mame85 ارسال شده در 18 آبان اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آبان مامان میلف و شوهرخاله 60 ساله اش 1 سلام به همگی. داستانی که میخوام بگم کاملا واقعیه و همین ماه قبل اتفاق افتاده و امیدوارم لذت ببرید. اسم من ایلیاست و تک فرزندم و با مامانم تنها زندگی میکنیم ، کلاس نهم هستم و مامانم اسمش سهیلاست 39 سالشه ، قدش 173 و وزنش 84 ، موهاشو هم با رنگ زرد مش میکنه ، رنگ پوستش مایل به برنز هست و ممه های متوسطی داره و یه کون و کمر خوش فرم داره ، کونش خیلی هم گنده نیست ولی همون قدری هست که زیر مانتو بالا پایین بره و دل هر مردی رو ببره و ما تو شهرستان زندگی میکنیم. پدرمم بعد تصادف با ماشین پاش شکست و بعد درست شدن رفته بود تهران برای کار و با اینکه تو شناسنامه از مامان طلاق نگرفته بود ولی عین طلاقی ها بودن و 3 ماه یه بار میومد و فقط از اونجا واسه ما پول میزد و یه کارت بانکی خودشم داده بود به من که تو اونم پول میزد برا من. مامانم یه خاله داره تو روستا هستن و 58 ساشه ولی خیلی پیر به نظر میرسه و با شوهرش یعنی جعفر که 60 سالشه میونه خوبی نداره. از جعفر بگم: مردی با وزن متوسط به بالا و قد متوسط و دستهای بزرگ و کلفت و همچنین سبیل هم داشت و دماغ گنده ای هم داشت . به دوستم شماره مامانم رو داده بودم که از روبیکا عکس های کلاس رو که گرفته بودیم بفرسته ، رفتم روبیکا دیدم رمز گذاشته و شک کردم و سریع فیلم برداری از صفحه گوشی رو زدم و آیکون های برنامه رو مخفی کردم و به مامانم گفتم: که دوستم از روبیکا عکس فرستاده و اون رو از روبیکا ذخیره کن گالری من نگاه کنم ، گوشی رو گرفت و اصلا به من نشونم نداد و زود ذخیره کرد از روبیکا خارج شد و گوشی رو داد من. من رفتم فیلمو دیدم و رمز رو دیدم و سریع رفتم روبیکا ، به غیر از pv دوستم 3تا دوست داشت با اونا هم صحبت میکرد ولی چشمم به یه اسم مرد افتاد :جعفر. هنگ کرده بودم ، عکسشو دیم جعفر شوهرخاله مامانمه، زدم چت هاشونو دیدم که صبح به هم نوشته بودن: جعفر: سلام جیگر کی تنها میشه من دیگه طاقت دوری تورو ندارم مامان: امروز ایلیا بعد از ظهر ساعت 7:45 شب میره سالن فوتبال بازی کنه و تا 2 ساعت نمیاد ، تو ساعت 8 بیا . جعفر: رو چشم . امشب یه حالی بهت بدما مامان: باشه ببینیم و تعریف کنیم. من بچه زنگ زدم و گفتم نمیام و مریضم . من وسایلمو جمع کردم و ساعت 7:40 از خونه رفتم بیرون و 100 متر بالاتر یه پارک بود ، اونجا نشستم. ساعت 7:57 بود هوا هم تقریبا تاریک شده ، دیدم جعفر ماشینشو یکم دورتر از خونه ما پارک کرد و پیاده رفت خونه ما. در خونه ما یه جوری بود که نمیشه از دیوار رفت بالا ولی یه روش مخفی داشت که فقط منو و مامانم میدونستیم. یکم وایسادم ، ساعت 8:10 رفتم سمت خونه ، و در رو آروم با اون روش باز کردم، قلبم تند میزد و حیاط ما هم بزرگ بود و علف و درخت داشت ، از بین اونا آروم رفتم جلو ، اتاق خواب مامان که تخت دونفره داشت پنجره داشت رو به حیاط و پرده طوری داشت و شب قشنگ داخل دیده میشد. چی میدیدم جعفر یه کیر تقریبا 23 سانتی داشت و کلفت هم بود مامان براش ساک میزد و جعفر موهای مامانو تو دستای بزرگش گرفته بود و ناله میکرد و کیرش هم تو دهن مامان جا نمیشد. جعفر مامانو بلند کرد و لختش کرد ، شورت و سوتین ست پلنگی داشت و جعفر با دیدن اندام فوق العاده مامان یه جونننننن گفت و انداختش روی تخت و از گردن تا پاشو لیسید ، مامانم هم چشماشو بسته بود و تو بهشت بود. وقتی شروع کرد کصشو خوردن مامانم هی کمرشو می داد بالا و با دستاش سر جعفر رو گرفته بود و ناله میکرد. جعفر بلند شد و یه تف گنده به کس مامان و کیرش انداخت و آروم کیرشو کرد تو کس مامان که انقدر کلفت و دراز بود مامان میگفت تورو خدا آروم ، وقتی کامل کردو تو کصش پاهای مامان رو انداخت رو شونه هاش و شروع کرد به تلمبه های محکم و مامان هم چشماشو بسته بود و ناله میکرد و چنگش تشک تخت رو فشار میداد بعد 5 دقیقه تلمبه سنگین ، یهو مامان خودشو داد بالا و پاهاشو دور جعفر قلاب کرد و کیر جعفر تا ته تو کصش بود ، داشت ارضا میشد و پاهاش میلرزید ، بعد افتاد رو تخت و جعفر کیرشو کشید بیرون و آب از کصش فوران کرد بیرون و جعفر با صدای شهوتناک گفت: حالا نوبت منه و تف انداخت و کرد توش و بعد 3 دقیقه تلمبه آبشو ریخت روی شکم مامان ، راحت نیم لیوان میشد. بعد من آروم رفتم نشستم پارک تا 2 ساعت و بعد برگشتم. داستان ادامه داره… از دستش ندین نوشته: ایلیا آموزش تماشای فیلم ها - آموزش دانلود فیلم ها - آموزش تماشای تصاویر لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده