالاخره بعد از سی‌وهفت، سی‌وهشت سال زندگی، چند تا آشنا پیدا کرده بودم؛ چون از پدر که کیر هم به ما نرسید غیر از مریضی و فحش و متلک
خارکسه میگفت آبرو من و بردی گفتم نه اینکه تو بازار وکیل حجره داشتی لاشی تو محل سوپرمارکت بهش قرضی نمی‌داد واسه من فاز گرفته بود
بگذریم.
به الهام زنگ زدم و گفتم با یه نفر تماس گرفتم. باید فردا صبح بری و کارش رو انجام بدی. مدارک آزادی ماشین رو بهت می‌دن، ولی این داستان زمان‌بره.مکانیک باید هماهنگ کنه، بیاد ماشین رو تو پارکینگ بیاره پایین و کلی مراحل دیگه که واقعاً وقت‌گیرن.بهش گفتم فردا به شماره‌ای که براش می‌فرستم زنگ بزنه و بره پیش اون شخص تا دیگه لازم نباشه خودمون تمام این مراحل رو طی کنیم.
در حال صحبت بودیم که دیدم در زدن.
گفتم:
«وایسا برم ببینم کیه.»
رفتم در رو باز کردم و دیدم سعید و یه خانم پشت در هستن.
به الهام گفتم:«بذار بهت زنگ می‌زنم.»
سلام‌وعلیک کردیم. سعید گفت:
«اشکالی نداره چند دقیقه مزاحمت بشیم؟»
گفتم:
«اختیار داری.»
با اون خانم وارد شدن که بعداً فهمیدم همسرشه.
من رو به خانمش معرفی کرد و گفت:
«مهندس یاشار، که سپهر خیلی ازش تعریف می‌کرد، ایشونه.»
خانمش با لبخند دستش رو دراز کرد و گفت:
«خوشبختم، من طنین هستم، همسر سعید.»
خلاصه، نشستیم و بعد از کمی صحبت فهمیدم اونا هم توی همین ساختمون زندگی می‌کنن.یعنی در واقع، غیر از خودشون کسی اونجا نبود. بقیه واحدها خالی بودن.
گفتن این ساختمون رو خانوادگی ساخته بودن تا با هم زندگی کنن، ولی بقیه هنوز نقل مکان نکرده بودن.
سپهر طبقه سوم بود و دو تا از خواهرهاش هم طبقات پایین‌تر؛ البته اونا هنوز نیومده بودن.من هم‌زمان داشتم همین اطلاعات رو از طریق پیام برای همسرم می‌فرستادم و باهاش صحبت می‌کردم.کمی از کشتی و کار دریا براشون گفتم.واقعاً آدم‌های خوش‌صحبتی بودن. همون‌جا فهمیدم که کل خانواده همین‌طوری هستن.بعد از یکی دو ساعت صحبت درباره همه‌چیز و همه‌جا، سعید تلفنش رو برداشت و رفت بیرون تا تماس بگیره.حقیقتش، من و خانمش کمی معذب شدیم؛ ولی مشغول صحبت بودیم و سعی می‌کردیم این معذب بودن رو نشون ندیم.تا اینکه سعید از بیرون سرش رو آورد داخل و گفت:
«خانم می‌گه چه ساعتی؟»
طنین هم جواب داد:
«هرچی زودتر، بهتر.»
نفهمیدم داستان چیه؛ البته داستان خاصی هم نبود. غذا سفارش داده بود.وقتی اومد داخل، گفت:
«از اونجایی که از دیروز همش در حال تعارف کردنی، خودم به‌جات سفارش دادم. ان‌شاءالله که اهل کوبیده و چنجه هستی!»
خندیدم و گفتم:
«یک درصد فکر کن نباشم!»
آقا، شام رسید و جاتون سبز!دست‌ودلبازی هم کرده بود. سه‌نفری نشستیم و مشغول خوردن شدیم.دیدم بابا، دستخوش! حسابی اهل خوردن بودن.بعد از شام، سه‌نفری مشغول سیگار کشیدن شدیم. سعید درباره خانمم پرسید و من هم داستان رو براشون تعریف کردم.
طنین بلند شد و گفت:
«نظرتون درباره قهوه چیه؟»
حاجی، من تحت هیچ شرایطی نمی‌تونم به قهوه نه بگم!یعنی به دو تا چیز نمی‌تونم نه بگم: یکی قهوه، یکی سکس.
ربطی به هم ندارن، ولی خب، نمی‌تونم به این دوتا نه بگم!
بعد از خوردن قهوه، هنوز توی همون سوئیت نشسته بودیم. ساعت نزدیک سه صبح بود.میخواستن برن که جای وسایل ها و همه‌چیز رو بهم نشون دادن و گفتن:
«اینجا همه‌چیز هست، ولی هر چیزی خواستی، بیا بالا.»
بعد هم گفتن بهتره برن تا من استراحت کنم.
موقع رفتن، سعید گفت:
«سپهر درست می‌گفت؛ خیلی از تعریف‌هاش هم بهتری.»
خلاصه، توی مدتی که اونا مشغول تخلیه دفتر بودن، من هم از صبح تا شب درگیر تلفن زدن بودم.توی دیوار می‌گشتم و نیروهای اجرایی رو پیدا می‌کردم. با بعضی‌ها قرار می‌ذاشتم که حضوری حرف بزنیم و با بعضی‌ها هم تلفنی صحبت می‌کردم.تقریباً ساعت شش صبح از خونه می‌رفتم بیرون و غروب برمی‌گشتم.به چند تا طراح هم زنگ زدم و گفتم طرح می‌خوام و کار فورس‌ماژوره.خلاصه، حسابی پیگیر کارها بودم.ولی هنوز به هر دلیلی، الهام و نیاز نتونسته بودن بیان.کارهای ماشین هم انجام نشده بود.
وقتی هم که کارها انجام شد، دیگه خورده بود به پنجشنبه و جمعه. مامور پارکینگ به الهام گفته بود هر وقت پیامک اومد، بیا؛ ولی چون تا اون موقع پیامک نیومده بود، باید تا شنبه صبر می‌کرد.الهام، بیچاره، روزی سه ساعت گریه می‌کرد!من هم شده بودم یه کیر متحرک! از پیرزن می‌دیدم تا دختر بیست‌ساله، راست می‌کردم!شب‌ها هم برنامه‌مون توی سوئیت بود: شام، قهوه، سیگار و صحبت.
اصلاً این خانواده انگار ساخته شده بودن برای حرف زدن و حرف شنیدن!دیدی با بعضی‌ها حال می‌کنی که باهاشون حرف بزنی؟ با اینا بهتر بود؛ ارضا می‌شدی!
صحبت از همه‌چیز و همه‌کس و همه‌جا، به‌غیر از کار.عاشق همین قسمتشون بودم.صحبت کار توی خونه برای اینا قفل بود!یادمه شب دوم یا سوم بود که سپهر جایی بود که آنتن داشت و ، می‌تونست پیام بده.
بهش گفتم:
«من مطمئنم این زبون رو از پدرتون به ارث بردین. قطعاً زبون چرب و نرمی داشته که تونسته این‌قدر توی زندگی موفق بشه.»
اون هم کلی خوشحال شد که قبول کرده بودم بمونم.
تخم‌سگ می‌گفت:
«می‌دونم موندگار می‌شی. سعید کسی نیست که آدمی مثل تو رو از دست بده.»
حالا من پُخی نبودم، ولی بالاخره به کار خودم وارد بودم و همیشه سعی کرده بودم کارم رو درست انجام بدم.بلندپروازی من رو به فاک داده بود.

**داستان ازدواج سعید و طنین
**
یه شب که شام خورده بودیم و مشغول صحبت بودیم، بحث دوری و دلتنگی پیش اومد.صحبت از این شد که روی کشتی چه کار می‌کنیم، چقدر سخته و این چیزها.از دل همین صحبت‌ها، بحث رسید به اینکه وقتی به کشور دیگه‌ای می‌ریم، اگه پیاده بشیم، چه کار می‌کنیم.
گفتم:
«الان که به‌خاطر مسائل مختلف، جاهای زیادی نمی‌ریم. دو سه تا کشور محدود هستن. راستش، نه اینکه دلم نخواد؛ چرا، اگه توی موقعیتش قرار بگیرم، نمی‌تونم نه بگم. ولی به‌خاطر هزینه‌های زیاد، معمولاً پیاده نمی‌شیم.ملوان‌ها سختی می‌کشن که پول در میارن و برای زن و بچه‌شون بیارن. نمی‌گم من آدم مثبتی‌ام که نمی‌رم؛ پولش اجازه نمی‌ده. حقوق یه ماهت رو بدی به این جنده‌منـده‌ها، خب، دیگه تهش چیزی نمی‌مونه!وقتی هم میایم، مستقیم می‌ریم خونه، اگه مثل من متاهل باشی، دیگه هر کاری بخوای بکنی، زنت هست. مجرد هم باشی، بالاخره پارتنری، چیزی داری.ولی معمولاً کسایی که اولین بارشونه میان روی کشتی، وقتی به کشور دیگه‌ای می‌رسیم، پیاده می‌شن؛ چون براشون تازگی داره.البته من چون خیلی بدهکار بودم، دفعه‌های اول حتی پیاده هم نمی‌شدم.»
وقتی حرف‌هام تموم شد، طنین یه چیزی گفت که باعث شد کمی جا بخورم.
رو به سعید گفت:
«یاد بگیر! می‌گه وقتی می‌رسم، دیگه می‌رم پیش زنم.»
من رو نگاه کردن و قیافم و دیدن و زدن زیر خنده.
گفتن:
«چرا تعجب کردی؟»
گفتم:
«حقیقتش، هنوز جمله‌تون رو دارم توی ذهنم پخش می‌کنم!»
یه‌دفعه سعید گفت:
«خانم خوشگلم! ده ساله داری همین حرف رو می‌زنی. من هم ده سال پیش بهت گفتم شرایط چیه و ده ساله دارم همون جواب ده سال پیش رو می‌دم!»
هنگ داستان فقط من بودم!
اونا خودشون فقط می‌خندیدن و جواب‌های این‌طوری بهم می‌دادن.
طنین گفت:
«هنگ نکن بابا! الان بهت توضیح می‌دم.»
بلند شد که سیگار برداره، اما دید تموم شده.
گفت:
«ای لعنتی!»
من گفتم:
«من دارم.»
دست کردم توی جیبم و دیدم سیگارهای خودم هم تموم شده.
طنین گفت:
«بریم بالا، اونجا هست.»
توی این مدت دیگه باهاشون راحت شده بودم و کمتر تعارف می‌کردم.رفتیم بالا سیگار روشن کرد و شروع کرد به صحبت کردن.
گفت:
«وقتی سعید اومد خواستگاری من، توی خونه ما عملاً جشن برپا بود. بالاخره هر دختری همچین خواستگاری‌ای براش می‌اومد، با این موقعیت مالی و خانوادگی، احتمالاً با روی باز قبول می‌کرد.
ولی یه مشکلی وجود داشت.
سعید روزی که با هم رفتیم توی اتاق تا صحبت کنیم، همون اول حرف‌هاش یه چیزی گفت که من دیگه هیچی نشنیدم.»
گفتم:
«مگه سنتی ازدواج کردین؟»
گفت:
«کاملاً سنتی.»
خیلی کنجکاو شده بودم که بفهمم ماجرا چیه.
طنین گفت:
«می‌خوای این قسمت رو خودت بگی؟»
سعید گفت:
«من آدم هوس‌بازی بودم و هستم. همیشه هم‌زمان با چند نفر توی رابطه بودم؛ از زن مطلقه و شوهر‌دار گرفته تا دخترهای مجرد.بهش گفتم تصمیم گرفتم این عادت رو ترک کنم، ولی بهت قول نمی‌دم.
تا جایی که بتونم، سمت هوس‌بازی نمی‌رم؛ ولی اگه به هر دلیلی رفتم، باید بتونی تحمل کنی.
بمون و خوشی کن و از زندگی و پول لذت ببر.»
بعد ادامه داد:
«من اصلاً به فکر زن گرفتن نبودم. خواهرام و مادرم خیلی اصرار می‌کردن.
پدرم هم فوت شده بود. مادرم می‌گفت: اون که مُرد، من هم می‌میرم، پسرم!
وقتی اسم پدر و مادرش اومد، صداش کمی لرزید و اشک تو چشماش جمع شد .»
سعید خواستگاری‌های زیادی رفته بود، اما به گفته خودش کسی به دلش ننشسته بود تا اینکه از طریق یه واسطه، طنین بهش معرفی شده بود.
گفت:
«خواهرم وقتی طنین رو دیده بود، بهم گفت دیگه هیچ‌وقت زنی به این خوشگلی گیرت نمیاد.»
واقعاً هم راست می‌گفت.
طنین خیلی خوشگل بود.
موهای فر و فنری، پوست سفید، اندام پُر، چشم و ابروی درشت و کشیده؛ خلاصه، همه‌چیز داشت.
فقط خانواده‌شون پولدار نبودن.
سعید گفت:
«وقتی دیدمش، محوش شدم. ولی با این اخلاق خودم، نمی‌تونستم بهش دروغ بگم. برای همین تصمیم گرفتم صادق باشم و حقیقت رو بگم تا از دستش ندم.»
طنین گفت:
«وقتی این حرف‌ها رو بهم گفت، دیگه هیچی نشنیدم.
فقط بهش گفتم چهل‌وهشت ساعت بهم وقت بده.»
سعید شماره‌اش رو بهش داده بود و گفته بود:
«اگه هر چیزی می‌خوای بدونی، لازم نیست بری تحقیق و این چیزها. از خودم بپرس. من که این راز رو برای زنی که قرار هست باهاش زندگی کنم گفتم، مطمئن باش دروغ نمی‌گم.»
طنین می‌گفت نمی‌شد به حرفش اعتماد نکرد؛ چون با صداقت کامل، منفی‌ترین نقطه‌ضعف خودش رو گفته بود.
توی اون دو روز، خانواده‌اش مدام بهش می‌گفتن:
«دختر، مگه دیگه کی رو می‌خوای؟ چرا می‌خوای فکر کنی؟ اینا پولدارن، اسم‌ورسم دارن و کلی موقعیت خوب دارن!»
ولی طنین می‌دونست مشکل اصلی چیه.
تا اینکه گفت:
«پس‌فردای اون روز، اول صبح بیدار شدم.
کاملاً به خود رسیدم بهترین آرایشی رو که می‌تونستم انجام دادم،
تصمیم سختی گرفته بودم.
یه ست شورت و سوتین سکسی داشتم که خیلی دوستش داشتم لامبادا مشکی براق که پوشیدم و بهترین لباسی رو که اون موقع داشتم انتخاب کردم.»
بعد به سعید زنگ زدم و گفتم:
«می‌خوام ببینمت؛ ولی نمی‌خوام هیچ‌کس چیزی بدونه. فقط خودم و خودت.»
سعید هم بدون اینکه زیاد فکر کنه، پرسید:
«بیام دنبالت یا خودت میای؟»
طنین گفت:
«میام بیرون. همون حوالی بیا دنبالم.»
آنقدر با لذت داشت تعریف میکرد که واقعا محو شده بودم و فقط گوش میدادم
گفت:
سعید اومد تا نشستم تو ماشین
گفت :
«قطعا که صبحونه نخوردی »
گفتم:
نه
سریع گازشو گرفت و رفت یه دست کامل کله پاچه گرفت
یهو سعید گفت :
«نظرتونه صبحانه کله پاچه بزنیم ؟»
طنین رو کرد به سعید و گفت:
«دقیقا داشتم به همین فکر میکردم »
طنین با نگاه به من ادامه داد
بهم گفت:
« اشکال ندارد برم خونه دفتر هم میتونم برم ولی نمی‌خوام کسی ببینه»
گفتم :«نه اشکال نداره »
رفتیم تو یک آپارتمان
داشت وسایل صبحانه رو می‌چید رو میز که گفتم:
« رو زمین بخوریم بهتر نیست؟»
دیدم گفت:
« بخدا میخواستم رو زمین بندازم گفتم شاید بی کلاسی باشه »
کله پاچه رو خوردیم سفره رو جمع کردیم اون موقع سیگار نمیکشیدم ولی وقتی سعید سیگارشو درآورد بکشه تعارف که کرد گفتم :
«اگه بکشم ناراحت نمیشی؟»
که گفت:
« نه چرا ناراحت بشم برداشتم»
و گفتم ولی برام روشن کن چون بلد نیستم
خلاصه کام اول و که سعید از سیگار گرفت
گفت :«در خدمتم »
منم اومدم مثل خودش کام بگیرم که چون بلد نبودم افتادم به سرفه
خندید ولی سعی کرد جلو خودشو بگیره
بهش گفتم :
«شاید این حرفایی که بهت میزنم عجیب باشه یا زدنش درست نباشه ولی میخوام مثل خودت رفتار کنم لطفاً هیچی نگو و گوش بده
من حاضرم با حرفایی که زدی باهات ازدواج کنم دروغ نمی‌خوام بگم هیچ علاقه ای بهت ندارم ولی هیچکس از پول و ثروت بدش نمیاد اما شرط دارم و باید همینجا بهم قول بدی اگر شرطم و قبول کردی حتما بهش عمل می‌کنی »
ناخودآگاه به سعید گفتم :
«اون لحظه چیکار میکردی»
گفت:
« از لحظه ای که گفت شرط دارم دیگه فقط گوش دادم و سیگار کشیدم»
رو به طنین گفتم ادامه بده
طنین یه نگاهی به سعید کرد و جفتشون خندیدن
یهو سعید گفت :
«میخوای تصویری نشون بدی؟»
طنین فقط یجور خنده خجالتی می کرد احساس کردم دوست دارن اون لحظه رو بازسازی کنند
طنین گفت:
« میشه چشماتونو ببندید »
من فکر کردم داره تعریف می‌کنه دیدم یهو بلند شد رفت
سعید بهم گفت :
«ببند چشماتو»
منم بستم و با صدای طنین چشمامو باز کردم
همون شورت و سوتین فقط تنش بود
گفت رفتم و لباسمو و عوض کردم و اومدم بهش گفتم حالا باز کن وقتی سعید چشماشو باز کرد تا چند دقیقه محو بود هیچی نمی‌گفتیم
نشستم و گفتم میتونم ادامه بدم سعید گف آره
بهش گفتم این منم از وقتی ازدواج کنیم در هیچ موردی بهت نه نمیگم هر فانتزی یا هر نوع سکسی که بخوای برات انجام میدم ولی شرط اولم این هست که اگر هرجا هوس سکس کردی در صورتی که به من دسترسی داشتی باید فقط با من انجام بدی
اگر به هر دلیلی من نبودم باید با شرایط من سکس کنی
(من شخصا که از لحظه ای که با شورت و سوتین اومد خیلی متوجه حرفاش نبودم سیگار می‌کشیدم و نگاش میکردم دقیقا حس سعید ده سال پیش بهم دست داد خیلی بدن خوبی داشت بی مو سفید تپل و گوشتی
اصلا این آدم نقاشی شده بود انگار
و نکته مهم ماجرا این بود راست کرده بودم بد هم راست کرده بودم)
خلاصه
سعید گفت چه شرایطی ؟
اول اینکه تحت هیچ شرایطی اجازه آنال سکس و معاشقه دهانی یا همون لب گرفتن و نداری به هیچ وجه
دوم اینکه باید اگر میخوای سکس کنی بهداشت کامل و رعایت کنی و حتما از کاندوم و قرص ضد عفونت استفاده کنی و مهم‌ترینش اینکه تو الان من و میبینی و اگر این شرایط و قبول کنی میتونی از من و این بدن کام بگیری پس اجازه نداری با هر کسی سکس کنی یکی باشه که سرش به تنش بیارزه
هر جایی نباشه
اینا رو گفت و رو کرد سمت من
گف دقیقا سعید هم همینطوری شده بود
به خودم اومدم و گفتم چطوری
گفت :
«عین خودت ؛هم تعجب کرده بود هم راست کرده بود »
حاجی این و که گفت خیلی خجالت کشیدم گفتم ببخشید واقعا اما هرکسی جای من بود وضعیت بهتری نداشت حالا من ک چندین ماه هم هست سکس که هیچ حتی ماهی ماده هم سخت دیدم
جفتشون خندیدن همدیگه رو تو بغل گرفتن بو می کشیدند همدیگه رو یه جوری که داشتن تو ذهنشون برمیگشتن همون گذشته .احساس کردم باید برم و دیگه اونجا موندنم جایز نیست وقتی بلند شدم به خودشون اومدن سعید گفت کجا گفتم میرم پایین بخوابم گفت می‌خوایم صبحانه کلپچ بزنیم بابا کجا میری طنین هم دستمو گرفت گفت تا شما دوتا می‌رید کله پاچه میگیرید منم مخلفات و آماده میکنم
برای من مهم نبود که کجا میرم فقط مهم بود اون لحظه اونجا نباشم بخاطر همین زودتر رفتم پایین و منتظر سعید شدم اومد و باهم سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت طباخی
تو مسیر حرف زیادی نزدیم یعنی بیشتر بخاطر اینکه من گیج بودم حرفهای معمولی وقتی برگشتیم طنین سفره رو زمین انداخته بود و پیاز و لیمو و سبزی و فلفل و نمک نون تازه هم که گرفته بودیم طنین ولی لباس پوشیده بود البته لباس که چه عرض کنم همون قبلی خیلی بهتر بود یک شورتک لی خیلی خیلی کوتاه تا پایین لمبرهای کونش با یه تاپ مشکی بدون سوتین که از وسط سینه به بالا لخت بود تاپ خیلی شل و ول بود نوک سینه هاشو بد خودنمایی می‌کرد من احمق هم باز راست کردم دوباره اینا زدن زیر خنده
یعنی یه شرمی من و گرفته بود که اصلا نپرس
خلاصه صبحانه خوردیم و هوا روشن بود وقتی وسایل و جمع کردیم داشتم میرفتم پایین که طنین گفت بخواب دیگه کجا میخوای بری هم اتاق هست تخت هست خواستی تو حال هم میتونی بخوابی فردا هم تعطیله ما هم جایی نمیریم تا لنگ ظهر می‌خوابیم
سعید گفت تو حال آفتاب میاد اذیت میشی بیا تو یکی از اتاق ها بخواب سه چهارتایی اتاق بود دوتاش تخت داشت بقیش نه یکیش هم اتاق خواب خودشون بود که مَستر هم داشت رفتیم تو اتاق و شب بخیر گفتیم اما چون معمولا همین ساعت ها بیدار میشدم یکم دیر خوابم برد
چند دقیقه که گذشت احساس کردم صدای ماچ و بوسه میاد اول فکر کردم خیالاتی شدم تا اینکه صدا بلند تر شد و فهمیدم نه خیال نیست و کاملا واقعیه دارن معاشقه می‌کنند
چشمامو بستم و تصور کردم که منم دارم با الهام سکس میکنم ولی اصلا نمی‌تونستم الهام و تصور کنم فقط طنین و اندامش تو ذهنم میومد با صدا های طنین فهمیدم از مرحله بوسیدن گذشتن و وارد خوردن شدن چیزی نمی‌دیدم اما دوست داشتم تصور کنم شصت و نه شدن طنین با اون کس تپل و گوشتی نشسته رو دهان سعید داره کیر سعید میبلعه سعید هم گهگهای دستی به سوراخ کونش می‌کشه و کمی انگشتشو فرو می‌کنه تو اون سوراخ گرد و در میاره بعد از چند دقیقه خوردن طنین بلند میشه و بدون حرف میشینه رو اون کیر آماده و شروع می‌کنه بالا پایین شدن کمی بعد سعید با یک لب جانانه طنین و پرت می‌کنه اون ور داگ استایل به فاکیدن ادامه میدن اینقدر تلمبه های سعید عمیق و محکم هست که طنین چیزی جز آه و ناله نمیتونه بگه و فقط داره لذت اون سکس زیبا رو می‌بره
البته اینها صرفا تصور من بود و من هیچی نمی‌دیدم فقط صدا می‌شنیدم خیلی سکس خشنی هم داشتن از صدای تلمبه ها و آه و ناله های طنین راحت میشد و این و فهمید فقط اینکه نمی‌دونستم تو چه پوزیشنی هستن داشت عذابم میداد
هرکاری کردم طاقت نیاوردم و بلند شدم ببینم میتونم نگاشون کنم یا که با نعره سعید فهمیدم ارضا شدن و باز صدای ماچ و بوسه اومد منم برگشتم و سعی کردم بخوابم کمی طول کشید ولی خوابم برد

نوشته: مروارید سیاه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18