رفتن به مطلب

داستان سکسی رقابت در خیانت کردن


chochol

ارسال‌های توصیه شده


خیانت یا رقابت

سلام خدمت دوستان عزیز میخوام یک خاطره عجیب و باور نکردنی برام که همین چند روز پیش اتفاق افتاد رو برای شما هم تعریف کنم امیدوارم همونطور که برای من خیلی جذابه برای شما هم جالب باشه و بتونم اتفاقات و حسم رو در قالب نوشته به شما انتقال بدم طوری که قابل تصور باشه براتون ، البته این مدل نوشتن نویسنده میخواد من فقط مینویسم با غلط املایی و انشایی 😅
من با جزئیات تعریف میکنم ممکنه طولانی بشه یکم ، ولی برای خود من همیشه داستان شکل گیری یک ارتباط جذاب تره از سکس پیش اومده ، البته سعی میکنم در اولین باری که مینویسم حس‌ها و موقعیتها رو درست توصیف کنم ،
من علی هستم ۴۰ سالمه به همراه همسرم مریم که دو سال از من کوچیکتره ،ما بچه نداریم یعنی به واسطه مشغله کاری که هر دومون بطور آزاد کار می کردیم هیچ وقت نشد تصمیم جدی بگیریم ، با وجود اینکه در کارمون ماهر و با تجربه بودیم شرایط اقتصادی و اوضاع کشور هر روز بدتر میشد و چند سال پیش تصمیم گرفتیم که مهاجرت کنیم به یکی از کشورهای اطراف ایران .
مهاجرت یعنی زنگی ساختن از صفر با اون همه تجربه و اعتباری که داشتیم شروع کردیم از اول شروع کردن ،
تو این شرایط که آدم نگران از شرایطه عقل حکم میکنه که آدم در خرج کردناش، تفریح کردن، مهمونی و دورو همیو ، کلا خرج اضافه ملاحظه کنه ،
من هم که کلا یه ادم اجتماعی و رفیق باز تو ایران که همه جا دوست و رفیق داشتمو همیشه تو همه جمع‌ها به قول دوستام اگه نبودم خوش نمیگذشت بهشون ، شده بودم تنها و فقط دنبال اینکه بتونیم یه زندگی بهتر بسازیم ،
کلا ایرانی‌ها خارج از ایران بر عکس بقیه کشورها خیلی پشت هم نیستن و معمولا هم کم اتفاق میوفته باهم برن تو رابطه و دور همیو و …
حالا بعضیا بخاطر شرایط مالی یا همین مدیریت سرمایشون یا خیلی موارد دیگه ، دوستانی که خارج از کشورن فکر میکنم تایید کنن حرف منو ،
ما شروع کردیم به ساختن بیزینس هامون و با توجه به تجربه ایی که در این سالها در ایران داشتیم کم کم می رفتیم به سمت اهدافمون و مطمعن بودیم که بلاخره هر دومون موفق می شیم ، هر چند سخت و پر از فراز و نشیب .
بعد از تقریبا یک سالو نیم از مهاجرت ما کم و بیش ما مسیرمونو پیدا کرده بودیم و هر دو راضی از شرایط .
یه روز یکی از دوستام که ایران بود پیام داد که من دارم برای سفر چند روزی میام اونجا ولی میرم هتل که مزاحم شما نشم ، این حرفش از شعور بالاش بود البته ولی من که دلم لک زده بود واسه جمع های قدیمی بهش اصرار کردم که بیا پیش ما و اونم قبول کرد ، خلاصه رضا اومد پیش ما یه دوست قدیمی که خیلی ساله همو میشناسیم و با هم رفت و آمد داشتیم تو ایران و همه جور کثافت کاری کرده بودیم با هم یواشکی ،از کس بازی بگیر تا مشروب و نعشه جات ، کلی دور زدیم این چند روزو و شهرو کلی گشتیم و خوش گذروندیم ،
یه روز صبح رضا گفت من یه پسرخاله دارم چند سال قبل شما اومده اینجا با خانومش زندگی میکنه ولی من خیلی با اونا رفت و آمد ندارم مخصوصا از وقتی ازدواج کردن ، بعد عروسیشون ندیدمشون جز اینیستا گرام ، حالا مامانم به خالم گفته من اومدم اینجا از صبح چند بار زنگ زده که بی معرفت میای به ما خبر نمیدی و از این گله شکایتا ، منم جوگیر رفیق و رفیق بازی گفتم خوب بگو بیان اینجا دور هم باشیم ما هم با اونا اشنا میشیم ،
همون لحظه خانمم یه چش قره ریز رفت برام که چی داری میگی !!؟، چون خودش هم جدیه و هم اینکه منظمه تو کارو زندگی بر عکس من که درسته اهل کارم ولی عاشق دورو همیو ارتباطم ، اونم خوشحال زنگ زد به پسر خالش که اره من خونه دوستمم و حال و احوال و بعد گوشی رو داد به من ، منم بعد احوال ‌پرسی گفتم تشریف بیارید پیش ما دورهمی بهتره و اونم قبول کرد که فردا بیان ، او لحظه خانمم دیدن داشت 😅😡
من آدرس و لوکیشن و فرستادم و قرار شد فردا عصر بیان پیش ما ، ما هم بساط شامو مشروبو چیندیمو منتظر مهمونا ، زنگ و زدن و‌من رفتم درو باز کردم و برای اولین بار سعید و مهری رو دیدم
سعید ۴۵ ساله تقریبا، ساده و با شخصیت و مهری خوشگل قدبلند سفید پوست با چشم‌های قهوه ایی روشن یه هیکل بی نظیر از دید من چون من تو پر دوست دارم نه چاق نه اسکینی ، کمر باریک و کون بزرگ و خوش فرم که با اینکه یه دامن تقریبا بلند پاش بود دقیق قابل تجسم بود ، اومدن داخل و بعد از خوش و بش همه دور هم نشستیم خیلی خونگرم بودن ، سعید که خوب هم شهری ما بود ولی مهری شمالی بود و ۴۰ ساله ،اونا هم مثل ما بچه نداشتن البته نمیخواستن یا نمیشدن ، کلی گفتیمو خندیدیم و مشروب خوردیم ولی مهری نمیخورد میگفت مشروب نمیسازه بهم سر درد میشم ، من تو مستی یکم زیر چشی تو نخش بودم ولی اصلا آماری نمیداد ،
خلاصه شب تموم شد و اصرار از اونا که شما فردا بیاین پیش ما،
از اونجایی که این مهری دختر جلفی نبود خانم منم باهاش ارتباط خوبی گرفته بود، اقایون میدونن اگه خانمت از یکی خوشش نیاد ارتباط تعطیله صد که تو دوست داشته باشی😁
فردا ما سه تا رفتیم خونه سعید و مهری درو باز کردن و دعوت کردن بریم تو ،من کف کردم تارمهری رو دیدم یه لگ چسب پاش بود که تمام رون و کون قشنگش قابل دیدن بود و یه تیشرت تقریبا بلند که تا وسط کونشو پوشونده بود، قشنگ میشد لختشو تصور کنی و دقیقا همون مدل کونی که من دوست دارم که مثل عدد ۵ دیده میشه ، بزرگ نرم و وقتی راه میرفت میلرزید و خمو راست که میشد یا یه چیزی میخواست برداره کلا کونش دیده میشد ، ولی جالب این بود که اصلا شیطنتی تو چشماش نبود اینو ما مردا خوب میفهمیم همونطور که زنا از مردا میگرن این حسو، با اینکه من قد بلندم هیکلم خوبه به خودم میرسم و خوش لباسم به قول دوستا و نزدیکام ، اصلا رفتاری جز مهمون نوازی و دوستی نداشت و همش منو داداش جان صدا میکرد ، همین رفتاراش باعث شده بود که خانمم بیشتر باهاش صمیمی بشه و کلا دوستای قابل اعتمادی بنظر میومدن ولی یه رفتار تابلویی داشت مثل چشمو هم چشمی یا رقابت یا یه همچین چیزایی ، این رفتارها رو میشد از پذیرایی کردنش از صحبت کردن راجب مهاجرت کردنشون ، لوازم خونشون یا درآمدشون فهمید ولی در کل خیلی آدمای خوبی بودن و بعد برگشتن دوستم به ایران رفت و آمد ما با اینا ادامه دار شد ، هفته ایی یه بار یا اونا میومدن خونه ما یا ما میرفتیم اونجا و راضی هم بودیم از دوستی‌مون ، منم از این مهری خیلی خوشم میومد هر سری یه لباس جدید میپوشید و با تیپای مختلف میدیدمش که هیچ کدوم تکراری نبود و کلی حال میکردم ، بعضی وقتا شلوار جین و پیراهن ، بعضی وقتا دامن کوتاه و تیشرت ، بعضی روزا ست گرمکن ورزشی ، که هر مدلی که لباس میپوشید جذاب بود برام و همش تو ذهنم تصورش میکردم که چی میشد این مال من بود میتونستم ساعت‌ها بشینم و نگاهش کنم ، سر تا پاشو بوس کنمو گاز بگیرم ،وقتی که همو میدیدیم یا میخواستیم بریم ،روبوسی میکردیم همه با هم خیلی طبیعی مثل همه دوستا ، ولی من همیشه موقع روبوسی دستمو میکشیدم به پشتش و بند سوتینشو حس میکردم یا بعضی وقتها سینه های درشتش یه کوچولو مالیده میشد به سینه من که کلی عشق میکردم ، ولی کلا در همین حد بود حواسم بود زیاده روی نکنم چون هم زنم خیلی حساسه هم خودم نمیخواستم یه حسی بگیره که رابطه قطع بشه و در ضمن که همیشه داداش جان از دهن این مهری نمیوفتاد ، که تو دلم میگفتم کسکش داداش چیه میگی من دلم میخواد بشینم مثل سگ سر تا پاتو لیس بزنمو تا صبح بکنمت تو فاز داداشی گرفتی 😅
ولی کلا خوب بود همین حس بهم حال میداد و همیشه منتظر بودم که ببینمش دوباره ، بعضی وقتا که کسی حواسش نبود یه دلبریای ریزی میکردم ، مثلا میوه پوست میکندم میدادم بهش یا بزور براش غذا میکشیدم ، یا تو اینیستا کلیپای خنده دار میفرستادم ، ولی اون فقط میگفت مرسی داداش جونم ، !!!! کیییره داداش جوون 😅
ولی کلا یه چیزی تو رفتاراش حس میشد همون حس رقابت یا خود نمایی مثلا ، از حرف زدنش تا لباس پوشیدنش این حسو میگرفتی مخصوصا که خانم من تو کارش موفق بود و با اونکه دیرتر از اونا اومده بودیم ولی شرایط ایده ال رو به بالایی داشتیم و همین باعث این رفتاراش بود مثلا ما دیگه باهم راحت بودیم خیلی فاز مهمونی و مهمون بازی نبود مثلا میرفتیم پیش هم لباس راحت یا هر چی تنمون بود اوکی بود ولی اون همیشه لباس مرتب و آرایش سر جاش بود و ریز تو قیافه ،
یه شب که اینا اومده بودن خونه ما قرار شد فیلم ببینیم و‌چون دیر وقت بود قرار شد شب بمونن پیش ما ، ما مردا تو هال بودیم و زنا اون طرف تو آشپزخونه ، من میخواستم برم تو اشپزخونه که صدای اینا رو شنیدم که زنم گفت برو برات لباس راحتی گذاشتم رو تخت تو اتاق برو اونارو بپوش خفه نشدی تو این شلوار لی ،

من که اینو شنیدم برگشتم سمت هال و گفتم بزار یه نقشه بریزم بتونم لخت اینو ببینم ، مردم از بس تو مغزم تصور کردمش ،
سعید داشت تلویزیون میدید و من زیر چشمی حواسم بود که کی میره سمت اتاق ما ، تا دیدم رفت سمت اتاق، یه دقیقه بعدش انگار از همه جا بیخبر رفتم سمت اتاق که شارژر موبایل رو بردارم ،
رفتم سمت اتاق و درو باز کردم ،،،،
واااااااای چی دیدم
پشتش به در بود و شلوارشو درآورده بود و انداخته بود رو تخت و یکم خم بود و داشت شلوارکو میکشید بالا ، کون سفید و ژله ایی با رونای پر و با یه شرت مشکی که لای کون محشرش گم شده بود ، یه لحظه قفل شدم و تا روشو برگردوند منو دید ، گفتم عه ببخشید حواسم نبود و برگشتم و درو بستم برگشتم تو هال ، اونم اومد و انگار نه انگار
ولی مغز من درگیر بود بدترم شد ، در این حد که موقع فیلم هیچی نفهمیدم از فیلم و همش فکرم تو اون کون قشنگ بود با اون بدنی که اصلا شکم و پهلو نداره ، با اینکه بدن تو پری داره و سینه ها و رونای درشتی داره خیلی جذاب و سکسیه، کلا از اون هیکلا که ۹۰ درصد مردای ایرانی عاشقشن.
براشون جا انداختیم و شب بخیر گفتیم و ما هم رفتیم اتاق خودمون، تا دراز کشیدیم شروع کردم ور رفتن به خانمم که بهم میگه امشب وقتش نیست اینا اینجان صدا میره ، ولی من زده بودم بالا گفتم نه حواسم هست ، و شروع کردم خوردن ولی چشام بسته بود و فقط مهری تو ذهنم بود ،
با اینکه کلا سکسم خوبه و کمرم سفته اینقدر این چند وقت بهش فکر کرده بودم و از سر شب که کون مهری رو دیده بودم تمام سلولهام تحریک بودن ۵ دقیقه نشد که ابم اومد و پاشید بیرون اونم به عالمه که کلی خانمم غر زد که نگاه کن گند زدی به همه جا 😁😤
و خلاصه اون شبم گذشت و واقعا دیگه عادت کرده بودم که هفته اییی دو هفته ایی یک بار همو ببینیم و منم قبول کرده بودم که مهری اینکاره نیست و منم با همین شیطنتای کوچیک خوشحال بودم ،
ولی همیشه یه کل کل های ریز یا رقابت های زنانه تابلویی داشت که خانمم میگفت متوجه شدی فلان جا چی گفت یا چیکار کرد ، که البته ما مردا خیلی متوجه نمیشیم ولی درست میگفت بعضی وقتا تابلو بود
یه مدت گذشت و ما تونستیم از درآمدمون ماشین بخریم ، که اونا با اینکه قدیمی تر بودن نتونسته بودن ، قشنگ میشد رفتارای مهری رو فهمید ،
شب سال نو رسید و قرار شد بچها بیان خونه ما که دور هم باشیم ما هم دوتا دیگه از دوستامون و همکارامون با همسر هاشون که میشناختیم هم دعوت کردیم گفتیم همه غریبیم اینجا بزار تنها نمونیم شب عید با هم باشیم ،
این دختر حتی به اونا هم حسادت می کرد ،آدم میفهمید که خانم من با اون یکی خانم گرم گرفته این زیر چشمی میپایید ، خیلی عجیب بود بنظرم رفتاراش اخه خودش از همه خوشگل‌تر و خدایی خوش هیکل تر بود با اون لباس زیبایی که پوشیده بود و یه دامن تا زانو که یه چاکم بغلش داشت و وقتی راه میرفت یکم از رون سفیدش دیده میشد ،ولی دوست داشت مرکز توجه باشه ، منم فهمیده بودم یواشکی تحویلش میگرفتم یا حواسم بهش بود که ضد حال نخوره ،
خلاصه شب همگی دور میز نشستیم که مشروب بخوریم ،
من سر میز نشسته بودم که همرو ببینم و ساقی شدم دقیقا در ضلع دیگه میز خانومم نشست کنارم و روبروش و در ضلع اونطرف میز هم مهری یعنی دقیقا سمت راستم و بقیه دوستام هم جاهای دیگه و همه دور میز مشغول مشروب خوردنو بگو بخند ، چند پیکی سلامتی زدیم و خوردیم کم کم داشتیم گرم میشدیم‌و میگفتیمو میخندیدیم ، نور هال کم ،صدای موزیک کم‌کم زیاد و سیگار پشت سیگار ، لا به لا خانمم میرفت اشپزخونه به غذا سر میزد ، دیدم سعیدم داره با اون یکی دوستمون حرف میزنه ، منم یکم گرم شده بودم و لامصب هر چی تو ذهنته چند برابر میشه ، تو اون سروصدا و نور کم خم شدم سمت مهری بهش گفتم شب عیده به خاطر من چند پیک بخور ، یه نگاه به چشام کرد ، گفت باشه یکی میخورم ، منم سریع یه کوکتل طور درست کردم ودکا با آبمیوه دادم دستشو یه سلامتی زدیم و نم نم شروع کرد خوردن، دیگه همه با هم حرف میزدیم میخندیدیم ، میرقصیدیم ، مهریم یکم معلوم بود گرم شده ولی ما بالا بودیم اون لابه لاهای رقص میدیدم دست منو میگیره به بهونه رقص ، من مست بودم ولی حواس جعمم ، تا خانومم میومد یا شوهرش میومد اینطرف دستمو ول میکرد !!؟
خلاصه به بچها گفتم بیاین بشینین بابا سر میز هنوز اولشه همه ‌بلند شدید به رقصیدن وقت زیاده .
و اینجا بود که یه جرقه خورد
بچها یکی یکی میومدن مهری هم اومد نشست سر جاش ، من شلوارک پام بود اومدم بشینم سر جام زانوم از بغل رفت بین ساق و رون پای مهری که از دامن بیرون بود ، بدون اینکه پامو عقب بکشم همینجوری نگه داشتم و شروع کردم پیک ریختن و طبیعی با همه حرف زدنو خنده ، جالب اینکه اونم پاشو جمع نمیکرد با اینکه جا داشت کنارش ، میدونستم که مست نیست ، خودمم که چون مشروب زیاد میخورم حواسم هست ولی همه مست بودن تقریبا ، شاید نیم ساعت یا بیشتر پام تو این حالت بود ،خم میشدم پیکارو میگرفتم یا چیزی برمیداشتم قشنگ زانوم لای پاش بازی میکرد ، من رو ابرا بودم هم مستی هم نور کم همه دست بدست هم داده بود ، الانم که برای اولین بار بعد از یک سال دوستی داشتم یه جورایی لمسش میکردم و قشنگ گرمی و نرمیه رونشو حس میکردم ، دلم میخواست همه از مستی بخوابن و من اینو ببرم رو تخت و تیکه پارش کنم با دندونم و تا صبح بکنمش😁🤤
ولی کسکشا هیچیکی نخوابیدو شام خوردیمو دخترا رفتن اشپزخونه و ما پسرا هم نر تو نر نشستیم به کسشعر گفتن .
اون شب گذشت ولی ذهن من درگیرتر از قبل شده بود ، چیکار میشد کرد ؟ ما به روی هم نیاوردیم ولی میدونستیم اون شب زیر اون میز چی گذشته بین ما .
رابطه ما جوری بود در عین صمیمیت یه فاصله هایی هم رعایت می کردیم . یعنی با رفتارای مهری قفل بودم ، سری بعد که دوباره همو دیدیم داداش داداش براه بود 😤😤

با خودم میگفتم این کسخله ، شاید اون شب با همون چسه پیک مست شده و اصلا نفهمیده پام زیر پاشه ، من توهم زدم الکی .
عکساشو که میدیدم دلم میرفت من اونو میخواستم .
ولی واقعا نمیدونستم چیکار کنم ، با آدم غریبه راحتی پیشنهاد میدی با قبول میکنه یا نه ، ولی ما چون با هم صمیمی شده بودیم سخت شده بود ماجرا ، منم دیگه بی خیال شده بودم تقریبا ، یه روز که رفته بودیم چهار نفری پیک نیک من دورو بر منقل بودم بچها یکم دور تر بودن از من ، دیدم مهری داره میاد سمتم با یه صدای بچگونه که میخواست خودشو لوس کنه بمن میگه بمنم جوجه میدی بابایی ، منم بازیو ادامه دادم میگم اره قربونت برم تو جون بخواه عشق بابایی ، یه خنده ریزی کرد که معلوم بود قند تو دلش آب شد .
بمن میگه یه چیزی بهت بگم بین خودمون بمونه !
گفتم بگو عزیزم حتما
گفت میشه با سعید صحبت کنی که ماشین بخره ؟
با خودم گفتم الان چی میخواد بگه ، فقط ماشین نداشت فکر میکرد باخته به هر قیمتی می خواست شوهر بدبخت رو مجبور کنه بره زیر قسط و قرض
گفتم نمیدونم والا شاید شرایطشو نداشته باشه ولی من حتما بهش میگم البته به خاطر تو
گفت مرسی اگه راضیش کنی هر چی بخوای میدم بهت !
گفتم هر چی مثلا چی ؟من باید بدونم
میگه تیشرتی ادکلنی چیزی دیگه
گفتم نخواستم بابا خسیس 😁
میگه خوب چی میخوای هر چی تو میخوای
دلم میخواست بهش بگم دلم میخواد تو فقط یک ساعت تو بغلم باشی حسابی فشارت بدمو بو بکشمت همین 🥹

یه مکس کردم گفتم هیچی نمیخوام فقط یه شب دیگه بشین کنارم و با هم دو پیک مشروب بخوریم
با یه عشوه و‌خنده بهم گفت کثافت ، حالا تو صحبت کن باهاش

همینجور که داشت میرفت دوباره چشمم خورد به اون هیکل بی نظیرش ، با خودم فکر کردم پس اون دقیقا اون شب و یادشه ، بیشتر از یک سال طول کشید تا یه گرا بده بمن ، خوشحال از این پیشرفت دنبال این بودم که بتونم یه برنامه بچینم ، دقیقا زمانی که من اینقدر نزدیک بودم خانمم با مهری سر یه کسشعر تو اینیستا با هم کل کل کردن که بابای من کی بوده ننه تو کی بوده و از این کسشعرا که البته خدایی سر رفتارای مهری بود ،
همیشه یه حسادت های تابلویی نسبت به خانمم داشت ،اقا اینا زدن به تیپو تار هم بلاک قهر😫
کیر تو این شانس همه چی مالید ، نه من نه سعید هم خاله زنک نبودیم که پیگیر بشیم ، بعضی وقتا یه حالی از هم میپرسیدیم تو اینیستا همین و دیگه رفت و آمد قطع شد .
چند ماهی از این ماجرا گذشت و خیلی خبری نداشتیم از هم ، تا اینکه خاله خانمم فوت کرد و مجبور بود بره ایران ولی من کار داشتم و مجبور شد تنها بره .
تو این مدت اگه پست با استوری میزاشتم مهری فقط یه لایک میکردو میرفت
من اومدم و یه استوری تسلیت گذاشتم و دیدم که تسلیت گفته بهم و پرسیده کیه
منم توضیح دادم که خالش بوده
گفت خدا رحمت کنه میرین ایران؟؟
گفتم من که نه کار دارم ولی مریم رفته دیروز .
گفتم اون بنده خدا که فوت کرد رفت شما کجایین هیچ خبری نیست ازتون نه تو نه سعید ؟!نمیگی دلمون تنگ میشه براتون
اصلا چی شد بین شما دوتا ؟
گفت سعید که همش سر کاره منم که خونه درگیر کارای خودم
گفت مفصله خودت میدونی دیگه ، منم برای اینکه بیشتر با هم چت کنیم گفتم نمیدونم واقعا دوست دارم بدونم بگو خوب ، گفت چت که نمیشه کرد حالا یه وقت دیدمت بهت میگم
دلمو زدم به دریا گفتم یا میگیره یا نه
گفتم من امروز خونم اگه دوست داری بیا اینجا هم ببینمت هم با هم حرف بزنیم 🫠
پیامو خوند به چند دقیقه جواب نداد گفتم وای ریدم این چی بود گفتم ، استرس گرفت منو
دیدم پیام داد گفت باشه میام اتفاقا از فلان مغازه جای شما یه چیزی میخوام بخرم ، یه نیم ساعتم میام یه چایی بخوریم باهم
تو کونم عروسی بود نمیدونستم چیکار کنم
اصلا برام مثل روز روشن بود که این میخواد بده بمن ، به دلم افتاده بود
اگه امروز کردمش که هیچ وگرنه کلا کنسله پروژه ،
اولین کار خوردن یه قرص خوبه دو کاره تاخیری حرکتی 😅
بهش پیام دادم گفتم کی میای ؟
گفت حاضر بشم تا برسم یک ساعت و نیم تقریبا
سریع رفتم دوش اصلاح شیو ، مثل میگ میگ سریع شده بودم 😂، کیرم راست شده بود حین شیو کردن ، بطور کل کیرم خوبه ۱۸ سانته و کلفته و خوش فرمه ، و سکسم خوبه با این حال برای اینکه بتونم کنترل کنم قرصم خوردم .
اومدم بیرون سریع یه تیشرت و شلوارک مرتب و عطر و ادکلن ، دورو برو تمیز کردمو چاییم گذاشتم و منتظر که برسه ،
داشتم با خودم فکر میکردم که چطور شروع کنم ، چطور بحثو باز کنم ، تو این یک ساله گذشته هزار جور تصورش کرده بودم ، دهها پوزیشن مختلف کرده بودمش تو خیالم ولی استرسم داشتم یکم
دیدم که از نگهبانی پایین زنگ زدن که مهمون دارید ، منم گفتم بله اوکیه ،
طبقه ما چون رو به حیاط مجتمع است در ورودی اصلی و راهرویی که به سمت بلوک ما میاد دیده میشه

دیدم واقعیه داره میاد از پشت پنجره میدیدمش که داره میاد ، یه پیراهن سفید رنگ با یه شلوار مشکی از این پارچه ایها که یکم گشادن ، قبلا بیار پوشیده بود بهش گفته بودم چقدر این شلوار بهت میاد ، و اون همونو پوشیده بود !
با اون موهای پرپشتش که دم اسبی کرده بود ، تمام رویای یک ساله من داشت بمن نزدیک و نزدیکتر میشد و غرق در هیجان و استرس
درو نیمه باز گذاشتم و منتظر صدای آسانسور بودم و‌خودم پشت در منتظر ، (دینگ ) آسانسور باز شد و صدای تق و تق کفشاش تو راهرو پیچیده بود و داشت نزدیک و نزدیکتر میشد و قلب من که ضربانش بالا رفته بود ،
درو هل داد و اروم اومد تو ….
————————————————
نمیدونم شاید سه یا چهار ثانیه سکوت مطلق بود بینمون و با یه لبخند ریز داشتیم تو چشم هم نگاه میکردیم ،
همه افکار همه برنامه ها همه صحنها تو همین دو سه ثانیه تو سرم مرور شد باورم نمیشد این مهریه تو خونه با من اونم تنها
تو یه لحظه به خودم نزدیکش کردمو لبامو گذاشتم رو لبش و شروع کردم به خوردن با یه مکث کوتاه اونم همراهی کرد و شروع کردیم به خوردن لبای هم من دستامو دو طرف کمرش گرفته بودم و اون دو تا دستشو دور گردنم حلقه کرده بود ، با تمام وجود لبای همو میخوردیم و فقط صدای نفسامون که پر بود از شهوت و لذت فضا رو پر کرده بود و شنیده میشد ،
بهم نگاه نمیکردیم و فقط داشتیم همو میخوردیم انگار یه شرم یا خجالتیم تومون بود .
همونجوری که لباشو و صورتشو غرق بوسه کرده بودم چشماشو بسته بود و فقط همراهی میکرد دستمو یکم اوردم پایین تر و بالای کونشو میمالیدم و اون یکی دستمو پشت گردنشو میمالیدم ، هنوز فکر میکردم شاید نشه تند نرم که بهش بر بخوره ،
دیگه جسور شده بودم شهوتم که تمام فضا رو‌کرفته بود و جالب اینکه ما دقیقا جلوی در ورودی بودیم اول راهرو ، یکم هلش دادم که از پشت چسبید به دیوار ، و برای اولین بار دستمو بردم پایین تر و شروع کردم مالیدن و چنگ زدن لپ کونش ، اخخخخخ چقدر نرم بود چقدر بزرگ و پر و تو دست بود، مخصوصا جنس شلوار پارچه اییش یه جوری بود که خیلی نرم تر بنظر میومد انگار که شورت پاش نبود و به لایه حریر روش پهن کرده باشن ،
دیگه هیچی دست ما نبود و ما از لبای هم سیر نمی شدیم تمام صورتش از رژ خودش پر شده بود ،
دستمو از پشت گردنش اوردم روی سینه هاش و شروع کردم مالیدن ، از لای یقه پیراهنش چاک سینشو میدیدم ، سینشو که یکم چنگ زدم دیدم اخش بلند شد ، سرمو یکم اوردم پایین و شروع کردم گردنشو خوردن و با دو دست سینهاشو میمالیدم و فقط اروم هی اسممو میگفت و ناله میکرد در گوشم ، چندتا از دکمه های پیرهنشو باز کردمو دستمو گذاشتم رو سوتینش و همونجور که سینشو میمالیدم دوباره لبامو گذاشتم رو لبش ، همینطور که داشتیم همو میخوردیم یواش یواش حل میدادمش به سمت اتاق ،تو تمام چند دقیقه که ما شدیدا به هم چسبیده بودیم دستاش دور گردن من بود و چسبیده بود به من ، انگار نمیخواست فاصله بیوفته بینمون تا چشم تو چشم شیم ، جلوی در اتاق خواب همونجوری که تکیه داده بود به چهارچوب و داشتیم لب همو میخوردیم ، من دو تا دکمه دیگه پیرهنشو باز کردم و پایین پیراهنش که تو شلوارش بودو کشیدم بیرون و اخرین دکمرو هم باز کردم دستمو گذاشتم رو بدن لختش دو طرف پهلوهاش، چقدر پوستش خوبه چقدر نرمو لطیفه این دختر ، دستمو اوردم بالا و از زیر سوتین رسوندم به سینش که انگار تیر خلاص بود براش و یهو منو محکم تو بغلش فشار داد ، همونجور عقب عقب بردمشو هلش دادم و از پشت افتاد رو تخت ،
دستاشو گذاشت رو چشمش مثلا خجالت میکشم ، منم تیشرتمو در آوردمون رفتم رو تخت و شروع کردم گردنشو ، چونشو ، صورتشو ، لباشو خوردن ، و همونجور که بوسای ریز میکردمش اروم صداش میزدم مهری قشنگم خوشکلم دستاتو بردار بزار چشمای قشنگتو ببینم ، یک ساله برای امروز لحظه شماری میکنم ، دستاشو برداشتو خودشو چسبوند به من و با لحن بچگونه میگه اخه من خجالت میکشم بابایی ، سوتینشو دادم بالا و یکی از سینه هاشو در اوردم و خم شدم و شروع کردم خوردن سینه سفیدش و با هاله قهوه ایی کمرنگش و نوک سینش که سفت شده بودو لیس میزدمو گاز میگرفتم و بادستم بدنشو لمس میکردم و هی میرفتم پایین تر ، و کم کم دستمو گذاشتم رو رون پاش و اروم اروم میمالیدم ، اون یکی سینشو هم از تو سوتین در آوردمون با دستم فشارش میدادم و همزمان سینه دیگشو میخوردم ، دستمو گذاشتم لای پاش روی کس تپلش که از شهوت زیاد پاهاشو جمع کرد و دستمو بین رونای پاش و‌کسش فشار میداد ، کیرم از شقی داشت میترکید و داشت شلوارکو پاره میکرد ، همونطور که سینهاشو میخوردم دستمو از بین پاهاش بیرون کشیدم‌ و دکمه شلوارشو باز کردم ، که همونجور که داشتیم لب میگرفتیم هی میگفت نه علی اونجا نه تو رو خدا نه نمی تونم ،
ولی مگه من حالیم بود ، هی دستمو میگرفت که زیپشو باز نکنم ولی فایده نداشت زیپشو باز کردمو دستمو کردم تو شلوارش و از رو شرت کسشو که خیس اب کرده بودو شروع کردم مالیدن ‌و دیدم که اصلا سیاهی چشماش رفت از مستیو شهوت ، هم زمان که کسشو میمالیدم سینشم میخوردم و با اون یکی دستم دکمه های شلوارکمو باز کردمو کشیدمش پایین و با پام درش اوردم و فقط شرت پام بود و سر کیرم از بالای شرتم زده بیرون ، اومدم پایین تر و شکمشو نافشو لیس میزدم و هی میومدم پایین تر ، رفتم وسط پاهاش و با دو دست سینه هاشو میچلوندمو شیکمشو لیس میزدم هی میرفتم پایین تر و کش شرت سورمه ایی خوشگلش دیده میشد خودمو یکم کشیدم پایین تر و شروع کردم گاز گرفتن یواش رونای پاش و از رو شلوار وشرت کسشو گاز میگرفتم ، مهری دستشو گذاشته بود رو سرم و فقط ناله میکرد ، دو طرف شلوارشو گرفتم که بکشم پایین خودش یکم خودشو داد بالا ولی چشماشو بسته بود و اصلا نیگاه نمیکرد تا من شلوارشو کشیدم پایین و از پاش در اوردم ،واااااااای چه رونای سفیدی چقدر خوش تراش چقدر تمیز و سفید ، از کف پاش لیس میزدم تا رون پاش ، پاهاشو باز کرده بودمو داخل رون پاشو از زانو تا کشاله رونش لیس میزدمو گاز میگرفتم ، دستمو دراز میکردمو سینهاشو میمالیدم ، من از خوردن این دختر سیر نمیشدم ، من عاشق خوردن کشاله رون پام ، که لبه شرتو یکم بکشم کنار و اون قسمتو گاز بگیرمو لیس بزنم ، کسشو از رو شرتش گاز میگرفتم ، کلا از حال رفته بود از شهوت زیاد و فقط ناله میکرد ، با دستم هلش دادم که بخوابه رو شیکم ، و وقتی برگشت 😵‍💫🤤سرم گیج رفت از تمام تصوراتم بهتر بود ، مگه میشه یه کون اینقدر خوش فرم و خوشکل بدون هیچ ترک یا سلولیتی ؟؟؟؟؟!!!!!
اون بند شورت سرمه ایی هم که رفته بود اون وسط و قشنگی این کونو چند برابر کرده بود ، همونطور که از شیکم دراز کشیده بود پیرانشو در اوردم و بند سوتینشم باز کردم ، بلند شدم وایسادم پایین تخت و داشتم از بالا به بدن این دختر نگاه میکردم که چقدر خوشگله چقدر خوش فرمه ، چقدر این کون قشنگه بصورت طبیعی ، دلم میخواست به همه نشون بدم که ببینین چی زدم 😁
خوشحال با یک حس غرور و سرتا پا تستسترون از این موفقیت که هر چی از اون لحظه بگم نمیتونم توصیفش کنم ،
رفتم روش و شروع کردم پشت گردنشو لیسیدن همزمان کیرم تو شرت که حسابی شق بود مالیده میشد به کونش و احساس کردم که داره یکم کونشو تکون میده و میماله به کیرم ، اومدم پایین تر و پشتشو میخوردمو لیس میزدم ، تا رسیدم روی کونش هی لیس میزدمو گازای کوچیک کوچیک میگرفتم ، حواصم بود که چون سفید پوسته رد نندازم روش ، صورتمو فشار میدادم لای کونش و لپای کونشو فشار میدادم از دو طرف به صورتم ، لای پاش و‌کونش بوی گل میداد ، یکم روناشو لیس زدمو خوردم ، شرتشو اومدم بکشم بیرون باز خودشو یکم داد بالا از پاش در آوردم خیس خیس بود و بر گردوندمش به پشت ، خم شدم روشو یکم لباشو خوردم ، دستش لای موهام بودو چنگ میزد ، میگفت من با تو چیکار کنم اخه ، دستشو گرفتمو بردم سمت کیرم از رو شرت یکم مالیدش ، منم شرتو کشیدم بیرونو انداختم بیرون ، کیرم شده بود ستون تا حالا خودم اینقدر بزرگ و سفت ندیده بودمش ، دستشو دور کیرم حلقه کردو بالا پایین میکرد یکم رفتم بالا که ببینم دوست داره بوخوره یا نه ، که دیدم خم شدو سرشو بوسید یکم لیسش زدو شروع کرد به خوردن منم سینشو میمالیدمو کس سفیدو تمیزشو میمالیدمو انگشت میکردم ، همونجور که کیرم تا نصفه تو دهنش بود ناله میکرد وقتی کسشو انگشت میکردم ، دلم میخواست کسشو بخورم ، به پشت دراز کشیدمو چرخوندمش روم به حالت 69
وای وای سرم لای کسش بود کونش رو صورتم پهن شده بود ، کیرمو سپرده بودم دستش با تمام قدرت ساک میزد خم میشد تخمامو می خورد ، لای پام خیس اب دهنش شده بود ، منم کسشو از ته دل لیس میزدمو کونشو چنگ میزدم ، دلم میخواست ۲۴ ساعت بخورمش فقط ، خدا رو شکر قرص اثر کرده بود و میتونستم خودمو کنترل کنم ، انگشتمو میکردم تو کسش زبونمو فشار میدادم تو‌کسش ، با سوراخ کونش بازی میکردم ، از زیر دستمو دراز میکردم سینشو میمالیدم ، صورتم کلا خیس اب کسش بود ، کمر کیرمو گرفته بود سرشو میاره بالا اب دهنشو تف میکرد رو کیرم و دوباره ساک میزد ، اینقدر فشار میداد که اوق میزد ، بلندش کردم صورتشو دیدم که تمام آرایش بهم ریخته ، موهاش بهم ریخته ، ولی بنظر من این زیبا ترین صحنه تو دنیا بود لباشو شروع کردم به خوردن که پر بود از اب دهن و صورت و دهن من که پر از اب کس بود ترکیب این دو تا محشر بود ، بهش گفتم عاشقتم تو بینظیری ، رفتم لای پاش که کیرمو بکنم تو اون کس قشنگش ، بهم گفت میشه نکنی ؟؟؟؟!!!! گفتم چرا ؟؟؟؟
گفت اخه من خیلی ازم اب میریزه هم خجالت میکشم و هم اینکه همه جارو‌کثف میکنه
گفتم کثیف شه فدای سرت فقط لذت ببر مهم نیست اصلا ، کیرمو گرفتم دستم و آروم آروم هل دادم ، هی میگفت اروم اروم کیرت کلفته اروم ، منم فقط قربون صدقه میرفتم تا اینکه تمام کیرمو جا دادم تو کس تنگ و داغش ، شروع کردم به کردن اول اروم بعد سرعتمو بیشتر کردم ، تا ته میکردم تو و در میاوردم ، میگه علی هر وقت گفتم بکشش بیرون ، گفتم چشم و شروع کردم به کردن ، همونجوری در حال کردن خم شدم سینشو میخوردم که یه دفعه میگه بکش بیرون ، 😮😮
من ندیده بودم تا حالا جز تو فیلما ، شروع کرد به لرزیدن و هی آب می پاشید ازش بیرون مثل شاشیدن ، ولی نه رنگ داشت نه بو ، گفتم چه با حال الان ارضا شدی گفت آره ، گفتم خوب الان من بکنم اذیت نمیشی گفت نه عزیزم تو بکن من چند بار پشت هم ارضا میشم ،
گفتم داگی شو از پشت که نگاه میکردم میگفتم به به چقدر کون ، چقدر خوشگله این کون ، دوباره فشار دادم تو کسشو شروع کردم ، کمرشو گرفتمو تا ته میکردم تو‌کسش ، یه چند دقیقه که کردم باز گفت بکش بیرون ، تا کشیدم بیرون پاهاشو چفت کرد و شروع کرد به لرزیدن و دوباره آب پاشی ، منم با دستم با سرعت کسشو میمالیدم که از ته دل ارضا بشه ، تا لرزش وایساد دوباره کیرمو کردم تو‌کسش مثل وحشیا میکردمش ، درازش کردم رو تخت از پهلو یه پاشو دادم بالا و رفتم لای پاشو دوباره شروع کردم به کردن ، همزمان کونشو چنگ میزدم و سینشو میمالیدم ، و بازم ارضا و اب پاشی ، میگه علی بسه تو رو خدا دیگه نمیتونم ، هر چی اب بود تو بدنم رفت ، گفتم تو هر سری ارضا کامل میشی ؟ میگه اره
چقدر خوبه یک زن زود ارضا بشه ، زنای دیر ارضا ادمو خسته میکنن ، چون بعضی روزا ادم توان کردن زیادی نداره ،
کلی ازش تعریف کردم گفتم تو عالیه
گفتم از شکم دراز بکش میخوام بیام روت بکنم تو‌کست ،
یه بالشتم گذاشتم زیر شکمش و دوباره وایسادم از بالا نگاه کردن ، که به به دستخوش علی آقا عجب کوسی کردی ، واقعا بهترین کوسی بود که تا حالا کرده بودم ، همه چیش سلیقم بود ، رفتم روشو کون گنده و سفیدش بین پاهام بود و سوراخ کسش که قرمز شده بوده از اون لا دیده می شد ، تف زدم سر کیرمو فشار دادم تو‌کسش و از ته دل میکردمش ، کل تخت به صدا در اومده بود و صدای خوردن بدنم به کونش اتاقو پر کرده بود ، داشت التماس میکرد ، میگفت بسمه تو رو خدا بسه دیگه نمیتونم ، منم داشتم میشدم و گوشم بدهکار نبود ، میگفتم الان تموم میشه خم شدم روشو گردنشو گوششو لیس میزدم ، بهش میگم دوست داری آبمو کجا بریزم ، می خواست گریه کنه میگه بریز تو کسم ولی تمومش کن، منم چند بار دیگه کوبیدم که قشنگ می فهمیدم کیرم میخورد ته کسش ، و یه فشار محکم دادم که میخواست در بره از زیرم ، که خوابیدم روشو تمام ابمو خالی کردم ته کسش ،
داشتم هلاک میشدم افتادم بغلش رو تخت ، با خودم گفتم زیاده روی کردم ناراحت شد ، دیدم یه لبخند زد بهم میگه خسته نباشی وحشی 😅
بغلش کردم بوسش کردم گفتم ببخشید دست خودم نبود ، دلم نمیخواست تموم بشه ، بس که تو خوبی و من دوست دارم ، گفت منم دوست دارم ، پاشد رفت دستشویی تازه فهمیدم چه گندی زدیم تمام روتختی ، لحاف و خوشخواب خیس اب بود 😆
اومد خودش خجالت کشید ، گفتم فدای سرت ، نصف جذابیتت همینه ، خیلی با حاله اتفاقا
لباس پوشیدیمو رفتیم تو اشپزخونه یه چایی ریختم براشو یکم‌حرف زدیم ، گفتم خوب بگو ببینم جریان چیه ، چرا قهر کردین ،؟ شروع کرد بد گفتن از زن من 😅
نکه حالا کیرو کسو بهم پیوند زده بودیم تو چشمام بهش فحش میداد که زنیکه فلان شده فکر میکنه کیه ، بمن گفته چرا همش تو بازاری دنبال این مارک اون مارک یکم بفکر زندگیت باش ، برو یه هنری چیزی یاد بگیر ، بیکار نچرخ ،بتوچه مگه مال بابای تو رو خرج کردم و کلی از این حرفا (طفلی زن من 😅)
خلاصه یکم غر غر کرد و گفت من برم ، بلند شدم بغلش کردم گفتم اره اشتباه کرده دخالت کرده ولی چون دوست داشته مثلا خواسته راهنماییت کنه ، حالا برگشت برنامه میزاریم که آشتی کنین ، اخه من سختمه تو رو نبینم
بهم میگه نه دیگه این کار تکرار نمیشه ، من اومدم باهات حرف بزنم تو منو تو عمل انجام شده قراردادی ( اره ارواح عمت از شورت و سوتین ست و کس تازه شیو شدت معلوم بود ) خلاصه بهش گفتم اوکی هر چی تو بگی ، همین که ببینمت برام کافیه 😜
بعد هم به لب آبدار ازش گرفتم و براش ماشین گرفتم که بره ،
انگار یه بار سنگین از رو دوشم و فکرم برداشته شد ، بعد یک سال که همش فکرم پیشش بود فقط کردنش میتونست آرومم کنه و یکم ذهنم آزاد بشه
فردای همون روز هم به بهونه تسلیت گفتن زنگ زده بود به خانمم و گفته بود برگشتی میبینمت
و میخواسته که دوباره آشتی کنن ، اینارو خانومم گفت .
فعلا که با هم خوب شدن ولی مثل قبل هم رفت و آمد نمی کنیم ، دوباره دلم میخواد که یه دل سیر بکنمش این سری هم از کون هم از کس ، ولی فعلا شرایطش نیست .

ببخشید طولانی شد امیدوارم دوست داشته باشین 🌹

نوشته: مهاجر

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18