رفتن به مطلب

داستان سکسی مسافرت با خواهرم


dozens

ارسال‌های توصیه شده


سفر به کربلا 1405
 

امسال قرار بود اربعین با آبجیم و شوهرش و دختر و پسرش بریم کربلا. من تا حالا نرفته بودم ولی آبجیم و شوهرش قبلا بیشتر از 5 یا 6 مرتبه رفته بودن و آبجیم هر وقت صحبت کربلا و اربعین میشد یه ذوق و شوق خاصی داشت. نزدیک اربعین که شد هر روز با شوهرش بحث داشتن و آبجیم که مذهبی بود و چادری به شوهرش میگفت مشکل مالی که نداریم باید امسال هم بریم کربلا. تازه اگر مشکل مالی هم داشتیم باید پول جور می کردیم و رفتیم حالا که مشکل مالی نداریم که دیگه حتما حتما باید بریم. شوهرش کارش آزاد بود اما خیلی سرش شلوغ بود و میگفت من وقت ندارم و نمیتونم بیام و خواهرم گفت اشکال نداره و ما میریم.
اجازه بدین خودم و خواهرم رو خانواده اش رو معرفی کنم. من محمود 28 ساله هستم و چون محل کارم به خونه خواهرم خیلی نزدیک و به خونه خودمون خیلی دوره خیلی اوقات خونه خواهرم هستم. خواهرم مریم که 33 سالشه و یه خانم مذهبی و چادری هست. روسری رو مثل خانم های لبنانی میبنده. سفید پوسته و قدش متوسط. تقریبا 173 قدش هست و وزنش هم که بعدا فهمیدم 67 کیلو هستش. مریم لاغر نیست ولی چاق هم نیست.
خواهرم 15 ساله بوده که ازدواج کرده و در 16 سالگی دخترش حدیثه به دنیا اومده و الان حدیثه 17 سالش هست و حدیثه هم یه دختر سفید و خوشکل دوست داشتنی و خیلی هم زبون شیرینی داره. حدیثه هم قد نسبتا متوسطی داره حدود 168 قد و 55 کیلو وزنش هست.
حامد هم پسر خواهرم هستش که 14 سالشه و حامد هم دست کمی از یک دختر نداره و چند بار تا حالا دیدم که با پسرهای دیگه شوخی های دستی میکنند و مطمئنم که همدیگه رو میکنند چون دوستانش هم مثل خودش خوشگل و کردنی هستند.
حالا که با خواهرم و بچه هاش آشنا شدید برمیگردیم سراغ داستان و اونجا که قرار شود هادی شوهرخواهرم نیاد و ما بریم کربلا. روزها یکی پس از دیگری سپری شدند و به اربعین نزدیک و نزدیکتر می شدیم. از طرفی من شنیده بودم که در اربعین خانم ها میرن و صیغه عرب ها میشن و این داستان هایی که همتون شنیدید. اما خواهر من که شوهر داشت و نمیشد صیغه کسی بشه و دخترش هم که باکره بود و باید با اجازه پدرش صیغه میشد پس فکر میکردم عملا خواهر و خواهرزاده من نمیتون صیغه کسی بشن و هیچ ماجرایی نخواهیم داشت.
10 روز مونده بود به اربعین یعنی سوم مرداد ما حرکت کردیم و به سمت مرز شلمچه و چقدر هم هوا گرم بود. رفتیم از مرز رد شدیم و سیمکارت عراقی خریدیم و سوار ماشین های بصره شدیم من که هیچ جا رو بلد نبودم و هر جایی که خواهرم می رفت ما هم دنبالش میرفتیم. به بصره که رسیدیم خواهرم با یه نفر تماس گرفت و بعد از سلام و احوال پرسی گفت که ما رسیدیم بصره و الان در فلان آدرس و جلوی فلان فروشگاه هستیم. از خواهرم پرسیدم که با کی تماس گرفتی؟ گفت از دوستامون هستن و سال های قبلی که اومدیم کربلا ما رو برده بودن خونشون و اصرار دارن هر سال که میریم کربلا باید حتما یه سر بریم خونشون. گفتم بریم خونشون چیکار؟ گفت میریم یه کم استراحت میکنیم بعد میریم سمت نجف. چند دقیقه ای گذشت و یه ماشین شورلت شاستی که خیلی هم بزرگ بود جلوی پامون ایستاد و یه آقای تقریبا 30 ساله پیاده شد و خیلی خوش اخلاق و با روی خوش اومد با من و حامد سلام و احوالپرسی و روبوسی کرد و بعد با مریم و حدیثه هم سلام و احوال پرسی گرمی کرد و گفت سوار بشین که خیلی هوا گرمه. فارسی رو بلد بود اما مسلط نبود و خیلی جاها توی حرف زدنش گیر میگرد و خیلی از کلماتش رو عربی میگفت که اصلا متوجه نمیشدیم. خلاصه سوار ماشین که شدیم پشمام ریخت چه ماشینی چقدر خفن. اسم این آقا ابویاسین بود و مدام با خواهرم حرف میزد و از هادی پرسید که چرا نیومده. خواهرم گفت که خیلی کار داشت و سرش شلوغ بود و نتونست بیاد. ابویاسین گفت که خب الحمدلله که نیومد هادی همیشه عجله داره و اگر میومد سریع میگفت بریم بریم. حالا من شما رو چند روزی اینجا نگه میدارم. بعد با خواهرم هر دو زدند زیر خنده و نمیدونم چه چیز خنده داری بود که ما متوجه نمی شدیم ولی این دو نفر تا حدود یک دقیقه می خندیدند. بعد ابویاسین به خواهرم گفت که بقیه رو معرفی نمیکنید؟ خواهرم دخترش حدیثه و حامد پسرش و برادرش که من بودم رو معرفی کرد و ابویاسین گفت خیلی خوشحالم که تشریف آوردین و انشالله به سلامتی برین زیارت و زیارتتون قبول بشه.
خلاصه رفتیم خونه ابویاسین که بر خلاف ماشینش که خیلی لاکچری بود خونشون خیلی معمولی بود. به محض اینکه رسیدیم همسرش و 2 برادرش که از خودش کوچکتر بودن و اسم برادراش یاسر که 2 سال کوچکتر از ابویاسین بود و سبحان که 2 سال کوچکتر از یاسر بود به استقبال ما اومدن و بعد از احوال پرسی و خوش و بش وارد خونشون شدیم که پدر ابویاسین که اسمش سید غالب بود و مادرش هم به استقبال ما اومدن و بهمون خوش آمد گفتن. ساعت حدود 7 شب بود و بعد از اینکه چند دقیقه نشستیم و صحبت کردیم و کلی پذیرایی کردن از شربت و میوه و شیرینی و … تا نوشیدنی هایی مثل انرژی زا. بعد از این که مرحله اول پذیرایی شون تموم شد شام آوردن. خداییش شام مفصلی آوردن که خیلی خوشمزه بود. شام رو که خوردیم دیگه من منتظر بودم که خواهرم بگه بریم سمت نجف اما دیدم که نه انگار حالا حالاها هستیم. ساعت حدودا 10 شب بود که به سبحان گفتم میخوام سیگار بکشم. البته با اشاره گفتم چون سبحان و یاسر اصلا فارسی بلد نبودند و من هم اصلا عربی بلد نبودم. سبحان اشاره کرد که دنبالش برم. رفتیم توی بالکن و گفت اینجا میتونی سیگار بکشی. یک قلیان هم آورد اشاره کرد که میکشی منم بدم نمیومد. گفتم آره میکشم. گفت من میام تو صبر کن همینجا. در واقع رفته بود دنبال تنباکو و ذغال. من مشغول سیگار کشیدن بودم و روی یک چهارپایه چوبی نشسته بودم و از بالای دیوار کوتاهی که جلوی بالکن بود قسمتی از حیاط رو میتونستم ببینم. اول دیدم که پدر و مادر ابویاسین رفتن و خواستن که ما رو اینجا تنها بذارن که مثل یک سوئیت کاملا راحت باشیم و من منتظر بودم که ابویاسین و برادراش هم برن. چند دقیقه نشده بود که دیدم مریم خواهرم با حوله و لباس اومد توی حیاط و یه کم اطراف رو نگاه کرد و یک در که گوشه حیاط بود رو باز کرد و وارد شد و در رو بست. متوجه شدم که اونجا حمام هستش اما برام عجیب بود که چرا اینطوری اطرافش رو نگاه میکرد. انگار که میخواد یه کار مخفی بکنه. خلاصه بیخیال شدم و حدودا یکی دو دقیقه بعد سبحان با تنباکو و ذغال اومد و شروع کردیم ذغال رو داغ کردن. ذغال سرخ شد و روی سری قلیان گذاشتیم هنوز شروع به کشیدن نکرده بودیم که دیدم ابویاسین از یک اتاق که در گوشه دیگر حیاط بود با یک شلوارک و رکابی و یک حوله که روی دوشش بود اومد بیرون. یه لحظه خواستم بلند شم و بگم که حمام کسی هست. آخه مریم داخل حمام بود. گفتم شاید بنده خدا خبر نداره بعد یادم اومد که وقتی خواهرم رفت داخل حمام در رو از سمت داخل بست و من صداش رو شنیدم. پس خیالم راحت بود که نهایتا میره میبینه در بسته است و خودش میفهمه کسی داخل حمام هست اما در کمال ناباوری دیدم که ابویاسین هم مثل مریم به طرز مشکوکی اطرافش رو نگاهی کرد و رفت سمت حمام و با انگشت به در حمام ضربه زد. باز گفتم شاید فکر کرده یکی از برادراش داخل حمام هست و الان خواهرم مریم یه چیزی میگه و این میفهمه و بر میگرده اما متاسفانه بعد از چند ثانیه در حمام باز شد. ابویاسین که در این چند ثانیه به شدت استرس داشت و از رفتارش کاملا مشخص بود حالا با استرس خیلی بیشتر وارد حمام شد و در حمام از سمت داخل بسته شد و صدای بستن در از سمت داخل اومد. قلبم داشت می ایستاد. آخه یعنی چی؟ چطور ممکنه؟ مریم خواهر من؟ با این مرتیکه عرب که قدش نزدیک 195 بود و وزنش هم حتما بیش از 100 کیلو بود داخل حمام؟ زبانم قفل شده بود. سبحان اصلا متوجه نشد که من چنین صحنه ای رو دیدم. نمیدونم چرا بلند نشدم برم در بزنم و هر دوتاشون رو بکشم. یه حسی درونم همش می گفت صبر کن ببین آخرش چی میشه. نکنه سوء تفاهمی شده باشه. نکنه اون مریم نبوده. آخه لحظه ای که رفت داخل صورتشو کامل دیدم. با خودم درگیر بودم حتی نفهمیدم طعم قلیون چی بود و فقط به خاطر اینکه سبحان متوجه حال و روز من نشه داشتم قلیان رو میکشیدم گاهی یه سوالی هم میپرسید که اکثر با اشاره میگفتم من متوجه نمیشم. نزدیک یک ساعت شده بود که ما داشتیم قلیان میکشیدیم و سبحان چایی هم آورده بود. دیگه واقعا داشتم منفجر میشدم از شدت فضولی و اون حسی که نه غیرت بود نه بی غیرتی. گفتم باید برم ببینم مریم پیش بچه ها هست و من اشتباه کردم یا نه. رفتم پایین پشت در اتاق و در زدم. حدیثه گفت بفرمایید. در رو باز کردم و رفتم داخل دیدم که فقط حدیثه و زن ابویاسین نشسته اند و دارن با اشاره صحبت میکنند و حدیثه داره عکس های خودش و دوستاش و … رو به زن ابویاسین نشون میده. از حدیثه پرسیدم مامانت کو؟ گفت رفته حمام. دیگه هیچ شکی باقی نموند اما هنوز اون احساس درونم اجازه نمی داد که کاری کنم و برم مچشون رو بگیرم. فقط دوست داشتم ببینم آخرش چی میشه. و بیشتر در اون لحظه دوست داشتم یه راهی پیدا میکردم و داخل حمام رو میدیدم که دقیقا اونجا چه خبره. بعد از حدیثه پرسیدم که حامد کجاست؟ گفت با برادر ابویاسین رفته بیرون. منظورش یاسر بود. یاسر قیافه اش خیلی به خلافکارا میخورد. حدس زدم که فاتحه حامد هم خوانده شده. اینقدر گیج شده بودم که اصلا به این فکر نکردم که یه موقع بلایی سر حدیثه نیارن. چون متوجه شده بودم که مریم با رضایت خودش اجازه داد ابویاسین بیاد داخل و حتما دارن سکس میکنند. اما این دختر بدبخت رو یه وقت نگیرن بکننش. برگشتم پیش سبحان که بازم قلیان بکشیم که البته قلیان هم دیگه تمام شده بود آخراش بود و سبحان پشت به اون دیوار کوتاهه نشسته بود و من روبروش نشسته بودم و زوم بودم روی درب حمام. بالاخره در حمام باز شد و مریم خواهر جنده ما که لباسش هم عوض شده بود یه نگاه به اطراف انداخت دید کسی نیست بدو بدو رفت داخل سالن و بعد از 30 ثانیه ابویاسین هم اومد و اون با همون رکابی و شلوارک بود اما موهاش و بدنش خیس بود معلوم بود که اونم دوش گرفته. اینقدر اعصابم خورد بود که آخه خواهر جنده ما اگر میخواست بده توی ایران این همه کیر کم بود که باید این همه راه بیاد و به این مرتیکه عرب کوس بده؟؟ اصلا چرا به خود من نمیده؟ خود من که مجرد هستم و همیشه در به در دنبال کوس میگردم. کیرم هم اینقدر کلفته که هر دوست دختری پیدا میکنم یه بار از عقب میکنمش دیگه ازم فراری میشه. خب اگه مریم به من بده مشکل دوتاییمون حل میشه. بالاخره سبحان گفت میخوای بری حمام؟ منم که کنجکاو بودم داخل حمامی که چند دقیقه قبل خواهرم داشته توش کوس میداده رو ببینم گفتم آره. گفت برو حوله بردار و بیا. رفتم پشت در اتاق در زدم مریم اومد در باز کرد گفت بله؟ یه لحظه میخواستم بزنم تو گوشش و بگم که از همه چیز خبر دارم اما باز همون احساس جلوم رو گرفت و گفتم حوله من بده میخوام برم حموم. گفت چه کاریه حتما امشب بری. میخوای صبح برو حمام. گفتم نه حوله بده میخوام الان یه دوش بگیرم. خلاصه حوله رو گرفتم و دنبال سبحان رفتم و طوری وانمود کردم که اصلا نمیدونم حمام کجاست. سبحان منو به حمام راهنمایی کرد و خودش رفت. رفتم داخل و دیدم که یه حمام معمولی و یه سطل زباله گوشه حمام بود. همون احساس منو کشوند به سمت سطل زباله و وقتی باز کردم دیدم بلههههه یه کاندوم استفاده شده. کاندوم رو برداشتم دیدم آب کیر داخلش خالی شده و بیرون کاندوم هم گوهی بود. اینجا بودم که فهمیدم ابویاسین نه فقط کوس که کون خواهر ما رو هم فتح کرده.
ادامه دارد …

نوشته: محمود

بیغیرتی

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18