gayboys ارسال شده در 17 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 17 ساعت قبل جنده دانشگاه هفتهی اول دانشگاه بود. هوا هنوز بوی شهریور میداد و حیاط دانشکده پر از بچههایی بود که هنوز همدیگه رو نمیشناختن. من روی نیمکت سنگی کنار ساختمان مرکزی نشسته بودم، دفترچهی برنامهی کلاسم رو باز کرده بودم و با خودکار قرمز ساعتها رو خط میزدم که یهو سرمو بالا آوردم. اولین چیزی که دیدم موهای سیاهش بود. کوتاه و مرتب، با یه خط تمیز کنار شقیقهها. بعد صورتش. بینی صاف، فک زاویهدار، لبهای پر و یه لبخند آروم که انگار میدونست همه دارن نگاش میکنن. قدش حدود یک متر و هشتاد و پنج بود، شانه پهن، و تیشرت سادهی مشکیش رو جوری پوشیده بود که عضلههای بازوش معلوم باشه بدون اینکه زیادی زور بزنه. اسمش آراد بود. همون لحظه فهمیدم. من داشتم نگاش میکردم که یهو چشمامون به هم افتاد. اون اومد نزدیکتر، کیف چرمیش رو انداخت رو شونهش و با یه صدای بم و آروم گفت: «سلام. برنامهت رو میشه ببینم؟ فکر کنم با هم کلاس مشترک داریم.» دفترچه رو بهش دادم. انگشتهاش موقع گرفتن دفترچه به انگشت من خورد. پوستش گرم بود. چند ثانیه نگاه کرد و بعد گفت: «آره، ریاضی ۱ و فیزیک پایه. خوششانسیم.» لبخند زد. همون لبخند آروم. من سعی کردم خونسرد باشم ولی قلبم تند میزد. «من سارا هستم.» «آراد.» همون روز چند بار دیگه همدیگه رو دیدیم. توی راهروی دانشکده، جلوی بوفه، و یه بار وقتی داشتم از پلهها میاومدم پایین، اون از بالا داشت میاومد و موقع رد شدن شونهش به شونهی من خورد. برگشت و گفت: «ببخشید… قشنگ به نظر میرسی امروز.» و بدون اینکه منتظر جواب بمونه رفت. تا آخر روز فهمیدم که همهی دخترای سال اول دارن سعی میکنن نزدیکش بشن. یه دختر قدبلند با موهای بلوند و لبهای براق به اسم نیلوفر همیشه یه جوری خودش رو میرسوند به کنارش. یه دختر دیگه به اسم مهسا که تتوهای ریز روی مچ دستش داشت و همیشه شلوار جین تنگ میپوشید، موقع حرف زدن دستش رو میذاشت رو بازوی آراد و میخندید. و سومی یه دختر ساکتتر به اسم یاسمن بود که انگار بیشتر نگاه میکرد تا حرف بزنه، ولی نگاهش پر از اشتیاق بود. من از دور نگاه میکردم و حس عجیبی داشتم. حس اینکه اون مال من نیست، ولی میخوام باشه. آخر روز وقتی داشتم از در خروجی دانشکده میرفتم بیرون، دیدم آراد داره سوار یه ماشین مشکی براق میشه. بامو سری هفت. شیشهها دودی بود و وقتی در رو بست، صدای موتور آروم و سنگینش توی حیاط پیچید. قلبم یهو سنگین شد. فهمیدم پولداره. خیلی پولدار. و این موضوع بیشتر از خوشگلیش حالم رو خراب کرد. با خودم گفتم: «باید باهاش دوست بشم. باید.» ولی کار آسونی نبود. سه ماه اول فقط در حد سلام و لاسهای کوتاه موند. آراد همیشه یه حلقه از دخترا دورش بود. نیلوفر بیشتر از همه. یه بار توی بوفه دیدم که نیلوفر دستش رو گذاشته بود روی ران آراد و آروم داشت با انگشتاش بازی میکرد. آراد فقط لبخند میزد و چیزی نمیگفت. مهسا هم یه روز جلوی همه موهاش رو جمع کرد و گردنش رو به سمت آراد کج کرد و گفت: «خستهام، میشه شونهت رو قرض بگیرم؟» و سرش رو گذاشت روی شانهش. یاسمن کمتر جلو میاومد، ولی وقتی حرف میزد، صدایش آروم و نرم بود و آراد بیشتر بهش گوش میداد. دوستای آراد هم همیشه اطرافش بودن. سه تا از اونا رو خوب یادمه: یکیشون کیان بود. قدبلند، موهای فرفری قهوهای، همیشه خندان و اهل شوخی. یکی دیگه سامان، آرومتر و با عینک، که بیشتر حرفهای جدی میزد. و سومی پویا، ورزشکار و کمی خشنتر، که همیشه تیشرتهای تنگ میپوشید و عضلههاش رو نشون میداد. من توی این مدت بیشتر از دور نگاه میکردم. گاهی توی کلاس کنار هم مینشستیم و آراد آروم چیزی میپرسید یا دفترش رو به من میداد که نکتهای رو بنویسم. انگشتهاش گاهی موقع رد کردن خودکار به دست من میخورد و هر دو چند ثانیه مکث میکردیم. یه بار توی راهروی خلوت، وقتی کسی نبود، اومد نزدیکم و با صدای خیلی آروم گفت: «میدونی که از اول ترم دارم نگات میکنم؟» و قبل از اینکه بتونم جواب بدم، رفت. شبها توی خوابگاه، وقتی تنها میشدم، دستم میرفت زیر پتو. تصور میکردم انگشتهای آراد روی پوستم حرکت میکنه. تصور میکردم چطور ممکنه دستش رو بذاره روی رانم و آروم فشار بده. گاهی انقدر تحریک میشدم که مجبور میشدم خودم رو آروم کنم، ولی هیچوقت کامل ارضا نمیشدم. همیشه یه حس ناتمامی میموند. تا اینکه تولد آراد شد. اوایل آذر بود. یه مهمونی بزرگ توی ویلای بیرون شهر که پدرش براش خریده بود. همه دعوت بودن. من هم دعوت شدم. وقتی رسیدم، حیاط پر از ماشینهای گرون بود و صدای موسیقی از داخل خونهی بزرگ میاومد. آراد دم در ایستاده بود. پیراهن سفید دکمهدار پوشیده بود که کمی باز بود و گردنش معلوم بود. وقتی من رو دید، لبخند زد و اومد جلو. «خوش اومدی سارا.» و بعد، بدون اینکه کسی ببینه، دستش رو گذاشت روی کمرم و آروم فشار داد. فقط یه ثانیه. ولی کافی بود که کل بدنم داغ بشه. توی مهمونی فهمیدم که آراد دوستدختر داره. اسمش الناز بود. دختری با موهای بلند مشکی و بدن خوشفرم که از همون اول شب دستش توی دست آراد بود. نیلوفر، مهسا و یاسمن هم بودن. نیلوفر بیشتر از همه سعی میکرد نزدیک آراد بمونه، حتی وقتی الناز کنارش بود. یه بار شنیدم که به سامان میگفت: «الاناز فقط برای عکس خوبه. آراد واقعاً منو میخواد.» سامان فقط خندید و چیزی نگفت. کیان همیشه وسط جمع بود و شوخی میکرد. پویا با چند تا دختر دیگه میرقصید و سامان بیشتر گوشهای نشسته بود و نگاه میکرد. ساعت که گذشت، همه کمی مست شدن. من هم دو تا شات خورده بودم و سرم سنگین شده بود. توی یکی از اتاقهای بزرگ که نورش کم بود و موسیقی آرومتر پخش میشد، چند نفری نزدیک دیوار ایستاده بودیم. آراد، من، کیان، پویا و چند نفر دیگه. الناز رفته بود دستشویی. نیلوفر هم یه گوشه با مهسا حرف میزد. آراد یهو اومد کنارم. خیلی نزدیک. بوی عطرش با بوی الکل قاطی شده بود. دستش رو آروم گذاشت روی دیوار، بالای سر من، و بدنش تقریباً به بدن من چسبید. بعد، بدون اینکه کسی ببینه، دست دیگهش اومد پایین. از روی لباس، کف دستش رو گذاشت روی کسم و آروم فشار داد. من نفسم بند اومد. انگشتهاش از روی پارچهی نازک شلوارم حرکت کرد. آروم، دایرهوار، دقیقاً روی جایی که حساس بود. سرش رو خم کرد و لبهاش رو گذاشت روی موهای سرم، نزدیک شقیقهم، و بوسید. خیلی آروم. بعد با صدایی که فقط خودم میشنیدم گفت: «از اول ترم منتظر این لحظه بودم.» دستش هنوز روی کسم بود. فشار میداد، آروم حرکت میکرد، و من مجبور بودم لبهام رو گاز بگیرم که نالهام درنیاد. پاهام ضعیف شده بود. حس میکردم رطوبت داره از بین پاهام میریزه و پارچهی لباس زیرم خیس میشه. آراد انگار میفهمید. انگشت وسطش رو کمی محکمتر فشار داد و یه لحظه دیگه هم موند. بعد دستش رو برداشت، سرش رو از روی سرم برداشت و انگار هیچی نشده، برگشت سمت کیان و شروع کرد به حرف زدن دربارهی یه چیز بیربط. من همونجا موندم، پشت به دیوار، نفسهام تند، بدنم داغ، و کسم که هنوز از لمس دستش میتپید. الناز چند دقیقه بعد برگشت و دوباره دستش رو انداخت توی دست آراد. نیلوفر از دور نگاهم میکرد. انگار چیزی فهمیده بود. مهسا هم. یاسمن فقط لبخند کوچیکی زد و سرش رو برگردوند. من تا آخر شب نتونستم آروم بشم. هر بار که نگاهم به آراد میافتاد، حس میکردم هنوز دستش روی منه. و میدونستم که این فقط شروعشه. ساعت نزدیک نیمهشب بود که صدای ماشینهای جدید از حیاط اومد. چند دقیقه بعد در ویلا باز شد و پدر و مادر آراد وارد شدن. پدرش مردی حدود پنجاهساله بود، قدبلند، موهای نمکفلفلی مرتب، و یه کتوشلوار سرمهای شیک پوشیده بود. مادرش زن ظریفی با موهای بلوند روشن و لبخند مودبانه. دو تا خواهر آراد هم پشت سرشون بودن؛ یکی حدود بیستساله با موهای بلند قهوهای و دیگری کمی کوچیکتر، حدود هفدههجده ساله، با یه لباس مشکی تنگ. پدر آراد چند لحظه وسط سالن ایستاد، دستش رو بلند کرد و با صدای بم و رسمی گفت: «سلام بچهها، تولدت مبارک باشه آراد. ما فقط اومدیم یه سلامی بدیم و بریم. خوش بگذره.» مادرش هم لبخند زد و چند تا از بچهها رو که نزدیک بودن بوسید و گفت: «مواظب خودتون باشین.» بعد هر دو خداحافظی کردن و رفتن. خواهرها اما موندن. بزرگتره اسمش بود نازنین و کوچیکتره ستایش. نازنین سریع رفت سمت آراد و بغلش کرد، ستایش هم یه گوشه ایستاد و با کنجکاوی نگاه میکرد به جمع. بعد از رفتن پدر و مادر، فضای مهمونی شلتر شد. موسیقی بلندتر شد و نورها کمی کمنورتر. توی سالن بزرگ و کنار استخر، دختر و پسرا شروع کردن به ور رفتن با هم. کیان یه دختر لاغر با موهای کوتاه رو گرفته بود از کمر و سینهش رو چسبونده بود به سینهش، دستش رو گذاشته بود روی باسن دختره و آروم داشت میمالوندش به خودش. دختره سرش رو انداخته بود عقب و چشمهاش نیمهباز بود. پویا هم با دو تا دختر دیگه گوشهای ایستاده بود؛ یکیشون از پشت بهش چسبیده بود و دستش رو آورده بود جلو، روی شلوار پویا، و آروم مالهش میداد. اون یکی هم از جلو، لبهاش رو گذاشته بود روی گردن پویا و آروم میمکید. نیلوفر هنوز دور و بر آراد میچرخید، ولی الناز محکم دستش رو توی دست آراد قفل کرده بود. مهسا با سامان داشت حرف میزد، ولی دستش گاهی میرفت روی ران سامان و آروم فشار میداد. یاسمن تنها نشسته بود روی مبل و فقط نگاه میکرد، انگار منتظر چیزی بود. من کمی مست بودم و حس میکردم لباس مجلسیم که تنگ بود، داره اذیتم میکنه. عرق کرده بودم و میخواستم برم بالا یه لباس راحتتر عوض کنم. از پلهها رفتم بالا. راهرو تاریک بود و فقط نور弱 از زیر در چند تا اتاق میاومد. در اتاق آراد نیمه باز بود. صدای ناله آروم و ریتمیک از داخل میاومد. نزدیکتر رفتم و از شکاف در نگاه کردم. آراد الناز رو روی تخت انداخته بود. الناز کاملاً برهنه بود. سینههاش گرد و سفت، نوکهاش تیرهرنگ و سیخ شده. کمرش باریک بود و باسنش گوشتی و گرد. پاهاش رو باز کرده بود و آراد بین پاهاش زانو زده بود. شلوار آراد پایین بود و کیر کلفت و سیاهش تا ته توی کس الناز فرو رفته بود. داشت محکم میکوبید. هر بار که میرفت جلو، باسن الناز روی تخت میلرزید و نالهش بلندتر میشد: «آراد… قویتر… بله همینجوری… آخ…» آراد دستاش رو گذاشته بود دو طرف سر الناز، بدنش رو خم کرده بود و با قدرت تمام میکوبید. صدای برخورد پوست به پوست توی اتاق میپیچید. الناز ناخنهاش رو کشیده بود رو پشت آراد و داشت ناله میکرد، گاهی اسمش رو میگفت و گاهی فقط نفسنفس میزد. آراد یهو پاهای الناز رو گذاشت رو شونههاش و عمیقتر فرو کرد. الناز جیغ کوتاهی کشید و بدنش قوس برداشت. من داشتم نگاشون میکردم که یهو متوجه شدم گوشهی دیگهی اتاق، روی یه مبل بزرگ، نیلوفر و سامان هم هستن. نیلوفر روی زانوی سامان نشسته بود، کاملاً برهنه. سامان شلوارش رو پایین کشیده بود و کیرش توی کس نیلوفر بود. نیلوفر دستاش رو گذاشته بود رو شونههای سامان و آروم بالا و پایین میرفت، ولی سامان دستاش رو گذاشته بود رو باسن نیلوفر و گاهی محکم میکشیدش پایین تا کامل فرو بره. نیلوفر موهاش رو ریخته بود رو صورتش و ناله میکرد: «سامان… آرومتر نه… محکمتر…» سامان یهو بلند شد، نیلوفر رو برگردوند و از پشت واردش کرد. نیلوفر دستاش رو گذاشت رو پشتی مبل و کمرش رو خم کرد. سامان با سرعت متوسط ولی عمیق میکوبید و هر چند ضربه یه بار کف دستش رو میکوبید رو باسن نیلوفر. صدای نالهی نیلوفر با نالهی الناز قاطی شده بود. آراد گاهی سرش رو برمیگردوند و به اونا نگاه میکرد، ولی دست از کوبیدن برنمیداشت. من همونجا پشت در ایستاده بودم، نفسم تند شده بود و حس میکردم کسم دوباره خیس شده. دستم ناخودآگاه رفت روی شلوارم و از روی لباس فشار دادم. نمیتونستم چشم بردارم. آراد هنوز محکم الناز رو میکرد، عرق از پیشونیش چکه میکرد و عضلههای بازوش موقع هر ضربه سفت میشد. الناز دیگه فقط ناله میکرد و اسم آراد رو پشت سر هم تکرار میکرد. نیلوفر هم از پشت داشت ناله میکشید و سامان دستش رو آورده بود جلو و از رو کسش میمالید. چند دقیقه همونجا موندم تا اینکه صدای قدم از راهرو اومد. سریع خودم رو کشیدم کنار و رفتم توی اتاق مهمان که لباس عوض کنم. قلبم تند میزد و بین پاهام هنوز میتپید. وقتی برگشتم پایین، آراد و الناز هنوز بالا بودن. نیلوفر و سامان هم. خواهرهای آراد توی سالن با چند نفر حرف میزدن و بقیه همچنان مشغول مالیدن و بوسیدن و رقصیدن نزدیک به هم بودن. کیان دختره رو برده بود گوشهای و دستش رفته بود زیر دامنش. پویا هم یکی از دخترا رو بغل کرده بود و داشت از پشت بهش میمالوند. من رفتم کنار استخر و سیگاری روشن کردم. هنوز حس دست آراد روی کسم از چند ساعت پیش تنم بود… و حالا تصویر الناز که زیرش ناله میکشید و نیلوفر که سامان از پشت میکوبیدش. برگشتم توی سالن. چراغها هنوز کمنور بودن و موسیقی آرومتر پخش میشد، ولی از اون شلوغی خبری نبود. کیان و پویا و بقیه دخترا نبودن. خواهرهای آراد هم رفتن. فقط چند تا لیوان خالی و بوی سیگار و عرق توی هوا مونده بود. گلوم گرفت. اشکم داشت درمیومد، نمیدونستم از حسادت یا از تحقیر یا از هر دو. سریع پلهها رو دو تا یکی بالا رفتم. در اتاق آراد هنوز نیمه باز بود. نزدیک شدم و دوباره از شکاف نگاه کردم. تخت بزرگ وسط اتاق بود. نیلوفر روی چهار دست و پا، کاملاً برهنه، کمرش قوس برداشته و باسنش بالا. سامان از پشت محکم تلمبه میزد توی کسش. هر بار که میکوبید، نیلوفر ناله کوتاهی میکشید و سینههاش میلرزید. کنارشون روی همون تخت، الناز هم روی چهار دست و پا بود و آراد از پشت داشت میکوبیدش. دستاش رو گذاشته بود رو کمر الناز و با سرعت و قدرت تمام فرو میکرد. صدای برخورد پوست به پوست توی اتاق میپیچید. آراد یهو کشید بیرون. کیرش براق و سیخ و رگدار بود. دست الناز رو گرفت و کشیدش سمت مبل بزرگ گوشهی اتاق. الناز با ناله روی مبل افتاد. آراد نشست و سیگاری روشن کرد. دود رو فوت کرد بالا و فقط نگاه کرد. الناز بلند شد و رفت سمت تخت. نیلوفر هنوز داگی بود و سامان داشت میکوبیدش. الناز موهای نیلوفر رو از پشت مشت کرد و محکم کشید بالا. سر نیلوفر عقب رفت. الناز خم شد، صورتش رو آورد نزدیک گوش نیلوفر و با صدای آروم و تحقیرآمیز گفت: «جندهی کوچولو… دیدی چطور آراد منو میکنه؟ تو فقط حق داری کونت رو بدی بهش. کست مال منه.» بعد موهاش رو محکمتر کشید و سر نیلوفر رو هل داد پایین، بین پاهای خودش. الناز روی زانوهاش روی تخت نشسته بود، پاهاش رو باز کرده بود. کسش متورم و خیس بود، لبهاش باز و براق از شیره. سر نیلوفر رو فشار داد رو کسش و گفت: «بخور جنده. بله… زبونتو ببر داخل. همهش رو بلیس.» نیلوفر ناله کرد ولی اطاعت کرد. زبانش رو بیرون آورد و شروع کرد به لیسیدن. الناز دست دیگهش رو گذاشت پشت سر نیلوفر و محکم فشار داد تا بینیش هم توی کسش فرو بره. خودش آروم کمرش رو حرکت میداد و کسش رو میمالوند به صورت نیلوفر. آب از کس الناز راه افتاده بود و روی چانه و گردن نیلوفر چکه میکرد. الناز درحالیکه نیلوفر داشت میلیسیدش، دستش رو برد عقب و دو تا انگشتش رو کرد توی کون نیلوفر. نیلوفر از درد و لذت یه نالهی بلند کشید، ولی الناز موهاش رو محکمتر کشید و گفت: «ساکت باش جنده. تنها چیزی که از آراد بهت میرسه سکس آناله. کست مال منه، کونت مال اونه. فهمیدی؟» انگشتهاش رو عمیقتر فرو کرد و چرخوند. نیلوفر بدنش میلرزید. الناز چند بار پشت سر هم پرسید: «میخوای یا نه جنده؟ بگو. میخوای آراد کونتو پاره کنه؟» نیلوفر با صدای گرفته و نالهدار جواب داد: «آره… میخوام…» الناز دوباره فشار آورد: «بلندتر بگو جندهی پولی. بگو میخوام آراد کونمو بکنه.» «آره… میخوام… لطفاً… کونمو بکنه…» الناز لبخند زد، انگشتهاش رو بیرون کشید و سر نیلوفر رو از بین پاهاش جدا کرد. آب کسش از چانه نیلوفر میچکید. بعد برگشت سمت آراد که هنوز روی مبل نشسته بود و سیگار میکشید. رفت نزدیکش، روی زانوهاش نشست، سرش رو بالا آورد و یه بوسهی طولانی و عمیق از آراد گرفت. زبانهاشون توی هم میچرخید. بعد سرش رو پایین برد، کیر براق و سفت آراد رو گرفت توی دستش و از ته تا سر لیسید. زبانش رو چرخوند دور سر کیر، بعد کامل توی دهنش کرد و چند بار بالا پایین برد تا حسابی خیس و براق بشه. آب دهنش از کنار لبهاش راه افتاده بود. بعد کاندوم رو از روی میز برداشت، باز کرد و آروم کشید رو کیر آراد. دستش رو چند بار بالا پایین کشید تا کامل جفت بشه. من پشت در خشکم زده بود. نمیتونستم چشم بردارم. سامان کشید بیرون. کیرش براق و خیس از شیره نیلوفر بود. رفت رو تخت و نشست، پاش رو باز کرد. نیلوفر هنوز روی چهار دست و پا بود و کمی ناله میکرد. سامان موهای نیلوفر رو گرفت و با صدای خشن گفت: «بیا پایین جنده. دهنتو باز کن. حالا نوبت اینه که کیرمو ب مکی.» نیلوفر ناله کرد ولی سرش رو برد پایین. سامان دستش رو گذاشت پشت سرش و محکم فشار داد تا کیرش تا ته بره توی گلوی نیلوفر. نیلوفر تق تق صدا میداد و اشک از چشماش سرازیر شده بود، ولی سامان ول نمیکرد. بالا پایین میکرد سرش رو و با بددهنی میگفت: «خفه شو و ب مک. جندهی کثیف… همینجوری… بیشتر…» همون لحظه آراد سیگار رو خاموش کرد، از مبل بلند شد و اومد پشت نیلوفر. دستاش رو گذاشت رو باسن گوشتیش، دو طرف رو باز کرد و سر کیر کاندومدارش رو گذاشت روی سوراخ کون نیلوفر. آروم فشار داد. نیلوفر یه لحظه تنش شد، بعد آراد با یه حرکت محکم تا نصف فرو کرد. جیغ نیلوفر رفت هوا. بلند و تیز. بدنش لرزید و ناخنهاش توی ملحفه فرو رفت. آراد صبر نکرد. دستاش رو محکم گرفت دور کمر نیلوفر و شروع کرد به کوبیدن. هر ضربه عمیقتر و محکمتر. صدای برخورد باسن نیلوفر به بدن آراد با صدای خفهی ساک زدنش قاطی شده بود. سامان هنوز سر نیلوفر رو گرفته بود و توی گلوش میکوبید. الناز کنارشون نشسته بود، پاهاش رو باز کرده بود و با انگشتاش کس خودش رو میمالید و نگاشون میکرد. جیغ و نالهی نیلوفر پر از درد و لذت بود. آراد سرعتش رو بیشتر کرد و با هر ضربه میگفت چیزی، ولی صداش توی نالهها گم میشد. من همونجا ایستاده بودم که یهو حس کردم یکی داره نگام میکنه. سرمو چرخوندم. سامان. درحالیکه هنوز سر نیلوفر رو گرفته بود و توی گلوش میکوبید، چشماش مستقیم به من دوخته شده بود. چند ثانیه چشم تو چشم شدیم. لبخند کثیفی زد و برام چشمک زد. همون لحظه به خودم اومدم. قلبم داشت از سینه میزد بیرون. سریع از کنار در کنار کشیدم و پلهها رو دو تا یکی پایین دویدم. پاهام میلرزید و بین پاهام خیس خیس شده بود. اشکم دیگه راه افتاده بود. رفتم توی حیاط، نشستم لب استخر و سرم رو گذاشتم بین زانوهام. هنوز صدای جیغ نیلوفر توی سرم بود… ون هفته بعد از مهمونی، کلاً کلافه بودم. هر بار که گوشیم ویبره میرفت یا اسمی از گروه بچهها توی چت میاومد، قلبم میریخت توی دلم. نمیتونستم برم توی جمع. حتی کلاسهایی که با آراد مشترک داشتیم رو با بهونه رد میکردم یا آخر کلاس مینشستم که چشمم بهش نیفته. تصویر نیلوفر که روی چهار دست و پا جیغ میکشید و سامان که بهم چشمک زده بود، شبا نمیذاشت بخوابم. گاهی دستم میرفت بین پاهام و خودم رو میمالیدم، ولی بعدش بیشتر از قبل احساس کثیفی میکردم. پنجشنبه شب بود. ساعت نزدیک یک نیمهشب. توی اتاق خوابگاه دراز کشیده بودم، چراغها خاموش و فقط نور گوشی روشنایی میداد. یهو نوتیفیکیشن اومد. اسم سامان. چند ثانیه نگاش کردم. بعد بازش کردم. سامان: سلام سارا خوبی؟ من چند دقیقه جواب ندادم. بعد نوشتم: من: سلام. خوبم. سامان: این هفته نبودی دور و بر. فکر کردم شاید مریض شدی یا چیزی. من: نه. فقط سرم شلوغه. چند ثانیه تایپینگ اومد. سامان: آره معلومه. راستی… اون شب دیدیمون؟ قلبم تند شد. جواب ندادم. سامان: میدونم دیدی. من نگات کردم. تو هم نگام کردی. من: چی میخوای سامان؟ سامان: هیچی. فقط کنجکاوم. کصت خیسه الان؟ یه لحظه خشکم زد. انگار کسی سیلی زده باشه بهم. سریع تایپ کردم: من: کسکش. جندهی کثیف. چرت و پرت نگو بهم. حذف کن این چتو. سامان: چرا عصبانی؟ چه اکیالی داره؟ دلت میخواد یا نه؟ من: گمشو. دیگه پیام نده. اگه یه بار دیگه این حرفو بزنی میدم آراد بفهمه چیکار کردی اون شب. سامان: آراد؟ آراد خودش نیلوفر رو از کون میکرد وقتی تو داشتی نگاه میکردی. یادت هست؟ جیغش هنوز توی گوشمه. من ساکت موندم. انگشتام میلرزید. سامان: هنوز بچهها نمیدونن تو اونجا بودی. کیان نمیدونه. پویا نمیدونه. حتی آراد دقیق نمیدونه کی پشت در بوده. فقط من میدونم. چند ثانیه صبر کرد و بعد نوشت: سامان: دوست داری تنها باشیم؟ یا گروپ دوست داری؟ بگو. من میتونم جور کنم. یا میتونم نذارم کسی بفهمه. انتخاب با توئه. من: تهدیدم میکنی؟ سامان: تهدید؟ نه. فقط دارم انتخاب میدم. تو اون شب اومدی بالا. تو ایستادی و نگاه کردی. حتی دستت رفته بود رو کست، درسته؟ من دیدم. صورتم داغ شده بود. هم از عصبانیت هم از شرم. نوشتم: من: گوه بخور سامان. اگه یه کلمه از دهنت در بره، خودم همهچی رو میگم. حتی به الناز. سامان: باشه. پس فعلاً هیچی نگو. ولی بدون که من اینجام. هر وقت کصت خارید، یا هر وقت دلت خواست یکی محکم بکنهت، فقط کافیه بگی. من منتظرم. بعدش یه پیام دیگه فرستاد: سامان: شببخیر سارا. complement کصت. چت رو بست و دیگه چیزی نفرستاد. من گوشی رو پرت کردم کنار بالش. نفسم تند تند میاومد. هم میخواستم داد بزنم هم میخواستم گریه کنم. دستم ناخودآگاه رفت پایین، بین پاهام. شلوارکم خیس بود. انگشتام رو گذاشتم رو کسم و فشار دادم. چشمهام رو بستم و تصویر اون شب اومد جلوی چشمم… نیلوفر که جیغ میکشید، آراد که از پشت میکوبید، و چشمک سامان. با عصبانیت دستم رو کشیدم عقب. بلند شدم رفتم توی حموم، آب سرد رو باز کردم و ایستادم زیرش. آب از سرم میریخت پایین، ولی هنوز بدنم میلرزید. سامان داشت غیرمستقیم بلکمیلم میکرد. و بدتر از همه این بود که یه گوشهی ذهنم… یه گوشهی کوچیک… از صراحتش تحریک شده بود. از حموم که اومدم بیرون، هنوز حوله دورم بود و موهام خیس، گوشی دوباره ویبره رفت. این بار چند تا عکس پشت سر هم اومد. همه از سامان. اولین عکس رو که باز کردم، نفسم گرفت. نیلوفر بود. فقط نیلوفر مشخص بود. موهاش ریخته بود رو صورتش، چشمهاش نیمهباز و پر از اشک، و یه کیر کلفت تا ته توی دهنش فرو رفته بود. لبهاش کشیده شده بودن دورش و آب دهن از گوشهی لبش چکه میکرد پایین روی سینههاش. عکس دوم: نیلوفر روی تخت، پاهاش باز، و همون کیر تا ته توی کسش. شکمش کمی بالا اومده بود از فشار و انگشتای کسی کمرش رو گرفته بود. عکس سوم: نیلوفر روی شکم افتاده بود رو تخت، باسنش بالا و باز، سوراخ کونش قرمز و کمی متورم، و رد سفیدی از شیره روی پوست باسنش مانده بود. زیر عکسها یه پیام اومد: سامان: دوست داری جاش باشی؟ من چند ثانیه فقط نگاشون کردم. حوله از دستم لیز خورد روی زمین. بدنم هنوز از آب سرد میلرزید، ولی بین پاهام دوباره داغ شده بود. انگشتام روی صفحه گوشی میلرزید. سامان دوباره تایپ کرد: سامان: بگو. میخوای جاش باشی یا نه؟ من صبر میکنم. گوشی رو محکم توی دستم فشردم. میخواستم حذفش کنم، میخواستم فحش بدم، میخواستم بلاکش کنم… ولی انگشتم روی صفحه موند و پاک نکرد. فقط نشستم لب تخت، حوله رو کشیدم رو پام و خیره موندم به عکس آخر. به اون باسن باز و سوراخ قرمز. و پیام سامان که هنوز اون بالا منتظر جوابم بود. دوشنبه تعطیل بود. تقریباً هیچکس توی خوابگاه نمونده بود. من از صبح توی اتاق دراز کشیده بودم و هی عکسهایی که سامان فرستاده بود رو پاک میکردم و دوباره از سطل زباله برمیگردوندم. ساعت نزدیک هفت عصر بود که گوشی زنگ خورد. اسم سامان روی صفحه اومد. چند ثانیه نگاش کردم. بعد جواب دادم. صدای آروم و بیتفاوتش اومد: «سارا؟» «آره.» «با بچهها داریم میریم کوه. شب میمونیم. میای؟» لحنش کاملاً عادی بود. انگار هیچی از چتهای قبلی بینمون رد و بدل نشده. پرسیدم: «کیاست؟» «آراد، کیان، پویا، من، نیلوفر، مهسا، یاسمن… الناز هم میاد. یه دختر دیگه هم هست به اسم هستی که دوست کیانه. همین.» هیچ حرف اضافهای نزد. نه از عکسها چیزی گفت، نه از اون شب، نه از پیامهای قبلی. فقط منتظر موند. من چند ثانیه سکوت کردم. گلوم خشک شده بود. سامان با همون لحن بیتفاوت ادامه داد: «اگه نیای… ممکنه شب تو مستی یه چیزایی بگم. تصمیم با خودته. ساعت هشت و نیم جلوی خوابگاه منتظرتیم.» و قطع کرد. گوشی رو گذاشتم کنار. نشستم لب تخت و سرم رو گرفتم بین دو دستم. میدونستم داره دوباره بلکمیلم میکنه. و میدونستم که اگه نرم، ممکنه واقعاً توی جمع چیزی بگه. بلند شدم رفتم جلوی کمد. یه شلوار جین تنگ و یه هودی مشکی درآوردم. دستام کمی میلرزید وقتی لباس عوض میکردم. ساعت هشت و نیم جلوی خوابگاه بودم. ماشین کیان و پویا اومده بودن. همه سوار شدن. من آخرین نفر بودم که سوار ماشین پویا شدم. پشت سر نشستم، کنار یاسمن. سامان جلو نشسته بود کنار پویا. آراد و الناز و نیلوفر و مهسا توی ماشین کیان بودن. راه کوه حدود یک ساعت و نیم طول کشید. هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. مثل همهی بیرونرفتنهامون حرف زدن، آهنگ گذاشتن، شوخی کردن. ولی من کلافه بودم و مشخص بود. بچهها سعی میکردن هوام رو داشته باشن. یاسمن شکلات تعارف کرد، پویا پرسید خستهام یا نه، کیان از ماشین بغلی هی صدام میزد که ساکت نباشم. آراد واقعاً نگرانم بود. چند بار توی توقفهای بین راه اومد طرف ماشین ما و سعی کرد باهام حرف بزنه، ولی من بهش نگاه نمیکردم. فقط کوتاه جواب میدادم و سرم رو برمیگردوندم سمت پنجره. نزدیک ساعت ده و نیم رسیدیم به محل کمپ. یه دشت نسبتاً صاف بین درختها بود. کمی بعد دو تا از دوستای کیان هم رسیدن؛ هر دو پسر بودن. یکیشون اسمش نیما بود، قدبلند و ساکت، اون یکی آرین، کمی شلوغتر و خندان. با اومدنشون تعداد پسرا به شش نفر رسید. چادرا سه نفره بودن. تا جایی که ممکن بود سعی کردن دختر و پسر کامل جدا باشن. ترکیب نهایی چادرا اینجوری شد: چادر پسرها ۱: آراد، کیان، نیما چادر پسرها ۲: سامان، پویا، آرین چادر دخترها ۱: من، یاسمن، مهسا چادر دخترها ۲: الناز، نیلوفر، هستی نیلوفر اولش کمی اخم کرد و گفت ترجیح میده بره چادر پسرا، ولی کیان خندید و گفت «امشب نظم داریم، فردا هر کاری میخوای بکن.» الناز هم سریع موافقت کرد که کنار نیلوفر و هستی باشه. چادرا که برپا شد، همه رفتن دنبال هیزم و آتش. من کمک کردم اما حرف زیادی نزدم. چند بار حس کردم آراد از دور داره نگام میکنه. یه بار اومد نزدیک و بطری آب داد، ولی دوباره چشم تو چشم نشدیم. شب کمکم داشت میرسید و آتش روشن شده بود. بچهها دور آتش جمع شدن. من کمی عقبتر نشسته بودم، زانوهام رو بغل کرده بودم و به شعله خیره شده بودم. هنوز نمیدونستم این شب قراره چطور تموم بشه. دیگه عرقخوری و مزهخوریمون حسابی گرم شده بود. سرمون سنگین بود و بدنها از الکل و نزدیکی آتش داغ. اولش همه با هم میرقصیدیم و میخندیدیم، ولی کمکم فضای جمع شلتر شد و جفتها شروع کردن از هم جدا شدن. کیان اول از همه هستی رو کشید کنار، کمی دورتر از آتش، پشت یه درخت نیمهتاریک. دستاش رو گذاشت رو کمر هستی و از پشت بهش چسبید. کمرش رو آروم به باسن هستی میمالوند و سرش رو آورده بود پایین نزدیک گردنش. هستی اولش خندید، بعد سرش رو انداخت عقب و دستش رو برد پشت سر کیان و موهاش رو گرفت. بدنهاشون با ریتم آهنگ به هم میسایید. پویا با مهسا رفت سمت دیگهی آتش. مهسا رو از روبرو گرفت، دستاش رو گذاشت رو باسن مهسا و محکم کشید به خودش. رانهاشون به هم چسبیده بود و پویا آروم سینهش رو به سینهی مهسا میمالوند. مهسا چشمهاش رو بسته بود و لبهاش کمی باز، گاهی نفسش میگرفت وقتی پویا کمرش رو پایینتر میآورد و فشار میداد. آراد و الناز هم گوشهای ایستاده بودن. الناز پشت به آراد، آراد دستاش رو از جلو انداخته بود دور کمر الناز و کف دستهاش رو گذاشته بود روی رانهای بالای الناز. آروم بالا و پایین میبرد و گاهی انگشتاش رو محکمتر فشار میداد. الناز سرش رو گذاشته بود روی سینهی آراد و چشمهاش نیمهباز بود. هر از گاهی آراد سرش رو میآورد پایین و لبهاش رو نزدیک گوش الناز میبرد، ولی من نمیتونستم بشنوم چی میگه. نیلوفر با آرین (یکی از پسرهای جدید) کمی دورتر نشسته بودن روی یه سنگ. نیلوفر تقریباً روی پای آرین بود، پاهاش رو دو طرف رانهاش باز کرده بود و آروم خودش رو به کیر آرین میمالوند از روی شلوار. آرین دستاش رو گذاشته بود رو کمر نیلوفر و گاهی کمکش میکرد که محکمتر پایین بیاد. یاسمن و نیما هم نزدیک آتش مونده بودن ولی بدنهاشون به هم نزدیک شده بود. نیما دستش رو انداخته بود دور شونهی یاسمن و انگشتاش آروم روی بازوی برهنهش حرکت میکرد. یاسمن گاهی تنش میشد و گاهی خودش نزدیکتر میشد. من سعی میکردم بین این فضا خودم رو سرگرم نگه دارم. با هستی و مهسا چند تا حرکت رقص مشترک داشتیم، ولی هر بار که جفتها بیشتر به هم میچسبیدن، حس عجیبی توی دلم میاومد. سامان چند بار اومد طرف من. بار اول لیوان تعارف کرد، پس زدم. بار دوم وقتی داشتم کنار آتش میرقصیدم از پشت نزدیک شد و دستش رو گذاشت رو کمرم. سریع چرخیدم و دستش رو کنار زدم. بار سوم، وقتی کمی از جمع فاصله گرفته بودم که هوا بخورم، اومد دنبالم. هنوز کامل نزدیک نشده بود که عقب رفتم و محکم گفتم: «نزدیک نشو سامان.» این بار دیگه چیزی نگفت. فقط یک قدم اومد جلو، سرش رو خم کرد نزدیک گوشم و با صدای آروم و خشن که فقط خودم شنیدم گفت: «پشیمون میشی.» بعد بدون اینکه منتظر جواب بمونه، برگشت و رفت سمت آتش. چند ثانیه بعد دیدم رفته کنار نیلوفر و آرین و چیزی بهشون میگه. نیلوفر خندید و جاش رو کمی باز کرد. من همونجا ایستادم. قلبم تند میزد و حس میکردم صورتم داغ شده. الکل توی سرم میچرخید و بدنم هنوز از رقص و نزدیکی هوا گرم بود. برگشتم سمت آتش، ولی دیگه نتونستم مثل قبل خودم رو بین جمع گم کنم. هر چند دقیقه یک بار چشمم میافتاد به سامان که از دور نگام میکرد. شب تازه داشت وارد فاز جدیتری میشد. دیگه خیلی از شب گذشته بود. آتش کمرمق شده بود و فقط چند تا شعله ضعیف میرقصید. همه خسته و مست و پاره بودیم. چشمها قرمز، موها ریخته، لباسها از عرق و خاک چسبیده به بدن. حرفها دیگه منسجم نبود و خندهها بلند و بیخودی شده بود. الناز که تا اون لحظه نسبتاً آروم کنار آراد نشسته بود، ناگهان بلند شد، دستش رو زد روی ران آراد و با صدای بلند و رک گفت: «لوسبازی چادر جدا رو بیخیال شید دیگه. امشب اگه برم چادر دخترا، حاملهشون میکنم.» همه ترکوندن از خنده. کیان σχεδیاً افتاد عقب. پویا سوت کشید. نیلوفر با صدای بمی گفت «آفرین الناز!» و حتی یاسمن هم خندهش گرفته بود. آراد فقط سرش رو تکون داد و لبخند کمرنگی زد، انگار از قبل میدونست الناز چنین چیزی میگه. الناز دست آراد رو گرفت و کشیدش بالا. رو به جمع کرد و گفت: «ما میریم تو چادر خودمون. هر کی دوست داشت بیاد پیشمون. در بازه.» بعد بدون اینکه منتظر جوابی بمونن، با آراد رفتن طرف چادر پسرها ۱ که مال آراد و کیان و نیما بود. کیان از پشت سرشون داد زد: «در رو قفل نکنید ها!» و دوباره همه خندیدن. فضا یهو عوض شد. همه داشتن تقسیم میشدن. من سریع بلند شدم. سرم سنگین بود و تعادلم کمی به هم میریخت. دنبال یاسمن و مهسا میگشتم که با هم بریم تو چادر خودمون. یاسمن رو دیدم که نیما دستش رو گرفته بود و آروم میکشیدش طرف چادر پسرها. مهسا هم داشت با پویا حرف میزد و پویا دستش رو انداخته بود دور کمرش. نیلوفر از قبل رفته بود سمت چادر سامان و آرین. هستی هم با کیان داشت میرفت طرف همون چادر آراد. من وسط میدان کمپ ایستاده بودم و سرم رو میچرخوندم. دخترای سینگل یکییکی داشتن جفت میشدن یا حداقل با یکی از پسرا میرفتن. احساس کردم دارم جا میمونم. سریع رفتم طرف یاسمن و بازویش رو گرفتم: «یاسمن بیا بریم چادر خودمون.» یاسمن با چشمهای نیمهمست نگاهم کرد، بعد به نیما نگاه کرد و با صدای آروم گفت: «من… شاید بیام بعداً.» و شونهش رو از دست من کشید بیرون. مهسا هم وقتی صداش زدم، فقط لبخند زد و گفت: «سارا تو برو، من یه کم دیگه میمونم.» و برگشت سمت پویا. سامان از دور ایستاده بود، دستاش توی جیب شلوارش، و مستقیم نگام میکرد. هیچی نمیگفت. فقط نگاه میکرد. هوای شب سرد شده بود و من وسط محوطه، تنها، با سر سنگین و بدن خسته، نمیدونستم باید برم کدوم چادر. دیگه رسماً صدای سکس از چادرا میاومد. اولش نجوا و خنده بود، بعد نفسنفس و نالههای کوتاه. کمکم صداها بلندتر و واضحتر شد. از چادر نیلوفر (سامان و آرین) وضعیت انگار وحشیانهتر از بقیه بود. صدای ضربههای محکم و ریتمیک میاومد، انگار یکی با شدت تمام از پشت میکوبید. نیلوفر بلند ناله میکشید، گاهی اسم سامان رو میگفت و گاهی فقط جیغ کوتاه میزد. آرین هم گاهی چیزی میگفت با لحن خشن، ولی کلماتش توی نالهها گم میشد. یه بار صدای سیلی خورد به گوشت اومد و بعد نالهی بلندتر نیلوفر. انگار یکی از پسرا داشت باسنش رو میزد و همزمان عمیق فرو میکرد. چادر پویا و مهسا هم ساکت نبود. مهسا نالههاش نازکتر و کشیدهتر بود. صدای خیس خورد و مالیده شدن پوست به پوست میاومد. پویا گاهی با صدای بم چیزی میگفت و مهسا جواب میداد با ناله. یه بار صدای مهسا بلند شد و گفت «آرومتر…» ولی پویا انگار گوش نداد، چون بعدش نالههاش تندتر و کوتاهتر شد. از چادر نیما و یاسمن صدا کمتر بود، ولی هنوز میاومد. یاسمن اولش آروم ناله میکرد، انگار هنوز کمی خجالت میکشید. بعد کمکم صدای تنفسهاش تند شد و گاهی اسم نیما رو با صدای گرفته میگفت. صدای ملایمتری از برخورد بدنها میاومد، انگار بیشتر مالیدن و عمیق فرو رفتن بود تا کوبیدن وحشیانه. اما چادر چهار نفرهی آراد از همه شلوغتر بود. خنده و حرف و ناله قاطی شده بود. الناز با صدای بلند و بیپروا ناله میکشید. هستی هم گاهی جیغ کوتاه میزد. کیان هی چیزی میگفت و میخندید. یه بار الناز با صدای بلند گفت: «کیان صبر کن بذار جاش رو عوض کنیم» و بعد خندهی همه بلند شد. چند دقیقه بعد صدای ضربههای تندتر اومد و هستی یه جیغ کشیده زد که توی کل کمپ پیچید. الناز هم همزمان ناله میکرد و میگفت «همینجوری… محکمتر». گاهی صدای بوسهی خیس و مکیدن هم میاومد، انگار یکی از دخترا داشت یکی از پسرا رو میمکید درحالیکه اون یکی دیگه از پشت مشغول بود. من وسط محوطه نشسته بودم، زانوهام رو بغل کرده بودم و فقط گوش میدادم. آتش تقریباً خاموش شده بود و فقط چند تا اخگر قرمز زیر خاکستر میدرخشید. سرما میاومد زیر لباسم، ولی بدنم داغ بود. هر ناله، هر ضربه، هر جیغ کوتاه، مستقیم میرفت توی سرم و پایینتر. چشمهام رو بستم و فقط صداها رو دنبال کردم. از چادر نیلوفر هنوز صدای کوبیدن وحشیانه و نالههای بلند میاومد. از چادر آراد خنده و جیغ و حرفهای کثیف. از بقیه چادرا هم ریتم منظم نفسنفس و ناله. تنها نشسته بودم وسط تاریکی و به همهی این صداها گوش میدادم. تمرکز صداها رفته بود روی چادر نیلوفر. دیگه کاملاً وحشی شده بودن. دو تا پسر همزمان داشتن میکردنش. صدای کوبیدن از دو طرف میاومد؛ یکی از جلو، یکی از پشت. نیلوفر دیگه ناله نمیکرد، جیغ میکشید. صدای خفهی خفهی گلوش هم میاومد، انگار یکی کیرش رو تا ته کرده بود توی دهنش و ول نمیکرد. سامان با صدای خشن و بلند میگفت: «باز کن جنده… بیشتر باز کن… بله همینجوری… کونت رو بده.» آرین هم از اون طرف: «کست چقدر شل شده… دیدی؟ هر دومون با هم جا میشیم.» نیلوفر بین ضربهها فقط میتونست ناله کنه و گاهی با صدای شکسته بگه «آره… بیشتر… پارهم کنین…» صدای سیلیهای پشت سر هم روی باسنش میاومد. گاهی یکی از پسرا موهاش رو میکشید و سرش رو عقب نگه میداشت. ریتم کوبیدن تند و بیرحمانه شده بود. صدای برخورد پوست به پوست، صدای خیس فرو رفتن و بیرون اومدن، و جیغهای کوتاه نیلوفر قاطی شده بود. از چادرهای دیگه هم صدا میاومد، ولی چادر نیلوفر بر همه غالب بود. تا اینکه الناز از داخل چادر چهار نفره با صدای بلند و خندان داد زد: «دهن اون جنده رو ببندین! اینطرف خانواده مشغوله!» همهی چادرا ترکیدن از خنده. حتی از چادر پویا و مهسا هم صدای خنده اومد. نیلوفر اما همچنان جیغ میکشید و پسرا ولکن نبودن. چند دقیقه بعد ریتم ضربهها سریعتر و نامنظم شد. سامان با صدای گرفته گفت «دارم میریزم…» و نیلوفر یه نالهی بلند کشید. آرین هم تقریباً همزمان تموم کرد. چند ثانیه فقط صدای نفسنفسهای سنگین اومد. بعد سکوت نسبی. در چادر نیلوفر باز شد. سامان اومد بیرون. کاملاً لخت. فقط یه پتوی نازک انداخته بود رو شونههاش که نصف بدنش رو هم نمیپوشوند. کیرش هنوز نیمهسیخ و براق بود. شورتش رو توی دستش گرفته بود. مستقیم اومد سمت آتش، جایی که من نشسته بودم. شورت رو انداخت رو سنگ کنارم. بعد کاندوم پر و بستهشده رو از نوک کیرش کشید بیرون، جوری نگه داشت که کامل ببینم، و انداخت توی خاکسترهای هنوز داغ آتش. کاندوم جمع شد و بوی لاستیک سوخته پیچید. بعد روبهروم نشست. پاهاش رو باز کرد، پتو رو فقط روی رانهاش انداخت و زل زد تو چشمهام. سیگار روشن کرد. دود رو فوت کرد طرف من و با همون لحن آروم و کثیفش گفت: «نیلوفر یکیش بسهش. اومدم اگه دوست داشتی… برام بخوریش.» خندید. بعد شورتش رو از رو سنگ برداشت و آروم پوشید. هنوز سیگار میکشید و نگام میکرد. چند پک عمیق زد و بعد با صدای بم پرسید: «دوست داری تو کدوم چادر باشی؟» صبر کرد. وقتی جوابی ندادم، خودش ادامه داد: «اگه بری چادر من… من و آرین دوتایی میکنیمت. یکی کست رو پر میکنه، یکی کونت رو. موهات رو میکشیم و مجبورت میکنیم بگی جندهای. دقیقاً همونجوری که نیلوفر رو کردیم.» پک دیگهای زد. «اگه بری چادر آراد… الناز خودت رو میذاره رو صورتت و مجبورت میکنه بلیسش. آراد از پشت میکنتت و کیان میده تو دهنت. الناز هم هی بهت میگه جندهی جدید و میخنده.» سیگار رو چرخوند بین انگشتهاش. «اگه بری پیش پویا… اون تنهاست با مهسا. ولی پویا بلد نیست آروم باشه. مهسا رو کنار میذاره و تو رو جوری میکوبه که فردا نتونی درست راه بری. مهسا هم نگات میکنه و میخنده.» آخرین پک رو زد و سیگار رو انداخت توی آتش. «یا میمونی اینجا کنار آتش… و من همینجا، جلوی همهی این صداها، میکنمت.» زل زد تو چشمهام و منتظر موند. شانس آوردم. چند دقیقهای از حرفهای سامان نگذشته بود که در چادر آراد باز شد و اونا هم اومدن بیرون. همهشون یکم لباس پوشیده بودن؛ نه کامل، ولی دیگه لخت نبودن. آراد شلوار جینش رو پوشیده بود و تیشرت رو فقط رو شونهش انداخته بود. کیان شورت و یه هودی نیمهباز. هستی فقط یه تیشرت بلند مردونه پوشیده بود که تا بالای رانهاش میرسید. الناز اما از همه خوشحالتر به نظر میرسید. موهاش ریخته و بههمریخته، لبهاش کمی ورم کرده و یه لبخند گشاد روی صورتش بود. فقط یه شلوارک تنگ و سینهبند مشکی پوشیده بود. الناز مستقیم اومد طرف من. بدون هیچ مقدمهای بغلم کرد، محکم. بوی عرق و سکس و عطرش قاطی شده بود. بعد عقب ایستاد، دستاش رو گذاشت رو شونههام و با صدای بلند و خندان پرسید: «اینو کی افتتاح کرد؟!» همه برگشتن سمت ما. من چیزی نگفتم. فقط نگاش کردم. الناز ابروهاش رو بالا انداخت و دوباره پرسید: «جدی میپرسم. کی اولی بود؟ آراد؟ سامان؟ کیان؟» سامان از کنار آتش با همون لحن کثیفش گفت: «هیچی. این از اول شب نشسته اینجا بیرون.» الناز چند ثانیه نگام کرد. بعد انگار تازه فهمید. چشمهاش درشت شد و بعد ترکید از خنده. «یعنی چی؟ از اول شب اینجا نشسته بودی و فقط گوش میدادی؟ جدی؟» خندهش بلندتر شد. دستش رو گذاشت رو سینهش و گفت: «وای خدا… این جنده از اول شب نشسته لب آتش و به صدای گاییده شدن ما گوش داده؟ پاره نشدم از خنده.» کیان اومد نزدیکتر و خندید: «پس اینهمه ساکت بودی به خاطر این بوده؟» هستی هم با خنده اضافه کرد: «من فکر کردم خجالتیه… معلوم شد داره فیلم صوتی میدیده.» نیلوفر که تازه با آرین از چادر اومده بودن بیرون، موهاش کاملاً بههمریخته و لباسی فقط یه تیشرت گشاد تنش بود. اومد نزدیک و با صدای گرفته و خندان گفت: «پس همهی جیغهای منو شنیدی ها؟ خوش گذشت؟» پویا و مهسا هم رسیدن. مهسا هنوز کمی سرخ بود ولی میخندید. پویا شونهش رو بالا انداخت و گفت: «ما فکر کردیم رفته خوابیده… اینجا نشسته بوده تماشا.» همه جز آراد شروع کردن دربارهی من حرف زدن. الناز هی تکرار میکرد: «از اول شب بیرون نشسته… فقط گوش میداده…» کیان میگفت: «باید ازش بلیت میگرفتیم.» نیلوفر با لحن مسخرهای گفت: «دلت نخواست بیای داخل؟ یا فقط دوست داشتی بشنوی؟» هستی خندید و گفت: «من اگه بودم حداقل یه بار میاومدم سر بکشم.» آراد کمی عقبتر ایستاده بود. چیزی نمیگفت. فقط نگام میکرد. نگاهش اینبار با قبلیها فرق داشت؛ نه نگرانی قبل رو داشت، نه بیتفاوتی. یه چیزی بین کنجکاوی و سنگینی. سامان هنوز کنار من نشسته بود. سیگار بعدیش رو روشن کرد و آروم، فقط برای خودم، گفت: «دیدی؟ حالا همه میدونن.» من وسط جمع نشسته بودم و همه داشتن دربارهی من حرف میزدن و میخندیدن. صورتم داغ بود، ولی دیگه جایی برای فرار وجود نداشت. فکر کرده بودم اومدن بچهها بیرون اوضاع رو بهتر میکنه، ولی بدتر شد. آراد خواست از جمع جدا بشه و بیاد طرف من. لحنش آروم بود و میخواست چیزی بگه که الناز جلوش رو گرفت. دستش رو گذاشت رو سینه آراد و با صدای بلند و خندان گفت: «اگه بری ادا مهربونا رو دربیاری، دفعه بعد کیرت اومد تو دهنم یه جوری گازش میگیرم که بمونه برای خودم.» همه ترکیدن از خنده. کیان سوت کشید، نیلوفر با صدای گرفته خندید و حتی مهسا هم دستش رو گذاشت جلوی دهنش. آراد فقط نگاه کرد به الناز و چیزی نگفت. عقب ایستاد. مسخره کردنها ادامه پیدا کرد. الناز هی تکرار میکرد: «از اول شب نشسته لب آتش… فقط گوش میداده…» کیان میگفت باید بلیت ورودی ازش میگرفتن. هستی میگفت «حداقل یه بار میاومدی سر بکشی، نه؟» نیلوفر با لحن کثیفتری گفت: «دلت برای جیغ زدن تنگ نشده بود؟» بعد سامان حرف رو برد جایی دیگه. سیگارش رو چرخوند و مستقیم پرسید: «راستی سارا… تا حالا سکس داشتی یا نه؟» همه ساکت شدن و برگشتن سمت من. من چند ثانیه چیزی نگفتم. سامان دوباره پرسید. اینبار با لبخند: «بگو دیگه. اوپنی یا نه؟» مجبور شدم بگم. با صدای گرفته گفتم: «اوپنم.» فضا یهو عوض شد. خندهها اینبار متفاوت بود. الناز ابروهاش رو بالا انداخت و گفت: «اوپن؟ پس چرا از اول شب مثل دختر مدرسه ایا نشسته بودی بیرون؟» کیان خندید: «پس تجربه هم داری… بهتر.» نیلوفر مستقیم گفت: «پس کیر دیدی دیگه. حالا بگو چند تا.» سامان فرصت رو غنیمت شمرد. بلند شد، یه بطری خالی عرق از کنار آتش برداشت و گفت: «خیلی خب. بطریبازی میکنیم. دو نفر اول. هر کی بودن، با سارا میان تو چادر. اینبار بقیه میشینیم بیرون و تماشا میکنیم.» بطری رو گذاشت وسط و چرخوند. تا بطری بچرخه، نیلوفر و الناز شروع کردن به تعریف. نیلوفر انگار واقعاً با همهشون خوابیده بود. پاهاش رو جمع کرده بود زیر خودش و با لحن کاملاً بیشرمانهای میگفت: «آراد کلفته… وقتی کامل میره داخل آدم نفسش میبره. کیان بلندتره، تهش به جایی میخوره که آدم جیغش در میاد. پویا خشنترینشه، اصلاً بلد نیست آروم باشه. سامان… سامان بلده هم محکم بکنه هم یههو آروم بشه که آدم دیوونه بشه.» الناز هم با خنده اضافه کرد: «من تا حالا چهار تا کیر دیدم توی این جمع. آراد، کیان، سامان یه بار هم پویا. سامان که استاده و به نیلوفر نگاه میکنه و میخندن آراد از همه سنگینتر میکوبه. کیان بیشتر حال میده به دهن. پویا هم که فقط میخواد پاره کنه.» نیلوفر دوباره کرم ریخت: «آرین هم بدک نیست… تازه کاره ولی غیرتش زیاده. نیما آرومتره، بیشتر مال میده تا اینکه بکوبه.» بطری هنوز میچرخید و من وسط این حرفها نشسته بودم. همه داشتن دربارهی کیرها و سکسها حرف میزدن و نگاشون گاهی میاومد سمت من. سامان روبهروم نشسته بود و فقط لبخند میزد. بطری آرومآروم داشت میایستاد. طری آروم چرخید و بالاخره ایستاد. نوکش رو به کیان بود. الناز با لبخند گشادش بلند شد، موهای بههمریختهش رو از صورتش کنار زد و گفت: «کیان. امشب تو با من و سارا میری تو چادر.» کیان ابروهاش رو بالا انداخت و خندید. «خوششانسم.» ولی الناز هنوز نرفته بود سمت چادر. اول اومد طرف من. آروم، جدی، بدون اون خندههای قبلی. زانو زد جلوم، دستاش رو گذاشت دو طرف صورتم و نگاهم کرد. چند ثانیه فقط چشم تو چشم. بعد سرش رو آورد جلو و لبهاش رو گذاشت روی لبهای من. بوسهش عمیق و سنگین بود. زبانش آروم وارد دهنم شد، چرخید، مکید، و من نتونستم مقاومت کنم. بوی عرق و سکس و الکل توی نفسش بود. دستاش از روی گونههام اومد پایین، یکی رفت پشت سرم و موهام رو گرفت، یکی دیگه اومد روی رانم و محکم فشار داد. چند ثانیه کامل همونجوری بموند. وقتی جدا شد، لبهاش هنوز به لبهام چسبیده بود و با صدای آروم و گرفته گفت: «شل کن سارا. امشب همهمون لذت میبریم. تو هم.» بعد از جیب شلوارکش یه شاتگلس کوچیک درآورد، بطری عرق رو برداشت و دو تا شات پر کرد. یکی رو داد به من، یکی رو خودش برداشت. «بنوش.» من بدون فکر خوردم. الکل تند و تلخ از گلوم پایین رفت و سینهم رو سوزوند. الناز هم زد و خالی کرد. بعد دستم رو گرفت و کشیدم بالا. «بریم.» کیان از قبل بلند شده بود و داشت میرفت طرف چادر پسرها ۱. الناز دستم رو رها نکرد. مرا کشید پشت سرش. بقیه دور آتش نشسته بودن و نگاهمون میکردن. سامان سیگارش رو پک زد و فقط لبخند زد. آراد چیزی نگفت، فقط نگاهم کرد. وارد چادر که شدیم، کیان از قبل چراغ قوهی کوچیکی رو روشن کرده بود و گذاشته بود گوشه. نور زرد و ضعیف بود. چادر نسبتاً بزرگ بود، ولی با سه نفر جا تنگ میشد. الناز در رو بست و زیپش رو کشید پایین. اول لباسهاش رو درآورد. سینهبند مشکی رو باز کرد و سینههاش آزاد شدن. نوکهاش هنوز سیخ و تیرهرنگ بودن. شلوارک رو هم کشید پایین و کامل لخت شد. بعد اومد سراغ من. هودیم رو از سرم کشید بالا، شلوار جینم رو باز کرد و پایین کشید. من کمکش کردم. وقتی کامل لخت شدم، الناز چند لحظه نگاهم کرد، بعد دستش رو آورد جلو و کف دستش رو گذاشت روی کسم. انگشت وسطش آروم بین لبهام فرو رفت و فهمید چقدر خیسام. «دیدی؟ از اول شب خیس بودی.» کیان هم لباسهاش رو درآورده بود. کیرش بلند و نسبتاً کلفت بود، رگدار و کاملاً سیخ. الناز زانو زد جلوش، کیرش رو گرفت توی دست و از ته تا سر لیسید. زبانش رو چرخوند دور سر، بعد کامل توی دهنش کرد و چند بار بالا پایین برد تا حسابی خیس بشه. آب دهنش از گوشهی لبهاش میچکید. بعد سرش رو برگردوند سمت من و گفت: «الان نوبت توئه.» من زانو زدم. کیان دستش رو گذاشت پشت سرم و کیرش رو آروم فرو کرد توی دهنم. طعم کمی شور داشت. چند بار بالا پایین برد تا گلوم عادت کنه. بعد الناز مرا خوابوند رو پتوها، پاهام رو باز کرد و خودش اومد بین پاهام. اول با انگشتاش کسم رو باز کرد، بعد سر کیر کیان رو گرفت و گذاشت روی لبه کسم. کیان فشار داد. سر کیرش آروم داخل رفت. من نفسم رو حبس کردم. کلفت بود. کیان صبر نکرد. با یه حرکت محکم تا ته فرو کرد. جیغ کوتاهی از گلوم پرید. الناز خم شد نزدیک گوشم و با صدای گرفته گفت: «جان میگی… بله همینجوری.» کیان شروع کرد به کوبیدن. محکم و عمیق. هر ضربه بدنم رو روی پتوها به عقب میروند. صدای برخورد پوست به پوست توی چادر میپیچید. الناز از کنار نگاهم میکرد، یکی از دستاش رو گذاشته بود روی سینهم و نوکش رو بین انگشتاش میفشرد، دست دیگهش رفته بود پایین و کلیتوریسم رو میمالید. کیان سرعتش رو بیشتر کرد. پاهام رو گذاشت رو شونههاش و عمیقتر فرو کرد. من دیگه نمیتونستم ناله رو نگه دارم. هر ضربه جیغ کوتاهی میکشیدم. الناز خندید و گفت: «بلندتر… بزار بشنون.» کیان چند دقیقه محکم کوبید، بعد کشید بیرون. کیرش براق و خیس از شیرهم بود. الناز مرا برگردوند رو چهار دست و پا. کیان از پشت اومد، دستاش رو گذاشت رو کمرم و دوباره وارد کسم شد. اینبار وحشیانهتر. هر ضربه باسنم به بدنش میخورد و صدای شلپ شلپ بلند میشد. الناز اومد جلوم، زانو زد و کسش رو گذاشت روی صورتم. «بلیس. همزمان.» من زبانم رو بردم داخل کس الناز. طعم شیرهش تند بود. کیان از پشت محکم میکوبید و هر ضربه صورتم رو بیشتر توی کس الناز فشار میداد. الناز موهام رو گرفته بود و خودش رو به دهنم میمالوند. نالههام خفه میشد توی کسش. بعد از چند دقیقه کیان کشید بیرون. انگشتاش رو آورد عقب و یکیشون رو آروم کرد توی کونم. من تنش شدم. الناز سرش رو خم کرد و گفت: «شل کن. الان کونت رو میکنه.» کیان انگشت دوم رو هم اضافه کرد و چند بار باز و بسته کرد. بعد سر کیر خیسش رو گذاشت روی سوراخ کونم. آروم فشار داد. درد تیز و سوزناکی اومد. من جیغ کشیدم. الناز خم شد نزدیک گوشم و با صدای آروم گفت: «جان میگی… تحمل کن.» کیان صبر نکرد. با یه حرکت محکم تا نصف فرو کرد. جیغم بلندتر شد. بدنم میلرزید. کیان دستاش رو محکم گرفت دور کمرم و شروع کرد به کوبیدن. اول آروم، بعد سریعتر و عمیقتر. هر ضربه کونم رو پر میکرد و درد با لذت قاطی میشد. الناز هنوز رو صورتم نشسته بود و کسش رو به دهنم میمالوند. من بین جیغ و لیسیدن گیر کرده بودم. کیان سرعتش رو بیشتر کرد. کف دستش رو چند بار محکم زد رو باسنم. جای قرمز میسوخت. من دیگه فقط جیغ میکشیدم. الناز موهام رو محکمتر کشید و گفت: «بله… همینجوری… کونت داره پاره میشه.» چند دقیقه محکم کوبید، بعد ریتمش نامنظم شد. دستاش سفتتر دور کمرم حلقه شد و با چند ضربهی عمیق داخل کونم خالی کرد. نالهی گرفتهای از گلوش درآمد. چند ثانیه همونجا موند، بعد کشید بیرون. کاندوم پر بود. گره زد و انداخت گوشه. کیان اومد جلوم، کیر نیمهسیخ و براقش رو گذاشت رو لبام. «بخور.» من باز کردم. اون تا ته فرو کرد و چند بار بالا پایین برد. طعم مخلوط شیرهم و کونم بود. بعد کشید بیرون، لباسهاش رو جمع کرد و به الناز نگاه کرد. الناز هم لباسهاش رو پوشید. قبل از رفتن، الناز خم شد و یه بوسهی کوتاه روی لبهام گذاشت و گفت: «خوب بودی.» بعد هر دو رفتن بیرون. زیپ چادر رو از بیرون کشیدن. من تنها موندم. بدنم میلرزید، کس و کونم میسوخت و خیس بود. افتادم رو پتوها. نفسهام هنوز تند بود. کمکم چشمام سنگین شد. داشتم میرفتم تو خواب که صدای زیپ چادر اومد. چشمهام رو باز کردم. سامان و پویا بودن. هر دو لخت. کیرهاشون کاملاً سیخ و آماده. سامان سیگار به لب، پویا با اون بدن عضلانی و خشنش. سامان لبخند کثیفی زد و گفت: «بیدار شدی جنده؟ نوبت ماست.» پویا چیزی نگفت. فقط اومد جلو، مرا کشید وسط پتوها و پاهام رو باز کرد. نیلوفر گفته بود پویا خشنه، ولی باورم نمیشد. تا حالا تری سام نداشتم. هیچوقت دو تا کیر با هم توی بدنم نبود. پویا بدون هیچ مقدمهای سر کیر کلفت و رگدارش رو گذاشت روی کس خیسم و با یه حرکت محکم تا ته فرو کرد. جیغ کوتاهی از گلوم پرید. پویا دستاش رو گذاشت دو طرف سرم، زانوهاش رو محکم کرد روی پتو و شروع کرد به کوبیدن وحشیانه. هر ضربه بدنم رو روی پتوها به عقب میروند. صدای شلپ شلپ پوست به پوست توی چادر میپیچید. کیرش کلفتتر از کیان بود و هر بار که تا ته میرفت، حس میکردم داره شکمم رو پر میکنه. سامان از کنار اومد، زانو زد بالای سرم و کیر سیخ و براقش رو گذاشت روی لبام. «باز کن جنده.» من باز کردم. سامان تا ته فرو کرد توی گلوم. سر کیرش به ته حلقم خورد و من تق تق صدا دادم. همزمان پویا از پایین محکمتر میکوبید. دو تا کیر با هم. یکی توی کس، یکی توی دهن. پویا سرعتش رو بیشتر کرد، پاهام رو گرفت و گذاشت رو شونههاش تا عمیقتر فرو کنه. هر ضربه سرم رو بیشتر روی کیر سامان فشار میداد. اشک از چشمام سرازیر شد و آب دهن از گوشهی لبهام چکه میکرد پایین روی گردن و سینهم. سامان دستش رو گذاشت پشت سرم و محکم نگه داشت. موهام رو مشت کرد و سرش رو عقب کشید تا کامل ببینه چطور دارم خفه میشم. پویا ناگهان کشید بیرون، مرا با یه حرکت برگردوند رو چهار دست و پا و از پشت دوباره وارد کسم شد. اینبار خشنتر. دستاش رو گذاشت رو کمرم و با تمام قدرت میکوبید. هر ضربه باسنم به بدنش میخورد و جای قرمز میذاشت. سامان اومد جلوم، کیرش رو دوباره کرد توی دهنم و شروع کرد به کوبیدن گلوم. دو طرف همزمان. پویا از پشت، سامان از جلو. ریتمشون هماهنگ نبود. گاهی هر دو با هم عمیق میرفتن و من حس میکردم دارم از دو طرف پاره میشم. پویا یکی از دستاش رو آورد جلو، موهام رو از پشت گرفت و سرش رو عقب کشید. با دست دیگهش کف دستش رو محکم زد رو باسنم. سوزش تیز بود. دوباره زد. و دوباره. هر سیلی با یه ضربهی عمیق توی کسم همراه بود. من بین جیغ و خفه شدن گیر کرده بودم. سامان هنوز توی گلوم بود و ول نمیکرد. آب دهنم از چانهم میریخت پایین. بعد پویا کشید بیرون. انگشتاش رو آورد عقب و بدون هیچ آرومی دو تا انگشت کلفت کرد توی کونم. باز و بسته کرد، چرخوند، عمیقتر فرو کرد. من تنش شدم و نالهی بلندی کشیدم دور کیر سامان. پویا انگشت سوم رو هم اضافه کرد و چند بار پشت سر هم باز کرد. بعد سر کیر خیس و براقش رو گذاشت روی سوراخ کونم و با یه حرکت محکم تا ته فرو کرد. جیغم رفت هوا. درد تیز و سوزناکی کل بدنم رو گرفت. پویا صبر نکرد. دستاش رو محکم گرفت دور کمرم و شروع کرد به تلمبه زدن وحشیانه توی کونم. هر ضربه کامل فرو میرفت و بیرون میاومد. صدای برخورد باسنم به بدنش بلند و خیس بود. سامان هنوز توی گلوم میکوبید و هر بار که پویا محکمتر میزد، سرم بیشتر روی کیر سامان میرفت جلو. پویا کف دستش رو پشت سر هم زد رو باسنم. سیلیهای محکم و پشت سر هم. جای دستش میسوخت و قرمز شده بود. همزمان کونم رو با تمام قدرت تلمبه میزد. من واقعاً جر میخوردم. بدنم میلرزید، پاهام ضعیف شده بود و فقط با کمک دستای پویا روی چهار دست و پا مونده بودم. جیغهام دیگه تبدیل شده بود به نالههای شکسته و خفه. سامان ناگهان کشید بیرون از دهنم. کیرش براق و خیس از آب دهنم بود. اومد کنار پویا، زانو زد و سر کیرش رو گذاشت روی کس خیس و باز من. پویا هنوز توی کونم بود و تلمبه میزد. سامان فشار داد و تا ته فرو کرد توی کسم. دیپی. دو تا کیر همزمان. یکی توی کس، یکی توی کون. حس پر شدن کامل بود. دیوارهها از دو طرف فشرده شده بودن و هر حرکت یکی، اون یکی رو بیشتر فشار میداد. من جیغ بلندی کشیدم. پویا و سامان با هم شروع کردن به کوبیدن. گاهی هماهنگ، گاهی یکی سریعتر. پویا از پشت کونم رو میکوبید و سیلی میزد، سامان از جلو کسم رو پر میکرد. بدنم بین دو تا مرد گیر کرده بود و فقط میلرزید. پویا سرعتش رو بیشتر کرد. دستاش رو محکمتر گرفت دور کمرم و با تمام قدرت توی کونم تلمبه میزد. هر ضربه عمیقتر و وحشیانهتر. کف دستش پشت سر هم میکوبید رو باسنم. سوزش و درد و لذت قاطی شده بود. من دیگه نمیتونستم درست ناله کنم. فقط جیغهای کوتاه و شکستهای از گلوم میاومد. حس میکردم کونم واقعاً داره پاره میشه. پویا نفسنفسزنان و با صدای خشن میگفت: «بگیر جنده… کامل بگیر…» چند دقیقه محکم تلمبه زد، بعد ریتمش نامنظم شد. با چند ضربهی خیلی عمیق و سنگین داخل کونم خالی کرد. نالهی خشنی از گلوش درآمد و بدنش سفت شد. چند ثانیه همونجا موند، کیرش هنوز توی کونم میتپید. بعد کشید بیرون. کاندوم پر و سنگین بود. گره زد و انداخت گوشه. سامان هنوز توی کسم بود. پویا مرا برگردوند رو کمر. سامان بهش نگاه کرد و با صدای آروم ولی محکم گفت: «بسه. برو بیرون. باهاش تنها کار دارم.» پویا چیزی نگفت. فقط شونهش رو بالا انداخت، لباسهاش رو جمع کرد و از چادر زد بیرون. زیپ رو از بیرون کشید پایین. حالا فقط من و سامان بودیم. سامان اومد روم. بدنش سنگین و گرم بود. کیرش هنوز کامل سیخ و خیس از شیرهم بود. سرش رو گذاشت روی لبه کسم و آروم، خیلی آروم، تا ته فرو کرد. اینبار خبری از کوبیدن وحشیانه نبود. آروم و عمیق حرکت میکرد. هر بار کامل بیرون میاومد و دوباره آهسته تا ته میرفت. دستاش رو گذاشت دو طرف سرم و زل زد تو چشمهام. با صدای بم و آروم، درست بالای سرم شروع کرد به حرف زدن: «اگه از اول بچه خوبی بودی و درست جوابم رو میدادی… اگه اون شب وقتی عکسها رو فرستادم فقط میگفتی آره… هیچکدوم از اینا پیش نمیاومد.» آروم میکوبید. هر ضربه ملایم ولی کامل بود. انگشت وسطش رو آورد پایین و کلیتوریسم رو دایرهوار مالید. «الان شدی جنده دانشگاه. دقیقاً مثل نیلوفر. همون جندهای که از کون میداد و جیغ میکشید و بعدش میاومد دهنم رو میمکید.» سرعتش رو کمی بیشتر کرد، ولی هنوز آروم بود. کمرش رو پایین آورد و لبهاش رو نزدیک گوشم برد. «همه میدونن. از امشب همه میدونن سارا هم مثل نیلوفره. جندهی مشترک. هر کی بخواد میتونه بکنه.» دستش رو آورد بالا، گلوم رو گرفت و آروم فشار داد. همزمان کسم رو عمیقتر میکوبید. «اگه از اول گوش میدادی، فقط من بودم. آروم. فقط من. ولی تو خواستی سختش کنی. حالا اینی که هستی.» چند ضربه دیگه آروم و سنگین زد، بعد سرعتش رو کمی بالا برد. نفسهاش تندتر شده بود. زل زده بود تو چشمهام و با همون لحن تحقیرآمیز ادامه داد: «بگو. بگو چی شدی.» من بین نفسنفس و ناله گفتم: «جنده…» «بلندتر.» «جندهی دانشگاه… مثل نیلوفر…» سامان لبخند کثیفی زد، دستش رو از روی گلوم برداشت و موهام رو گرفت. چند ضربهی آخر رو عمیقتر و محکمتر زد و داخل کسم خالی کرد. گرم و زیاد. بدنش روی من سفت شد و نالهی گرفتهای از گلوش درآمد. چند ثانیه همونجا موند. کیرش هنوز توی کسم میتپید. بعد آروم کشید بیرون. شیرهش از بین پاهام راه افتاد پایین. سامان کنارم دراز کشید، سیگار روشن کرد و دود رو فوت کرد بالا. با صدای آروم و راضی گفت: «حالا دیگه مال همهای سارا. خوش اومدی.» سامان هنوز داخل کسم بود. بعد از اینکه خالی کرد، کامل بیرون نکشید. کیرش نیمهسیخ مونده بود و آروم، خیلی آروم دوباره شروع کرد به حرکت کردن. هر بار کامل بیرون میاومد و دوباره آهسته تا ته فرو میرفت. شیرهش با شیرهی من قاطی شده بود و با هر حرکت صدای خیستری میاومد. دستش رو گذاشت روی شکمم و فشار داد، انگار میخواست حس کنه چقدر پر شدم. زل زده بود تو چشمهام و با همون لحن آروم و کثیفش گفت: «هنوز تموم نشده… کامل خالی میشم توی جندهی دانشگاه.» سرعتش رو کمی بیشتر کرد، ولی هنوز وحشی نبود. عمیق و سنگین. چند دقیقه همونجوری ادامه داد تا اینکه بدنش دوباره سفت شد. نالهی گرفتهای از گلوش درآمد و موج دوم شیره گرمش رو ریخت داخل کسم. اینبار بیشتر از قبلی. حس میکردم داره از کنار کیرش بیرون میزنه و میریزه پایین بین پاهام. چند ثانیه همونجا موند. نفسنفس میزد. بعد آروم کشید بیرون. شیرهش با صدای خیس بیرون اومد و از کسم راه افتاد روی پتو. سامان کنارم افتاد. هر دو دیگه جون نداشتیم. بدنم میلرزید، کس و کونم سوزناک و کاملاً باز بودن، گلوم درد میکرد. چشمهام رو بستم. آخرین چیزی که حس کردم، دست سنگین سامان بود که افتاد رو شکمم. دیگه چیزی نفهمیدم. صبح با گرمای بدنش بیدار شدم. تو بغلش بودم. یکی از دستاش زیر سرم بود و اون یکی رو انداخته بود رو کمرم. نور ضعیف از پارچهی چادر میاومد تو. بدنم سنگین و دردناک بود. وقتی کمی جابجا شدم، سامان چشمهاش رو باز کرد. چند ثانیه نگاهم کرد، بعد لبخند کثیفی زد و با صدای گرفته و خوابآلود گفت: «چطوری جنده؟» من چیزی نگفتم. فقط سرم رو برگردوندم. سامان خندید، دستش رو آورد جلو و یه بار آروم زد رو باسنم. «هنوز میسوزه؟ خوبه.» یه کم که گذشت، صدای بچهها از بیرون اومد. خنده، حرف، صدای زیپ چادرا و پاهایی که روی برگها میرفتن. مشخص بود همهشون تا صبح مشغول بودن. صدای نالهی کوتاه و خندهی الناز اومد، بعد صدای کیان که چیزی میگفت و دوباره همه میخندیدن. سامان بلند شد، نشست و داد زد: «نیلوفر! بیا همکارت رو جمع کن!» از بیرون صدای خندهی بلند همه پیچید. نیلوفر با صدای گرفته و خندان جواب داد: «دارم میام جنده!» چند دقیقه بعد زیپ چادر باز شد. نیلوفر ایستاده بود بیرون، موهاش کاملاً بههمریخته، فقط یه تیشرت گشاد تنش بود و زیرش هیچی نداشت. نگاهش افتاد به من که هنوز لخت رو پتوها دراز کشیده بودم و شیرهی خشکشده بین پاهام معلوم بود. لبخند کثیفی زد و گفت: «وای… کارشو تموم کرده باهات.» سامان لباسهاش رو پوشید و به من اشاره کرد. من با زحمت بلند شدم. بدنم درد میکرد. شلوار جین و هودیم رو پیدا کردم و پوشیدم. وقتی میخواستم از چادر بزنم بیرون، پاهام کمی میلرزید. بیرون که اومدیم، همه دور آتش نیمهخاموش جمع بودن. الناز، کیان، پویا، مهسا، یاسمن، هستی، آرین، نیما… همه چهرههاشون خسته و راضی بود. لباسهاشون نامرتب، موها بههمریخته. وقتی من و سامان اومدیم بیرون، همه برگشتن نگاهمون کردن. کیان سوت کشید. الناز خندید و گفت: «صبح بخیر جندهی جدید.» نیلوفر اومد بغلم کرد، محکم، و توی گوشم گفت: «خوش اومدی به جمع.» مهسا با خنده پرسید: «دیپی هم دادین یا نه؟» پویا شونهش رو بالا انداخت و گفت: «دادیم. کونش هم ترکوندیم.» همه ترکیدن از خنده. یاسمن صورتش کمی قرمز شد ولی میخندید. هستی سرش رو تکون داد و گفت: «من از چادر شما فقط جیغ میشنیدم.» سامان سیگار روشن کرد، دود رو فوت کرد بالا و با لحن عادی گفت: «حیف زود داریم برمیگردیم. میتونستیم تا ظهر هم بمونیم.» بعد رفت طرف پویا. کمی آرومتر، ولی هنوز بلند حرف میزدن که بقیه بشنون: «هستی هم بدک نیست ها… بدن خوبی داره. باید یه برنامه براش جور کنیم. شب بعد یا همین هفته.» پویا خندید و سرش رو تکون داد. هستی از اون طرف شنید، ابروهاش رو بالا انداخت و فقط لبخند زد. چیزی نگفت. من کنار آتش ایستاده بودم. بدنم هنوز میسوخت. همه داشتن چرت و پرت میگفتن، مسخره میکردن، تعریف میکردن از شب قبل. سامان هر از گاهی نگاهم میکرد و اون لبخند کثیف رو تحویلم میداد. کمکم شروع کردن چادرا رو جمع کردن. ماشینها روشن شدن. من سوار ماشین پویا شدم، پشت سر، کنار یاسمن. سامان جلو نشسته بود. وقتی ماشین راه افتاد، سامان از آینه نگاهم کرد و آروم، فقط برای خودم، گفت: «شب بعد دانشگاه… یادت نره. جندهی دانشگاه دیگه تعطیل نداره.» نوشته: زیبای خفته لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده