رفتن به مطلب

داستان سکسی زنداداش اهل دل


chochol

ارسال‌های توصیه شده


زن داداش با معرفتم
 

سلام بچه ها منم یه داستان داشتم که مو به مو میخواستم براتون تعریف کنم یه زن داداش دارم از برادر اولمه که برادرم ۲۰ سال ازم بزرگتره واز زن داداشم ۱سال بزرگتره خودم الان متأهلم ولی این داستان برای زمان مجردی من هستش سال ۹۷،زن داداشم متولد سال ۵۱ والان۵۴سالشه،اون موقع ۴۶سالش بودو خودم هم متولد ۱۳۷۰،سه تا بچه دارن یکی دوسه ماه با من فرق داره،یکی ۸ سال واونیکی۱۳ سال از من کوچیکتره،اول از سال ۹۲ بگم اون موقع داداش وزن داداشم یه خورده باهم مشکل داشتن ما شهرستانیم اونا هم تو یه شهر دیگه زندگی میکنن،اون بچه اولش که پسره یه خورده خجالتی بود زن داداشم بهم گفت رضا به محسن کمک کن که روحیش بهتر بشه گفتم شمارشو بهم بده،چون شماره اولش که داشتم بر نمیداشت، این برادر زاده ما یه خورده هم لج بازه،خلاصه انگار میدونست وجواب هم نمیداد،بعد به زن داداشم پیامک زدم که جواب نمیده ویه وقت گلگی نکنه،بعد زن داداشم یه پیام شعر برام فرستاد تا کمی تشکر کرده باشه،منم یه کم شیطونیم گل کرد گفتم زنداداش میتونم هر وقت خواستم بهت پیام بدم خواستم ببینم میتونم سر دوستی بازکنم یا نه که بعد چند ساعت جواب داد عیبی نداره،شما جای برادرمی ولی به کسی نگو چون داداشت حساسه بدش میاد بفهمه،گفتم چشم،پیش خودم گفتم پیامک که دیگه انقدر احتیاط نمیخواد،این شد که با زن داداشم پیام بازی میکردیم،البته اون موقع من گوشی ساده داشتم،بعد به خدا بچه ها یه کلمه از این داستان دروغ نمیگم،خدایی زن داداشم یه زن سر سنگین ومحجبست،بعد بهم گفت پیام بده ولی اسم تو رو تو گوشیم به اسم یکی از زن های همسایه ذخیره میکنم وهر موقع خواستی پیام بده،بعد از چند ماه دیگه از پیام دادن سرد شدیم دیگه گذشت تا سال ۹۷ که داستان اصلی از اونجا شروع میشه،من یه روز تابستان کار داشتم وباید میرفتم مرکز استان تا یه وسیله کوچیکی برای کارم بخرم که خریدم واومدم شهرمون البته اون موقع ماشین داشتم ولی چون تو مرکز استان شلوغ وسخت بود نبردم،که ماشینم تو پارکینگ بود،که خلاصه اومدم خونه که دیدم یه جفت کفش تازه دم در ورودی بود که گفتم حتما مهمون داریم،رفتم تو پذیرایی که دیدم هیچکی خونه نیست وزن داداشم از تو اتاق بلند شد وسلام واحوال پرسی کردیم،گفت که دوست بابات فوت کرده وداداشت بابا ومامانت برای مراسم برده،خلاصه رفتم تو آشپزخونه وغذایی تو یخچال از شب قبل مونده بود آوردم خوردم،ولی یه لحظه گفتم یه پیشنهاد به زن داداشم بدم حالا در حد بوس وبغل که مطمئن بودم اگه قبول هم نکنه به کسی نمیگه،گفتم باداباد،ولی باور کنید نمیتونستم استرسم کنترل کنم هم هیجان هم استرس زیادی داشتم،خدایی تا اون سال که ۲۷ سالم بود با هیچ جنس مخالفی رابطه نداشتم دروغ چرا،واقعا جدی پاستوریزه بودم،بعد دیدم که تو اتاق نشسته،از زن داداشم بگم اون موقع ۴۶ سال قد ۱۶۰وممه های تقریبا شل که سایزش نمیدونم پوست سبزه مایل به سفید و بده کامل بی مو،رفتم تو اتاق وگفتم زن داداش یه چیزی بگم بین خودمون میمونه،گفت بگو ولی کیرم تو شرتم کامل جا دادم گفتم آبروم نره،گفتم میتونم بغل یا بوست کنم،گفتم چون دوست دختر ندارم در حد یه بغل وبوس،واقعا چیزی به ذهنم نمی‌رسید گفتم باید از یه جایی شروع کنم البته این دفعه اومدن بچه ها کلا نیاوردن،گفت نه وتو هم مثل داداشمی،گفتم به خدا چیزی نمیشه در حد بغل وبوس،ولی واقعا دست وپام میلرزیدو خیلی خودم رو میخواستم جلوش عادی جلوه بدم،گفت نه گفتم باشه ولی تورو خدا به کسی نگی زن داداش چون خوب نیست وآبرو آدم میره ،خلاصه با یه سر افکندگی کلید پارکینگ برداشتم ورفتم که ماشینم در بیارم وبرم سر کارم،دیدم یه صدایی داره میاد رفتم بیرون دیدم زنداداشمه ومیگه ماشین بزار تو که داداشت اینا دارن میان،منم گفتم بیان چون زنداداشم زن محتاطی بود احساس می‌کرد بیان شاید بفهمن،گفتم ما که کاری نکردیم ،خلاصه در پارکینگ بستم واومدم کلید گذاشتم تو جا کلیدی پذیرایی،که دیدم زن داداشم داره با لحنی تبسمی بهم گفت منظورت از اون حرف چی بود،آب دهنم به زور قورت میدادم وگفتم شاید الان که گوشی دستشه به داداش یا کسی گفته گفتم هیچ منظوری نداشتم،گفت الان به داداشت زنگ زدم وگفت که مراسم تشییع حداقل یه ساعت دیگه طول میکشه وفعلا نمیان تو هم اگه میخوای بغلم کنی عیب نداره گفتم پس این میخواست منو بکشه داخل بعد بهم چیزی بگه،خدا شاهده رو ابرها بودم همون لحظه بغلش کردم وبوسیدمش بچه ها واقعا نیتم هم فقط در حد بوس وبغل بود،لحظه اول که بهش گفتم وقبول نکرد کیرم تو شرت جاش داده بودم ولی ایندفعه سریع بلند شد در حین بغل کردنش اونم دید ولی چیزی نگفت ولی وقتی بغلش میکردم به بدنش میخورد ولی واقعا قصد سکس نداشتیم از اول باور کنید تو اون شرایط خیلی سخت میشه آدم خودشو کنترل کنه،بعد که دیدم موقعیت خوبه،گفتم زنداداش شما که خیلی حساسی میشه یه بار لاپایی بکنم وتو نکنم،گفت نه خیانته وخوب نیست در کل زن داداشم اخلاقش ملایمه بچه ها،ولی واقعا به زور اسرار نمیکردم یه بلوز و شلوار تنش بود یه لحظه عقل از سرم پریده بود دست بردم برای شلوارش که دستمو گرفت منم میگفتم تا حالا تو کل این سالها منو شما اصلا نشده تنها بشیم فقط همین یه باره،منم مجردم و خواهش میکنم،خلاصه تا رو زانو پایین کشیدم ولی شرت سه گوش پاش بود داشت نزاشت بیارم پایین به شکم رو زمین خوابید رو زمین ولباس تنش بود منم سریع شلوارم درآوردم افتادم روش وفقط لاپایی میکردم،بعد دو سه دقیقه دیدم شرتش کمی خیس شده و دستش از زیر گرفته بود جلو کسش که داخل نره کیرم،هر دوتا شل شدیم یه لحظه که خواست بلند شه وشلوارشو بیاره بالا داگی شد منم کمرشو گرفتم و گذاشتم وسط پاهاش اینقدر استرس داشتم تو هدف گیری اون لحظه کمی بالا پایین شد ورفت تو کسش باور کنید کیرم ۱۷ سانته حداقل ۱۵ سانت میرفت تو در حد ده دوازده تلمبه زدم آبم اومد ریختم رو فرش بعد سریع خودمون جمع وجور کردیم گفت قرار نبود این کار بکنیم ولی عیب نداره این آخرین باره ،ببخشید سرتون درد آوردم این تنها خاطره سکسی من تو کل عمرم بود قبل ازدواج ودیگه تکرار نشد

نوشته: رضا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18