labubu ارسال شده در 17 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 17 ساعت قبل انتقالی بابا ماجرا از اونجا شروع شد که برای بابا یک موقعیت ارتقای کاری خوب پیش اومده بود. در شرکت به چند نفر پیشنهاد سرپرستی اون پروژه بزرگ رو داده بودند اما هرکسی به هر دلیل از ترک تهران و استقرار در اون شهر امتناع می کرد. تا این که مدیرعامل، بابا رو به هیات مدیره پیشنهاد داد. بابا چند روزی تو خودش بود و ما هم می دیدیم که اون آدم سابق نیست. تا این که قفل زبونش باز شد و ماجرا رو تعریف کرد. زندگیمون از هر لحاظ تغییر می کرد. دوستا و آشناها رو باید تقریبا می بوسیدیم و می رفتیم. مامان که عین یه کوه پشت تصمیم بابا بود. برای من که سخت بود اما برای سارا به عنوان یه دختر وحشتناک بود. بابا از مزایای این تغییر می گفت و پولی که به واسطه این پروژه می گرفت همه چاله های زندگیمون رو پر می کرد. بذارید از خانواده بگم. بابا 46 و مامان 43 سالشه. کل بچه ها هم همین من و سارا هستیم. اسمم سهیله. 20 سالمه. قدم 183 وزنم 78 کیلو. اندازه کیرم 16 سانته. یواش یواش دیگه باید جدی تر درس بخونم برای کنکور سال بعد. درسمم خداییش خوبه در کنارش هم رفتم جوشکاری حرفه ای یاد گرفتم. پاره وقت برای یه شرکت کار می کنم. درس و مشق دارم و همه روزا هم نمیرم اونجا. تو چند ساعت کار یکی دو روز بعضی کارگرای طرف رو انجام میدم. پول خوبی هم میگیرم و دستم تو جیب خودمه. یه مقداری هم خونه رو کمک میکنم به خصوص شهریه این چند تا کلاس زبان و ورزش و مهارت که سارا میره رو پولشو من میدم. سارا خواهرم، یه دختر خوشگل با اندام ورزشکاری، قد 167، سینه 70 کوچیک و وزن 53 کیلو اما کون خوبی داره. برگردیم به داستان. من مونده بودم بین وضعیت به قول خودم خوب فعلی و آینده مبهم شهر غریب چکار کنم؟ خودمو در نظر بگیرم یا بقیه رو؟ این پروژه می تونست زندگی هممون رو از این روبه اون رو کنه. از اون طرف کلی تحقیق کردیم اون شهر یکی از کلاسای سارا رو اصلا نداشت. حالا بماند اون دوتای دیگه هم اصلا معلوم نبود به همون کیفیت باشه. بحث و جدل زیاد بود. خب معلوم بود باید یه چیزایی رو از دست می دادیم که نقد بودن و در پی نسیه ای که بابا نویدش رو میداد باید می دویدیم. تو چهره سارا نگم افسردگی، حداقل شادابی سابق رو دیگه نمی دیدم. تا این که خودمم نمیدونم یه روز بعد از برگشت از کارگاه یادم افتاد یه دوست مجازی به اسم کاوه هم دارم. موضوع رو بهش گفتم. یه ایده خیلی خوب رو مطرح کرد با جزییات تقریبا کامل. نتیجه این شد که بابا اینا رو تا اون شهر همراهی کنم بعد به یه بهونه ای برگردم. اینجوری بابا دیگه آچمز میشد. منم به روال زندگیم برمی گشتم. ته تهش باید یه کم وقت می ذاشتم و آشپزی هم یاد می گرفتم. به کسی چیزی نگفتم. وقتی سارا از تصمیم من مطلع شد بیشتر ناراحت شد. انگار ناراحتی اولیه من هم به اون منتقل شده بود. بالاخره اونم تک افتاد و مجبور شد همراهی کنه. با توجه به موافقت من عملا بابا دیگه خیلی رو حرفام حساب می کرد. قرار بر این شد که قبل از این که مستقیما از طرف شرکت به اون شهر منتقل شیم، یه بار تفریحی بریم چیزایی که مردم میگن و تو اینترنت تعریفش هست واقعیه یا نه! رفتیم و یه ویلا استخردار اجاره کردیم. ویلای خوبی بود. بابا مامان رفتن اونور شهر که ساختمون در نظر گرفته شده رو ببینن و سارا رو به من سپردن. تنها که شدیم یاد پروژه کاوه افتادم. از این وضعیت باید به دید فرصت نگاه می کردم. سارا هنوز تو لک بود. داشت با موهای بافته شده اش بازی می کرد. این اواخر که اصلا حال خوبی نداشت. باز الان وضعش بهتر بود. خودمم دلم یه جوری شده بود که منم همچین تو اوضاع روحیش بی تاثیر نبودم. خب از دست منم عصبانی بود. یه خورده از من فاصله می گرفت. اما اون لحظه رو نباید از دست می دادم. طبق نقشه رفتم اتاقم و شورتمو با مایو عوض کردم و دوباره با همون ریخت اومدم پایین. بهش گفتم بیا تنی به آب بزنیم! گفت با تو!؟ گفتم بابا اینا که نیستن بریم تو آب یه کم شنا بهت یاد بدم. بین خودمون میمونه. یه کم من و من کرد اما از تردیدش استفاده کردم و دستشو گرفتم و رفتیم لب استخر. لباس و شلوارمو درآوردم و پریدم تو قسمت کم عمق. سارا هنوز مردد بود. از گوشه استخر دوباره رفتم بالا گفتم بیا دیگه چرا لفتش میدی؟ گفت یه کم میترسم! گفتم من هستم. با من بودن و ترس؟ گفت باشه فقط روتو اونور کن! لباسش رو درآورد. شلوارش رو بعدش. چی میدیدم؟ یه الهه ناز! ولی باید کاری می کردم با دل من هم بسازه! شورت و سوتین معمولی تنش بود. نباید بیش از اون بهش خیره می شدم. در لحظه دستمو قلاب کردم زیر زانوش و اون یکی دستم زیر گردنش پرتش کردم تو آب. خودمم شیرجه زدم مثلا نجاتش دادم. حساب کار دستش اومد که تو اون استخر شورت تن کیه! به بهونه نجات و آموزش شنا کلی دستمالی کردمش. شورت و سوتینش هم مناسب استخر نبود هی در وضعیت ناجور قرار می گرفت. یا سینه اش می زد بیرون یا شورته شل می شد کون لختش نمایان می شد! بدنش به لمس من دیگه عادت کرده بود. آخرای آب بازی بود که بخش دیگه پروژه رو اجرا کردم. کاوه گفته بود وقتی دیدی خیلی خوشحال شده، اینو بهش بگو. میخوای برگردیم تهران؟ سارا لبخندش محو شد. انتظارش رو نداشت. یعنی چی؟ گفتم می تونم کاری کنم برگردیم تهران. گفت منظورت چیه؟ گفتم میخوای یا نه؟ گفت معلومه که آره. گفتم شرط داره. گفت چه شرطی؟ قلبم به شدت می تپید. گفتم این که هرچی من میگم از این به بعد باید بگی چشم. گفت رو دادم بهت پررو شدی؟ گفتم خودت می دونی که من تنهایی هم میتونم برگردم. اونجا حتی شغل هم دارم. احتیاجی به پول بابا هم ندارم. اما تو چی؟ یا شرط منو بپذیر یا همین جا بمون. گفت حالا شرطت چی هست؟ گفتم همون که گفتم از این به بعد هرچی من میگم باید بگی چشم. گفت قول میدی برگردیم تهران ازم خوب مواظبت کنی؟ گفتم معلومه که قول میدم عزیزم و لبم رو گذاشتم رو لباش. دستامم از پشت تو آب کمرشو گرفته بودم. تقریبا قفل شده بود. قدری می خواست مقاومت کنه که ازش یه کم فاصله گرفتم گفتم قرار چی بود؟ گفت چشم سهیل! گفتم لب بازی تو آب بسه. معلوم نیست اونا کی بیان. زود بریم خودمونو خشک کنیم بریم بالا که کار زیاد داریم. گفت چشم! ادامه دارد ... نوشته: کاوه لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده