poria ارسال شده در چهارشنبه در 03:36 اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 03:36 راننده آژانسی که دوست پسر مامانم شد همه چی از اونجایی شروع شد که من ۵ سالم بود سال ۸۷ مامانم که اسمش سحره تک بچه بودم مامانم ۲۵ سالش بود اون موقع زود ازدواج کرده بود با، بابام شغل بابام راننده اتوبوس بین استانی بود بیشتر وقت ها نبودش؛ پاییز بود هوا سرد بود من مریض شده بودم تب لرز شدید گرفته بودم بابامم نبود مامانم آژانس گرفت ببرم بیمارستان وقتی که حاضرم کرد خودشم حاضر شد دیدیم راننده آژانس اومده دیدم یه مرده هیکلی قد بلند چهارشونه منو مامانم رفتیم عقب نشستیم تو راه راننده مامانمو هی از آینه نگاه میکرد که دیگه یه جوری سر حرفو باز کرد : راننده: خدا بد نده چی شده پسرتون؟ سحر: اره مریض شده پدرمو در اورده حرف گوش نمیده که همش میره کوچه با این دوستای بی پدر مادرش بازی میکنه. راننده :اشکال نداره بچست دیگه . سحر : نه بابا انقدر شیطونه کلافم کرده دیگه از پسش بر نمیام راننده : پدرش کجاست پس؟ سحر: یا همش سرکاره یا میره پیش رفیقاش راننده :همینه دیگه پدر وقتی بیخیال باشه معلومه بچه چی میشه حساب نمیبره . دیگه حرفی رد و بدل نشد تا اینکه بعد یه ربع ۲۰ دقیقه رسیدیم بیمارستان سحر : اگه مشکلی نیست میشه بمونین چون دیگه ماشین گیر نمیاد برگردم راننده : چشم حتما من به دفتر میگم کار برام پیش اومده میمونم میخواین باهاتون بیام ؟ سحر : حتما دیگه ما پیاده شدیم اونم رفت ماشینشو پارک کنه رفتیم داخل نشستیم تا نوبتم بشه دیدم راننده اومد بغل مامانم نشست راننده: وقت نشد آشنا بشیم من جلیلم سحر: منم سحرم جلیل: از به بعد هرجا خواستین برین میخواین شمارمو بزنین زنگ بزنین سحر: مرسی حتما نوبتم شد رفتیم داخل دکتر معاینه کرد آنفولانزا گرفته بودم برام سرم نوشت رفتیم اتاق تزریقات سرم زدن به دستم جلیل مامانم پیشم بودن خلوت بود اتاق کسی نبود جلیل گفت : چیزی لازم نداری سحر خانوم؟ سحر: نه مرسی حوصلم سر رفته جلیل : چرا عزیزم؟ سحر : دلم میخواد برم یجای خلوت ارامش بگیرم جلیل : اگه پایه هستی بریم جاده آخر شب سحر : حتما بریم دیگه جلیل با مامانم شوخی میکرد جلو من نمیدونم خوابم برد بعد یه ربع بلند شدم دیدم تموم شده سرمم دیدم مامانمو جلیل نیستن کتونیام پوشیدم رفتم بیرون از بیمارستان دیدم جلیل مامانم تو ماشینن بگو بخند میکنن یه لحظه چشمم خورد دست جلیل روی رون مامانمه رو سریش افتاده در باز کردم جا خوردن سحر: دخترم اومدی من: اره سرم گیج میره سحر: باشه دراز بکش من جلو پیش عمو جلیلم میخوایم بریم جاده من :باشه جلیل:امشب چه شبی بشه سحر: نمیدونم شاید عالی بشه یه ۴۰ دقیقه ایی گذشت رسیدیم تویه جاده خلوت پر از درخت سحر : اخ بدنم چقدر درد میکنه جلیل: میخوای بمالش خوبه بشه سحر : اره بریم عقب سحر: مهنا مامان بیا جلو منو عمو بیایم عقب من رفتم جلو نشستم اونا اومدن عقب یه لحظه برگشتم دیدم مامانم تو بغل جلیله دارن از هم لب میگیرن جلیل داشت سینه های مامانمو با یه دستش میمالید با یه اونیکی برده تو شلوارش میماله کم کم دیگه جلیل لباسشو در آورد لباس های مامانمو در آورد که دیدم جلیل لخت کامل مامانم با شورت سوتین قرمز رو پای جلیله برگشتم گفتم مامان چرا لخت شدین سحر: دخترم عمو جلیل یه وسیله ایی داره میخواد ماساژم بده جلیل : برگرد اونور نگاه کن وگرنه مثل سگ میزنمت منم ترسیدم برگشتم بعد. ۱۰ دقیقه دوباره برگشتم دیدم مامانم داره یه چیز بلند میکنه وسط پاهاش اه ناله میکنه جلیلم گرفت بغلش محکم بالا پایینش میکرد سحر: جون چه کیری داری جلیلم جلیل: تا ابد مال خودمی این تخم سگ تو یجوری ادب میکنم عشق کنی سحر : اره اه اه یه ربع ۲۰ دقیقه بعد جلیل گفت: دارم میام بدم دخترت بخوره مریضیش خوب بشه؟ سحر آره بکن دهنش میگم شربت سرما خوردگیه که دیدم جلیل گفت بهم جلو اینو بکنم تو دهنت شربت میخوام بهت بدم جا نمیشد تو دهنم سرش کرد دیدم کلمو محکم گرفته فشار داد آبش اومده مزه شوری میدهد از دماغم زد بیرون انقدر زیاد بود همشو قورت دادم تموم شد من حالم بدتر شد مارو رسوند جلو خونمون . دوستان لطفا فحش ندین اگه هم دادین ۳ برابر حواله خواهر مادرتون این بخشی از زندگی منه تا قسمت بعد منتظر باشین نوشته: Mohi لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده