رفتن به مطلب

داستان سکسی مامان، خاله و من


migmig

ارسال‌های توصیه شده


به این میگن خاله/مادر
 

سلام دوستان علی ام 23 قبل از شروع داستان باید بگم اصولاً کسایی که میان اینجا همچین داستان هایی مینویسن یا نزدیک به واقعیت بوده براشون یا دوست داشتن این اتفاق براشون میوفته و با نوشتن میخوان ذهنشونو ارضا کنن، منم برای پر و بال دادن سعی کردم خیلی کم از ذهنم هم استفاده کنم اما بیشتر سعی میکنم چیزایی که نزدیک به واقعیت بوده رو براتون تعریف کنم، پس لطفا ایراد نگیرید،ممنونم ازتون.

اگه مستقیم بخوام برم سر اصل مطلب
باید بگم یه خاله دارم اسمش نرگسه تقریبا ۴۰ و خورده ای سال سنشه از نظر هیکلی و سفیدی میتونم بگم ژاله صامتی رو تصور کنید، یه پسر داره ۱۹ ساله به اسم رضا ،و یه دختر 23 به اسم سارا که ازدواج کرده بقیه چیزا رو تو خود داستان متوجه میشید.
من اصن به خاله نرگس حس خاصی نداشتم، واقعا به چشم یک خاله میدیدمش، یه خاله ی ساده که واقعا راز دار من و پسرش بود، علتشم این بود که پسرشو خیلی دوست داشت و نمیخواست جلوی بقیه پسرش کم بیاره.
در حدی که اگه پسرش اشتباهی هم میکرد و خاله نرگس میدونست این کار اشتباست ولی پشتش در میومد، همین باعث شده بود پسرش بتونه اکثر کارهایی که برای بقیه ازاد نیستش که تو خونه انجام بدن رو تو خونه جلوی مادرش انجام بده، مثل سیگار کشیدن، مشروب خوردن حتی با دوس دخترش بیاد خونه…
و مادرش بخاطر سادگی و بخاطر علاقه ی شدید به پسرش شده بود رازدار ما، یعنی ما هم میتونستیم بعضی مواقع کنارش از این کارا بکنیم و خاله ای بود که روی اصلیه من و پسرش رو میشناخت.
حالا کارایی که من میکردم در این حد نبود ولی مثلا میدونست دوس دختر من کیه یا خونشون یواشکی قلیون میکشیدم بچه تر بودم.
منم با پسرش اوکی بودم خونشونم زیاد فاصله ای با ما نداشت شاید در حد یک کوچه، یعنی وقت و بی وقت خانواده ها خونه ی هم بودن، اکثرا هم خاله سره صبحا میومد خونه ی ما.
یه بار داخل حیاط خونه ی خاله اینا داشتیم وسیله جا به جا می کردیم، خاله نرگس بدون هیچ قصدی اومد جلوی من وسیله رو از روی زمین برداره خم شد و باسنش کاملا چسبید به کیرم، واقعانم هیچ قصدی نداشت، ولی انقدر نرم بود که همین کافی بود کیرم یه تکونی بخوره، اون روز تا تونستم وقت و بی وقت چسبوندم به خاله و میدونستم اخرین چیزی که خاله به ذهنش میرسه اینه که من از قصد دارم این کارو میکنم، این شد جرقه ای که من روی خاله دید دیگه ای داشته باشم.
یه روز صبح که این خاله نرگس اومد خونه ی ما و من طبق معمول خواب بودم تو اتاقم، از صدای صحبتای مادرم و خاله بیدار شدم، ما پسرا هم که قبل خودمون همیشه کیرمون زود تر بیدار شدس داره نگامون میکنه، من توی اتاق خودم خوابیده بودم و در اتاقم هم باز بود، نرگس هم توی اتاق وسط بود و رو به روی در اتاق من نشسته بود، مادرم هم رو به روی خاله روی مبل نشسته بود اما هیچ دیدی به من نداشت، چون تابستون بود با شرت خوابیده بودم و شلوار پام نبود، سره صبح بود و دستشوییم گرفته بود و از شدت دستشویی کیرم راست شده بود اما عادت داشتم همش یه چند دقیقه گوشی رو چک میکردم بعد میرفتم دستشویی، زاویه من برای دید خاله طوری بود که نیم رخ من رو میتونست ببینه، یعنی کل بدنم رو از یه سمت میتونست ببینه، داشتم خاله نرگس رو نگاه میکردم که یهو یه فکری اومد تو سرم، اروم پتویی که روم بود و اوردم پایین تا بالای زانوم طوری که شرتم که از این پایه دارا بود کامل مشخص میشد، خاله هنوز متوجه نشده بود که من بیدارم و گرم صحبت با مادرم بود، نمیتونستم با اون وضعیت خاله رو نگاه کنم چون تو اولین نگاه میدید ک من بیدارم یا سلام میکرد یا اگه چشم تو چشم میشدیم باید خودمو میپوشوندم پس گوشیم رو گذاشتم رو حالت فیلم برداری کنارم دو تا کتاب بود گذاشتمون رو هم گوشی رو هم گذاشتم روش زاویه گوشی رو جوری تنظیم کردم که از بدن و کیر من که تو شورت شق بودنش معلوم شده بود بیوفته و از اونورم مستقیم خاله تو زاویه دید دوربین باشه، گوشیو تنظیم کردم خودمو دوباره زدم به خواب، من نمیدونستم خاله میبینه یا نمیبینه ولی هرچند ثانیه یه بار یه دستی روی این کیر راست شدم میکشیدم و دیگه خیلی ضایع کیرم داخل شرت نمایان شده بود، یه ده دقیقه همین کارو میکردم هر چند ثانیه یه بار یه دستی روی کیرم میکشیدم تا موقعی که دیدم دیگه نمیتونم تحمل کنم خیلی دستشویی دارم، پس دوباره پتو رو کشیدم رو خودم طوری که تازه بیدار شدم با خاله سلام کردمو رفتم دستشویی، وقتی برگشتم اولین کاری که کردم این بود که گوشیمو چک کنم ببینم خاله دید یا ندیده…
گوشیو باز کردم رفتم توی گالری فیلمو پلی کردم ده دقیقه فیلم بود اروم میزدمش جلو تا جایی که بالاخره خاله نگاهش بیوفته روی کیرم، ۵ دقیقه از فیلم رفته بود و این خاله ی ما ماشاالله انقدر حرف میزنه که یه نگاه هم به این کیر ما نکرده بود رسیدم دقیقه ۶ که تازه دیدم خاله یه لحظه نگاهش اومد سمت من قلبم شروع کرد تند تند زدن با دقت فیلمو دیدم خاله وسط صحبتش یه لحظه نگاهش افتاد رو کیرم و چند ثانیه خیره مونده بود روی جایی که داشت نگاه میکرد طوری ک تو فیلم صدارو شنیدم مادرم دو بار صداش کرد تا روشو برگردوند، توی اون ۴ دقیقه شاید ۴ یا ۵ بار تو فیلم چند ثانیه چند ثانیه خیر می‌شده به کیر راست شدم که از رو شرت معلوم بود و واقعا لذت بردم از تماشای اون فیلم.
این تازه شروع ماجرا بود، روی رازداری و ساده بودن خاله نرگس حساب ویژه ای باز کرده بودم، یه روز پسرخالم گفت امشب بیا خونه ی ما بخواب پدرم نیست با دوستاش رفته بیرون منو مامان خونه تنهاییم، این چیز عادی بودی منو پسر خالم شبا برای خوابیدن زیاد خونه ی همدیگه میرفتیم.
اون شب طبق معمول داشتم با پسر خالم راجب کس و کون دخترای مردم صحبت می‌کردیم که گفتم بزار یه چیزی بهش بگم،
بهش گفتم یه اتفاقی برام افتاده نمیدونم چیکارش کنم، گفت چیه؟
گفتم چند وقت پیش خونه ی یکی از دوستام بودیم مادرش اومد وسیله برداره خودشو چسبوند بهم یه چند ثانیه کیرم موند رو کونش سریع اووف گفتن پسر خالم راه افتاد، خبر نداشت دارم راجب مادر خودش صحبت میکنم، گفت خبب
گفتم یه چند بار دیگه هم همچین اتفاقی افتاده حس میکنم یه خورده رو مخ مادره دوستم کار کنم شاید بتونم یه حرکتی بزنم خانوم ساده ایه، شروع کرد از این که هیکلش چطوریه و چند سالشه و همه ی اینارو پرسید، منم کامل مشخصات مادرشو میدادم به خودش و اونم فقط می‌گفت عجب کصی، هرجور شده باید اینو بکنی…
اخر شب شد چون خاله تنها بود و شوهرش نبود قرار شد هر ۳ تاییمون تو یه اتاق بخوابیم اول ردیفی خوابیدیم ۳ تایی شوخی و خنده میکردیم سعی میکردم دستمو برسونم به خاله تو همین شوخیا یه وری باهاش برم اما پسرش انگار تشنه تر تر از من بود همش مادرشو قلقلک میداد و شوخی میکردن تا یه جایی که دیدم وسط اون شوخیا گوشه ی سینه مادرشو نیشگون گرفت و خاله شروع کرد خندیدن گفت من امشب پیش شما نمیتونم بخوابم شما منو میکشید رختخوابشو از کنار ما بلند کرد برد زیر پایه ماها انداخت و افقی خوابید، ما هم کم کم خوابیدیم، صبح تقریبا ساعت ۶ بود من دیگه خوابم نمیگرفت و از خواب بیدار شده بودم، خونه ی اونا همیشه صبح زود بیدار میشدم میرفتم خونه دوباره می‌گرفتم میخوابیدم، اما اون روز وقتی بیدار شدم و دیدم خاله نرگس و پسر خاله خوابن دوباره کرمم گرفت ک یه حرکتی بزنم، خاله کمر به پایینش سمت پاهای من بود و کمر به بالاش سمت پسرش، خیلی یواش تو همون حالت خودمو با بالشت کشوندم پایین تر که پاهام به خاله برسه، اروم پاهامو رسوندم به کون خاله و سریع خودمو زدم به خواب که اگه بیدار شد انگار پاهام تو خواب خورده بهش، وقتی دیدم تکون نخورد یه خورده جرئت پیدا کردم اروم پامو کشوندم رو کونش و این یه کم لرزش کونش داشت دیوونم میکرد.
خیلی استرس داشتم از یه طرف باید حواسم میبود پسر خالم بیدار نشه از یه طرف دیگه هم باید حواسم به خاله میبود ترس و هیجان و لذت با هم قاطی شده بود، دلم میخواست کارای بیشتری انجام بدم اما خیلی میترسیدم.
چند ثانیه که پاهامو بی حرکت رو کونش گذاشتم و دیدم تکون نخورد آروم پاهامو برداشتم و خودمو با بالشت برعکس کردم که انگار منم شب بیدار شدم برعکس خوابیدم، یه چند دقیقه اروم موندم حالا صورتم و دستام نزدیک تر شده بود به خاله، نفسای خاله یکنواخت بود و داشت خیالم بابت خواب بودنش راحت میشد که یه لحظه پسر خالم تکون خورد و تا مرز سکته رفتم.
دوباره چند دقیقه صبر کردم این بار آروم دستمو رسوندم نزدیک کونش و از روی اون شلوار مشکی گشادش که انقدر کونش گنده بود براش تنگ شده بود دستمو گذاشتم روش ضربان قلبم رو هزار بود فقط تونستم چند ثانیه دستمو روش نگه دارم و نرم بودن اون کونو با تمام وجود احساس کنم، دیگه دل و جرات این که از این فراتر برمو نداشتم دوباره برگشتم رو حالت اولیه سعی میکردم با همون پاهام بمالم بهش که یهو گوشیش زنگ خورد و شوهرش بود داشت برمیگشت و منم سریع خودمو زدم به خواب و خداروشکر هیچی نفهمیده بود خاله، اون روزم هر جوری بود گذشت تا این سری یک برنامه ی عالی داشتم میریختم که خاله هر جور شده به صورت اتفاقی کیرمو ببینه، و واقعا از ته دل خیالم راحت بود که خاله فقط اینو میزاره رو اتفاق و عمرا به کسی چیزی بگه چون ساده تر از این حرفا بود.
نقشمو کشیدم یک هفته ای طول کشید تا موقعیتش ایجاد شد، نقشم این بود که این سری که خاله اومد من سریع خودمو برسونم به حموم…
حموم ما هم وسط راه پله بود و هر کی میخواست بیاد تو خونه یا بره از خونه بیرون باید از روی اون پله ها و از جلوی حموم رد میشد، اون روز وقتی خاله اومد سریع با گوشی رفتم تو حموم یه دوش الکی گرفتم که خیس بشه بدنم و سریع اومدم تو رختکن حموم که مثلا دارم لباس میپوشم، از قبل جای این که گوشی رو کجا بزارم تا زاویه خوبی داشته باشه رو مشخص کرده بودم سریع شروع کردم گوشی رو آماده کردن و دکمه ی ضبط فیلم رو زدم، الان تنها کاری که باید میکردم این بود که دره حمومو به بهانه گرم بودن یه کم باز میزاشتم و خودم طوری وایمیستادم که فقط کسی که از راه پله داره میاد پایین مستقیم دید داشته باشه به اون قسمتی که در حموم بازه و باید طوری وایمیستادم که انگار حواسم نیست و کیرم از همون یه ذره باز بودن در دیده بشه، زاویه دوربین رو هم طوری قرار داده بودم که هم کیرم بیوفته تو فیلم هم کسی که داره از پله ها میاد پایین، توی این روزا بار ها زاویه های مختلف رو امتحان کرده بودم.
میدونستم اگه قرار باشه خودم همون لحظه شاهد این باشم که خاله داره کیرمو میبینه همچین چیزی امکان نداره چون تا خاله رو میدیدم باید سریع درو میبستم که بگم حواسم نبود داری میای پس تنها راهش همون گوشی بود که بعدا بتونم فیلمو ببینم.
تو همون زاویه ای که باید وایمیستادم وایسادم در رو هم همون اندازه باز گذاشتم، از شدت استرس کیرم راست نمیشد، هی باهاش ور میرفتم که اون لحظه که خاله داره میاد کیرم راست شده باشه ببینتش ولی مگه راست میشد؟
شاید نزدیک نیم ساعت من تو حموم منتظر بودم خاله پاشه بره خونه و هی کیرم می خوابید، بعد نیم ساعت شنیدم بالا خاله داره با مادرم خداحافظی می‌کنه و سریع شروع کردم کیرمو مالیدن که از اون حالت نیمه خوابی در بیاد و راست بشه که همینم شد، سریع حوله رو انداختم رو سرم و طوری که کلا سرم زیر حولس و اصلا دید ندارم و دارم موهامو خشک میکنم شروع کردم موهامو خشک کردن، صدای درو ک شنیدم خاله اومد بیرون قلبم شروع کرد تند تند زدن، هی به خودم میگفتم درو ببندم تموم شه بره بیخیال اصلا، اگه بگا برم چی؟
اما اون لحظه عقل آدم واقعا دست کیرشه گفتم هرچی میخواد بشه بشه، از شانس بد من خاله وقتی اومد از تو خونه بیرون و خواست از پله ها بیاد پایین بلند گفت علی جان من دارم میرم خداحافظ طوری که من صداشو واضح شنیدم، اما اگه من به روی خودم میاوردم یعنی این که من متوجه شدم داره خالم میاد پایین پس باید در حمومو میبستم اما به روی خودم نیاوردمو جوابشو ندادم، خاله راه افتاد از پله ها بیاد پایین منم لخت و با کیر شق وایساده بودم و محکم از شدت استرس موهام ک خشک شده بود توی اون نیم ساعتی رو هی با حوله خشک میکردم.
متوجه صدای قدمای خاله شدم که داره نزدیک میشه به حموم به اولین جایی که رسید و مدنظر منم همون زاویه بود فقط میگفتم الان جیغ میزنه یا فحش میده یا یه کاری میکنه که من به گوه خوردن بیوفتم و بگم حواسم نبود داری میای، به شدت استرس داشتم، خاله نرگس پله هارو اروم اروم اومد پایین، رسید به در حموم و بعد ردش کرد و شروع کرد دوباره پله ها رو پایین رفتن و اونجا صدا کرد علی جان من دارم میرم خدانگهدار، اون لحظه نقطه ای بود که من باید خودمو میزدم به اون راهو سریع درو میبستم طوری ک انگار حواسم نبود تو داری رد میشی، همین کارو هم کردم یه کم حالت هول شدن به خودم گرفتم گفتم عع خاله داری میری ببخشید من حموم بودم.گفت نه خاله جون عیبی نداره عافیت باشه، وقت داشتی خونه ی ما هم بیا چند روزی میشه نمیای…
اینو ک گفت قند تو دلم آب شد، گفتم چشم خاله جون حتما، خدانگهدار، تو همون حموم سریع گوشی رو باز کردم فیلمو پلی کردم نیم ساعت زدم جلو تا رسید اون لحظه ی اومدن خاله
دست و پام شل شده بود همزمان داشتم کیرمو میمالیدم، خاله رسیده بود به جایی که دید داشت به حموم اولین نگاهی که کرد و تونست کیرمو ببینه همونجا وایساد برای دو ثانیه و چشماشو دزدید، انگار اونم هول شده بود نمیدونست چیکار کنه بره یا برگرده، ولی بعد دو ثانیه بدون نگاه کردن اومد پایین رسید نزدیکای حموم قشنگ زل زد به کیرم و از تو فیلم چشمان گرد شدش مشخص میشد، وای کیرم داشت نبض میزد، حمومو ک رد کرد از پله ها داشت می‌رفت پایین قبل صدا کردنش دوباره برگشت کیرمو نگاه کرد برای یه ثانیه ، تو همون لحظه آبم با شدت زیاد درد اومد، تو دلم گفتم این خاله ی من انگار خیلی هوس کیر کرده بود، خیلی خوشحال بودم همه چی با موفقیت انجام شده بود.
حالا یه فیلمی داشتم ک بارها میتونستم باهاش جق بزنم…
گذشت و یک روز که خونه بودم مادرم گفت بیا این لباس خاله نرگس رو که قرض گرفته بودم رو ببر خونشون شاید نیاز داشته باشه گفتم خاله نرگس خودش هر روز میاد اینجا بزار خودش اومد بده بهش دیگه، مادرم گفت نه زشته خودت ببر بده، بزور قبول کردم رفتم سمت خونه خاله اینا، چند دقیقه بعد رسیدم زنگ خونشونو زدم و چند لحظه صبر کردم دیدم کسی جواب نمیده، اون موقع از روز میدونستم شوهر خالم سرکاره اما رضا یا خاله نرگس باید خونه میبودن، دوباره زنگشونو زدم باز کسی جواب نداد، خونه ی خاله اینا ویلاییه از این قدیمیا، پمپ ابشون کنار در ورودی حیاطشون بود،گوشامو تیز کردم دیدم پمپ ابشون روشنه داره کار میکنه، با خودم گفتم پس چرا جواب نمیده یخورده دیگه صبر کردم دیدم نه کسی درو باز نمیکنه، گفتم شاید خاله رفته باشه حموم، گفتم بزار از این فرصت استفاده کنم اگه بشه برم یه دیدی بزنم، هم خالشون هم ما یدونه کلید زاپاس از خونه های همدیگه داشتیم زمانی که خونه نیستیم اون یکی خانواده بره به خونه ی اون یکی سر بزنه، منم یادم افتاد کلیدخونشون تو همین دسته کلیدی هستش که من همرام آوردم، کنار کلیدای خونه ی ما، گفتم میرم داخل نهایت اگه یکی اومد میگم اومدم لباسارو بزارم برم گفتم حتما خونه نیستین، اروم درو باز کردم رفتم داخل، حموم خاله اینا توی حیاطشون بود، حدسم درست بود یه کی تو حموم بود، برای این که خیالم راحت بشه کسی خونه نیست سریع رفتم از پله ها بالا، رفتم تو اتاق هارو چک کردم که یه موقع رضا خونه نباشه منو درحال دید زدن مادرش گیر بیاره، خیالم راحت شد که نیست بدو بدو اومدم رفتم سمت حموم، دره حموم از داخل قفل بود نمیدونستم باید چیکار کنم،صدای دوش حموم بلند داشت میومد خیالم راحت بود یهو بیرون نمیاد، داخل حمومشون یه پنجره کوچیک مثل همه ی حموما رو به حیاط داشت اما خیلی ارتفاع داشت و من قدم نمیرسید که از اون بالا دید بزنم، تنها چیزی که به ذهنم میرسید این که دو تا اجر بزارم برم روش گوشیمو یواش ببرم کنار پنجره و یواشکی ازش چهار تا عکس و فیلم بگیرم که بهتر از دید زدن هم بود چون فیلم برام میموند و هر موقع میخواستم میتونستم ببینم و جق بزنم، دو تا آجرا رو چسبوندم به دیوار حموم گوشیمو گذاشتم رو حالت فیلم برداری، دستمو بزور رسوندم کنار پنجره، جوری گرفتم فقط دوربین گوشی معلوم بشه و کل گوشی معلوم نشه، خیلی سخت بود اون لحظه فیلم گرفتن، هم استرس اینو داشتم یه موقع گوشی رو ببینه هم دستم خسته شده بود ولی به خودم میگفتم می ارزه بزار یک دقیقه فیلم بگیرم بالاخره دو بار تکون بخوره کل بدنش تو فیلم میوفته ،بعد یک دقیقه گفتم حداقل به لحظه گوشی رو بیارم پایین فیلمو ببینم اصن بدنش تو فیلم میوفته یا نه که اگه نمیوفته حالتمو عوض کنم، گوشی رو اوردم پایین خودمم از رو آجر ها اومدم پایین رفتم یه گوشه ک دید نداشته باشه فیلم پخش کردم اولش فقط از در و دیوار بود تا گوشی رو ببرم بالا وقتی بردمش بالا چیزی که دیدمو باور نمیکردم، واقعا برای چند ثانیه خشکم زد، گوشی رو زوم کردم تو اون بخار حموم ببینم دارم درست میبینم، و واقعا درست بود…
رضا تو حموم بود سرپا وایساده بود یه کم از بدنش زیر دوش و جلوی بدنش بیرون از دوش بود خاله نرگس جلوی پاهای رضا زانو زده بود و به ارومی داشت کیر رضا رو میبرد تو دهنش و در میاورد، وای خدااا چی می دیدم خاله با اون صورت خوشگلش با اون هیکل گوشتی و سفیدش چجوری داشت برای پسرش ساک میزد، نمیتونستم بشینم فیلمو نگاه کنم یا برم دوباره رو پنجره و فیلم بگیرممم، فیلمو سریع جلو زدم و دیدم خاله تموم کیر پسرش که واقعا بزرگ بود رو تا آخر میبره تو حلقشو در میاره
رضا هم دستاشو گذاشته بود رو سره مادرش و چشماشو انگار بسته بود و آروم داشت سره مادرشو به طرف کیرش هول میداد،
مادره رضا زبونشو برده بود سمت تخمای پسرش و با دستاش داشت برای پسرش جق میزد…
دلم طاقت نیاورد دوباره رفتم سمت پنجره و گوشی رو سریع دراوردم شروع کردم به فیلم گرفتن تا ببینم بعدش چه اتفاقی قراره بیوفته…

ادامه دارد…

نوشته: علی

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


به این میگن خاله/مادر 2

دوباره رفتم سمت پنجره،گوشی رو تو همون حالت رسوندم به پنجره ی حموم دوباره شروع کردم به فیلم گرفتن از خاله نرگس و رضا، اما از ذوق چیزی که دیده بودم، دستو پاهام داشت می لرزید، همین لرزش باعث شد من یهو از رو آجر ها بیفتم پایین و ناخودآگاه بگم آخ، آجر ها هم افتادن روی زمین و صدای بلندی ایجاد کردن، حس کردم صدای افتادن من تا داخل حموم رفته باشه بخاطر همین از ترس فقط دویدم سمت در خروجی، لباسی که آورده بودم هم از رو پله ها برداشتم و به دوییدنم ادامه دادم، حس میکردم هر لحظه یا خاله نرگس یا رضا میان بیرون ببینن کی بیرونه، از ترسم حتی وقت نکردم اون آجر هارو از کنار پنجره ی حموم بردارم و فقط می دویدم تا رسیدم خونه، یه خورده وایسادم نفسم اوکی شه و رفتم بالا، رفتم پیش مادرم و لباس رو دادم به خودش مادرم گفت:
چی شد پس چرا لباس رو برگردوندی؟؟
گفتم: فکر کنم کسی خونشون نبود چون هر چی زنگ میزدم کسی جواب نمیداد فقط صدای پمپ شون میومد گفتم شاید حموم باشن باز خوده خاله نرگس میاد اینجا لباس و میگیره دیگه…
مادرم گفت خب مگه کلیدشون همرات نبود خب میرفتی داخل لباسو میزاشتی داخل خونشون میومدی من بهش زنگ میزدم میگفتم لباس و علی اورد برات دیگه، گفتم اصلا حواسم نبود کلید همرامه، ببخشید.مادرم گفت اصلا حواس نداری تو، معلوم نیست صبح تا شب توی اون گوشی هستی حواست کجاست…
و من واقعا حواسم به محتویات داخل اون گوشی بود،فقط میخواستم این مکالمه تموم شه و زود تر برم دوباره اون فیلمی که گرفتمو ببینم، مادرم گفت الان به خاله زنگ میزنم ببینم کجاس منم گفتم باشه من میرم تو اتاقم، مادرم مشغول زنگ زدن شد اما خاله جواب نمیداد، خیالم راحت شده بود احتمالا هنوز تو حمومن و متوجه حضور من نشده بودن، منم رفتم تو اتاقم فیلمو پلی کردم و واقعا تموم بدنم داشت میلرزید، تو فیلم دومی که گرفته بودم خاله کماکان نشسته بود و داشت کیر رضا رو ساک میزد ولی این سری با سرعت بالاتر تا ته حلقش میبرد و در میاورد، رضا هم انگار توی یه دنیا دیگه بود ک یهو من از رو آجرا افتادم و نتونستم بقیشو فیلم بگیرم، اومدم از تو اتاقم بیرون دیدم مادرم میگه خاله نرگس خودش زنگ زد دو دقیقه بعدش گفت باشه خودم الان میام اونجا…
وای چه استرسی عجیبی یهو گرفتم
حس میکردم خاله نرگس رو نباید ببینم
شاید منو دیده باشه
خواستم برم لباس عوض کنم که از خونه بزنم بیرون که صدای ایفونمون اومد
خاله نرگس بود،دیگه راهی نداشتم باید باهاش روبرو میشدم، اصلا مگه من کار بدی کرده بودم که نگران بودم؟
خاله داشت برای پسر خودش ساک میزد
واای الان یادم اومد خاله چرا انقد همیشه هوای پسرشو داشت
یا چرا اون شبی که خونشون بودم شوخی دستی رضا با مادرش فراتر از یک شوخیه ساده بود، خاله از پله ها داشت میومد بالا و من قلبم تند تند داشت میزد، من رفتم تو اتاقم اما در رو باز گذاشتم که صدای خاله رو بشنوم، در باز شدو خاله اومد داخل با صدای گرم خودش گفت سلام آبجی حالت چطوره؟ علی چطوره؟
بعد شنیدن این حرفا از خاله نرگس خیالم یخورده راحت شد که خاله متوجه حضور من نشده من از اتاقم اومدم بیرون و باهاش سلام علیک کردم و اونم مثل همیشه باهام سلام کردنو دست داد
مادرم گفت نرگس تو کجا بودی جواب نمیدادی؟
گفت خونه بودم ابجی، امروز یه خورده خسته بودم دیر از خواب بیدار شدم، مادرم گفت من علی رو فرستادم دم در خونتون که لباسو برات بیاره میگه هرچی زنگ زدم کسی جواب نمیداد، وای اون لحظه منو داری یک لحظه با خاله چشم تو چشم شدم هر دو سکوت کردیم ، فقط دلم میخواست به مادرم بگم هیچی نگه
مادرم داشت ادامه میداد که علی میگه هر چی زنگ زد کسی جواب نمیداد ولی صدای پمپ ابتون میومد گفت شاید یه موقع خاله حموم باشه دیگه نرفتم داخل، حواسشم نبود کلید خونه ی شما همراهشه حداقل این همه راه الکی نمیومد لباسو میزاشت خونتون، البته بدم نشد الان تو اومدی خونمون یه خورده میشینیم صحبت میکنیم.
وای مادرم انگار مو به مو داشت همه چیو می‌گفت و کاملا منو لو داد، خاله دوباره یه نگاهی به من کرد و چشم تو چشم شدیم سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت، میدونستم خاله متوجه شده اون صدایی که تو حموم شنیدن پس الکی نبوده ، وای اون آجر هارو هم که وقت نکردم جمع کنم، هر کی از حموم بیاد بیرون شک میکرد به این که چرا چند تا آجر اونجا افتاده، منم تنها کسی بودم که اون تایم رفته بودم خونشون و کلید هم داشتم خاله مطمئن شده بود که من بودم داشتم دید میزدمشون
مادرم دسته خالمو گرفت و برد توی آشپزخونه منم سریع رفتم تو اتاقم و داشتم فکر میکردم که اگه خاله بیاد باید چی بگم؟
عذرخواهی کنم یا حق به جانب برخورد کنم
میدونستم آدمی نیستم که بگم ازت فیلم دارم و تهدیدش کنم ک باید بهم بدی، اینجور کارا به نظرم برا تو فیلماس یا داستانای تخیلی، من جراتشو نداشتم ولی اینو میدونستم اگه بخواد منو بگا بده خودشو پسرشم بگا میرن، تو همین حد فاصله که داشتم فکر میکردم تقریبا یک ربع گذشته بود و مادرم به خالم گفت من یک لحظه برم سرویس الان برمیگردم، صداشونو می شنیدم چون در اتاق باز بود، مادرم از جلوی در اتاق رد شد
تقریبا ۲۰ ثانیه زمان می خواست تا خاله رو جلوی در اتاق ببینم، بهتون گفته بودم خاله خیلی ساده بود و مهربون، میدونستم که خاله تهدیدم نمیکنه اما خب ترسو ته وجودم داشتم،
خاله صدام کرد علی؟
+جانم خاله نرگس!
-میشه به کسی چیزی نگی؟
+فقط تو چشاش نگاه کردم بعد چند ثانیه سکوت… گفتم خاله با رضا اخه؟؟
-علی بزرگش نکن، مگه چیکار کردم، فقط با هم رفتیم حموم
(بهتون اول داستانم گفته بودم، خاله حتی موقعی که رضا اشتباه هم می کرد پشتش در میومد و هواشو داشت پس قرار نبود اینجا قانع بشه که اشتباه کرده)

    خاله حموم خالی که نبود(یواش گفتم) کل کار دیگه هم کردین
    -ای بابا این رضای کثافت گفت بیا حموم پشت منو کیسه بکش منم رفتم خیر نبینه این رضا که…
    یهو سرو کله ی مادرم پیدا شد، گفت آبجی چی شده باز چرا داری رضا رو نفرین میکنی، خواهرزاده ی گلمو.
    مادره مارو ببین طرف کیو داشت می‌گرفت، میخواستم بگم خواهر زادت کیرشو گذاشته دهن مادرشو ، خواهر شما هم جوری براش خورده که پورن استارا نمیخورن حالا تو طرف خواهر زاده ی گلتو میگیری؟
    تو ذهنم گفتم رضا هم مادر داره ما هم مادر داریم
    بعد چند ثانیه به خودم گفتم احمق این چی بود گفتییی خاک تو سرت.
    خالم به مادرم گفت هیچی بابا رضا دختر بازی میکنه همش معلوم نیست با دختره کجا میره کجا میاد، همیشه بیرونه، مادرمم گفت از دست این رضا بیا بریم تو آشپزخونه ابجی من غذام رو گازه میسوزه اونجا صحبت میکنیم، خاله هم گفت نه دیگه منم برم خونه غذا آماده کنم برای ناهار، اومده بودم لباسو بگیرم،البته اگه لازم داری بمونه ها…
    مادرم گفت نه بابا ابجی دستت درد نکنه ببخشید دیر شد باشه جان برو منم برم آشپز خونه که غذام داره میسوزه و خداحافظی کردو بدو بدو رفت سمت آشپزخونه
    خاله دوباره اومد پیش منو گفت علی جان بعد ناهار رضا احتمالا میره بیرون با دوست دخترش، خودش بهم گفت، اگه میشه بیا خونه ی ما من برات توضیح میدم به کسی چیزی نگو لطفا، ممنون، هیچی نگفتم و خاله رفت…
    نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیوفته ولی دوست داشتم زودتر برم خونه ی خاله ببینم چی میخواد بگه تقریبا دو ساعت بعد ناهارمو خوردم به مادرم گفتم من دارم میرم بیرون یه خورده کار دارم میام باز، فعلا.
    از خونه زدم بیرون و زنگ زدم به رضا، اصولاً رضا کنار دوست دخترش باشه جواب نمیده، دوبار بهش زنگ زدم جواب نداد، خیالم راحت شد که خونه نیست، رفتم سمت خونه خاله اینا رنگشونو زدم، درو برام باز کرد و رفتم بالا…
    +سلام خاله نرگس
    -سلام علی جون خوبی خاله؟
    مرسی خاله جون، گفتی بیا اینجا اومدم پیشت، جانم
    بزار دوتا چایی بریزم الان میام پیشت
    باشه خاله
    بفرما علی جون اینم چایی
    مرسی
    مستقیم رفت سره اصل مطلب
    علی ببین، من کاره بدی نکردم، رضا پسرمه، تمام وجودمه، هرکاری از دستم برمیاد برا پسرم انجام میدم،میدونم این کارم اشتباهه ولی خب رضا رو که میشناسی خیلی شرو شیطونه همیشه میترسم اگه کمکش نکنم بلایی سره خودش یا یکی دیگه بیاره
    +یعنی چی خاله

    ببین تو خودت میدونی رضا چقدر باهام راحته

    اره میدونم همه کار جلوی شما میکنه حتی مثل کار امروز
    (خاله یه لحظه سرخ شد)
    -اره خاله همه کار می‌کنه و هر حرفی رو هم می‌زنه، ببین خاله تو که غریبه نیستی هم منو میشناسی هم رضا رو ، سارا دخترم هر موقع که میاد اینجا و چند روز میمونه…
    ( چون شوهر سارا مال یه استان دیگه اس خونه ی ساراشون هم توی همون استانه و هر چند ماه یک بار میان و چند روز میمونن)
    رضا خیلی اذیتش میکنه… این اذیت ها، اذیت عادی هم نبود، چند بار با چشمای خودم دیدم وقتی سارا خواب بود رضا دستشو میزاشت رو باسن سارا و باسنشو میمالید…
    علی جان خاله اگه یه موقع شوهر سارا بفهمه که داداشش داره همچین کاری رو میکنه نمیگی ابرو ریزی میشه؟؟
    خاله چی میگی؟؟؟ (میخواستم بگم رضا همچین ادمی نیست که یادم افتاد امروز چطور کیرش دهن مادرش بود)
    گفتم خاله اینا چه ربطی داره به کار امروزتون؟؟ مگه کسی این کاره شمارو بفهمه ابرو ریزی نمیشه؟؟؟

    علی جان رضا بچس و تو سن شهوت الان هرکاری از دستش برمیاد
    (یاد خودم افتادم که چه کارا نکردم تا از خاله فیلم بگیرم موقع دیدن کیرم)
    +خب
    ـ میترسیدم رضا کار دسته خودشو ابجیش بده پس یکبار که تنها بودیم نشستم باهاش صحبت کردم، بهش گفتم رضا من دیدم چند بار این کارو کردی با سارا نکن لطفا آبرومون به خطر میفته ، اگه چیزی نیاز داری به خودم بگو… فکر کردم کاره خوبی کردم اینجوری باهاش صحبت کردم اما اشتباه کردم رضا انگار همین یه چیزی هم بود که خط قرمز بود بین مادرو پسرو حذف کرد، دیگه از اون روز به بعد که دید من دعواش نکردم سره کارش با خواهرش و فقط باهاش صحبت کردم و گفتم نکن و به من بگو اگه چیزی نیاز داری انگار خط قرمزمون از بین رفته بود، راحت جلوی من نظر میداد راجب زنای فامیل، از من نظر میگرفت، اوایل زیاد پیش نمی رفت اما میدید که من چیزی نمیگم بد تر میشد حتی راجب منم نظر میداد ، مثلا می‌گفت مامان به نظرت زندایی هیکل خوبی داره نه؟؟
    یا می‌گفت مامان به تو اون سوتین قرمزه خیلی بیشتر میاد، سینه هاتو به هم میچسبونه، اونو بپوش برای بابا
    حس میکردم اگه همراهیش نکنم تهدیدی برای ابروی خودمو سارا، میترسیدم اگه جوابشو ندم دوباره کاراشو با سارا شروع کنه و باعث آبروریزی بشه…
    پس سعی کردم بیشتر باهاش صمیمی شم
    سعی کردم دوستانه باهاش رفتار کنم
    حتی این سوالاتی که می‌پرسید رو هم جواب میدادم
    ببخشید اینو دارم بهت میگم ولی
    این اواخر می‌پرسید مامان به نظرت زن دایی برای دایی ساک هم میزنه؟ میگفتم نمیدونم پسرم زشته این حرفا
    نه تنها این سوالات رو میپرسید،بلکه مجبورم میکرد برم با زن داییش صحبت کنم راجب این موضوع و یواشکی بیام به رضا جواب واقعیشو بگم
    (باورم نمیشد خاله داره چی میگه)
    +یعنی چی خاله؟ یعنی میرفتی از زندایی میپرسیدی رضا گفته برا شوهرت ساک میزنی یا نه؟؟
    نه علی جان، ما زنا اصولاً راحت تر از شما مرداییم و موقع هایی که تنهاییم راجب رابطه هامون با هم زیاد صحبت میکنیم

    خب بعدش

    مثلا پیش زندایی صحبت رابطه که میشد می‌گفتم برای داداشم خوردنم میخوری یا نه؟؟
    زندایی هم می‌گفت اگه نخورم که داداشت منو دو روزه طلاق داده دو تا زن دیگه برده که هر کدوم یکی از تخماشو دارن میخورن
    منم میومدم اینارو به رضا میگفتم رضا هم لذت میبرد از شنیدن این حرفا
    مثلا می‌گفت مامان به سارا بگو انقدر سینه هاشو نده شوهرش بخوره بابا چه خبره اینقدر بزرگ شده، منم میخندیدم که ناراحت نشه

    خاله واقعا باورم نمیشه چی داری میگی

    باور کن علی جان میدونی من کجا تن دادم به خواسته های رضا؟
    +کجا خاله؟
    ازت خواهش میکنم ناراحت نشو، میشه قسم بخوری ناراحت نمیشی؟
    +بگو خاله قول میدم ناراحت نشم
    ببخشید علی جان تو رو خدا رضا بچس کم عقله ناراحت نشو ،چند بار پیش اومد راجب سحر نظر میداد…
    (سحر اسم مادر من بود)

    مادره من؟؟؟ خاله چی میگی؟؟؟

    علی جان قول دادی لطفا ناراحت نشو

    خاله مگه میشه ناراحت نشم؟ الان من بیام به شما نظر داشته باشم رضا خوشحال میشه؟؟
    (یادم افتاد که واقعا نظر داشتم بهش و خیلی کارا هم کردم اتفاقا)

    اتفاقا خاله جون رضا میدونی چی میگه؟

    چی میگه این پسر هرزت؟؟

    اینجوری نگو خالههه ، میگه یه بار دست این علی خواهرزادتو بگیر خیلی تو کفته منم بهش گفتم زشته رضا علی خواهرزادمه عزیزدلمه…
    (من اون لحظه آب شدم وقتی اینو از خاله شنیدم)

    خاله این چه حرفیه

    میدونم خاله تو همچین نظری نداری ولی رضاست دیگه ذهنش مریضه

    گفتم خب خاله داشتی میگفتی راجب مادرم چی گفته این پسره دیوونت؟؟؟

    راجب بیشترین کسی که نظر میده مادره توئه
    همیشه میگه خوش بحال این اکبر آقا (اسم پدرم اکبر)
    که زنش خالس
    یا میگه مامان به نظرت خاله از کون به اکبر آقا میده انقدر کونش گندس؟؟ ( مادرم از این زنایی که قد کوتاهی داره و کون و ممه ی بزرگ و تو چشم)
    +خالهههه چی میگییییی
    ـ ببخشید خالههه ولی مجبورم بهت بگم تا درکم کنی…
    بهش گفتم نمیدونم رضا نزن این حرفارو ،میگه مامان میشه از خاله سحر بپرسی؟؟؟
    (نمیدونم چرا تا اینو شنیدم وسط صحبت های خاله کیرم یه تکونی خورد و گفتم)

    پرسیدی ازش؟؟

    از مادرت؟
    +اره
    میخوای بدونی؟

    نه منظورم اینه ازش پرسیدی به رضا جواب دادی یا نه؟

    من با مادرت خیلی صمیمی ام، راحت میتونم یه همچین سوالی رو ازش بپرسم…
    از مادرت پرسیدم، سحر تو به اکبر از کون هم میدی یا فقط جلو؟؟
    +خبببب
    -گفت کجای کاری خواهر، اکبر از جلو هم خیلی وقته نمیکنه چه برسه از پشت
    +اینو گفتی به رضا؟؟
    اره گفتم ولی ای کاش نمی‌گفتم، وقتی اینو شنید انگار دیوونه شده باشه هر چی از دهنش در اومد به پدرت گفت،
    گفت واقعا لیاقت خاله سحر و نداره
    رضا راجب این و اون زیاد ازم سوال میکرد ولی مادر تو رو یه جوره دیگه ای دوست داشت بکنه، مادرتو می پرستید…
    اینو که گفت با اخم نگاهش کردم و خود خاله متوجه شد اشتباه کرده گفت ببخشید علی جان
    رضا بعد این ماجرا همیشه ازم راجب مادرت سوال میکرد
    راجب سایز سینه هاش
    راجب رنگ لباس زیراش
    راجب هیکلش
    راجب همه چی…
    اما یک روز چیزی گفت که دوباره مثل قضیه سارا ترسیدم
    +چی گفت؟
    گفت مامان میشه یه کاری کنی من با خاله اوکی بشم؟؟
    گفتم یعنی چی پسرم؟
    گفت آروزمه یک بارم شده کیرمو بزارم دهن خاله سحر ببینم گرمای اون لبای بهشتی چجوریه؟!
    گفتم رضا نگو تو رو خدا این چه حرفیه، میدونی علی بفهمه راجع به مادرش اینجوری میگی چی میشه؟ گفت خب اونم بزاره دهن مادرم و خندید…
    (خاله با خجالت این حرفو زد و منم سرم فقط پایین بود)
    خیلی از رضا میترسیدم که کار دستمون بده به پاش افتادم رضا تورو خدا همچین حرفی نزن، اما رضا مثل بچه ها ازم خواهش میکرد که مادرتو براش اوکی کنم…
    انگار منو جادو کرده باشن یه بار تا مرز گفتن این حرف به مادرت رفتم اما نگفتم!
    +یعنی چی؟
    یعنی یک بار اومدم خونتون و با مادرت شروع کردم راجب رابطه و اینا صحبت کردن و وسطش گفتم سحر خوشبحال زن رضا!
    مادرت گفت چرا؟!
    گفتم رضا واقعا کیرش بزرگه
    پسرمه بار ها پیش اومده از حموم اومده بیرون با حوله و کیرشو دیدم
    مادرت گفت یعنی چقدر بزرگ؟
    گفتم خیلی بزرررگ و کلفت، اندازه ای هست که دهن تو رو پر کنه اینو با خنده گفتممم
    و سحرم با خنده گفت کثافطططط راجب خواهر زادم داری میگیااااا
    تو دهن خودت بررره
    تویی که از الان داری به زن پسرت حسودی میکنی پس خودت بگیر واسش بخور زن نگیررره
    سحرم داشت با خنده این حرفا رو میزد
    ولی جرقه ای تو ذهن من خورد که شاید اگه خودم دست بکار بشم و کاری بکنم رضا از خر شیطون بیاد و پایینو دست از سره مادرت برداره
    پس دیگه چیزی به مادرت نگفتم برگشتم خونه…
    رضا با ذوق اومد پیشم گفت چی شد تونستی راضیش کنی؟؟؟
    اشک از چشمام داشت میومد گفتم رضا این کارو برای تو نمیکنم
    برای زندگیه خواهرم میکنم که خرابش نکنی ولی لطفا از این به بعد راجب بقیه هیچ حرفی نزن منم قول میدم واست این کارو انجام بدم…
    گفت چی میگی مامان چیکار انجام بدی؟
    دستمو گذاشتم رو شلوارش و کشیدمش پایین و هی گریه میکردم…

ادامه دارد…

نوشته: علی

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...


به این میگن خاله/مادر 3

-رضا انگار شوکه شده بود ولی جلوم رو هم نمی‌گرفت، علی نمیدونم چطوری واست اینارو باید تعریف کنم
+خاله من که امروز با چشمای خودم همه چی رو دیدم پس بگو خجالت نکش
-خب همون چیزی که امروز دیدی اتفاق افتاد، حس میکردم رضا بالاخره به خواستش رسید، اون چیزی که میخواست رو من براش انجام داده بودم، رضا توی یه دنیای دیگه بود، داشت لذت میبرد ولی من از عذاب وجدان داشتم میمردم، فقط به این فکر میکردم که هم به زندگی خواهرم هم به زندگیه دخترم دارم کمک میکنم...
رضا بهم گفت بهت قول میدم دیگه راجب کسی صحبت نکنم، ولی به شرط این که تو هم این کارو واسه من انجام بدی( یعنی واسم بخوری)
منم قبول کردم چون چاره ای نداشتم...

    خاله تو چیکار کردیی؟؟!!
    مطمئنی این راه درستش بود؟؟
    ـ چیکار میکردم علی؟؟
    انتظار داشتی مادرتو راضی میکردم که به پسرم بده؟؟؟
    میدونی چه آبرو ریزی میشه اگه یه موقع کسی میفهمید رضا چی تو سرشه؟
    +الان چی؟ الان دیگه رضا حرفی نمیزنه راجب مادرم یا بقیه؟؟
    خاله سرشو انداخت پایین و حرفی نزد
    گفتم خاله چی شد؟؟؟
    ـ هوف علی چی‌ بگم بهت، انگار با این کارم فقط یه هفته تونستم جلوشو بگیرم
    رضا دیگه روزو شب نداشت، هر موقع پدرش خونه نبود به من چسبیده بود و این شده بود یه ابزار واسه تهدیدش که اگه واسش نخورم دوباره راجب مادرت صحبت میکنه یا حتی شاید یه کارایی بکنه...
    ازم سواستفاده میکرد، بهم زور میگفت، حتی زمان هایی که خواب بودم یهو میدیدم بیدارم میکرد لخت جلوم وایمیستاد میگفت واسم بخور، اگه میگفتم الان نه یا میگفتم نمیخورم حرفش این بود پس بهتره خاله سحر جونم واسم بخوره،
    میدونی از چی میترسیدم؟؟؟
    از چی خاله؟
    ـ از این که مادرت بیش از اندازه رضا رو دوس داره، حتی مثل پسر خودش، می ترسیدم رضا از این دوست داشتن یه روزی بتونه سو استفاده کنه...
    علی من نمیدونم باید چیکار کنم
    تقریبا یک ماهه که این داستان راه افتاده و رضا ول کن من نیست، خواسته هاش داره بیشتر میشه.
    +یعنی چی خواسته هاش داره بیشتر میشه؟
    ـ یعنی اوایل به همین خوردن هر جور شده راضی بود
    اما بعد چند وقت گفت مامان وقتی واسم میخوری پیرهنتو در بیار، منم با اکراه قبول کردم، بعد یه مدت میخواستم این کارو انجام بدم شروع میکرد با سینه هام ور رفتن
    بعد یه مدت ازم خواست شلوارمم در بیارم،اما الان ازم رابطه میخواد...
    میگه خسته شدم از این که فقط واسم میخوری دلم میخواد بکنمت
    ( اینو که شنیدم گفتم وای رضا دهنتو گاییدم، مادرت داره واست ساک میزنه میگی خسته شدددی؟؟؟؟)
    تو چی گفتی خاله؟
    ـ قبول نکردم خاله بزور دارم نگهش میدارم ولی دوباره روال قبلشو شروع کرده
    دوباره راجب مادرت حرف میزنه
    دوباره میگه اگه تو بهم ندی خودم یه جوری خاله سحرو میکنم، ولی من تن ندادم هنوز به این خواستش، و خوردن من هم نهایتا تا چند ساعت دردی رو دوا میکنه، دوباره همون آشو همون کاسه...
    من با شنیدن این حرفا انگار تمام وجودم قفل شده بود، هم حس شهوت داشتم هم عصبانی بودم. سرپا ایستادمو فقط به خاله نرگس نگاه میکردم، حرفایی که میگفت انقدر واسم سنگین بود که دور از باور بود ولی واقعی بود، چون با چشم خودم دیدم داشتن چیکار میکردن تو حموم...
    خاله نرگس سرش رو پایین انداخته بود و داشت گریه میکرد، نمیدونستم باید چی بگم یا چیکار کنم،
    خاله نرگس شروع کرد حرف زدنو گفت
    علی بخدا من از ترسم این کارو کردم.فکر میکردم اگر خودم این نیاز رضا رو برطرف کنم، دست از سر بقیه برمیداره و آبرومون حفظ میشه، ولی غلط کردم... هر روز بدتر میشد و اشتهای این پسر بیشتر میشد.
    حالا که اینقدر سفره دلش رو باز کرده بود و این راز بزرگ رو برملا کرده بود، تمام مرز ها بین ما از بین رفته بود.
    آرام گفتم خاله... میدونم تو بخاطر ابروت تن دادی به این کار ولی خودت خوب میدونی این راهش نبود، حالا فکر کردی رضا با این کارا سیر میشه؟؟
    خاله نرگس سرش رو بالا اورد و با گریه گفت نمیدونم علی... نمیدونم باید چیکار کنم.
    حالا که تو همه چیزو فهمیدی تورو خدا به کسی چیزی نگو. اگر اکبر آقا یا مادرت چیزی بفهمن زندگیه ما نابود میشه، تو بگو من چیکار کنممم؟
    همون لحظه بود که آیفون خونه به صدا در اومد نگاه کردم دیدم رضا برگشته، یه نگاه به خاله کردم گفتم رضاست، خاله سریع اومد پیشمم و قسمم داد تو رو جان مادرت کاری باهاش نداشته باش چیزی بهش نگو یه کاریش میکنیم بالاخره با هم، لطفاااا...
    دیدن التماس خاله برام سخت بود گفتم باشه چیزی نمیگم بخاطر تو، درو باز کردیم من رفتم سمت حیاط ک برم خونه رضا هم اومد داخل گفت عع علی تو اینجایی که، گفتم اره رضا اومده بودم پیش تو که دیدم نیستی داشتم برمیگشتم، گفت عع چه خوب بیا بریم بالا حالا که من اومدم،بهونه ی دیگه ای نداشتم که بپیچونمش مجبور شدم قبول کنم دوباره با رضا رفتیم بالا رضا تا مادرشو دید فهمید مادرش گریه کرده، گفت وا مامان چیشده چرا گریه کردی؟؟
    خاله هم گفت نه گریه نکردم
    رضا گفت مامان چشات قرمزه باز به من میگی گریه نکردم
    نکنه علی چیزی گفته یا کاری کرده؟؟
    ( اینو با خنده گفت و من برای اولین بار کامل فهمیدم منظورش چی بود)
    خاله گفت نه بابا علی بنده خدا چیکارس من خوبم
    رضا گفت پس حالا که خوبی به لحظه بیا تو اتاق این وسایلمو جا به جا کنیم زود برگردیم ، علی داداش تو همینجا بشین ما زود میایم.
    گفتم باشه،نشستم همونجا و با گوشیم ور رفتم و فکر میکردم به چیزایی که خاله گفته، تقریبا یه ده دقیقه ای طول کشید تا رضا برگرده، اومد پیشمو گفت علی من یه دستشویی برم زودی برگشتم گفتم باشه.
    بعد این ک رضا رفت خاله اومد پیشم و یه دستمال تو دستش بود که داشت می کشید به لباش، گفتم خوبی خاله؟؟
    یواش بهم نگاه کردو گفت، نه
    گفتم چرا؟؟
    گفت الان منو برد تو اتاق مجبورم کرد واسش بخورم، گفت علی اینجاست من میخوام بهش بگم امشب میخوام بیام خونتون بخوابم، شاید بتونم یه حرکتی رو خاله سحر بزنم، تو که واسم کاری نمیکنی حتی بهم نمیدی، گفتم رضا، جون من کاری نکن، رضا هم نامردی نکرد همون لحظه گفت سریع واسم بخور تا خواهرزادت اونوره نیومده ببینتت، اگه همین الان ارضام کنی نمیرم، منم سریع شروع کردم خوردن وسطاش گفت آبمو اگه نخوری دوباره برنامه همونه امشب میرم خونه خاله سحر، من هیچوقت این کارو نکرده بودم ولی قبول کردم، رضا سرمو تا ته فشار داد رو کیرش و تا قطره ی اخر رو ریخت توی دهنم... بعدم گفت مرسی مامان خوبم بعد رفت دستشویی،علی کمکم کن...
    همون لحظه رضا برگشتو خاله نرگس رفت سمت آشپزخونه
    رضا اومد پیش منو داد زد مامان یه کم غذا بیار بخوریم هیچی نخوردممم گرسنمه
    خاله نرگس با صدای لرزون گفت باشه
    رضا پیشم نشست و مشغول حرف زدن شد که با دوست دخترش امروز کجا ها رفتن
    داشت با آب‌وتاب از دوست‌دخترش و برنامه‌های امروزشون می‌گفت، اما من کلمه‌ای هم نمی‌شنیدم. تمام ذهنم پر شده بود از تصویر خاله نرگس که همین چند دقیقه پیش، توی اتاق، در حالی که من همین‌جا نشسته بودم، داشت برای پسرش ساک میزد و و طعم اب رضا که هنوزم توی دهنش بود.
    شهوت، مثل یه خوره‌ی وحشی، داشت تمام وجودم رو می‌بلعید. تصور خاله نرگس، با اون تن سفید و اندام گوشتی، با اون حالتِ عجز و ناتوانی که در برابر رضا داشت... این تضاد، این گناه، این تابوشکنی، داشت دیوونه‌ام می‌کرد. هم از رضا متنفر بودم، هم بهش حسادت می‌کردم. هم می‌خواستم خاله رو نجات بدم، هم می‌خواستم خودم طعمِ اون تن رو بچشم.
    خاله داشت غذا رو میاورد که یهو رضا گفت راستی علی امشب خونه ای من شب بیام پیشت، با هم باشیم؟؟؟
    خاله انگار یک لحظه سکته کرده باشه یهو سر جاش وایساد یه نگاه به من کرد منم تا حالا هیچوقت به اومدن رضا به خونمون نه نگفته بودم همون طور که من هر موقع میخواستم میرفتم اونجا
    خاله انگار داشت با چشماش التماس میکرد که من یه کاری بکنم و جلوش رو بگیرم، خودمم زیاد دلم نمیخواست رضا با مادرم تنها بشه اونم وقتی میدونم چه نیتی داره اما اون لحظه حس مالکیت رو خاله داشتم حس میکردم بهم محتاجه...
    رو به رضا کردم گفتم ای بابا کاشکی زودتر میگفتی امشب خونه نیستیم قراره بریم مهمونی
    رضا هم انگار زیاد براش مهم نبود فقط اینو گفته بود که مادرشو بترسونه تا به خواسته هاش تن بده یا حداقل کاری کنه بتونه با مادرم رابطه داشته باشه
    رضا با بی‌خیالی شونه‌ای بالا انداخت و گفت: «خب عیبی نداره، یه شب دیگه میام. بعد دوباره مشغول خوردن غذا شد. اما من می‌دیدم که خاله نرگس، با اینکه نفس راحتی کشید، اما هنوز دستاش می‌لرزید و رنگش به زور به حال عادی برگشته بود. نگاهش بین من و رضا در نوسان بود
    تو همون لحظه من پاشدمو گفتم خب من برم دیگه تو ام خسته ای رضا میخوای استراحت کنی، رضا هم گفت باشه میبینمت باز و مشغول غذا خوردن شد از در اتاق زدم بیرون و رفتم تو حیاط ک خاله برای بدرقه اومد تو حیاط پشت سرم راه افتاد و رسید بهم گفت مرسی علی، بخدا داشتم سکته میکردم، اون بهم گفت اگه واسش اون کارو انجام بدم نمیاد خونتون، نمیدونم چرا زد زیر قولش ، خیلی نگرانم...
    بهش گفتم نگران نباش خاله نرگس من یه فکری به ذهنم رسیده شاید بتونم جلوشو بگیرم ولی تو نباید چون و چرا بیاری به نظرم این تنها راهمونه.
    خاله گفت عیبی نداره هر چی هست انجام بدیم تا درست شه گفتم خاله باید یکاری کنی من مثل امروز که شما تو حموم بودید گیرتون اوردم دوباره حین همون کار گیرتون بیارم و خودمو به شما ها نشون بدم اما باید جوری رفتار کنم که یهو اومدم و شوکه شدم تا بتونم رضا رو دعواش کنم تا یکم بترسه دست از این کاراش برداره...
    خاله یه کم داشت مِن مِن میکرد اما میدونست راه دیگه ای نداره
    از طرفی رضا هم پای قولش نمونده بود و ترس خاله بیشتر شده بود، پس خاله فقط گفت کی این کارو انجام بدیم؟
    گفتم هر چه سریع تر بهتر، کنتور برق کنار در حیاطشون بود همون لحظه بهش نشون دادم چطوری میتونه برقو قطع کنه و گفتم غروب به یه بهونه ای سریع بیا خونه ی ما تا بهت بگم باید چیکار کنیم... رفتم.
    رفتم خونه اما ذهنم پر از افکار های عجیب بود تا رسیدم مادرم بهم سلام کرد و حالمو پرسید، اما من داشتم مادرمو از یه دید دیگه نگاه میکردم، برای اولین بار سعی کردم سر تا پای مامانو برانداز کنم که ببینم چرا رضا شیفته ی مامانم شده...
    مامانم واقعا خوشگل بود، یه خانوم سفید قد کوتاه کمر باریک ولی باسن و رون بزرگ از اینایی که خوراک لاپاییو داگیه، داشتم همین طور نگاش میکردم که مامان گفت علیییی حواست کجاستتت، که به خودم اومدم گفتم هیچی مامان خستم میخوام برم استراحت کنم سریع رفتم تو اتاقمو افتادم رو تختم، نفهمیدم اصن کی خوابم برد، که با صدای خاله که داره آروم صدام میکنه علی بیدار شو، بیدار شدم،
    گفت علی سریع تر بگو باید چیکار کنیم مامانت اونوره، من تا به خودم بیام یکم طول کشید اما گفتم ببین خاله ما یه راه داریم که بتونم حین اون کار گیرت بیارم
    گفت چی؟؟
    گفتم خاله فردا وقتی تنها شدی با رضا بهم خبر بده همون لحظه هم برو سریع از حیاط فیوز کنتور رو بزن که قطع بشه اما رضا نفهمه فکر کنه برق قطع شده، گفت خب؟؟؟
    گفتم تو توی اون چند دقیقه سعی کن به رضا بیشتر بچسبی یا کاری کنی که اون لحظه رضا ازت بخواد واسش بخوری...
    خاله گفت خب این کار راحتیه، رضا هر لحظه ازم میخواد که اینکارو واسش بکنم اما منم ک قبول نمیکنم، گفتم این سری زودتر قبول کن و مشغول شو منم به بهونه وسیله اوردن میام سمت خونتون مثلا زنگتونو زدم برقمون قطعه اما چون خودم کلید دارم خودم میام داخل که دیگه شما نیاید تو حیاط درو باز کنید اما میام داخل و با تو و رضا رو به رو میشم و بقیشم که گفتم...
    با رضا باید صحبت کنم تا دست از این کاراش برداره،گفت باشه پس قرارمون فردا، چند دقیقه قبل قطع کردن بهت خبر میدم و زود رفت پیش مامان...
    دل تو دلم نبود، اون شب داشتم فکر میکردم اصلا باید به رضا چی بگم ، اگه بگه به تو چه خود مادرم راضیه یا بدتر کنه ابروریزی بشه چی؟؟
    تا صبح نتونستم خوب بخوابم هم حس خوشحالی داشتم ک قراره خاله رو ببینم دوباره داره ساک میزنه واس رضا هم استرس.
    صب شد و پاشدم دیدم مامان داره برا ناهار آش درست میکنه، میدونستم خاله عاشق آشه، همونو میتونستم بهونه کنم که برای خاله ببرم و اگه یه موقع رضا پرسید اینجا چیکار میکنی بگم واستون آش آورده بودم.
    خاله بهم پیاد علی من استرس دارم، نوشتم براش خاله اروم باش هیچی نمیشه گفتم دم ظهر اینکارو انجام بده که آش آماده شده باشه، خودم بهت پیام میدم...
    ظهر شد وقتی آش آماده شده بود دیگه دل تو دلم نبود پیام دادم به خاله که شروع کنه بره برقو قطع کنه، چند دقیقه بعد نوشت قطع کردم ده دقیقه دیگه راه بیفت.
    منم پاشدم به مامان گفتم یه کاسه جا کنه واسه خاله ببرم مامانم گفت چه عجب خودت میگی میبرم نمیگی زنگ بزن خاله بیاد ببره، گفتم می برم حالا دیگه عیبی نداررره
    مامان آشو جا کرد و داد دستم منم با استرس راه افتادم کلید خونه خاله اینارو برداشتم رسیدم دم خونشون اول زنگو زدم ک یه موقع رضا برقو وصل نکرده باشه دروغم در بیاد دیدم نه قطعه کلید و آروم انداختم و رفتم داخل حیاط، ضربان قلبم رو هزار بود...
    وارد حیاط شدم دیدم در اتاقشون بازه، احتمالا رضا چون گرمش شده بود برق رفته بود درو باز کرده، سعی کردم اروم از پله ها بالا برم که یهو چشمم به داخل افتاد و دیدم رضا کامل دراز کشیده و تموم لباسشو در اورده و نگاهش به سقفه خاله هم بدون پیراهن و شلوار نشسته جلو پای رضا و داره واسش اروم اروم میخوره
    خاله صورتش چسبیده بود رو کیر رضا و ممه هاش با هر بالا و پایین شدن میخورد با پاهای رضا، منم از رو پله ها داشتم نگاهشون میکردم، زاویه هردوشون جوری بود که فقط کافی بود سرشونو بچرخونن تا منو ببین ، داشتم از کنار نگاهشون میکردم...
    وقتی دیدم خاله انقد قشنگ داره واسه رضا میخوره دلم نیومد سریع برم داخل و حسشونو خراب کنم دلم میخواست بیشتر نگاه کنم و لذت ببرم، رضا همون لحظه سره مادرشو محکم گرفت فشار داد تا اخر کیرش رفت تو گلوی مادرش ، خاله اوق زد و رضا یه جووون بلند گفت، همون لحظه خاله سرشو اورد بالا و دید من رو پله هام و دارم نگاهش میکنم ولی به روی خودش نیاورد دوباره رضا سره مادرشو گرفتو برد سمت کیر کلفتش خاله هم با خجالت داشت ادامه میداد و تو دلش فقط خدا خدا میکرد من زود تر برم جلو و این بساط و تموم کنم اما من انگار پاهام خشک شده بود، همین طوری داشتم نگاه میکردم که رضا سره مادرشو با دستاش گرفتو گفت مامان ابم دارم میاد بخورررر، من دلم میخواست ببینم اون لحظه که اب رضا خالی میشه تو دهن مادرش، پس همین طوری صبر کردم، اون لحظه خاله فقط یه لحظه چشماشو چرخوند سمت من و دید همون‌جوری وایسادم و دوباره شروع کرد تند تند واس پسرش خوردن که رضا یه آه بلندی کشیدووو سره مادرشو چسبوند به کیرشو تموم آبشو خالی کرد دهن مادرش و فقط داشت نفس نفس میزد، انقد ابش زیاد بود ک یه چند قطره از گوشه لب خاله نرگس آویزون شده بود و مشخص بود رضا خالیه خالی شده، همون لحظه بود ک من باید دست به کار میشدم، با ظرف آش تو دستم رفتم جلو و دم در وایسادم با حالت شوک شدن گفتم رضااا؟؟؟؟
    رضا که انگار تو یه خواب عمیقی فرو رفته بود با ارضا شدنش، صدای من مثل پتکی تو سرش بود، رضا و خاله مثل جن زده ها با هم پریدن و هرکدوم مشغول پوشیدن لباس شدن و رضا بلند می گفت علی تو اینجا چیکاررر میکنییی؟؟؟؟؟
    من نگاش کردمو گفتم چیکار کردیی رضااا؟؟
    رضا گفت صبر کن الان واست توضیح میدمممم سریع لباسشو پوشید و آشو از دستم گرفت گذاشت زمین و دستمو گرفت گفت بیا بریم تو حیاط...
    خاله هم تو اتاق موندو و مشغول تمیز کاریه خودش شد
    منو رضا رفتیم تو حیاط نمیخواستم اون کنترلو دست بگیره
    پس من شروع کردم غر غر کردن که رضا این چه کاریه تو داشتی انجام میدادی، به مادرت داشتی تجاوز میکردی؟؟؟؟ یعنی چی این کاررر؟ خجالت نمیکشی؟
    و کلی حرف دیگه...
    رضا هم که انگار تازه به خودش اومده بود گفت علی چی داری میگی تو تجاوز چیه، یه ساک بود فقط دیگه...
    صبر کن واست توضیح میدم، گفتم توضیح بده، گفت:

    علی داداش من اصلا مجبور نکردممم مادرمووو ک این کارو واسم بکنه

    پس چی؟( نمیتونستم به روم بیارم که میدونم مادرش چرا این کارو کرده)

    بابا گوش کن یه لحظه به حرف من، من مامانمو مجبور نکردم، اون خودش دلش میخواست این کارو انجام بده، خودش همیشه بهم میگفت من با بابات رابطه ندارمو از من کمک میخواست منم مجبور شدم کمکش کنم
    (تو ذهنم گفتم عجب مارموزیه رضا، داره همه چیو میندازه گردن مادرش و خودشو خوب جلوه میده)
    +چی میگی رضا، چون با پدرت رابطه نداره تو باید کیرتو بزاری دهن مادرت؟
    علی داداش خب من چیکار میتونستم بکنممم، اگه می رفت با یکی دیگه اوکی میشد آبروریزی میکرد خوب بود؟؟
    من خودم خواستم کمکش کنم نیازاشو برطرف کنم تا دیگه سمت کسه دیگه ای نره و زندگیشون خراب نشه
    (تو ذهنم می گفتم خدایااا چی دارن میگن این مادرو پسر، اگه خاله رو نمی‌شناختم میگفتم این رضاست که داره راست میگه و خاله داره رضا رو مجبور میکنه)

    رضا الان تو چه نیازی از مادرت برطرف کردی؟؟ اون داشت واست میخورد، تو ارضا شدی
    ـ خب خودش دوس داره بخوره من چیکار کنم، اصلا مادرم عاشق رابطست ، من فقط به خاطر این که زندگیه پدر و مادرم خراب نشه این کارو کردم،
    ( رضا انگار اون لحظه یه جرقه ای تو ذهنش خورد و یه ایده ای رو مطرح کرد )
    اصن علی تو درست میگی من نمیتونم مامانمو کمک کنم، کارم اشتباه بود ولی یه چیزی میخوام بهت بگم ترش نکن، البته که برای تو هم بد نمیشه...
    یعنی چی رضا درست صحبت کن ببینم چی میگی؟
    ـ ببین تو میگی من پسرشم نباید این کارو کنم اما دارم میکنم، پس حداقل تو بیا جای منو پر کن براش منم دیگه کاری باهاش ندارم و خیالم راحته که مامانم هم به خواستش میرسه...
    (تو ذهنم گفتم وای رضا چی داره میگه، داره پیشنهاد میده مادرشو بکنم؟؟؟؟؟؟ همون خاله ای که چند وقته هر کاری دارم میکنم تا یه خورده بتونم بمالمش، اصلا تموم اون چیزایی که با خاله هماهنگ کرده بودیم بعد این حرف رضا از ذهنم رفت، فقط بدن لخت خاله وقتی اون لحظه داشت برای رضا ساک میزد میومد جلوی چشمام)
    رضا منظورت اینه من با مادرت رابطه داشته باشم میفهمی یعنی چی؟؟؟ منم خواهرزادشم چه فرقی دارررره اخه با پسرش؟
    ـ علی جون خواهر زاده با پسر خیلی فرق داره، اتفاق خواهرزاده باید عصای دست خاله باشه( حس کردم منظورش از این حرف خودشو با مادرم بود)
    +اولا نه دوما نه سوما حتی اگه من راضی بشم چجوری میخوای مامانتو راضی کنی که به من بده؟؟
    ـ علی تا الان میگفتی نه ، الان میگی چجوری راضیش کنم که بهت بدددده؟؟؟
    مثل این که خوشت اومده هااا شروع کرد خندیدن
    +ببند دهنتو رضا واس خودت چرت و پرت میگی
    ـ بابا چیه مگه من که پسرشم راضیییی
    مامانمم که راضیش میکنممم
    تو هم خواهر زادشی راضیییی
    کون لق ناراضی
    میخواست پدرم عرضه داشته باشه بکنتش که نیاد مامانم زیر خواب پسر و خواهر زادش بشه...
    میخوای چیکار کنی رضا؟
    ـ تو کاریت نباشه من الان میرم با مامان صحبت میکنم راضیش میکنم میگم مثلا اگه به علی ندی میره به بقیه میگه و فلان از این حرفا اما یه شرطی دارم که دست تو رو میبوسه
    چه شرطی؟
    ـ الان نمیگم، هر موقع مامانمو کردی تموم شد اون موقع بهت میگم، اگه راضی که دست بدیم اگه نه که همه چی رو همین جا چال کنیم...
    ( میدونستم شرطش مربوط به مادرمه، حس میکردم رضا میدونست نمیتونه از مادرش نتیجه بگیره و به مادر من نزدیک بشه بخاطر همین داشت مادر خودشو بهم باج میداد تا بعدا بتونه از طریق من به مامانم نزدیک بشه، اما اون لحظه تنها چیزی که واس من مهم بود دیدن بدن لخت خاله بود)
    +قبوله! بهش دست دادم...
    رضا گفت دمت گرم علی، با شوخی گفت مادرمو زیاد اذیت نکنیاااا، من برم باهاش صحبت کنم تو همینجا باش من برمیگردم زود و رفت داخل خونه پیش مادرش، تقریبا من یک ربع داخل حیاط بودم که دیدم رضا اومد و بهم گفت علی جون حله برو داخل یه لحظه عروس خانوم کارت داره و خندید
    گفتم چی؟؟ یعنی الان انجام بدم؟
    گفت نه خره، گفت میخواد با تو تنها صحبت کنه ، تو که دلت نمیخواد وقتی آب من تو دهنشه باهاش سکس کنی، بزار بره حموم دوش بگیره، قشنگ تمیز بشه دو ساعت دیگه بیا هر چقدر خواستی لذتشو ببر الان برو تو میخواد باهات حرف بزنه نگران نباش، گفتم باشه و رفتم سمت داخل
    رضا بیرون مونده بود و درو باز کردم دیدم خاله یه گوشه نشسته و لباساشو پوشیده و منتظر من بود تا من رفتم داخل از جاش بلند شد و گفت سلام علی جان
    من یه کم خجالت میکشیدم، چون نمیدونستم اصلا رضا چی گفته الان راجب من که مادرش راضی شده پس سرم یه کم پایین بود، خاله اومد جلو و گفت رضا اومد باهام صحبت کرد، گفتم چی گفت؟ گفت یه پیشنهاد جدید داد...گفتم چی؟ می‌دونستم میخواد راجب سکس ما دوتا صحبت کنه پس خیلی داشتم خجالت میکشیدم، خاله گفت رضا گفته اگه این یه کارو انجام بدم دیگه هیچوقت چیزی از من نمیخواد و دیگه کاری به سارا یا حتی مادرت نداره...
    گفتم چه کاری؟
    گفت باید با تو به صورت کامل رابطه داشته باشم...
    من هیچی نگفتم سرمو انداختم پایین
    خاله گفت خیلی زرنگه حتی فکر همه جاشو کرده، خاله گفت پیش خودم گفتم الکی میایم تو اتاق میگیم رابطه داشتیم و میایم بیرون بعد تموم میشه میره همه چی اما گفت دوربین میزارم تو اتاق و یواشکی ازتون فیلم میگیرم اگه ببینم با علی همکاری نکردی یا سرد برخورد کردی میزنم زیر همه قولام و دوباره میشم همون رضا...
    گفتم نمیدونم چی بگم خاله، به نظرت امکان داره بعد این پیشنهاد ولمون کنه؟
    (راجب شرطی که گذاشته بود واس من هیچی بهش نگفتم، چون میدونستم اگه بگم خاله میفهمه رضا یه نقشه دیگه داره پس میزنه زیر همه چیز)
    گفت رضا گفته بعد این موضوع دیگه از من هیچی نمیخواد و همه ی اینارو فراموش میکنه، فقط نمیدونم چرا همچین چیزی رو میخواد آخه...
    ( من میدونستم، میتونست با این کار من یه قدم نزدیک تر بشه به مادرم)
    منم گفتم نمیدونم خاله ولی به نظرم این آخرین شانسمونه، نباید از دستش بدیم
    خاله سرشو انداخت پایین و یواش گفت یعنی میگی به حرفش گوش کنیم و انجام بدیم؟
    گفتم چاره ای نداریم خاله مجبوریم
    به نظرم این سری داره راست میگه
    خاله گفت باشه، انجامش میدیم ولی منو ببخش خاله مجبور به همچین کاری داری میشی...
    ( من که تو کونم عروسی بود)
    گفتم عیبی نداره خاله شما هم منو ببخش
    من دارم میرم خونه رضا خودش به نظرم باهام تماس میگیره، گفت باشه خاله جون...
    اومدم بیرون و رضا بدو بدو اومد پیشمو گفت حله؟ گفتم آره گفت اخ جون برو خونه پسر دوش بگیر آماده باش عروس خانومو از حموم اوردم بیرون بهت زنگ میزنم سریع بیای ، گفتم باشه.
    راه افتادم سمت خونه قبل اینکه برم یواشکی فیوز کنتور برق شون رو وصل کردم...
    هزار تا فکر داشت تو سرم میچرخید، هم خوشحال بودم چون قراره خاله رو بکنم، اونم به اختیار خودش، هم نگران بودم ک قراره شرط رضا چی باشه...
    رفتم خونه و مامان گفت آشو دادی خاله؟؟
    گفتم آره اتفاقاااا خیلی هم تشکر کردددد
    (تو دلم گفتم قراره کلی تشکر دیگه هم بکنه)
    بدو بدو رفتم سمت حموم هرچی شامپو داشتیم رو خودم خالی کردم، همه جامو قشنگ تمیز کردمو اومدم بیرون، رفتم تو اتاق مشغول لباس پوشیدن بودم که هی گوشی رو نگاه میکردم که چرا زنگ نمیزنه
    تازه یک ساعت گذشته بود...
    نشستم رو تخت و همین طوری به صفحه ی گوشی زل زده بودم مشغول تجسم کردن بدن لخت خاله بودم.
    بعد نیم ساعت دیدم گوشیم زنگ خورد
    رضا بودد، دستام از استرس خیس عرق شده بود
    جواب دادم ، جانم رضا؟
    گفت آقا دوماد راه بیفت بیا
    گفتم باشه
    وای خداااا ، داره میشه یعنی
    بدو بدو راه افتادم سمت خونه خاله شون
    زنگشونو زدم رضا درو باز کرد و گفت بیا تو رفتم داخل و رضا اومد استقبالم و گفت خوش اومدی داداش، برو تو لذت ببر منم میرم داخل حیاط کاری داشتی صدام کناااا با خنده گفت فقط علی مواظبش باشیاااا
    گفتم باشه و رفتم داخل، خاله مشخص بود که تازه از حموم اومده بود چون بوی عطر شامپو هاش از رو تنش بلند شده بود و موهاشم یه کم خیس بود، خاله یه شلوار مشکی تنگ و یک تاپ مشکی رنگ پوشیده بود که تضاد زیبایی رو پوست سفید خاله درست کرده بود و هر کس اون لحظه میدید آبش میومد، خاله بلند شد و اومد نزدیکم، گفتم خاله خوبی، سرشو تکون داد و گفتم خاله ببخشید انگشتشو گذاشت روی لبم و با چشماش جای دوربین و بهم نشون داد، منظورش این بود ک حرف اضافی نزنم، خاله گفت رضا بهم گفته باید جوری ارضات کنم تا صدات توی حیاط بره و رضا بشنوه، باید باهات گرم رفتار کنم...
    خاله اومد جلو ترو دستاشو دور گردنم حلقه کرد و اروم با لپش پیشونیمو بوسید
    فاصله ی منو خاله فقط یه انگشت بود
    خاله همین طوری که پیشونیمو بوسید بوسه زنان اومد پایین تر به لپم رسید لباشو کشید پایینو چسبوند به لبم
    وای طعم لبای خاله عالیی بود
    خاله محکم شروع کرد لبامو خوردن منم همراهیش کردم، کیرم به ثانیه نکشیده بود ک راست شد و خورد به پای خاله، خاله که متوجه شد همون لحظه جلوی پاهام زانو زد اما روش نمیشد شلوارمو در بیاره، پس خودم دست به کار شدم شلوارمو کشیدم پایین و شرتمم دراوردم کیرم افتاد جلوی صورت خاله، کیرم خوب بود بزرگ بود اما واقعا جلوی رضا چیزی نبود کیرم، خاله اون کیرو تا اخر میخورد اینو میتونست قورت بده، خاله سرشو اورد بالا و کیرمو با دستش گرفت و شروع کرد بالا پایین کردن، اروم زبونشو کشید رو کیرم و یهو همشو با هم برد داخل دهنش وااای چقدر گرم بود دهنش، شروع کرد واسم ساک زدن، منم دستمو گذاشتم رو سرشو همراهیش میکردم، فقط چند دقیقه ساک خاله کافی بود تا من به ارضا شدن نزدیک بشم و به خاله گفتم دست نگه داره...
    نشستم کنار خاله بهش گفتم دراز بکشه و مشغول در آوردن لباسش شدم تاپشو دراوردم و زیرش یه سوتین قرمز داشت
    شلوارش رو هم کشیدم پایین ک دیدم با سوتینش ست کرده، خاله چشماشو بسته بود...
    سوتین خاله رو باز کردم و حمله ور شدم به سمت ممه هاش، این ممه های خالمه، یعنی مادر رضااا، چقددد خوب بود ، سفید بزرگ و نرررم ، خاله آخش رفت هوا و محکم شروع کردم خوردن ممه هاش، چند دقیقه نگذشته بود که دلمو زدم به دریا و دستمو گذاشتم رو کصش از رو شرتش، خواستم شرتشو در بیارم که خاله دستامو گرفت، هنوز میشه خجالتو از تو چشماش دید ، فورا یادش افتاد دوربین داره فیلم میگیره دستاشو برداشت و من شرتشو از پاش در اوردم، دستمو گذاشتم لای کس خاله نرگس که دیدم بیش از اندازه خیسه، وای من میخوام این کصو بکنم، چقد تمیز بود این کس، چقدر سفیده این خاله ی من، تو همون حالت اومدم روش به خاله گفتم اماده ای؟؟؟
    خاله با اون چشمای قشنگش منو نگاه کردو گفت اره علی، یواش بکن توش دردم میگیره،
    ای جان خیلی حس خوبی بود وقتی اینو می شنیدی از خاله ات
    کیرمو کشیدم رو کصشو یواش فرستادمش داخل، وای چقدر گرم بود اون تو، حتی رضا هم این کصو امتحان نکرده بود اما من کردم، مشغول تلمبه زدن شدم و خاله هم پاهاشو پشتم حلقه کرده بود، صدای برخورد بدنم به بدن خاله کل اتاقو پر کرده بود، ناخودآگاه تو اون لحظه که داشتم رو کس خاله تلمبه میزدم یاد شرط رضا افتادم و یهو مادرم رو تصور کردم زیرم و رضا رو گذاشتم جای خودم، نمیدونستم چیکار کنم، اما زور شهوت بیشتر بود همین طوری به تلمبه زدن ادامه دادم، خاله صداش در اومده بود، به نفس افتاده بود، می‌گفت خاله یو ااا شش یو ااا ااا ش
    با هر تلمبه زدن من ممه های خاله بالا پایین میشد و من دیگه نمیتونستم بیشتر از این طاقت بیارم، ولی نمیخواستم کارم با خاله تموم شه، کیرمو از کس خاله کشیدم بیرون، گفتم خاله میشه برگردی؟؟
    گفت چرا؟
    گفتم برگرد لطفا، میخوام یه جوره دیگه ای امتحان کنم، خوده خاله هم متوجه شده بود دیگه من فقط دلم میخواد لذت ببرم ، اصلا برام مهم نبود این خواسته ی رضا بوده...
    خاله برگشتو بهش یاد دادم حالت داگی بشینه
    وای خدای من چی میدیدم، این کون بزرگ خاله بود جلوی من؟؟؟
    چقدر سفید و بزرگههه
    چقد از این پشت کصش قشنگ دیده میشه کیرمو اروم فرستادم، داخل کصش و تو اون حالت شروع کردم تلمبه زدن، یه چند دقیقه ای زدم، میدونستم همچین موقعیتی شاید دیگه پیش نیاد، پس همزمان که تلمبه میزدم انگشتمو گذاشتم گذاشتم رو سوراخ کونش یه کم خیسش کردم و فرستادم بره داخل که یهو خاله شوکه شد و یه کم خودشو برد جلو که انگشتم در اومد اما کیرم هنوز داخل بود و مشغول تلمبه زدن بودم، خاله گفت علی چیکار میکنیی؟ از پشت نه...
    آروم خودمو رسوندم کنار گوش خاله جوری ک صدامون نیوفته تو فیلم یواش گفتم خاله این درخواست رضاعع... رضا بهم گفته باید از پشت بکنمت، بهم گفت دلیلشو ازم نپرس ، تو بکن از پشت ، مادرم راضی میشه میترسم اگه نکنم بزنه زیر همه چی( رضا اصلا روحش خبر نداشت از این حرف من و کاری ک من دارم انجام میدم، ولی من به خودم گفتم این میشه انتقام فکرایی که رضا راجب مادرم میکنه)
    خاله گفت علی نمیتونممم بخدااا تا حالا این کارو نکردم، درد داررره
    گفتم میدونم خاله ولی چاره ای نیست، قول میدم یواش انجام بدم، خاله بزور راضی شد، کماکان کیرم تو کصش بود و داشتم تلمبه میزدم، انگشتمو دوباره خیس کردمو یواش فرستادم داخل کون گنده ی خاله، خیلی اروم اروم این کارو میکردم، خاله واقعا داشت درد میکشید، شاید هر ۲۰ ثانیه یه کوچولو میبرم جلو، تقریبا ده دقیقه من داشتم این کارو انجام میدادم و رسیده بودم به این که انگشتمو تا آخر کرده بودم تو کون خاله و قشنگ جا باز کرده بود...
    دیگه با کصش کاری نداشتم، خاله گفت صبر کن پس من یه کرم بیارم بزن که من درد نگیره گفتم باشه.
    خاله پاشد رفت دنبال کرم ، اما با وازلین برگشت، وازلین بهترم بود، خاله دوباره همون حالت شد وازلینو مالیدم دم سوراخ کونش و یکم به کیرم مالیدم، انگشتمو دوباره فرستادم داخل این بار خیلی راحت تر می‌رفت، خاله هم انگار زیاد درد نداشت، پس گفتم وقتشه، کیرمو گذاشتم دم سوراخش گفتم خاله جون شل کن اصلا سفت نکن سعی میکنم آروم بکنم، گفت باشه، کیرم گذاشتم دم سوراخش و آروم فشار میدادم بره توو، وای خدا چقدر تنگه این زن، کیرم یک ذره داخل نمیرفت، با هزار بدبختی که شده سره کیرم رفت داخل که خاله به گریه افتاد، گفت علی درد دارمممم، گفتم میدونم خاله، تحمل کنن
    یکم دیگه فشار دادم بیشتر رفت تو و خاله همین طوری داشت درد میکشید، دلم میخواست رضا بفهمه مادرش چجوری داره زیرم گاییده میشه، پس گفتم خاله دستتو بیار پشت واسم کونتو باز کن، خاله هم همین کارو کرد، سرش رو گذاشت رو بالش، منم گفت دستای خاله رو گرفتم که تکون نخوره یهو کل کیرمو تا اخر کردم تو کون خاله، وای خاله یه جوری جیغغغ زد که رضا که هیچی حتی همسایه ها هم شنیدن، خاله مثل ابر بهار داشت گریه میکردم و جیغ میزد، علی علی از دهنش نمی افتاد، ولی من کیرمو در نیاورده بودم، اما تکونم نمیدادم،فقط اروم نگه داشتم...
    دستاشو ول کردمو سریع دستامو رسوندم به کصش و همزمان کصشو مالیدم تا این دردو فراموش کنه، خاله التماس میکرد ولش کنم، اما من میگفتم تموم شددد دیگه درد نداره، تند تند با کس خیسش ور رفتم یک دقیقه تا خاله بالاخره اروم شد...
    همون جا دوباره کیرم رو تکون دادم تو کون خاله و شروع کردم یواش یواش تلمبه زدن، دیگه واقعا تحمل واسم سخت بود، نمیتونستم تحمل کنم که ابم نیاد، پس تو همون حالت که تلمبه میزدم بدون این که به خاله بگم دستمو گذاشتم دو طرف باسنش و محکم کشیدم سمت خودمو تمام آبمو خالی کردم تو کون خاله، خاله داشت میسوخت صدای هق هقش میومد، من تا قطره ی اخر خودمو خالی کردم داخل خاله، دیگه نتونستم رو پام وایسم، همونجا دراز کشیدم، خاله هم کنارم تو همون حالت دراز کشید، نا نداشت بلند شه حتی خودشو تمیز کنه،تقریبا ۷ ۸ دقیقه جفتمون ساکت کنار هم دراز کشیده بودیم که من رو به خاله کردم گفتم ببخشید خاله جون، درخواست رضا بود این کار، مجبور بودم،خاله که انگار تازه به خودش اومده باشه فقط گفت عیبی نداره و پاشد با دستمال خودشو تمیز کرد و لباساشو جمع کرد رفت سمت آشپزخونه، منم پاشدم لباسامو پوشیدم گفتم خاله من دارم میرم پیش رضا، خاله جوابی نداد، منم. رفتم بیرون و دیدم رضا بیرون قلیون گذاشته داره قلیون میکشه، تا منو دیدد گفت علییی چیکاررر کردی، کشتی مادرمووو جیغش تا دم خونه شما هم رفت فکر کنم مامانتم شنیده باشه خالت زیر کیرت بوده...
    این حرفارو مشخص بود با قصد میزد، گفتم چیزی نیست نگران نباش، رضا گفت من برم سریع گوشی که داشت فیلم میگرفت رو بگیرم، رفت داخلو دید مادرش از خستگی دراز کشیده ، یه نگاه به مامانش کرد و گفت مامان خوب حال کردیا،خاله هیچی نگفت ، رضا سریع رفت گوشیو گرفتو اومد پیش من، گفت خب علی بیا کارت دارم، رفتم و گفت چطور بودد؟؟
    گفتم خوب بود به نظرم لذت برد مادرت، گفت دمت گرم خیلی مردی، هر آدمی جرات اینو نداره که اینجوری احتیاج های خالشو برطرف کنه
    اما تو کردی دمت گرم، خالت از این به بعد میشه خانوم تو، گفتم بس کن رضا...
    رضا گفت خیل خب حالا، علی یادته گفتم یه شرطی دارم بعد تموم شدن کارت میگم؟
    قلبم شروع کرد تند تند زدن گفتم اره، بگو میشنوم...
    رضا گفت من از یه زنه خوشم اومده میخوام تو کمکم کنی
    گفتم یعنی چی؟چیکار باید بکنم؟ کیه؟؟؟
    گفت بهت میگم ، ولی باید کمکم کنی، من دلم میخواد برای یه بارم شده طعم اون زنو بچشم بخاطرش هرکاری هم لازم باشه حاضرم انجام بدم...
    گفتم میگی کیه یا نه؟؟
    گفت...

ادامه دارد...

نوشته: علی

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18