رفتن به مطلب

داستان سکسی مامان، ترومای زندگی من


migmig

ارسال‌های توصیه شده


تروما
 

میلر، روانکاو سوئیسی در کتاب خود ثابت میکند که کودک برای بقا ، حقیقت آزار یا تجاوز را از خود پنهان میکند تا عشق والدین را از دست ندهد. اما بدن این حقیقت را فراموش نمیکند. سالها بعد، این تجربه های بیان نشده به صورت میگرن، دردهای مزمن، افسردگی یا رفتارهای خود ویرانگر ظاهر می شوند. او میگوید: تنها راه درمان، ابراز دیرهنگام سوگ سرکوب شده است.
من گاهی اوقات تو همین سایت داستان هایی میخونم و ترجیح دادم این داستان رو همین جا بیانش کنم.البته کمی هم با بیان ادبی .
این داستان یکی از مراجعین بنده است که ۶۲ سال سن داره و بعد چند ازدواج ناموفق درگیر تروماست.
اسامی رو تغییر دادم.
۱۱ سالم و سال ۱۳۵۴ بود و انقلاب سفید شاه.تو قَله(روستا) ما تازه مکتب خانه ها جمع شده بود و جاش رو دبستان گرفته بود و من سرخوش از جمع شدن ترکه و فلک و گوش پیچ کردن.
خانوم معلم ما با بلوز و‌دامن خاکی و یک جلیقه که نشانی رو آن خودنمایی میکرد .کلاهی روی سر بود که موها رو می پوشند که البته وقت کلاس از سر بر می داشت.
کلاس ها مختلط و سال های اول تا پنجم توی یک کلاس مجموعا فکر کنم ۱۵ نفری می شدیم.
همیشه تغذیه رو که می آورد کلی ذوق مرگ میشیم و خیلی دوستش داشتیم.
یادمه وقتی خانوم معلم می رفت سمت دبستان، زنان روستا رو بر میگرفتن و مردان یک استغفرالله میگفتن .
رفتارشون جوری بود که انگار خانوم معلم دِهَره(مدفوع خشک شده کف اصطبل) است.
یکی از مخالفین سرسخت دبستان عموم بود که نذاشت دختر عموم تحصیل کنه.از من دوسالی بزرگ تر بود ، زمان نوشتن تکالیف با بغض نگاهم می کرد و پرنده تو چشم هاش تو قفس بوآش گیر کرده بود.
کلاس ها از ۷ صبح تا ساعت ۲ بود . بعدش چراندن بود و شب ساعت ۷ خواب .تازه ساعت ها رو یادمون داده بود و فقط دبستانمون یک ساعت داشت .
تاره سو لامپا اومده و هر خونه ای یکی روشنی داشت ولی بازم همون ساعت خواب بود.
ساعت ۱۰ صبح بود که بوآم فرستاده بود دنبالم که یکی از میش ها کُره کرده بود و باید میرفتم از آغل جوله(ظرف شیر)برای آغوز(شیر اول که میدوشیدن)می آوردم.
بنای دبستان بالای تَل بود ، راه از سمت گرمابه کج کردم . یادمه معلم گیر داده بود به بهداشت گرمابه که به تریج قبای اهالی برخورده بود ، پول روی هم گذاشتن و ترمیم کردنش . بعدش مظهر قنات بود ، درختای سپیدار دو طرفش و باد بهاری ملایمی که گه گاهی زوزه میکشد . جبه رو دادم بالا که باد زیر بغل هام تابی بخوره که خنک شم .حس جوونی می کردم .
آغل گاو گوسفند که کنار هم بود نمایان شد . راحتی خونه روبروشون بود. قپان زدم کسی جواب نداد . از رو دیفال پریدم داخل .داشتم میرفتم سمت آغل گوسفند که صدای جیغ کوچیکی شنیدم و فضولیم گل کرد.ترس خاموشی به جونم رخنه کرده بود که ببینم چه خبره نکنه رتیلی خواهر یا مادرمو نیش زده باشه .
نرم نرمک پا پیش گذاشتم و پیچ در آغل گاوها رو باز کردم . گیوه ها رو از پا کندم ، دهره نرم رو زیر پا پیچ هام حس میکردم که صدایی شبیه ناله داشت کم
کم نمود پیدا می کرد.
از گوشه آستانه(درب)نیم نگاهی به داخل انداختم ، صدا از گوشه و انتها می پیچید . تیزپا و بی صدا خودم رو داخل انداختم . قلبم مثل چُغُک(گنجشک) میزد.
ننه مو با عموم دیدم که تنبان از پا کنده بودن . عامو پشت ننه ام و سرپایی حسابی از پشت مشغول بودن.
دست هاش پهلوهای ننه رو گرفته بود و سرش رو خم کرده بود به دیوار . عامو و ننه پاهاشون از عرق برق میزد. شلتاق(ضربه شلاق مانند) پشت شلتاق ،نفس زدن ممتد ، جلیقه قرمز ننه روی پهلوهاش جمع شده بود و عمو محکم گرفته بودش . تا حالا ننه رو اینجوری ندیده بود فقط آخر شب ها بود که روسری از سر برمیداشت.
ذهنم رفت روی فلک های ملا ، تنبیه که پس از شیطنت می کرد یا وقتی زِبَر ، زیر یا پیش رو اشتباه تلفظ می کردیم.یعنی ننه چه کرده بود که عامو اینجوری فلکش می کرد ، اصلا این چه مدل فلک کردنه .
احساس گناه گریبان ام رو گرفته بود ، ول کن نبود این احساس لعنتی . گرمی رو زیر پوستم داشتم حس میکردم ، کم کم داشت سمت سرم میرفت . رنگ ها آروم آروم مات میشدن . چشم هام به سیاهی رفت .
ولی این صدا بود که هنوز تو گوش هام می پیچید و ول کن نبود ، بهم میگفت هنوز اینجایی ، از یک جایی صدا هم کم کم مات و گنگ شد .نه میدویدم و نه می شنیدم .گرما و ضعف ، دو تا متناقض همزمان تو وجودم دست و پنجه نرم میکردن . توی یک خلا بی پایان ، نه انگار روی هوا بودم و وزنی نداشتم . هیچی نبود و نمیخواستم باشه .
نمیدونم چه مدت تو این حالت بودم . بدنم بود که منو به خودم آورد . انگار تازه یادش اومد که من نفس نمیکشم . هاااااااا یهو هوا رو با صدای زیاد کشید داخل . به هِن هِن افتادم که یهو فهمیدم کجام . به سمت ننه و عامو نگاهی انداختم . با دیدن من خشک شده بودن که با داد عامو که فحش میداد پیَر سگ به تقلا افتادن .
انگار اُو ریخته بودم تو آغل مورچه . عامو رفت کنار که برای اولین بار کیرش رو دیدم که دلنگون(آویزان)شده بود .سیاه و بی ریخت .ننه سریع جلیقه رو میکشید رو رون هاش .
هر دوتا سراسیمه دنبال تنبان هاشون و داشتن میکشیدن بالا . احساس فشار ، خفگی گلو ، نفس کشیدن سخت . همه با هم ، نا نداشتم . عامو از آستانه انگار گرگ دنبالش کرده زد بیرون .ننه لمیده به دیفال آغل ، دستهاش به لرزه اسمم رو صدا میزد .انگاری ته صداش گریه داشت .اشک های منم با ننه اومد و گریه کُنون می گفتم ننه شرمنده .دوباره گرما داشت میرفت زیر پوستم که از جام بلند شم . من کی از حالت نیم خیزم کف زمین پخش شده بودم ؟؟ . وقت فکر کردن به این نبود باید کاری میکردم . بلند کردن پاهام ، انگار بهشون سرب سرد بسته بودن . از سمتی که گرما میومد از سمت دیگه رخوت و بی حسی میرفت .
من گناهکار بودم.
گناه کارترین من بودم.
کوه رو سر آخر کَندم ، بلند شدم دویدم سمت آستانه آغل ، ننه پشت مَکث کوتاهی پشتم در اومد .از در زدم بیرون ۲۰ قدمی که فاصله افتاده بود صدای جیغ و لابه اش که التماس می کرد نَرَم . هنوز نمیدونم از ترس لو رفتن بود یا از دست دادن پسرش .
چند تا تَل و تپه یادم نمیاد . خیلی وقت بود که از قله زده بودم بیرون .از خودم زده بودم بیرون . نزدیک غروب بود که رسیدم شهر کناریمون . حس شرم و غم بود که حالم رو خراب میکرد . دیگه نمی خواستم برگردم ، من چیکار کرده بودم ، حتی خودم هم نمیدونستم .فقط میدونستم بار سنگینی رو دارم تنهایی حمل میکنم .
سوار یک مینی بوس بنز شدم و رفتم شهر اصلی مرکز استان .
.
.
.
.
اون هیچ وقت دیگه به روستا برنگشت ، بعد چند روز سرگردونی توی یک شهر بزرگ توی یک تعمیرگاه ماشین سنگین کار پیدا کرد . استاد شد و بعدش تعمیرکار لودر و بولدوزر شد . بعد جذب جهاد شد و شغل دولتی . الان تهرانه و به خاطر اسم روستا که بعد فامیلیش هستش یکی از فامیل هاش که تو ارگانی هستش پیداش کرده .
بهش گفته : کجایی نامرد ، بابات همه جا رو دنبالت گشت و مرد ، مامانت چشم به راهت اینقدر گریه کرد چشماش سفید شد و مرد . خواهر و برادرات فکر کردن گرگ خوردت و مردی .
بهش پیشنهاد دادم بره سر خاکشون شاید سوگ دیرهنگام بتونه سبک اش کنه .
نکته : مراجع بنده اون وقت نمیدونست که رابطه جنسی چیه و حتی که الان که میدونه گناه کار نیست باز هم حس گناه داره .
همیشه شکاکه و نمیتونه یک زندگی مشترک رو ساپورت کنه .
و نمیتونه خودش و مادرش رو ببخشه .

نوشته: bsjdbdbsj

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • minimoz
      سکس در آشپزخونه . تایم: 02:20 - حجم: 27 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • minimoz
      جفت سوراخا رو میلیسه در ادامه داگی میکنه تو کوسش . تایم: 00:37 - حجم: 7 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • minimoz
      بدن نمایی نسیم حشری اول انگشتشو ساک میزنه بعد ممه هاشو نشون میده و بعد کصشو میماله . تایم: 01:03 - حجم: 13 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • minimoz
      گاییدن راضیه   سلام اسم من شهرامه ۲۹ سالمه خاطره ای ک اینجا مینویسم برمیگرده به ۲ سال پیش و یکی از لذت بخش ترین خاطرات عمرمه. ما تهرانپارس میشینیم و من توی سوپرمارکت بابام کار میکنم. بابام چند سال پیش یه واحد آپارتمان توی اسلامشهر خریده بود و اونو کرایه میدادیم من مدتی بود کات کرده بودم و توی اون مدت بدجوری حشری بودم و مستاجر بابام اینا چشمو گرفته بود،اینا شهرستانی بودن،یه خونواده ۴ نفره که البته شوهره ۶ ماه بعد از اینکه مستاجر ما شد افتاد زندان. اسم زنش راضیه بود ۳۳ سالش بود. یه زن جا افتاده و تو پر نه چاق با پوست نسبتا سفید و بدن واقعا سکسی راضیه یه دختر و یه پسر داشت ک هردو مدرسه میرفتن. بعد از اینکه شوهرش افتاد زندان اینا اوضاعشون بد شد و یه ماه درمیون کرایه میدادن کس و کار درست حسابی هم نداشت که کمکشون کنن. یه سال سکونتشون که تموم شد نمیتونستن تمدید کنن و دو سه ماهم اجاره نداده بودن توی این گیرو دار من فکرای ناجوری به سرم زده بود و شماره راضیه رو که بابام تو گوشیش مستاجر سیو کرده بود برداشتم و یه شب بهش پیام دادم. من:سلام راضیه:سلام شما؟ من:شهرام هستم پسر صاحب خونتون راضیه:بفرمایید من:میتونید تمدید کنید یا میخاید برید؟ راضیه: اقا شهرام تورو خدا با پدرتون صحبت کنید بزاره با همون رهن بمونیم وضعیتمون خیلی سخت شده من:فک نکنم بابام قبول کنه با همون مبلغ بمونید بعدشم شما تو همونشم موندید،فکر یه جا دیگه باشید راضیه:تورو خدا یه کاری بکنید نمیتونم خونه بگیرم جبران میکنم براتون اونجا بود که مطمئن شدم میشه نرمش کرد گفتم میشه ببینمتون صحبت کنیم؟ گفت:چرا حضوری؟ گفتم اونجوری بهتره اگه مشکلی ندارید بیام دنبالتون شاید بشه کاریش کرد گفت:تا ظهر توی خیاطی کار میکنم گفتم:خودم میام دنبالتون فردا گفت: باشه روز بعدش تا ساعتای ۱و۲ مغازه بودمو بعدش رفتم خونه، یه دوش گرفتم حسابی به خودم رسیدم و رفتم اسلامشهر. بهش این دفعه زنگ زدم آدرس خیاطی رو گرفتم رفتم دم در منتظر شدم بیاد،بعد از نیم ساعت دیدم داره میاد با همکاراش خدافظی کرد ی دستی تکون دادم متوجه من شد اومد سمتم گفتم سوار شید. سوار ماشین ک شد سعی کردم برعکس تلفنی خودمونی تر صحبت کنم،گفتم خسته نباشی گفت:خیلی ممنون کارتون چی بود که باید حضوری می گفتید؟ راه افتادم و بحثو باز کردم من:ببینید راضیه خانوم اوضاع شما جوری نیس که خونه بگیرید از طرفی رهن و اجاره هم مثل پارسال نیست راضیه :سرشو پایین انداخت گف میدونم حالا شما گفتید میخواید به نتیجه برسیم چطوری میخواد کمک کنید؟ استرس داشتم اما بدجوری راست کرده بودم گفتم:میتونم کمکت کنم امسالم خونه‌رو بگیری اما شرط داره،سرخ شده بود و با صدای بریده گفت:متوجه نمیشم چ شرطی؟ گفتم:با من باشی گفت خجالت بکش یعنی چی من شوهر دارم بزن کنار زود باش گفتم:شلوغش نکن شوهرت نیست توام نیاز داری بعدشم میتونم کمکت کنم هم خونه رو بگیری هم تا جایی بتونم نمیزارم تو خرجات بمونی اما با اصرار خیلی زیادی ک کرد نگه داشتم وقتی پیاده شد خیلی ترسیدم که مبادا ب بابام بگه اعصابمم خورد بود رفتم خونه شام خوردم رفتم اتاقم دراز کشیدم و راستش بیخیال شده بود ک ی پیام اومد خدایا چی میدیدم:راضیه بود راضیه:فقط ی بار میتونی باهام باشی بعدش دیگ تمومه خر کیف کرده بودم ،بیچاره فکراشو کرده بود گفتم:باشه،کجا گفت فردا صبح سرکار نمیرم بچه ها رفتن مدرسه بیا، تو کونم عروسی شد گفتم:باشه عشقم، اما دیگه جوابی نداد اون شب تا صب از هیجان به زور ۳یا۴ ساعت به زور خوابیدم کص ندیده نبودم اما میلف شوهر دار یه چیز دیگه بود لامصب صبحش به بهونه مریضی با بابام نرفتم مغازه وقتی اون رفت به مادرم گفتم من میرم درمانگاه آماده شدم رفتم سمت راضیه توی مسیر هزارتا فکر میاد تو سرم اما باید این ماده اسب رو میکردم رسیدم دم در خونه زنگ آیفون رو زدم، در رو باز کرد رفتم بالا قبل اینکه در واحد رو بزنم خودش باز کرده بود رفتم داخل سلام کردم به خودش نرسیده بود اما بازم خوشگل بود با این کارش میخواست بفهمونه بهم ک راضی نیست درو بستم رفتم طرفش،سرش پایین بود دستمو بردم زیر چونش که تو چشام نگاه کنه لبامو گذاشتم رو لبای قلوه ایش کل وجودم گر گرفت دستامو حلقه کردم دور کمرش باسنشو چنگ میزدم خوابوندمش رو‌ زمین همینطوری که لباشو میخوردم دستمو کردم توی شلوارش کصشو بمالم که دیدم بعله خیس کرده بود کصش و قشنگ آب انداخته بود، اونم ی سالی بود سکس نکرده بود و‌بعدا فهمیدم دل خوشی از شوهرش نداره با اینکه کصش پره اب شده بود باز خجالت میکشید و سعی میکرد خودشو کنترل کنه. شلوار و شرتشو باهم کشیدم پایین میخواستم هر طور شده از خود بیخودش کنم وای چی میدیدم یه کس تپل و خیس ک دوسه روز بود شیو شده زبونمو پهن کردم کشیدم رو کصش چند تا لیس زدم خانوم کم کم صداش دراومد چوچولش رو لیس میزدم تند تند ک یهو لرزید و ارضا شد. آب شرشر میومد از کصش تیشرتشو در آوردم و خودمم لخت شدم گفتم حالا نوبت منه کیرم سنگ شده بود،راضیه با نگاهش ازم میخواست بکنمش منم یکم مالیدم ب کصش ک خیس بود و آروم دادم داخل که یه آییی گفت تا ته کردم تو کصش پاهاشو انداختم رو شونم شروع کردم تلمبه زدن سینه هاشو میمالیدم محکم تلمبه میزدم راضیه آه میکشید منو به خودش فشار میداد دیگ داشت با دلو جونش کص میداد بعد از حدود یه ربع کردنش بهش گفتم داره میاد گفتم بریزم داخل سر تکون داد با فشار ارضا شدم همونجوری روش خوابیده بودم کیرم داشت تو کصش نبض میزد بوسیدمش و این شروع رابطه ای بود ک فکر نمیکردم ادامه دار بشه...... نوشته: شهرام
    • minimoz
      زن متاهل   سلام خدمت تمامی دوستان داستان کاملا واقعی هست فقط اسامی تغییر کرده بریم سر اصل مطلب اسمم امیر علی هست ۳۲ سالمه بچه کوچیک خونه ام مابقی خواهر برادرام ازدواج کردن بعد از فوت پدرم تصمیم گرفتیم بریم یه خونه نزدیک خونه خواهر برادرام بگیریم که مامانم با نوه هاش سرگرم بشه همینجور هم شد یه خونه گرفتیم توی یکی از شهرک ها وسایل از خانه قبلی آوردیم قرار شد یه دستی به سر گوش خونه بکشیم اجاره بدیم محله جدید کسی نمی شناختم یک شب برنامه نزدیکا نصب کردم چند روزی توی برنامه شب ها چت میکردم تا یه شب یه خانم ۳۴ ساله که از پروفایلش زده بود درخواست قبول کرد شروع به صحبت کردیم که ما تازه اومدیم اینجا کسی نمی‌شناسیم بین چت ها گفت میشه ببینمت منم چندتا عکس از خودم فرستادم که شماره اش بهم داد بعدها گفت میخواستم اول بدونم آشنا نباشی چون متاهل هستم اصالتا کرمانی بود زمانی ۲۵ سالش بود زن دوم یه مرد ۵۰ ساله میشه و یه بچه ۵ ساله هم ازش داشت کم کم درد دلهاش شروع شد من توی بندر غریب ام شوهرم همش سرکار هست بیشتر هم با نوه هاش از بچه های زن اولش وقت میزاره چند روزی بهمین منوال گذشت تا با اصرار من قرار شد همدیگرو ببینیم قرار شد شوهرش بره تهران ماموریت بچه اش بزار مهد برم دنبالش دل تو دلم نبود و از طرفی هم میگفتم رابطه با زن متاهل خوب نیست ولی هر جور بود آماده شدم قبلش رفتم حموم درست حسابی به خودم رسیدم یه قرص هم خوردم ساعت ۹ صبح رفتم دنبالش یک ساعتی دور زدیم اطراف ساحل آروم دستم روی رونش بود گفتم مریم خانم شما متاهل هستین بیرون کسی مارو باهم ببینه بد میشه اشکال نداره بریم خونه ما اول مخالفت کرد بعد که فهمید خونه کسی نیست تازه کاغذ دیواری زده بودیم و کف خانه موکت کرده بودیم قبول کرد بریم قرار بر این بود که فقط صحبت کنیم دفعه اول بیشتر باهم آشنا بشیم رسیدم دم خونه سری پریدم درب ماشین رو باز کردم با ماشین رفتم داخل در سالن هم باز کردم مریم اومد داخل اول اتاق هارو نگاه کرد مطمئن شد کسی نیست یه گوشه نشست من از قبل پتو برده بودم با دوستام میرفتیم مشروب میخوردیم از کمد دیواری در آوردم انداخت گفتم بیا اینجا بشین یکدفعه سری بلند شد که بره دستش گرفتم درب سالن قفل کردم ترسید بدجور دیدم با حالت التماس توروخدا بریم تو قول دادی فقط حرف بزنیم دستش گرفتم گفتم بشین الانم فقط داریم حرف می‌زنیم چند دقیقه ای گذشت آروم شد ولی متوجه سفت شدن کیرم شد نگاهش همش دوخت بود به کیرم آروم دستم بردم دور گردنش روسری از سرش در آوردم گردنش بوسیدم دیدم خیلی همراهی نمیکنه منم دیگه عقلم دست کیرم بود چند ماهی بود با دوست دخترم کات کرده بودم سکس نداشتم افتادم روش شروع به خوردن لبهاش کردم مریم هم تقلا میکرد از روش بلند بشم ولی فایده نداشت ته دلم میدونستم دلش میخواد ولی نه قرار اولمون حین تقلا کردن دکمه های مانتوش باز کردم خودم هم تی شرت شلوارم در آوردم مریم هم وا داد دستش گذاشت جلو صورتش شروع به گریه کردن کرد دیگه متوجه هیچ نبودم شلوارش و تاپ سوتین همچیز جز شرتش در آوردم اینقدر سفید بود از گردنش شروع به خوردن کردم آروم از روی شرت کصش گاز میگرفتم شرتشو در آوردم پاهاش باز کردم مریم تکون نمی‌خورد آروم کصش بوسیدم وای چه بوی خوشی میداد زبون میزدم اینقدر کصش ناز بود متوجه نشدم چقدر طول کشید کصش میخوردم یک لحظه دیدم مریم موهام گرفت سرم بین پاهاش محکم فشار داد یه لرزشی کرد پاهاش شل شد شرتم بیرون آوردم گرفتمش تو بغل گفتم ببخش نتونستم خودمو کنترل کنم مریم نگاه توی چشم هام کرد یه چک آروم زد بهم و شروع به لب گرفتن کرد ازم حس جالبی بودی دستش روی سینه ام بو با موهای سینه ام بازی میکرد آروم به دستم سرش فشار دادم پایین متوجه شد اول یه زبون نوک سینه هام زد کیرم گرفت تو دستش یکم بالا پایین کرد شروع به خوردن کرد چنان با ناز و عشوه می‌خورد که بیشتر منو حشری میکرد آروم بلند شد کصش آورد روی صورتم و خودش شروع به خوردن کیرم و تخمام میکرد دهنش اینقدر کوچولو ناز بود نصف کیرم میرفت تو دهنش آروم زبونش از سر کیرم می‌کشید تا زیر تخمام منم دو طرف باسنش گرفته بودم شروع به خوردن کصش میکردم زبونم فرو میکردم دیگه رسما ناله هاش بلند شده بود برای بار دوم کصش گذاشت رو صورتم با یه فشار ارضا شد اومد سرش گذاشت رو دستم یه پاش هم روی پام آروم با دستش کیرم بازی میکرد یکم که حالش جا اومد شروع به لب گرفتن ازش کردم پاهاش باز کردم خودش گذاشت رو شونه هام با دستش کیرم گرفت تنظیم کرد سر کیرم رفت داخل کصش اینقدر تنگ بود یک لحظه فکر کردم تو کونش رفت پاهاش اورد پایین گفت حامد کیرت بزرگه اذیت میشم خواهشا یواش بکن من سزارین کردم دردم میات واقعا کصش خیلی تنگ بود هنوز یادش میفتم کسی به تنگی کس مریم نکردم کصش خیس خیس بود دوباره سر کیرم گرفت آروم کلاهک کیرم رفت اینقدر آروم آروم فرستادم تا کیرم جا کرد تو کصش با ریتم ملایم جلو عقب میکردم مریم دستام گرفت بلند شد همینجور که کیرم تو کصش بود نشست رو پاهام دستش حلقه زد دور گردنم شروع به جلو عقب کردن میکرد خودش منم دستم دور کمرش محکم گرفته بودمش آروم هلم داد خودش نشست روی کیرم دیگه دردش به لذت تبدیل شده بود کیرم کامل تو کصش بود تا آخر تو کصش میزاشت بای کصش می‌کشید بای کیرم دیگه متوجه نشدم مریم رو خوابوندم گفتم داگی شو مریم سرش گذاشت رو زمین دستهاش باز کرد تا جای که میتونست قبل کرد دو طرف پهلو هاش گرفتم به تمام سرعت تو کصش تلمبه میزدم مریم با حرف هاش بیشتر حشریم میکرد اخخخخ بکن جرم بده امیر بگو کصم دوست داری اخح جنده اتم حسابی جرم بده کیرم میخوام خیس عرق شده بودم مریم هم چند بار ارضا شده بود کامل خوابیدم روش تلمبه میزدم کم کم داشت آبم میومد مریم کجا بریم امیر جنده خودتم کجا دوست داری هرجا دوست داری بریز آخ جرم بده کیرم کشیدم بیرون سینه های نازش گفتم جفت کن گذاشتم بین سینه هاش چندتا جلو عقب کردم هر بار به لبهاش می‌خورد کیرم با فشار آبم روی لبها صورتش ریخت با دستمال پاک کردم صورتش مریم سری سر کیرم گرفت شروع به مکیدن کرد تا قطره آخر شیره بدنم کشید بی حال افتادیم یک ساعتی تو بغل هم دیگه مریم که اول ناراحت بود کلی تشکر کرد گفت دوست داشتم سکس کنیم نه بی مقدمه و یهویی ولی بعد از چندین ماه درست حسابی ارضا شدم دیگه جنده خودتم این کس فقط کیر تورو دیگه میخواد بلند شدیم لباس هامون پوشیدم مریم رسوندم جلو مهد دوستان ببخشید طولانی شد شروع سکس هام با مریم بود اگر دوستان تمایل داشتن از سکس های بعدی که با مریم و دختر خاله اش که از کرمان اومده بود اشتراک بزارم نوشته: امیر
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18