رفتن به مطلب

arshad

ارسال‌های توصیه شده

     همسر × بیغیرتی × داستان سکسی × داستان همسر × سکس همسر × داستان بیغیرتی × سکس بیغیرتی ×

طراحی لباس عروس برای خانومم

سلام.اسم من مسعود هست و خانومم پریسا .۳۳ و ۲۷ ساله هستیم.اهل کرج.البته الان رشت زندگی میکنیم!
قبل از هرچیزی بگم که این یه داستان کاملا خیالی با شخصیت های خیالی هست.پس هی نگید،تراوشات ذهن فلان و چه میدونم اینجاش منطقی نبود و …!
این یه داستان فانتزی جنسی خیالی هست.تمام!

به غیر از خودم و خانومم،فقط دو تا شخصیت واقعی توی داستان هست که اونم رامین و لاله ،زوج سکسی هستن که در قسمت بعد درموردشون بیشتر میگم!
.
.
لطفا تا آخر بخونید و نظر بدین.ممنون

بریم سراغ قصه؛

من و خانومم دو سال قبل از کرونا نامزد کردیم،تا اومدیم عروسی بگیریم،کرونا شد و همه چیز ریخت به هم،به خاطر همین بدون مراسم رفتیم سر خونه زندگیمون.
حسرت لباس عروس و عروسی موند به دل خانومم.

موند تا اینکه دو سال از کرونا گذشت.توی این مدت هم،خانومم راضی نمیشد که بچه دار بشیم،چون میخواست لباس عروس بپوشه،نمیخواست هیکلش خراب بشه!
چندین و چند بار از آتلیه های مختلف بازدید کردیم و حتی قرارداد نوشتیم.اما کاری پیش اومد و نشد که بشه!
یه روز بهش گفتم؛ خانم الان دیگه شیش سال از آشنایی و ازدواج ما میگذره،هنوزم میخوای عروسی بگیریم.
خانومم گفت؛ نه برای عروسی دیگه دیره،اما دوست دارم با لباس عروس چند تا عکس داشته باشم!

گفتم؛ خب عزیزم کاری نداره که ،همین آخر هفته بیا بریم یه لباس ببین،بعد باهاش عکس و فیلم بگیریم،بلکه این آلبومت کامل بشه،دست از خرخره ما برداری😁

بازومو گاز گرفت گفت؛ پررو خیلی هم دلت بخواد،وگرنه باید برام عروسی میگرفتی! شانس آوردی کرونا شد.اتفاقا الان خیلی وقته یه پیج پیدا کردم که خیلی کارهای شیکی دارن،مزون تو جنت آباد هستش،وقت گرفتم فردا بریم!

گفتم؛ چشم،شما دستور بده،حالا مکه اجاره لباس عروس چنده!

با تعجب گفت؛ اجاره…! اجاره چیه!

گفتم ؛ پس چی!؟

گفت؛ من لباس خودمو میخوام،باید یادگاری بمونه! اتفاقا این مزون کارشون طوریه که ازت عکس میگیرن،مدل کامپیوتری طراحی میکنن،لباس مخصوص اندام خودت برات میدوزن!

یه لحظه مکث کردم! بعد گفتم؛ باشه عزیزم،این کمترین کاریه که برات میکنم! هماهنگ کن بریم!
.
شب قبل از خواب بود که لباسامو کندم و کنارش دراز کشیدم،گفتم؛ خب شروع کنیم…!

خانومم گفت؛ نه،امشب نمیخوام،استرس فردا را دارم،بگیر بخواب حسش نیست!

گفتم؛ خانوم،میدونم این مدت خیلی بهت سخت گذشت،بعد از عمل من،شیش ماهه که سکس نداشتیم.دکتر گفته تا یک سال نباید انجام بدم!
این مدت همش با خوردن و دست مالی ارضات کردم.چند ماه دیگه تحمل کنی،درست میشه! اون تصادف لعنتی،باعث این اتفاق شد!

برگشت گفت؛ نه مسعود جان،اصلا بحث این حرفا نیست،فکرشو نکن.بخواب.شب بخیر

بوسش کردم و خوابیدیم!

فردا ظهر برگشتم خونه ناهار خوردیم و طبق برنامه رفتیم مزون!

تولیدی طبقه پایین بود.مغازه بزرگ دوبلکس بالا

یه خانوم پشت میز نشسته بود که به نظر مدیر یا صاحب اونجا بود!
خانومه رو به پریسا گفت؛ شما خانم دلاوری هستین که وقت گرفته بودین!؟

خانومم گفت؛ بله،برای طراحی لباس عروس!

خانومه گفت؛ بله،بله ،ممنون که تشریف آوردین! بفرمایید بشینید!
بعد یه تبلت بزرگ داد دست ما و گفت؛ از این چندتا مدلی که خودتون از پیج انتخاب کردین،یکیشو انتخاب کنید تا من ثبت کنم!

در گوشش آروم گفت؛ خانوم اینها،بیش از حد لختی نیست…!؟

بهم اخم کرد و گفت؛ خوبه خوبه،حالا واسه من غیرتی نشو.تا همین دیروز میگفتی ؛ خانوم یکم پیش دوستا و همکارام تو مهمونی شیک بپوش،باز و لختی بپوش،ببین زن اونا چطوری میپوشه! ببین چطوری آرایش میکنن! میخوام توام تو چِش باشی، چی شد…!؟

گفتم؛ باشه باشه،تسلیم،اتفاقا خیلیم قشنگن این لباس ها!

خلاصه یکی از مدل ها را انتخاب کردیم و تبلت را داد به خانوم مدیر!

خانومه برگشت گفت؛ امروز خانم پرهامی نیستن،اگر همسرتون مشکلی ندارن،آقای یوسفی کاراتونو انجام بدن!

گفتم؛ نه اشکالی نداره!

خانومه گفت؛ بفرمایید طبقه بالا

همش پیش خودم فکر میکردم آقای یوسفی چه شکلیه! و نمیدونستم تو ذهن خانومم چی میگذره!

رسیدیم طبقه بالا،جای شیکی بود،آینه های بزرگی نصب شده بود تا مشتری ها خودشونو ببینن و لباس انتخاب کنن.فقط ۴ متر اتاق پرو بود! با جایگاه عکاسی و میز کامپیوتر و کلی چیز دیگه که نشون میداد کارشون درسته!
منتظر بودیم این آقای یوسفی بیاد!

به خانومم گفتم؛ حالا این یوسفی نمیاد ببینیم کیه!

خانومم گفت؛ از این خیاط کچل های پیرمرد که عینک ته استکانی میذارن،هی موقع متر گرفتن دستشون میلرزه!

گفتم؛ نه بابا، اونا منقرض شدن،اگر هم باشن،تو محله ها ،یه خیاطی کوچیک برای خودشون دارن.اینجا نمیان که لاکچریه و برای نسل جدیده!

پریسا خندید و گفت؛ حالا اومدیم و همون پیر و کچل بود! اگه دستس موقع اندازه گرفتن لرزید خورد به سینه هام،آخم و تخم برای من نباشه!

گفتم؛ نه اصلا،اشکال نداره،حالا یه کوچولو از ممه هات به اونم میرسه! مگه پیر و کچل ها دل ندارن!

محکم با مشت زد تو بازوی چپم،گفت؛ خیلی بی شعوری! هرچند،همه را برق میگیره،ما را چراغ نفتی،،،

بعد،صدا از پایین اومد که خانوم مدیر فروشگاه گفت؛ پیمان کجایی،مشتری منتظره طبقه بالا!
اون آقا هیچ جوابی نداد و اومد سمت پله ها،،،

صدای پاش که میومد،خانومم گفت؛ چه پیرمرد سر حالیه،از پله ها دو تا یکی میاد بالا…

خندیدم گفتم؛ پس خوش به حالت شد.سرحاله

همینجور مشغول سربه سر گذاشتن خانومم بودم که ، اوووووففففف…
یه پسر ۱۸۰/۹۰ ظاهر شد! هیکل فیتنس،خوش قیافه!
یه لحظه خنده رو لبای خانومم خشک شد.به گوشه چشمم دیدم آب دهنشو قورت داد!

آروم گفتم؛ اینه اون آقای یوسفی، یا شاید خودشم مشتریه!
خانومم گفت نمیدونم،ساکت! زشته!

پسره اومد جلو دستشو دراز کرد؛ سلام سلام، یوسفی هستم،طراح لباس.ببخشید دیر کردم،همین بغل بودم.رفته بودم ATM پول جابجا کنم.ببخشید به هر حال!

گفتم؛ نه خواهش میکنم،اشکال نداره.اینجا اینقدر دنج و شیکه که آدم خسته نمیشه!

خانومم همینجوری محو شده بود،دستشو دراز کرد به طرف پسره، تا حالا ندیده بودم بخواد با مرد غریبه دست بده! یا حداقل خودش پیش قدم بشه!

پسره هم خیلی محترمان دست خانوممو گرفت و بوسید.گفت؛ چه خانم زیبایی،بهتون تبریک میگم آقا!
من یکم جا خوردم و برای اینکه باکلاس بازی دربیاریم گفتم؛ خواهش میکنم،لطف دارید!

برگشت رو به خانومم گفت؛ منو به خاطر تاخیر ببخشید خانوم زیبا.من در خدمت شما هستم!

خانومم که حسابی رفته بود تو کف پسره، گفت؛ مرسی،عیب نداره.ایشالله جبران میکنید!

من یکم با تعجب نگاش کردم که گفت؛ منظورم اینه که تخفیف خوب باید بدین!

پسره خندید و گفت؛ چشم

از اینجا به بعد اسم پسره را میگم؛پیمان

پیمان گفت؛ خب فقط یک نکته که ما به همه مشتری های حضوریمون میگیم.چون تعدادشون خیلی کمه.به ندرت پیش میاد مشتری بیاد اینجا.مگر اینکه مشتری خاص باشه،مثل خانوم شما.

گفتم؛ خواهش میکنم،لطف دارید.بفرمایید

پیمان گفت؛ خانومتون باید لباس هاشونو در بیارن و با لباس زیر،اینجا بشینن تا در مراحل اندازه گیری و دوخت مرحله ای،کمک ما کنن! شما که مشکلی ندارید…؟!

من یکم تردید کردم و یه نگاه به پریسا کردم.اونم معلوم بود.یکم استرس داره!

پیمان که تعلل ما را دید گفت؛ خب،من چند لحظه میرم پایین،شما حرفاتونو بزنید،اگر تصمیم گرفتین،منو صدا کنید!
فقط نکته آخر؛ نگران نباشید.اینجا همه چیز امن هست و این چیزها عادیه،همه مشتریهای حضوریمون این شرایط را تجربه میکنن!
بعد از پله ها رفت پایین.

رو به خانومم گفتم؛ چیکار میخوای بکنی!؟

پریسا گفت؛ نمیدونم،دو دلم، تو چی میگی؟!

گفتم؛ اینا این چیزا براشون عادیه اینقدر دیدن! فکر نمیکنم مشکلی پیش بیاد.بعدشم اینجا خیلی معتبره! مشکلی ندارم اگه تو راحت باشی!
(این حرف ها را که میگفتم،یکم کیرم قلقلک میشد،با تصور اینکه خانومم جلوی اون پسره میخواد لخت بشه برام تحریک کننده بود.انگار داشتم شهوتی میشدم)

خانومم گفت؛ منم مشکلی ندارم.میتونم کنار بیام.اما ،آخه لباسام خیلی بده!

گفتم،یعنی چی بده

گفت؛ سِت فانتزی پوشیدم،همون سِت سکسی که برام خریدی،نمیدونستم قراره لخت بشم!

گفتم؛ خب،،،نمیدونم،اون خیلی لختیه واقعا!
بعد مکث کردم و گفتم؛ یه لحظه وایسا.

پیمان را صدا کردم،گفتم ؛ میشه بیاید یه لحظه!

اومد بالا و گفت؛ خب،بریم تو کارش؟

گفتم؛ مشکلی نیست،فقط یه مسئله ای!

گفت؛ بفرمایید!

رفتم جلو تا دم گوشش بگم، یهو خانومم برگشت بلند گفت؛ مشکل اینه که من لباس زیر سکسی پوشیدم.نمیدونستم قراره لباسامو دربیارم!

پیمان که تعجب کرده بود از حرف ما لبخند زد و گفت؛ خب خانوم چه تفاوتی داره،هر لباسی هم پوشیده بودید،باید لخت میشدید و با لباس زیر اینجا می نشستید!

بعد،یکم فکر کردم،دیدم خب راست میگه؛ چه ربطی داره که خانومم چی پوشیده،هر چی هم باشه،فرقی نمیکنه! بالاخره قرار بوده دربیاه! این استدلال خانومم ،خود منم به تعجب واداشت!

برگشتم به خانومم اشاره کردم و گفتم؛ درسته،آقا پیمان راست میگه! چه فرقی میکنه چی پوشیدی!

پیمان گفت؛ نگران نباشید.ما اینجا مشتری هایی داریم که کاملا لخت میشن و کاملا عادیه.چون ما سِت های فانتزی سکسی هم طراحی و تولید میکنیم که بعضی طرح ها کاملا سفارشی طبق اندام مشتری ساخته میشه!
شما نگران نباشید.بفرمایید آماده بشید!

پیمان رو به من کرد و گفت؛اگر بخواین ،من میرم پایین تا خانومتون راحت لباس هاشو دربیاره!

خواستم بگم؛ بله ممنون میشم که یهو خانومم قبل از من گفت؛ نه مشکلی نداره.من راحتم!

من، تشتکم پرید،انگار خانومم یهو از این رو به اون رو شد!
بلافاصله شروع کرد به درآوردن لباساش.با عشوه و لوندی! من یه جورای مسخ شده بودم و ناخواسته دوست داشتم این شرایط همینجوری ادامه پیدا کنه و هیچ اعتراضی نمیکردم!

جالبه توی اتاق پرو هم نرفت!

برقی تو چشمای پیمان دیدم! فهمیدم که حسابی روی اندام خانومم مانور میده!
خانومم لباساشو درآورد و با ست توری نشست روی پافر و پاهاشو انداخت روی هم.گفت؛ من آماده ام!

پیمان گفت ؛ همیشه سِت عروس میپوشی!
(لحنش خودمونی شد)

خانومم گفت؛ نه،همسرم بیشتر وقت ها دوست داره،به یاد شب عروسیمون سکس کنیم! به خاطر همین پوشیدم!

اینو گفت؛ من دود از سرم بلند شد.این همون پریسای چند دقیقه پیشه! اینا چیه داره میگه!

پیمان گفت؛ خیلی زیباست،روی اندامت نشسته،به رنگ پوستت هم میاد!

خانومم گفت؛ ممنون لطف داری آقا پیمان
(به اسم صداش کرد)

پیمان گفت؛ خواهش میکنم،خانوم های زیبایی مثل شما لیاقت بهتر از اینها را دارن!

خانومم یکم سرخ شد و گفت؛ مرسی لطف داری!

حسابی داشتن با هم لاس میزدن و انگار نه انگار که من اونجام.منو فراموش کرده بودن!

پیمان گفت؛ برای شروع کار،باید چندتا عکس بگیریم،تا مدل را بدیم کامپیوتر،بعد چند تا اندازه که خودم باید بگیرم!

من رفتم عقب و نشستم روی صندلی!

خانومم رفت و تو جایگاه عکاسی وایساد‌. پیمان شروع کرد به عکس گرفتن!
به شکل ایستاده از جلو،عقب و نیم رخ بدن،عکس گرفت و وارد کامپیوتر کرد و گفت ؛ چند دقیقه طول میکشه! تو این فاصله،بهتره اندازه های خودمو بگیرم!

تصور کن خانومم با اون ست توری جلوی پیمان وایساد و ازش عکس گرفت! کیرم تقریبا دیگه شق شده بود.

بعد پیمان ،متر را دستش گرفت و اومد جلو؛ دل تو دل خانومم نبود.مطمئنم که از اولشم تو کف پسره بود که زود بیاد لمسش کنه!
پیمان اومد جلو و دیگه اصلا وجود من براش مهم نبود‌حتی خانومم دیگه حضور منو حس نمیکرد!

پریسا با عشوه و لبخند اومد نزدیک پیمان. قبل از اینکه پیمان چیزی بگه،خانومم گفت؛ فقط دستات سرد نباشه.من سرماییم، الانم که یه جورایی لختم ،سردم میشه!

پیمان گفت؛ نه،دستام گرمه،کلا آدم گرمی هستم(بازم دو پهلو حرف زد)

خانومم دستاشو برد بالا و پیمان متر را دور کمر خانومم گرفت! گفت ؛ باسن خوش فرمی داری!

خانومم گفت؛ مرسی! لطف داری!

اینجا دوست داشتم بگه؛ مرسی قابل شما را نداره!

بعد،پیمان متر آورد بالا و از پشت تا دور سینه ها را گرفت!
نفس های خانومم به شماره افتاده بود!
قشنگ معلوم بود که داره لبشو گاز میگیره و با چشماش عشوه میاد برای پیمان!
دیگه خوشم اومده بود از اون وضیت،حس عجیب و شهوتناکی بود! وقتی تن لخت و ظریف خانوممو با اون لباس سکسی،بین دست و بازوهای پیمان میدیدم!
همینطور که دستای خانومم بالا بود و دستای پیمان ، از زیر بغل خانومم رد شده بود تا متر را درست بگیر،یهو خانومم دستاشو انداخت و انگار که پیمان خانوممو بغل کرده باشه!

خانومم گفت ببخشید،دستام خسته شد!

پیمان گفت اشکال نداره. الان تموم میشه

خانومم گفت؛ نه تموم نشه،،،، یعنی منظورم اینه شما عجله نکن،اگه لازمه چند بار اندازه گیری تکرار کن تا دقیق باشه!

مشخص بود که خانومم دوست داره همینطوری مالیده بشه!

پیمان به پریسا گفت؛ خب، لطفا پاهاتون به عرض شانه باز کنید! خانومم لای پاشو باز کرد!
پیمان نشست جلوش، تا اندازه رون پاشو بگیره…
نمیدونم چی ش که بلند شد، صدا زد؛ خانوم توحیدی،یه بسته دستمال مرطوب به من میدی!

من تعجب کردم،چرا ،دستمال مرطوب برای چی میخواد!
خانوم توحیدی دستمال آورد و داد به پیمان رفت!
پیمان برگشت دوباره نشست جلوی پای خانومم!

پریسا رو بهش گفت؛ ببخشید تو رو خدا،معذرت میخوام،،،،نمیدونم چرا اینطوری شد یهو!

پیمان گفت؛ اشکال نداره عزیزم.پیش میاد
(چیییی گفت…عزیزم…جالب شد)

گفتم؛ ببخشید چیزی شده،به منم بگید!

خانومم برگشت گفت؛هیچی، چیزه…

پیمان گفت؛ چیزی نیست،ترشحات واژن خانومتون زیاد بود، لباس و بین پاش خیس شده!

بعد بدون مقدمه، دستمال گذاشت لای پای خانومم و شروع کرد پاک کردن آبی که از کصش سرازیر بود!

باورم نمیشد جلوی من داره این اتفاقات می افتد!
خانومم دیگه براش مهم نبود چی داره میشه، فقط یه لحظه گفت؛ بده خودم تمیزش کنم!

اینجا تلفنم زنگ زد؛ رامین بود، یکی از دوستای خانوادگی که چند وقتی بود با هم آشنا شده بودیم!
خانومش لاله،از اون میلف های جا افتاده ای بود که هر مردی آرزوشه پاهاشو بده بالا! تلفن جواب ندادم و داشتم برای رامین پیامک مینوشتم که دستم بنده،بعدا زنگ میزنم!

همینطوری که سرم تو گوشی بود! پیمان گفت؛تو راحت باش،خودم تمیز میکنم،
بعد آروم به خانومم گفت؛ خیلی هم خوش بو شده(فکر کردن من نشنیدم.منم خودمو زدم به نشنیدن)

خانومم لبخند از روی رضایت زد! با گوشه چشمش به من نگاه کرد! منم خودمو زدم به اون راه که حواسم نیست!

بعد پریسا چیزی گفت که فیوزهای من سوخت!

همونطور که مثلا من حواسم به گوشی بود! خانومم سرشو آورد پایین نزدیک گوش پیمان گفت؛ آخه فقط رون پام نیست، اون تو خیلی اوضاع خرابه، هر چی پاک کنی بازم میاد!

پیمان هم پچ پچ کنان گفت؛ یه فکری براش میکنم، تو فقط طاقت بیار دوتا دیگه اندازه بگیرم!
(چرا اینا اینطوری حرف میزنن،انگار سالهاست همو میشناسن)

بعد پیمان دور پاهای خانوممو اندازه زد و بلند شد و اندازه سر شونه، گردن و …خلاصه همه اندازه ها را گرفت و گفت؛ خب،کارمون تموم شد.به زودی مدل سازی هم انجام میشه و تا آخر هفته لباس آماده است!
پیمان نشست پشت سیستم و شروع کرد به آماده کردن مدل اولیه!

یهو خانومم نشست رو صندلی و گفت؛ اصلا حال ندارم،خیلی خسته شدم…فکر کنم قندم افتاد‌!

پیمان زود به من گفت؛ لطفا زود برید پیش خانوم یوسفی ، ببخشید منظورم خانوم توحیدی،بگید یه کیک و شیرکاکائو تو یخچال هست.بده بیارید بالا برای خانوم،قندش افتاده!

گفتم باشه، زود رفتم پایین.تا خانوم توحیدی بره از یخچال کیک شیرکاکائو بیاره،دو سه دقیقه شد و تا بیام بالا شاید سه دقیقه دقیقه طول کشید!
از پله ها که بالا میومدم.انگار که آب سرد ریختن روم، دیدم پیمان خانوممو چسبونده به دیوار و داره ازش لب میگیره، خانومم دستشو کرده تو شورت پیمان و کیرشو گرفته!
برگشتم چندتا پله پایین تر،وایسادم. خانومم ،پیمانو از خودش جدا کرد گفت؛ بی خیال شو الان شوهرم میاد!

پیمان گفت؛ دارم دیوونه میشم،یه جوری بپیچونمش!

خانومم گفت؛ نمیشه، چی بگم بهش. خودمم حالم بده، کاش میشد الان منو بکنی!

تا پریسا اینو گفت؛ پیمان دوباره وحشیانه تر لبای خانوممو گرفت تو دهنش و سینه هاشو چنگ میزد!

چی داشتم میدیدم،همینجوری شوک بودم!
پاهای خانومم لرزید و نتونست سرپا وایسه،نشست!

گفت: نکن پیمان،میمیرم میوفتم رو دستت!

پیمان گفت؛ خدا نکنه! دستشو گرفت نشونده رو مبل و گفت؛ نباید با شوهرت میومدی!

خانومم گفت؛ نمیشد! چی میگفتم بهش!

پیمان گفت؛یکم دیگه طاقت بیار،یه فکری به سرم زد!
بعد صدا کرد،آقا مسعود،چی شد،نیومدی!

من صدام صاف کردم گفتم؛ اومدم اومدم! خانوم توحیدی یکم طولش داد!
کیک و شیر را دادم دست خانومم و نشستم کنارش، رژ لبش کامل پاک شده بود و یکم لباس و موهاش به هم ریخته بود!

گفتم؛ عزیزم، خوبی میخوای بریم دکتر…چرا یهو اینقدر رنگ و روت پرید!

خانومم گفت؛ نه نمیخواد! خوبم!

پیمان گفت؛ نگران نباش آقا مسعود.فقط یکم استراحت کنه ،بهتر میشه.میخوای ما بریم پایین،خانومت همینجا رو کاناپه یکم دراز بکشه!

یه لحظه که من سرمو چرخوندم،دیدم به خانومم چشمک زد!

خانومم اومد جلو گفت؛ عزیزم،نیاز نیست بریم دکتر.فکر کنم دارم پریود میشم.یکم هورمون هام به هم ریخته‌!
فقط یه کاری کن؛ برو دارو خونه،یه بسته از اون قرص همیشگی بگیر ،با دو بسته نوار بهداشتی! منم اینجا یه چُرت میزنم تا بیای،نای راه رفتن ندارم!

گفتم باشه! پس من میرم،مراقب خودت باش تا بیام!

پیمان گفت؛ شما نگران نباش،امروز مشتری دیگه ای نداریم.دیگه نزدیک شامه،منم میرم چندتا غذا بگیرم،تا شما برگردی منم اومدم!

گفتم؛ دارو خونه نزدیک کجا هست!

پیمان گفت؛ یکم دوره،باید با ماشین بری، یه ربع راهه،تا برگردی نیم ساعت میشه.زودتر بری بهتره!

خانوم توحیدی هست.مراقب پریسا خانومه!

بعد بلند صدا کرد؛ خانوم توحیدی، لطفا کسی این بالا نیاد!

من و پیمان اومدیم پایین و از مزون اومدیم بیرون.اون رفت یه طرف،منم رفتم یه طرف دیگه،سمت ماشینم!

نشستم تو ماشین که دیدم کارت بانکیم جا مونده!
دوباره پیاده شدم برگشتم! که دیدم پیمان جلوی در داره با خانوم توحیدی حرف میزنه!

پیمان گفت؛ برو چهارتا غذا بگیر یکم معطل کن بعد بیا!
خانوم توحیدی گفت؛ آخه، وقتی زنگ بزنی برات میارن،چرا باید برم تا اونجا! من این پایین میشینم،کاری به کار شما ندارم،زنگ بزن غذا بیارن،تو هم کار خودتو بکن!
حرفاشون عجیب بود،در مورد چی حرف میزدن!

پیمان گفت؛ برو دیگه آجی مینا،به خاطر من،ببین به زور تونستم موقعیت جور کنم،برو…لقمه چرب بالا آماده است،تا شوهرش نیومده!

(داشتم شاخ درمیاوردم.طرف اصلا مدیر اونجا نبود.فکر کنم فامیلیش توحیدی هم نبود،آبجی پیمان بود.به خاطر همین،یه لحظه سوتی داد گفت،خانوم یوسفی…)
راستشو بخوای،یکم ترسیدم،چه نقشه ای دارن،نکنه بلایی سر خانومم بیاد!

آبجی پیمان برگشت گفت؛ کار همیشه است،ماهی یکی دوتا نزنی زمین آروم نمیشی! باشه ، فقط زود تمومش کن،شوهر طرف نیاد ببینه شر میشه!
(دوزاریم افتاد.طرف کارش تور کردن زن های متاهل و …است)

پیمان گفت؛ باشه حواسم هست تو برو!

پیمان رفت داخل و خواهرشم رفت دنبال غذا!

برای چند لحظه،اون شهوت اولیه را فراموش کردم.یکم عصبانی بودم .نمیدونستم قراره چی بشه.دوست نداشتم از خانومم سوء استفاده بشه!
ولی،از طرفی میخواستم،مچش پیمانو بگیرم.کنجکاو بودم ببینم،چی میشه!
آروم آروم رفتم نزدیک،دیدم در هنوز بازه! رفتم داخل،پیمان بدو بدو رفته بود بالا، آروم چندتا پله رفتم، دیدم پریسا میگه؛ کاش کرکره را میدادی پایین،ممکنه کسی بیاد!

پیمان گفت نگران نباش!
بعد با ریموت از دور زد،کرکره اومد پایین.به خانومم گفت؛ خیالت راحت شد!

خانومم گفت؛ تا کیرتو نکنی توم ،خیالم راحت نمیشه!

(سرم سوت کشید.خانومم چی داره میگه…)

پیمان گفت؛ اووووووف جون، از همون لحظه اول که دیدمت گفتم عروس خودمی امشب!

خانومم گفت؛ پس زود باش عروستو ببر تو حجله تا از هوش نرفته!
(باورم نمیشد،پریسا داره این حرف ها را میزنه)

برگشت به پیمان گفت؛ یه ماهه دارم باهات سکس چت میکنم،خسته شدم.آخرشم مجبور شدم برای اینکه شوهرم شک نکنه،با خودش بیام!

پیمان گفت؛ نخیرم،شما خواستی بار اول با شوهرت بیایی که ببینی،من واقعی هستم یا الکی تو مجازی خودمو معرفی کردم!

خانومم گفت؛ حالا هرچی،مهم نیست،الان وقت این حرفا نیست! میخوام از نزدیک کیر خوشگلتو ببینم.تا حالا که فقط عکسشو برام فرستادی!

پیمان گفت؛ به عشق خودت که گفتی کیرمو اصلاح کروم،تر و تمیز!

منو میگی،بوووووم، چی شد،،،، یک ماهه اینا همو میشناسن،پس بگو،چرا اینقدر اصرار داشت که بیلیم اینجا…همه چیز برنامه ریزی بوده! پس سوء استفاده در کار نبوده…
یه لحظه وایسا…چی…چه اتفاقی داره توی ذهنم میوفته.مگه الان نباید عصبانی بشم.چرا دوباره کیرم داره شق میشه…!

توی شوک این حرف ها بودم که خانومم گفت؛ میخوای خودت لختم کنی!

پیمان گفت؛ نه، دوست دارم،خودت برقصی و لخت بشی برام! دفعه بعد خودم لباساتو جر میدم تو تنت!

خانومم گفت؛ از کجا معلوم،دفعه بعدی هم هست!

پیمان گفت: جوری بهت حال میدم که همین فردا برگردی پیش خودم!

خانومم گفت؛ ببینم و تعریف کنم!

(تا اینجا فقط شنیدم.گفتم بذار برم بالاتر تا ببینم.کیرم مثل سنگ شده بود.کافی بود دست بزنم یا توی شلوارم جابجاش کنم،آبش می پاشید بیرون)

گوشیمو سایلنت کردم و اومدم بالا ،پیمان نصف برق ها را خاموش کرده بود و فضا یکم تاریک بود.من راحت توی تاریکی بودم و دیده نمی شدم.پریسا نشسته بود روی پای پیمان!

پیمان گفت؛ برم کاندوم بیارم.الان میام!

پشمام ریخت،گفتم الانه که منو ببینه!
خواستم برگردم پایین که خانومم دستشو گرفت گفت؛ بدون کاندوم میخوام.شرطم اینه که آبتو کامل بریزی توی کصم،شاید یه پسر به خوشکلی تو به دنیا آوردم!

پیمان گفت ؛ جونننم، حالا برام برقص، میخوام تا شوهرت نیومده حامله ات کنم!

خانومم گفت؛ خیلی نمیتونم طولش بدم،مسعود ممکنه زود بیاد!

پیمان گفت؛ خیالت راحت.فرستادمش یه داروخونه دور که همیشه شلوغه،تا برگرده یک ساعت طول میکشه! وقت داریم.تو فقط برام برقص!

خانومم گفت؛ باشه، فقط یکم برات قررررش میدم.ولی توام قول بده،جررررم بدی!!!

دیگه داشتم دیوونه میشدم‌ آروم زیپ شلوارمو باز کردم کیرمو آوردم بیرون.همینجوری آبم شره میکرد.زیاد بهش دست نزدم،ولش کردم همینجوری شق مونده بود رو هوا…
خانومم شروع کرد به رقصیدن و زود با دو سه حرکت دونه دونه سِت توری را درآورد! چشمام از شهوت داشت سیاهی میرفت. دلم میخواست برم جلو بگم.پیمان من مشکلی ندارم.زن جنده منو بکن،جرش بده! من دوست دارم کس دادنشو ببینم،بکن زن منو، اصلا هر وقت بخوای زن تو میشه، جرررررش بده جنده منو…
دوست داشتم،اون ها هم منو ببینن که دارم نگاه میکنم!

پریسا لخت لخت شد و مثل جنده ها داشت برای پیمان قر میداد،،،،لخت لخت لخت…
همه اینها شاید در عرض یک ربع بیست دقیقه پیش رفت! معلوم بود عجله دارن،چون هر لحظه احتمال میدادن من برگردم!

خانومم قمبل کرد سمت پیمان و با دوتا دست لای کونشو باز کرد! و اونم با سر رفت لای کون خانومم و شروع کرد خوردن سوراخ کونش!

داشتم دیوونه میشدم دیگه!

پیمان وحشی شد بلند شد خانوممو نشوند روی زانو و کیرشو درآورد! خیلی بزرگ و خوش فرم بود.
خانومم اومد بگه وای چه بزرگه… تا گفت وای چه بز… پیمان کیرشو کرد تو دهن خانومم و تا ته حلقش فرو کرد و شروع کرد تلمبه زدن!
خانومم عووووق میزد و سیاه میشد از بند اومدن راه نفسش!
یکم که ساک حلقی زد، کیرشو درآورد!
خانومم یهو بلند شد گفت؛ حیووون بکن تو کصم بکن تو کصم کثافت،منو بکن‌…پارم کن، من زن توام، من جنده توام! من زنتم،الا عروس توام! بکن منو! من بچه میخوام ازت! کاش مسعود اینجا بود منو میدید که دارم کص میدن!

تو دلم گفت؛ لعنت بهت پریسا،نگو الان آبم میاد،بذار تا آخرش طاقت بیارم! (همیشه حس میکردم که دوست دارم پریسا سکسی بپوشه و از لاس زدنش با مردهای دیگه لذت میبردم.اما تا حالا،اینطوری حس خودمو درک نکرده بودم)

پیمان وحشی شد و خانوممو هل داد به سمت کاناپه،به حالت داگی،کیرشو از پشت کرد تو کص خانومم و وحشیانه تلمبه میزد! اینقدر کص خانومم خیس بود که پیمان اصلا نیاز نبود کیرشو تف بزنه!

من دیگه نتونستم روی پام وایسم! نشستم. دست به کیرم نمیزدم…! هنوز جای عمل درد میکرد.خیلی نمیتونستم بهش فشار بیارم.حتی همون لحظه که شق بود و از سرش آب میومد.یه درد خفیف داشتم!

صدای آه و ناله و جیغ، زن جنده ام کل فضا را گرفته بود.دیگه صدا شبیه گریه بود…

یهو پیمان گفت؛ داره میاد،میخوام بخوریش!
(پیش خودم گفت؛ طرف خروس بود.چه سریع داره میاد)

خانومم گفت نه بریز توم! پیمان نعره زنان تلمبه های آخر چنان محکم میزد که یه لحظه گفتم لگن خانومم شکست! ،بعد خانومم با دستاش پیمانو چسبوند به خودش و پیمان تا قطره آخر آبشو،تو کص خانومم خالی کرد!

وقتی داغی آب کیر پیمان کص خانوممو آتیش زد…اونجا بود که خانومم جیییییییغغ کشید و پاهاش به رعشه افتاد، روی زانو نشست و از حال رفت کف زمین!
پیمانم بی حال نشست روی مبل!

همین لحظه دستمو گرفتم به کیرم و آبم فوران کرد، بی اختیار پاهام سست شد و دستم خود به یه میله که اونجا بود…افتاد…!

واااااایییییییی چی شد…این میله اینجا چیکار میکرد! لعنت بهش…

یهو اونا خودشونو جمع کردن،پیمان دوید سمت من، خواستم بلند بشم،برم عقب ،اما دیگه دیر شده بود!
برق ها را روشن کرد و از تعجب خشکش زد!

من با کیر غرق در آب، کف زمین…!
.
.
پایان
.
اگر نظرات مثبت باشه ادامه میدم.ممنون که تا اینجا خوندید!

نوشته: مرد آلفا.هاتوایف

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.