رفتن به مطلب

داستان سکسی شب تولد


mohsen

ارسال‌های توصیه شده


شب سرنوشت ساز
 

تولد بود و خونه حسابی شلوغ بود یه خونه دوبلکس داشتن و تو هر طبقه سرویس مبلمان چیده بودن میز ناهارخوری 12نفره و بالکن هم مبلمان داشتن بخاطرهمین همه راحت پخشوپلا بودن گروه گروه نشسته بودن دورهم صدای اهنگ بلند پخش میشد و همهمه و صدای خنده ثانیه ای قطع نمیشد،ازاونجایی که همگی نسبت به پوشش دید بازی داریم، همه جور استایلی رو میتونستی ببینی و استایل من که کوچیکترین عروس بین سه تا هم‌عروس دیگه ام هستم نسبتا از همه ساده‌تر بود یه کراپ یقه قایقی دورشونه تنم بود و دامن ستش که تقریبا تا روی زانو بود(جزئیات رو میگم برای بهتر تصور کردن خانوما)مشکی ساده بدون زرقو برقی،خلاصه کنارشوهرم و چندتا از فامیل نشسته بودیم حرف میزدیم که گوشیم زنگ میخوره و یکی از هنرجوهام بود که چندتا سوال داشت و بخاطر سروصدای زیاد رفتم طبقه بالا که صدای موزیک کمتر بودورفتم تو یکی از اتاقای مخصوص مهمان و نشستم رو تخت، پشتم به در بود و گرم توضیح دادن بودم که حس کردم پشت سرم تخت رفت پایین و تشک تکون خورد به آنی سرم چرخیدو دیدم برادرشوهرم پشت سرم نشسته، تکون ریزی خوردمو هینی کشیدم و روبهش گفتم: بترکی،ترسیدم چه وضع امدنه؟اون: صدای درو نشنیدی من چیکارکنم؟قیافه امو کجوکوله کردمو به صحبتم ادامه دادم(ازاونجایی که همه باهم راحتیم و شوخی زیاد داریم از اینکه امدهو نشسته پیشم فکربدی نکردم باخودم گفتم لابد میخواد بام حرف بزنه دیگه چه چیزدیگه ای قراره پیش بیاد مگه؟) اخرای حرفامون بود که حس کردم نفساشو روی شونه های لختم حس میکنم ولی واکنشی نشون ندادم که نکنه دارم اشتباه حس میکنم، از هنرجوم خدافظی کردم و قطع کردم، قطع کردن همانا پیچیدن دستاش دور تنم همان،شوکه شدم ولی در عرض چندثانیه تکون محکمی خوردموسعی کردم خودمو بکشم جلو تا که بلندشم ولی محکم قفلم کرده بود، دستاش دور تنم بودوسرش تو گردنم،تکون تکون میخوردمو میگفتم:ولم کن،توروخدا مهرداد الان یکی میاد میبینه شرف جفتمون میره،ولم کن عوضی الان مهرشاد(شوهرم)میاد شر به پا میشه، هیچی نمیگفت تکونی نمی‌خورد فقط ثابت مونده بودو توی گردنم نفس میکشید،ول میخوردمو سعی میکردم خودمو دربیارم از بغلش:مگه تولد زنت نیست این چکاریه آخه مرتیکه،گردنمو بوسید که باز شوکه وار قفل شدم،نالیدم:نکن توروخدا،ولم کن بزار برم،دوباره سه باره پشت سرهم بوسیدو زبونشو کشید روی گودی گردنم تا گوشم و لاله گوشمو گاز گرفت و بلاخره صداش امد:میدونم جاش نیست، میدونم وقتش بده، میدونم کارم غلطه ولی اینم میدونم دیگه موقعیت اینجوری گیرم نمیاد میدونم اگه ولت کنم بری دیگه تو چنگم نمیوفتی میدونم اگه الان حرفامو نزنم دیگه هیچوقت نمیتونم بزنم،تندی سرمو تکون دادمو گفتم:باشه باشه ولم کن صاف بشینم اینجوری بده یکی میاد میبینه بخدا شر میشه برا جفتمون،دوباره گردنمو بوسید و گفت:درو قفل کردم نترس،یکم بدنم آروم گرفت و دیگه چیزی نگفتم تا زود حرفاشو بزنه و بره: از روز اولی که توی تولدشادی دیدمت ازت خوشم امد(خواهرشوهرم که میشه هم مدرسه ای و الان رفیق صمیمیم)بد به دلم نشستی ولی نمیتونستم چیزی بگم بچه مدرسه ای بودی کوچولو بودی بااین فاصله سنی چی میگفتم بهت(11سال ازم بزرگتره و منظورش از کوچولو 15سالگیمه)همینجوری از دور دوست داشتم، از دور نگات میکردم،میومدی خونمون،دم مدرسه هرروز زودتر میومدم دنبال شادی تا ببینمت،تو کوچتون،هرجا که فکرشو کنی نگات میکردم و صبرکردم،صبرکردم تا بزرگ بشی تا بچگیتو کنی و خانوم بشی بعدش مال من بشی،نمیدونم کجا غفلت کردم کجا حواسم نبود که تو و مهرشاد چفت هم شدین و تهش شد این که الان اینجاییم و از روزی که مهرشاد امدوگفت بریم خواستگاری این دختر،قفل زدم رو دلو زبونم شما عروسی کردین(یکسالونیمه که عروسی کردیم 1سال قبلشم دوست بودیم الان 22سالمه یعنی حدودا از 19سالگی با مهرشادم و حدودا6ماه بعد از عروسی ما برادرشوهرمم ازدواج کرد)
واسه خاطراینکه از سرم بیوفتی منم زن گرفتم ولی فایده ای نداشت،مدام جلومی مدام رفتو امد داریم صورت قشنگت رفتارات عشوه هات و دلبریات همش جلوی چشمام بود دیگه طاقت ندارم رویا،تا حالا با خودت فکرنکردی چرا اینقدر زود به زود دورهمی میگیرمو شما دوتا حتما باید باشین؟چون دوس دارم زیاد ببینمت لباس پوشیدنتو رقصیدنتو خوشحالیتو دوس دارم،نمیدونم چیکارکنم رویا مثل خر تو گل گیرکردم،زنمو زندگیمو دوس ندارم دیگه هیچ چیو غیر از تو دوس ندارم چیکارکنم تا مال من بشی؟ یه راه حلی بزار جلوم دیگه طاقت ندارم،حرفاش غم توی صداش و لرزش بدنش که رفته رفته همراه بغض صداش زیاد میشد یجوریی تو شوک بودمومغزم خاموش شده بود که دیگه سروصدای بیرون به چشم نمیومد و هیچی نمی شنیدم، بعد از چنددقیقه که همچنان سرش تو گردنم بود و تو بغلش بودم تکون ریزی خوردم و سعی کردم بچرخم سمتش و گذاشت،از بغلش درامدم ولی نزاشت دوربشم دستامو گرفتو روی دوتا دستامو بوسه زدو نگاه خیره اش تو صورتم میچرخید، لبای خشکمو زبون زدم تا بتونم حرف بزنم که نگاهش میخ لبام شد و گفتم:نمیدونم چی بگم، واقعا حرفم نمیاد تو شوکم و باید بهم زمان بدی حرفای امشبو باخودم حل کنم و به درک برسم بزار یکم فکر، وسط حرفام دوطرف صورتمو گرفتو لباشو گذاشت رو لبام،چشمام باز موندنو با تعجب بهش نگاه میکردم، چشماشو بسته بودو با اخم و عطش زیاد لبامو میبوسید و یه قطره اشک از کنار چشمش افتاد پایین،چشمامو بستم و گذاشتم راحت باشه، همراهی نکردم ولی مانعش هم نشدم دلم میسوخت ازاین همه احساسی که بهم داشت ازاین همه عذابی که کشید و هیچوقت نفهمیدم، اگه میومدو این احساساتو بهم نشون میداد صدرصد بجای برادرش اونو انتخابش میکردم،یه دستشو انداخت دور کمرمو چسبوندتم به خودش،بعد از چنددقیقه واقعا داشتم نفس کم میووردم،زدم به سینه اش و با زور یکم هولش داد تا ولم کردو بلند بلند نفس عمیق کشیدم و گفتم:خفه شدم دیوونه و باز در انتهای حرفم لبامو کشید تو دهنش،سیرمونی نداشت و خب حق بهش میدادم اعتراضی نکردم از سر دلسوزی ولی خب نمیشد که بیش از حد پیش بره اینبار بعد از کمی تو یه حرکت ناگهانی محکم هولش دادمو ایستادم سرپا و گفتم:حرفاتو شنیدم،درک میکنم اوکی حق میدم برای این رفتارا ولی الان و اینجا جاش نیست،شوکه بودن از قیافش معلوم بود و ازجاش بلندشد که دستامو گرفتم جلوش:صبرکن گوش بده به حرفم،غیبت جفتمون طولانی شده و شک میکنن بهمون، بیان ببینن دوتایی باهم تو اتاق دره بسته تنهاییم شرف جفتمون میره،گند نزن به زندگی جفتمون بزار برم بعدا یه قرار میزاریم حرف میزنیم باشه؟حین حرف زدنم قدم قدم آروم اومدم کنارش و در آخر حرفم تندی رد شدمو رفتم سمت در که اومد و از پشت بغلم کرد و محکم چسبوندتم به دیوار و سرشو چسبوند به گوشم:نمیزارم بری یا الان یا هیچوقت، میدونم دیگه تو چنگم نمیوفتی،صدای باز کردن کمربندش و بعدم زیپ شلوارش آمد،تقلا کردم و خواستم خودمو از بین فشار بدنشو دیوار بکشم بیرون ولی نشد، سریع شلوارو شرتشو کند و دوباره دستاش پیچید دورم ولی این بار تا یکم از دیوار فاصله ام داد درجا کراپو سوتینمو داد بالا و سینه هامو چنگ زد،نوکشون بین انگشتاش فشار میدادو کیرشق شده اشو فشار میداد به کونم،دامن نازکی پام بود بدون جوراب شلواری که تاثیر آنچنانی هم نداشت حتی داغی کیرشو کاملا حس میکردم،دیدم فایده نداره این خیلی رم کرده زدم تو فاز التماس،به جون هرکی که قبول داشتو نداشت قسمش دادم التماسش کردم که نکن گند میزنی به زندگی برادرت،ولم کن بزار برم،خراب تر از اینش نکن،گوش نمیداد که نمی داد،دستشو برد زیر دامنم،تقلا کردمو دستشو چنگ. زدم نزاشتم دستش برسه به کصم که طی یه حرکت ناگهانی چرخوندتم دستمو کشیدو دوقدم بلند برداشتو پرتم کرد رو تخت،که چون فاصله ام یه مقدار زیاد بود همون لبه تخت نصفه افتادمو تا به خودم امدم، امد رومو دامنمو زد بالاو شرتمو زد کنار کیرشو گذاشت لای چاک کصم و سینه هامو چنگ زد، یکی یکی سینه هامو میخوردو کیرشو حالت لاپایی ولی محکمتر میمالوند لای چاکم،کصم خیس شده بود و حشری شده بودم، کوچکترین همراهی نمیکردم ولی دیگه حرف نمیزدمو مقاومتی نداشتم،میخواستم کارشو تموم کنه که زودتر بزنم بیرون،وقتی دید آروم گرفتم و نفسام تندشده خودش متوجه حالم شد از روم بلندشد نشست بین پاهام و شرتمو از پام دراوردو پاهامو باز کردو دهنشو چسبوند به کصمو شروع کردن لیس زدن،چوچوله امو مک میزد میکشید تو دهنش،با زبونش میرفت تا روی سوراخمو میکردش تو سوراخم،شهوت مغزمو خاموش کرده بودو دیگه نمیفهمیدم چیکارمیکنم،دستم رو سرش بودو به کصم فشارش میداد تا سریعتر بخوره و ناله میکردم بدون عجله با میل با اشتیاق، سانت به سانت بدنمو با زبونش و دستاش لمس میکرد یکم دیگه خورد که بدنم منقبض شدو ارضا شدم،دهنشو چسبوند به سوراخم و تا قطره اخرشو خورد،همچنان لبه تخت بودم و همونجوری بلندشدو خم شد روم کیرشو تنظیم کردو با ملایمت تا ته کردش داخل که آه کشیدم و کمرشو از روی پیرهن چنگ زدم،لبامو به کام گرفت و شروع کرد تلمبه زدن،تلمبه هاشو محکم و عمیق میزد، عجله ای نداشت معلوم بود میخواد با صبر تمام لحظاتو توی حافظش ثبت کنه،بعد از کمی ازاون ملایمی درامدو محکم میکوبید تو کصم،تندتند تلمبه میزدو لبامو میبوسید،سیرمونی نداشت ازم یکسره لبام تو دهنش بودن، چندتا تلمبه محکم زدو داخلم ارضا شد،از داغی آبش و ضربه اخرش منم همزمان باهاش ارضا شدم....
اونشب پیچوندن بقیه کار سختی نشد چون بعد از سکسمون خودمونو مرتب کردیم و با یکم هم فکری من ارایش بهم ریخته داغونم رو کلا پاک کردم و بخاطر سکسو هیجانو استرسی که اون تایم داشتم فشارم افتاده بود و رنگم حسابی پریده بود موندم تو تختو خودمو زدم به مریضی و حال نداری بخاطر همین کلا پایین نرفتمو سراغی ازم نبودو غیبت مهرداد این بود که یکی از رفیقاش اومده بود جلو در باهاش کار داشتو کل تایم رو بیرون بوده و همه به سادگی باور کردن و میرسیم به الان از اونشب حدود دوماهی گذشته و بعد از اون ما دو بار دیگه هم سکس کردیم که بازم بزور حشری کردنم و موقعیت هایی که خودش جور میکرد موفق شد و من امروز صبح که بیدار شدم مهرشاد شوهرم بهم زنگ زد و با صدایی خیلی ناراحت و متعجب گفت یه خبر بد گفتم چی شده؟ گفت مهرداد و نازنین میخوان طلاق بگیرن،احتمالا الان خیلیا میان فحشم میدن و میگن زندگی خراب کن شدم ولی از طرفی دیگه بهش نگاه کنید این کار لطف بزرگی
در حق نازنینه چون اگر مهرداد طلاقش نمی داد تا آخر عمر باید با مردی زندگی می‌کرد که فکرشو نگاهش به یه زن دیگست و هیچ وقت نمیتونه اونجوری که باید عاشقش بشه اینو زنا خوب میفهمن که اینجور زندگی خوده جهنمه،من نمیدونم چرا یدفعه تصمیم به طلاق گرفت و نمیدونم بعدش ازمنم همین توقع رو داره یا نه ولی من خیلی دودلم از طرفی شوهرم و زندگیم رو خیلی دوست دارمو از همه چیز راضیم هیچ کمبودی ندارم و از طرفی دیگه عشقو احساس قشنگی که مهرداد بهم داره به دلم نشسته و ته دلم هروقت نگاهاشو روی خودم میبینم حرفاشو کنارگوشم میشنوم دلم ضعف میره،شدت ذوق و اشتیاقی که بهم داره رو هیچوقت از طرف شوهرم ندیدم واسه همین دودلم و حسابی گیج شدم که باید چیکار کنم با زندگیم.....

نوشته: رویا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18