dozens ارسال شده در 17 آبان اشتراک گذاری ارسال شده در 17 آبان سمیه زن بسیجی 1 نمیدونم چرا من از زن شوهردار خیلی خوشم میاد شنیدم که میگن با زن شوهردار سکس داشتن چوب خوری داره ولی اگر اون زنه هم خودش بخواد چی ؟ مدتی بود که تو تلگرام تو یه گروه مهدویت عضوم کرده بودن ، نمیدونم کار کی بود ، گروه پر بود از زن و مردایی که همه عشق مهدی رو داشتن و در موردش حرف میزدن من یه زمانی از دوستم سیمکارتهای ثبت نامی ایرانسل می گرفتم و باهاشون اکانت دختر درست میکردم ، عکس دوست دخترامو بجای خودم ارسال میکردم و حتی خودمو جای زنای لزبین جا میزدم این گذشت تا اینکه یکی ، یکی از اکانتهای دختریمو تو گروه فراخوان مهدوی عضو کرد ، یه مشت بسیجی و عرزشی کوسخول درباره عمام زمانشون عرعر می کردند و حدیث از مغزهای کیریشون تراوش میکردند خواستم ببینم واکنش زنهای بسیجی به یه زن لزبین چیه به چند نفر پیام دادم و خب اونا تا کلمه لزبین هستم رو شنیدند سریع بلاک کردند تا اینکه با زنی به نام سمیه آشنا شدم ، سمیه یه زن چادری و میلف ( از عکسی که نشونم داد ) و متاهل و دارای دو تا دختر وقتی بهش گفتم لزبینم اوایل کمی تنگ بازی در میاورد و نصیحتم میکرد که این کارا گناهه و… اما بعدش گفت که اونم لز رو دوست داره یواش یواش عکس دادنها شروع شد آخخخخ که چه کون و پستونایی داشت و اینکه موهاش قرمز بود ( من عاشق زنهایی که موهاشون قرمزه هستم ) تلگرام یه گزینه داره که شما عکس رو به صورت پنهانی و با ثانیه دلخواه میفرستی و طرف مقابل نمیتونه سیو کنه ولی من با گوشی دومم از عکسهای سمیه عکس میگرفتم تقریباً ۱۰۰ تا عکس از سمیه گرفته بودم و با هم لز چت میکردیم ، سمیه یه وردنه داشت سرشو مثل کیر کاندوم میزد و میکرد تو کوصش و برام از این حرکت عکس میگرفت و می فرستاد سمیه با حرفهام که بصورت لز میزدم و با وردنه خودشو ارضا میکرد سمیه میگفت از وقتی که با وردنه خود ارضا میکنه بهتر از سکس با شوهرش ارضا میشه و اینکه چون شوهرش چند بار بهش خیانت کرده دیگه حسی بهش نداره و خیلی دلش میخواد تا اونم بهش خیانت کنه!! یه شش ماهی از این قضیه گذشت تا اینکه گفت شوهرش داره برای ماموریت به بندرعباس میره و این موقع بهترین موقعی بود که حقیقت رو بهش بگم و گفتم ، سمیه اولش شوکه شد و تا خواست بلاک کنه سریع چندتا از عکسای لختیشو براش فرستادم و تهدیدش کردم اگر بلاک کنه یا به کسی بگه تمام عکساشو تو گروه ها مخصوصاً گروه فراخان مهدوی پخش میکنم سمیه بدبخت نمیدونست با هام چیکار کنه ، یواش یواش راضیش کردم تا باهم بیرون بریم ، اول راضی نمی شد ولی با حربه تهدید راضی شد خونش سمت نوبنیاد بود انگار که شوهر کسکشش پول خوب در می آورد که تو همچین منطقه گرونی خونه داشتن بهرحال یه روز با سمیه قرار گذاشتم تا بیاد یه کافه که به خونش نزدیک بود روز قرار خودمم خیلی استرس داشتم که نکنه سمیه با خودش مامور بیاره تا منو دستگیر کنه! آخه یه بار چوب این کار رو خورده بودم و شش ماه هم حبس کشیدم برا همین جفت گوشیامو تو خونه پنهون کردم و با یه گوشی چراغ قوه دار راهی دیتمون شدم! سر راه یه دسته گل قرمز و یه انگشتر طلا براش گرفتم تا شاید بتونم بدون تهدید به وصالش برسم وقتی به کافه رسیدم هنوز نیومده بود ، بهش زنگ زدم و میگفت تو راه هستم و چند دقیقه دیگه میام حدود ۸ دقیقه بعد اومد ، چشمم به در بود ، با چادر و روسری آبی نفتی و یه عینک آفتابی بزرگ اومد ، استرس مامور رو داشتم ولی نه ماموری باهاش بود و نه تو کافه که چندتا دختر جوون نشسته بودند و باهم حرف میزدند و می خندیدند کسی نبود یه شاخه گل رو جدا کردم و براش تکون دادم ، اومد سر میز ، با اینکه آرایش کرده بود ولی رنگش کمی سفید شده بود و اونم مثل من استرس داشت باهم دست دادیم و صندلی تعارفش کردم و نشست عینک و برداشت که منو نگاه کرد ، سریع نگاهی به اطراف انداختم ، نه خوشبختانه کسی باهاش نیومده بود ، پیشخدمت اومد و سفارش هات چاکلت با تیرامیسو دادیم البته سمیه اولش باز تنگ بازی در آورد و به قول معروف 《 نمیخوام و میل ندارم و… 》 در آورد و هات چاکلت و تیرامیسو رو من سفارش دادم بار اول دستشو گرفتم ولی دستشو از دستم درآورد : ببین من جنده نیستم ، اینم بخاطر حرفات اومدم وگرنه میخواستم به پلیس زنگ بزنم!! ولی اومدم ببینم حرف حسابت چیه ؟ چیزی نیست ، فقط من تنهام و دوست دارم با تو ارتباط بگیرم یعنی باید خیانت کنم ؟ خود گفتی شوهرت چندین بار بهت خیانت کرده ، ببین سمیه جان تا خودت نخواهی هیچ اتفاقی بین من و تو نمیفته!! و در حالی که از تو جیبم جعبه انگشتر رو در می آوردم ادامه دادم : من این گل و این یادگاری رو برات گرفتم ، اگه نمیخواهی همین الان من میرم ولی بدون من تو رو بیشتر از اون شوهرت دوستت دارم!! برم ؟ سمیه سکوت کرده بود و چیزی نمیگفت : باشه انگار راضی نیستی ، خداحافظ!!! و تا خواستم بلند بشم آروم گفت : ناراحت شدی ؟ چیزی نگفتم و دوباره نشستم آروم دست سمیه رو گرفتم و بوسیدم : بخدا عزیزم من بهت نیاز دارم وگرنه اونجوری نمی کردم ، بخدا و به جونت که برام عزیزه تو دیگه منو از خودت نرون!! سمیه ساکت بود و چیزی نمیگفت داشت به حرفام گوش میکرد : فکر کن می خواهیم با هم لز کنیم اصلاً من شیمیل هستم!! خندید ، منم باهاش خندیدم دیگه حرفی از سکس نزدیم و از خودمون حرف زدیم حدود یه ساعت بعد بلند شدیم سمیه با اسنپ اومده بود و سوار ماشینم شد کمی باهم رفتیم دور دور و نزدیکای میدون نوبنیاد نگه داشتم تا پیاده بشه موقع پیاده شدن باز دستشو بوسیدم اما سمیه صورتشو آورد جلو و یه لب ریز ازم گرفت و منم به تلافی سریع دستمو بردم سمت پستوناش که کمی سفت شده بود و فشار دادم و پیاده شد و رفت با نگاهم دنبالش کردم تا توی یه کوچه غیب شد شب ساعت ۹:۳۰ بود که زنگ زد : عزیزم بابت امروز ممنونم! کاری نکردیم که، بخدا اگر میشد تو ماشین میکردمت کوص طلا!! آخخخخخخخ نگو قربون اون کوصت بشم!! و آهی از سر لذت کشید سمیه فردا بیام دنبالت باهم بریم سانفرانسیسکو ؟ ( این جمله رو از اسدالله میرزا تو سریال دایی جان ناپلئون یاد گرفته بودم !! ) بنظرت زود نیست ؟ آخه چه زودی ؟ ما دوتا بهم احتیاج داریم و شروع کردم به زدن مخش تا راضی شد چون فردا ۳شنبه شب بود و اونم هر سه شنبه ها با چندتا از بچه های گروه به جمکران می رفت قرار شد سمیه به بهونه جمکران رفتن دختراشو ببره بذاره خونه مادرش و منم عصر برم دنبالش یه زنگ به مدیرمون زدم و برای فردا مرخصی گرفتم شاید باور نکنید ولی از همون شب شروع کردم به تمیز کاری تقریباً ساعت ۲ شب بود که کارم تموم شد فقط جارو برقی باید میکشیدم که اونم گذاشتم برای صبح صبح ساعت ۹ بود که با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم ، سریع تختو مرتب کردم و جارو کشیدم و رفتم یه دوش گرفتم اتاق برق میزد ، گوشیمو نگاه کردم سمیه دوبار زنگ زده بود بهش زنگ زدم و آدرس یه مسجدی رو داد که تقریباً همون نزدیکای نوبنیاد بود از استرسم نتونستم ناهار بخورم ، زمان واقعاً داشت به کندی می گذشت ، تا ساعت بشه ۵ کلی گاییده شده ، نزدیکهای ۵ سریع به حمام رفتم و صاف و صوف کردم ، پریدم تو ماشین از داروخانه نزدیکی ژل لوبریکانت ، کاندوم ، سیدنافیلد و Ld گرفتم که نکنه سمیه بخواد حامله بشه پوزخند داروخانه چی رو به خودم فهمیدم ولی به تخمم حساب کردم نزدیکیهای ۶ بود که رسیدم دم مسجد ، اتوبوس جمکران تازه اومده بود رو از نشونی که سمیه داده بود شناختم ، یه مسیج به سمیه دادم که من رسیدم و اونم مدتی بعد جواب داد که اوکی دوتا سیلدنافیل رو خوردم و بقیه وسایل رو تو کیف گذاشتم تقریباً یه ربعی گذشت که دیدم سمیه داره میاد چندتا زن و مرد کنار اتوبوس بودند اما سمیه راهشو کج کرد و از طرف دیگه خیابون راهشو کشید و رفت فکر کنم اونا همون عضوهای گروه تلگرام بودند که میخواستند به جمکران برن ، آروم دنبال سمیه راه افتادم ، همین که از اتوبوس دور شدیم ، سمیه به این طرف خیابون اومد و سریع سوار ماشین شد برو تا اونا منو ندیدن سریع گاز دادم و از اون محل دور شدیم ، باز این سیلدنافیل داشت نگاهمو صورتی میکرد ولی برا گاییدن این جنده نیاز داشتم از اون محل که دور شدیم سمیه عینکشو برداشت ، همونجا باهاش دست دادم و سمت خونه راه افتادیم… ادامه دارد. نوشته: ناشناس لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده