poria ارسال شده در 19 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 19 ساعت قبل بزن که خوب می زنی باز این داود قرمساق پیله کرد که بریم خانم بازی. بی هدف راه افتادیم تو خیابون. چهارراه اول را طی نکرده بودیم که صدای مهیب بوم ماشین را تکون داد. داود ریده بود به خودش. تو اون سیاهی شب رنگش مثل گچ سفید شده بود و هر کس نمی دونست فکر می کرد جان به جان آفرین تسلیم کرده و ریق رحمت را یکجا سر کشیده. آخه کصکش! وسط بمب بارون هوس خانم بازیت گرفته؟ هی التماس میکرد برگردیم ! اما منکه تازه نقطه ضعفش دستم اومده بود گفتم کجا برگردیم؟ دست به مهره هم بازیه و باید تا تهش بیای. در ماشین را باز کرد و گفت به خدا میپرم پایین!!! یالا منو پیاده کن!!! گفتم بیلاخ! تو اگر اینقدر تخم داشتی که از صدای انفجار اینجوری به خودت نمی ریدی! حالا بپر عمو ببینه! غش غش می خندیدم و اون قرمساق هم فحش می داد. راحت تو خونه نشسته بودیم و داشتیم سریال گوزل را می دیدیم که این داود کیر بدست با دیدن گوزل شق کرده بود و افتاده بود دنبال سوراخ... تو این بمب بارون کدوم کسخلی میاد بیرون برا عشق و حال. خیابون پر بود از جان فدایان جان بر کف که مثل قطار دنبال هم افتاده بودن و ترافیک درست می کردن. داود یکم آروم شد. باز کرم ریختم گرفت. کنار کلانتری سر میدون زدم کنار. پرسید چرا وایستادی؟ گفتم اینجا جون میده برا نوشیدن شربت شهادت. ببین دیگه کلانتری تو شهر نمونده. این آخریه. اینم امشب می زنند و خلاصه میریم یاد امام و شهدا. باز غربتی بازی در آورد و شروع به التماس کرد که یالا راه بیفت. منم قفل ماشینو زدم و شروع کردم براش روضه خوندن: یاد امام و شهدا داود و میبره کرببلا... داود و میبره کرببلا... تو حال و هوای خودمون بودیم که دیدم یکی با پشت دست داره به شیشه می زنه برگشتم سمت شیشه دیدم یک بچه ریقو با لباس استتار با تفنگ وایساده میگه آقا حرکت کن! اینجا منطقه نظامیه! مجبور شدم راه بیفتم. داود آروم شده بود. دیگه مطمئن بودم الان اگه خاله الکسیس هم اینجا بود داود دیگه کیرش بلند نمی شد. راه افتادیم تو خیابونها... چند تا چهارراه جلوتر ملت ایستاده بودن به پرچم تپانی (همون پرچم تکانی). پاتوق همیشگی من و بچه ها همون کافی شاپ سر چهار راه بود. زدم کنار. داود تو خودش بود. وقتی ترمز زدم از جا پرید داد زد باز چرا وایستادی؟ دیگه از این بزدلیش عصبانی شدم داد زدم کصکش منو از خونه کشیدی بیرون بریم خانوم بازی حالا ادای مریم مقدس رو در میاری؟ بیا پایین یک قهوه کوفت کنیم. تازه دور و برش را نگاه کرد و وقتی دید قصد آزارش را ندارم پیاده شد. رفتیم تو. ناصر صاحب کافی شاپ سلام گرمی کرد و دو تا اسپرسو درست کرد داد دستمون. از سر و صدای سر چهارراه گله داشت. می گفت حالا اگه یک تنوعی هم به اشعارشون می دادن بد نبود. شبام که می خوابم یا صدای انفجار تو گوشمه یا تو ذهنم این بیت: بزن که خوب میزنی ! هی تکرار میشه. نشستیم و کلی خندیدیم. قهوه را خوردیم و زدیم بیرون. داود رفت سمت ماشین. بهش نهیب زدم پس کجاااااا؟ گفت مگه نمیریم خونه؟ گفتم خونه چرا؟ مگه نمی خواستی بیایم خانوم بازی؟ خوب بیا دیگه. و به جمعیت ارزشی سر چهارراه اشاره کردم. داود فکر می کرد سرکار گذاشتم، اما وقتی لبخند منو دید دنبالم راه افتاد. غر میزد آخه اینا؟ اینا اگه بر و رو داشتند که اینجا نبودن! اینا زشت ترین موجودات عالمند. همین الان اگه لختشون کنیم شپش لای پشمای کصشون آفتابالانس می زنه! هی غر زد، هی غر زد... از این جماعت 50 تا 60 نفره 10 تا 15 نفر مرد بودن و الباقی زن. گفتم سواکن جداکن. میوه بیوه! پیر، جوون! اون پیرزنه چطوره؟ ببین چطوری پرچم تاب میده؟ معلومه قر تو کمرش فراوونه و فهمیده کجا بریزه! یا اون خانمه را ببین! از بس ممه هاش گندس میل پرچم رفته لای ممه هاش! داود هم می خندید و هیزی می کرد. همینطور که چشمم لای جمعیت نسوان می چرخید، متوجه 2 تا چشم سیاه آشنا شدم که به ما نگاه می کرد. نگاهمون تو هم قفل شد. این نگاه چقدر آشنا بود. کلی طول کشید تا ذهنم خاطره اون نگاه را دانلود کنه! خدایا این زن دایی مهتابه! شاید 15 سالی بود که ندیده بودمش. از مراسم سالگرد دایی اکبر دیگه ندیده بودمش. زن قشنگی بود. زنهای فامیل از ترس اینکه قاپ شوهراشون را ندزده باهاش قطع رابطه کرده بودن و اونم از محل ما رفته بود و با ارثی که دایی اکبر براش گذاشته بود یک محل دیگه خونه خریده بود. از دار دنیا یک دختر داشت. اون زمان که دایی اکبر فوت شد بچه بود. الان حتما شوهر کرده. تو گذشته ها سیر می کردم. زن دایی مهتاب نمازش را هم به زور می خوند! چه برسه که حالا قاطی این ملت مبعوث پرچم بتابونه! تو افکار خودم غرق بودم که متوجه شدم داره به سمت ما میاد به داود گفتم سوتی نده که طرف آشناست. اومد جلو و سلام احوالپرسی گرمی کرد و حال و احوال پدر و مادرم را پرسید. از پدربزرگ و مادربزرگم گفت و آهی کشید و گفت به من که خیلی ظلم کردن! اما حلالشون کردم. راست می گفت. پدربزرگم می خواست از ما ترکش چیزی به این زن و بچه اش که نوه اش باشه نده و یکجوری از خودش اونا را رونده بود. خلاصه سرمون به حرف زدن گرم بود که دیدم یک خانم جوان چادری سمت ما اومد و گفت مامان! کجایی! فکر کردم رفتی. عسل بود. به همان شیرینی. یکم تو پر شده بود. از همون توپراکه کیر بهشون ساخته. زندایی منو بهش معرفی کرد گفت سینا رو یادته؟ پسر عمه ملوک! اخمی از روی کنجکاوی کرد و بعد لبخندی زد. بله حالتون چطوره؟ عمه خوبند؟ مادرم تنها عضو فامیل بود که پشت زندایی در اومد و نگذاشت ارث دخترش را هپل کنن. سهم اونو از دایی ها و خاله ام گرفته بود و بهشون داده بود. برای همین مادر منو بیشتر از همه دوست داشت. می گفت مادرت تنها کسیه که هنوز هم سراغمون را میگیره و باهامون ارتباط داره. چند دقیقه بعد یک آدم دراز ریشی بهمون نزدیک شد. معلوم بود از این آدمای شکاک و بددل هست. از این تیپ بسیجی ها که دوره شان تموم شده بود و اگر مجالش بود می پرسید آقا با خانم ها چه نسبتی دارن؟ جلو که اومد زن دایی خودش معرفیش کرد: آقا مسعود شوهر عسل خانم هستند. با اکراه بهمون دست داد. معلوم بود خیلی باهامون حال نکرده. خلاصه چند دقیقه با زندایی حرف زدیم و خداحافظی کردیم و برگشتیم سمت ماشین. داود تو شک بود بگه یا نگه. دیگه اونقدری می شناختمش که از تو چشماش بخونم چی تو سرشه. گفتم چیه؟ می خوای بگی عجب کصیه؟ خندید و گفت آره والا. خود خود جنسه. خندیدیم و سوار ماشین شدیم و منم ماجرای زندایی مهتاب را براش گفتم. از زمانی که دایی اکبر عاشقش شد تا مخالفت پدربزرگ و مادر بزرگم و بعد هم تصادف دایی اکبر و رفتن اونا از محل. داود گفت خوبه رفتن! و الا با این بر و رو حتما دنبالش می افتادن و آبرو براتون نمیگذاشتن. اومدیم خونه. تلویزیون را که روشن کردیم شبکه خبر داشت گزارش پخش می کرد و باز همین سرود بزن که خوب می زنی! باز رفتم تو فکر زندایی. داود زد کانال 1 باز هم همین بزن که خوب میزنی! کانال 3 باز هم بزن که خوب میزنی! و باز من و خلوت زندایی! داود هرچه فحش زیر شکمی بود حواله صدا و سیما کرد و تلویزیون را خاموش کرد و رفت که بخوابه. فردا شب باز بعد از سریال گوزل زدم شبکه خبر ببینم دیگه کجای مملکت به فاک رفته که باز بزن که خوب میزنی! دوباره یاد زندایی مهتاب افتادم. به داود گفتم بلندگو بریم یکم دور دور. گفت خودت برو من نمیام. منم از خدا خواسته پریدم تو ماشین و تا قبل از اینکه داود پشیمون بشه گاز و گرفتم و رفتم. هنوز 100 متری از خانه دور نشده بودم که صدای انفجار اومد. داود زنگ زد اما میدونستم چشه. برا همین جواب ندادم. سر خر میخواستم چیکار؟ رفتم کافی شاپ ناصر و یک قهوه خوردم. اومدم بیرون سمت چهارراه و دنبال زندایی گشتم. پیدا کردن زن به این قشنگی کار سختی نبود. اینبار من رفتم جلو. کنار دخترش ایستاده بود. به گرمی تحویلم گرفت. چند دقیقه ایستادم و برگشتم کافی شاپ ناصر و 4 تا کاپوچینو گرفتم و بردم سر چهارراه . زندایی با این حرکتم خیلی حال کرد. معلوم بود دوماد عتیقه اش گاوتر از این حرفهاست که از این کارا بلد باشه بکنه. تو همون چند دقیقه اول دیدارمون فهمیدم از این آدمهای کنترلگر هست. یکجوری به این دو تا زن امر و نهی می کرد که انگار بنده اش بودن. قهوه را که تعارف کردم بر نداشت. زندایی گفت بردار آقا مسعود گرم شید. با حالتی از تمسخر گفت لازم نکرده. می خواستم با کله برم تو دماغش. کج کج به زندایی نگاه کردم. اونم سری از تاسف تکون داد و سعی کرد سر حرف را عوض کنه. فردا شبم رفتم سر چهارراه. زندایی را تنها گیر آوردم. گفت خسته است اما اینا نمیان بریم. بهش گفتم به عسل زنگ بزن بگو میرید خونه. منم میرسونمتون. بی قید و شرط قبول کرد. تعارف هم نزد. خونشون نزدیک بود. پیاده که شد گفت اینجوری که بده. بیا بالا یک چای بخور. تعارف کردم نه دیگه دیر وقته. اصرار کرد بیا بالا دیگه. منم تنهام. ماشینو خاموش کردم و همراه شدم. گفت با ارثیه بابابزرگ و دایی ات این 3 طبقه را خریدم. یک طبقه اش دست عسله و اون یکی را هم دادم اجاره و اینطوری خرج خودمو در میارم. خدا را شکر مستمری دایی ات هم هست. پرسیدم پس دوماد تون... دیگه ادامه ندادم. گفت این یه لا قبای بیکار و بیعار داماد سرخونه که هست هیچ، خرجش را هم من باید بدم. سر کار نمیره. ته فعالیتش هم اینه که بره مسجد و بیاد. انتظار داره خدا از آسمون براش نازل کنه! گفتم انتظار بی جایی هم نیست. خانه مفت و خارجی را هم که مادرزنش رسونده. چی از این بهتر. رفت تو اتاق و لباس عوض کرد و اومد. هنوز هم قشنگ و خوش اندام بود. با چشمام تا آشپزخونه تعقیبش کردم. شاید منو جای پسر نداشته اش می دید. چشماش مشکی و کشیده بود. با صورت موزون و لبهای کوچک. می خواستم بهش نزدیک بشم اما نه جوری که احساس ناامنی بکنه. بحث رو کشوندم به دایی و ازدواجشون. گفتم خدا بیامرز دایی اکبر چه خوش سلیقه بوده. خوب می دونسته تور را کجا بندازه. می خندید اما انگار دوست نداشت گذشته را بیاد بیاره. بیشتر نگران آینده بود. گفت برای اینکه خرج دخترش را هم بده خیاطی می کنه اما چند وقته کاسبی ها کساد شده و اونم کارش کم شده. چای را خوردم و می خواستم راه بیفتم. تا دم در واحدش همراهیم کرد که صدای کلید تو در ساختمون را شنید. دستش را به نشانه سکوت جلو بینیش آورد و اون دستش را هم روی سینه من گذاشت که حرکتی نکنم. نمیدونم چرا قلبم شروع به تپش کرد. بلافاصله چراغ را کنار در خاموش کرد و خونه تاریک شد. صدای دخترش عسل میومد که آروم داشت می گفت فکر کنم مامان خوابیده. آروم بیا. تو اون تاریکی ناخودآگاه دستمو روی دست مهتاب گذاشتم. نفسم تند شده بود. می ترسیدم دست بکاری بزنم و اونو ناراحت کنم و مزاحمش بشم. دستش را از زیر دستم نکشید. صدای در واحد بالای اومد که بسته شد. هنوز همینطوری ایستاده بودم. تو همون تاریکی صورتم را بصورت نزدیک کردم. منتظر بودم اون یک حرکتی بزنه اما انگار مسخ شده بود. اون یک دستمو روی شونه اش گذاشتم. نمی خواستم آغاز کننده من باشم. سرمو بردم نزدیک گوشش و گفتم شماره ات را بده تا فردا صحبت کنیم. نفس هاش سنگین بود. معلوم بود یک حالی شده. گوشیمو در آوردم دادم بهش تا شماره اش را بزنه تو گوشیم و تک زنگ زد تا روی گوشی خودش هم بیفته. تو همون تاریکی گونه اش رو بوسیدم و بیرون زدم. نمی دونم چرا از کار یهویی و هیجانی خوشم نمیاد. دلم می خواد همه چیز از قبل معلوم و برنامه ریزی شده باشه. بنا را به این گذاشتم که اگر زنگ زد پس اونم خواستار ادامه رابطه هست. تا فردا صبر کردم. اما خبری نشد. عصر با یکی از دوستانم که تولیدی لباس داره صحبت کردم که آیا نیرو نمیخواد؟ گفتم نیرو نه اما اگه کسی مقاطعه کاری براش کار کنه قبول می کنه. یعنی تو خونه براش بدوزه و اون دستمزدش را میده. به همین بهانه براش پیغام گذاشتم. سلام کردم و گفتم وقت دارید حرف بزنیم. بلافاصله زنگ زد. انگار نه انگار که دیشب تا مرز رابطه رفته بودیم. ماجرا را براش گفتم. خیلی خوشحال شد. قرار شد تا خودم به عنوان واسطه با صاحب کارش حرف بزنم و پارچه و ... را ببرم تا اون بدوزه و بعد ببرم به صاحب کار بدم تا اونم پولش را به حساب بریزه. نگران بودم که رفیقم بهش نظر پیدا کنه. اینم از عوارض دلدادگیه. بهش پیام دادم شب نیاد سر چهارراه تا من بیام صحبت کنیم. گفت باشه. 8 منتظرتم. ادامه دارد نوشته: سینا لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده