minimoz ارسال شده در 2 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 2 ساعت قبل جای عمه رو گرفتم من آرمینم و الان ۲۲ سالمه. این داستان کاملاً واقعیه و برمیگرده به زمانی که ۱۸ سالم بود. من توی یه شهر نسبتاً بزرگ زندگی میکنم. من و پسرعمویم از دوران مدرسه با هم بودیم و رابطه خیلی خوبی داشتیم. بعضی وقتها شبها خونهشون میموندم و خلاصه خیلی با هم صمیمی بودیم. از طرفی، به خاطر اتفاقی که در کودکی برام افتاده بود و پسرخالهام در سن پایین از اعتمادم سواستفاده کرده بود، از همون سالها یک کنجکاوی و کشش نسبت به رابطه با پسرها در من شکل گرفته بود. البته به دخترها هم علاقه داشتم و در واقع خودم رو دوجنسگرا میدونستم. همیشه بیشتر نقش فاعل رو تصور کرده بودم، ولی ته ذهنم کنجکاو بودم که مفعول بودن رو هم تجربه کنم. این حس تا مدتها با من بود، تا اینکه عمه ام رو از دست دادیم. مدتی بیمار بود، ولی یکدفعه حالش بدتر شد و فوت کرد. تا قبل از فوت عمه، نهایتاً ماهی یکی دوبار خونه پسر عمه ام میموندم؛ اما بعد از فوتش، چون پسرعمه ام حال روحی خوبی نداشت، حدود یکی دو هفته تقریباً دائم خونهشون بودم. بعضی وقتها هم به خونه خودمون میرفتم و دوباره برمیگشتم. پسرعمه ام هم هیچوقت وارد چنین مسائل و رابطههایی با من نشده بود. رابطهمون کاملاً معمولی و دوستانه بود. پدرش، که اسمش حمید بود، خیلی هوای هر دومون رو داشت و سعی میکرد بعد از فوت همسرش و شرایط سختی که برای پسرش پیش اومده بود، بیشتر کنارمون باشه. پسرعمه ام برای کنکور کلاس تقویتی میرفت. یک روز حمید گفت: «بیا با هم بریم علی رو برسونیم کلاس و برگردیم.» رفتیم و علی رو رسوندیم. موقع برگشت، متوجه شدم حمید نسبت به قبل کمی صمیمیتر شده. توی ماشین دستش رو روی پام گذاشت و گاهی دستش رو روی رونم حرکت میداد. بعد گفت: «هر چیزی لازم داشتی، خودت به من بگو. رودربایستی هم نداشته باش.» من کمکم متوجه منظورش شدم، ولی نمیدونستم باید چه واکنشی نشون بدم. از طرفی، رفتار جدیدش برام عجیب بود و از طرف دیگه، حس ناخوشایندی هم نداشتم. حمید شروع کرد درباره زندگی خودش حرف زدن. گفت: «از وقتی عمت فوت کرده، زندگی برای من خیلی سخت شده. شاید دوباره بخوام ازدواج کنم، ولی به خاطر علی هنوز دو دلم.» من هم گفتم: «خب، شما هم باید فکر کنید و ببینید چه چیزی براتون بهتره.» در تمام این مدت دستش هنوز روی پام بود. چند روز گذشت و ذهن من هم بیشتر درگیر رفتارهای حمید شده بود. نگاههاش رو حس میکردم و متوجه شده بودم که نوع توجهش به من با قبل فرق کرده. از طرفی، بیشتر هوام رو داشت و همین باعث شده بود کمکم نسبت بهش احساس عجیبی پیدا کنم. یک روز علی برای کلاس رفته بود و من و حمید تنها بودیم. روی مبل نشسته بودم و با گوشی بازی میکردم. حمید پرسید: «آرین جان، دوستدختر نداری؟» گفتم: «نه والله. فعلاً خودمو درگیر نمیکنم، کنکور داریم.» البته این حرف بیشتر بهانه بود، چون من آنقدرها هم اهل درس خواندن نبودم! 😂 حمید یکدفعه گفت: «دیگه بزرگ شدی. باید یه کم به این مسائل هم فکر کنی.» من جا خوردم و سرم رو پایین انداختم. گفت: «خجالت نکش. از وقتی عمت نیست، خودم هم خیلی تحت فشارم.» بعد از چند لحظه گفت: «از پسرها هم خوشت نمیاد؟» من گفتم: «منظورتون رو متوجه نمیشم.» گفت: «منظورم اینه که با پسرا ارتباط نگیریها.» من سریع گفتم: «نه بابا، این چه حرفیه!» حمید گفت: «کجاش زشته؟ اونم یه حسیه. اگه یه روزی همچین چیزی خواستی، به خودم بگو.» صورتم از خجالت کاملاً قرمز شده بود. گفتم: «عمو، متوجه نمیشم چی میگید.» حمید اومد کنارم نشست و دستش رو روی پام گذاشت و گفت: «ببین، بزار راستشو بگم. از وقتی عمت فوت کرده، خیلی تحت فشارم. نمیخوام فعلاً ازدواج کنم، مخصوصاً به خاطر علی. تو هم پسر خوبی هستی و چون بهت اعتماد دارم دارم این حرفها رو میزنم. واقعاً هم ازت خوشم میاد.» من واقعاً نمیدونستم باید چه جوابی بدم. فقط گفتم: «عمو، زشته... این حرفها چیه؟» خیلی خجالت کشیده بودم. اون روز گذشت، ولی بعد از اون کمی از حمید خجالت میکشیدم. با این حال، خودش همچنان رفتار متفاوتی با من داشت؛ نگاههاش، توجهش و صمیمیتی که پیدا کرده بود، همه باعث میشد بفهمم حرفهایی که زده جدی بوده. از طرفی، خودم هم کمکم نسبت به این توجه احساس پیدا کرده بودم. اینکه یک نفر اینقدر به من توجه میکرد و از من خوشش میاومد، برایم هیجانانگیز بود و باعث شده بود بیشتر بهش فکر کنم. چند روز بعد، یک روز که علی برای کلاس رفته بود و من تنها در خانه بودم، روی مبل نشسته بودم و با گوشی بازی میکردم. حمید وارد شد، کنارم نشست و دوباره شروع کرد به صمیمی شدن. منم زیاد بدم نمیومد و خوشمم میومد و دستش روی رون پام بود و داشت بازم میمالید بعد پیشنهاد کرد با هم فیلم بزرگسالان ببینیم. من خیلی خجالت کشیدم، اما مخالفت جدی نکردم. فیلمی که انتخاب کرده بود مربوط به یک زنپوش بود. همین موضوع برای من عجیب و در عین حال جذاب بود، چون خودم هم همیشه نسبت به لباسهای زنانه و این نوع ظاهر کنجکاوی داشتم. حمید سعی میکرد من رو راحت کنه و مدام میگفت: «آرین جان، خجالت نکش. راحت باش.» فضای بین ما کمکم تغییر کرد. صمیمیتمان بیشتر شد و من برای اولین بار وارد موقعیتی شدم که تا آن روز فقط در ذهنم تصورش کرده بودم. دستش روی رون پام بود و داشت واقعا میمالید کیر من راست شده بود و میخواستم که معلوم نشه یکمم از خجالت قرمز شده بودم و زیر چشمی هم فیلمو میدیدم فقط بین ما سکوت بود . بعد با دستش دستو منو برداشت و گذاشت روی کیرش و من زود دستمو کشیدم که گفت عزیزم خجالت نکش راحت باش منم مال تورو میمالم گفتم عمو واقعا کار زشتیه من خوشم نمیاد گفت عزیزم راحت باش لطفا و بازم دستمو برد سمت کیرش به من گفت فقط با دستت بگیر کیرش واقعا سفت و بزرگ بود دستشو گذاشت رو کیر من و داشت میمالید که یهو دستشو اروم برد زیر شلوارم و شروع کرد به مالیدن گفتم عمو زشته گفت عزیزم خجالت نکش و شلوارشو یهو تا زانو کشید پایین من خیلی خجالت میکشیدم و نگاش نمیکردم که گفت آرین جان لطفا راحت باش و بازم دستمو برد سمت کیرش من یواش یواش یخم داشت آب میشد و کیرشو میمالیدم و فیلمم داشتم نگاه میکردم و لذت میبردم که یواش یواش شروع کرد به بوس کردن من و بدنمو مالیدن من مقاومتی نمی کردم و دستشو برد زیر لباسم و بعد تیشرتمو در آورد و من در حالی که کیرش دستم بود و نیمه لخت بود چشم تو چشم شدیم یهو لباشو چسبوند به لبام و شروع کرد به خوردن بابام بعد گوشی رو گذاشت رو میز و منو خوابوند رو مبل و خوابید رومو شروع کرد به خوردن گردنم و یواش یواش رفت پایین و شروع کرد سینه هامو خورد بعد شلوارمو یواش یواش در آورد و بعد لباسای خودشم در اورد و رفت پایین واقعا کنترلم دست خودم نبود فقط چشمامو بسته بودم و اون کارشو میکرد رفت پایین و شروع کرد به ساک زدن برام واقعا رو ابرا بودم که انگشتشو خیس کرد و گذاشت رو سوراخمو ماساژ میداد واقعا خیلی لذت بخش بود رفت از رو کشو یه ژل آورد که معلوم بود تازه خریده و برا من بوده اون ژل بعدا بهم گفت که لوبریکانت بوده انگشتشو خوب چرب کرد و سوراخمو خوب مالید و یواش یواش انگشتشو کرد تو سوراخم درد خیلی زیادی نداشت ولی یکم اذیت میشدم که یکم که گذشت لوبریکانت اثر کرد و سوراخم یکم بی حس شد هم داشت لبامو میخورد هم بدنمو لیس میزد و انگشتش تو کونم بود و بعد انگشتشو دوتا کرد سخت میرفت تو ولی چون بی حس شده بود تقریبا اذیت نمیشدم زیاد ولی درد داشت بعد تقریبا ۱۰ دقیقه که کامل دوتا انگشت توم بود و اذیت نمیشدم و واقعا هم لذت میبردم گفت عشقم برگرد که نوبت کیرمه یکم ترس داشتم ولی اماده بودم برگشتم و داگی شدم و کیرشو گذاشت رو سوراخمو اروم اروم فشار میداد و یواش یواش همشو داخل کرد یکم اذیت شدم ولی قابل تحمل بود به لطف ژل لوبریکانت همونجوری وایساد دا جا بازکنه و شروع کرد به یواش یواش عقب جلو کردن واقعا اذیت میشدم ولی حس میکردم توم پرو خالی میشه و یه لذت خاصی رو داشتم تجربه میکردم از کیرم داشت آب می چکید ولی نیمه راست بود اصلا یه حس عجیبی بود داشت یواش یواش سرعتشو بیشتر میکرد ولی نه در اون حد و منو برگردوند و پشت خوابیدم زیرمم بالش گذاشت بازم کیرشو داخل کرد و شروع کرد به تلمبه های اروم و روان واقعا تو اوج بودیم هی ازم تعریف میکرد و من حس میکردم یه دخترم که زیر شوهرم خوابیدم و دارم گاییده میشم . دستمو بردم سمت کیرم و یواش یواش مالیدمش خیلی زود آبم اومد جوری آبم اومد جوری حال داد بهم که اصلا تجربه نکرده بودم و واقعا خالی خالی شد کمرم حمید دید که آبم اومد تلمبه هاشو محکم تر و سنگین تر کرد و چون ارضا شده بودم لذتی نداشتم و اذیت میشدم یکم که با فشار زیاد اونم آبشو ریخت رو من و افتاد روم. من حس مشیمونی داشتم داشتیم نفس نفس میزدیم حمید گفت مرسی عشقم و پاشد رفت برام دستمال کاغذی اورد و بدنمو تمیز کرد . خلاصه آن اتفاق در نهایت به اولین تجربه جنسی من با حمید منجر شد. برای من تجربهای کاملاً جدید بود؛ همزمان احساس خجالت، ترس، هیجان و کنجکاوی داشتم. چیزهایی که تا آن روز فقط دربارهشان فکر کرده بودم، حالا واقعاً در زندگیام اتفاق افتاده بودند. بعد از تمام شدن ماجرا، حمید به حمام رفت. من روی تخت مانده بودم و ذهنم کاملاً بههم ریخته بود. احساس پشیمانی داشتم و مدام از خودم میپرسیدم: «چرا این کار رو کردم؟» وقتی حمید برگشت و دید حالم خوب نیست، متوجه شد که ناراحتم. سعی کرد آرومم کنه و گفت: «آرین، تو کار اشتباهی نکردی. خودتو سرزنش نکن.» همین حرف باعث شد بغضم بترکه و شروع کردم به گریه کردن. بعد از مدتی، رفتم حمام و کمی تنها بودم. واقعاً نمیدونستم باید درباره اتفاقی که افتاده چه حسی داشته باشم. چند روز با حمید حرف نزدم و بعد برگشتم خونه خودمون. اما عجیب این بود که بعد از چند روز، احساساتم نسبت به آن اتفاق تغییر کرد. دیگه مثل روز اول پشیمان نبودم و بیشتر از قبل ذهنم درگیر حمید شده بود. مدام به آن شب فکر میکردم و متوجه شدم که برخلاف تصور اولیهام، به او کشش پیدا کردهام. بعد از آن، رابطه من و حمید کمکم وارد مرحله جدیدی شد و اتفاقات بیشتری بین ما افتاد؛ اتفاقاتی که باعث شد رابطهمان از یک اتفاق گذرا فراتر برود و به مرور تبدیل به رابطهای پنهانی و صمیمی شود. و این تازه شروع داستان من و حمید بود... لطفا بابت فونت یا اگه غلط املایی باشه ببخشید چون من نویسنده نیستم و اینم چیزی بود که برام اتفاق افتاده اگه خوشتون اومد ادامشو هم مینویسم نوشته: آرین لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده