رفتن به مطلب

داستان سکسی کمک به مادر


chochol

ارسال‌های توصیه شده


کمک به سودابه
 

سلام داستانی که براتون تعریف میکنم برام یه حس دوگانه ای داره که حالا بعدا متوجه میشید.
بریم سر داستان سال ۸۴ ما تو یکی از محله های شمال کشور زندگی می کردیم مثل تموم بچه های اون نسل بعد مدرسه میومدیم و تو کوچه بازی میکردیم یه هفت هشت تا بچه بودیم که تا افتاب بالا بود ما داشتیم بازی میکردیم، یکی از این بچه ها اسمش رضا بود که در واقعه چون همکلاسیمم بود ما بیشتر باهم بودیم رابطه ما باعث شده بود که رفت و آمد خانوادگی هم شکل گرفته بود و بعضی از اخر هفته ها مهمون همدیگر بودیم او کلا خیلی باهم جور شده بودیم و اونا هم مثل ما یه خانواده سه نفره بودن
خلاصه خانواده ها صمیمی شده بودن و دیگه تو جمعشون عرق میاوردن و میخوردن و بعد اون پدر مادرا مسخره بازی در میاورد و می خندیدند و ما هم که نمیفهمیدم چیه فقط بخاطر اینکه اونا میخندیدن و ادا در میاورد ما هم خندمون میگرفت، واقعا دوران خوبی بود مادر من مربی مهدکودک بود و پدرمم تو میدون بار مغازه داشت، پدر رضا هم وانت داشت و کار میکرد و مادرشم خانه دار بود
خلاصه همینجوری زمان میگذشت تا اینکه بابای رضا با ماشین تصادف کرد و ماشینش نابود شد جوری که براشون ارزش نداشت درستش کنن همین که سالم مونده بود چیزی شبیه معجزه بود یکی دوماهی دنبال کار میگشت و گاها سر کار میرفت ولی چون بداخلاق بود نمیتونست با کارفرما کنار بیاد و بگذره مادر رضا (که اسمشو میزارم سودابه خانم) یادمه یه روز به مامانم میگفت مجتبی(پدر رضا) میگه من یه عمر اقای خودم بودم نوکر خودم نمیتونم برای بقیه کار کنم جمع کن بریم مشهد همونجا سرزمین پدریم زعفرون میکارم بالاخره زندگیمون میگذره، سودابه خودش مخالف بود میگفت اونجا بریم خواهرشوهر های فضولش اذیتش میکنن،
وقتی من این صحبت هارو شنیدم خیلی دمق شدم با اینکه اونا قرار بود برن یه حس غربتی منو گرفته بود
خلاصه بعد یه هفته اصرار آقا مجتبی، سودابه رو راضی کرد و بار و بساطو جمع کردن رفتن یادمه اون روز انقدر گریه کردم هرکی میدید فکر میکرد من ننه بابام مردن
با رفتن اونا کم کم رابطه ما با اونا کم و کم تر شد
در حد یه تلفن تو هفته، بعدا یه تلفن تو یه ماه
بعدشم که ما خونه خریدیم و از اون محل رفتیم و کلا از هم بیخبر شدیم
سال 1402 ازدواج کردم
سال 1403 پدر و مادرم تو یه تصادف از دست دادم
سه ماه بعد این داستان هم زنم از بس بهونه میگرفت، غر میزد دیگه کارمون شده بود هر روز دعوا، کاری کرد باهام از هر چی زنه بدم میومد خلاصه تو اسفند 1403 جدا شدیم
دیگه فکرم شده بود کسب وکار و به چیز دیگه ای فکر نمیکردم یه شرکت پخش زده بودم و یه هفت هشت نفر برام کار میکردن و میکنن خداروشکر راضیم
تو یکی از همین روزا تو اکسپلور داشتم میچرخیدم یه ویدیو دیدم که خانمه داشت تبلیغ ادویه و اینا میکرد منم رد کردم بعد احساس کردم چقد قیافش اشناس
یه زن میانسال که یه خورده تپل و چادری بود
اسم پیجشم اسم مغازش بود که مشخصا نمیشه بگم
مغزمو درگیر کرده بود گفتم خدایا من اینو کجا دیدم هرچی فکر کردم یادم نیومد بیخیال شدم و گوشیمو گذاشتم کنار رفتم تو انبار یه سرکشی کنم
یکی دوشب بعد تو خونه باز یه ویدیو دیگشو دیدم دیگه گفتم بزار ببینم این کیه کامل اومدم پیجشو بالا و پایین کردم تو کپشن یکی از پستاش که برای یه سال پیش بود شماره کارت رو گذاشته بود نوشته بود سودابه ***
تا اسم سودابه رو دیدم انکار قفل چهره برام باز شده بود حالا کاملا چهرش برام اشنا بود
جالبیش این بود مثل اینکه دیگه مشهد نبودن
و ادرس مغازه یه شهر مجاور که تو ده کیلومتری ما بود زده شده بود
منم رفتم دایرکت نوشتم خاله سودابه سلام چقدر خوشحال شدم دیدمت
فردا شد دیدم سین کرده جواب نداده
نوشتم خاله من مهدیم پسر سمیرا، همکلاسی رضا یادت نیست
دیدم بعد یک ساعت نوتیف برام اومد
گفت وای خاله ببخشید من نشناختم فکر کردم مزاحمی ماشالله چه بزرگ شدی ، مامان خوبه بابا خوبه
منم براش تعریف کردم و گفتن که فوت شدن کلی ناراحت شد خودشم گفت شوهرم پنج سال پیش سرطان گرفته فوت شده
گفتم خاله رضا کجاست چیکار میکنه حالش خوبه؟
گفتم نه خاله چه حالی رضا بعد باباش بجای اینکه مرد خونه باشه یه باری برداره یه باری گذاشته رومون
گفتم عع چرا
گفتم معتاد شده مادر مرده سرکار که میره منم برای اینکه یوقت دزدی و اینا نکنه و آبرومونو نبره مجبورم بهش پول بدم زورمم نمیرسه که ترکش بدم
وقتی این حرفارو میزد من تصویرهای قشنگ بچگیمون تو ذهنم مرور میشد گفتم خاله این شماره منه یه زنگ بزن شمارتو داشته باشم خودم میام حلش میکنم ناراحت نباش
زنگ زد و کلی راجع به رضا حرف زدیم گفتم فردا میام اول باهاش حرف میزنم باکر راضی شد که هیچی نشد با زور هم شده میبرمش
فردا با دو تا رفیق های گولاخ سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونشون حین راه به سودابه پیام میدادم که فعلا تو خونه نگهش داره که برسیم
رسیدیم و به رفیقام گفتم من میرم پیامتون دادم میاین تو خونه اگرم که ندادم که هیچ
رفتم در زدم سودابه درو باز کرد و رضا رو صدا کرد و گفت رضا ببین کی اومده
رضا که چشاش به زور باز میشد گفت کی
که من وارد پذیرایی خونشون شدم، گفتم رضا منم مهدی
گفت مهدی کدوم مهدی
گفتم ای نامرد حالا مارو یادت نمیاد، یه بیست ریاضی تو زندگیت داری اونم صدقه سر منه
تا اینو گفتم شناخت و با ذوق گفت مهدی داداش تویی
و اومد تو بغلم و منم چون حالشو دیدم اشکم دراومده بود
خلاصه نشستیم و سودابه چایی آورده بود هنوزم همون زن پرانرژی بود فقط سنش رفته بود بالاتر یه چادر هم سرش کرده بود
اومدم گفتم رضا حیفی تو چه بلایی سر خودت اوردی
دیگه رضا شروع کرد از دلایل و توجیهاش خیلیاش که مسخره بود خیلی هاش که مسخره بود خلاصه بعد یک ساعت درد دل کم کم نرم شده بود
منم بهش قول دادم ترک کنه پیش خودم یه کار خوب بهش میدم
دیدم رضا خودشم انکار خستس گفت باشه داداش فردا میرم گفتم فردا نداره الان پاشو بیا با هم بریم یه روزی حال و اوضاعت خوب میشه میگی چرا زودتر نکردما بیا بریم رضا که کامل نرم شد گفت حله الان بریم
منم به بچه ها پیام دادم که یه اسنپ بگیرن و برگردن چون ممکن بود اون رو ببینه فازش برگرده کلا
رضا آماده شد دیدم سودابه هم لباس عوض کرده گفتم شما کجا
گفت منم میخوام بیام منم گفتم نه شما نیای بهتره
خلاصه سوار ماشین شدیم و رضا رو گذاشتم یه کمپ خوب ازش قول گرفتم پای حرفش بمونه بعد اینکه کارای پذیرشش رو کردم و اومدم بیرون زنگ زدم سودابه گفتم خاله خیالت راحت رضا رو بردم کمپ
گفت خداروشکر دستت درد نکنه فقط نکنه بزنه بیرون دوباره برگرده
گفتم نه خیالت راحت خودشم خسته شده، بعد اینکه بیاد بیرون هم ما حواسمون بهش هست
گفت خدا خیرت بده خاله ایشالله هر چی از خدا میخوای بهت بده ایشالله داماد شی
منم خندیدم و گفتم خاله نفرینمون نکن دیگ
گفت چرا
گفتم ما یکی گرفتیم برای هفت پشتمون بس بود
گفت جدا شدی
گفتم اره
گفت خاک بر سرش غصه نخور
گفتم نه غصه که نمیخورم اتفاقا راحت شدم
گفت آره بابا، بعدش گفت من باید این بسته های پستی رو ببرم پست شب شام درست میکنم بیا
گفتم نه دیگه مزاحم نمیشم
گفت تا حالا که ما مزاحم شدیم
گفتم نه بابا این چه حرفیه
بعد احساس کرد میخوام بپیچونم گفت باشه اگر جایی کاری داری برو شاید راحت نیستی
گفتم نه بابا چه کاری چشم میام
چیزی نیاز نداری
گفت نه همه چی هست منتظرتم
گفتم باشه و قطع کردم
شب یه شیرینی گرفتم و رفتم خونشون درو باز مرد یه لباس معمولی تنش بود ولی دیگه چادر نداشت شیرینی رو دادم نشستیم صحبت کردن که رضا چیا تو راه میگفت و اینا و بعد یاد گذشته کردیم و آخر هفته هایی که دور هم جمع میشدیم و چقدر اینکه جاشون خالیه
بعد من گفتم خاله یادت میاد عرق میخوردین چه ادا و اطوار هایی در میاوردین
زد زیر خنده و گفت اره یادش بخیر چه روزایی بود ای کاش زمان برمیگشت عقب
منم با خنده گفتم زمان که برنمیگرده میخوای عرق رو از گذشته بیاریم
گفت والا من تو خونه ندارم هر از گاهی تو دورهمی با دوستام میخورم ولی تو خونه ندارم
گفتم من تو ماشین دارم بیارم؟
گفت عع داری وردار بیار شام کباب تابه ایه باهاش بخوریم
منم رفتم از ماشین یه ۱/۵لیتری داشتم که نصف کمترشو قبلا با رفقا خورده بودیم اوردم و دیدم سفره رو انداخته گفتم خاله نون نداری گفت چرا برنج پختم که
گفتم من با عرق برنج نمیخورم اخه
گفت عه نون بسته ای دارم خوبه؟
گفتم اره بابا عالیه
نون و اورد شروع کردیم به خوردن و پیک میزدیم با شام سه پیک رفته بودیم دیگ همونجوری بعد شام سفره رو همونجوری گذاشتیم و اومدیم اینور به پشتی تکیه دادیم گرم صحبت میکردیم
اون از سختیاش بعد مرگ شوهرش میگفت منم از اتفاق های زندگیم میگفتم
دیگ شلوار لی اذیتم میکرد گفتم خاله یه شلوار راحتی رضا رو میدی این شلوار سختمه (این واقعا از روی اذیتی بود وگرنه من هیچ حس و نگاه شهوتی و اینا نداشتم)
گفت عه خاک به سرم چرا خودم حواسم نبود
رفت سر کمد لباس رضا و اومد دوتا شلوار اورد گفت خاله ببین اینا بدردت میخوره این بچه همه اینارو سوزونده
منم دیدم همه شلوار سوراخ سوراخه
گفتم باشه دستت درد نکنه
رفتم تو اتاق شلوارمو دراوردم من از بچگی عادت به شورت هفتی پوشیدن نداشتم و دوس نداشتم نمیدونم شاید بخاطر سایزم بود که این حسو داشتم
دیگه همیشه یه شورت هایی مثل شورت ورزشی میپوشیدم که هم ازاد باشه هم بلند تر بود
شلوارهای رضا تن زدم اصن برام کوتاه بود حداقل ده سانت
از داخل اتاق صدا زدم خاله
گفت جانم
گفتم یه لحظه میای
اومد و تا منو تو شلوار دید زد زیر خنده هه
گفتم اینا اب رفته انگار
سودابه هم که مشخص بود گلش گرم شد و می خندید گفت نه والا رضا کوتاه تره دیگ
منم گفتم شورت ورزشی خودم بهتر از ایناس ک
سودابه گفت داری مگه
گفتم اره زیرش پوشیدم
گفت خب همونو بپوش
گفتم اون شورته اخه
گفتم باشه مگه مثل این فوتبالیست ها نیست
گفتم چرا تو همون مایه ها
گفت خوبه بابا تو هم جای رضا می دیگ
بعد ورزشکارا میپوشن دیدیم دیگ اوکیه
گفتم باشه
شلوار های رضا رو درآوردم و شورت ورزشی رو دید
گفت عووو خوبه دیگ به این بلندی
بیا بریم عرق از دهن افتاد
اومدیم تو حال و دیدم تو همین حد فاصل که تو اتاق بودم سفره رو جمع کرده
مجدد پیک ریختم
همون لحظه سودابه پرسید حالا کی میخوای ازدواج کنی
گفتم هیچ وقت
گفت عععععع نمیشه که
منم با خنده گفتم چطور رضا میشه من نمیشم
گفت رضا شرایطش فرق میکرد اونم انشالله حالش خوب شه براش میگیرم
گفتم ایشالله ببینیم خدا چی میخواد ولی خاله ببخشید اینطوری میگما زن سابقم یه جنگ اعصابی برام درست کرده بود از زن بدم میاد دیگ
گفت دستت درد نکنه هه
گفتم نه منظورم شما نیست منظورم ازدواج و ایناس
خندید گفت میدونم حالا ایشالله برات پیدا میشه
گفتم نمیدونم
یه پیک دیگه ریختم و پیکا تو دستمون بود اومد نوشابه بریزه دیگ کامل مست بود تا خواست نوشابه بریزه لیوان رو جابجا دید نوشابه رو ریخت رو پاهام و شلوارکم
منم سر نوشابه رو گرفتم بالا با خنده گفتم خاله مستیااا شستی مارو
سودابه هم انگار تازه متوجه شده بود دستمال گرفت پامو خشک کرد
منم میگفتم نمیخواد خاله
گفت نه وایسا
بعد یه دستمال گرفت اومد شلوارکو خشک کنه
حین خشک کردن دستش به کیرم میخورد
نمیدونم از سر مستی بود یا از سر اینکه بعد طلاقم کلا رابطه نداشتم و تو کف بودم نمیدونم از سر چی بود که کیرم بلند شد هی میخواستم مانعش بشم دستو ورداره تا متوجه نشه ولی یهو متوجه سفتی شد و دستشو کشید
زود پیکو برداشت گفت بیا بیا بزن و سلامتی پیکو زدیم بعد اینکه خورد یهو شروع کرد به خندیدن مداوم سی ثانیه میخندید گفتم چی شد خاله
از شدت خنده نمیتونست حرف بزنه
به که خودش کم شد، گفت پسر تو گفتی از زنا بدم میاد این که یه دست بهش خورد تیربرق شد
من از حرفش خندم گرفت و زدم به شوخی گفتم من بدم اومده ولی اون دیگ مستقله
جفتمون زدیم زیر خنده
گفتم نه حالا جدی بخاطر مستیه ی وقت ناراحت نشی
سودابه گفت نه بابا من قبلا دیدمش
گفت دیدیش
گفت اره یادت نیست
گفتم نه
گفت با رضا با دوچرخه افتادید تو جوب خودتون زخم و زیلی کردین اومدین خونه ما بردمتون حموم
گفتم اهاا یادم اومد
سودابه گفت همون موقع معامله ات به سنت خیلی بزرگ بود
با خنده گفتم معامله چیه دیگ
گفت همون دیگ خودت میدونی
باز جفتمون زدیم زیر خنده و این حرفا باعث شده بود کاملا کیرم بلند شده بود کیرم ۲۰سانت بود و کلفت، یادمه زنم هیچوقت نذاشت از کون بکنمش همش ازش خواهش میکردم بزاره ولی زیر بار نمیرفت
سودابه که کیرو دید گفتتت عووووو خیمه برپاکردیااا
منم از خجالت سعی میکردم بپوشونم گفتم ببخشید بخدا دست خودم نیست
سودابه که کامل مست بود گفت نه باباااا چرا معذرت خواهی میکنیی اصن میخوای خیمه رو آتیش بزن از زندان آزاد بشه😂😂
منم میگفتم از دست تو خاله یه لحظه آروم بگیر اینم دوباره خوابش میبره
خنده هاش قطع نمیشد گفت ای بابا فکر نمیکردم خجالتی باشی
بعد یهو بلوزشو دراورد و سوتینشم دراورد گفت بیا الان من باید خجالت بکشم یه پیک دیگه بریز
منم که قفل کامل بودم و داشتم اون سینه های ۷۵رو نگاه میکردم که یه مقدار افتاده بود ولی اونقدرا هم نه
ولی نوکش سیاه و قهوه ای نبود
یه صورتی که که یه مقدار تیره شده بود ولی هنوز صورتی غالب بود
من هنوزه یه مقدار هوش و حواس داشتم گفتم خاله نه بسه دیگ حالت خوب نیست
سودابه هم گفت داریم خوش میگذرونیما
جوونی مثل اینکه بریز بابا
منم گفتم حالا یه خورده بیا مزه بخوریم
سودابه هم یه چشم کشدار گفت و شروع کرد به خوردن
اصن انگار عرق اون رو برده تو یه حالت دیگ
منم واقعا هر چی تلاش میکردم چشم بردارم از سینه هاش نمیشد کیرمم داشت میترکید
همینجوری زل زده بودم به سینه هاش یهو دستشو تکون میداد که متوجه شم گفت کجاییییی
گفتی هیچی
سودابه گفت بریز دیگ
من همیشه ته پیک میریزم از اول چون عرق نامرده ادم کم کم بره بالا باز متوجه میشه یهو یه سنگین میریزی از خود بیخود میشی ولی با این شرایط باز سودابه حالش خراب بود
سودابه دوباره گفت بریز اااا
گفتم بیا مزه ها مونده حالا عرق هست چه عجله ای داری
گفت پس یه شرط
گفتم چی
گفت زندانی رو آزاد کنن
گفتم ای بابااااا
گفت تو در نیاری من درمیارما
گفتم خاله حالت خوب نیستا نمیفهمی چی میگی
گفت میفهمم تا سه میشمرم
دستش رو شلوارش بود که مثلا در نیاری برای خودشو در میاره
گفت یک
دوم
گفتم باشه باشه فقط یه خورده اروم باش
گفتم در بیار آروم میشم
منم اروم شورتمو دادم پایین
وقتی کیرمو دید گفت یا پنج تن خاک بر سر زنت چجوری اینو ول کرده از اول حدس میزدم گنده باشه
این حرفاش دیگ منم تحریک کرده بود دیگ حشر و مستی تاثیرش رو منم گذاشته بود
یه خورده نگاه کرد گفت دست بزنم بهش
منم که سکوت مطلق بودم حرفی نمیزدم
اروم اومد نزدیک دستشو گذاشت دورش گفت وای رگاشوو بعد رگاشو فشار داد
منم کامل خودمو در اختیارش گذاشته بودم و داشتم سینه هاشو از بالای نگاه میکردم
سودابه کیرمو میمالید بعد دست منو گرفت و گذاشت رو سینه هاش گفت بیا تو هم بیکار نباش
منم انگار یه جسم بی حرکت فقط مونده بودم
یخورده کیرمو مالید
بعد گفت تو هم بمال دیگ منم شروع کردم به مالیدن
همینجوری مشغول مالیدن بودن دیدم سودابه چند تا بوس رو کیرم انداخت بعد یهو کیرمو کرد تو دهنش
یه جوری میخورد که زنم با اون لذت تا حالا نخورده بود
دو دیقه داشت میخورد بعد دراورد گفت ابت میاد؟
گفتم نزدیکه
گفت نه نباید بیاد
بلند شد رفت و دیدم رفت سر یخچال یه لیدوکایین آورد و به کیرم اسپری کرد همونجوری شلوار و شورتشو کشید پایین
کصشو انگار چهار پنج روزه پیش شیو کرده بود یه مقدار موهاش دراومده بود
گفت ببخشید خاله اگر یه مقدار مو داره
گفتم خاله زیاده روی داریم میکنیما
گفت تا اینجا اومدیم بزار تا تهش بریم
منم مجدد سکوت کردم بعد اومد دوباره شروع به خوردن کرد تا کیرم راست شد همونجوری روبروی من اومد که رو کیرم بشینه
سر کیرم که رفت داخل سودابه گفت ایی کلفته کلفته
بعد یه کم اومد پایین کیرم تا نصفه رفت تو
سودابه هم یه هوف کشید
و بعد کامل نشست روم یه جوووووون گفت بعد قربون صدقه کیرم میرفت بالا و پایین میشد
میگفت من بعد شوهرم دیگه با کسی نبودمم این لذت یادم رفته بودد واییی خدااااا مردمممممم چه خوبه
همینجوری بالا و پایین میشد صدا کل خونه رو گرفته بود
و اون سینه جلوی چشام بالا و پایین میشد
و قربون صدقه کیرم میرفت و به زن سابقم فحش میداد جنده بی لیاقت مردت سگ اخلاق هم باشه ادم این کیرو ول میکنه مگه پتیارهههه
وقتی داشت به زنم فحش میداد لذت میبردم و یهو گفتم اره جنده از اول ازدواج التماسش کردم بهم کون نداد
یهو سودابه حرکتو متوقف کرد
گفت کون دوست داری؟
گفتم اره
گفت بیا خودم بهت میدم فقط یه چیزی من به مجتبی کون دادم ولی کیرش انقدر نبود یه خورده مراعات کن
گفتم جدی میدی بهم؟
یهو از روم بلند شد داگی شد یه تف انداخت کف دستش و مالید سر سوراخ کونش و دو لپ کون رو از هم باز کرد گفت بیا
منم که داشتم اون کون پهن و گنده رو می دیدم که اماده کیر منه کون سودابه ده هیچ کون زنمو میزد
اومدمو کیرمو بزارم داخل یهو بلند شد فکر کردم پشیمون شده
گفتم چی شد پشیمون شدی
گفت نه کثیف کاری میشد رفت دستشویی کامل پشتشو شست و اومد ولی کیرم خوابیده بود اومد یه ساک زد و گفت بیا الان خوبه برگشت و خواست تف بزنه گفتم نه وایسا با دستم داشتم برا خودم جق میزدم که کیرم نخوابه
بعد رفتم شروع کردم به لیسیدن کونش
سودابه هم میگفتتتتت واییییی قربونت برم منننن چقدر خوبی توش اخه
منم لیس میزدم خوب ورر رفتم باهاش
دیگه سودابه داد میزد بکن توش مردم بکنین
منم کیرمو تنظیم کردم فرستادم بره هر قدر که کیرم جلوتر میرفت
سودابه ناله میزد
گفتم درد داری دربیارم
سودابه گفت نه فدات بشم بکن بکن
منم کیرمو کردم داخل و سودابه میگفت وایی پارم کن، کونم مال توئه جر بده
منم محکم تلمبه میزدم تا اینکه گفتم خاله آبم داره میاد گفت بریز توش خاله
منم کیرمو تا ته کردم داخل و آبم و ریختم
سودابه میگفت سوختمممم جووووون
منم گفتم هووووف چقدر چسبیییید کیرمو کشیدم بیرون گفت خاله تو ارضا شدی
گفت نه خاله ولی خیلی کیف داد خدا خیرت بده
گفتم اینجوری نمیشه که
گفت یعنی چی
گفتم پاهاتو باز کن
پاهاشو باز کرد و رفتم برا خوردن کس
سودابه گفت خاله مو داره تمیز نیست
گفتم از این تمیز تر داریم مگه شروع کردم به خوردن و اینقدر تو این کار حرفه ای بودم که داشت غش میکرد بعد یه لحظه پاهاشو جمع کرد و لرزید سر منم تو کص پرس شده بود
یخورده ادامه داشت خفه میشدم
بعد پاهاشو شل کرد و من اومدم بیرون
گفت خاله داشتی خفه میکردی ما رووو
خاله که نفس نفس میزد میگفت شیر مادر حلالت تا حالا همچین سکسی نداشتم بعد اشاره کرد برم تو بغلش
منم رفتم تو بغلش و بهش گفتم خاله کارمون درست بود بنظرت؟ من کنترل از دستم خارج شد
سودابه گفت هر دو نیاز داشتیم منم نمیخواستم ولی واقعا حال داد
گفتم رضا بفهمه بد میشه
سودابه کفت هیششش هیچکس قرار نیست بفهمه بیا بخوابیم تا صبح و تو بغل هم خوابیدیم

نوشته: Mehdi

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18