labubu ارسال شده در 2 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 2 ساعت قبل مامان بابام زوج ضربدری بودن نمیدونم داستانم کوتاه میشه یا طولانی شاید حوصله تون سر بره ولی مفصله؛ از وقتی فهمیدم مامان و بابام زوج ضربدری بودن: من آرمانم الان ۲۴ سالمه،بچه تر که بودم یادم میاد که یه شب از خواب بیدار شدم آب میخواستم رفتم دنبال مامانم تو اتاق خوابشون یهو با صحنه ای مواجه شدم که دیدم مامانم داره با دوست بابام سکس میکنه و سریع برگشتم خشک ام زده بود، مامانم اومد منو برد دوباره خوابوندم. هیچ وقت اون صحنه از جلو چشمام پاک نشد خیلی کلنجار رفتم به بابام بگم یا نه؛ بزرگتر که شدم گاهی متوجه سوتی های مامان و بابام میشدم که باهم فیلم سوپر نگاه میکردن یا صدای سکسشون رو میشنیدیم، با اون صحنه ای که از مامانم دیدم شاید ازش متنفر شده بودم ولی کنجکاوی برام به وجود اومده بود اندامشو دید بزنم که گاهی میرفت حموم از سوراخ در بدنشو نگاه میکردم همین باعث شد کم کم به مامانم حس پیدا کنم و حشری بشم روش با اینکه خانواده به شدت مذهبی بودیم و مامانم حجاب کامل داشت حتی جلوی من؛ اما قضیه از جایی شروع شد که گاهی مامان و بابام برای مهمونی های نیمه شبی که میرفتن به خاطر اینکه تنها نمونم منو با خودشون میبردن یا توی پارک و کافه بود یا مهمونی های داخل ویلا یا حتی طبیعتگردی ها،که با سلام و احوال پرسی های که با آدما انجام میدادن متوجه میشدم با بعضی ادما از قبل اشنا بودن با بعضی هاشونم همون شب آشنا میشدن اوناهم بچه هاشون رو میاوردن همه بازی بچه های دیگه باشن منم اونجا چندتا دوست هسمن خودم پیدا کردم اولش متوجه نبودم ولی بعد از جایی که عقلم رسید دقت کردم میدیدم که نه رفتار هاشون طبیعه نه پوشش هاشون خصوصا مامان من که محجبه بود وقتی توی این مهمونی ها قرار میگرفت کلی به خودش میرسید و ارایش میکرد و لباس باز تر میپوشید همینم باعث شد که کنجکاو بشم و دست از بازی کردن با بچه های دیگه بکشم و یواشکی حرفاشون رو گوش کنم میدیدم گاهی مردا طوری به مامانم نزدیک میشدن و راحت بودن که حتی دائی یا عمو خود منم به مامانم اینقدر نزدیک نمیشدن یا حتی بابام با خانم های بگو بخند میکرد و شوخی میکرد و گاهی تو آغوششون میگرفت و روبوسی میکرد که تاحالا ندیده بودم به خانمی اینطور نزدیک بشه، اولین صحنه سکسی که دیدم توی ویلا استخر دار بود که زن و مرد توی استخر بودن و باهم شوخی میکردن بعضی خانما شیک میزدن بعضی زن و مردا باهم نوبتی لب میگرفتن و یا حتی دوتا خانما باهم لب میگرفتن و سینه همو میخوردن، از اون شب به بعد دیگه مامانم منو اینطور مهمونی ها نبرد چون متوجه نگاه عجب و غریب و کنجکاوی من نسبت به ادما شده بود و فهمیده بود دیگه عقلم به این چیزا میرسه نهایتا منو میبردن توی دورهمی های که توی پارک قرار میذاشتن... این باعث شد که من کنجکاوی و ماجراجویی های زیادتری انجام بدم و برم گوشی مامان و بابام رو چک کنم که دیدم بله چخبره همه اتفاق ها از توی خود این گوشی شروع میشه حتی بیشتر از اون چیزای که به چشم دیده بودم توی گوشی هاشون پیدا کردم یه گروه تلگرامی داشتن که همه زوج ها عضوش بودن و از اندام ها و سکس های شبانه خودشون عکس و فیلم می فرستد یا از تجربیات و قرار هاشون صحبت میکردن. اینجا بود که همه چیز برام روشن و آشکار شده بود چند سالی گذشت که تا من به سن ۱۶سالگی رسیدم و این روابط و قرار های مامان بابام رو شاهد بودم که گاهی آماده میشدن و رفتن به مهمونی و من رو هم با خیال راحت تنها میذاشتن، اما من در جریان و مطلع همه چیز بودم چون هرجا میخواستن برن یا بعد هر مهمونی که میرفتن از قبلش یا بعد مهمونی توی گروه هم عکس و فیلم میذاشتن هم راجبش صحبت میکردن که من همه شو سر فرصت چک میکردم. به عمق ماجرا که رسیدم متوجه شدم که بابام با تردستی مامانم خاله ام رو اورده با بابام سکس تریسام انجام دادن و یا بابام مشتری های خانمش رو آورده جلوی چشم مامانم باهاشون سکس کرده و سکس های ضربدری که با اون زوج های که توی مهمونی ها و گروه های تلگرامی باهاشون آشنا میشدن متوجه تمام روابط هاشون شده بودم از تمام ماجرا هاشون بو برده بودم. حس بدی داشتم و هم شهوت تمام وجودم رو گرفته بود این فکر به سرم افتاده بود منی که تا حالا رابطه نداشتم و مامانم که اهل این کاراس حتما برم بهش بگم نیاز دارم میذاره باهاش سکس کنم تا یه حدی هم پیش رفتم که مامانم گفت اگر به این شیطنت ها خاتمه ندی به بابات میگم ببرتت پیش مشاوره من مامانتم زشته این حرفا امکانش نیست بزرگ شدی ازدواج کردی با زنت این کارارو بکن. این باعث شد که دیگه مامانم منو دیگه حتی توی دورهمی های قرار پارک هاشونم نبره مگر اینکه برنامه طبیعت گردی خارج از شهر داشته باشن منم بتونم شرکت کنم که توی یکی از این برنامه های طبیعتگردی منم با یه دختر خانمی هم سن خودم آشنا شدم که شماره همو گرفتیم و سر صحبت باز شد و اونم مطلع چنین ماجرای شده بود اما براش عادی بود و سعی میکرد با صحبت هاش برای منم عادی سازی کنه، من اولین سکس ام رو با همین دختر تجربه کردم که اسمش مهسا بود اما مامان بابای اون سن بالا تر از مامان بابای من بودن و میتونم بگم اصلا مامان باباش با مامان بابای من دوست نبودن و در حد سلام و احوال پرسی بودن. خیلی فکرا تو سرم سوار بود و از طرفی هم دوست داشتم بیشتر توی مهمونی هاشون مثل بچگی هام بتونم شرکت کنم چون خانم های که توی طبیعت گردی هاشون می دیدم واقعا اندام سکسی داشتن و با شیطنت و لوندی های که برای هم میکردن دل آدمو میبردن... تو همون روزا که عادت شده بود گوشی مامان و بابام رو چک کنم متوجه شدم که بابام با یه پسر ۲۰ ساله ای آشنا شده که عکس سایز کیرشو برای بابام فرستاده بود و از صحبت هاشون مشخص بود پسره سایز کیرش خیلی بزرگ بود و قرار بود بابام اون پسر رو واسه مامان ۴۰ساله من جور کنه در صورتی که اون موقعه من ۱۸ سالم بود، پیام هاشون رو که خوندم خیلی غیرتی و عصبی شده بودم ولی شهوت هم وجودم رو فرا گرفته بود منتظر بودم ببینم تهش چی میشه دقیقا ۲هفته طول کشید چت هاشون بابام از اندام مامانم برای پسره عکس میفرستاد پسره هم با آب و تاب از اندام مامانم صحبت میکرد ولی عکسارو من نمیتونستم ببینم چون بعدش انگار پاک میکرد عکسارو بعد یه گروه تلکرامی ۳نفره درست کردن بابامو مامانم و اون پسره که اسمش امید بود باهم سکس چت میکردن و پسره حسابی کص لیسی مامانم رو میکرد و مامانم هم قربون صدقه اش میرفت و بابامم تشویق شون میکرد تا اینکه دیدم روز و قرار شون رو مشخص کردن و قرار شد بابام پسره رو بیاره خونه مون و منو هم به بهانه خرید میخواستن با خاله ام بفرستن بیرون، نمیدونم چرا حس کردم خاله ام از قضیه خبر داره و داره کمکشون میکنه که من خونه نباشم و اینا راحت باهم سکس کنن، منم یه فکری زد به سرم تا قبل از اینکه مامان و بابام منو با خاله بفرستن بیرون نقشه چیدم با مامان بابام هماهنگ کردم گفتم با دوستم دنبال چندتا کتاب علمی هستیم و اون روز نمیتونم با خاله برم بیرون باید بریم چندتا کتاب خونه رو بگردیم و کارمون خیلی طول میکشه و اجازه گرفتم که تا شب بیرون باشم تا به کارام راحت بشم که اوناهم از خداشون بود، خلاصه روز موعد فرا رسید من چند ساعت جلوتر از خونه رفته بودم بیرون، خونه ما طوریه که یه در اصلی داریم و یه حیاط پشتی که هیچکس از در حیاط پشتی رفت و امد نداره و حتی شاید خودمونم از حیاط پشتی خیلی وقت استفاده نکنیم حکم انباری رو داشت که من یواشکی از در پشتی برگشتم خونه رفتم لا به لای وسایل ها قایم شدم که کنار پنجره اتاق خواب مامان و بابام بود، دعا دعا میکردم که فقط بیان توی اتاق سکس کنن تا بتونم منم ببینمشون چون اگه توی پذیرایی میبودن نه تنها نمیدیدمشون بلکه صداشونم نمیشنیدیم، خلاصه اون لحظه فرا رسید دیدم مامانم اومد توی اتاق یه لباس سکسی فانتزی تنش کرد کیرم همونجا شق شد به خودش حسابی رسید ارایش کرد و از اتاق رفت بیرون، من تاحالا مامانم رو اینقدر سکسی ندیده بودم حتی توی اون مهمونی ها ولی ایندفعه حسابی به خودش رسیده بود حدود ۱۰ دقیقه ای گذشت دیدم دست تو دست پسره مامانم اومد داخل اتاق و پشت سرشونم بابام اومد با خودش صندلی اورده بود و نشست روی صندلی مامانم دراز کشید و دست پسره رو گرفت کشید جلو و گذاشت لای پای خودش و سر پسره رو هول داد به سمت کصش پسره هم شروع کرد به خورد کص مامانم، کمی که گذشت مامانم بلند شد شلوار اون پسره رو کشید پایین و کیرشو گذاشت توی دهنش و شروع کرد به ساک زدن که بابامم اون وسط بلند شد اومد جلو شلوارشو کشید پایین کیرشو کرد توی دهن مامانم واقعا وحشت کردم کیر بابامو دیدم واقعا بزرگ بود و نمیدونم چرا تنفر دو چندانی نسبت به بابام پیدا کردم بیشتر از مامانم خلاصه بابام جاشو عوض کرد مامانو به صورت داگی در اورد کیرشو کرد تو کصش و تمبله زد و پسره هم رفت جلوی دهن مامانم وایستاد مامانم واسش ساک زد نوبت نوبتی پوزیشن های مختلف با مامانم سکس کردن و مامانم حسابی جیغ و اه و ناله میکرد چندین بار ارضا شدن که اصلا نفهمیدم چند بار کی ارضا شد دنیا داشت دور سرم گیج میرفت تا اینکه سکسشون تموم شد و رفتن واقعا تصمیم گرفته بودم بعد این قضیه مامانمو هرطور شده بکنم حالا که با اون اندام و لباس های سکسی دیده بودمش که در همین حین فکری به سرم زد شماره یکی از اون خانم های داخل گروه تلگرام رو که چند بار توی دورهمی دیده بودمش و ازش خوشم میومد رو برداشتم بهش پیام دادم خودمو معرفی کردم خیلی تحویلم گرفت و باهام خوش و بش کرد و حال مامان بابامو پرسید که با هزار کلنجار رفتن تمام موضوع رو براش تعریف کردم و کمی خالی شدم و قسمش دادم ولی به مامان بابام چیزی نگه اونم سعی داشت با حرفای روشن فکرانه منو ارومم کنه و همه چیز رو طبیعی جلوه بده که بین صحبت هامون گفت باید رودر رو ببینمت ولی کسی چیزی نفهمه قرار گذاشت ادرس خونه اش رو بهم داد که فردا برم خونه شون، منم یه بهونه دیگه اوردم از مامان و بابام اجازه گرفتم که بیرون باشم و رفتم خونه این خانم که اسمش سمیرا بود. بر خلاف اینا بچه نداشتن من پیش ذهن خودم خیال کردم منو دعوت کردن به تلافی اتفاق های که برام افتاده منو بکنن نفر سوم خودشون ولی وقتی رسیدم دیدم شوهرش خونه نبود، وای که عجب تیپی زده بود تاحالا اینطوری ندیده بودمش خیلی سکسی شده بود تا منو دید با یه آغوش گرم ازم پذیرایی کرد و نرمی سینه هاش و داغی بدنش حسابی شهوتیم کرد هر لحظه منتظر بودم شوهرش بیاد یکم که راجب ماجرا ها باهم صحبت کردیم گفت میخوای سرتو بذاری روی پاهام نازت کنم اروم بشی منم سرمو گذاشتم و دست کشید لای موهام و صورتم رو نوازش میکرد و تحریکم میکرد که سینه های خودشو انداخت بیرون گفت دوست داری بخوری منم با مکث شروع کردم به خورد که یهو برگشت گفت من که میدونم تو چشمت دنبال من بود و به این بهونه اومدی باهام صحبت کردی و بهم پیام دادی بعد از رابطه با این همه مرد دیگه خوب میشناسمتون و یه خنده ای کرد و اومد روم شلوارم رو کشید پایین شروع کرد به ساک زدن کیرم که یدفعه ابم داشت میومد خودش فهمید دست نگه داشت کامل خودشو لخت کرد و دراز کشید گفت بیا روم بخواب تلمبه بزن رفتم روش دراز کشیدم نتونستم پوزیشن های زیادی باهاش سکس کنم چون سر همون پوزیشن اول ابم سریع اومد و کیرمو کرد توی دهنش و کل آبمو قورت داد گفتم پس تو چی؟ ارضا شدی گفت اره به منم حال داد من ارضا شدن هامو شدم منم دوست داشتم با پسر کم و سن و سال سکس کنم ولی شوهرم قبول نمی کرد این بهترین فرصت بود که با تو سکس کنم گفتم پس ازم سو استفاده کردی گفت نه اینو بذار به تلافی رابطه های که مامان و بابات داشتن به نفع تو شد که الان با همچین خانم خوشگلی سکس کردی مگه چشمت دنبال من نبود؟ دیگه چیزی نگفتم، گفت فقط حواست باشه شوهر من راجب این قضیه چیزی نمیدونه پیش کسی حرفی نزنی جای سوتی ندی اگه یه روز باز همدیگه رو توی طبیعتگردی ها دیدیم. منم گفتم چشم درسته حال کرده بودم از سکس باهاش ولی باز با این اتفاق کلی معما تو ذهنم پیچد که چرا اینطوری رابطه هاشون؟ گاهی پنهونی و گاهی آشکار؟ بالاخره این روابط خیانت محسوب میشه یا نه؟ به چه نیتی وارد این روابط میشن؟ و نکته مثبتش کجاست؟ آیا واقعا عادیه این رابطه یا نه؟ و خیلی سوال های دیگه... بخوام بازم براتون تعریف کنم تا الان که ۲۴سالمه داستان ادامه زیاد داره و اتفاقات دیگه ای هم افتاده... ولی قسمت مهمش تا همینجا بود که براتون تعریف کردم؛ نمیدونم بچه ی دیگه ای هم هست اینجا از این اتفاق ها براش افتاده باشه یا نه؟ نوشته: آرمان لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده