migmig ارسال شده در 19 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 19 ساعت قبل محرم، حلال شد رود رفقا، من امین، 25 سالمه، قدم ارثی 198 هستش و من از زمان بلوغ تاکنون فرد حشری بودم، یعنی (بسیار حشری)، من پدرم فوت کرده از بچگی و تک پسر هستم. اعضای خانواده ما مادربزرگ پروین مامان مهشید یه خاله مطلقه دارم به اسم شیرین و یه خواهر به اسم ناز من چون توی فضای خانواده تک پسر هستم و همیشه بین زنان، باید درکم کنید که چقدر تحت فشار هم جنسی هم مالی هستم، ولی خداروشکر دو سال پیش با یک شخصی آشنا شدم که تو تجارت آهن آلات بود و وضع مالی بدی نداشتیم و بهترم شد. یک روز از اون روزای عادی و برای من اون روز تعطیل بود. دیر بیدار شدم یکم با گوشی تو فضای مجازی چرخیدم، مادرم در زد اومد تو اتاق (مامانم یک زن با قد 170 و وزنشم که نگرفتم ولی احتمال میدم 75 یا 80 باشه و ممه های 80 که سوتیناشو نگا کردم ولی باسنش نگم برات به مامان پروین رفته بود و بزرگ) مامان: پاشو پسر چته دیر وقته تا الان گرفتی خوابیدی! من: مامان من خستم ولم کن دیروز حسابی خستم کردن اینورو اونور رفتم. مامان: پسرم پاشو یه دوش بگیر دیگه ناهاره، مامان پروینم میشناسی هی اهل گیر دادن الکیه، صداشو رو ما بلند نکن بلاخره بلند شدم و حالت اخمو تو خود اتاق که مستره دوش گرفتم، وقتی اومدم بیرون دیدم هنوز نرفته، منم لخت، یهو که دیدمش فورا خودمو انداختم تو حموم باز گفتم من: مامان اینجا چیکار میکنی مامان: عه ببخشید سرگرم گوشی بودم متوجه نشدم بلاخره رفت بیرون منم لباس پوشیدم رفتم سر میز ناهار پروین(یک زن پیر زیبا با ممه های بزرگ و کون بزرگ و قدش 160 میشه فک کنم و ممه های شل افتاده ولی در عین حال ادم دوست داره لای ممش کیرشو بزاره ولی اخلاق صفر، عصبی و...) پروین: بلاخره اومدی سر سفره، بیا بشین غذاتو بخور، روزای تعطیل باید اینهمه رو عصابمون راه بری من: باشه مامان بزرگ باشه ولم کن پروین: مهشید ولت کرده اینقد عصاب خورد کن شدی دیگه، اخه... خاله شیرین: چته مامان ولش کن دیگه، همیشه باید گیر بدی. (خاله شیرین که هر چی بگم کم گفتم ممه بسیار بزرگ و باسن ناب و از اون خانوم هایی هستن که شکم ندارن ولی وقتی صاف وایمیستن یه موج به طرف کصشونه، از اوناست. 42 سالشه و خیلی سکسی و خیلی هم دوستم داره همه جام حتی اشتباه کنم پشتمو خالی نمیکنه همیشه یه چیزی واسه توجیه کردن کارام داره) دیگه جر و بحث ها ادامه داشت و منم در سکوت ناهارمو خوردمو رفتم باز تو اتاق خاله شیرین اومد تو اتاق شیرین: امین عزیزم دلخور نشوو بغلم کرد و پیشونیمو بوس کرد من: نه خاله مشکلی نیست عادت کردم شروع کرد به اینکه بخندم قلقلکم داد منم قلقلکش دادم تا اینکه دیدم بدن نرمش شدت حشریتمو برد بالا و رفتم بالا سرش قلقلکش دادم و تا جایی که دستمو گذاشتم رو ممش و چشامون بهم قفل شد و دیدم نفس نفس میزنه و سینه هاش با دستام میاد بالا میره پایین و با چشمای خمارش بهم نگاه میکنه، همینجوری نگاش کردم دیدم کیرم شق شده و به رانش چسپیده و منتظر عملکرد من بود ولی با اینکه میدونستم میتونم ادامه بدم حتی مخالفت هم نمیکنه چون خیلی دوستم داره ولی باز جرأت نکردم. من: خاله ببخشید قصد نداشتم که... شیرین: هیس خاله مشکلی نیست درکت میکنم یهویی شد، خیلی وقته به سینه کسی دست نزدی؟ من:(یکم با تعجب از تغییر اوضاع گفتم) خاله من یه ماه پیش با دوست دخترم.... یعنی... امم.. چطور بگم.. شیرین: فهمیدم (فرم درد دل گرفت) منم از وقتی طلاق گرفتم کسی دست نزده بود و یهو تغییر حالمو نمیدونم دیدی یا نه، برام پیش اومد. من: خاله خیلی سخته اره؟ شیرین: خیلی خاله، یه لحظه همه چیو فراموش کردم که دستتو بر نداری. من که تعجب کرده بودم و خواستم از فضا سوء استفاده کنم من: خاله جدی انقد نیاز داری؟ میخوایی باز دست بزنم؟ شیرین: خاله ممه دوست دخترت بزرگ یا من؟ از اینکه بحث رو عوض کرد عصبی شدم من: خاله مال تو که ممه نیست باسنه هر دو خندیدیم منم نذاشتم این فضا بین بره باز دستمو گذاشتم روش و مالشش دادم شیرین: خاله حالم بد میشه ها، گفته باشم منم که چشمای خمارشو دیدم و حشرم زده بود بالا من: خاله چشات اینجوری خوشگله همینکه بالای سرش بودم اونم روی تحتم بود هر دو پاهاش که کنارم بود با دست راستم یه پاشو به طرف راستم دادم و بین پاهاش قرار گرفتم و چسپیدم بهش و کیر سفتم درست به کصی که شلوار و شورت روش بود، چسپید و واقعا هم بهم چسپید. من نزدیک گوشش شدم گفتم: خاله خیلی دوستت دارم.... خیلی خاله خیلی... خاله شیرین: امین بزار پاشم من نمیخوام جور دیگه ای نگات کنم، میدونم که خودمو میبازم. منم که با این حرفش دست چپمو روی ممش برداشتم و عقب رفتم، دیدم باز دستمو گرفتم گذاشتم رو ممش و دست راستتم گرفت گذاشت رو ممه راستش خاله شیرین: خاله بلدی ممه بخوری؟ ادامه داره این داستان... نوشته: خرناس لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده