رفتن به مطلب

داستان سکسی ماموریت زن شوهردار


labubu

ارسال‌های توصیه شده


گوجه سبز 1
 

"اگر این ماموریت و قبول کردید دیگه اسمتون احمد و مائده نیست و این تعویض اسم آسون ترین اتفاقیه که باهاش روبرو میشید، باید محل زندگیتون عوض بشه، دیگه با دوستان و آشناهاتون نمیتونید بگردید، با پدر مادراتون هم ماهی یه بار، البته ما حواسمون بهشون هست؛ احمد تو این ماموریت با چیزهایی مواجه میشی که شاید تا حالا هیچ ماموری مواجه نشدی، نمیتونم خیلی جزئیات بهتون بگم، اول باید موافقت خودتون و اعلام کنید، خیلی هم وقت ندارید، تا ۲۴ ساعت آینده باید نظرتون و بگید که ببینیم باید بریم سراغ گزینه جایگزین یا نه، ولی اگه قبول کنید بدونید کمکی که شما به حفظ نظام می کنید هیچکس تو این ۵۰ سال نکرده، هیچ کدام از شهیدای جنگ یا حتی خود امام، زمانه خیلی حساسه، جاسوس از در و دیوار نظام داره بالا میره، با روشهای قبلی دیگه جواب نمی گیریم، فقط یه چیزی بگم، اونجایی که قسم خوردی که از جان و مال و ناموستون برای نظام میگذرید تو این ماموریت مصداق پیدا میکنه.
مائده خانوم کارتون خیلی سخته، باید کاملا مخالف همه آموزه هایی که تاحالا باهاش بزرگ شدید عمل کنید، خیلی نمیتونم وارد جزئیات بشم ولی مثلا دیگه پوششتون این نباید باشه، وارد گروهی قراره بشید که به هیچ چیزی معتقد نیستند و شما باید کاملا شبیهشون بشید.
میدونم،الان پیش خودتون میگید پس گناهش چی میشه، از هر کدام از مراجع که خواستید وقت میگیریم که مستقیم ازشون استفتا بگیرید، ولی این و بدونید حفظ نظام از هر واجب و حرامی بالاتره"
اولین بار بود که تو دل احمد خالی شده بود، کلا از ازدواجشون با مائده دو سال می گذشت ولی تو همین دو سال هر وقت می رسید خونه احساس خوشبختی میکرد؛ حضور مائده سختیهای کارش و از بین برده بود.
دقیقا نمیدونست با چه چیزی قراره روبرو بشه ولی میدونست فرماندش اهل اغراق و بزرگنمایی نیست و این ماموریت خیلی متفاوته.
هر دو تو ماشین ساکت بودند، دیگه نتونست تحمل کنه "ببین مائده جان اصلا اجباری برای قبول این ماموریت نداریم، تو که اصلا اطلاعاتی نیستی پس اصراری رو تو نمی توانند داشته باشند، به هیچ عنوان خودتو اذیت نکن و تحت فشار جواب نده"
"تو چی میگی ؟... دوست داری من قبول کنم ؟ "
پشت چراغ قرمز بودند،احمد نمیدونست واقعا چه جوابی بده.
"والا از خدا که پنهون نیست، بدجوری تو دلم خالی شده، نمیدونم با چی قراره روبرو بشیم ولی مطمئنم خیلی کار سختیه، اگه خودم تنها بودم تکلیفم معلوم بود، نهایتش شهادته که خیلی از بچه ها شهید شدند من هم یکی مثل بقیه، ولی پای تو هم وسطه اصلا نمیدونم چند سال قراره طول بکشه، یه فداکاری عظیمی و میطلبه، پای حفظ نظام وسط"
حفظ نظام... کلمه ای که مائده خیلی روش حساس بود، از بچگی با عشق به رهبر و نظام بزرگ شده بود و هدیه گرفتن یه انگشتر تبرکی علاقش را بیش از حد تصور کرده بود. همیشه دوست داشت یه کاری برای نظام و کشورش بکنه و هیچ وقت بیکار نبود. سعی میکرد روشنگری کنه و به اتهاماتی که به نظام میزدند پاسخ بده و تو گروههای اجتماعی مذهبی محل شرکت کنه و حتی عیدها هم اردو جهادی میرفت که اتفاقا با احمد تو یکی از همین اردو جهادی ها آشنا شد و عشق جفتشون به ولایت خیلی سریع به هم نزدیک شود کرد.
"میدونی... هر دختری تو بچگیش یه آرزویی داره، یکی دوست داره دکتر بشه، یکی مادر، یکی همسر، یکی کنکور خیلی براش مهمه؛ ولی من از بچگی دوست داشتم یه کاری برای رهبرم بکنم که کس دیگه ای نتونه بکنه. منم مشکلی ندارم با اینکه جونمو فدا کنم ولی اونی که قراره پوششم عوض بشه و خیلی کارایی بکنم که تا حالا نکردم، اینا میترسوندم؛ از یه طرفم بعد حمله اسرائیل و ترور های بعدش میدونم آقا خیلی تنها تر از قبل شده و حالا که یه کاری ازم بر میاد نمیخوام دریغ کنم"
احمد فرمون و پیچوند و رفت به سمت خروجی اتوبان امام علی جنوب، "کجا میری ؟ مگه نمی رفتیم خونه ؟"
"نمیتونم تنهایی تصمیم بگیرم، بیا بریم شاه عبدالعظیم، از اون طرف بریم پیش آقا مرتضی، "
آقا مرتضی یه معلم اخلاق بود که احمد و مائده از زمان عقدشون به صورت مرتب تو جلساتش شرکت میکردند و خیلی قبولش داشتند؛ عقدشون هم همین آقا مرتضی خوند. ساعت تقریبا نزدیک ۹ بود که رسیدند منزل آقا مرتضی.

سه ماه بعد
مائده روبروی آینه ایستاده و داره به خودش و لباس ورزشی که پوشیده نگاه میکنه، یه لگ فوق العاده چسبون که پشتش چین داره و کاملا میره داخل درز باسن. هیچ وقت فکر نمیکرد بدنی که سالها با ورزش تربیت کرده بود حالا قراره تو جاده سلامتی باشگاه انقلاب جلوی چشم محرم و نامحرم قرار بگیره. با اینکه از هدف کار مطمئن بود ولی چیزی از حس تنفرش کم نمیشد. آشکارا داشت میلرزید. از بچگی همیشه چادر میپوشید و حتی برای کوهنوردی هم حاضر نبود مانتو عبایی بپوشه. الان باید بدون روسری با موهایی بسته شده، گرمکنی بالای باسن که زیرش فقط یک نیم تنه ورزشی پوشیده بره بیرون. حتی روش نمیشد از درب منزل خارج بشه. فکر اینکه با یه
همسایه تو لابی یا پارکینگ روبرو بشه باعث شده یه ژلوفن بخوره. اون که همیشه عاشق ورزش کردن بود هیچ وقت حتی تو دوران کرونا هم باشگاه رفتنش ترک نشده بود الان احساس عذاب میکرد. کاریش نمیشه کرد. ذکری که آقا مرتضی بهشون یاد داده بود و زیر لب زمزمه کرد و از درب خانه خارج شد. خیلی سریع راه میرفت. تا پارکینگ با هیچ کس چشم تو چشم نشد ولی همین که رمپ پارکینگ و اومد بالا به نگهبانی رسید و نگهبان یه لحظه داخل ماشین و نگاه کرد و درب و باز کرد. تنها نکته مثبت ماجرا این بود که منزل جدیدی که به دستور سازمان گرفته بودند تو الهیه واقع شده بود و این تیپ جدید مائده عادی بود و تو چشم نمیومد. اعتماد به نفسش و تو رانندگی از دست داده بود و احساس میکرد همه نگاهها تو خیابون، پشت چراغ قرمز یا هر معبری به اونه. تا رسید به پارکینگ باشگاه انقلاب. از لحظه ای که از ماشین پیاده شد ، احساس هوای تازه به پوست گردنش باعث شد احساس برهنگی کنه.
دویدن و شروع کرد. دخترایی دید با پوشش هایی شبیه خودش حتی بدتر. تو دلش از دولت که به خاطر شرایط خاص چشمش و رو هر نوع پوششی بسته و کاری نمیکنه بدش میومد. هنوز موضوع ماموریت و کامل توضیح نداده بودند. روزانه کاراشون و باهاشون هماهنگ میکردند. قرار بود بعد از ورزش به یه آدرسی که گویا یکی از خانه های امن وزارت اطلاعات بود بره و کل ماموریت براشون توضیح داده بشه.اما همین ورزش سبک از لحاظ روانی خیلی بهش فشار می آورد. حین دویدن به صورت کسی نگاه نمی کرد. ولی احساس سنگینی از نگاه دیگران داشت. آخه چطور یه نفر میتونست با این پوشش تو انظار عمومی قرار بگیره و معذب نباشه. ورزش و سریع تموم کرد و رفت سمت پارکینگ. صدای بلند خندیدن چند نفر که داشتند به سمتش میومدند نظرش و جلب کرد. یک مرد وچهار زن. وقتی رسیدند نزدیک ماشیناشون هنگام خداحافظی دست و روبوسی کردند و هر کسی سوار ماشین خودش شد. نظر مائده به یکی از خانوم های میانسال جمع که بقیه نازی صداش میزدند جلب شد. یه ست ورزشی سفید تنش بود. لگ جذب و یه تاپ. حتی گرمکن هم نداشت ولی چون قد بلند و سینه های کوچکی داشت واقعا تو اون لحظه مائده برای چند لحظه خیلی کوتاه فقط از جنبه زیبایی شناسی داشت تحسینش میکرد که چقدر یک نفر میتونه زیبا باشه. انگار اون زن متوجه نگاه خیره مائده شد سوار ماشینش نشد و اومد نزدیک. مائده کمی دستپاچه شد " سلام عزیزم، تازه اومدی باشگاه ؟" مائده تعجب کرد که از کجا فهمیده " آخه پارکینگ شما چند وقتی هست خالی بوده و ما خواستیم برای یکی از دوستامون بگیریم گفتند کسی اجاره ش و جلو جلو داده و من هی فکر میکردم کیه که اجاره گرون پارکینگ VIP باشگاه انقلاب و میده و ازش استفاده نمیکنه "
مائده کمی به خودش مسلط شد و جواب داد " سلام، رها هستم. آره چند وقتی بود که ثبت نام کردم ولی جسارت استفاده ازش و نداشتم. راستش امروزم که اومدم نمیدونم میتونم ادامه بدم یا نه "
" خوشبختم. من هم نازی هستم جسارت نمیخواد، میخوایم ورزش کنیم که بتونیم تو این شرایط دووم بیاریم و افسرده نشیم "
مائده تقریبا همه جوابهایی که باید میداد و از قبل حفظ بود " برای شما شاید. ولی برای من خیلی ... "
"ببین عزیزم من نمیدونم دلیلت چیه، الانم باید برم، ولی قول بده فردا بیای با هم ورزش کنیم، ما یه جمع خودمونی دوستانه داریم که با هم ورزش می کنیم، انگییزه میگیریم و خوش میگذرونیم، دوست داریم دخترای جوون و خوشگل به ما پیرا اضافه بشن، فردا ساعت 6 همینجا میبینمت "
اومد جلو و به گرمی با مائده دست داد. یه محبتی تو صورت و نگاه و حرف زدنش بود که مائده رو از اون فکرهای مذهبی که همیشه باعث می شد یه مرز برای خودش تو رابطه تعیین کنه دور کرده بود.
مائده سوار ماشینش شد و به ساختمان امن رفت تا با ماموریت آشنا بشه. دوباره استرسش برگشت. قرار بود با همون پوشش بره پیش همکارهای احمد. تا الان همه غریبه بودند ولی الان دیگه اوضاع فرق میکرد. حتی ذکر گفتن هم آرومش نمیکرد. با استرس زنگ درب و فشار داد و درب باز شد. ساختمان قدیمی وسط شهر. از این ساختمان ها که معلوم بود سازنده دلش میومده برای راهرو و مشاعات فضا بذاره و حسابی بزرگ بود و حتی آسانسور قدیمی هم داشت. رسید جلوی درب واحد و زنگ زد و صحنه ای که دید و باورش نمیشد. انتظار داشت همون فرمانده احمد تو یه جلسه 3 نفره همه چی و توضیح بده ولی دیدن چهره های آشنای بیشتر و حدس نمی زد. احمد در و باز کرد و یه نگاهی به سرتا پای مائده انداخت. مائده خیلی یواش در گوشش گفت " چرا این همه آدم اینجا هستند ؟ ... چه لزومی داره با این لباس جلوی این همه مرد باشم ؟ "
" لازمه مائده خانوم " صدای فرمانده احمد بود که اومد نزدیک و سلام کرد. تو دستش یه جعبه بود وارد که شدم یه نگاه با خجالت به صورتاشون انداخت. همگی پوششون مثل احمد بود .ریش و مدل موی معمولی و پیراهن هایی با رنگهای خنثی و شلوار پارچه ای.جز یک نفر که با شلوارک جین و تیشرت بود و چهره ش خیلی آشنا بود. اصلا به اون جمع نمی خورد. فرمانده احمد ادامه داد " ببخشید سلام نکردم. سلام. لطفا اصلا نگران ظاهرتون نباشید. شما تو جمع شریف ترین آدم های این مملکت هستید که کاملا از ماموریت شما با خبر هستند و هیچ کس شما رو قضاوت نمیکنه "

" قضاوت چیه، ما همه تحسینتون میکنیم و به جایگاه شما غبطه می خوریم " این و همون مردی گفت که اصلا به جمع نمیومد و مجبور شد باهاش چهره به چهره بشم. یه مرد بلند قد با اندامی که به صورت اغراق آمیزی درشت و هیکلی بود. بوی ادکلنش کل خونه رو برداشته بود. " ما همه به ایثاری که میکنید آگاهیم "
مائده با خجالت سوال پرسید :" من مرز ماموریت و غیر ماموریت و نمیفهمم. مثلا الان که همه آشنا هستند چرا نباید با پوشش همیشگیم باشم ؟ یا اصلا بیرون و میگم شاید کمی ریسک داشته باشه. الان که داخل هستیم حداقل یه چادری بپوشم که راحت تر ادامه بدیم. هر وقت رفتم بیرون چادر و درمیارم "
فرمانده احمد خیلی محکم و کمی با ابهت جواب داد " از امروز دیگه با شما مثل بقیه مامور هامون رفتار میشه. اگه مامور آموزش دیده بودید بابت همین سوالهای ساده بازداشت میشدید. چون سوالتون دو حالت داره ؛ یا فکر می کنید ضرورت و از سازمان و فرمانده ها بهتر می فهمید یا تو ذهنتون ما رو آدمهای هوس بازی میدونید که برای خوش آمد خودشون همسر همکارشون به پوشش نامتعارف اجبار می کنند تا امیال خودشون و ارضا کنند. کدوم یکی از این دو مورده ؟ "
مائده شوکه شد. انتظار یه همچین جواب سختی و نداشت. چهره سرد احمد و سکوت اونجا باعث شد بغضی و تو گلوش احساس کنه.
" جواب نمیدید ؟ کل روز و وقت نداریما ؟ "
مائده خیلی سعی کرد تو صداش لرزش و بغضی احساس نشه " من نخواستم توهین کنم. فقط میخوام خودم آروم بگیرم. تو راهم به اینجا پشت یه چراغ قرمز یه مردی داشت گل می فروخت به ماشین نزدیک شد و من متوجه شدم زیپ گرمکنم پایین اومده و کمی از خط سینه ام پیدا شده. تو اون لحظه عذاب وجدان داشتم که من الان تو ماموریت نیستم و باید زیپم و کامل می بستم و ... شما نمیدونید تو ذهن من چه جنگیه که ؟ "
دیگه نتونست خودشو کنترل کنه به اینجا که رسید گریه اش در اومد . ادامه داد " میگفتم نکنه اون مرد به گناه بیفته ، امروز از حس خنکی که داشتم بدم میومد "
فضا سنگین شد . کمی که گذشت و مائده آروم تر شد فرمانده برگشت سمت همون مرد گولاخ شلوارک پوش " همایون ، نمیخوای جلسه رو شروع کنی "
اون مرد که حالا دیگه اسمش معلوم شده بود گفت " داشتم تو ذهنم دنبال یه جمله خوب میگشتم. مائده خانم واقعیتش این ماموریت انقدر سخته که برای یه مامور آموزش دیده نیاز به چند ماه آماده سازی داره. ولی الان وقت غر زدن نداریم. با همین امکانات شروع می کنیم. اول از همه بذارید خیالتون و راحت کنم. تا پایان ماموریت قرار نیست به پوشش قبل تون برگردید. مجبورید خیلی آزاد تر این بپوشید."
مائده که دیگه سر شده بود. همایون ادامه داد " عملیات شما همانطور که بهتون گفته شده عملیات نفوذ. هدف اولیه هم همون خانمی که شما امروز تو پارکینگ باشگاه انقلاب دیدید. البته من از قبل بهشون نفوذ کردم و احتمالا من رو هم باهاشون دیدید "
مائده فهمید چرا چهره همایون آشنا بود. همون مردی بود که با نازی و بقیه بود. " سعی کنید به نازی نزدیک بشید. 38 ساشه، دکتر زنان و زایمان، خیلی هم کارش خوبه، مدام در رفت و آمد به خارج از کشوره، یه دختر نوجوون داره. همسرش هم تو بازار کاسب بزرگیه ولی هنوز نفهمیدیم شوهر هم همدست شه یا نه. ما معتقدیم اون با هدف نهایی من در ارتباطه و میخوایم در اصل توسط نازی برسید به سازمان اصلی. خیلی محتاطه . در حدی که شک کردیم نکنه واقعا خط و ربطی نداشته و اشتباه فهمیدیم. بعدش که مطمئن شدیم که رابطه ای هست گفتم احتمالا به من اطمینان نداره. ولی امروز خودش به سمت شما اومد. شروع خیلی خوبیه. فقط خیلی خودتون و مشتاق نشون ندید و بذارید خودش راه و براتون باز کنه. بیشتر از این اطلاعاتی بهتون نمیدم که خودتون کشفشون کنید. از الان کلاسهای تمرینی اصلیمون شروع میشه. گروهی که میخوایم بهشون نفوذ کنیم یه نقطه ضعف دارند که ممکنه شما رو هم واردش بکنند، اون هم رابطه های جنسی خیلی متفاوت تر از اون چیزی که شما در جریانید. برای همین از امروز باید با اصطلاحات و چیزهایی آشنا بشید که براشون جاذبه داشته باشید"
مائده داشت با دقت گوش میداد ولی متوجه نشد " چه چیزهایی دقیقا ؟ "
همایون ادامه داد " لطفا تمام لباس هاتونو در بیارید تا با هم به RED ROOM بریم "
.
.
.
ادامه دارد

نوشته: ابلوموف

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18