رفتن به مطلب

داستان سکسی زن شوهردار ناز


labubu

ارسال‌های توصیه شده


الهه ناز

عشق اول زندگیم برمیگرده به ۹ سالگیم، یک دختر خوشگل که تو کوچه همبازی من و خواهرم بود، قول و قرار ازدواج هم گذاشته بودیم، تا یک روز اون دختر که اسمش الهه بود، از محل ما اسباب کشی کردند و رفتند، خیلی تجربه تلخی بود تو اون سن! سالها گذشت و من تو محل کارم همکاری جدید دیدم که سریع شناختمش، بعد از ۲۱ سال چهرش اصلا تکون نخورده بود، همون الهه ناز من بود ولی یک مشکل بزرگ وجود داشت، حلقه ازدواج دستش بود، اصلا هم منو نشناخت و حقم داشت من کلا چهرم خیلی تغییر کرده، نمیدونستم اصلا بگم بهش یا نه ولی کم کم گفتم فقط یک خاطره شیرین هست، بگم ببینم چی میشه خودمو دقیق بهش معرفی کردم، سرشو انداخت پایین و صورتشو با دست پوشوند و شروع کرد خندیدن، منم خندم گرفت و بعد شروع کردیم حال و احوال پرسی یاد گذشته، به شوخی گفتم ای نامرد قول قراری داشتیم رفتی شوهر کردی! خندید گفت میخوای طلاق بگیرم آدم خوبی نیست! خندیدم گفتم شاید ببینیم چی میشه، بعد گفتم شوخی کردی آدم خوبی نیست؟ یکم احساس کردم تو خودش رفت، گفت خب یک ازدواج دلخواه نبود، اصلا درکی از هم نداریم و همشم ماموریت کاریه، خیلی دلم سوخت، آخرای زمان کاری بودیم و باید میرفتیم، بهش گفتم میرسونمت و تو راه بیشتر حرف زدیم، فهمیدم به شوهرش شک داره که تو یک شهری دیگه زن گرفته و ماموریت بهانه هست، رسیدیم در خونش بهم گفت بیا بالا، یکم اون تعارف من رد الکی، بعد گفت پکیج دیواری روشن نمیشه سردمه بیا ببین، رفتم باهاش، بار پکیج افتاده بود و تنظیم کردم، نشستم تا پذیرایی کنه گفت می‌ره لباس عوض کنه، رفت و آمد یک تاپ پوشیده بود بدون سوتین و یک شلوار جذب که قشنگ قلمبه کسش معلوم بود! من اصلا فکر سکس باهاش نبودم ولی راست کردم! نشستیم حرف زدند و من داشتم تلاش میکردم نفهمه راستم! فهمیده بود، همشم به بهانه‌ای جلوم خم میشد و ممه‌هاشو میدیم، دیگه گفتم خودش دلش میخواد پامو باز کردم که کیرم معلوم باشه از رو لباس، چشم الهه به شلوارم بود با یک لبخند شیطانی که می‌گفت موفق شدم! گفت خیلی انگار حالت خوبه! گفتم چنین هلویی جلومه بد باشم! گفت حالا هلورو نخوری و خندید، پاشدم رفتم طرفش گفتم اتفاقا وقت هلو خوریه، انگار انتظار نداشت پاشم بیام طرفش و با استرس پاشد، بغلش کردم چشم تو چشم نگاه میکردیم، بهش گفتم باید زن من میشدی و رفتم سراغ لباش، با یک عشق و حرارتی لباشو می‌خوردم، خیلی لب دادیم و بدن همو چنگ می‌زدیم، رفتم سراغ گردن و گوشش که گفت اینجا نه بریم اتاق رو تخت، رفتیم افتادیم رو تخت و باز لب دادیم، همزمان با لباس به کسش تلمبه میزدم و الهه ناله میکرد، گوشو گردنشو میک میزدم و آروم که جاش نمونه گاز میگرفتم و الهه دیگه فکر همسایه‌هاش نبود و ناله بلند میکرد، تاپو درآوردم و دیدم جانم دوتا ممه خوردنی سایز ۸۰ که نیپلای سیخ شده صورتی داره، افتادم به جونشون، الهه جیغ میزد دیگه و می‌گفت ساسان یواش بخور ولی دیونه شده بودم کلی خوردم و از رو لباس تلمبه میزدم و الهه ارضا شد و می‌لرزید، رفتم با بوسه پایین، شلوارو شورتشو با هم کشیدم پایین، کسش خیس آب بود، معلوم بود زیاد با شوهرش سکس نکرده تازه تازه بود بدون مو و صورتی کلوچه‌ای تپل، گفتم اصلا به شوهرت کس دادی؟ گفت گور باباش فقط به تو میدم دیگه جرش بده، افتادم به خوردن چوچوله کسش، الهه هم موهامو گفته بود و ناله‌هاش باز شروع، کم کم پاهاش دور بدنم قفل شد و کمرش بالا پایین میرفت، ارضا شد حسابی، پاشدم دیدم نفس نفس میزنه و سرخ شده، بهم گفت تو که جونمو گرفتی چرا نمیکنیم! لخت شدم گفت بذار کیرتو ببینم یکم با دست بازی کرد و با بی‌حالی تلاش کرد پاشه بیاد طرفش که خودم رفتم طرف الهه، یکم بوسش کرد و شروع کرد به ساک زدن، خوب میزد و لذت بخش بود، ولی دلم میخواست زودتر بکنم تو کسش، درآوردم رفتم بین پاهاش، کیرمو یکم لای چاک کسش و روی چوچولش بالا پایین کردم، خیلی جدی بهم گفت میخوای دقم بدی! بکنش تو! شروع کردم فرو کردن، یکم داد میزد و میگفت یواشتر کلفت تری جرم داری میدی، واقعا کسش تنگ تنگ بود، لزج و داغ، همینجوری که فرو میکردم با انگشت چوچولشو میمالیدم و الهه ناله میکرد تا کامل فرو رفت، داغش داشت دیوونم میکرد، تکون ندادم چند لحظه هر دو عادت کنیم و فقط چوچولشو میمالیدم که احساس کردم کیرم بیشتر داغ شد و یک آبی روش اومد، دستمو گرفت و نگذاشت چوچولشو بیشتر بمالم و یکم لرزید، چشماش برگشته بود و ارضا شده بود، تلمبه شروع کردم و ناله‌هایی میکرد که مطمئنم اگه با لب دادن خفش نمی کردم همه می‌فهمیدند، محکم همدیگرو بغل کرده بودیم و الهه کمرو چنگ میزد، هیچ وقت هیچ سکسی انقدر لذت و هیجان نداشت برام، الهه میلرزید و التماس میکرد بسه نمیتونم دیگه و منم داشت آبم میومد، تا ته کردم تو و همشو تو کسش خالی کردم، الهه گفت داغه داغه، بعد کلی لب گرفتن، دستم لای موهاش بود شروع کردم به تشکر و قربون صدقش رفتن، اونم خودشو برام لوس می کرد، بعد گفت حالا چرا ریختی تو! من نمیتونم قرص بخورم! گفتم چرا؟ گفت چون دلم نمیخواد! گفتم منم دلم میخواد بچم تو شکمت درست بشه! بعد پهلو به پهلو تو بغل هم خوابیدیم حدود یک ساعت، تا گوشی الهه زنگ خورد بهش از بیمارستان گفتند بیا شوهرت تصادف کرده حالش خوب نیست، رفتیم دوتایی بیمارستان، فهمیدیم شوهرش فوت شده، من خوشحال بودم ولی الهه انگار یک شوکی بهش وارد شد، تو دوران خاکسپاری و مراسم الهه بهم گفت پریودش عقب افتاده و دسته گل منه! با بچمون تونست خونه و ارث از خانواده شوهرش بگیره و بی صبرانه منتظریم سال شوهرش تموم بشه بریم عقد و عروسی، پسرمون هم تا اون موقع به دنیا میاد.

نوشته: ساسان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18