رفتن به مطلب

داستان سکسی برادر هیز


mame85

ارسال‌های توصیه شده


شبی که به داداشم شک کردم
 

توی خونه‌ی ما همه می‌دونن که اگه من بخوابم، تا صبح تکون نمی‌خورم از بس که خوابام سنگین. خودمم بهش عادت کردم. شاید به خاطر همین بود که اون شب وقتی داداشم برگشت خونه هیچ کاری نکردم

اون شب اول تلویزیون روشن بود من وسط حال دراز کشیده بودم و چشمام بسته. صدای در اومد، داداشم سلام کرد مامانم جواب داد. قدماش نزدیک شد. ایستاد بالا سرم. چند ثانیه. بعد خیلی آروم صدام کرد. جواب ندادم. دوباره صدام کرد. بازم جواب ندادم. دستش رو گذاشت رو موهام. یه لحظه موند، بعد برداشت. چند ثانیه دیگه همون‌جا ایستاد. بعد رفت. در اتاقش بسته شد. من چشمامو باز کردم و به سقف نگاه کردم. هیچی توی ذهنم نبود. فقط یه حس مبهم که نمی‌تونستم اسمش رو بذارم.

شب بعدش یه شکایی کرده بودم به رفتار داداشم… مامانم رفته بود خونه خالم. من تو اتاقم بودم و داشتم خواب می‌رفتم. داداشم بدون اینکه در بزنه، وارد شد. نشست لبه تخت. چند لحظه هیچی نگفت. بعد دستش رو گذاشت رو کمرم. از لای لباس خوابم، کف دستش رو حس کردم. گرم بود. من بی‌اختیار یه تکون کوچیک خوردم. نه برای اینکه بیدار شم، فقط یه واکنش بدن. اون فوراً دستش رو عقب کشید. چند ثانیه سکوت. بعد بلند شد و رفت. در رو بست. من چشمامو باز کردم. قلبم تند می‌زد. نمی‌دونستم چرا. نه ترسیده بودم، نه عصبانی. فقط یه چیزی توی هوا بود که نمی‌تونستم اسمش رو بذارم.

شب بعدش که مامان بازم خونه نبود، رفته بود مهمونی و گفته بود تا صبح برنمی‌گرده. من تا دیر وقت بیدار بودم، بعد رفتم اتاقم و دراز کشیدم. چراغ رو خاموش کردم. چند دقیقه بعد، صدای در. داداشم اومد تو. نشست کنار تخت. من با پشتم بهش بودم. دستش رو گذاشت رو شونم. چند ثانیه موند. بعد برداشت. دوباره گذاشت، این بار روی کمرم. من تکون نخوردم. دستش رو کشید پایین، روی باسنم. کف دستش کامل روی شورتم نشست. فشار داد. من نتونستم تکون بخورم. بدنم قفل کرد. نه اینکه نخوام، نه اینکه بخوام. فقط دیگه مال من نبود.

صدای باز شدن زیپ شلوارکش اومد. یه صدای خیلی خفیف. شورتکم رو کشید پایین، یه کم. هوای سرد اتاق خورد به پوست کونم. نوک چیزی گرم رو گذاشت رو شیار باسنم. فشار داد. اولش نتونست بره تو. سفت بودم. یه فشار دیگه، محکم‌تر. یه دردی که از ته کونم کشیده شد تا بالای شکمم. لبام رو گاز گرفتم. کیرش رفت توم، آروم، با فشار. سنگین بود، سفت. شروع کرد به حرکت. من انگشتام رو گاز گرفتم. صداها رو می‌شنیدم، ولی نمی‌تونستم بفهمم چقدر طول کشید. زمان رو گم کردم. فقط حس میکردم که هست. که داره می‌ره تو من و میاد بیرون. که دستش رو گذاشته رو کسم. که یه لرز از ته کمرم رفت بالا و من نتونستم جلوش رو بگیرم. بعد یه فشار آخر، و گرمی که ریخت توی من. چند ثانیه موند. بعد بلند شد و رفت. در رو بست. من چشمامو باز کردم. تاریک بود. کونم می‌سوخت. شورتکم رو کشیدم بالا. جای خیسش رو حس کردم که چکید. بلند شدم و رفتم دستشویی. خودم رو شستم. برگشتم و در رو قفل کردم. تا صبح نخوابیدم. فقط به دیوار نگاه کردم و به این فکر کردم که چرا تکون نخوردم.

صبح که شد، رفتم تو آشپزخونه. داداشم اونجا بود، داشت چای می‌خورد. نگاهم کرد و گفت صبح بخیر. من فقط سرم رو تکون دادم و رفتم کنار پنجره. نشستم اونجا، به کوچه نگاه کردم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم. چند دقیقه بعد داداشم اومد کنارم. دستش رو گذاشت رو شونم. من خودم رو کشیدم عقب. نه محکم، فقط یه کم. نگاهم کرد، چیزی نگفت و رفت. اون روز دیگه با من حرف نزد. منم با او. مامان که برگشت، هیچی نفهمید. ولی من تا چند شب، در اتاقم رو قفل کردم. نه از ترس، از اینکه نمی‌خواستم دوباره اون حس رو داشته باشم. اینکه یه جایی از وجودم، اون شب رو دوست داشت. اینکه وقتی دستش رو گذاشت رو کونم، من نه نگفتم. اینکه وقتی کیرش رفت تو من، من پاهام رو بازتر کردم. اینکه هنوز نمی‌دونم چرا.

چند هفته بعد، یه روز داشتم از کنارش رد می‌شدم. دستش رو گذاشت رو مچم. یه لحظه نگهم داشت. من ایستادم. نگاهش کردم. چیزی نگفت. فقط دستش رو برداشت و رفت. همون یک حرکت کافی بود تا بفهمم اون شب رو یادشه. و اینکه من هنوز نمی‌دونم چطور می‌شه توی خواب باشی و بیدار، و هیچ کدومش رو انتخاب نکنی.

نوشته: مائده

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18