رفتن به مطلب

داستان سکسی کمک خواستن از مامان


dozens

ارسال‌های توصیه شده


کمک جنسی مامان به پسرش 1


مرضیه با نگرانی به اتاق امید نگاه کرد. پسرش ۱۸ ساله بود، قدبلند و قوی، اما این روزها چشم‌هاش همیشه خسته و پر از فشار بود. کنکور فقط چند ماه دیگه مونده بود و سامیار شب‌ها تا دیر وقت درس می‌خوند، ولی مادرش خوب می‌دونست مشکل اصلی فقط درس نیست.

چند بار دیده بود که پسرش وقتی فکر می‌کنه تنها هست، با عجله به گوشی‌ش دست می‌زنه یا زیر دوش زمان طولانی می‌مونه. مرضیه ۳۹ ساله، هنوز بدنی جذاب و سفت ، خودش هم نیازهایی داشت که سال‌ها سرکوب کرده بود، اما حالا اولویتش امید بود. نمی‌خواست پسرش به خاطر فشار جنسی زندگیش رو خراب کنه. هیچ زنی با دختری هم اطرافش نبود تا بتونه به پسرش کمک کنه.

یه شب بعد از شام، وقتی امید دوباره با حالتی بی‌قرار تو اتاقش بود، مرضیه در زد و داخل شد.

پسرم میتونم بیام تو ؟

امید سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت. مرضیه نزدیک‌تر اومد و دستش رو روی شونه پسرش گذاشت. امید از شدت فشار جنسی که تو اون سن طبیعی بود داشت داغون میشد

«مامان می‌دونه چی تو سرته. تو جوونی، هورمون‌هات بالاست. اگه این فشار رو خالی نکنی، درسات بهم می‌ریزه. من... من نمی‌خوام ببينم آرزوهات نابود بشه.»

امید با تعجب نگاهش کرد.

فردا بعد از ظهر مرضیه سر کمد لباسش رفت ، مرضیه 39 ساله و نسبتا قد بلند بود

مرضیه دنبال چیزی می‌گشت که هم ساده به نظر برسد، هم حسابی تحریک‌کننده باشد و امید تا به حال مادرش را اون طور ندیده باشه یک تاپ قرمز کوتاه انتخاب کرد؛ پارچه‌اش نازک و کمی کشی بود، یقه گرد و آستین‌کوتاه، طوری که وقتی می‌پوشید دقیقاً تا بالای نافش می‌رسید و کمی از پوست سفید شکمش معلوم می‌شد. زیرش سینه‌بند نپوشید تا نوک سینه‌هایش از پشت پارچه مشخص باشد و با هر حرکت بدنش تکان بخورد.

برای پایین‌تنه، دامن ست همان رنگ قرمز را درآورد. دامن مجلسی تنگ و کوتاه بود و وقتی می‌پوشید دقیقاً تا بالای زانوهایش می‌رسید، جوراب یا چیزی نپوشید. فقط یک جفت پاپوش قرمز ساده و راحت انتخاب کرد که صدای خش‌خش ملایمی روی زمین می‌داد.

بعد رفت جلوی آینه سرویس. موهایش را شانه کرد و کمی به هم ریخت تا طبیعی و کمی نامرتب به نظر برسد، نه خیلی مرتب و رسمی. یک آرایش خیلی سبک زد: کمی رژ لب مات و طبیعی رنگ، کمی سرخ‌گونه روی گونه‌ها تا صورتش سرزنده‌تر شود، و یک خط چشم خیلی نازک که چشمانش را کمی درشت‌تر نشان دهد. عطر تند و سنگین نزد؛ فقط کمی از همان کرم مرطوب‌کننده‌ای که همیشه استفاده می‌کرد روی گردن و مچ دست‌هایش زد تا بوی پوست خودش بیشتر حس شود.

قبل از بیرون آمدن از اتاق خودش، یک‌بار دیگر جلوی آینه تمام‌قد ایستاد. تاپ را کمی پایین‌تر کشید تا نافش کامل معلوم شود، شلوارک را جابه‌جا کرد تا درست روی باسن بنشیند، و پاپوش‌ها را پوشید. نفس عمیقی کشید. می‌دانست امید هنوز در اتاقش روی تخت دراز کشیده و احتمالاً هنوز تحت تاثیر اتفاقات دیشب ، بوی اتاق پسرش از شب قبل هنوز در ذهنش بود؛ بوی عرق و منی که وقتی در را باز کند مستقیم به مشامش می‌خورد.

در را آرام باز کرد و بدون اینکه صدای پایش زیاد بلند شه ، وارد راهروی کوتاه شد. وقتی به در اتاق امید رسید، یک لحظه مکث کرد، لبخند کوچکی زد و بعد در را هل داد و داخل رفت. امید روی تخت دراز کشیده بود و رنگ صورتش مثل گچ سفید شده بود. مرضیه مستقیم رفت لب تخت نشست، دستش را جلوی صورت پسرش تکان داد و با همان لحن آرام و کمی شیطنت‌آمیز گفت:

«الوووووکجایی؟ نترس نمردی منم حوری نیستم، اومدم یکم باهات حرف بزنم

.
واکنش امید وقتی مادرش را با آن لباس‌ها دید

امید هنوز روی تخت دراز کشیده بود. بدن‌اش سنگین و کرخت بود از شدت اتفاقات دیشب و خودارضایی‌های مکرر. چشمان‌اش نیمه‌باز بود و داشت به سقف خیره می‌شد که صدای باز شدن در اتاق، سکوت را شکست. سرش را میچرخاند.

امید اول فقط سایه‌ای دید که از چهارچوب در وارد می‌شود. بعد نور ملایم روز که از پنجره می‌آمد، جزئیات را روشن کرد.

تاپ قرمز کوتاه… دقیقاً تا بالای ناف. پوست سفید شکم مادرش معلوم بود. پارچه نازک سینه‌هایش را بدون سوتین مشخص کرده بود و نوک‌شان از پشت پارچه برجسته به نظر می‌رسید. دامن تنگ مامانش که تا بالای زانو می‌رسید و با هر قدم کوتاه، پاهاش پیدا میشد. پاپوش‌های قرمز و اوم آرایش سبک که لب‌ها و گونه‌هایش را متفاوت از همیشه نشان می‌داد.

امید برای چند ثانیه کامل خشک شد. چشماش رو زانوهای لخت مامانش قفل کرده بود

رنگ از صورتش پرید. مردمک چشمان‌اش گشاد شد. نفس‌اش در سینه‌اش حبس شد و انگار چیزی سنگین روی قفسه‌سینه‌اش نشسته باشد. قلب‌اش ناگهان تندتر زد؛ آن‌قدر تند که خودش صدای ضربان‌اش را داخل گوش‌هایش می‌شنید. دست‌هایش که روی شکم‌اش بود، بی‌اختیار مشت شد و ناخن‌هایش توی کف دست فرو رفت.

مغزش یک لحظه قفل کرد. این زن مقابل‌اش همان مامان همیشگی نبود که با لباس خانه و موهای جمع‌شده می‌آمد. این تصویر کاملاً جدید و ممنوع بود. بوی اتاق‌اش که هنوز بوی عرق و منی دیشب را می‌داد، با حضور مادرش قاطی شد و سرش را گیج‌تر کرد.

لب‌هایش کمی باز ماند اما هیچ صدایی از گلویش بیرون نیامد. فقط چشم‌هایش از سر تا پای مادرش بالا و پایین می‌رفت: احساس کرد خون با سرعت عجیبی به پایین تنه‌اش هجوم می‌آورد. کیرش که از قبل نیمه‌سفت بود، ناگهان سفت و سنگین شد و زیر ملحفه خودش را نشان داد. این واکنش بدنی را نمی‌توانست کنترل کند و همین موضوع صورتش را داغ‌تر کرد.

وقتی مرضیه آمد لب تخت نشست و دستش را جلوی صورتش تکان داد و آن جمله را گفت، امید هنوز مثل مجسمه مانده بود. پلک هم نمی‌زد. فقط نفس‌هایش کوتاه و سطحی شده بود. انگار بدنش بین شوک، شرم، ترس و یک شهوت وحشی که از عمق وجودش بالا می‌آمد، گیر کرده بود.

دست‌هایش کمی لرزید. گلویش خشک شد. سعی کرد چیزی بگه اما فقط یک صدای نامفهوم از گلویش خارج شد. چشمان‌اش هنوز به تاپ قرمز و جایی که پارچه روی سینه‌های مادرش کشیده شده بود، قفل مانده بود. در همان چند ثانیه، تمام افکار متناقض با هم برخورد کردند

نوشته: ehsan_rh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18