رفتن به مطلب

داستان سکسی فامیل بازی


mame85

ارسال‌های توصیه شده


فامیل دور 1
 

این نوشته زندگی نامه هستش و قسمت اول ممکنه کمی حوصله سر بر باشه و کسانی که تمایل به خوندن خاطره نویسی دارن ممنون میشم تا آخر این قسمت همراهم باشن.

ما یه خانواده پنج نفره بودیم که من بچه آخر بودم
خواهرم ازم شانزده سال و داداشم دوازده سال بزرگتر بودن
وقتی دو سالم بود خواهرم ازدواج کرد
مامانم معلم بود و منم اکثر اوقات تو خونه تنها بودم
شروع مدرسه رفتنم مصادف شد با بازنشستگی بابام، اعتیادش شدید شده بود و هر روزی که مامانم سرکار بود با چند تا از رفیقاش میومدن خونه بساط تریاک رو فراهم میکردن به شدت اخلاق تندی داشت یه وقتا که صدای تلویزیون رو زیاد میکردم عصبی میشد و با کمربند سیاه و کبودم میکرد.
من یه بچه گوشه گیر و منزوی بودم و فقط دو تا رفیق دختر داشتم که بعضی وقتا باهاشون عروسک بازی میکردیم.
یه فامیل دور داشتیم که من عمو حسین صداش میکردم ،خیلی مهربون بود و همیشه بهم محبت میکرد با بقیه مردای فامیل فرق داشت خیلی خوشتیپ بود با زنش عین آدم برخورد می کرد و بهش احترام میذاشت ولی بابام همیشه پشت سرش حرف میزد میگفت مردی که برا زنش ظرف بشوره باید اونجاشو هم ببره بندازه دور
اواخر زمستون بود زنداییم بعد سالها بچه دار شد یه باغ گرفت و فامیل هارو دعوت کرد همه مشغول بگو بخند بودن و اون دوران این سوال که باباتو بیشتر دوس داری یا مامانتو مد بود و بعد اینکه ازم پرسیدن منم گفتم مامانم رو، نگاه سنگین بابام رو حس کردم بعدش خاله ام ازم پرسید پارسا بزرگ شدی با کدوم یکی از دخترا میخوای ازدواج کنی؟
به عنوان بچه ۷ ساله درکی از سوالش نداشتم
یکم مکث کردم یه نگاه به عمو حسین کردم با خوشحالی جواب دادم" میخوام وقتی بزرگ شدم با عمو حسین ازدواج کنم"
حرفم باعث شد همه بلند بلند بخندن زنداییم با خنده گفت عزیزم تو پسری نمیتونی که با عمو حسین ازدواج کنی
همه با حالت خنده حرف میزدن ولی بابام اومد جلو یه سیلی محکم زد تو صورتم.
دست گذاشتم رو صورتم بدو بدو رفتم تو حیاط باغ
صدای مامانم رو می‌شنیدم که میگفت زشته بچه رو می‌زنی و بقیه فامیل که میگفتن بچه اس دیگه حالا یه چیزی گفته.
گوشه حیاط داشتم گریه میکردم که دیدم عمو حسین اومد پیشم دست رو سرم کشید گفت گریه نکن عزیزم.
از پشت سرش یه عروسک توئیتی( شخصيت کارتونی) در آورد داد بهم
تو چشمام زل زد گفت بگیرش مال توئه
همزمان که اشک از چشمام پایین می‌ریخت لبخند زدم گفتم ممنون عمو
بغلم کرد بوی عطر مردونش و اون بدن گرمش باعث میشد حس کنم تو بهشتم.
محکم بغلش کرده بودم و نوازش هاشو رو سرم احساس میکردم به چشماش خیره شدم گفتم عمو کاشکی شما بابای من بودی.
از اون خنده های جذابش کرد و صورتمو بوسید.
سال بعدش زنش حامله شد و تصمیم گرفتن برن تهران
وقتی خبر رفتنش رو شنیدم دنیا برام سیاه شد.
ده سالم شد دیگه هیچ دختری باهام بازی نمیکرد چون پدراشون اعتقاد داشتن دخترشون به سن تکلیف رسیده
هیچ دوستی نداشتم و دو سال از رفتن عمو حسین میگذشت و همون دیدن های ماهی یکبار هم ازم گرفته شده بود.
سر کلاس علوم معلممون گفت قطب های هم نام همدیگر را دفع میکنند و قطبهای غیر همنام همديگر را جذب میکنند، گفت بزارید یه مثال بزنم مثلا یه زن و مرد میتونن باهم ازدواج کنن ولی دو تا مرد نمیتونن باهم ازدواج کنن.
این حرفش همیشه تو ذهنم هک شد
هر چی سنم بالاتر میرفت مشکلاتم بیشتر میشد وقتی ۱۱ سالم بود خود ارضایی رو یاد گرفتم و به صورت غریزی با تصور لمس یه مرد جق میزدم هر چند ارضا نمی شدم ولی آخرای جق زدن یه حس قلقلک رو سر آلتم احساس میکردم و حس خوبی بهم دست میداد.
وقتی ۱۳ سالم بود سر کلاس دینی معلم یه داستان پند آموز تعریف کرد و گفت خدا زن هایی که ذات پلیدی دارند رو نازا میکنه از تو جمع یه پسره پرسید آقا معلم خدا با مردایی که ذات پلیدی دارن چیکار میکنه؟
معلم دینی دوباره یه داستان تعریف کرد و آخرش گفت خدا به مردای پلید حس مفعول بودن میده تا هیچ وقت طعم پدر شدن رو تجربه نکنن و تا آخر عمر نجس باقی میمونن.
بعد از فهمیدن معنی کلمه مفعول از زبون معلم دینی یه تلنگری بهم وارد شد و احساس گناه وجودمو گرفت با خودم میگفتم نکنه چون من آدم بدی هستم خدا همچین حسی بهم داده.
کم کم با نماز خوندن و رفتن به مسجد سعی کردم به خدا نزدیک تر شم تمام آرزوم این بود یه روز از خواب پاشم ببینم همچین حسی تو درونم نیست.
یه روز از یکی از همکلاسی هام پرسیدم که تو به یاد دخترا جق می‌زنی یا مردا؟
با خنده گفت معلومه که به یاد دخترا، نکنه تو به یاد مردا....
حرفشو قطع کردم نه باو دیوونه ای خواستم ببینم بچه ها پشتت حرف میزنن راسته یا نه و خلاصه بحث رو جمع کردم.
بعدش اون گفت همه پسرا به یاد دخترا میزنن ولی اگه یه درصد هم پیدا بشه که به یاد مردا بزنن بعد اینکه به بلوغ برسن و آبشون بیاد دیگه حسشون به دخترا پیدا میشه.
حرفش خوشحالم کرد هر بار که خودارضایی میکردم بعدش پشیمون میشدم ولی به امید اینکه
یه روزی به بلوغ برسم و درمان بشم چشم به راه بودم.
وقتی ۱۴ سالم بود وسط هوای پاییزی زیر پتو قیافه مدیر مدرسمون رو تجسم کردم و شروع کردم به جق زدن اینبار به جای حس قلقلک دو قطره مایع از آلتم بیرون اومد و با تمام وجود خوشحال شدم چون فکر میکردم از فرداش دیگه درمان میشم.
چند روز بعدش دوباره حس جنسیم فعال شد هر کاری میکردم نمی‌تونستم با تصور یه دختر تمرکز کنم و کیرم هی میخوابید
دوباره با تصویر مدیر مدرسه کیرم بلند شد و جق زدم و آبم دو قطره اومد.
حس عذاب وجدان و حس تنفر از خودم داشت خفم میکرد
از یکی از آخوند های محل که اون دوران خیلی قبولش داشتم مشورت گرفتم و هزار جور قسم و آیه دادم بهش که رازمو به کسی نگه اونم گفت خیالت راحت کمکت میکنم تا شیطان رو از وجودت خارج کنیم.
نمازمو سر وقت میخوندم و هر بار که حس جنسیم فعال میشه وضو میگرفتم و قرآن میخوندم و از خدا میخواستم کمکم کنه تا شیطان نتونه روم تسلط پیدا کنه با پیشنهاد حاج آقا سه روز اعتكاف رفتم و کلی دعا و قرآن خوندم که خدا این حس رو از بین ببره با گریه از خدا خواهش میکردم نزاره به گناه بیفتم چون تا اون موقع هیچ نوع رابطه ای نداشتم و فقط در حد جق زدن بود.
یکسال تمام تلاشم رو کردم ولی فایده نداشت بعد اتمام کلاس هشتم تصمیمی که ماه ها فکرم رو درگیر کرده بود اجرایی کردم.
مرداد ماه سال ۹۸ با مرگ موش اقدام به خودکشی کردم قبلش هم سر نماز با خدا راز و نیاز کردم که خدایا من بخاطر اینکه به گناه آلوده نشم میخوام اینکارو کنم درسته که خودکشی گناه کبیره ولی با قربانی کردن خودم برای از بین بردن شیطان امیدوارم برات قابل درک باشه چون من شیطان هستم و باید بمیرم.
متاسفانه یا خوشبختانه اوضاع اونجوری که فکر میکردم پیش نرفت چون به موقع رسونده بودنم بیمارستان و من زنده موندم.
شوک بدی به خانواده ام وارد شد چون این کار از من بعید بود من پسر مذهبی خانواده بودم و اقدام به خودکشی من براشون غیر قابل هضم بود
چند جلسه روانشناس رفتم ولی قسمش دادم دلیل خودکشیم رو به خانواده ام نگه تو جلسات روانشناسی با معنی کلمه گی آشنا شدم و کم کم داشتم خودم رو می‌شناختم و دیگه نماز خوندن رو کنار گذاشته بودم، بعد داستان خودکشی خانواده ام کوچکترین حرکت مشکوکی ازم میدیدن زود تفتیشم میکردن و بدجور زیر نظرشون بودم.
پدرم همون سال اعتیادش رو کنار گذاشته بود یه مغازه باز کرد و سعی کرد مرد خانواده باشه و اون اخلاقای تندش کمرنگ شده بودن.
بارها سعی کرد باهام صمیمی رفتار کنه ولی من دیگه نمی‌تونستم دوسش داشته باشم هر بار که میخواستم باور کنم دوستم داره یادم می افتد چجوری تو بچگی جلوی جمع تحقیرم میکرد ،کتکم میزد و احساس نفرت وجودم رو میگرفت.
با سرچ کردن تو گوگل کاملا با احساساتم آشنا شدم و فهمیدم همجنسگرا هستم و گرایش پیر گرایی دارم.
احساسات مذهبیم از بین رفته بود و دلم می خواست دوست داشته شدن رو تجربه کنم با گروه های تلگرامی گی و اپلیکیشن هورنت آشنا شدم اما همه مردای اونجا فقط دنبال سکس بودن جوری که بدون سلام کردن میومدن پیوی عکس بدن میدادن و میگفتن فاعل هستیم و دوطرفه ایم و مکان داریم یا مکان داری و این جور حرفا، فهمیدم این محیط ها جز مسائل جنسی چیز دیگه ای نداره.
تابستون ۹۹ شد و منم انتخاب رشته کردم و وارد هنرستان شدم چند ماهی از دوران کرونا میگذشت و مردم کم کم داشتن با این شرایط کنار میومدن
۱۶ سالگی اوج نیاز های جنسی و عاطفی یه آدم میتونست باشه مجبور شدم با یه آقایی سر قرار برم ولی وقتی دیدمش خورد تو ذوقم قدش کوتاه بود و خیلی بد تیپ و تپل بود هی سعی کرد تو ماشین دستمالیم کنه که پیچوندمش با گذشت زمان سعی کردم خودمو با شرایط وفق بدم با یه آقایی که ۴۲ سالش بود آشنا شدم تو دیدار دوم منو برد خونش هم هیجان داشتم هم استرس وقتی تو اتاق لخت شد ضربان قلبم خیلی تند میزد
برای اولین بار از نزدیک یه مرد رو لخت مادر زاد میدیدم
نزدیکم شد صورتمو بوسید گفت خوشگلم نمیخوای لباساتو در بیاری؟
لباسامو خودش در آورد
لبامو بوسید سرمو از خجالت پایین انداختم
متوجه شد بار اولمه.
هی بوسم میکرد و ازم لب می‌گرفت دستاشو برد رو کونم گفت این کون سفید رو چجوری تا حالا بچه محلات نکردن
سرم پایین بود گفتم خب من سن بالا دوست دارم و تو محل نمیخواستم آبروم بره.
اینقدر حشری بود هیچی از حرفام نمیفهمید لبامو تو دهنش میکرد و با کیرم ور میرفت
دستمو گرفت گذاشت رو کیرش که ۱۳ سانت با قطر نازک بود همیشه تصور می‌کردم مال مردا باید عین فیلم های پورن باشه ولی خب حقیقت چیز دیگه ای بود
همزمان که از هم لب می‌گرفتیم خجالتم هم کمی ریخته بود و با کیر هم بازی میکردیم
دراز کشید گفت بیا برام بخور
کیرشو گذاشتم دم دهنم یه فشاری داد به کیرش داغی کیرش تهییجم کرد که بیشتر تو دهنم فرو بکنمش
اولین بار بود که ساک میزدم طبیعتا حرفه ای نبودم و دندون میزدم اونم هی میگفت دندون هاتو بالا نگه دار کیرم‌ اذیت میشه
کیرش تو دهنم عقب جلو میشد
حرکات دستش تند تر شد و سرمو فشار میداد که تند تر براش بخورم
تف انداختم همزمان که ساک میزدم براش برای خودمم جق می‌زدم
با بالا رفتن صدای آه نالش
منم تند تر برا خودم جق میزدم
کیرش به ته گلوم میخورد و هی عوق میزدم اما دوباره سرمو فشار میداد تا ساک بزنم
صدای ناله اش خیلی بلند شد منم یهو آبم ریخت اومد سرمو فشار بده که تو دهنم خالی شه دهنمو کشیدم بیرون و آبش ریخت رو شکمش
نفس راحتی کشید
بعد دید آبم ریخته روی روتختی شاکی شد با عصبانیت گفت چرا کثیف کردی آخه
بعدش رفت خودشو تو دستشویی شست گفت لباساتو بپوش برات اسنپ بگیرم برو
لحنش و رفتارش کاملا عوض شده بود
قبلش کلی قربون صدقم میرفت ولی یهو ۱۸۰ درجه تغییر کرد.
با ناراحتی رسیدم خونه دیدم چتو پاک کرده بعد یک هفته دوباره پیام داد باهام مهربون شد که متوجه شدم متاهل هست و بهم دروغ گفته بود منم دیگه کلا باهاش قطع ارتباط کردم.
یه شب داداشم با زنش و خواهرم شوهرش و بچه های خواهرم اومده بودن خونمون و وسط حرفاشون خاطره بازی میکردن بحث عمو حسین شد به مامانم گفتم راستی چرا ازش خبر ندارید شما که صمیمی بودید باهاش.
مامانم گفت عزیزم اون فامیل دور بود اون موقع هم به خاطر زنداییت باهاش ارتباط داشتیم.
گفتم مامان نسبتش با زندایی چی بود؟
گفت شوهر خواهر زنداییت بود.
حس کنجکاویم باعث شد سوال هامو ادامه بدم.
مامان الان کجان؟
• من چه میدونم ،چند سال پیش شنیدم زنش موقع زایمان بچه اش سقط شده اینا هم رفتن سوئد اونجا بچه دارن شن اخه زنش حاملگی عادی نمیتونسته داشته باشه.
یعنی چی حاملگی عادی نداشته؟
•وای بسه پارسا تو چیکار این حرفا داری‌.
زن داداشم با لبخند گفت پارسا بهش میگن حاملگی خارج از رَحِم و خیلی خطرناکه.
مامانم گفت حالا نمیخواد اینارو بهش بگی ولی میدونم که زنه تو سوئد ولش کرده چند سال پیش.
بعد چند سال دوباره به عمو حسین فکر میکردم یه حس خیلی خاصی بهش داشتم اینقدر برام ارزشمند بود که تموم این سالها سعی نکردم با تصورش خود ارضایی کنم و نمیخواستم اون عشقی که بهش داشتم با این افکار قاطی بشه.
گذشت تا من تو ۱۷ سالگی تو اینستاگرام با یه آقای میانسال آشنا شدم خیلی تایپم نبود ولی خوب وضع مالی خوبی داشت و هر ماه پول به حسابم واریز میکرد و منم یه وقتا میرفتم خونش سافت میکردیم و بعضی وقتا میرفتیم بیرون و شاید تو کل یک سال سه بار باهام دخول داشت.
مرداد ۱۴۰۱ رسید و من تو آستانه ۱۸ سالگی تصمیم گرفتم بینیم رو عمل کنم با مخالفت شدید خانواده همراه بود ولی با هر بدبختی بود بینیم عمل کردم و سانترال لب کردم
بعد دوره نقاهت چهرم و فرم لب بالام دخترونه تر شد و همین باعث شد دوباره رفتارای بابام داداشم باهام بد بشه
چون چند ماه قبلش هم فهمیده بودن گوشم سوراخ کردم خیلی باهام چپ افتاده بودن.
یه شب وقتی اون آقا که پول برام میزد بهم پیام داده بوده و داداشم اس ام اس هاشو خونده بوده و زنگ زده بوده کلی فحش ناموسی بهم داده بودن اونم از ترسش منو بلاک کرد.
بعد کلی کتک خوردن از داداشم، بابام اومد تو اتاق گفت این چمدون رو بردار هر چقدر میتونی توش وسیله هاتو بریز و از این خونه گمشو بیرون وگرنه خدا رو سر شاهده خودم میکشمت.
باورم نمیشد چی دارم می‌شنوم با بغض تو چشماش نگاه کردم گفتم بابا من پسرتم چجوری میتونی اینجوری بگی.
با خشمی که تو صورتش بود گفت؛ من پسر کونی نمیخوام الانم به حرمت مادرت ازت محترمانه خواستم گورتو گم کنی وگرنه به من بود که از زندگی ساقطتت میکردم.
چند دست لباس و یه سری وسایل ضروري برداشتم داخل چمدون پر کردم.
مامانم با گریه سعی کرد جلوم رو بگیره
بغلش کردم گفتم این به نفع همس، من جایی تو این خونه ندارم.
بابام کلی سر مامانم داد زد
شب بود خیابون پر از مامور چون هنوز جو اعتراضات به صورت کامل نخوابیده بود
سرمای آذر ماه تو بدترین حد خودش بود به دوست ترنسم سحر که مجازی باهاش دوست شده بودم و چند باری اومد اردبیل همو دیده بودیم ماجرا رو تعریف کردم اونم فوری گفت آجی یه بلیط اتوبوس بگیر بیا خونه من.
با کلی معطلی بلیط اردبيل به تهران رو گرفتم تو اتوبوس از استرس خوابم نبرد صبح رسیدم تهران سحر شبش گفت ساعت ۱۱ دم پارک دانشجو باشم میاد دنبالم
با ترس و لرز رفتم دم پارک دانشجو چند تا مرد با چهره و تیپ هایی که داد میزد چیکاره هستن اومدن سمتم از ترسم ازشون دور شدم
دو تا پلیس ۲۵،۲۶ ساله اومدن یکم باهام لاس زدن و گفتن اینجا چیکار میکنی منم گفتم مسافرم منتظر فامیلمون هستم داره میاد دنبالم و خلاصه رفتن.
سحر تو ماشین یه مرد نشسته بود بوق زدن
دست تکون داد گفت پارسا بیا.
نشستم تو ماشین
بغلم کرد گفت راحت رسیدی؟
_آره ولی تو پارک نزدیک بود اذیتم کنن‌.
خنده ای کرد
*ای جونم معلومه که وقتی تو رو ببینن دلشون میخواد‌ به این خوشگلی.
یکم از بینیم تعریف کرد گفت خیلی فانتزی و دخترونه شده بهت میاد.
با غم تو چهرم گفتم ممنون ولی تاوانش این بود از خونه پرت شم بیرون.
*به یه ورت آجی پیش خودم میمونی.
رسیدیم نواب یه خونه ۴۰ متری تک خوابه تقریبا قدیمی داشت به اون آقاهه یه لیست داد گفت اینارو بگیر بیا.
اونم بدون اینکه حرفی بزنه گفت چشم.
نشست رو مبل کنارم گفت خیلی خوشحالم که بهم پیام دادی آجی.
بغلش کردم گفتم ممنون که گذاشتی بیام خونت.
*قربونت بشم این چه حرفیه خونه خودته، راستی کارت ملی داری؟
_آره مهر ماه ۱۸ سالم شد فورا اقدام کردم برا کارت ملی همین هفته پیش رسید دستم‌.
*خب عالیه، بهت قول میدم سال بعد یه خونه اجاره میکنی بعدشم زندگیتو میکنی.
اخه کار پیدا کردن سخته اونم با این گرونی تهران چجوری پول جمع کنم.
خندید
*دیونه کار یعنی همین مردا، می‌دونی چقدر براشون جذابی حاضرت برات کلی خرج کنن تو کیس جدید هستی قدت ۱۶۶ کون خوش فرمی داری بدنت یه لاخ مو توش نیست هیکلت عین پسرای ۱۵ سالس
_سحر اگه منظورت سکس پولی قبلا هم بهت گفتم من از این کار چندشم میشه.
*عزیزم مگه اون مرد بازاری تو اردبیل بهت پول نمیداد؟ اینم همینجوری.
_اون فرق داشت درسته خیلی بهش حس نداشتم ولی ماهانه پول برام میزد و به عنوان پارتنر بود منم جز اون با کسی نبودم.

    ببین پارسا میدونم حرفام تلخه اما ما پسریم مردا فقط برا سکس میخوانمون الان سنمون پایینه باید پول جمع کنیم چند سال دیگه خواهان نداریم.
    _آجی من از سکس پولی خوشم نمیاد.
    *باشه عشقم من اصراری نمیکنم هر جور راحتی.
    چند روزی از اومدنم پیش سحر می‌گذشت روزانه دو سه تا مرد میومدن پیشش و بهش پول میدادن بعدش که شب میرفتیم بیرون سحر لباس و لوازم آرایشی میخرید ولی من چوس تومن ته کارتم داشتم و نمی‌تونستم خرید کنم و جلوش معذب بودم.
    یه شب بهم گفت اون مرد میانسال که اومدیم باهاش دنبالت کیسته یا نه؟
    _آخه با توئه من چی بگم.
    *عشقم اون رل من نیست که روش غیرتی باشم فقط دوستم باهاش و خب آدم بدرد بخوری هستش.
    _خب آره بهش حس دارم، زیاد نه ولی خب پشمالوئه قد بلنده و تحریک آمیزه.
    *دوس داری امشب بریم باغش حال هوات عوض شه؟
    _اوم بدم نمیاد بریم.
    با خوشحالی زنگ زد گفت مصطفی امشب منو پارسا میایم باغت.
    خلاصه شب شد رفتیم باغش شام خوردیم و شروع کردیم به مشروب خوردن.
    من چون دو بار تو عمرم مشروب خورده بودم زود منو گرفت و حس شهوت رو تو درونم ایجاد کرد.
    مصطفی جلوی سحر دست انداخت دور شونم و دم گوشم گفت ناراحت نمیشی بوست کنم؟
    یه نگاه به سحر کردم یه چشمک بهم زد و منو مصطفی شروع کردیم به بوس بازی.
    سحر اومد موهاش که تقریبا بلند شده بود رو جلو مصطفی تاب میداد و میگفت خوشگل شدم؟
    اونم گفت آره ولی امشب دلم میخواد پارسا تو بغلم باشه.
    لباس دکلته اش رو داد پایین گفت تا دو هفته دیگه رو این بدن یه سینه ۸۵ میاد.
    مست بود و کلی ادا در میاورد
    تا به خودم اومدم دیدم دست مصطفی رو زیر شلوارمه داره کونمو میماله منم تحریک شدم دستم رفت رو کیرش و شروع کردیم به خوردن لبای همدیگه.
    یه چشمک به سحر زد گفت من با پارسا میرم داخل تو خوش باش.
    سحر هم با حالت مستی که صدای آهنگ رو بلند کرده بود گفت؛ نوش جون جفتتون.
    رفتیم تو اتاق مصطفی لخت شد
    نگاهم کرد گفت خجالت نکش
    رو تخت دراز کشیدم
    چشمام رو بستم
    افتاد روم تیشرتم رو در آورد و شروع کرد به خوردن بدنم
    انگشت های مردونش رو برد زیر شلوارم و آروم آروم شلوارم از پام در آورد
    زبونشو به کیرم کشید و شروع کرد به ساک زدن
    خیلی حرفه ای برام می‌خورد ولی من چون فول بات بودم کیرم شل شد
    اومد بالا گفت چرا خوابید
    گفتم چون بات هستم.
    زد به شونم گفت برو بخور برام
    کیرشو تو دستم گرفتم ۱۴ سانت با قطر معمولی بود شروع کردم به خوردن
    تند تند براش ساک میزدم و بدنش اینقدر تحریکم میکرد که کیرشو تا ته حلقم جا میدادم.
    بهم گفت بسه بیا بخواب بکنمت
    کاندوم رو کشید رو کیرش ژل لوبریکانت رو خالی کرد تو سوراخم
    دمر خوابیدم
    یه فشار داد سوراخم تیر کشید
    خودمو جمع کردم
    گفت اذیتی گفتم میدونم باورش سخته ولی کلا سه بار دادم.
    لبخند رو لبش اومد گفت ای جانم من عاشق کون تنگم دو دقه بکنم اومده.
    دوباره سر کیرشو تنظیم کرد رو سوراخم فشار آرومی داد کم کم سر کیرش رفت داخل
    سوراخم به گز گز افتاد ولی تحمل کردم آروم کیرش داشت کامل تو سوراخم جا میشد
    تلمبه زدن هاش شروع شد
    کیرشو تو سوراخم فرو میکرد
    کم کم دردم خوابید و جاشو به حس لذت داد
    و کیرم راست شد
    تازه اه نالم شروع شد که میگفتم جون بکن
    شدت تلمبه هاش تند تر شدن یه عربده بلندی زد و ارضا شد
    کیرشو کشید بیرون کاندوم لای دستمال گذاشت.
    نگاهم کرد گفت مرسی.
    پاشد رفت خودشو شست
    بعدشم لباساشو پوشید
    یه ضد حال بدی خوردم تازه تحریک شده بودم که ارضا شد و بعدش اصلا انگار منو نمیشناخت پاشد رفت تو حیاط ویلا.
    خودمو شستم لباسامو پوشیدم
    سحر گفت آجی اسنپ بزنم بریم دیگه.
    با تعجب نگاهش کردم
    _خب همینجا بخوابیم.
    *عشقم یارو صبح زنو بچه اش میان باید بریم.
    با ناراحتی گفتم بهم نگفتی زن داره
    *چیه نکنه انتظار داری تو این سن مجرد باشه؟
    سوار اسنپ بودیم که دیدم سحر گفت آبجی بیا ۳ تامن برات واریز کردم.
    _برای چی؟
    *پول امشبت بود.
    اعصابم بهم ریخت
    _سحر تو منو آوردی تا یارو....
    *هیش اسنپی میشنوه.
    رسیدیم خونه دید ازش ناراحتم گفت چیه چرا الکی فاز میگیری؟
    _سحر تو منو بردی که یارو باهام سکس کنه پول بده بهم؟
    *کار بدی کردم پول اومد تو حسابت؟
    _من فکر کردم تو دوستمی ازت انتظار نداشتم.
    *چون دوستت ام اینکارو کردم تا بهت کمک کنم.
    _با خود فروشی کمک کنی؟
    *آروم باو، چیه فکر کردی مردا برا چی سمتت میان؟ فکر کردی زندگی مفت مجانیه؟ نه عزیزم اگه میخوای تهران بمونی باید بیزینس کنی خوشگلم.
    _پس بگو پول این چند روز خونه موندنت رو خواستی ازم در بیاری.
    *پارسا چرت نگو من دوست دارم، لطفا درک کن من خواستم کمکت کنم.
    _تو اگه چیزی بهت نمی رسید کاری برای من نمیکردی.
    عصبی شد؛ آره پورسانت تو رو از یارو گرفتم مشکلی داری؟
    _نه ولی من از خونت میرم.
    *باشه برو تو خیابون مردا مفتی کونت بزارن بعدشم عین سگ پرتت کنن بیرون.
    بغضم ترکید
    زدم زیر گریه.
    با دیدن گریه ام اومد بغلم کرد
    *آجی من ازت ۴ سال بزرگترم باور ‌کن این تنها راهی که داریم، بخدا الان تو با یه سکس ۳ تومن در آوردی، یارو خرج کنه خوب پول میده مثل گدا گشنه های پارکی نیست ۴۰۰،۵۰۰ بده کلی توقع داشته باشه، مگه بده الان پول اومده تو کارتت.
    _بیخیال من مال تهران نیستم فردا برمیگردم اردبیل.
    *باشه عزیزم ولی میخوام بدونی من خواستم راه چاهو نشونت بدم همین.
    فردا ظهرش از خواب بیدار شدم دودل بودم برم یا بمونم
    سحر مشتری آورد
    مشتری گفت با دوستت میخوام برم
    سحر بلند جوری که من بشنوم گفت؛ اون بیزینسی نیست.
    یارو گفت ۱ و نیم بدم چی؟
    *گفتم که نه.
    هزار جور فکر از سرم گذشت
    پاشدم سمت سحر رفتم گفتم باشه اکیم.
    سحر لبخند زد
    *باشه عزیزم برو تو اتاق.
    نگاه یارو کرد گفت اذیتش نکنی این تازه کاره.
    رفتیم تو اتاق تو همون سافت یارو ارضا شد.
    وقتی مشتری رفت من به سحر گفتم میمونم پیشت میخوام پول در بیارم کیرم تو عشق و عاشقی.
    با لبخندی که رو لبش بود دست به صورتم کشید
    *آفرین خوشم اومد الان دیگه فهمیدی زندگی یعنی پول.
    هفته بعدش سحر پروتز سینه کرد و هر روز یکی دو تا مشتری سافت و یا هارد زود ارضا می اورد و من باهاشون برنامه میرفتم و پورسانت سحرو میدادم.
    یه روز گفت پارسا یه مشتری دارم آدم حسابیه دو بار اومده پیشم قیمت بالا تازه کلی خرید کرده دیشب پیام داد فهمید پروتز سینه کردم گفت بیام عیادتت منم گفتم یکی از دوستام هست نیوفیس اونم مشتاق باهات برنامه بره.
    _خوبه کی میاد؟
    *یه ساعت دیگه میرسه.
    _باشه برم دوش بگیرم حاضر شم.
    *نگم برات که فول کیسته، ۴۲ سالشه قد بلند بدنساز پشمالو تازه مجردم هست، خدارو چه دیدی شاید طلبت شد شوگرش کردی.
    با لحن شوخی گفتم پلنگی مثل تو رو ول نمیکنه شوگر من بشه.
    خودشو لوس کرد
    *صد تا مرد برات سرو دست میشکنن به این خوشگلی هستی.
    _بوس بوس 💋.
    رفتم شلنگ شور کردم بعدش دوش گرفتم
    از حموم در اومدم موهامو سشوار کشیدم.
    سحر صدام کرد پارسا درو براش بزن من سختمه پاشم
    آیفون رو زدم دوباره رفتم تو اتاق.
    چند دقیقه ای تو حال داشت با سحر حرف میزد و سحر داشت ازش تشکر کرد بابت خرید هایی که کرده.
    بعد ۱۰ دقه سحر گفت پارسا مهمونت داره میاد داخل.
    _باشه عزیزم.
    در باز شد یه مرد چهارشونه با قد ۱۸۶ چشمهای عسلی پوستی روشن با موها و ته ریش جوگندمی بهم سلام کرد.
    لبخند رو لبم بود بهش سلام کردم.
    نشست کنارم رو تخت گفت سحر خیلی تعریف شمارو کرده.
    به صورتش خیره شدم
    تن صداش و حرف زدنش دقیقا همون آدم بود
    با اون خنده جذابش گفت
    +قیافم خیلی عجیبه؟
    به خودم اومدم
    صدام میلرزید
    _نه نه خیلی هم جذاب هستید.
    دستمو گرفت تو دستش
    +پس چرا اینقدر استرس داری؟
    سکوت کردم
    دستمو فشار داد گفت انگار دوست نداری باشه عزیزم ببخشید مزاحمت شدم.
    نفس نفس میزدم
    با صدای گرفته و آروم گفتم
    _شما اسمتون حسین هستش؟
    +آره به سحر گفتم دیگه.
    دستمو آروم نزدیک دستاش میکردم
    یهو بغض کردم
    +مثل اینکه حالت خوب نیست من برم بازم عذر میخوام.
    اومد پاشه گفتم
    _قسم می‌خوری عین یه راز تو سینت نگهش داری و به کسی چیزی نگی؟
    با تعجب نگاه میکرد
    +متوجه حرفات نمیشم.
    با صدای لرزون گفتم خیلی عوض شدی ولی هنوزم همونی، همونقدر با شخصيت و مهربون.
    +باور کن نمیفهمم چی میگی؟
    _میشه یه سوال کنم؟
    +بله حتما.
    _شما ۸ سال پیش از اردبيل رفتی نه؟
    صورتش هاج واج شد
    +تو از کجا میدونی؟
    بلند شدم از تو کشور دراور عروسک توئیتی رو آوردم نشونش دادم
    بغضم ترکید
    _هنوزم نگهش داشتم چون خیلی برام ارزشمند بود.
    از تعجب خشکش زده بود نمی‌دونست چی بگه.
    بعد یه دقیقه سکوت حرف زد
    +پارسا تو اینجا چیکار میکنی؟
    بی اختیار بغلش کردم
    تو بغلش هق هق میزدم
    _دلم برات تنگ شده بود.
    هیچی نمیگفت
    _وقتی رفتی انگار یه تیکه از وجودم رو ازم جدا کردن.
    حرکت دستشو رو سرم حس کردم
    با صدای آروم گفت
    +پارسا باورم نمیشه خودتی.
    سرمو آوردم بالا تو چشماش نگاه کردم
    _هيچوقت فراموشت نکردم هيچوقت، شما تنها عشق زندگیم بودی.
    لبخندی از سر شوک زد
    +پارسا چجوری باور کنم خودتی؟ پسر تو چجوری سر از اینجا در آوردی؟
    _بابام حسمو فهمید پرتم کرد بیرون چاره ای نداشتم.
    با همون قیافه سردرگمش پاشد بدون اینکه حرفی بزنه با یه غمی تو چشماش نگاهم کرد و از اتاق رفت.

ادامه دارد.............

نوشته: پارسا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18