kale kiri ارسال شده در 20 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 20 ساعت قبل اتاق پرو ساعت ۳ بعدازظهر. فروشگاه لباس برند سارک تو خیابون کلاهدوز تهران تقریباً خالی بود. نور ملایم زردرنگ از سقف میریخت روی رگالها و بوی پارچههای نو و خوشبو کننده تو هوا پیچیده بود. مانا پشت صندوق ایستاده بود. مانتوی کوتاه سفید تنش بود که هر بار خم میشد، کمی از گودی کمرش پیدا میشد. شلوار جین تنگ و کوتاه، کامل دور رانها و باسنش چسبیده بود و شال آبی نازک دور گردنش، بوی ملایم عطر خودش رو با خودش میآورد. مرد میانسال خوشتیپ چند تا لباس برداشت و بدون عجله رفت سمت اتاق پرو. قدش بلند بود، شونههاش پهن، و وقتی راه میرفت پارچهی کتش روی بدنش حرکت میکرد. مانا نگاهش کرد. یه حس گنگ تو سینهش نشست؛ نه ترس، نه هیجان تند، فقط یه سنگینی گرم و کنجکاوانه. یکی دو دقیقه بعد صداش از پشت پرده اومد، آروم و بم: «ببخشید... میشه یه لحظه بیاین؟» مانا پرده رو کنار زد و وارد اتاقک شد. اول عطرش بود که بهش خورد. نه عطر تند معمولی؛ یه رایحهی گرم و عمیق، ترکیبی از پوست تمیز مرد، چوب، و یه چیز کمی تند و حیوانی که مستقیم رفت ته گلوش. هوا تو اتاقک کوچک سنگینتر شد. مرد پیراهن رو درآورده بود. سینهش پهن و کمی مودار بود، پوستش زیر نور ملایم اتاقک براق به نظر میرسید. عضلههای شکمش با هر نفس آروم بالا و پایین میرفت. شلوار جین تا بالای ران پایین کشیده شده بود و از روی شرت تنگ مشکی، برآمدگی سنگین و واضحی کاملاً شکل گرفته بود. رگهای روی شکمش تا پایین ادامه داشت و ناپدید میشد زیر پارچهی شورت. مانا برای چند ثانیه هیچی نگفت. فقط ایستاد و نگاه کرد. حس کرد پوست گردنش زیر شال آبی داره گرم میشه. دهنش کمی خشک شده بود. عطر مرد الان کامل دورش پیچیده بود و با هر نفس عمیقتر میرفت تو ریهش. مرد چیزی نگفت. فقط با همون نگاه آرام و کمی تاریک نگاهش میکرد. انگار منتظر بود ببینه مانا چی کار میکنه. مانا پلک زد، سرش رو پایین انداخت و با صدای کمی گرفته گفت: «بذارید... یه دقیقهی دیگه بیام.» پرده رو کنار زد و اومد بیرون. تو راهروی خلوت اتاق پرو چند قدم راه رفت. قلبش تند میزد، ولی نه از ترس. بیشتر از اینکه بدنش داشت به عطر و تصویر اون بدن واکنش نشون میداد. هنوز بوی مرد رو تو بینیش حس میکرد؛ انگار به پوستش چسبیده بود. دستش رو برد بالا و شال آبی رو کمی شلتر کرد. نفس عمیقی کشید. بعد ایستاد، چشمهاش رو بست و تصمیمش رو گرفت. برگشت. اینبار وقتی پرده رو کنار زد و وارد شد، حرکتهاش آرومتر بود. پرده رو کامل پشت سرش کشید و ایستاد. فاصلهشون کمتر از یک متر بود. عطر مرد حالا قویتر و نزدیکتر بود؛ وقتی نفس میکشید، انگار مستقیم از پوست گرم مرد میاومد. مانا دستش رو دراز کرد و کف دستش رو گذاشت روی سینهی مرد. پوستش داغ بود. زیر انگشتاش ضربان قلب مرد رو حس کرد. آروم دستش رو پایین آورد؛ از روی دندهها، از روی شکم سفت، تا رسید به کمر شلوار و بعد به اون برآمدگی سفت و سنگین. از روی شرت فشارش داد. کیر مرد کامل سفت شده بود و زیر پارچهی نازک میتپید. مانا نفسش رو بیرون داد. مرد هنوز دستی بهش نزده بود. فقط نگاه میکرد. بعد خیلی آروم دستش رو آورد بالا و انگشتش رو گذاشت پشت گردن مانا، زیر شال آبی. پوست گردن مانا زیر انگشتاش میلرزید. مرد کمی نزدیکتر شد. لبهاشون هنوز به هم نرسیده بود، ولی نفسهاشون قاطی شده بود. مانا حس کرد لبهای پایینش داره بیاختیار باز میشه. بعد مرد بوسیدش. اول فقط لب، نرم و گرم. بعد زبانش آروم بین لبهای مانا لغزید. بوسه عمیقتر شد. مانا چشمهاش رو بست و کامل تو عطر و گرمای بدن مرد غرق شد. دست مرد رفت زیر مانتوی کوتاه. انگشتاش روی پوست کمر مانا کشیده شد، بعد رسید به لبهی شلوار جین. زیپ رو آروم پایین کشید. صدای زیپ تو سکوت اتاقک خیلی بلند به نظر میرسید. دست مرد داخل شلوار رفت، از روی شورت نازک گذشت و مستقیم انگشتش کشیده شد بین پاهای مانا. کس مانا از قبل گرم و لغزنده شده بود. مرد انگشت وسطش رو آروم بین لبهای کس کشید و مانا تو بوسه یه نالهی کوتاه و لرزان داد. مرد شورت خودش رو پایین کشید. کیر کلفت و رگدارش آزاد شد و سنگینیش رو روی ران داخلی مانا گذاشت. مانا بدون اینکه از بوسه جدا بشه، شلوار و شورت خودش رو تا وسط ران پایین داد. پشتش رو به مرد کرد، دستش رو برد عقب و گونههای باسنش رو از هم باز کرد. حس کرد سر پهن و داغ کیر مرد بین لبهای خیس کسش قرار گرفت. مرد دستش رو گذاشت روی کمر مانا و خیلی آروم فشار داد. کیر کمکم داخل رفت. مانا دهانش رو باز کرد و نفسش برید. حس پر شدن آروم و عمیق، سانتیمتر به سانتیمتر. وقتی کامل تا ته جا گرفت، هر دو برای چند ثانیه بیحرکت موندن. فقط نفسهاشون تو سکوت اتاقک میاومد و عطر بدن مرد با بوی تحریک مانا قاطی شده بود. بعد مرد شروع کرد به حرکت. ضربهها سنگین و عمیق بودن. هر بار که کیرش کامل میرفت داخل، مانا حس میکرد بدنش داره از داخل پر میشه. دست مرد از جلو رفت زیر مانتو، سینههاش رو گرفت و نوک سینههاش رو بین انگشتاش فشار داد. شال آبی با هر حرکت روی پوست مانا میلغزید. مانا سرش رو عقب برد و به شانه مرد تکیه داد. چشمهاش نیمهباز بود و فقط حس میکرد؛ عطر، گرما، کشش پوست، و اون پر شدن مداوم. سرعت مرد کمکم بیشتر شد. صدای خیس برخورد بدنشون حالا واضحتر بود. مانا دستش رو برد عقب و انگشتش رو فرو کرد تو گوشت ران مرد تا عمیقتر بیاد. نفسهاش کوتاه و نامنظم شده بود. یه موج گرم از پایین شکمش شروع شد و بالا اومد. بدنش منقبض شد، انگشتش محکمتر شد و با یه نالهی لرزان و خفه اومد. کسش دور کیر مرد میتپید و میکشید. مرد چند ضربهی آخر عمیق زد و با نالهی بم و کشیدهای داخلش خالی کرد. مانا حس کرد آب گرم کیرش داره پرش میکنه، موج به موج. چند ثانیه همونطور موندن؛ کیر مرد هنوز داخل بود و آروم میتپید، نفسهاشون با هم بالا و پایین میرفت، و عطر بدن مرد حالا کامل روی پوست مانا نشسته بود. بعد مرد خیلی آروم بیرون کشید. وقتی کیرش خارج شد، مانا حس کرد کمی از آب گرم از داخلش بیرون میریزه و روی ران داخلیش میلغزه. پاهاش کمی سست بود. مانا شلوارش رو بالا کشید، مانتو رو صاف کرد و شال آبی رو دوباره مرتب دور گردنش پیچید. برگشت و به مرد نگاه کرد. مرد هنوز لخت بالاتنه ایستاده بود و عطر گرمش فضا رو پر کرده بود. مانا برای لحظهای فقط نگاهش کرد، بعد خیلی آروم گفت: «هفتهی بعد... همین ساعت. زودتر بیا.» مرد هیچی نگفت. فقط سرش رو کمی پایین آورد و نگاهش رو تا آخر روی مانا نگه داشت. مانا پرده رو کنار زد و از اتاقک بیرون رفت. تو راهروی خلوت، هنوز بوی عطر مرد روی گردن و بین انگشتاش بود و با هر نفس، دوباره همهچیز رو حس میکرد. نوشته عمو نوشته: عمو لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده