chochol ارسال شده در پنجشنبه در 02:16 اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 02:16 میراث ممنوعه 1 قسمت اول: تَرک بر آینه بهمنماه سال ۱۳۸۴ بود؛ زمانی که زمستانِ سمنان با آن بادهای خشک و بیرحمش، راهی برای نفوذ به استخوان پیدا میکرد. از دبیرستان که بیرون آمدم، سوزِ سرما چنگ انداخت به صورتم. مقنعهی بلند و سرمهایام در باد شلاق میزد و روپوشِ گشاد مدرسه، مثل زرهی سنگین، زنانگیِ نوظهورم را در خود بلعیده بود. در تمام مسیر، ذهنم میان فرمولهایِ انتگرال و رویایِ آزادیِ عصرِ پنجشنبه تاب میخورد، اما نمیدانستم که آن روز، قرار است پیچیدهترین معادلهی زندگیام را پشت درِ خانه حل کنم. کلید را در قفل چرخاندم. سرمای راهرو با باز شدن در به صورتم پاشید، اما خانه در سکوتی سنگین و غیرعادی فرو رفته بود؛ از آن سکوتهایی که بویِ پنهانکاری میدهند. بویِ همیشگی ناهار در فضا نبود. به جایش، عطرِ تند و تلخِ یک ادکلنِ مردانه، آمیخته با بویِ توتون، در فضای سردِ هال معلق بود. نگاهم به زمین افتاد و قلبم از تپش ایستاد. یک جفت کتانیِ لژدارِ پسرانه، غریبه و بیپروا، کنار صندلهایِ ظریفِ مامان رها شده بود. تپشِ قلبم را در شقیقههایم حس کردم. بابا تهران بود و خانه باید خالی میبود. ترس، مثل جریانی الکتریسیته، از نوک انگشتانم تا ریشهی موهایم دوید، اما کنجکاویِ شیطنتآمیزی که همیشه در وجودم شعلهور بود، مرا به سمت مرکزِ این سکوت کشاند. با قدمهایی که انگار روی پرِ قو راه میرفتم، از پذیرایی گذشتم. هرچه به اتاق خوابِ مامان نزدیکتر میشدم، صدایِ پچپچی خمار و لرزان واضحتر میشد. در، چند سانتیمتری باز مانده بود؛ شکافی باریک که مرزِ میانِ معصومیتِ من و حقیقتی عریان بود. چشم به شکافِ در دوختم و جهان در نظرم تیره شد. مامان، زنی که همیشه مظهرِ وقار و سختگیری بود، حالا در پیشِ پایِ کسی زانو زده بود. او «فرهاد» بود؛ پسرِ مریمخانمِ همسایه. جوانی با هیمنهای وحشی که همیشه با آن موتورِ پرصدا آرامشِ محله را به هم میریخت. فرهاد، با بالاتنهای برهنه، مثل خدایانِ باستانِ سنگی ایستاده بود و نورِ بیرمقِ زمستان که از لای پرده میگذشت، بر عضلاتِ شانهاش سُر میخورد. صدایِ مامان را شنیدم؛ صدایی غریبه که انگار از گلوگاهی پر از تمنا بیرون میآمد: «عجب کیرِ خوشگلی داری پسر... آخ که چقدر خوشگلی تو...» با شنیدنِ این کلماتِ صریح، حس کردم خون در رگهایم منجمد شد. چشمانم رویِ آن اندامِ مقتدر و عریانی که مامان با دستانِ لرزانش ستایش میکرد، قفل شد. برای من که تمامِ تصوراتم از مردانگی محدود به خطوطِ مبهمِ کتابهایِ درسی بود، دیدنِ آن واقعیتِ گرم و رگدار، تکانی سهمگین بود. تضادِ میانِ سپیدیِ دستهای مامان و تیرگیِ آن اندامِ تنومند، جوری در ذهنم جرقه زد که تمامِ بدنم داغ شد. از خودم متنفر بودم که چرا هنوز ایستادهام، اما کششِ عجیبی پاهایم را به زمین میخ کرده بود. روپوشِ مدرسهام ناگهان برایم تنگ و خفقانآور شد. حس میکردم پارچهی زبرِ لباس روی سینههایم که حالا به تپش افتاده بودند، سنگینی میکند. گرمایی گزنده از اعماقِ وجودم برخاست و مثل موجی از التهاب، تا انتهایِ کمرم دوید. من در حال تماشایِ بزرگترین خیانتِ زندگیام بودم، اما همزمان، شکوهِ اندامِ مردی را میدیدم که مامان را آنگونه به زانو درآورده بود. فرهاد با دستانی زمخت، موهای مامان را چنگ زد و سرش را عقب کشید. نگاهِ فاتحانهاش، حتی از آن فاصله هم لرزه بر اندامم میانداخت. وقتی صدایِ تخت زیرِ سنگینیِ آنها نالید، حس کردم سقفِ خانه بر سرم آوار شده است. وحشتزده به سمتِ اتاقم گریختم. کیفم را بیصدا روی زمین رها کردم و پشتم را به در تکیه دادم. نفسنفس میزدم و بویِ عطرِ تلخِ فرهاد هنوز در ریههایم میپیچید. دستانم چنان میلرزید که گویی بندبندِ وجودم در حال فروپاشی بود. من، آن دخترِ ۱۸ سالهیِ دانشآموز، حالا حاملِ رازی بودم که تمامِ باورهایم را خاکستر کرده بود. تصویرِ آن «زیباییِ عریان» پشتِ پلکهایم حک شده بود و از حافظهام پاک نمیشد. در آن لحظه، میانِ سرمایِ خشکِ سمنان و آتشی که درونیاتم را میسوزاند، فهمیدم که دیگر هیچچیز مثل سابق نخواهد بود. من حالا بخشی از یک مثلثِ شوم و مخفی بودم. مثلثی که یک سرش مامان بود، سرِ دیگرش فرهاد، و در رأسِ آن، من... که در تاریکیِ اتاقم، با دلهره و ولعی ناشناخته، به دنبالِ آرامشی میگشتم که منشأ آن، همان پسرِ همسایه بود. پایان قسمت اول نوشته: الهام لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده