migmig ارسال شده در 11 آبان اشتراک گذاری ارسال شده در 11 آبان تروما میلر، روانکاو سوئیسی در کتاب خود ثابت میکند که کودک برای بقا ، حقیقت آزار یا تجاوز را از خود پنهان میکند تا عشق والدین را از دست ندهد. اما بدن این حقیقت را فراموش نمیکند. سالها بعد، این تجربه های بیان نشده به صورت میگرن، دردهای مزمن، افسردگی یا رفتارهای خود ویرانگر ظاهر می شوند. او میگوید: تنها راه درمان، ابراز دیرهنگام سوگ سرکوب شده است. من گاهی اوقات تو همین سایت داستان هایی میخونم و ترجیح دادم این داستان رو همین جا بیانش کنم.البته کمی هم با بیان ادبی . این داستان یکی از مراجعین بنده است که ۶۲ سال سن داره و بعد چند ازدواج ناموفق درگیر تروماست. اسامی رو تغییر دادم. ۱۱ سالم و سال ۱۳۵۴ بود و انقلاب سفید شاه.تو قَله(روستا) ما تازه مکتب خانه ها جمع شده بود و جاش رو دبستان گرفته بود و من سرخوش از جمع شدن ترکه و فلک و گوش پیچ کردن. خانوم معلم ما با بلوز ودامن خاکی و یک جلیقه که نشانی رو آن خودنمایی میکرد .کلاهی روی سر بود که موها رو می پوشند که البته وقت کلاس از سر بر می داشت. کلاس ها مختلط و سال های اول تا پنجم توی یک کلاس مجموعا فکر کنم ۱۵ نفری می شدیم. همیشه تغذیه رو که می آورد کلی ذوق مرگ میشیم و خیلی دوستش داشتیم. یادمه وقتی خانوم معلم می رفت سمت دبستان، زنان روستا رو بر میگرفتن و مردان یک استغفرالله میگفتن . رفتارشون جوری بود که انگار خانوم معلم دِهَره(مدفوع خشک شده کف اصطبل) است. یکی از مخالفین سرسخت دبستان عموم بود که نذاشت دختر عموم تحصیل کنه.از من دوسالی بزرگ تر بود ، زمان نوشتن تکالیف با بغض نگاهم می کرد و پرنده تو چشم هاش تو قفس بوآش گیر کرده بود. کلاس ها از ۷ صبح تا ساعت ۲ بود . بعدش چراندن بود و شب ساعت ۷ خواب .تازه ساعت ها رو یادمون داده بود و فقط دبستانمون یک ساعت داشت . تاره سو لامپا اومده و هر خونه ای یکی روشنی داشت ولی بازم همون ساعت خواب بود. ساعت ۱۰ صبح بود که بوآم فرستاده بود دنبالم که یکی از میش ها کُره کرده بود و باید میرفتم از آغل جوله(ظرف شیر)برای آغوز(شیر اول که میدوشیدن)می آوردم. بنای دبستان بالای تَل بود ، راه از سمت گرمابه کج کردم . یادمه معلم گیر داده بود به بهداشت گرمابه که به تریج قبای اهالی برخورده بود ، پول روی هم گذاشتن و ترمیم کردنش . بعدش مظهر قنات بود ، درختای سپیدار دو طرفش و باد بهاری ملایمی که گه گاهی زوزه میکشد . جبه رو دادم بالا که باد زیر بغل هام تابی بخوره که خنک شم .حس جوونی می کردم . آغل گاو گوسفند که کنار هم بود نمایان شد . راحتی خونه روبروشون بود. قپان زدم کسی جواب نداد . از رو دیفال پریدم داخل .داشتم میرفتم سمت آغل گوسفند که صدای جیغ کوچیکی شنیدم و فضولیم گل کرد.ترس خاموشی به جونم رخنه کرده بود که ببینم چه خبره نکنه رتیلی خواهر یا مادرمو نیش زده باشه . نرم نرمک پا پیش گذاشتم و پیچ در آغل گاوها رو باز کردم . گیوه ها رو از پا کندم ، دهره نرم رو زیر پا پیچ هام حس میکردم که صدایی شبیه ناله داشت کم کم نمود پیدا می کرد. از گوشه آستانه(درب)نیم نگاهی به داخل انداختم ، صدا از گوشه و انتها می پیچید . تیزپا و بی صدا خودم رو داخل انداختم . قلبم مثل چُغُک(گنجشک) میزد. ننه مو با عموم دیدم که تنبان از پا کنده بودن . عامو پشت ننه ام و سرپایی حسابی از پشت مشغول بودن. دست هاش پهلوهای ننه رو گرفته بود و سرش رو خم کرده بود به دیوار . عامو و ننه پاهاشون از عرق برق میزد. شلتاق(ضربه شلاق مانند) پشت شلتاق ،نفس زدن ممتد ، جلیقه قرمز ننه روی پهلوهاش جمع شده بود و عمو محکم گرفته بودش . تا حالا ننه رو اینجوری ندیده بود فقط آخر شب ها بود که روسری از سر برمیداشت. ذهنم رفت روی فلک های ملا ، تنبیه که پس از شیطنت می کرد یا وقتی زِبَر ، زیر یا پیش رو اشتباه تلفظ می کردیم.یعنی ننه چه کرده بود که عامو اینجوری فلکش می کرد ، اصلا این چه مدل فلک کردنه . احساس گناه گریبان ام رو گرفته بود ، ول کن نبود این احساس لعنتی . گرمی رو زیر پوستم داشتم حس میکردم ، کم کم داشت سمت سرم میرفت . رنگ ها آروم آروم مات میشدن . چشم هام به سیاهی رفت . ولی این صدا بود که هنوز تو گوش هام می پیچید و ول کن نبود ، بهم میگفت هنوز اینجایی ، از یک جایی صدا هم کم کم مات و گنگ شد .نه میدویدم و نه می شنیدم .گرما و ضعف ، دو تا متناقض همزمان تو وجودم دست و پنجه نرم میکردن . توی یک خلا بی پایان ، نه انگار روی هوا بودم و وزنی نداشتم . هیچی نبود و نمیخواستم باشه . نمیدونم چه مدت تو این حالت بودم . بدنم بود که منو به خودم آورد . انگار تازه یادش اومد که من نفس نمیکشم . هاااااااا یهو هوا رو با صدای زیاد کشید داخل . به هِن هِن افتادم که یهو فهمیدم کجام . به سمت ننه و عامو نگاهی انداختم . با دیدن من خشک شده بودن که با داد عامو که فحش میداد پیَر سگ به تقلا افتادن . انگار اُو ریخته بودم تو آغل مورچه . عامو رفت کنار که برای اولین بار کیرش رو دیدم که دلنگون(آویزان)شده بود .سیاه و بی ریخت .ننه سریع جلیقه رو میکشید رو رون هاش . هر دوتا سراسیمه دنبال تنبان هاشون و داشتن میکشیدن بالا . احساس فشار ، خفگی گلو ، نفس کشیدن سخت . همه با هم ، نا نداشتم . عامو از آستانه انگار گرگ دنبالش کرده زد بیرون .ننه لمیده به دیفال آغل ، دستهاش به لرزه اسمم رو صدا میزد .انگاری ته صداش گریه داشت .اشک های منم با ننه اومد و گریه کُنون می گفتم ننه شرمنده .دوباره گرما داشت میرفت زیر پوستم که از جام بلند شم . من کی از حالت نیم خیزم کف زمین پخش شده بودم ؟؟ . وقت فکر کردن به این نبود باید کاری میکردم . بلند کردن پاهام ، انگار بهشون سرب سرد بسته بودن . از سمتی که گرما میومد از سمت دیگه رخوت و بی حسی میرفت . من گناهکار بودم. گناه کارترین من بودم. کوه رو سر آخر کَندم ، بلند شدم دویدم سمت آستانه آغل ، ننه پشت مَکث کوتاهی پشتم در اومد .از در زدم بیرون ۲۰ قدمی که فاصله افتاده بود صدای جیغ و لابه اش که التماس می کرد نَرَم . هنوز نمیدونم از ترس لو رفتن بود یا از دست دادن پسرش . چند تا تَل و تپه یادم نمیاد . خیلی وقت بود که از قله زده بودم بیرون .از خودم زده بودم بیرون . نزدیک غروب بود که رسیدم شهر کناریمون . حس شرم و غم بود که حالم رو خراب میکرد . دیگه نمی خواستم برگردم ، من چیکار کرده بودم ، حتی خودم هم نمیدونستم .فقط میدونستم بار سنگینی رو دارم تنهایی حمل میکنم . سوار یک مینی بوس بنز شدم و رفتم شهر اصلی مرکز استان . . . . . اون هیچ وقت دیگه به روستا برنگشت ، بعد چند روز سرگردونی توی یک شهر بزرگ توی یک تعمیرگاه ماشین سنگین کار پیدا کرد . استاد شد و بعدش تعمیرکار لودر و بولدوزر شد . بعد جذب جهاد شد و شغل دولتی . الان تهرانه و به خاطر اسم روستا که بعد فامیلیش هستش یکی از فامیل هاش که تو ارگانی هستش پیداش کرده . بهش گفته : کجایی نامرد ، بابات همه جا رو دنبالت گشت و مرد ، مامانت چشم به راهت اینقدر گریه کرد چشماش سفید شد و مرد . خواهر و برادرات فکر کردن گرگ خوردت و مردی . بهش پیشنهاد دادم بره سر خاکشون شاید سوگ دیرهنگام بتونه سبک اش کنه . نکته : مراجع بنده اون وقت نمیدونست که رابطه جنسی چیه و حتی که الان که میدونه گناه کار نیست باز هم حس گناه داره . همیشه شکاکه و نمیتونه یک زندگی مشترک رو ساپورت کنه . و نمیتونه خودش و مادرش رو ببخشه . نوشته: bsjdbdbsj لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده