poria ارسال شده در 19 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 19 ساعت قبل لاپایی با خواهرم من نوید هستم 20 سالمه خواهرم نازنین 18 سالش هست و مادرم هستی 40 سالش هست پدرم 50سالشه مهندس مکانیک هست و تو عسلویه کار میکنه و دو هفته عسلویه هست و یک هفته خونه . مادرم از یک خانواده باز هست و پدرم هم معمولی نه مذهبی نه خیلی باز. خونه ما دو خوابه هست یکی اتاق من و نازی و یکی اتاق بابا مامان . تو خونه وقتی بابا شیفت هست هم نازنین هم مامان لباسای باز میپوشن وقتایی که بابا میاد یکم پوشیده تر . مامان میگه اگر از بچگی این مدلی باشین چشماتون سیر میشه . چون اتاق منو نازی یکی هست از بچگی راحت جلو هم لباس عوض میکردیم . یا ازحموم میومدیم تو اتاق حوله رو در میاوردیم و لباس میپوشیدیم. من از بچگی با مامان حموم میرفتم پشتشو کیسه میکشیدم تو حموم منو اول میشست و بعد که من میومدم بیرون خودش می شست میومد بیرون . از اندام مامانم بخوام بگم قدش 165 هست سینه هاش 75 وزنش 65 پوستش سفیده کون نرمی داره ولی خیلی بزرگ نیست نوک ممه هاش کوچیک و رنگش قهوه ای باز هست بدنش خیلی کم مو هست ولی همون موی کم رو هم لیزر میکنه فقط بالای کسش یه خط مو داره . از اندام نازی بخوام بگم قدش 170 سینه هاش سایز 65 و 55 کیلو لاغر اندامه. بدنش بی مو و سفید با ممه و کس صورتی . داستان من از اونجایی شروع شد که من 15 سالم شده بود و از یکی از دوستام خود ارضایی یاد گرفته بودم و کم کم به مامان و نازی نظر پیدا کرده بودم و از هر فرصتی استفاده میکردم تا تو خواب دستمالیشون کنم و بچسبم بهشون . از چیدمان اتاق بخوام بگم تخت نازی چسبیده یه دیوار و تخت من چسبیده دیوار دیگه به صورتی که تختا زاویه 90 درجه داشت و گوشه دیگه اتاق میز کامپیوترو میز آرایش نازی بود. تابستون بود و هوا گرم بود به نازی گفتم بیا چیدمان اتاق عوض کنیم تختا رو بهم بچسبونیم تا میز کامپیوتر و آرایش و تختا مستقیم جلو باد کولر باشه خنک تر میشه نازنین میگفت نوید تو خیلی تو خواب غلت میزنی و شبا دستت یا پات میخوره به من و از خواب میپرم و با کلی اصرار من نازی هم قبول کرد . تختا رو چسبوندیم به هم و بین دو تا خوشخواب روی تختا یه فاصله افتاده بود که من اونو با یه پتو پر کردم که صاف باشه . برای این که خیال نازی راحت کنم که تو خواب غلت میزنم به اونم نمیخورم گفتم تو کنار دیوار بخواب من این سمت میخوابم که اگر غلت خوردم پام از تخت آویزون باشه و به تو نخوره . رابطه من و خواهرم از بچگی خوب بود و همو خیلی دوست داریم همیشه از مدرسه که میومدیم همو بغل میکردیم کلی همو بوس میکردیم با هم شوخی میکردیم . تو این شوخی ها بیشتر وقتا از پشت بغلش میکردم و دستاش میگرفتم نمیذاشتم فرار کنه و همیشه سعی میکرد ازم فرار کنه تا دنبالش کنم و بگیرمش چون وقتی میگرفتمش بوسش میکردم واسه این در میرفت تا بگیرم بوسش کنم. اون روز که چیدمان اتاق عوض کردیم هر دو خسته بودیم که نازی گفت من میرم حموم بعد تو برو که من گفتم نه من خسته ترم من برم بعد تو برو. که دیدم نازی یکم اخماش رفت تو هم رفتم بوسش کردم گفتم باشه یه دونه خواهر گل که بیشتر ندارم برو زود بیا تا من برم .نازی پاشد از تو کمد حولش برداشت و رفت حموم و بعدش با همون حوله اومد اتاق رو تخت دراز کشید تا خشک شه بعد لباس بپوشه. ما عادت داریم از حمام با حوله میایم بعد که بدنمون خشک شد حوله رو در میاریم لباس زیر می پوشیم . منم با این که این صحنه ها و با حوله دراز کشیدن برام عادی بود ولی انگار تو بدنم یه چیزی تغییر کرده بود یه نگاه به نازی کردم که با حوله رو تخت دراز کشیده و پاهاش برق میزنه رفتم جلو لپشو بوسیدم گفتم خسته نباشی عافیت باشه آجی گلم .اونم گفت مرسی مگه نمیخواستی بری حموم گفتم چرا الان میرم بعدشم بهش گفتم چه خوشگل شدی و ازش تعریف کردم که گفت مگه قبلا خوشگل نبودم که گفتم خوشگل تر شدی عزیزم. حولمو برداشتم رفتم حموم و بدنم شیو کردم اومدم اتاق که دیدم نازی با همون حوله خوابش برده از خستگی . با دیدن اون صحنه دوباره بدنم یه جوری شد یه حس لرز میکردم تو بدنم با این که سردم نبود و کیرمم نیم خیز شده بود با همون حالت لرز رفتم نزدیک تخت و داشتم نگاه پاهای لخت نازی میکردم که یه حسی بهم میگفت برو حولش یکم بزن کنار و کسش ببین کلی با خودم کلنجار رفتم که نه این کار بده تا بالاخره از روی کنجکاوی یا حشری بودن رفتم جلو یکم حولشو زدم کنار میدونستم شرت پاش نیست یه نگاه به کسش انداختم اولین بار بود کس نازشو میدیدم که یه تکون خورد سریع حولشو ول کردم و نشستم رو تخت که چشماش باز کرد و گفت عافیت باشه داداشی . گفتم مرسی عسلم و بوسش کردم که گفت نوید امروز تو یه چیت هستا گفتم چیزیم نیست گفت این همه قربون صدقه من میری بهم میگی عسلم حس میکنم دوست دخترتم . گفتم تو برام از هر چی دوست دختره بالاتری تو عشق منی . تو که میدونی من خیلی دوست دارم که پاشد بغلم کرد و گفت منم خیلی دوست دارم تو هم عشق منی . که مامان اومد گفت اگه لاو ترکوندنتون تموم شده لباس بپوشین بیاین شام که خندیم و گفتیم چشم مامانی . نازی پاشد یه شرت سفید برداشت و پوشید حولشو درآورد سوتینشو هم بست و یه کراپ سفید با یه دامن کوتاه پوشید و رفت تو سالن منم یه شورت هفتی پوشیدم که اگر کیرم بلند شد تو شلوارک پیدا نشه با یه رکابی رفتم تو سالن. شاممون خوردیم یکم تلویزیون نگاه کردیم که مامان بابا گفتن ما میخوایم بخوابیم شما هم برید بخوابید. من و نازی هم پاشدیم اومدم اتاق یکم با گوشی بازی کردیم تا خوابمون گرفت و نازی گفت من میخوام بخوابم چراغ خاموش میکنی که گفتم آره . چراغ خاموش کردم مثل هر شب که عادت دارم شلوارک در میارم و با شورت میخوابم شلوارک در آوردم و رفتم رو تختم دراز کشیدم . ولی خوابم نمیبرد و همش داشتم به اتفاقای امروز فکر میکردم و این که کس خوشگل و کوچولوی خواهرم دیده بودم و دوباره کیرم شق شد و دلم میخواست باز ببینمش ولی نمیشد تو همین فکرا بودم که یه فکری به سرم زد که هم تابلو نباشه هم بتونم یکم آروم شم. از اون جایی که من تو خواب زیاد غلت میخورم یه غلت خوردم جوری که نصف بدنم رو تخت خواهرم بود و طاق باز بودم اونم وسط تخت به پهلو خوابیده بود و پشتش به من بود به پهلو شدم و از پشت چسبیدم بهش . این اولین باری بود که با شرت با کیر شق شده میچسبیدم به کون نازی . از وقتی چسبیدم به کونش انگار بدنم داشت آتیش میگرفت حس خوبی بود زانوهام به پشت زانوی نازی چسبیده بود و گرما رو بیشتر حس میکردم . بعد از چند دقیقه گرمای بدنم یا کیر شق شدم که از روی دامن به کون نازی میخورد بیدار شد و خواست بچرخه که یه فشار بیشتری کونش به کیرم داد منم خودم زده بودم به خواب که متوجه نشد که نازی چرخید و طاق باز خوابید . اون شب دیگه فرصت پیش نیومد که باز بچسبم به کون نازی و خوابم برد صبح نازی زودتر از من بیدار شده بود و منم طاق باز خواب بودم و کیرمم تو شرت شق که نازی دیده بود و رفته بود به مامان گفته بود مامانم که دیده بود گفته چیزی نیست آنتن داداشت فعال شده و طبیعی اینا نشونه مرد شدن و رشده. از اون موقع هی خواهرم تو خونه راه میرفت بهم میگفت رادیو و می خندید منم به مامان گفتم ببین مامان نازی بهم میگه رادیو مامان میگفت نازی اذیتش نکن . باز گفت آنتن رادیو فرارکرد دویدم دنبالش و وقتی گرفتمش بوسش کردم گفت یه بار دیگه بهم بگی آنتن و رادیو بهت میگم پریز و قلقلکش میدادم که باز تو همین بغل کردن باز چسبیدم به کون نازی ولی دیگه فرار نمیکرد انگار که خودشم خوشش اومده بود . از اون شب به بعد کارم شده بود صبر کنم تا نازی خوابش ببره من بچسبم بهش . یا تو روز ها با هم بازی میکردیم از پشت بغلش میکردم. کم کم نازی هم موقع خواب لباسای باز توری میپوشید. یه شب بعد شام که مامان بابا رفتن خوابیدن و نازی هم رفت خوابید من داشتم یه فیلم میدیدم که آخراش بود و خوابم نمیومد که دیدم همه خوابیدن منم چراغ خاموش کردم رفتم اتاق بخوابم که دیدم نازی که با یه نیم تنه و دامن بود موقع شام الان دامنش در آورده و با نیم تنه و شورت خوابیده و همیشه که وسط تختش خوابید این بار اومده بود آخر تخت و کونش داده بود عقب . منم که اینو یه چراغ سبز می دیدم فهمیدم که خودشم دوست داره بچسبم بهش . منم رکابیم در آوردم و با یه شورت هفتی که کیرم توش داشت میترکید رفتم رو تخت دراز کشیدم . و آروم چرخیدم و کامل چسبیدم بهش حس کردم داره خودش کونش به عقب فشار میده منم دستم آروم گذاشتم رو شکمش و کامل چسبیدم بهش و دستم می کشیدم رو شکمش که نفساش تندتر شد و مطمئن شدم بیداره و داره لذت میبره . منم یکم به کونش فشار دادم و یه کمم با دستم ممه هاشو فشار دادم که یه آه ریز کشید دیدم رو ممه هاش حساسه دستم بردم زیر نیم تنش و براش ممه هاشو میمالیدم و خودمو به کونش فشار میدادم که آبم اومد و ریخت تو شرتم . چند دقیقه بعد ازش جدا شدم و خوابم برد صبح که بیدار شدم دیدم نازی دوش گرفته با حوله اومد اتاق و با خنده گفت خوب خوابیدی گفتم آره . گفتم برو یه دوش بگیر بیا صبحونه . گفتم مامان اینا کجان گفت رفتن بیرون خرید میان . گفتم خیلیم خوب تو چطور خوب خوابیدی با خنده گفت نه مگه غلت خوردن از داداش گلم میذاره من بخوابم . فهمیدم که هم دوست داشته هم اون ارضا نشده . گفتم کم کم عادت میکنی گفت نمیدونم شاید . پاشدم رفتم حموم یه دوش آب گرم گرفتم انگار کوه کنده بودم از بس خسته بودم و تا حالا اینقدر زیاد آبم نیومده بود . اومدم بیرون دیدم نازی با همون حوله یه میز صبحونه چیده با کلی چیز میز خوراکی و خوشمزه رفتم جلو بوسش کردم گفتم نازی اینا همش برای دو نفره ؟ گفت آره باید غذا بخوری جون بگیری . زیاد تو خواب غلت میخوری انرژیت از دست میره. گفتم چیکار کنم دست خودم نیست از بچگی همین بودم ببخشید تو رو هم بد خواب کردم گفت حالا چون داداش خوبمی و خیلی دوست دارم اشکالی نداره بدخوابم کردی فقط بیشتر سعی کن غلت خوردنت طول بکشه. داشت به زبون بی زبونی بهم میفهموند وقتی خودت ارضا شدی به فکر منم باش و فقط خودت حال نکن. رفتم بغلش کردم بوسش کردم گفتم قربون خواهر گلم بشم که انقدر مهربون و از خود گذشتس کی بشه برات جبران کنم این همه محبتت رو . نازی گفت خب حالا خودت لوس نکن بشین صبحونتو بخور من نمیدونم تو چرا اینقدر بدنت گرمه انگار بخاری قورت دادی و دوتامون خندیدیم . گفتم خوبه که آغوش گرم مگه بده گفت بد نیست ولی برای الان که تابستونه و گرم هست کی گرما دوست داره؟ گفتم حالا به بدنم میگم کولر بشه و خندیدم و نشستیم صبحانه خوردن . بعد صبحانه کمکش ظرفا رو بردم تو سینک گذاشتم نازی شروع کرد به ظرف شستن منم رفتم از پشت بغلش کردم گفتم خوش به حال شوهر آیندت از همین حالا بهش حسودیم میشه . گفت حسودیت نشه من نمیخوام شوهر کنم و خندید. گفتم تو هم بخوای شوهر کنی ما که به این راحتی ها بله رو نمیگیم بیان این فرشته رو ببرن . ظرفا رو که شست گفت جناب بخاری برو یه لباس بپوش الاناس که مامان اینا بیان بوسش کردم و رفتم تو اتاق حوله رو انداختم خم شده بودم از تو کشو شرتم بردارم که نازی اومد تو اتاق که یهو کیر سیخم دید رفت بیرون گفت ببخشید فکر کردم پوشیدی اومدم لباس بردارم بپوشم اونم رفت سر کمدش یه شرت برداشت پوشید و حولش انداخت رو تختش و سوتین تنش کرد یه تونیک برداشت پوشید و رفت تو سالن نشست به تلویزیون نگاه کردن منم یه شلوارک و بلیز پوشیدم رفتم تو سالن که نازی با لبخند گفت به به جناب رادیو خوشتیپ بیا بشین . رفتم رو مبل کنارش نشستم دستش گرفتم قلقلکش میدادم گفتم به کی میگی رادیو گفت به داداش گلم میخندید و میگفت حالا آنتن خوب امواج میگیره میگفتم آره تا دلتم بخواد . صدا در پارکینگ اومد که دیدم نازی رفت اتاق یه دامن پوشید اومد . مامان بابا از خرید اومده بودن . رفتم کمک مامان وسایل آوردم داخل . تا شب اتفاق خاصی نیفتاد تا شب که مامان بابا رفتن بخوابن ما هم رفتیم اتاق بخوابیم مثل هر شب نازی بغل کردم بوسش کردم گفتم شب بخیر خواهر نازم . نازی رفت به طرف تخت خواب منم رفتم چراغ خاموش کنم که دیدم نازی دامنش در آورد و زد به چوب لباسی کنار تخت و تونیکشم در آورد و با یه شرت و سوتین رفت رو تختش دراز کشید من که داشتم نگاهش میکردم گفت چیه هنگ کردی چراغ نمیخوای خاموش کنی بخوابی؟ گفت چرا چراغ خاموش کردم بلیز و شلوارکم در آوردم و با شورت دراز کشیدم و گفتم شب بخیر آجی گلم . من طاق باز خوابیده بودم و نازی به پهلو و داشت نگام میکرد مثل گربه مظلوم که نگاه میکنه یه چی ازت میخواد .چشم تو چشم شدیم گفتم خوابت نمیبره نازی .گفت داداشی یه چی بگم گفتم بگو عزیزم . گفت دوست دارم بغلم کنی تو بغل تو بخوابم . گفتم نیکی پرسش بیا بغلم . اومد خودش تو بغلم جا کرد دستاش برد پشت کمرم منم پیشونیش بوسیدم گفتم قربون آجی گلم بشم . نازی گفت خدا نکنه . نوید بهم قول میدی همیشه دوستم داشته باشی و کنارم باشی من فقط تو رو دارم تو این دنیا . بهش گفتم فدات شم من تا آخر عمر دوست دارم عزیز دلمی تو عشقمی مگه میشه یه دونه خواهرمو ول کنم و صورتشو بوسیدم.یه قطره اشک از چشام اومد با دست اشکشو پاک کردم گفتم فدات شم نبینم ناراحتی . گفت این اشک شوقه و محکم بغلم کرد . اشکشو پاک کردم و چشماش بوسیدم و بهش گفتم فدای این چشمای نازت بشم. همین جور که نازی تو بغلم بود باز کیرم سیخ شده بود و داشت شورتم پاره میکرد و نازی هم فکر کنم فهمیده بود چون بغلم بود و میخورد به کسش .تو چشمای هم خیره شده بودیم و انگار هر دو برای بوسیدن لب له له میزدیم ولی جرات نمی کردیم پیش قدم بشیم و منتظر بودیم اون یکی شروع کنه دلو زدم به دریا لبامو بردم جلو گذاشتم رو لباش که چشاش بست . لباش چند بار بوسیدم ازش جدا کردم لبمو که چشماش نیمه باز کرد و با اون چشمای خمارش داشت نگام میکرد که بازم بوسه میخواد لبمو چسبوندم بهش و یه لب طولانی ازش گرفتم و موهاشو نوازش میکردم اونم همراهی میکرد پشت کمرمو نوازش میکرد و خودش بهم فشار میداد که کیرم فشار میاورد به کسش . فقط شرت من و شرت اون بود که مانعی بود بین کیر من و کس نازی. بازم همون حالت لرز گرفته بودم که نازی گفت سردته داری میلرزی بدنت که بخاری نکنه سرما خوردی گفتم نه این حالتی وقتی چیز میشم رخ میده . گفتم چی چی میشی ؟ گفتم چیز میشم دیگه به خنده گفت وقتی رادیو کار نمیکنه آنتن فعال میشه ؟ گفتم آره . نازی یه پاش بلند کرد و انداخت رو پام جوری که کیرم با شورتم رفت لای پاش رو کوسش و آروم خودش عقب و جلو میکرد . نفسامون تند شده بود لبشو گذاشت رو لبم و باز شروع کرد به لب گرفتن منم با دستم کون نازی نوازش میکردم و تو اوج بودم و داشتیم تو دهن هم اه و اوه میکردیم . که من آبم اومد و نازی هم یکم بعدش یه لرزه خفیفی بدنش کرد و بی حرکت شد . صورت و لبشو بوسیدم و ازش تشکر کردم اونم تشکر کرد و گفت بهترین لحظات بوده و براش . بهش گفتم نازی دلم میخواد تا صبح بغلم باشی . نازی پشتش کرد به من و اومد تو بغلم خوابش برد . یه ساعتی گذشته بود خوابم نمیبرد با این که آبم اومده بود اما بازم کم کم کیرم شق شد بازم دلم میخواست کیرم از بالای شرت در آوردم و چسبیدم به کون نازی گرمای کونش حشریتم چند برابر کرد آروم فشار میدادم که بیدار نشه اذیت بشه شرتم تا زیر باسنم کشیدم پایین و کیرم فرستادم لای پای نازی که تکون خورد فهمیدم اونم بیداره دستم گذاشتم رو سوتین و سینه هاش میمالیدم که صدای آه کشیدنش در اومد از پشت سوتینش باز کردم و سینه هاش گرفتم تو دستم و گردنشو میبوسیدم و لای پاش کیرمو عقب جلو میکردم پیش آبم رونش لیز کرده بود . دستم از رو سینش برداشتم و بردم رو شرتش یکم مالیدم دیدم شرتش خیس شده دستم بردم تو و گذاشتم رو کسش انگار دستت بذاری رو بخاری گرم نرم و لیز بود براش داشتم میمالیدم که نفساش تندتر شده بود دستش فشار میداد رو دستام که تند تر براش بمالم . منم تند میمالیدم کسشو که پاش بهم فشار داد و لرزید و ارضا شد منم با ارضای اون و عقب جلو کردن لای پاش ارضا شدم و آبم ریختم لای پاش . نیم ساعتی همون جور تو بغلم بود که شرتم درآورد و لای پاشو تمیز کردم و خودمم تمیز کردم یه شورت پوشیدم بغلش کردم و خوابیدیم . صبح با بوس نازی بیدار شدم که بالا سرم نشسته بود و موهام نوازش میکرد. بهش سلام کردم و بهش صبح بخیر گفتم . نازی دیشب بهترین شب زندگیم بود که نازی لبشو گذاشت رو لبام و بوسیدم و گفت برای منم بهترین شب بود . بلند شدم بلوز شلوارم پوشیدم رفتم دست و صورتم شستم و صبحانه خوردیم . نزدیکای ظهر بود که مامان داشت تو آشپزخونه غذا درست میکرد نازی تو اتاق با گوشیش بازی می کرد رفتم تو اتاق لپ نازی بوس کردم گفتم عشق من چطوره ؟ گفت خوبم تو چطوری گفتم من عالی ام. نازی بیا یه قولی بهم بدیم . چه قولی؟ ببین ما هر دو تامون یه سری نیازها داریم و خوب باید یه جوری این نیاز ها تامین بشه من دلم نمیخواد هیچ کس دیگه ای رو بغل کنم و دوست داشته باشم و دلم میخواد تا آخر عمر فقط تو رو دوست داشته باشم و میدونم تو هم همین رو میخوای از این به بعد هر کدوممون نیاز داشتیم با یه حرکت یا یه کار به اون یکی بفهمونیم که دلمون شیطونی و بغل میخواد باشه؟ نازی : باشه خوبه ولی با شناختی که من از تو دارم نوید همش تو میخوای دیگه نیازی نمیشه من پا پیش بزارم . من هر وقت خواستم میام از پشت بغلت میکنم تو هم هر وقت خواستی بیا بشین تو بغلم خوبه ؟ آره خوبه . فدای آبجی گلم بشم . نوید عصر بریم یکم خرید دارم ؟ اره عزیزم بریم . عصر با نازی رفتیم میخواست یه سری لباس خانگی بخره که از منم نظر میخواست و یه کراپ و شرتک خرید بعد رفتیم تو یه مغازه که لباس زیر و لباس خوابای فانتزی داشت یه ست توری بنفش خرید با یه ست لامبادا و لباس خواب مشکی توری بندی. و منم تو مسیر یه چند تا شورت هفتی نازک و خنک خوردیم و تو راه برگشت به شوخی می گفتم اینا مگه جایی رو هم میگیره که نازی با خنده گفت مگه قراره بگیره؟.اینا رو میپوشن که جذاب تر بشن برای عشقشون. نازی تو بدون اینا هم جذاب ترینی واسم . حالا بذار وقتی پوشیدم ببینم بازم میگی بدون اینا هم جذابم یا نه ؟ واسه تو از همه جذاب تری عزیزم تا ابد. اومدیم خونه و نازی رفت یه دوش گرفت و اومد منم یه دوش گرفتم اومدم . مامان اومد بهمون گفت عافیت باشه . پاشین آماده شید بریم خونه عمو که نازی گفت من نمیام حوصله اون پسر عموی سیریش ندارم هر وقت میام سر درد میگیرم از دستش. مامانم گفت باشه میگم نازی سردرد داشت نیومد منم گفتم من پیش نازی میمونم خونه تنها نباشه. مامان گفت پس یه چی سفارش بدید برای شام تا ما بیایم . مامان جفتمون بوسید و گفت مواظب باشید درم ببندید رو کسی باز نکنید تا بیایم چشم مامانی . مامان بابا که رفتن به نازی گفتم این بهونه بود دیگه ؟ گفت آره میخوام برای عشقم فشن شو داشته باشم حوصله مهمونی نداشتم . نازی گفت خب نوید جان شما میری تو سالن میشینی طرف اتاقم نمیای تا من آمادم شم بیام منم گونه هاش بوسیدم گفتم قربونت بشم چشم هر چی تو بگی . یه نیم ساعتی گذشت حوصلم سر رفته بود که گفتم نازی چی شد خوابت برد گفت نه صبر کن دارم آماده میشم . یه مدت گذشت در اتاق باز شد اومد تو سالن من با دیدنش هم دهن باز مونده بود هم شق کرده بود که نازی خندید و گفت چطور شدم گفتم عالی . یه کفش پاشنه بلند مشکی با یه ساق مشکی یه ست لامبادا و لباس خواب توری که شانه ها تا چاک سینش باز بود پوشیده بود با یه آرایش غلیظ سکسی ترین حالتی بود که تا به الان میدیدمش. یه چرخ زد پاشدم بوسش کرد گفتم فوق جذاب شدی عزیزم . گفت دیگه برای عشقم بایدم به خودم برسم . خب یه آهنگ قشنگ هم بذار قراره عشقت برات برقصه . رفتم ضبط روشن کردم یه آهنگ گذاشتم نازی شروع کردن با ناز عشوه برام رقصیدن و کون و سینشو حسابی میلرزوند منم که با دیدنش حسابی شق کرده بود که با وجود شلوارک هم پیدا بود و نازی نگام میکرد و میخندید باز که آنتن اومد بالا . نازی میشه بهش نگی آنتن چی بگم بگم دودول خوبه و خندید .نه اسمشو بگو خب اسمش دودوله دیگه . نخیرم اسمش کیره . آره وقتی عشق زیبام میبینم اینم بلند میشه . نازی آهنگ تموم شد اومد نشست تو بغلم گفت یه سوال بپرسم؟ بپرس عزیزم . نوید تو کیرت سیخ میشه تو شرت اذیت میشه فشار میاد بهش ؟ گفتم یکم ولی بعد خوب میشه . از رو پام بلند شد و یه آهنگ دیگه پلی کرد و شروع کرد به رقصیدن منم رو مبل لم دادم و از رقصش لذت میبردم گفتم این که اومد رو پام نشسته حتما کیر شقم حس کرده و حتما دلش میخواد که هم مهمونی نرفته هم اینقدر به خودش رسیده بذار یه امتحانی کنم ببینم چیکار میکنه بلوز شلوارکم در آوردم با یه شرت کیرمم توش داشت میترکید رو مبل دراز کشیدم . نازی به رقص و عشوه اومد رو پام نشست و یه پاش این و یه پاش اون ور پام گذاشت و روم دراز کشید و لبمو بوسید گفت فدای عشقم بشم که همیشه آمادس . روم خوابیده بود داشتم موهاش نوازش میکردم و دستم رو بدنش میکشیدم دستم رو باسنش کشیدم یه آه کشید و من ادامه دادم دستم بردم لای کونش و به سوراخ کونش میرسوندم و میاوردم بالا شرته لامبادا لای کونش رفته بود نفساش تندتر شده بود و دستاش تو موهام کرده بود و چنگ میزد گوشم میبوسید و تو گوشم نفس نفس میزد . آب کس نازی هم مثل پیشاب من راه افتاده بود و شرتمون نم شده بود . تو گوشش گفتم عشقم بریم تو اتاق رو تخت راحت تریم ؟ بریم . رفتیم تو اتاق به نازی گفتم عشقم دوست دارم با رقص لباسات در بیاری برام بعد بیای بغلم . باشه عشقم هر جور تو دوست داری اما اول باید شرتت در بیارم بعد لباسای خودم . دستش گذاشت به شرتم کشید پایین درش آورد هلم داد رو تخت و از پام درش آورد و انداخت کنار حالا من لخت رو تخت با کیر شق شده نشسته بودم . نازی یه آهنگ گذاشت و شروع کرد به قر دادن و لباسش هی میداد بالا ولی درش نیاورد با کلی نازوعشوه لباس توری در آورد با شورت و سوتین شد بعد سوتین باز کرد و از تنش در آورد و بعدشم شرتش که دیگه پر از آبش شده بود در آورد اومد رو تخت و پاهاش اطراف پام گذاشت کیرمو گذاشت رو شکمم و کسش گذاشت روش و روم دراز کشید لبشو گذاشت رو لبام شروع کرد مک زدن . کسشو میمالید به کیرم کیر با پیش آب خودم و آب نازی حسابی لیز شده بود تو ابرا بودیم هر دو داشتیم نفس نفس میزدیم و قربون صدقش میرفتم و میگفتم قربون کست بشم عشقم تو بهترینی که آبم با فشار پاشید و شکم خودم و شکم اون پر آب شد یکم دیگه نازی خودش تکون داد اونم ارضا شد و روم خوابید . هر دو بی حال بودیم و دوست نداشتیم بلند شیم .5 دقیقه ای رو هم بودیم نازی گفت بریم حموم خودمون بشوریم تا مامان اینا نیومدن گفتم باشه میریم عشقم یکم دیگه روم باش بغلت مثل آرام بخشه مرسی که هستی نازی . بلند شدیم حوله هامون برداشتیم و رفتیم تو حموم حوله ها رو آویزون کردیم تو رختکن. این اولین حموم مشترکمون بود آب باز کردم زیر دوش بغلش کردم و دست میکشیدم رو بدنش و شکمش تا آبم پاک شه . شامپو ریختم رو موهاش و براش موهاش شامپو زدم اونم موهای منو شامپو ضد موهامون که شستیم شامپو بدن برداشتم ریختم رو بدن نازی و حسابی پر کف کردم و اونم بدن منو شامپویی کرد و کیر و تخمام حسابی با شامپو میمالید که باز شق کردم از پشت بغلش کردم سینه چپشو تو دستم گرفته بودم و کیرم لای پاش عقب جلو میکردم و با دست راستم کسشو میمالیدم که نازی آروم آه و ناله میکرد و میگفت عشقم دلم میخواد این لحظات هیچ وقت تموم نشه . همینجور که لای پاهای نازی عقب جلو میکردم و کسشو می مالیدم ارضا شدم و آبم لای پای نازی ریختم بعد رو صندلی که تو حموم بود نشستم و نازی هم نشست رو پام و خودش کسشو مالید تا اونم ارضا شد و لبشو رو لبام گذاشت و لبمو بوسید گفت تو بهترین عشق دنیایی . خودمون شستیم و حوله تنمون کردیم اومدیم بیرون . ممنون از این که داستان رو خوندید اگر دوست داشتید بگید تا بقیه اتفاقات بین من و خواهرم بگم براتون . نوشته: نوید لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده